فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد دوم (استانداران مصر و بصره)

علی اکبر ذاکری

شهادت حکیم بن جبله

چون به حکیم بن جبله خبر رسید که آن قوم نسبت به عثمان بن حنیف چه کرده اند و سبابجه نیکوکار و پاسداران بیت المال را کشته اند، میان قوم خویش بانگ برداشت که به جنگ این گروه ستمگر و گمراه بشتابید که ایشان خونهایی را ریخته اند که ریختن آن حرام بوده و نسبت به بنده صالح خدا عثمان بن حنیف آن چنان رفتار کرده اند و کارهایی را که خداوند - عزوجل - حرام کرده است روا دانسته اند. هفتصد مرد از قبیله عبدالقیس دعوت او را پذیرفته و در مسجد جمع شدند و مردم دیگر هم آمدند. حکیم به مردم گفت: می بینید این قوم نسبت به برادرم عثمان بن حنیف چه کرده اند؟ برادرش نیستم اگر او را یاری ندهم! سپس دستهای خود را به آسمان بلند کرد و گفت: پروردگارا! همانا که طلحه و زبیر در آنچه انجام داده اند، قصد تقرب به تو نداشتند و تنها به فکر دنیا بوده اند. پروردگارا! آن دو را در قبال کسانی که کشته اند، بکش و آرزوی آنان را برآورده مساز. آنگاه بر اسب خود سوار شد و نیزه به دست گرفت و یارانش در پی او حرکت کردند(495).
دو لشکر در مقابل یکدیگر صف آرایی کرده و جنگ سختی را آغاز نمودند. این درگیری را جنگ جمل اصغر نام نهاده اند (در مقابل جنگ جمل اکبر که ناکثین با علی (علیه السلام) درگیر شدند(496).)
در این نبرد حکیم حریف طلحه، ذریح حریف زبیر، ابن محرش حریف عبدالحرمن بن عتاب و حرقوص بن زهیر حریف عبدالرحمان بن حارث بن هشام بودند. پسر، برادر و خود حکیم در این نبرد کشته شدند. حرقوص نیز همراه تنی چند از یاران خود گریخت(497).
درباره شهادت حکیم نوشته اند مردی از اصحاب جمل به حکیم بن جبله حمله کرد و شمشیری به او زد که پایش قطع شده خود را به دست گرفت و چنان محکم به ضارب خویش کوبید که او را به زمین انداخت. در این هنگام برادر حکیم که به اشرف معروف بود، پیش او آمد و گفت: چه کسی پای تو را قطع کرد؟ حکیم به آن شخص اشاره کرد و اشرف او را با شمشیر کشت. آنگاه مردم آنگاه مردم بر حکیم و برادرش حمله کردند و هر دو را کشتند و پراکنده شدند(498).
شهادت حکیم در روز بیست و پنجم ربیع الاخر سال سی و شش اتفاق افتاد(499).
طبری اسم فرزند حکیم را اشرف و اسم برادرش را رعل بن جبله ذکر کرده است(500).
با شهادت حکیم تمام بصره تحت اختیار طلحه و زبیر قرار گرفت.
حکیم بن جبله یکی از صحابه بود که در میان قوم خود مورد احترام توجه بود. عثمان بن عفان در زمان خلافت خود، او را به حکومت سند منصوب کرد، ولی او بعد از چند روز بازگشت، چرا که از حکومت آنجا دلگیر شده بود. وی از جمله افرادی بود که به اعمال ناشایست عثمان اعتراض می کرد و در جنگ با طلحه و زبیر در ابتدا پای خود را از دست داد، سپس ضربتی به گردن او رسید و پس از افتادن از اسب شهید گردید. هفتاد نفر از قوم او با او شهید شدند(501).
همانگونه که ذکر شد حکیم مردی شناخته شده و مورد احترام بود که خلیفه سوم وی را به امارت سند فرستاد. ولی طبری از نوشته های سری از شعیب از سیف نقل می کند که در سال سی و سه هجری به عبدالله بن عامر والی بصره اطلاع دادند که مردی به نام ابن سوداء به دیدار حکیم بن جبله رفته است (منظور از ابن سوداء عبدالله بن سباء است که برای نخستین بار وی در بصره در منزل حکیم بن جبله ظاهر می شود) و درباره حکیم بن جبله گوید: او مردی دزد بود که هر گاه قافله ها حرکت می کردند، از آنها عقب می ماند و در سرزمین فارس بر اهل ذمه به صورت ناشناس یورش می برد و در زمین فساد می کرد و آنچه می خواست به دست می آورد و بر می گشت. اهل ذمه و اهل قبله به عثمان شکایت کردند و وی به عبدالله بن عامر دستور داد او و مانند او را دستگیر کنند(502). این نشانگر حضور تحریفگران در این جریانات است. آنان حکیم بن جبله را که مخالف عثمان و طلحه و زبیر بود، دزد معرفی کرده اند تا مرگ او و یارانش جرم محسوب نشود.
ابن اثیر به حضور عبدالله بن سباء در منزل حکیم پرداخته(503) ولی آنچه مربوط به معرفی حکیم در تاریخ طبری آمده، نقل کرده است. وی در اسدالغابه از حکیم تجلیل می کند و می نویسد: او مردی صالح و متدین بود و قومش از او پیروی می کردند(504).

پیوستن عثمان بن حنیف به امیرالمؤمنین (علیه السلام)

عثمان بن حنیف از بصره بیرون آمد و در ذوقار به امیرالمؤمنین (علیه السلام) پیوست به محض آنکه چشم علی (علیه السلام) به او افتاد و دید با او چه کردند، گریست و فرمود: ای عثمان! من تو را به صورت پیرمرد دارای ریش فرستادم و اکنون با چهره بی مو و جوان بازگشتی. سپس فرمود:
اللهم انک تعلم أنهم اجترؤا علیک و استحلوا حرماتک. اللهم اقتلهم بمن قتلوا من شیعتی، و عجل لهم النقمة بما صنعوا بخلیفتی(505).
پروردگارا! تو خود می دانی که آن قوم بر تو گستاخی کردند و کارهای حرام را روا دانستند. خدایا! خودت ایشان را در قبال شیعیان من - که آنان را کشته اند - بکش و به سبب آنچه با جانشین من در شهر انجام داده اند، در عذاب آنان شتاب کن.
حضرت امیر (علیه السلام) در موارد مختلف جنایات ناکثین را بر شمرده است و در خطبه ای پس از آنکه از تعدیات قریش به به حقوق خود سخن می گوید، درباره حرکت طلحه و زبیر و جنایات آنها می فرماید:
فخرجوا یجرون حرمة رسول الله - صلی الله علیه و آله - کما تجر الامة عند شرائها، متوجهین بها الی البصرة، فحبسا نساءهما فی بیوتها، و أبرزا حبیس رسول الله - صلی الله علیه و آله - لهما و لغیرهما، فی جیش ما منهم رجل الا وقد أعطانی الطاعة، و سمح لی بالبیعة، طائعاً غیر مکره، فقدموا علی عاملی بها و خزان بیت مال مسلمین و غیر هم من أهلها، فقتلوا طائفة صبراً، و طائفة غدراً. فو الله لو لم یصبوا من المسلمین الا رجلاً واحداً معتمدین لقته، بلا جرم جره، لحل لی قتل ذلک الجیش کله، اذ خضروه فلم ینکروا، و لم یدفعوا عنه بلسان و لا بید. دع ما أنهم قد قتلوا من المسلمین مثل العدة التی دخلوا بها علیهم(506)!
آنها حرکت کردند، در حالی که حریم رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - (عایشه) را همراه خود می کشاندند، آن سان که کنیزی را هنگام خریدن وی می کشند و به سوی بصره با او رفتند. آن دو، زنهای خود را در خانه های خویش بازداشتند ولی در خانه نشسته رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - را در معرض دید خود و دیگران درآوردند. در سپاهی که هیچ مردی در آن نبود مگر آنکه فرمانبرداری و بیعت مرا به اختیار و نه به اجبار و اکراه پذیرفته بودند.
سپس بر عامل من در بصره و بر خزانه داران بیت المال مسلمانان و غیر آنان از مردم بصره فرود آمدند. طائفه ای را به اسارت گرفته و با شکنجه کشتند و گروهی را با نیرنگ با قتل رساندند. به خدا سوگند اگر از مسلمانان تنها یک تن را بی گناه و بی جرمی و به عمد کشته بودند، دیگر کشتن آن سپاه بر من جایز و حلال بود، زیرا در هنگام ارتکاب آن منکر، حضور داشتند و مخالفت نکرده و با زبان و دست از آنان دفاع ننمودند. چه رسد به اینکه آنان عده زیادی را به اندازه لشکرشان که بر مسلمانان وارد شدند به قتل رساندند.
حضرت می فرماید: به خاطر اینکه از مظلوم دفاع نشده و همه شاهد جرم بودند، شریک جرم و مستحق کیفرند. آن حضرت با این مطلب در موارد دیگر نیز اشاره می کند و می فرماید:
ناقه قوم ثمود را یک نفر کشت اما خداوند همه را عذاب کرد. چون همه راضی به کار او بودند؛ خداوند فرمود: پس آنان ناقه را کشتند و صبحگاه پشیمان گردیدند(507).
و در موردی دیگر می فرماید:
الراضی بفعل قوم کالدا خل فیه معهم و علی کل داخل فی باطل اثمان؛ اثم العمل به واثم الرضی به(508).
کسی که راضی به عمل گروهی باشد مانند این است که همراه آنها بوده و کسی که در کاری دخالت داشته باشد، دو گناه دارد: گناه عمل و گناه رضایت به آن.

جنگ جمل

امیرالمؤمنین (علیه السلام) از ذی قار حرکت کرد تا به بصره رسید. طی نامه ای که برای طلحه و زبیر و عایشه فرستاد از آنها خواست که دست از توطئه بردارند، اما آنها نپذیرفتند. نامه هایی نیز برای مردم بصره فرستاد که گروهی به یاری او شتافتند و گروهی به عایشه پیوستند و افرادی مانند احنف بن قیس جانب احتیاط را گرفته و از هر دو گروه کناره گرفتند(509). امیرالمؤمنین (علیه السلام) روز جمعه جمادی الاخری سال سی و شش لشکر و نیروهای خود را صف آرایی کرد؛ بر طرف راست مالک بن حارث اشتر و بر طرف چپ عمار یاسر و بر پیاده ها ابو قتاده، نعمان بن ربعی را گمارد و پرچم را به پسرش محمد بن حنفیه داد و از نماز صبح تا ظهر با آنها محاجه و گفتگو می کرد و آنها را به اطاعت و پیروی می خواند(510).
شیخ مفید در کتاب خود، تاریخ صف آرایی لشکریان علی (علیه السلام) را روز پنجشنبه دهم جمادی الاولی ذکر کرده است و می نویسد: امیرالمؤمنین خطاب به مردم اظهار داشت: برای شروع جنگ شتاب مکنید تا حجت را بر این قوم تمام کنم. سپس عبدالله بن عباس را احضار و قرآنی به او داد و فرمود: با این قرآن پیش طلحه و زبیر و عایشه برو و آنان را به احکام قرآن فراخوان. ابن عباس با طلحه و زبیر گفتگو کرد و پاسخ منفی شنید. عایشه نیز گفت: به علی بگو میان ما و شما شمشیر خواهد بود.
ابن عباس نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) بازگشت و موضوع را به اطلاع رساند. حضرت فرمود: برای پیروزی بر آنان به یاری خداوند مستظهریم(511).
علی (علیه السلام) برای اتمام حجت شخصاً با طلحه و زبیر گفتگو کرد که نتیجه مثبتی نداشت با اینکه زبیر سوگند خورد با حضرت بجنگد. اما پسرش عبدالله با وسوسه های خود وی را به جنگ کشاند.
در هنگامی که دو گروه با هم رو به رو شدند سپاه عایشه و طلحه و زبیر، سی هزار نفر بود و سپاه علی (علیه السلام) بیست هزار به شمار می آمد. علی (علیه السلام) پیش از جنگ آنها را موعظه کرد، اما فایده نبخشید و درگیری شروع شد. زبیر چون پیروزی سپاه علی (علیه السلام) را مشاهده کرد، عنان اسب خود را کشید و در حالی که مردی از اعراب بصره نیز با او بود، بازگشت. در این هنگام عمروبن جرموز(512) در پی زبیر روان شد و او را در وادی السباع به قتل رسانید.
اما طلحه در میدان جنگ ناگهان تیری به پایش نشست و منجز به هلاکت او شد. بعد از اصابت تیر غلامش او را ردیف خود سوار کرد و در حالی که کفش طلحه پر از خون شده بود و پیوسته می گفت: پروردگارا! داد عثمان را از من بگیر تا راضی شوی، وارد بصره شد و در یکی از خانه های ویرانه بصره جان داد. گویند قاتل طلحه، مروان بن حکم بود(513).