فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد دوم (استانداران مصر و بصره)

علی اکبر ذاکری

آغاز مخالفت خوارج

با امضای قرار داد تحکیم، اشعث بن قیس آن را به دست گرفت و بر اصحاب معاویه عرضه کرد و آنها بدان رضایت دادند. آنگاه آن را بر یاران امیرالمؤمنین (علیه السلام) قرائت کرد، آنها نیز پذیرفتند تا رسید به پرچمهای عنزه که چهارهزار نفر آنان با علی (علیه السلام) در صفین بودند. آنان بعد از پایان قرائت نامه، لب به اعتراض گشودند. دو نفر از جوانانشان به نام های سعدان و جعد که برادر بودند، گفتند: لا حکم الا لله (حکم و داوری تنها از آن خداست). بعد از آن به سپاه معاویه حمله کردند و کشته شدند. این دو نخستین کسانی بودند که این شعار را سردادند(703). سپس اشعت قرارداد را بر قبائل مراد، بنی راسب و بنی تمیم خواند، آنها نیز گفتند: حکم و داوری از آن خداست و ما به حکمیت مردها در دین رضایت نمی دهیم. اشعت اظهار مخالفت قبائل را برای امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیان کرد(704).
گروهی از این مخالفان نزد علی (علیه السلام) آمدند و بر ادامه جنگ اصرار ورزیدند. اما اشعث و اهل یمین مخالف این گروه جنگ طلب بودند. علی (علیه السلام) می دانست اگر با معاویه بجنگد، یاران وی نابود می شوند. زیرا بین آنان اختلاف ایجاد شده و توان مقابله با سپاه معاویه را ندارند و اگر با مخالفان تحکیم درگیر شود، باز معاویه از فرصت استفاده خواهد کرد و با حمله به سپاه علی (علیه السلام) آنها را از بین می برد، از این رو علی (علیه السلام) چاره ای جز سکوت نداشت تا نگذارد میان یارانش درگیری و جنگ بروز کند و با آنان که علی (علیه السلام) را به جنگ مجدد با معاویه دعوت می کردند، فرمود:
یا قوم قد ترون خلاف أصحابکم و أنتم قلیل فی کثیر، و لئن عدتم الی الحرب لیکون هؤلاء أشد علیکم من أهل الشام فاذا اجتمعوا و أهل الشام علیکم، أفنوکم و الله ما رضیت ما کان ولا هویته، ولکنی ملت الی الجمهور منکم خوفاً علیکم(705).
ای قوم شما اختلافات یارانتان را دیدید در حالی که شما اندکی از بسیار هستید. اگر شما به جنگ برگردید، حمله اینان به شما از حمله مردم شام شدیدتر خواهد بود. پس زمانی که اینان و مردم شام علیه شما جمع شوند، شما را نابود خواهند کرد. به خدا سوگند من راضی به آنچه اتفاق افتاده، نیستم و خواهان آن نیز نبوده ام. ولی از آن جهت نظر جمهور را پذیرفتم که می ترسیدم شما (که خواهان جنگ بوده و تحکیم را نمی پذیرفتید) نابود شوید.
پس از آنکه مخالفت با تحکیم در سپاه علی (علیه السلام) بالا گرفت، جوانی از قبیله ربیعه به نام عاصم گفت: آیا مردان به عنوان حکم قرار داده اند، حال آنکه حکمیت تنها از آن خداست. آنگاه شمشیر خود را از غلاف کشید و نخست به سپاه شام و سپس به لشکر عراق حمله آورد و در حین حمله فریاد کشید: از علی و معاویه از هر دو بیزارم و با هر دو جهاد می کنم تا به حکومت خدا تسلیم شوند. وی حملات خود را چند بار تکرار کرد تا اینکه به دست مردی از سپاه عراق از قبیله همدان به قتل رسید(706).

اولین اجتماع خوارج

علی (علیه السلام) در ماه ربیع الاول سال سی و هفت وارد کوفه شد؛ اما دوازده هزار نفر از خوارج از علی (علیه السلام) جدا شده و در قریه این به نام حروراء اجتماع کردند. که به همین جهت آنان را حروریه می گفتند. آنان شبث بن ربعی تمیمی را به عنوان امیر و عبدالله بن کواء یشکری را به عنوان پیشنماز برگزیدند و تصمیم گرفتند که امر حکومت را بعد از پیروزی به شورا واگذارند و بر امر به معروف و نهی از منکر بیعت کردند و فریاد آنها به لا حکم الا الله بلند(707)بود و حاضر نبودند که با علی (علیه السلام) همراه شوند.
جریان حکمیت باعث تشتت و تزلزل نیروهای عراق شد. خوارج در مقابل امیرالمؤمنین (علیه السلام) موضع انتقادآمیز شدیدی گرفته و به آن حضرت اعتراض کردند.
زرعة بن بزرج طائی و حرقوص بن زهیر تمیمی دو تن از سران خوارج، نزد حضرت آمده و شعار لا حکم الا لله را در مقابلش تکرار کردند. حضرت فرمود: کلمة حق یراد بها الباطل (گفتار حقی است که اراده باطل از آن می شود.) حرقوص رو به امیرالمؤمنین (علیه السلام) کرد و گفت: از اشتباه خود توبه کن و از نظر خود برگرد و ما را برای جنگ با دشمنان حرکت ده تا پروردگار خود را ملاقات کنیم. حضرت امیر (علیه السلام) در پاسخ وی فرمود:
قد أردتکم علی ذلک فعصیتمونی و قد کتبنا بیننا و بین القوم کتاباً و شروطاً و أعطینا علیها عهوداً و مواثیق، و قد قال الله تعالی: و أوفوا بعهد الله اذا عاهدتم و لا تنقصوا الأیمان بعد توکیدها و قد جعلتم الله علیکم کفیلاً ان الله یعلم ما تفعلون(708).
من شما را به جنگ دعوت کردم، اما شما مخالفت کردید. اکنون بین ما و آن قوم قرار داد نوشته شده و شرایطی تعیین گردیده و تعهد کرده ایم که به آن عهد و پیمان عمل کنیم. بر آن قرارداد، وثیقه هایی قرار داده شده و خداوند (نیز فرمان به وفای عهد داده و) می فرماید: و به عهد خدا عمل کنید زمانی که عهد و پیمان می بندید و سوگندها و پیمانها را بعد از استواری نقض مکنید، با آنکه خدا را وکیل و ضامن گرفته اید. خدا می داند که شما چه کاری صورت می دهید.
یعنی ما می توانیم بر خلاف عهد و پیمانی که بسته ایم عمل کنیم زیرا خلاف فرمان خدا و روش انسانیت است.
حرقوص گفت: این گناهی است که سزوار توبه است.
امیرالؤمنین (علیه السلام) در پاسخ فرمود:
ما هو ذنب ولکنه عجز من الرأی وضعف من الفعل تقدمت الیکم فیما کان منه و نهیتکم عنه(709)
این گناه نیست، بلکه ناتوانی در انجام نظر و ضعف عمل است؛ حال آنکه قبلاً به شما گفتم و شما را از پذیرش حکمیت نهی کردم.
عبدالله بن کواء گفت: حال بر ما محقق شد که تو امام نیستی، زیرا اگر امام بودی از نظر خود بر نمی گشتی.
حضرت فرمود: وای بر شما رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در سال حدیبیه با اهل مکه برگشت و تغییر عقیده داد(710) و مسلمانان نیز تسلیم فرمان او شدند.
طبق نقل طبری زرعة بن برج طائی بعد از اینکه سخنان حضرت را شنید که این گناه نیست گفت: به خدا سوگند ای علی چنانچه داوری مردان را درباره کتاب خدا رها نکنی با تو می جنگم و در این جنگ خدا و رضوان وی را می طلبم. علی (علیه السلام) به وی فرمود: تیره روزی برای تو باید! چه چیز تو را چنین شقی کرده است؟ گویا تو را می بینم که کشته شدی و بر جنازه تو باد می وزد. گفت: دوست دارم چنین باشد. اینجا بود که حضرت علی (علیه السلام) فرمود:
لو کنت محقاً کان فی الموت علی الحق تعزیة عن الدنیا، ان الشیطان قد استهواکم فاتقوا الله عزوجل انه لا خیر لکم فی دنیا تقاتلون علیها(711).
اگر محق بودم در مرگ بر حق بردباری در برابر دنیا بود. بدرستی که شیطان بر شما غلبه کرده است؛ پس از خدا بپرهیزید، زیرا خیری برای شما نیست در دنیایی که برای آن می جنگید.
آنان در حالی که از امیرالمؤمنین (علیه السلام) جدا شدند که زمزمه می کردند: حکمی نیست مگر از آن خدا. جمعیت آنان به دوازده هزار نفر می رسید که از اهل کوفه و بصره و شهرهای دیگر بودند(712).

گفتگوی عبدالله با خوارج

طبق نقل حیلة الاولیاء زمانی که خوارج در حروراء بودند، عبدالله بن عباس به علی (علیه السلام) پیشنهاد کرد که با آنان سخن بگوید. امیرالمؤمنین (علیه السلام) نیز پذیرفت و توصیه هایی به او نمود(713). باید توجه داشت که گفتگوی ابن عباس قبل از اعلام حکمیت و با فاصله زیاد از جنگ نهروان اتفاق افتاده است.
از جمله توصیه هایی که در نهج البلاغه آمده، این است که حضرت به عبدالله فرمود:
لا تخاصمهم بالقرآن حمال ذو وجوه، تقول و یقولون ولکن حاججهم بالسنة فانهم ین یجدوا عنها محیصاً(714).
با ایشان به کمک قرآن مناظره مکن، زیرا قرآن احتمالات و توجیهات بسیار دارد. می گویی و می گویند. بلکه با آنان به سنت احتجاج کن و دلیل آور. زیرا آنها هرگز از استدلال به سنت (و پذیرش آن) گریزی نمی یابند.
فرمایش حضرت به این معنی نیست که نباید به قرآن تمسک جست، بلکه به این معنی است که با استفاده از سنت بهتر می توان اشکالات آنان را پاسخ داد، زیرا که سنت مفسر و مبیت قرآن است و هر دو مکمل یکدیگر.
امیرالمؤمنین عبدالله را به جمع آنان فرستاد. آنها گفتند: وای بر تو ای فرزند عباس آیا به پروردگارت کافر شدی همانند مولایت علی بن ابی طالب (علیه السلام) خطیب آنان در این مناظره، عتاب بن اعور ثعلبی در مقابل عبدالله ایستاد.
ابن عباس به آنها گفت: چه کسی اسلام را بنیان نهاد؟ گفت: خدا و رسولش. ابن عباس گفت: آیا پیامبر امور اسلام را محکم ساخت؟ پاسخ داد: آری، بعد سؤال کرد: آیا پیامبر باقی مانده یا از دنیا رفته است؟ عتاب گفت: از دنیا رفته است. عبدالله: آیا امور شرع نیز همراه او رفته یا بعد از او باقی مانده؟ گفت: باقی مانده. عبدالله: آیا کسی برای حفظ و حراست و آبادانی آنچه پیامبر بنا کرده وجود دارد یا نه؟ پاسخ داد: آری! ذریه او و اصحابش؟ گفت: آیا آن را آباد کردند یا خراب؟ جواب داد: عمران کردند. عبدالله: آیا الان آباد است یا خراب؟ گفت: خراب. ابن عباس گفت: آیا ذریه او خراب کردند یا امتش؟ گفت: البته که امتش. عبدالله سؤال کرد: تو از امت او هستی یا از ذریه اش؟ پاسخ داد: از امت. ابن عباس فوراً نتیجه گرفت که تو از امت هستی و مرکز اسلام را خراب کردی. پس چگونه امیدواری به بهشت داری.
این گفتگو ادامه داشت که حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) همراه صد نفر بر آنان وارد شد و در مقابل وی ابن کواء همراه صد مرد قرار گرفت و علی (علیه السلام) با وی به گفتگو پرداخت و درباره تعیین حکم فرمود:
انا لم نحکم الرجال و انما حکمنا القرآن و هذا القرآن انما هو خط مسطور بین دفتین لا ینطق، و انما یتکلم به الرجال(715).
ما مردان را حکم قرار ندادیم بلکه قرآن را حکم گردانیدیم. و این قرآن جز نوشته در میان دو جلد نیست و سخن نمی گوید و مردانند که از آن سخن می گویند.
آنان سؤال دیگری را مطرح کردند چرا برای این مسأله مدت تعیین کرده ای؟
طبق نقل شیخ مفید: حضرت این سخنان را قبل از ورود به کوفه در هنگام مراجعت به آن شهر بعد از صفین بیان کرد. و مضمون سؤال و جواب این نکته را تأیید می کند. چرا که آنان از مهلت و زمانی حکم دو داور سؤال کردند. و طبق همین نقل تمام آنها به کوفه بازگشتند. ولی در مناقب شهرآشوب به گونه ای ذکر شده که تصور می شود این گفتگو قبل از جنگ نهروان اتفاق افتاده که به نظر می رسد صحیح نباشد و اساساً گفتگوی ابن عباس با خوارج قبل از اعلام حکم حکمین بوده است.
گفتگوهای امیرالمؤمنین و ابن عباس با خوارج به صورتهای گوناگون ذکر شده و به نظر می رسد در هر نقلی بخشی از این گفتگو ذکر شده است.