فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد دوم (استانداران مصر و بصره)

علی اکبر ذاکری

ابن عباس در جنگ جمل

چون مدتی از خلافت امیرالمؤمنین (علیه السلام) گذشت و اخبار مختلفی از تجمع ناکثین در مکه به مدینه رسید، به حضرت خبر رسید که طلحه و زبیر و عایشه قصد رفتن به بصره دارند، آن حضرت آسوده خاطر شد و فرمود: رفتن آنها به بصره مهم نیست. کوفه مهم است که سران عرب و خاندان های محترم آنجایند.
ابن عباس گفت: این مسأله که ترا آسوده خاطر می سازد مرا نگران کرده است. زیرا کوفه جایی است که همیشه عده ای از سران عرب که خواهان رسیدن به فرماندهی و امارتند، زندگی می کنند و چون به هدف خویش نمی رسند، همواره بر کسی که به امارت می رسد شورش می کنند و حرمت او را می شکنند.
علی (علیه السلام) فرمود: ظاهر قضیه همین است که تو می گویی(598).
طبق نقل مفید - علیه الرحمه - زمانی که با نامه، امیرالمؤمنین (علیه السلام) از حرکت آنان به جانب بصره مطلع شد، یاران خاص خود را مانند عبدالله بن عباس، محمد بن ابی بکر، عمار یاسر و سهل بن حنیف را برای مشورت دعوت کرد. عمار یاسر پیشنهاد کرد به کوفه رویم، زیرا آنان پیرو مایند.
ابن عباس گفت: افرادی را برای بیعت به کوفه بفرست و طی نامه ای از ابو موسی بخواه با تو بیعت کند و از مردم کوفه بیعت بگیرد. سپس ما خود را به کوفه رسانده قبل از رسیدن ناکثین به بصره اقدام کنیم و طی نامه ای از ام سلمه بخواه که همراه تو باشد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: ما باید حرکت کنیم و از کوفه و شهرهای دیگر کمک خواهم خواست. اما بیرون آوردن ام سلمه را از خانه اش روا نمی دانم.
اسامة بن زید وارد شد و پیشنهاد کرد: حضرت به ینبع رفته و به کار زراعت بپردازد زیرا مردم مجدداً از وی حمایت خواهند کرد.
ابن عباس این نظر اسامه را مردود دانست و راه حل را، پیشنهاد خود و تصمیم امیرالمؤمنین (علیه السلام) دانست(599). در ارتباط با این گزارش دو نکته در خور تأمل است:
1 - ابن عباس با پیشنهاد اسامه مخالفت می کند در حالی که ذکر شد قبلاً خود چنین پیشنهادی کرده بود، از این رو این امکان دارد که وی از نظر قبلی خویش برگشته است و از آنچه مفید نقل کرده، بر می آید که پیشنهاد رفتن به ینبع در آغاز خلافت آن گونه که از ابن عباس نقل شد، نیز از سوی اسامه مطرح شده و در همان موقع نیز ابن عباس با وی مخالفت می کند(600). بنابراین نسبت آن به ابن عباس که طبق نقل طبری(601) است، خالی از تردید نیست.
2 - اسامه را جزء کسانی ذکر کرده اند که با امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیعت نکرده(602) و اکنون حضور وی در مجلس امیرالمؤمنین (علیه السلام) نشان می دهد که او مخالف آن حضرت نبوده بلکه به جهاتی حاضر نبود در جنگ، همراه آن حضرت باشد. بنابراین می خواست حضرت به ینبع برود تا نظر وی تأمین گردد و بعد از اینکه امیرالمؤمنین برای جنگ مدینه را ترک کرد. اسامه در آنجا باقی ماند و از رفتن به جنگ امتناع ورزید(603) شیخ مفید امتناع وی را از همراهی با علی (علیه السلام) به خاطر آن می داند که دستگاه خلافت به وی لقب امیر داده بود(604) و عمر سهم بیشتری از بیت المال برای وی مقرر کرده بود (پنج هزار دینار) و وی را از بنی هاشم جدا کرده بودند. اما طبق نقلی، او سوگند خورده بود که در جنگ علیه کسی که شهادت به وحدانیت خدا می دهد شرکت نکند(605) و این عذر را برای علی (علیه السلام) بیان کرد. حضرت عذر او را پذیرفته و سهم وی را از بیت المال پرداخت کرد، در حالی که از پرداخت سهم سعد وقاص و عبدالله بن عمر امتناع ورزید(606).

دیدگاه علی (علیه السلام) نسبت به حکومت

امیرالمؤمنین (علیه السلام) همراه یارانش به جانب بصره حرکت کردند. حضرت در نظر داشت قبل از رسیدن ناکثین به بصره به آنها دست یابد. در مسیر راه، در بذره در سه منزلی مدینه توقف کرد. عده ای از حاجیان که از مکه می آمدند به آن حضرت برخوردند. آنها جمع شدند تا با خلیفه جدید دیدار نموده و از محضر پرفیض وی بهره مند گردند. آنان می دانستند علی (علیه اسلام) مرد میدان علم و عمل و باب شهر علم پیامبر است. همه در انتظار بسر می بردند تا علی بیاید و با سخنان گهربار خویش آنان را شاداب گرداند. اما او در سراپرده خود بود و چندان به این استقبال، توجهی نمی کرد.
ابن عباس که از اشتیاق مردم خوشحال بود، خود را سراپرده امیرالمؤمنین (علیه السلام) رساند تا او را مطلع سازد که مردم در انتظار شنیدن فرمایشات وی لحظه شماری می کنند. ابن عباس زمانی که نزد خلیفه مسلمین می رسد در می یابد که خلیفه مشغول پینه زدن به کفش خود است. عجب، رهبر مسلمین که تمام امکانات وسیع دنیای اسلام در اختیار اوست مشغول پینه زنی است! به او می گوید: ای امیر مؤمنان! احتیاج و نیاز ما به تو برای سامان دادن کارها بیشتر است از آنچه انجام می دهی حضرت که سرگرم کار خود بود سخن نگفت و به آرامی کار خود را ادامه داد. وصله لنگه کفش که تمام شد آن را کنار لنگه دیگر نهاد و فرمود: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟ ابن عباس گفت: ارزش ندارد. حضرت فرمود:
والله لهما أحب الی من أمرکم هذا الان أن اقیم حقاً أو أدفع باطلاً(607).
به خدا سوگند! این یک جفت کفش را از زمامداری بر شما بیشتر دوست دارم مگر اینکه حقی را بر پا دارم یا از باطلی جلوگیری کنم.
ابن عباس می گوید: حاجیان جمع شده اند که از سخنان شما بهره مند شوند.
آیا به من اجازه می دهی که با آنها سخن بگویم؟ اگر نیکو بود به نام تو باشد و اگر نبود از آن خودم؟ حضرت فرمود: نه! من خودم با ایشان سخن می گویم. سپس دستش را بر سینه من نهاد و برخاست.
ابن عباس عرض کرد: ترا به خدا سوگند مراعات خویشاوندی را درباره من بفرما و خواهش مرا بپذیر. اجازه ده سخنرانی کنم. حضرت فرمود: مرا سوگند مده و از خیمه بیرون آمد و در جمع مردم که مدتی در انتظار دیدارش صبر کرده بودند، بعد از حمد و ثنای الهی چنین فرمود:
فان الله تعالی بعث محمداً، صلی الله علیه و آله، و لیس فی العرب أحد یقرأ کتاباً و لا یدعی نبوة، فساق الناس الی منجاتهم، أم والله مازلت فی ساقتها ما غیرت و لا بدلت و لا خنت، حتی تولت بحذافیرها. مالی و لقریش، أم و الله لقد قاتلتهم کافرین و لأقاتلنهم مفتونین و ان مسیری هذا عن عهد الی فیه. أم والله لأبقرن الباطل حتی یخرج الحق من خاصرته. ما تنقم منا قریش الا أن الله اختارنا علیهم فأدخلناهم فی حیزنا(608). وانی لصاحلهم بالأمس کما أنا صاحبهم الیوم(609).
همانا خدای تعالی محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را بر انگیخت در حالی که در بین عرب کسی نبود کتابی بخواند و نبوتی ادعا کند. او مردم را به آنچه باعث رستگاریشان بود هدایت فرمود. به خدا سوگند! من نیز همیشه در جمع هدایت یافتگان بودم نه دگرگون شدم و نه به حالی دیگر مبدل گشتم و نه خیانتی نمودم تا این که همه دشمنان دین پشت کرده و گریختند.
مرا با قریش چه کار است! سبب دشمنی ایشان با من چیست؟ به خدا سوگند! با آن زمانی که کافر بودند جنگیدم. اکنون نیز که راه فتنه و فساد پیش گرفته و از راه حق گام بیرون نهاده اند می جنگم. این راهی که می روم عهدی است که در این باب با من شده است. به خدا سوگند! باطل را چنان می شکافم تا اینکه حق از تهیگاه و میان پهلوی آن بیرون آید.
قریش با ما کینه جویی نمی کند جز از این رو که خداوند ما را بر ایشان برگزیده است و ما آنان را در زیر فرمان خود کشیده ایم. و من صاحب و رهبر دیروز آنها بودم آنچنانکه امروز رهبرشان هستم.

اعزام عبدالله به کوفه

امیرالمؤمنین (علیه السلام) افرادی را قبلاً برای گردآوری نیرو به کوفه فرستاده بود و چون خبر مناسبی از همراهی مردم کوفه دریافت نکرد و می دانست که ابو موسی با وی مخالف است، هنگامی که به منزل فید رسیدند، نظر ابن عباس را درباره مردم کوفه و ابو موسی اشعری خواست. ابن عباس گفت: عمار را که دارای سابقه در اسلام و جزو شرکت کنندگان در جنگ بدر است به کوفه اعزام کن تا برای مردم سخن بگوید. من نیز با او می روم و فرزند خود حسن را با ما بفرست. حضرت این سه نفر را همراه نامه ای برای گرفتن بیعت و همراهی مردم کوفه در جنگ به آنجا فرستاد. چون به کوفه رسیدند عبدالله به امام حسن و عمار گفت: ابو موسی مرد موقعیت خواه و متکبری است اگر با او همراهی کنیم به هدف خویش خواهیم رسید. وی طبق این طرح بالای منبر رفته و از ابو موسی تجلیل کرد؛ ابو موسی نیز منبر رفت و رسماً با علی (علیه السلام) بیعت نمود(610).
طبق نقل دیگران ابن عباس گوید: امیرالمؤمنین (علیه السلام) نامه ای تهدیدآمیز به ابو موسی نوشته بود و من ترسیدم که اگر این نامه را به ابو موسی بدهم بیعت نکند. چنین صلاح دیدم که نامه ای از جانب علی (علیه السلام) برای ابو موسی جعل کنم. در آن نامه آمده بود. ما علاقه تو را به اهل بیت می دانیم و از آن جهت به تو متمایلیم که می دانیم از حسن رأی و نظر درباره ما بر خورداری. زمانی که نامه ما به تو رسید از مردم بر ایمان بیعت بگیر والسلام.
ابو موسی که شاهد دخالتهای زیاد من شد گفت: تو امیری یا من؟ گفتم: تو امیر هستی. وی مردم را به بیعت فراخواند و چون بیعت کردند. من بالای منبر رفته و مسائل را تشریح نمودم. چون ابو موسی در صدد برآمد که مرا از منبر پایین آورد، من شمشیر به دست گرفته و او را تهدید کردم و ابو موسی را بر کنار و طبق دستور علی (علیه السلام) قرظة بن کعب را جانشین او ساختم و با این خدعه مشکل کوفه را حل کردم و بدین ترتیب حدود هفت هزار نیرو از مردم آن دیار در ذی قار به علی (علیه السلام) پیوستند(611).
آنچه ابن عباس انجام داده نشانه اعتقاد وی به حیله و خدعه در مسائل سیاسی است که در آغاز خلافت آن را به علی (علیه السلام) توصیه کرده بود.
ابن عباس که می دانست علی (علیه السلام) نگران پشتیبانی مردم کوفه است خود را به آن حضرت رساند و خبر همراهی مردم کوفه را به وی اطلاع داد(612). نیامدن نیرو از کوفه و تأخیر آنان موجب این نگرانی شده بود. ابن عباس گوید: هنگامی که من این نگرانی خود را به علی (علیه السلام) اطلاع دادم، حضرت فرمود: در این یکی دو روز از کوفه 6600 مرد جنگجو خواهد آمد و بر اهل بصره و بر اهل بصره غلبه خواهند کرد و طلحه و زبیر را خواهند کشت من که علاقه مند به اخبار نیروها بودم از تعداد آنان سؤال کردم. جمعیتی که آمد همان تعداد بود که علی (علیه السلام) فرموده بود و حتی یک نفر از آنچه گفته بود کمتر نیامدند(613).
حضرت در ذی قار فرموده بود: هزار نفر از کوفه به یاری شما خواهند آمد، بدون کم و زیاد و بر مرگ بیعت خواهند کرد. این هزار جز و همان گروهایی بودند که وعده آمدن آنان را امیرالمؤمنین (علیه السلام) در طی دو روز داده بود و شاید اولین گروه آنها بودند.
ابن عباس می گوید: وقتی که سخن حضرت را شنیدم نگران بودم که مبادا عدد آنها کم یا بیش از هزار نفر باشد و کار بر ما دشوار شود و سخن حضرت خطا از آب درآید. در این هنگام جمعیتی آمد که عدد آنها 999 بود.
در حالی که نگران و اندیشناک شده بودم، دیدم مردی با قبای پشمی همراه با شمشیر و سپر آمد و بلافاصله نزدیک امیرالمؤمنین (علیه السلام) رفت و گفت: دستت را بده تا با تو بیعت کنم.
حضرت فرمود: بر چه چیزی بیعت می کنی؟ گفت: بر شنیدن و اطاعت کردن و جنگ تا پای جان و یا تا هنگام و فتح و پیروزی برای تو. حضرت فرمود: نام تو چیست؟ گفت: اویس. فرمود: اویس قرنی گفت: آری. فرمود: الله اکبر، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به من خبر داد که مردی از امت مرا درک خواهی کرد به نام اویس قرنی؛ او جزو حزب الله و حزب رسول الله است و شهادت در راه خدا مرگ اوست و در شفاعت او افرادی به اندازه قبیله ربیعه و مضر (که از بزرگترین قبایل عربند) داخل خواهند شد.
ابن عباس گوید: اینجا بود که من خوشحال شدم و دانستم سخن حضرت که در ابتدا فرمود راست است(614). امیرالمؤمنین (علیه السلام) پس از رسیدن نیروهای کوفه و عزل ابو موسی به جانب بصره حرکت کرد.
در هنگام صف آرایی پرچمدار سپاه علی (علیه السلام) محمد بن حنفیه بود. در سمت راست لشکر عبدالله بن عباس و در سمت چپ آن عمر بن ابی سلمه بود و خود حضرت در قلب لشکر حرکت می کرد(615).
طبق نقل مفید: سپاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) به دوازده هزار نفر می رسید. عمار یاسر با هزار نفر در سمت راست و مالک اشتر با هزار نفر در سمت چپ و خود با ده هزار نفر در قلب لشکر بود. هزار نفر از مردم بصره نیز به یاری وی شتافتند(616). حضرت بر مقدمه سپاه، ابن عباس را گمارد(617).