فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد دوم (استانداران مصر و بصره)

علی اکبر ذاکری

درگیری و صلح

روز بعد دو گروه برای جنگ آماده شدند. عثمان بن حنیف همراه یاران خود حرکت کرد و آنها را به خدا و اسلام دعوت کرد و آن دو را به یاد بیعتشان با علی (علیه السلام) انداخت. ایشان پاسخ دادند: ما به خونخواهی عثمان برخاسته ایم.
ابن حنیف گفت: شما را چه رسد به این کار. کجا هستند فرزندان او؟ کجا هستند پسر عموهای او؟ که سزاوارترند به خونخواهی از شما. نه! این طور نیست حقیقتش این است که چون مردم در اطراف او جمع شدند، شما به علی حسد ورزیدید. شما امید خلافت و ریاست داشتید. آیا شما نبودید که بیشتر از همه، مردم را علیه عثمان تحریک کردید و با سخنان زشت او را شماتت نمودید و حتی نسبت به مادر او هتاکی کردید.
پروردگارا! من مراتب عذر نسبت به این مرد به جا آوردم.
آنگاه به جانب آنها حمله کرد و درگیری شدیدی به وقوع پیوست و عده زیادی از دو طرف کشته شدند. بنابراین تصمیم گرفتند صلح کنند و قرارداد صلحی به شرح زیر امضاء کردند:
این قرارداد صلحی است بین عثمان بن حنیف و همراهان او که از شیعیان امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب هستند و طلحه و زبیر و همراهان آن دو از مؤمنین و مسلمین و پیروان آنها، مبنی بر این که: دارالاماره، رحبه، مسجد، بیت المال و منبر از آن عثمان بن حنیف باشد و طلحه و زبیر و همراهان آنها به هر جای بصره که بخواهند بروند و کسی در راه، بازار، خیابان و کوچه به آنها ضرر نرساند، تا امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) برسد. پس اگر خواستند در آنچه امت در آن داخل شدند وارد گردند و اگر نه هر گروهی به هر جا که خواست برود و هر کاری که خواست انجام دهد از جنگ و صلح و رفتن و ماندن. بر هر دو گروه است که به آنچه نوشته اند طبق عهد و میثاق الهی عمل کنند و عهد شدیدترین چیزی است که از پیامبر گرفته شده است.
گواهانی از دو گروه قرار داد صلح را امضا کردند و عثمان بن حنیف به دارالاماره بازگشت و به اصحاب خود گفت: خدا شما را رحمت کند به خانواده های خود ملحق شوید و اسلحه های خود را فرو نهید و مجروحان خویش را مداوا کنید(481).
با امضای قرار داد ترک مخاصمه، ابن حنیف تصور کرد که جنگ خاتمه یافته و آنان مفاد آن را محترم می شمارند؛ از این رو دستور داد که یارانش به منزل رفته و اسلحه بر زمین نهند.
توجه به این که لازم است که قرارداد صلح برای ترک مخاصمه تا رسیدن علی (علیه السلام) به بصره بود. این قرارداد را به ابن ابی الحدید، ابن قتیبه و بلاذری و... نقل کرده اند، ولی طبری و به پیروی از وی، ابن اثیر و نویری نوشته اند: مضمون قرارداد این بود که کعب بن سور را به مدینه بفرستند و او تحقیق کند آیا طلحه و زبیر با رضایت بیعت کردند یا با اکراه؛ اگر با رضایت بود، بصره تحت اختیار عثمان باشد و اگر بدون رضایت بوده بصره تحت اختیار طلحه و زبیر قرار گیرد(482).
ولی این نقل صحیح نیست، زیرا:
اولاً: بر هیچ کس پوشیده نبود که طلحه و زبیر با رضایت بیعت کردند و ما شواهد متعدد و اعترافات گوناگونی نقل کردیم.
ثانیاً: از متن صلحنامه پیداست که عثمان بن حنیف در موضع قدرت بوده که دارالاماره و بیت المال به وی واگذار شده است و جو عمومی در آغاز علیه آنها بوده است.
ثالثاً: علی (علیه السلام) در راه بود و بزودی می رسید و آنها آن قدر فرصت نداشتند که کسی را به مدینه فرستاده و نظر خواهی کنند.
رابعاً: اگر چنین قراداد صلحی امضاء شده بود، نیاز نبود که طبق نقل برخی مورخین، ناکثین در شب تاریک و ظلمانی به مسجد رفته و عثمان بن حنیف را در مسجد دستگیر کنند و پاسداران بیت المال را شبانه به قتل برسانند. زیرا طبق قرارداد صلح، عثمان باید بصره را ترک کند.
خامساً: عثمان بن حنیف قبلاً از امیرالمؤمنین نامه دریافت کرده بود که در صورت مخالفت با آنها بجنگد. آنان نوشته اند نامه علی (علیه السلام) به عثمان بعد از قرارداد صلح رسیده و در آن آمده طلحه و زبیر با رضایت بیعت کردند. پس عثمان بن حنیف طبق قرارداد صلح عمل نکرد، چون کعب بن سور بیعت طلحه و زبیر را اجباری معرفی کرده بود(483). ولی توجه نکرده اند که هنگام بیعت خود عثمان در مدینه بوده و از مدینه به بصره اعزام شده و دقیقاً خبر داشته که طلحه و زبیر خود با رضایت بیعت کرده اند.
طبری آنچه را نقل کرده طبق نوشته سری از شعیب از سیف از محمد و طلحه است و تنها در این بخش اعتراض جاریة بن قدامه و جوان سعدی و سوال مرد جهنی را از نصر بن مزاحم نقل کرده است. بدیهی است آنچه را که طبری از سری نقل کرده، بخوبی نشان می دهد که وی در صدد تبرئه طلحه و زبیر و عایشه بوده و در صدد القای این مطلب که طلحه و زبیر با اکراه بیعت کرده اند. قبلاً سخنان متعددی را از علی (علیه السلام) نقل کردیم که نشانگر بیعت اختیاری آنها بوده است و طبری خود نیز اعتراف کرده است که طبق نامه امیرالمؤمنین آن دو با رضایت بیعت کرده اند.
ابن اثیر در اسد الغابه که تحت تأثیر تاریخ طبری نبوده است، در شرح حال حکیم بن جبله گوید: چون طلحه و زبیر به بصره آمدند قراردادی میان آنها و عثمان بن حنیف بوجود آمد که از جنگ دست بکشند تا علی (علیه السلام) بیاید. سپس عبدالله بن زبیر شب هنگام ناگهانی به عثمان بن حنیف - رضی الله عنه - حمله برد و او را از قصر بیرون کرد(484)....

دستگیری ابن حنیف و کشتن پاسداران بیت المال در بصره

طلحه و زبیر پس از قرار داد ترک مخاصمه، با خود گفتند اگر علی (علیه السلام) وارد بصره شود و ما را با این یاران اندک ببیند، گردنهای ما را خواهد زد. از این رو به قبایل مختلف نامه نوشته و آنها را به همکاری دعوت کردند. قبایلی مانند: ازد، ضبه و قیس بن عیلان(485) با آنها اعلام همکاری کردند.
عایشه نامه ای به زیدبن صوحان نوشت پس از آنکه از او به عنوان فرزند خالص خود یاد کرد، خواست تا به کمک عایشه بشتابد و اگر این روش را نمی پذیرد، مردم را بر ضد علی (علیه السلام) بشوراند و یا بی تفاوت باشد.
زید در پاسخ او نوشت: من در صورتی فرزند خالص تو خواهم بود که کناره گیری کنی و باز گردی و الا من نخستین مخالف تو خواهم بود(486).
از نامه عایشه و شواهد دیگر چنین استنباط می شود که عایشه می دانسته است آنجا که زید بن صوحان باشد، جبهه حق است و کسی که در مقابل وی باشد بر باطل. همچنین ممکن است رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در این خصوص به عایشه چنین سخنی گفته باشد و یا عایشه از سخن معروفی که از پیامبر نقل شده درباره زید بن صوحان این برداشت را داشته است.
روایت شده است که پیامبر می فرمود: زید و مازید! جندب و ما جندب و چون از پیامبر سؤال شد، فرمود:
رجلان من امتی أما أحدهما فتسبقه یده الی الجنة، ثم یتبعها سائر جسده، و اما الاخر فیضرب ضربة تفریق بین الحق و الباطل.
دو مرد از امت من محسوب می شوند: یکی از آن دو، نخست دستش به بهشت می رود سپس بقیه بدنش، و دیگری با یک ضربت بین حق و باطل جدای می افکند.
زیدبن صوحان کسی بود که دستش در روز جلولاء یا قادسیه قطع شد و در جنگ جمل کشته شد و جندب نیز کسی بود که ساحری را کشت(487).
این سخن پیامبر علامه امینی را به طرق مختلف نقل کرده است و طبق فرمایش پیامبر زید بن صوحان به زید خیر أجذم(488) معروف شد. حضور وی همراه علی (علیه السلام) و شهادتش در جمل حقانیت علی (علیه السلام) را ثابت کرد. از این رو بود که عایشه خواست لااقل بی طرف باشد.
ابن اثیر می نویسد: خالد بن واشمه در گفتگویی که با عایشه داشت، از وی درباره طلحه و زبیر و زیدبن صوحان سؤال کرد.
عایشه پاسخ داد. هر سه کشته شدند و زید جزو اصحاب علی (علیه السلام) بود.
خالد به جهت آگاهی از همین حدیث به عایشه گفت: به خدا قسم هرگز زبیر و زید را در بهشت با هم جمع نمی کند یعنی یکی بر حق است و دیگری بر باطل. عایشه گفت: چنین سخن نگوی، زیرا رحمت خدا واسع است و او بر هر کاری توانا(489).
در برخی تواریخ آمده است که چون طلحه و زبیر از مردم پیمان گرفته و کار خود را استوار ساختند، در شبی تاریک و بارانی که باد می وزید، همراه با یاران خود که زیر لباسهای خویش زره پوشیده بودند، هنگام نماز صبح، به طرف مسجد رفتند. اما عثمان بن حنیف قبلاً به مسجد رفته بود و چون می خواست نماز جماعت بخواند، یاران طلحه و زبیر او را کنار زده و زبیر را برای نماز جماعت جلو بردند. سبابجه که نیروهای انتظامی محافظ بیت المال بودند، زبیر را کنار زدند و عثمان را جلو بردند تا اینکه دو مرتبه یاران زبیر، او را جلو بردند و عثمان بن حنیف را کنار زدند و جریان ادامه یافت تا نزدیک طلوع آفتاب، صدای مردم بلند شد که ای یاران محمد از خدا نمی ترسید خورشید طلوع کرد. در نهایت زبیر بر عثمان غلبه کرد و نماز را با مردم خواند و از یاران مسلح خود خواست که عثمان بن حنیف را دستگیر کنند. وی را بعد از درگیری کوتاهی با مروان داشت دستگیر کردند و تا مرز مردن، کتک زدند و ابروان و مژه ها و همه موهای در سر و صورتش را چیدند(490).
در این نقل ابهاماتی وجود دارد:
1 - منظور راوی از این که گفته است در شبی ظلمانی و تاریک و بارانی به مسجد حمله کردند چیست؟ اگر واقعاً هنگام نماز صبح بوده و درگیری تا نزدیکیهای طلوع آفتاب ادامه داشت، پس هوا تاریک نبوده است.
2 - چرا پاسداران بیت المال در مسجد باشند؟ این در صورتی صحیح است که مسجد متصل به بیت المال و دارالاماره فرض شود! مروان چه نقشی داشته؟
3 - چه شد که مردم بی هیچ عکس العملی صبر می کنند و زمانی که می بینند نمازهای آنها قضا می شود، می گویند: ای یاران محمد به فکر نماز باشید!
اما نقل دیگری نیز در این مورد وجود دارد که این ابهامات را روشن می کند و آن اینکه:
طلحه و زبیر و مروان در نیمه های شب همراه گروهی به دارالاماره حمله کردند. آنان در جستجوی عثمان بن حنیف بودند و عثمان از آنان غافل. بر در دارالاماره گروهی از سبابجه - که گروهی از زط بودند - به پاسداری از بیت المال مشغول بودند. مهاجمان شمشیر بر پاسداران بیت المال کشیدند و از چهار سو آنان را مورد حمله قرار دادند و چهل تن از ایشان را کشتند و زبیر شخصاً عهده دار این کار بود. آنگاه به عثمان بن حنیف حمله کردند و پس از دستگیری، نخست او را محکم بستند و سپس تمام موهای ریش او را (وی پیرمرد و دارای ریشی انبوه بود) از بن کندند، آن چنان که یک مو هم بر چهره اش باقی نگذاشتند.
طلحه می گفت: این تبهکار را شکنجه کنید و موهای ابرو و پلکهای چشمش را از بن بکنید و او را به زنجیر ببندید.
هنگام سحر مردم جمع شدند و برای نماز صبح اذان گفتند. طلحه گام پیش نهاد تا با مردم نماز بگذارد، زبیر او را کنار زد و خواست خود، امامت جماعت را بر عهده گیرد. طلحه نیز او را کنار زد و این کشمکش چندان طول کشید که نزدیک شد آفتاب بر آید. مردم بصره بانگ برداشتند که ای اصحاب رسول خدا! شما را به خدا سوگند وقت نماز را رعایت بکنید که بیم داریم وقت بگذرد و نماز از دست برود. عایشه دستور داد کس دیگری غیر از آن دو نماز بخواند. از این رو یک روز عبدالله بن زبیر و روز دیگر محمد بن طلحه نماز می گذارد و آن روز عبدالله با مردم نماز گزارد(491).
در این نقل آن نوع ابهامات وجود ندارد و مفید در جمل و ابن واضح در تاریخ خود و ابن قتیبه و ابن اثیر این گونه جریان را مطرح کرده اند. گرچه برخی تنها قسمتی از آن را در کتاب خود آورده اند. این نشان می دهد که در جریان جنگ جمل گروهی در صدد تحریف مسائل و جریانات تاریخی بودند و در موارد مختلف این هدف را تعقیب کرده اند.
عثمان بن حنیف را بعد از دستگیری نزد عایشه بردند، عایشه بی درنگ به ابان بن عثمان دستور داد که او را گردن زند و گفت: این مردم انصار بودند که پدر تو را کشتند. عثمان بن حنیف گفت: ای عایشه ای طلحه و ای زبیر برادر من سهل بن حنیف جانشین علی بن ابی طالب (علیه السلام) در مدینه است(492) و به خدا سوگند می خورم اگر مرا بکشید او با نهادن شمشیر در میان فرزندان پدرانتان و خانواده و یارانتان آنها را خواهد کشت و کسی را زنده نخواهد گذاشت. اینجا بود که از ترس صدمه دیدن اقوام و خویشان خود، او را رها کردند. عایشه آنگاه به زبیر دستور داد تا آن هفتاد نفر محافظ ابن حنیف را که اسیر کرده اند، بکشند و زبیر به فرزندش عبدالله دستور داد و آنها را همچون گوسفند ذبح کردند.
گروه دیگری از پاسداران بیت المال در مقابل خواستهای طلحه و زبیر می گفتند ما بیت المال را تحت اختیار شما نخواهیم گذاشت تا امیرالمؤمنین (علیه السلام). زبیر شبانه با گروهی به آنان حمله برد، عده ای از آنها را کشت و پنجاه نفر را اسیر کرد و بعد از اسارت کشت. بنابر نقل ابو مخنف چهارصد نفر از سبابجه کشته شد و غدر و حیله طلحه و زبیر اولین غدری است که در اسلام واقع شد. و سبابجه اولین قومی از مسلمین بودند که بعد از اسارت آنها را گردن زدند(493).
بعد از اخراج عثمان و کشتن پاسداران بیت المال طلحه و زبیر وارد بیت المال شدند. زمانی که چشمشان به طلاها و نقره ها افتاد، گفتند: این آن غنایمی است که خداوند ما را به آن وعده داده و ما از مردم بصره به آن سزاوارتریم. پس تمام آن را جمع آوری کردند. بعداً که علی (علیه السلام) پیروز شد، اموال را به بیت المال برگرداند و بین مسلمانان تقسیم فرمود(494).

شهادت حکیم بن جبله

چون به حکیم بن جبله خبر رسید که آن قوم نسبت به عثمان بن حنیف چه کرده اند و سبابجه نیکوکار و پاسداران بیت المال را کشته اند، میان قوم خویش بانگ برداشت که به جنگ این گروه ستمگر و گمراه بشتابید که ایشان خونهایی را ریخته اند که ریختن آن حرام بوده و نسبت به بنده صالح خدا عثمان بن حنیف آن چنان رفتار کرده اند و کارهایی را که خداوند - عزوجل - حرام کرده است روا دانسته اند. هفتصد مرد از قبیله عبدالقیس دعوت او را پذیرفته و در مسجد جمع شدند و مردم دیگر هم آمدند. حکیم به مردم گفت: می بینید این قوم نسبت به برادرم عثمان بن حنیف چه کرده اند؟ برادرش نیستم اگر او را یاری ندهم! سپس دستهای خود را به آسمان بلند کرد و گفت: پروردگارا! همانا که طلحه و زبیر در آنچه انجام داده اند، قصد تقرب به تو نداشتند و تنها به فکر دنیا بوده اند. پروردگارا! آن دو را در قبال کسانی که کشته اند، بکش و آرزوی آنان را برآورده مساز. آنگاه بر اسب خود سوار شد و نیزه به دست گرفت و یارانش در پی او حرکت کردند(495).
دو لشکر در مقابل یکدیگر صف آرایی کرده و جنگ سختی را آغاز نمودند. این درگیری را جنگ جمل اصغر نام نهاده اند (در مقابل جنگ جمل اکبر که ناکثین با علی (علیه السلام) درگیر شدند(496).)
در این نبرد حکیم حریف طلحه، ذریح حریف زبیر، ابن محرش حریف عبدالحرمن بن عتاب و حرقوص بن زهیر حریف عبدالرحمان بن حارث بن هشام بودند. پسر، برادر و خود حکیم در این نبرد کشته شدند. حرقوص نیز همراه تنی چند از یاران خود گریخت(497).
درباره شهادت حکیم نوشته اند مردی از اصحاب جمل به حکیم بن جبله حمله کرد و شمشیری به او زد که پایش قطع شده خود را به دست گرفت و چنان محکم به ضارب خویش کوبید که او را به زمین انداخت. در این هنگام برادر حکیم که به اشرف معروف بود، پیش او آمد و گفت: چه کسی پای تو را قطع کرد؟ حکیم به آن شخص اشاره کرد و اشرف او را با شمشیر کشت. آنگاه مردم آنگاه مردم بر حکیم و برادرش حمله کردند و هر دو را کشتند و پراکنده شدند(498).
شهادت حکیم در روز بیست و پنجم ربیع الاخر سال سی و شش اتفاق افتاد(499).
طبری اسم فرزند حکیم را اشرف و اسم برادرش را رعل بن جبله ذکر کرده است(500).
با شهادت حکیم تمام بصره تحت اختیار طلحه و زبیر قرار گرفت.
حکیم بن جبله یکی از صحابه بود که در میان قوم خود مورد احترام توجه بود. عثمان بن عفان در زمان خلافت خود، او را به حکومت سند منصوب کرد، ولی او بعد از چند روز بازگشت، چرا که از حکومت آنجا دلگیر شده بود. وی از جمله افرادی بود که به اعمال ناشایست عثمان اعتراض می کرد و در جنگ با طلحه و زبیر در ابتدا پای خود را از دست داد، سپس ضربتی به گردن او رسید و پس از افتادن از اسب شهید گردید. هفتاد نفر از قوم او با او شهید شدند(501).
همانگونه که ذکر شد حکیم مردی شناخته شده و مورد احترام بود که خلیفه سوم وی را به امارت سند فرستاد. ولی طبری از نوشته های سری از شعیب از سیف نقل می کند که در سال سی و سه هجری به عبدالله بن عامر والی بصره اطلاع دادند که مردی به نام ابن سوداء به دیدار حکیم بن جبله رفته است (منظور از ابن سوداء عبدالله بن سباء است که برای نخستین بار وی در بصره در منزل حکیم بن جبله ظاهر می شود) و درباره حکیم بن جبله گوید: او مردی دزد بود که هر گاه قافله ها حرکت می کردند، از آنها عقب می ماند و در سرزمین فارس بر اهل ذمه به صورت ناشناس یورش می برد و در زمین فساد می کرد و آنچه می خواست به دست می آورد و بر می گشت. اهل ذمه و اهل قبله به عثمان شکایت کردند و وی به عبدالله بن عامر دستور داد او و مانند او را دستگیر کنند(502). این نشانگر حضور تحریفگران در این جریانات است. آنان حکیم بن جبله را که مخالف عثمان و طلحه و زبیر بود، دزد معرفی کرده اند تا مرگ او و یارانش جرم محسوب نشود.
ابن اثیر به حضور عبدالله بن سباء در منزل حکیم پرداخته(503) ولی آنچه مربوط به معرفی حکیم در تاریخ طبری آمده، نقل کرده است. وی در اسدالغابه از حکیم تجلیل می کند و می نویسد: او مردی صالح و متدین بود و قومش از او پیروی می کردند(504).