فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد دوم (استانداران مصر و بصره)

علی اکبر ذاکری

عبدالله بن عباس و عمر بن خطاب

عمر در حل مشکلات خود به عبدالله مراجعه می کرد و زمانی که خود نمی توانست مشکل را حل کند، توسط عبدالله از امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) راه حل مشکل خود را می خواست(564) و به همین خاطر به عنوان مشاور عمر معرفی شده است(565).
عمر در تمام دوران خلافت عمر از فقهای بزرگ، در ردیف عبدالله بن مسعود، ابو موسی و امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) معرفی کرده اند(566).
ابن عباس از بزرگان شیعه. وی قائل به امامت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود. و از نظر فقهی متعه را جایز و روا می دانست و در مسأله عول در ارث مانند شیعه فتوا می داد(567).
قاضی نورالله شوشتری(568) از ابن عباس به خاطر این عقیده تجلیل می کند و درباره آن توضیح می دهد.
همراهی عبدالله بن عباس با خلیفه دوم باعث نمی شد که وی دست از عقاید خویش بردارد، بلکه در مواقع لزوم از حقانیت علی (علیه السلام) دفاع می کرد و به اشکالات و ایرادهای خلیفه پاسخ منطقی می داد:
فلو کان کل أمر تکرهه قریش یجب أن لا یقع، فان النبوة لا تقع لأن قریشاً کرهت ذلک، والله عزوجل یقول: ذلک بأنهم کرهوا ما أنزل الله فاحبط أعمالهم(569) (570).
اگر خلاف میل قریش نمی بایست انجام پذیرد، پس نبوت نیز نباید واقع می شد، زیرا قریش با آن مخالف بودند. حال آنکه خداوند می فرماید: این بدان جهت است که آنان کراهت داشتند آنچه را خداوند نازل کرده؛ پس اعمال آنان را حبط و منع کرد.
عمر که با پاسخ قانع کننده ابن عباس روبرو شد، توجیه دیگری را بهانه کرد.
2 - ابن عباس گوید: همراه عمر در کوچه های مدینه راه می رفتم. عمر رو به من کرد و گفت: ای فرزند عباس گمان می کنم مردم، مولای شما (علی (علیه السلام را کوچک و کم سن دانستند، از این رو خلافت و امور مملکت اسلامی را به وی واگذار نکردند.
من در پاسخ عمر گفتم: خداوند او را کوچک نشمرد، آنگاه که او را برای خواندن سوره برائت برگزید که آن را برای مردم مکه بخواند. (و ابوبکر به دستور خدا از نیمه راه بازگشت).
عمر گفت: تو حق می گویی. به خدا سوگند! از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که به علی بن ابی طالب می فرمود:
من أحبک أحبنی، و من أحبنی أحب الله و من أحب الله أدخله الجنة مدلاً(571).
ای علی کسی که تو را دوست بدارد، مرا دوست می دارد و کسی که مرا دسوت بدارد، خدا را دوست می دارد، و کسی که خدا او را دوست بدارد، خداوند او را خود به بهشت راهنمایی می کند.
مرحوم علامه امینی که تعداد زیادی از لغزشهای عمر را ذکر کرده، راوی بیشتر آنها ابن عباس است(572). ابن عباس در زمان عثمان(573) و معاویه(574) نیز جزو فقهای برجسته عصر خویش به شمار می رفت و از موقعیت علمی - اجتماعی بالایی برخوردار بود.

ابن عباس در زمان عثمان

عبدالله در زمان عثمان نیز از موقعیت مناسبی برخوردار بود. زمانی که عده ای از صحابه برای حاجتی نزد عثمان رفتند و وی به آنها پاسخ منفی داد، تنها ابن عباس بود که با صلابت بسیار از عثمان احتجاج کرد و وی را متقاعد ساخت تا ناگزیر درخواست و حاجت صحابه برآورده شد. حسان بن ثابت نیز با قصیده ای از این کار ابن عباس تجلیل کرد(575).
ابن عباس در زمان عثمان در جنگ علیه کفار شرکت می کرد و توانایی خود را در این مهم به اثبات رساند.
وی در سال 25 هجری در فتح افریقیه (تونس) در سپاه عبدالله بن سعدبن ابی سرح، فرماندهی قسمت مقدم ارتش اسلام را بر عهده داشت و عامل مؤثری در شکست جر جیر حکمران آن منطقه بود. جر جیر ناگزیر از پذیرش صلح شد و مبلغ 000/520/2 دینار طلا برای نجات خود و کشورش پرداخت. سخنگوی مجلس صلح عبدالله بن عباس بود و از آنجا که خود و قاطع حرف می زد، جر جیر به او حبر لقب داد(576).
ابن عباس در زمان محاصره عثمان توسط انقلابیون معترض مسلمان، فعالانه درگیر مسائل سیاسی شد. عثمان که متوجه شد از علی (علیه السلام) به عنوان خلیفه یاد می شود و به نفع وی شعار می دهند، نامه ای به آن حضرت نوشت و آن را توسط عبدالله فرستاد. در آن نامه عثمان خواسته بود که علی (علیه السلام) به ینبع برود، تا مردم کمتر به نفع وی شعار دهند؛ با اینکه قبلاً از حضرت این در خواست را کرده بود و بعد از رفتن امیرالمؤمنین به ینبع(577) از وی تقاضا کرد تا به مدینه بازگردد و او را یاری کنند. به هر حال امیرالمؤمنین (علیه السلام) به ابن عباس پاسخ داد:
یا ابن عباس ما یرید عثمان الا أن یجعلنی جملاً ناضحاً بالغرب، أقبل و أدبر. بعث الی أن أخرج، ثم بعث الی أن أقدم، ثم هو الان بیعت الی أن أخرج، والله لقد دفعت عنه حتی خشیت أن أکون اثماً(578).
ای پسر عباس عثمان مرا نمی خواهد، جز اینکه مانند شتر آب کش با دلو بزرگ بیایم و بروم. به سوی من فرستاد که از مدینه بیرون روم. پس از آن، پیام داد بیایم و اکنون ترا می فرستد که بیرون روم. به خدا سوگند از او چنان دفاع کردم که می ترسم گناهکار باشم.
از آنچه گذشت به خوبی استفاده می شود که ابن عباس با خلفا همکاری داشته و در صورت لزوم مشکلات آنان را خود می گشود و یا به درخواست آنها از علی (علیه السلام) می دانست استمداد می طلبید. اما وی خلافت را از علی آن علی (علیه السلام) می دانست. محبوبیت وی در میان مردم و مقبولیت او از جانب بنی هاشم، باعث شد که در هنگام محاصره عثمان، خلیفه از وی به خواهد که به عنوان امیرالحاج روانه مکه شود(579).
ابن عباس با اینکه از جانب عثمان به عنوان امیر الحاج برگزیده شده بود، به هیچ وجه در مراسم مهم عبادی، سیاسی حج از وی حمایت نکرد. نوشته اند که چون مدت محاصره منزل عثمان چهل روز به درازا کشید و زمانی که محاصره شدیدتر شد، نامه هایی به مناطق مختلف کشور اسلامی فرستاد. از جمله نامه ای برای مردم مکه و حجاج بیت الله الحرام نوشت و آن را همراه نافع بن طریف به مکه فرستاد. نافع در روز عرفه هنگامی که ابن عباس مشغول سخنرانی بود، به مکه رسید و در جمع مردم نامه عثمان را خواند. عثمان در این نامه از وضعیت بد خویش سخن گفته و از مردم یاری خواسته بود.
ابن عباس پس از اتمام نامه، سخنرانی خود را ادامه داد و به هیچ وجه درباره نامه عثمان سخن نگفت، با اینکه به عنوان نماینده وی در مراسم شرکت(580) کرده بود.

پیشنهاد عبدالله به علی (علیه السلام) در ابقای معاویه

ابن عباس پس از اتمام مراسم حج خود را به مدینه رساند. وی زمانی به مدینه رسید که مردم با علی (علیه السلام) بیعت کرده بودند. او می گوید: پنج روز پس از مرگ عثمان به مدینه آمدم و فوراً نزد علی (علیه السلام) رفتم. شنیدم که مغیرة بن شعبه نزد اوست. مدتی منتظر ماندم تا مغیره خارج شد و بر من سلام کرد(581) و رفت.
من نزد حضرت رفتم و در ضمن گفتم: این شخص به تو چه می گفت؟ حضرت فرمود: پیش از این نزد من آمده بود و گفت: ترا بر من حقی است که از تو اطاعت کنم و خیراندیش باشم. امروز با کار و اندیشه صحیح، می توان کار فردا را سامان داد و تباهی امروز مایه تباهی فرداست.
معاویه، عبدالله بن عامر و فرمانداران عثمان را همچنان بر سر کارشان باقی گذار، تا با تو بیعت کنند و مردم آرام گیرند. آنگاه هر که او را خواهی عزل کن. من نپذیرفتم و گفتم در دین خود مداهنه و چاپلوسی نمی کنم و برای حفظ امارت خویش، تن به پستی نمی دهم. گفت: اگر نصیحت مرا نمی پذیری آنکه را خواهی عزل کن، ولی معاویه را به حال خود بگذار. گفتم: به خدا سوگند حتی دو روز هم معاویه را بر سر کار باقی نمی گذارم. مغیره امروز دوباره آمده و می گوید: اکنون عقیده ام این است هر طور که صلاح می دانی عمل کن. آنان را عزل و کسان مورد اعتمادت یاری بخواه(582).
ابن عباس گوید به علی (علیه السلام) گفتم: مرتبه نخست ترا نصیحت کرده و خیرخواهد بود ولی مرتبه دوم غش و خیانت ورزیده است. فرمود: چه گونه؟ گفتم: چون معاویه و یاران اهل دنیایند، اگر آنها را ابقا کنی برای آنها مهم نخواهد بود که چه کسی عهده دار خلافت است و اگر آنها را عزل کنی خواهند گفت: علی (علیه السلام) بدون شورا به خلافت رسیده و او عثمان را کشته است. آنان بر تو خواهند شورید و شام را علیه تو می شورانند و مردم عراق نیز همانند مردم شامند. من مطمئن نیستم که طلحه و زبیر، علیه تو قیام نکنند. بنابراین من نیز پیشنهاد می کنم معاویه را ابقا کنی و اگر معاویه بیعت کرد، من متعهد می شوم که در فرصت مناسب او را عزل کنم(583).
امیرالمؤنین در پاسخ وی فرمود: به خدا سوگند چیزی جز شمشیر به معاویه نمی دهم. سپس به این بیت تمثل جست: چون نفس در مهلکه افتد و گمراهی پیش آید، مرگ شرافتمندانه عار نیست.
ابن عباس گوید: به وی گفتم: ای امیرالمؤمنان تو مرد شجاعی هستی ولی از سیاست جنگ آگاه نیستی، مگر نشنیده ای که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمود: الحرب خدعة؛ جنگ خدعه و نیرنگ است. گفت: آری. به وی گفتم: به خدا سوگند اگر سخن مرا بشنوی آنها را از لب آب، تشنه بر می گردانم و چنان خواهم کرد که فقط به فکر سرانجام کار خود باشند و از هیچ موضوعی آگاه نشوند، بدون اینکه گناهی متوجه شما شود(584).
آنگاه به آن حضرت گفتم: و له شهراً و أعزله دهراً(585)؛ یک ماه او را به حکومت بگمار سپس برای همیشه عزل فرما.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در جواب فرمود: ای ابن عباس من از این مکر و حیله های تو معاویه چیزی را نمی پذیرم.
گفتم: سخن مرا گوش کن و به مزرعه خود در ینبع برو. همانجا باش و کسی را نپذیر که این عربها کر و فری می کنند و مضطرب می گردند. ولی کسی که غیر از تو شایسته خلافت نخواهند یافت. اما اگر امروز با ایشان درگیر شوی، مردم فردا خون عثمان را بر گردن تو می گذارند. علی (علیه السلام) این پیشنهاد را نپذیرفت و فرمود: تو عقیده خویش را اظهار می کنی و من اندیشه دیگری دارم و اگر هم سخن ترا نمی پذیرم تو باید از من اطاعت کنی. گفتم این کار را خواهم کرد و کمترین حقی که بر من داری، اطاعت از توست(586).
این پاسخ امیرالمؤمنین در نهج البلاغه آمده زمانی که ابن عباس حضرت را به چیزی راهنمایی کرد که با نظر وی موافق نبود فرمود:
لک أن تشیر علی وارد فان عصیتک فأطعنی(587).
وظیفه توست که مرا راهنمایی کنی و من در آن می نگرم، ولی اگر بر خلاف عقیده تو عمل کردم، باید از من اطاعت کنی.