فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد دوم (استانداران مصر و بصره)

علی اکبر ذاکری

سخنرانی عبدالله در صفین

در روز پنجم از جنگ صفین عبدالله بن عباس از جانب سپاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) و ولید بن عقبه از جانب سپاه معاویه به میدان آمدند. پس از نبرد سخت میان آن دو، چون ابن عباس به ولید نزدیک شد، ولید به دشنام علیه خاندان عبدالمطلب پرداخت. و گفت: ای ابن عباس! قطع رحم کردید و پیشوای خود عثمان را کشتید. خداوند شما را هلاک کند و ما را بر شما پیروز گرداند.
ابن عباس به او پاسخ داد که با وی هماوردی نماید؛ ولی ولید چون جرأت رویارویی مجدد را با ابن عباس نداشت، به او پاسخ نداد. عبدالله آن روز مانند دیگر مجاهدان جنگید(690).
عمرو عاص برای تحریک مردم سخنرانی کرد و یاران خود را به جنگ دعوت می کرد. همین که سخنرانی وی پایان یافت و نشست، ابن عباس که فرماندهی جناح چپ سپاه علی (علیه السلام) را به عهده داشت، برای سخنرانی برخاست و بعد از حمد و توصیف خداوند گفت:
گواهی می دهم که خدایی جز خدای یکتا نیست و شریکی ندارد و گواهی می دهم که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بنده و فرستاده او، پیشوای هدایت و پیامبر برگزیده است. تقدیر الهی کارها را به اینجا کشیده که می بینید چنان رشته ارتباط این امت از هم گسسته و کارش بی سامان و آشفته شده که پسر جگرخوار، عده ای از گردنکشان شام را همدست خود ساخته و بر ضد علی بن ابی طالب (علیه السلام) برخاسته است، بر ضد عموزاده و داماد پیامبر خدا و نخستین مردی که با وی نماز گزارد، مرد میدان جنگ بدر که در تام نبردهای با فضیلت پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، با وی بود. در حالی که معاویه و ابوسفیان هر دو مشرک بودند و بتها را می پرستیدند. به خدایی که بر سراسر جهان به تنهایی حکومت می کند و آن را پدید آورده و شایسته آن است، سوگند که علی بن
ابی طالب (علیه السلام) برخاسته است، برضد عموزاده و داماد پیامبر خدا و نخستین مردی که با وی نماز گزارد، مرد میدان جنگ بدر که در تمام نبردهای با فضیلت پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، با وی بود. در حالی که معاویه و ابوسفیان هر دو مشرک بودند و بتها را می پرستیدند. به خدایی که بر سراسر جهان به تنهایی حکومت می کند و آن را پدید آورده و شایسته آن است، سوگند به علی بن ابی طالب دوش به دوش پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جنگیده است. در حالی که علی می گفت: خدا و پیامبرش راست می گویند، معاویه و ابوسفیان می گفتند: خدا و پیامبرش دروغگو هستند. پس معاویه در این جنگ نیکتر و پرهیزگارتر و راستر از وی نیست. بر شما باد که از خدا بپرهیزید و سخت کوش و هشیار و پایدار باشید؛ زیرا به راستی شما برحقید و آن گروه مخالف بر باطل. پس مبادا آنان در باطل خود سخت کوش تر و پوینده تر از شما در راه حقتان باشند. به خدا سوگند ما به یقین می دانیم که خداوند ایشان را به دست شما یا به دست دیگران شکنجه و عذاب خواهد کرد.
بارالها، بر ما نظر عنایت افکن و ما را خوار منما و بر دشمنان پیروزی فرما و دست حمایت از ما باز مدار و میانه ما و قوممان، ما را پیروز فرما که تو از بهترین گشایندگانی(691). و درود بر شما و رحمت خدا و برکتهای او نصیبتان باد من سخنم را گفتم و از خداوند برای خود و شما آمرزش می طلبم(692).
ابن عباس با بیان فضائل علی (علیه السلام) و ذکر سابقه معاویه مردم را آگاه ساخت و به جنگ علیه شامیان دعوت کرد. سخنان وی نشانگر اعتقادش به حقانیت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در این جنگ بود. نقش مهم ابن عباس در صفین بود که باعث شد معاویه با نامه در صدد فریب وی برآید.

نامه های معاویه و عمرو عاص به عبدالله

معاویه وقتی که قدرت نظامی سپاه علی (علیه السلام) را دید و شکست خود را احساس کرد، ابتدا نامه ای برای اشعث بن قیس نوشت تا او را بفریبد. سپس به عمرو عاص گفت: پس از علی سرور و بزرگ مردم عراق عبدالله بن عباس است. اگر نامه ای به او بنویسیم شاید دلش بدان نرم شود و اگر سخنی بگوید علی (علیه السلام) مخالفتی نمی کند. اینک جنگ، ما را بلعیده و جز نابودی تمام شامیان ما دسترسی به عراق نیابیم. عمرو گفت: ابن عباس فریب نمی خورد و اگر به فریفتن او طمع کرده ای چنان است که به فریفتن شخص علی طمع بسته باشی. معاویه پیشنهاد کرد که عمرو نامه ای به او بنویسد. عمرو عاص نامه ای به عبدالله نوشت و بعد از اشاره به فتنه و صلح، خطاب به ابن عباس نوشت: تو پس از علی سرور و رئیس این گروهی؛ به آینده بنگر و گذشته را از یاد ببر. او از جنگ بد گفت و آرزو کرد که جنگی در نمی گرفت و در پایان، نامه را در مدح ابن عباس چنین به اتمام رساند: ما اگر بخواهیم فرماندهی بجوییم که مردم سخنش را شنیده و فرمانش را اطاعت کنند و مستشاری امین نیز باشد، تو هستی. اما اشتر مردی درشتخو و سنگدل است و شایستگی ندارد که به شورایی خوانده شود و یا در شمار خواص رازداران قرار گیرد. و در زیر نامه اشعاری را نوشت که بیت اول آن این است:
طال البلاء و ما یرجی له آس - بعد الاله یسوی رفق ابن عباس...
(دامنه فتنه به درازا کشید و پس از خداوند جز به مدارا و نرمش ابن عباس امیدی نمی رود.)
عمرو نامه را به معاویه نشان داد. معاویه گفت: نامه ات را به ظرافت شعرت نمی بینم. چون نامه به ابن عباس رسید و آن را خواند، نامه را به علی (علیه السلام) تقدیم کرد. چون حضرت نامه و شعر عمرو را خواند، خندید و به ابن عباس گفت: خدا فرزند عاص را مرگ دهد چه چیز او را چنین شیفته تو کرده است؟ به وی پاسخ ده و شعرش را نیز فضل بن عباس پاسخ گوید.
عبدالله در نامه خود به عمرو عاص وی را مخاطب ساخته و سرزنش کرد که از پی هوس، دینش را به اندک بهایی فروخته و به طمع حکومت مصر مردم را دچار شک و تردید ساخته است و توصیه کرد برگردد.
و درباره جنگ نوشت: در این جنگ معاویه همانند علی نیست. علی آن را برای حق آغاز کرد و با حجت به پایان آورد، ولی معاویه با ستمگری و سرکشی آغاز کرد و به اسراف و افراط کشاند. مردم عراق نیز در این جنگ چون شامیان نیستند؛ مردم عراق با علی بیعت کردند که بهترین و والاترین فرد آنان بود و شامیان به معاویه دست بیعت سپردند، در حالی که خود همه از او بهتر بودند. من و تو نیز یکسان نیستیم، من خدا را خواستم و تو مصر را برگزیدی. من چیزی را که موجب دوری تو از من شده شناخته ام ولی از چیزی که تو را به معاویه نزدیک کرده آگاهی ندارم. اگر در پی شر هستی بر تو پیشی نمی گیریم و اگر در صدد خیری تو بر ما پیشی نتوانی گرفت.
در پایان نامه نیز اشعار فضل بن عباس را در پاسخ عمرو آورد با این مطلع:
یا عمرو حسبک من خدع و وسواس - فاذهب فلیس لداء الجهل من آسی...
(ای عمر از نیرنگ و وسوسه دست بردار و از صحنه بیرون رو که درد جهل را علاجی نیست...)
آنگاه نامه و شعر را به علی (علیه السلام) نشان داد. حضرت فرمود: اگر او خردمند باشد دیگر پاسخی به تو نخواهد داد؛ اما اگر پاسخی داد تو نیز جوابش را بده.
عمرو عاص نامه را نزد معاویه آورد و گفت: دل ابن عباس و علی یکی است...
معاویه نیز به ابن عباس قبل از درگیری شدید نامه نوشت و ابن عباس نیز پاسخ او را به نرمی داد. چون بسیاری از شامیان کشته شدند، معاویه نامه ای به ابن عباس نوشت و در آن از آزردن یاران عثمان شکایت کرد و گفت که شما با حکومت تیم و عدی مدارا کردید و از جنگ نالید و شکوه کرد و گفت: ما به شام قناعت کرده ایم و شما به عراق. هدف وی جلوگیری از جنگ به عنوان حفظ قریش بود، ما به کشور داری شام قناعت کرده ایم، پس شما نیز بدانچه از عراق در دست دارید، قناعت کنید و قریش را نگهدارید که دیگر بیش از شش تن از مدانش نمانده اند: دو تن در شامند، دو تن در عراق و دو تن در حجاز. آن دو که در شامند من و عمرو هستیم و آن دو که در عراقند، تو و علی هستید و آن دو که در حجازند سعد و ابن عمر هستند. دو تن از اینها با تو مخالفند و دو تن موافق و تو امروز رئیس آن جمع هستی. اگر پس از عثمان مردم با تو بیعت کرده بودند، ما تو را بیش از علی سزاوار خلافت می دانستیم و به سویت می شتافتیم.
همانگونه که پیداست معاویه در صدد بوده اندیشه خلافت را در ذهن ابن عباس بارور سازد، همان گونه که با طلحه و زبیر چنین کرد. ابن عباس که نامه معاویه را دریافت، خشمگین شد و گفت: تا چند پسر هند می خواهد عقل مرا بدزدد و به نظر می رسد که از پاسخهای نرم گذشته خود شادمان نبود و بدو پاسخ قاطع داد. و درباره یاران عثمان و بنی امیه نوشت: به جان خودم سوگند که تو خود آنگاه که عثمان به تو نیاز داشت و از تو یاری خواست او را واگذاشتی و راه خود را در پیش گرفتی و کار را بدانجا کشاند. همچنین به بیعت شکنی طلحه و زبیر و عدم پای بندی معاویه به وعده خلافت اشاره کرد. او درباره قریش و این سخن معاویه که شش تن از بزرگان قریش باقی مانده اند نوشت: بهترین افرادشان بر ضد تو جنگیدند، و آنان که از یاری ما خودداری کرده اند، هم آنانند که تو را نیز واگذاشته اند.
درباره مدارا با حکومت عدی و تیم و پیشنهاد خلافت برای ابن عباس نوشت:
اما اینکه از مدارای ما با حکومت عدی (عمر) و تیم (ابوبکر) نام بردی، باید بگویم ابوبکر و عمر از عثمان بهتر بودند، همان گونه که عثمان نیز از تو بهتر بود، و ما جز این راهی نداریم که چنان روزی بر سرت آریم که گذشته را از یادت ببرد و بر آینده اش بهراسی. اما اینکه گفتی اگر مردم با من بیعت می کردند حکومت بر من قرار می گرفت (و اطاعت می کردی) مردم با علی که بسی از من بهتر است بیعت کرده اند و با وجود این، هنوز همگان سر به فرمان او نسپرده اند. خلافت بیگمان از آن کسی است که بر سر او مشورت شده باشد، ای معاویه! تو کجا و خلافت کجا؟ که تو اسیری آزاد شده بیش نیستی و خلافت از آن مهاجران نخستین است و اسیران آزاد شده را در آن هیچ حقی نیست. والسلام.
چون این نامه به معاویه رسید بشدت ناراحت شد و گفت: این کاری بود که خود با خویشتن کردم. نه، تا یک سال دیگر نامه ای به او نخواهم نوشت. معاویه در اشعاری این جریان را به شعر درآورد و از پیشنهاد خلافت به ابن عباس، اظهار پشیمانی کرد و فضل بن عباس نیز به اشعار وی پاسخ داد(693) و بدین گونه مکاتبات بین معاویه و عبدالله به پایان رسید و عبدالله بخوبی از عهده پاسخ به پیشنهادات و حیله های وی بر آمد.

عبدالله کاندیدای نمایندگی امیرالمؤمنین (علیه السلام) در حکمیت

معاویه که از راه نامه بن ابن عباس و دیگران راه به جایی نبرد دست از حیله و مکر برنداشت و قرآنها را بر نیزه کرد و حکمیت آن را پذیرفت برخی از یاران ناآگاه حضرت علی (علیه السلام) دست از جنگ کشیده و علی (علیه السلام) را مجبور به پذیرش آتش بس کردند. آنگاه ابو موسی را به عنوان نماینده لشکر عراق نامزد کردند. علی (علیه السلام) با این انتخاب مخالف بود و اعلام کرد: وی صلاحیت ندارد. و خود عبدالله بن عباس را برگزید. آنها قبول نکردند. مالک اشتر را پیشنهاد کرد. باز نپذیرفتند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) به آنان فرمود:
أن معاویة لم یکن لیضع لهذا الأمر أحداً أثق برأیه و نظره من عمرو بن العاص، و انه لا یصلح للقر شی الا مثله فعلیکم بعبد الله بن عباس فارموه به؛ فان عمراً لا یعقد عقدة الا حلها عبدالله، و لا یحل عقدة الا عقدها، ولا یبرم أمراً الا أبرمه(694).
معاویه باری این کار کسی را که بیش از عمرو عاص به رأی و نظرش اطمینان داشته باشد ندارد و او را خواهد گماشت و هیچ کس توان مقابله با قرشی را ندارد مگر مرد قرشی. پس بر شما باد به عبدالله بن عباس و او را در مقابل وی (عمرو) قرار دهید. چه هیچ گرهی نیست که عمرو ببندد، مگر آنکه عبدالله آن را بگشاید و هیچ گرهی نیست که او بگشاید و این از بستنش فرو ماند و هیچ امری نیست که او استوار دارد و این در هم نشکند.
در مقابل، اشعث بن قیس زبان به اعتراض گشود و گفت دو نباید از قبیله مضر باشد، بلکه خوشتر آن است که یکی از داوران یمانی باشد(695).
علی (علیه السلام) از این انتخاب ناراحت بود؛ زیرا ابو موسی که جنگ را فتنه ای واجب الاجتناب می دانست چگونه می توانست نماینده علی (علیه السلام) باشد. علی (علیه السلام) طی سخنان بنابر نقل نهج البلاغه یاران خود را مخاطب ساخته و نسبت به این انتخاب هشدار داد:
ألا و ان القوم اختاروا لأنفسهم أقرب القوم مما یحبون، و انکم اخترتم لأنفسکم أقرب القوم مما تکرهون، و انما عهدکم بعبد الله بن قیس بالأمس، یقول: آنهافتنة فقطعوا أوتارکم و شیموا سیوفکم فان کان صادقاً فقد أخطأ بمسیره غیر مستکره، و ان کان کاذباً فقد لزمته التهمة، فادفعوا فی صدر عمروابن العاص بعبد الله ابن عباس. و خذوا مهل الأیام، و حوطوا قواصی الاسلام.
ألا ترون الی بلادکم تغزی، والی صفاتکم ترمی(696).
آگاه باشید شامیان برای خود نزدیکترین فردشان را به آنچه دوست می دارند برگزیده اند و شما برای خود نزدیکترین مردم را به چیزی که دوست نمی دارید انتخاب کردید. روبرو شدن شما با عبدالله بن قیس دیروز بود که (در جنگ جمل شرکت نکرد و) می گفت: این جنگ فتنه و تباهکاری است پس زه های کمان خود را به کنار نیندازید و شمشیرهاتان را غلاف کنید. اگر راست می گفت پس در آمدنش (به معرکه صفین) بدون اینکه مجبور باشد اشتباه کرد و اگر دروغ می گفت تهمت به او رواست (و قابل اعتماد نیست).
آنچه در سینه عمروبن عاص است (از نقشه و توطئه) به وسیله عبدالله بن عباس از بین ببرید و فرصت روزگار را از دست ندهید و شهرهای دور دست اسلام را حفظ کنید.
آیا به شهرهای خود نمی نگرید که در آنها جنگ می کنند (تا به یغما ببرند) و به جایگاه و حوزه نفوذ خود نمی نگرید که چگونه مورد هدف قرار گرفته است.
با اینکه امیرالمؤمنین (علیه السلام) سخنان هشدار دهنده فراوانی بیان کرد و آنان را از فریب عمرو عاص بر حذر داشت، اما لشکریان حاضر نشدند سخن حضرت را بشنوند و سرانجام، خود ابو موسی را برگزیده و باعث افتراق و فتنه در سپاه عراق گردیدند.
زمانی که از عبدالله بن عباس پرسیدند چرا علی (علیه السلام) تو را به نمایندگی برنگزید، گفت: به خدا سوگند (دست) ستمگر تقدیر و بلای آزمایش، مانع او شد و به حق سوگند اگر مرا فرستاده بود، راه را بر گذرگاه نفسهای او (عمرو عاص) می بستم، آنچه را می گسست می پیوستم و آنچه را می پیوست می گسستم. چون پرواز می کرد فرود می آمدم و چون فرود می آمد، بال فرا می گشادم؛ ولی سرنوشت دیگر بود و تنها اندوه و تأسف به جای مانده است و مؤمنان را آخرت بهتر است(697)...
با اینکه پیشنهاد حکمیت از جانب عده ای از قراء و یاران ناآگاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود، اما پس از پذیرش آتش بس و امضای قرارداد حکمیت، همانا در مقابل علی (علیه السلام) ایستاده و اعتراض کردند که چرا علی (علیه السلام) این افراد را به عنوان حکم پذیرفته است.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در سخنرانی دیگر با مردی یهودی دارد و به سؤلات وی پاسخ داده، به جریان حکمیت اشاره می کند و بعد از اینکه بیان می کند که عمرو عاص و معاویه با بالا بردن قرآنها مردم را فریب دادند و با اینکه گفتیم آنها به قرآن عمل نمی کنند به سخنانم بی توجهی کردند، توضیح می دهد که من در آغاز با تحکیم مخالف بودم و برای حفظ اسلام و نسل رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را پذیرفتم و بعد از آن نیز افرادی از خاندان و اشخاص مورد اطمینانی را برای حکمیت نامزد کردم، اما فرزند هند با توطئه یارانم، آن افراد را نپذیرفتند و این شد که نیرنگ عمرو عاص مؤثر واقع شد. حضرت درباره تلاشهای خود چنین توضیح می دهد:
فجهدت - علم الله غایة جهدی - و لم أدع غایة فی نفسی الا أن یخلونی ورأیی، فلم یفعلوا وراودتهم علی الصبر علی مقدار فواق الناقة أور کضة الفرس، فلم یفعلوا ما خلا هذا الشیخ و أومأ بیده الی الأشتر - و عصبة من اهل بیتی فوالله ما منعنی أن أمضی علی بصیرتی الا مخافة أن یقتل هذان - و أومأ بیده الی الحسن و الحسین، علیهما السلام - فینقطع نسل رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و ذریته من أمته و مخافة أن یقتل هذان - و أومأ بیده الی عبد الله بن جعفر و محمد بن حنیفه، رضی الله عنهما - فانی أعلم لولا مکانی لم یقفا ذلک الموقف، فلذلک صبرت علی ما أراد القوم مع ما سبق فیه من علم الله. فلما أن رفعنا عن القوم سیوفنا تحکموا فی الأمور و تخیروا الأحکام و الاراء و ترکوا المصاحف و ما دعوا الیه من حکم القرآن. فأبیت أن احکم فی دین الله أحداً. اذ کان التحکیم فی ذلک الخطا الذی لا شک فیه و لا امتراء، فلما أبوا الا ذلک أردت أن احکم رجلاً من أهل بیتی أو من أرضی رأیه و عقله و أثق بنصیحته و مودته و دینه و أقبلت لا اسمی أحداً الا امتنع ابن هند منه و لا أدعوه الی شی من الحق الا أدبر عنه و أقبل ابن هند یسومنا عسفاً، و ما ذاک الا باتباع أصحابی له علی ذلک(698).
تلاش کردم - خداوند از منتهای تلاش من آگاه است - و رها نکردم توانی که داشتم تا مرا همراه با نظرم رها کنند؛ اما چنین نکردند. از آنان خواستم که به مقدار رگ زدن پستان شتر یا به مقدار یک دفعه دیودن است صبر کنند، آنان نپذیرفتند؛ مگر این شیخ - و با دست خود به اشتر اشاره کرد - و گروهی از خاندانم. سوگند به خدا چیزی مانع من نشد که طبق آگاهی و بصیرت خود عمل کنم جز ترس از اینکه این دو نفر (با دستش به حسن و حسین - علیهاالسلام - اشاره کرد) کشته شوند و مبادا که نسل رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ذریه او در میان امتش از بین برود و ترس از مرگ این دو (با دست خود به عبدالله بن جعفر و محمد بن حنفیه رضی الله عنهما اشاره کرد). من می دانستم اگر از چنین موقعیتی برخوردار نبودم. آن دو (عمرو عاص و معاویه) چنین تصمیمی نمی گرفتند (آنان مطمئن بودند که یاران من فریب می خورند). پس به ناچار بر آنچه آن قوم تصمیم گرفتند صبر کردم، علاوه بر علم خدا که در این باره گذشته است. پس از آنکه شمشیرهایمان را از روی زمین برداشتیم، آنان طبق دلخواه خود در کارها تصمیم گرفتند و احکام و نظرها را برگزیدند و قرآنها را و آنچه بدان می خواندند از حکم قرآن، رها کردند.
من ابا کردم که مردی را به عنوان حکم در دین خدا بپذیرم؛ زیرا تحکیم در این کار بدون شک و تردید اشتباه بود و چون غیر از تحکیم را نپذیرفتند و از آن امتناع ورزیدند، خواستم که مردی از خاندانم را (عبدالله بن عباس) به عنوان حکم، تعیین کنم یا شخصی را که از نظر عقل او راضی بودم (مالک اشتر) و اطمینان به خیرخواهی و دوستی و دینش داشتم. چنین شد که نام مردی را نبردم جز این که فرزند هند از پذیرش آن امتنا می ورزید و او (معاویه) را به چیزی از حق نمی خواندم، جز اینکه به آن پشت می کرد و چنین شد که فرزند هند ما را ناچار از پذیرش تحکیم (و عدل و نظر حقمان) کرد. این نبود جز به خاطر اینکه یاران من از او در این کار پیروی کردند.
قراداد حکمیت(699) در روز چهارشنبه هفدهم صفر سال سی و هفت هجری نوشته شد و در آن آمده بود که اعلام نظر حکمین بعد از ماه رمضان باشد و در آن تأکید شده بود که دو داور باید طبق قرآن حکم کنند(700). امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسماً به آن دو اعلام کرد که اگر به حکم خدا عمل نکنید، داوری شما ارزشی ندارد و حق داوری ندارید(701). حضرت شدیدترین عهدها و وثیقه ها را از آنها گرفت که طبق قرآن حکم کنند از اول تا پایان آن(702).