فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد دوم (استانداران مصر و بصره)

علی اکبر ذاکری

گفتگوی فرستادگان ابن حنیف با طلحه و زبیر

پس از دستور حضرت علی (علیه السلام)، عثمان بن حنیف، ابو اسود دؤلی و عمران بن حصین خزاعی را به جانب آن قوم که در کنار چاه ابو موسی اردو زده بودند، فرستاد و گفت از آنها بپرسند برای چه به اینجا آمده اند و چه هدفی دارند؟
آنها در آغاز به دیدار عایشه رفتند. او را موعظه کرده و به یاد مسائل انداخته و سوگندش دادند(470) به او گفتند: خداوند به تو فرمان داده که در خانه ات بمانی، چرا که همسر رسول خدا و حرمت او هستی(471).
اما عایشه از آنها خواست با طلحه و زبیر دیدار کنند. آن دو به دیدن طلحه و زبیر رفتند. زبیر سخن آغاز کرد و گفت: ما به خونخواهی عثمان آمده ایم و از مردم دعوت می کنیم که خلافت را شورا قرار داده و یک نفر را از جمع آنان برگزینند.
آنها در جواب گفتند: عثمان در بصره کشته نشده، تا شما در بصره خون وی را طلب کنید. تو می دانی که قاتلان عثمان چه کسانی و کجا هستند، تو و همراهت (طلحه) و عایشه بیشتر از دیگران در خون او شریک هستید و بیشتر از همه، مردم را به ریختن خون عثمان تحریک می کردید. پس از خودتان قصاص کنید و اما درباره أعاده شورا که گفتی، چگونه شما چنین سخنی را بر زبان جاری می کنید، حال آن که شما خود با علی (علیه السلام) با رضایت و بدون اکراه و اجبار بیعت کردید؟
تو ای ابوعبدالله، سخنت درباره این مرد (علی علیه السلام از یاد نرفته که در روز مرگ پیامبر شمشیر خود را به دست گرفته بودی و می گفتی: هیچ کس به خلافت از علی سزاوارتر و شایسته تر نیست و از بیعت با ابوبکر سرپیچیدی. چه قدر تفاوت بین گفتار و عمل است!
زبیر گفت: با طلحه هم گفتگو کنید؛ اما فرستادگان چون طلحه را خشمناک و خشن دیده و آثار فتنه و جنگ در وجودش ظاهر بود، برگشتند و عثمان بن حنیف را از مذاکرات خود آگاه ساختند.
ابواسود دوئلی در اشعاری گفت:
ای پسر حنیف غافلگیر شدی و دشمن به سراغت آمد. آماده شو با قوم پیکار کن و چابک و پایدار باش، رویارو شو، زره بپوش و دامن همت به کمر بزن.
عثمان بن حنیف گفت: به پروردگار کعبه جنگ را آغاز می کنند! آنگاه به منادی خود دستور داد که به مردم اعلام کند که خود را مسلح سازند. مردم هم دور او جمع شدند(472).
در جمع بیعت شکنان جوانی از قبیله جهینه حضور داشت. به محمد بن طلحه گفت: برای ما از قاتلان عثمان بگو؟ محمد بن طلحه گفت: آری خون عثمان را باید به سه قسمت تقسیم کرد؛ یک قسمت آن به عهده صاحب هودج است (عایشه) و یک قسمت آن بر عهده صاحب شتر قرمز (طلحه) و یک قسمت آن نیز بر عهده علی بن ابی طالب (علیه السلام) است. مرد جهنی از پاسخ صریح محمد به خنده افتاد و چندی بعد به علی بن ابی طالب (علیه السلام) ملحق شد و طی اشعاری به پاسخ محمد اشاره کرد و گفت: نسبت به جرم دو نفر اول صحیح گفتی ولی نسبت به اتهام علی خطا رفتی.
وقتی که سخن محمد، به طلحه رسید به او گفت: آیا تو تصور می کنی من قاتل عثمان هستم؟ این گونه بر ضد پدرت گواهی می دهی؟ مثل عبدالله بن زبیر باش، به خدا سوگند تو از او بهتر نیستی پدر او نیز از پدر تو بهتر نیست. دیگر چنین سخن مگو. در غیر این صورت باز گرد، زیرا یاری تو یاری یک مرد است اما فساد تو عام و فراگیر.
محمد گفت: من تنها سخن حق گفتم، ولی هرگز دو مرتبه تکرار نخواهم کرد(473).
این نظر محمد بن طلحه بود که پدرش و عایشه را به عنوان قاتلان عثمان معرفی می کند اما اکنون برای خونخواهی عثمان قیام کرده است در حالی که وی را از عباد دانسته اند.

رویاروی عثمان بن حنیف با ناکثین

چون ناکثین در مسیر خود به مربد (بزرگترین محله بصره) رسیدند، در آنجا مردی از بین جشم بعد از معرفی خود گفت: ای مردم این قوم از مکانی به سوی شما آمده اند که در آنجا پرندگان و حیوانات وحشی و درندگان در امانند. اگر برای خونخواهی عثمان آمده اند، ولی خون کسی جز ماست. از من اطاعت کنید و آنها را به آنجا که آمده اند برگردانید و الا از جنگ مهلک و فتنه ای که کسی را باقی نگذارد، در امان نخواهید بود.
گروهی خواستند این مرد را از جمع بیرون رانند اما وی به آنها اجازه نداد(474) این نشان می دهد که در میان لشکر ناکثین عده ای مخالف وجود داشته و با رهبران اصحاب جمل مخالفت می کردند.
هنگامی که مردم بصره در مربد جمع شدند و آن مکان از پیاده و سوار پر شد، طلحه برای سخنرانی حرکت کرد و از مردم خواست تا ساکت شوند و با تلاش فراوان آنها را به سکوت واداشت و بعد از حمد و ثنای الهی در فضیلت عثمان سخن گفت و اعلام کرد که خون او را به ناروا ریختند و از مردم خواست برای خونخواهی او قیام کنند و آنان را بر انجام کار برانگیخت. زبیر نیز مانند او سخن گفت.
جمعیت سمت راست مربد، سخنان طلحه و زبیر را تأیید کردند، اما کسانی که در سمت چپ بودند گفتند: اینان خیانت و مکر کردند و به کار بیهوده فرمان دادند. این دو، با علی (علیه السلام) بیعت کرده اند و اکنون چنین می گویند. مردم به یکدیگر خاک و ریگ می پاشیدند(475). سپس عایشه را که بر شترش بود، آوردند. او از مردم خواست ساکت باشند و با زبانی تیز و نازک و بلند سخنرانی کرد و گفت: خلیفه شما عثمان، مظلوم کشته شد بعد از این که توبه کرد و از گناه خارج شد. به خدا سوگند کار خلاف او آن قدر نبود که خونش حلال باشد. لذا شایسته است قاتلان او دستگیر و کشته شوند و امر خلافت به شورا واگذار شود.
عده ای او را تصدیق و گروهی با او مخالفت کردند. آنگاه درگیری با کفش بین مردم شروع شد و مردم به دو دسته تقسیم شدند. گروهی همراه عایشه و عده ای همراه با ابن حنیف(476).
جاریة بن قدامه سعدی که یکی از یاران علی (علیه السلام) بود، نزد عایشه رفت و گفت: ای ام المؤمنین به خدا سوگند کشتن عثمان نسبت به حرکت و قیام ناچیز است. تو از خانه خود خارج شدی و بر این شتر ملعون سوار شده و خود را هدف سلاح قرار می دهی. تو می توانستی در خانه خود بنشینی و پرده احترام خویش را مصون داری. تو پرده حرمت را پاره کردی و رسوا شدی. هتک حرمت و زوال احترام روا داشتی. هر کسی که جنگ با لشکر تو را روا بداند، حتماً کشتنت را هم مباح و جایز خواهد دانست. اگر تو به اختیار خود نزد ما آمدی برگرد و اگر تو را به اجبار آوردند، از مردم یاری بخواه تا تو را نجات دهند(477).
جوانی نورس نیز از بنی سعد از میان جمعیت برخاست و نزد طلحه و زبیر رفت و گفت: ای زبیر تو از اصحاب پیامبر هستی. ای طلحه تو از پیغمبر دفاع کردی و دستت هم در دفاع از وی فلج شد. شما دو نفر مادر خود را با خود آورده اید. اما آیا زنان خود را هم همراه آورده اید؟ هر دو گفتند نه. گفت: پس من با شما و در میان شما نخواهم بود. آنگاه کنار رفت و طی اشعاری گفت:
شما زن های خود را حفظ کرده اید و مادر ام المؤمنین را همراه آوردید. این کار به جان تو کم انصافی است. (در قرآن) به او امر شده که در خانه خود باشد نه در بیابان، حال آنکه او بیابانها و دشتها را با شتاب درنوردید(478).
وقتی که طلحه و زبیر خواستند از مربد به سوی عثمان بن حنیف حرکت کنند، متوجه شدند که ابن حنیف جلو کوچه های بصره را که منتهی به مربد می شود مسدود کرده است. بنابراین حرکت کردند تا به محله و بازار دباغان رسیدند. یاران عثمان در آنجا جلو آنها ایستاده بودند. طلحه و زبیر و یارانشان به طرف آنها نیزه زدند. حکیم بن جبله به آنها حمله کرد و همراه اصحابش با آنها جنگیدند تا اینکه آنها را از تمام کوچه ها بیرون کرد. زنان از بالای بامها به طرف آنان سنگ پرتاب می کردند. ایشان به طرف گورستان بنی مازن رفتند و مدتی درنگ کردند تا نیروهایشان جمع شدند. آنگاه تا محل دارالرزق حرکت کردند و در آنجا فرود آمدند(479).
عثمان بن حنیف به سوی قصر بازگشت و مردم نیز متفرق شدند.
هنگامی که در دارالرزق بودند، عبدالله بن حکیم تمیمی نزد آن دو آمد و نامه هایی که برای وی نوشته بودند، با خود آورد.
عبدالله رو به طلحه کرد و گفت: ای ابو محمد آیا این نامه تو به ما نیست؟ گفت چرا؟ عبدالله گفت: چگونه است که دیروز برای ما نامه می نوشتی و ما را به خلع عثمان و کشتن او دعوت می کردی و او را کشتی، سپس می آیی و خونخواه او می شوی! به خدا تو جز دنیا را در نظر نداری. اگر نظر تو این چنین بودی، چرا بیعت علی (علیه السلام) را پذیرفتی و با رضایت به دلخواه بیعت کردی؟ بعد بیعت خود را شکستی و حال آمده و می خواهی ما را گرفتار فتنه کنی.
طلحه که پاسخی مناسب نداشت، گفت: بله علی (علیه السلام) مرا به بیعت دعوت کرد و بعد از اینکه مردم با او بیعت کردند، دانستم اگر بیعت نکنم برای من مناسب نیست، زیرا بعداً یاران او بر من خورده خواهند گرفت(480).
این همه شواهد تاریخی، نشان می داد طلحه و زبیر و عایشه خود در کشتن عثمان شرکت داشتند و موضوع آن قدر روشن بود که محمد بن طلحه به آن اعتراف کرد.

درگیری و صلح

روز بعد دو گروه برای جنگ آماده شدند. عثمان بن حنیف همراه یاران خود حرکت کرد و آنها را به خدا و اسلام دعوت کرد و آن دو را به یاد بیعتشان با علی (علیه السلام) انداخت. ایشان پاسخ دادند: ما به خونخواهی عثمان برخاسته ایم.
ابن حنیف گفت: شما را چه رسد به این کار. کجا هستند فرزندان او؟ کجا هستند پسر عموهای او؟ که سزاوارترند به خونخواهی از شما. نه! این طور نیست حقیقتش این است که چون مردم در اطراف او جمع شدند، شما به علی حسد ورزیدید. شما امید خلافت و ریاست داشتید. آیا شما نبودید که بیشتر از همه، مردم را علیه عثمان تحریک کردید و با سخنان زشت او را شماتت نمودید و حتی نسبت به مادر او هتاکی کردید.
پروردگارا! من مراتب عذر نسبت به این مرد به جا آوردم.
آنگاه به جانب آنها حمله کرد و درگیری شدیدی به وقوع پیوست و عده زیادی از دو طرف کشته شدند. بنابراین تصمیم گرفتند صلح کنند و قرارداد صلحی به شرح زیر امضاء کردند:
این قرارداد صلحی است بین عثمان بن حنیف و همراهان او که از شیعیان امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب هستند و طلحه و زبیر و همراهان آن دو از مؤمنین و مسلمین و پیروان آنها، مبنی بر این که: دارالاماره، رحبه، مسجد، بیت المال و منبر از آن عثمان بن حنیف باشد و طلحه و زبیر و همراهان آنها به هر جای بصره که بخواهند بروند و کسی در راه، بازار، خیابان و کوچه به آنها ضرر نرساند، تا امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام) برسد. پس اگر خواستند در آنچه امت در آن داخل شدند وارد گردند و اگر نه هر گروهی به هر جا که خواست برود و هر کاری که خواست انجام دهد از جنگ و صلح و رفتن و ماندن. بر هر دو گروه است که به آنچه نوشته اند طبق عهد و میثاق الهی عمل کنند و عهد شدیدترین چیزی است که از پیامبر گرفته شده است.
گواهانی از دو گروه قرار داد صلح را امضا کردند و عثمان بن حنیف به دارالاماره بازگشت و به اصحاب خود گفت: خدا شما را رحمت کند به خانواده های خود ملحق شوید و اسلحه های خود را فرو نهید و مجروحان خویش را مداوا کنید(481).
با امضای قرار داد ترک مخاصمه، ابن حنیف تصور کرد که جنگ خاتمه یافته و آنان مفاد آن را محترم می شمارند؛ از این رو دستور داد که یارانش به منزل رفته و اسلحه بر زمین نهند.
توجه به این که لازم است که قرارداد صلح برای ترک مخاصمه تا رسیدن علی (علیه السلام) به بصره بود. این قرارداد را به ابن ابی الحدید، ابن قتیبه و بلاذری و... نقل کرده اند، ولی طبری و به پیروی از وی، ابن اثیر و نویری نوشته اند: مضمون قرارداد این بود که کعب بن سور را به مدینه بفرستند و او تحقیق کند آیا طلحه و زبیر با رضایت بیعت کردند یا با اکراه؛ اگر با رضایت بود، بصره تحت اختیار عثمان باشد و اگر بدون رضایت بوده بصره تحت اختیار طلحه و زبیر قرار گیرد(482).
ولی این نقل صحیح نیست، زیرا:
اولاً: بر هیچ کس پوشیده نبود که طلحه و زبیر با رضایت بیعت کردند و ما شواهد متعدد و اعترافات گوناگونی نقل کردیم.
ثانیاً: از متن صلحنامه پیداست که عثمان بن حنیف در موضع قدرت بوده که دارالاماره و بیت المال به وی واگذار شده است و جو عمومی در آغاز علیه آنها بوده است.
ثالثاً: علی (علیه السلام) در راه بود و بزودی می رسید و آنها آن قدر فرصت نداشتند که کسی را به مدینه فرستاده و نظر خواهی کنند.
رابعاً: اگر چنین قراداد صلحی امضاء شده بود، نیاز نبود که طبق نقل برخی مورخین، ناکثین در شب تاریک و ظلمانی به مسجد رفته و عثمان بن حنیف را در مسجد دستگیر کنند و پاسداران بیت المال را شبانه به قتل برسانند. زیرا طبق قرارداد صلح، عثمان باید بصره را ترک کند.
خامساً: عثمان بن حنیف قبلاً از امیرالمؤمنین نامه دریافت کرده بود که در صورت مخالفت با آنها بجنگد. آنان نوشته اند نامه علی (علیه السلام) به عثمان بعد از قرارداد صلح رسیده و در آن آمده طلحه و زبیر با رضایت بیعت کردند. پس عثمان بن حنیف طبق قرارداد صلح عمل نکرد، چون کعب بن سور بیعت طلحه و زبیر را اجباری معرفی کرده بود(483). ولی توجه نکرده اند که هنگام بیعت خود عثمان در مدینه بوده و از مدینه به بصره اعزام شده و دقیقاً خبر داشته که طلحه و زبیر خود با رضایت بیعت کرده اند.
طبری آنچه را نقل کرده طبق نوشته سری از شعیب از سیف از محمد و طلحه است و تنها در این بخش اعتراض جاریة بن قدامه و جوان سعدی و سوال مرد جهنی را از نصر بن مزاحم نقل کرده است. بدیهی است آنچه را که طبری از سری نقل کرده، بخوبی نشان می دهد که وی در صدد تبرئه طلحه و زبیر و عایشه بوده و در صدد القای این مطلب که طلحه و زبیر با اکراه بیعت کرده اند. قبلاً سخنان متعددی را از علی (علیه السلام) نقل کردیم که نشانگر بیعت اختیاری آنها بوده است و طبری خود نیز اعتراف کرده است که طبق نامه امیرالمؤمنین آن دو با رضایت بیعت کرده اند.
ابن اثیر در اسد الغابه که تحت تأثیر تاریخ طبری نبوده است، در شرح حال حکیم بن جبله گوید: چون طلحه و زبیر به بصره آمدند قراردادی میان آنها و عثمان بن حنیف بوجود آمد که از جنگ دست بکشند تا علی (علیه السلام) بیاید. سپس عبدالله بن زبیر شب هنگام ناگهانی به عثمان بن حنیف - رضی الله عنه - حمله برد و او را از قصر بیرون کرد(484)....