فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد دوم (استانداران مصر و بصره)

علی اکبر ذاکری

اعزام عبدالله به کوفه

امیرالمؤمنین (علیه السلام) افرادی را قبلاً برای گردآوری نیرو به کوفه فرستاده بود و چون خبر مناسبی از همراهی مردم کوفه دریافت نکرد و می دانست که ابو موسی با وی مخالف است، هنگامی که به منزل فید رسیدند، نظر ابن عباس را درباره مردم کوفه و ابو موسی اشعری خواست. ابن عباس گفت: عمار را که دارای سابقه در اسلام و جزو شرکت کنندگان در جنگ بدر است به کوفه اعزام کن تا برای مردم سخن بگوید. من نیز با او می روم و فرزند خود حسن را با ما بفرست. حضرت این سه نفر را همراه نامه ای برای گرفتن بیعت و همراهی مردم کوفه در جنگ به آنجا فرستاد. چون به کوفه رسیدند عبدالله به امام حسن و عمار گفت: ابو موسی مرد موقعیت خواه و متکبری است اگر با او همراهی کنیم به هدف خویش خواهیم رسید. وی طبق این طرح بالای منبر رفته و از ابو موسی تجلیل کرد؛ ابو موسی نیز منبر رفت و رسماً با علی (علیه السلام) بیعت نمود(610).
طبق نقل دیگران ابن عباس گوید: امیرالمؤمنین (علیه السلام) نامه ای تهدیدآمیز به ابو موسی نوشته بود و من ترسیدم که اگر این نامه را به ابو موسی بدهم بیعت نکند. چنین صلاح دیدم که نامه ای از جانب علی (علیه السلام) برای ابو موسی جعل کنم. در آن نامه آمده بود. ما علاقه تو را به اهل بیت می دانیم و از آن جهت به تو متمایلیم که می دانیم از حسن رأی و نظر درباره ما بر خورداری. زمانی که نامه ما به تو رسید از مردم بر ایمان بیعت بگیر والسلام.
ابو موسی که شاهد دخالتهای زیاد من شد گفت: تو امیری یا من؟ گفتم: تو امیر هستی. وی مردم را به بیعت فراخواند و چون بیعت کردند. من بالای منبر رفته و مسائل را تشریح نمودم. چون ابو موسی در صدد برآمد که مرا از منبر پایین آورد، من شمشیر به دست گرفته و او را تهدید کردم و ابو موسی را بر کنار و طبق دستور علی (علیه السلام) قرظة بن کعب را جانشین او ساختم و با این خدعه مشکل کوفه را حل کردم و بدین ترتیب حدود هفت هزار نیرو از مردم آن دیار در ذی قار به علی (علیه السلام) پیوستند(611).
آنچه ابن عباس انجام داده نشانه اعتقاد وی به حیله و خدعه در مسائل سیاسی است که در آغاز خلافت آن را به علی (علیه السلام) توصیه کرده بود.
ابن عباس که می دانست علی (علیه السلام) نگران پشتیبانی مردم کوفه است خود را به آن حضرت رساند و خبر همراهی مردم کوفه را به وی اطلاع داد(612). نیامدن نیرو از کوفه و تأخیر آنان موجب این نگرانی شده بود. ابن عباس گوید: هنگامی که من این نگرانی خود را به علی (علیه السلام) اطلاع دادم، حضرت فرمود: در این یکی دو روز از کوفه 6600 مرد جنگجو خواهد آمد و بر اهل بصره و بر اهل بصره غلبه خواهند کرد و طلحه و زبیر را خواهند کشت من که علاقه مند به اخبار نیروها بودم از تعداد آنان سؤال کردم. جمعیتی که آمد همان تعداد بود که علی (علیه السلام) فرموده بود و حتی یک نفر از آنچه گفته بود کمتر نیامدند(613).
حضرت در ذی قار فرموده بود: هزار نفر از کوفه به یاری شما خواهند آمد، بدون کم و زیاد و بر مرگ بیعت خواهند کرد. این هزار جز و همان گروهایی بودند که وعده آمدن آنان را امیرالمؤمنین (علیه السلام) در طی دو روز داده بود و شاید اولین گروه آنها بودند.
ابن عباس می گوید: وقتی که سخن حضرت را شنیدم نگران بودم که مبادا عدد آنها کم یا بیش از هزار نفر باشد و کار بر ما دشوار شود و سخن حضرت خطا از آب درآید. در این هنگام جمعیتی آمد که عدد آنها 999 بود.
در حالی که نگران و اندیشناک شده بودم، دیدم مردی با قبای پشمی همراه با شمشیر و سپر آمد و بلافاصله نزدیک امیرالمؤمنین (علیه السلام) رفت و گفت: دستت را بده تا با تو بیعت کنم.
حضرت فرمود: بر چه چیزی بیعت می کنی؟ گفت: بر شنیدن و اطاعت کردن و جنگ تا پای جان و یا تا هنگام و فتح و پیروزی برای تو. حضرت فرمود: نام تو چیست؟ گفت: اویس. فرمود: اویس قرنی گفت: آری. فرمود: الله اکبر، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به من خبر داد که مردی از امت مرا درک خواهی کرد به نام اویس قرنی؛ او جزو حزب الله و حزب رسول الله است و شهادت در راه خدا مرگ اوست و در شفاعت او افرادی به اندازه قبیله ربیعه و مضر (که از بزرگترین قبایل عربند) داخل خواهند شد.
ابن عباس گوید: اینجا بود که من خوشحال شدم و دانستم سخن حضرت که در ابتدا فرمود راست است(614). امیرالمؤمنین (علیه السلام) پس از رسیدن نیروهای کوفه و عزل ابو موسی به جانب بصره حرکت کرد.
در هنگام صف آرایی پرچمدار سپاه علی (علیه السلام) محمد بن حنفیه بود. در سمت راست لشکر عبدالله بن عباس و در سمت چپ آن عمر بن ابی سلمه بود و خود حضرت در قلب لشکر حرکت می کرد(615).
طبق نقل مفید: سپاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) به دوازده هزار نفر می رسید. عمار یاسر با هزار نفر در سمت راست و مالک اشتر با هزار نفر در سمت چپ و خود با ده هزار نفر در قلب لشکر بود. هزار نفر از مردم بصره نیز به یاری وی شتافتند(616). حضرت بر مقدمه سپاه، ابن عباس را گمارد(617).

گفتگوی ابن عباس با طلحه، زبیر و عایشه

روش امیرالمؤمنین (علیه السلام) در جنگها این بود که در آغاز با آنان گفتگو کرده، حجت را تمام کرد و سعی داشت تا با موعظه آنان را به راه راست هدایت کند.
زمانی که امیرالمؤمنین (علیه السلام) ابن عباس را برای مذاکره نزد طلحه و زبیر فرستاد، او را با این کلمات خجسته سرافراز فرمود:
من کان له ابن عم مثل ابن عباس فقد أقر الله عینه(618).
هر کس که پسر عمویی مانند فرزند عباس داشته باشد خداوند چشم او را روشن نموده است.
آنگاه به وی چنین توصیه کرد:
با طلحه مواجه نشو زیرا او مانند گاوی که شاخ خود را پیچیده و تیز کرده، سوار شتر سرکش می شود. ولی با زبیر ملاقات کن زیرا که طبیعت او نرمتر است. به او بگو پسر دایی ات می گوید: تو مرا در حجاز شناختی و بیعت کردی و در عراق انکار نمودی(619).
طبق دستور علی (علیه السلام) ابن عباس تلاش کرد با زبیر هنگامی ملاقات کند که عبدالله نزد وی نباشد. زمانی که به دیدار وی شتافت سرجس، غلام زبیر از گفتگوهای آن دو بو برد. فوراً عبدالله بن زبیر را مطلع ساخت و او نیز در گفتگوها شرکت کرد. آنان مدعی بودند که خلافت می باید به صورت شورا گزینش می شد آن گونه که عمر انجام داد. ابن عباس به سخنان آنان پاسخ داد و حدیث نبوی درباره پارس سگان حوأب نسبت به عایشه را یادآور شد. این مذاکرات بدون نتیجه پایان یافت(620).
عبدالله با زبیر گفتگو کرد و در این گفتگو طلحه از خونخواهی عثمان سخن به میان آورد. ابن عباس او را متهم کرد که در هنگام محاصره عثمان به وی کمک نکرده و همین باعث شد که مردم مصر وی را بکشند(621). این گفتگوها نیز به نتیجه ای نرسید.
ابن عباس با عایشه نیز گفتگو کرد و او را به بازگشت توصیه نمود و فضل علی (علیه السلام) را متذکر شد و او را از ریختن خون مسلمانان برحذر داشت(622). زمان گفتگوهای ابن عباس را شبانگاه جنگ جمل دانسته اند(623).

گفتگوی عبدالله با عایشه بعد از جنگ جمل

امیرالمؤمنین (علیه السلام) بعد از پایان جنگ جمل ابن عباس را نزد عایشه فرستاد که به او اعلام کند برای بازگشت به مدینه آماده شود. ابن عباس به دیدار عایشه رفت. اما عایشه به او اعتنایی نکرد و چیزی برای نشستن وی قرار نداد. ابن عباس خود چیزی از رحل عایشه برداشت و روی آن نشست.
عایشه گفت: ای فرزند عباس دو بار سنت را زیر پا نهادی؛ اول اینکه بدون اجازه من وارد خانه ام شدی. دوم اینکه: بدون دستورم از متاعم استفاده کردی.
ابن عباس پاسخ داد: ما به تو سنت را آموختیم، اینجا خانه تو نیست خانه تو جایی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تو را آنجا گذاشته و قرآن به تو دستور داده که در خانه خود بمانی. وی سپس پیام امیر (علیه السلام) را مبنی بر لزوم رفتن از بصره به عایشه اعلام کرد(624).
عایشه که با سخنان صریح ابن عباس روبرو شد و این همه گرفتاری برای مسلمانان ایجاد کرده بود بلند به گریه افتاد و در حالی که اشکش جاری بود، گفت: من بزودی به خودم می روم، به خدا سوگند! هیچ شهری برای من از شهری که شما در آن باشید مبغوضتر نیست(625).
امیرالمؤمنین عایشه را همراه چهال زن که عمامه و کلاه پوشیده بودند روانه مدینه کرد(626). طبق نقل یعقوبی آنان هفتاد زن از قبیله عبدالقیس بودند(627).