فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد دوم (استانداران مصر و بصره)

علی اکبر ذاکری

اعتراضات خوارج به علی (علیه السلام)

بنابر نقلی دیگر، زمانی که ابن عباس نزد خوارج رفت، به او گفتند: ای فرزند عباس ما مسائلی را بر پیشوای تو خرده می گیریم که تمام آنها باعث کفر و عقوبت رفتن به سمت دوزخ است:
1 - او نامش را در هنگام نوشتن صلح نامه (به عنوان امیرالمؤمنین) محو کرد. اگر او امیرالمؤمنین نبوده ما که مؤمن هستیم راضی نیستیم که امیر ما باشد.
2 - او نسبت به موفقیت خود شک و تردید داشته است، زمانی که به حکمین گفت: دقت کنید پس اگر معاویه سزاوارتر به خلافت باشد او را ابقا کنید و اگر من سزاوارتر باشم مرا ابقا کنید زمانی که او در حاقنیت خویش شک داشته باشد و نداند که آیا او محق است یا معاویه، پس ما حق داریم که درباره او شک بیشتری داشته باشم.
3 - او حکمیت را به غیر خود واگذارد، در حالی که او نزد ما شایسته ترین مردم به داوری بود.
4 - او در دین خدا مردان را حاکم و داور قرار داد در حالی که چنین حقی نداشت.
5 - او در روز جنگ بصره سلاح ها و اسبها را بین ما تقسیم کرد اما از تقسیم زنان و فرزندان جلوگیری کرد.
6 - او وصی رسول خدا بود، اما این حق را ضایع کرد.
طبق نقل بلاذری آنان سؤالهای یک، چهار و پنج را از ابن عباس می کنند و او خود ره آنان پاسخ می دهد(716).
شیخ طوسی - علیه رحمه - در مبسوط پاسخ سؤال یک، سه و پنج را از ابن عباس نقل کرده است(717). این پاسخها با آنچه از احتجاج طبرسی از قول امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل شده، یکسان است.
اما بر اساس نقل احتجاج طبرسی، بعد از اینکه آن شش سؤال مطرح شد، ابن عباس به امیرالمؤمنین که آنجا حضور داشت، گفت: سخنان آنان را شنیدید؛ شما سزاوارتر به پاسخ آن هستید. حضرت فرمود: آری. سپس از ابن عباس خواست از آنان سؤال کند که آیا راضی به حکم خدا و رسول خدا هستند یا نه؟ پاسخ دادند: آری! حضرت فرمود: آغاز می کنم به آنچه آنان در آغاز گفتند.
1 - و در پاسخ به سؤال اول فرمود: من کاتب وحی و قضایا و شروط و پیمانهای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بودم. در روزی که رسول خدا در جریان حدیبیه با ابوسفیان و سهیل بن عمرو قرارداد صلح امضا کردند، در آغاز آن نوشتم: بسم الله الرحمن الرحیم ابن قرار داد صلحی است که محمد فرستاده خدا با ابوسفیان، صخر بن حرب و سهیل بن عمرو، برقرار کردند.
سهیل بن عمرو گفت: بسم الله الرحمن الرحیم را نه می شناسیم و نه قبول داریم و نه پذیرفته ایم که تو رسول خدا هستی. از این رو حضرت به من دستور داد. به جای بسم الله الرحمن الرحیم باسمک اللهم و به جای محمد رسول خدا و محمد بن عبدالله بنویسم و من در قرارداد صلح به خاطر اعتراض معاویه و عمرو عاص لقب امیرالمؤمنین را برداشتم. همان گونه که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عمل کرد.
2 - اما اینکه گفتید: من در حقانیت خود شک داشتم... این شک من نبوده، بلکه منصفانه سخن گفتم. خداوند هم فرموده:
و أنا أو ایاکم لعلی هدی أو فی ضلال مبین(718).
و ما یا شما بر هدایت یا گمراهی آشکار هستیم.
و این گفته خدا شک نیست زیرا خدا می دانست که پیامبر او بر حق است. آنان گفتند: این دو پاسخ به نفع تو بود.
3 - اما گفته شما که من حکم را برای غیر خویش قرار داده ام... پس این رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که سعد بن معاذ را در روز جنگ بنی قریظه حکم و داور قرار داد، با اینکه خود آن حضرت شایسته ترین افراد به حکم بود و خداوند می فرماید: لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة(719) (رسول خدا برای شما الگو و اسوه نیکی است) من به رسول خدا تأسی کرده و از او پیروی کرده.
4 - اما سخن شما که در دین خدا مردان را داور قرار دادم نه! مردان را داور قرار ندادم بلکه گفتار پروردگارم را حاکم و داور قرار دادم. آن گفتاری را که خداوند آن را بین مردم داور قرار داد، با اینکه خداوند مردان را درباره پرنده ای داور قرار داد آنجا که فرمود:
و من قتله منکم متعمداً فجزاء مثل ما قتل من النعم یحکم به ذوا عدل منکم(720).
و کسی که صید پرنده ای را (در ایام حج و حال احرام) از شماها به عمد بکشد، کیفر آن مانند کشتن گوسفند است که دو نفر عادل به آن حکم دهند.
بنابر این خونهای مسلمانان بهتر از خون پرنده است که نیاز به داور دارد. آنان این پاسخ حضرت را نیز پذیرفتند.
5 - اما درباره اینکه زنان و فرزندان مردم بصره را تقسیم نکردم؛ به این خاطر بوده که من بر اهل بصره منت نهادم همان گونه که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بر مردم مکه منت نهاد. پس آنان به ما تجاوز کردند و ما آنان را به گناهانشان گرفتیم و کوچک را به گناه بزرگ مؤاخذه نکردیم. آیا کدامیک از شما عایشه را در سهم خود قرار می داد؟
آنان پاسخ حضرت را نیز نپذیرفتند.
6 - اما در بطلان این سخن که گفتید: من حق وصی بودن خویش را ضایع کردم؛ این شما بودید که کفر ورزیدید و حق را کتمان کردید و دیگران را بر من مقدم داشتید و حق مرا یعنی حکومت را از من گرفتید. اوصیا نباید مردم را به خود دعوت کنند.
طبرسی در احتجاج می نویسد که بعد از این مذاکرات تمام خوارج به جز چهار هزار نفر(721) از نظرات خود برگشتند. به نظر می رسد تصور بر این بوده که این مذاکرات قبل از جنگ نهروان بوده، حال آنکه این گفتگو قبل از اعلام حکم حکمین بوده است. بنابراین باید سخن مفید(722)، بلاذری(723)، طبری(724) و ابن اثیر(725) را پذیرفت که بعد از مذاکرات حضرت در حروراء با خوارج، تمام آنها به کوفه بازگشتند و احتمالاً از جمعیت دوازده هزار نفری آنان، تمامشان از عقیده خود بازگشتند. ولی با اینکه همه به کوفه بازگشتند، حدود چهار هزار نفر بر عقیده خود باقی ماندند. بلاذری نقل می کند پنج هزار تن از آنان بر عقیده خود باقی ماندند و حضرت دستور داد آنان را تا زمانی که خونی نریخته اند به خود واگذارند(726). یزید بن قیس ارحبی از جمله کسانی بود که از عقیده خویش برگشت و علی (علیه السلام) او را کارگزار اصفهان کرد(727).
خوارج آنگاه به کوفه آمدند و در مسجد کوفه حضور می یافتند و گاهی شعار خویش را نیز تکرار می کردند. طبری نقل می کند که مذاکرات ابن عباس زیاد ثمر بخش نبود و بعد از گفتگوی امیرالمؤمنین با آنان همه به کوفه وارد شدند. و حضرت خطاب به آنان می فرمود:
ان لکم عندنا ثلاثاً: لا نمنعکم صلاة فی هذا المسجد و لا نمنعکم نصیبکم من هذا الفی ء ما کانت أیدیکم مع أیدینا و لا نقاتلکم حتی تقاتلونا(728).
شما نزد ما سه حق دارید؛ شما را از نماز در مسجد باز نمی داریم و تا زمانی که دستهای شما با دستهای ما همراه است مانع گرفتن نصیبتان از بیت المال نمی گردیم، و با شما نمی جنگیم تا زمانی که شما نجنگیده اید.
این سخنان نشانگر آزادی کامل خوارج در جامعه اسلامی است. به هر حال خوارج به کوفه بازگشتند و منتظر نتیجه داوری دو حکم ماندند.

عبدالله بن عباس در دومة الجندل

برای اعلام نظر دو حکم در آغاز ماه سال سی هفت(729) معاویه چهارصد تن به سرپرستی عمرو عاص به دومة الجندل فرستاد و علی (علیه السلام) نیز چهارصد تن به فرماندهی شریح بن هانی به آنجا گسیل داشت و پیشنمازی نیروهای امیرالمؤمنین و در واقع سرپرستی آنان با عبدالله بن عباس بود. با اینکه عبدالله، ابو موسی را از حیله عمرو عاص برحذر داشت، وی فریب عمرو را خورد و علی (علیه السلام) را از خلافت خلع کرد و حکمیت به ضرر علی (علیه السلام) تمام شد. پس از پایان حکمیت، عبدالله بن عباس و شریح نزد علی (علیه السلام) به کوفه بازگشتند(730).
خوارج نیز در دهم شوال، عبدالله بن وهب راسبی را به فرماندهی خود برگزیدند و از کوفه خارج شده، به نهروان رفتند. و عبدالله بن وهب نامه ای به خوارج بصره نوشت و آنان را به جمع خویش دعوت کرد(731).

بازگشت عبدالله به بصره

علی (علیه السلام) بعد از پایان حکمیت احساس کرد که ممکن است مخالفان در بصره دست به فعالیت بزنند چرا که اکثر آنها از یاران عثمان بودند و با ختم حکمیت به نفع معاویه، تحریکات شروع خواهد شد و ممکن است خوارج ساکن بصره نیز فعالیت خود را آغاز کنند. از این رو عبدالله بن عباس را به بصره بازگرداند(732).
خوارج بصره که از فعالیت خوارج کوفه مطلع شدند، گرد آمدند و در حالی که عده آنها به پانصد تن می رسید، مسعر بن فدکی تمیمی را به رهبری خود برگزیدند. چون ابن عباس متوجه مخالفت و اجتماع آنان گردید، ابوالاسود دؤلی را به تعقیب آنها فرستاد و او کنار پل بزرگ تستر به آنان رسید. دو سپاه در مقابل یکدیگر قرار گرفتند و چون شب فرارسید، مسعر همراه یاران خود شبانه حرکت کرد و به مردم آسیب رساند. فرماندهی مقدمه سپاهش را اشرس به عوف تمیمی به عهده داشت. آنان به حرکت خویش ادامه دادند تا به عبدالله بن وهب راسبی در نهروان ملحق شدند(733).
در این احوال علی (علیه السلام) خود را برای جنگ مجدد با معاویه آماده می کرد؛ چرا که معتقد بود ابو موسی و عمرو عاص طبق هوای نفس خویش عمل کرده و حکم خدا را زیر پا گذاشته اند.