فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد دوم (استانداران مصر و بصره)

علی اکبر ذاکری

سخنرانی عثمان بن حنیف برای مردم بصره

عثمان بن حنیف پس از اطلاع ورود طلحه و زبیر، در آغاز مردم را مطلع کرد و طی سخنانی در جمع مردم بصره، گفت: ای مردم شما تنها با خداوند بیعت کرده اید و دست خدا بالای همه دستهاست. هر کس بیعت خود را بشکند به ضرر خود عمل کرده و هر کس به عهدی که با خدا بسته وفا کند خداوند به زودی به او پاداش بزرگی خواهد داد. به خدا سوگند اگر علی (علیه السلام) بداند که کسی به حکومت سزاوارتر از اوست، حکومت را قبول نمی کرد و اگر مردم با غیر او بیعت می کردند، او نیز با آن کسی که مردم با او بیعت کرده اند، بیعت می کرد، و اطاعت می کرد کسی را که به حکومت بر می گزیدند. علی به هیچ یک از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) احتیاج ندارد، اما هیچ کسی از او بی نیاز نیست. علی در نیکیهای آنها شریک است، اما آنها در نیکیها و محاسن وی شریک نیستند.
این دو مرد (طلحه و زبیر) با علی بیعت کردند اما هدف آنها خدا نبود. آنان در گرفتن بچه از شیر، پیش از دوران شیرخوارگی، عجله کردند و در شیر دادن وی نیز پیش از اینکه متولد شود عجله کردند و در تولد عجله کردند پیش از اینکه حامله شود و ثواب خدا را از بندگان خواستند.
آنها تصور می کنند که به اجبار بیعت کرده اند اگر اینان قبل از بیعت مجبور بودند - گر چه هر دو از اشراف و بزرگان قریش بودند - می توانستند بگویند و فرمان نبرند. آگاه باشید! راه هدایت همان است که عامه مردم رفتند و عموم مردم با علی (علیه السلام) بیعت کردند. نظر شما چیست ای مردم؟
حکیم بن جبله عبدی گفت: نظر ما این است که اگر به ما برخورند، با آنها بجنگیم و اگر توقف کردند ما به سراغ آنان برویم. به خدا سوگند: من از این ترسی ندارم که به تنهایی با آنها جنگ کنم. اگر چه زندگی را دوست دارم، اما در راه حق از هیچ چیز ترس ندارم. این دعوتی است که کشته شده آن شهید و زنده آن سعادتمند است و سرعت به سوی خدا بهتر است از ماندن در دنیا و این مردم ربیعه هستند که همراه تو می باشند(469).
و بدین گونه حکیم حمایت خویش را از استاندار علی (علیه السلام) اعلام کرد.

گفتگوی فرستادگان ابن حنیف با طلحه و زبیر

پس از دستور حضرت علی (علیه السلام)، عثمان بن حنیف، ابو اسود دؤلی و عمران بن حصین خزاعی را به جانب آن قوم که در کنار چاه ابو موسی اردو زده بودند، فرستاد و گفت از آنها بپرسند برای چه به اینجا آمده اند و چه هدفی دارند؟
آنها در آغاز به دیدار عایشه رفتند. او را موعظه کرده و به یاد مسائل انداخته و سوگندش دادند(470) به او گفتند: خداوند به تو فرمان داده که در خانه ات بمانی، چرا که همسر رسول خدا و حرمت او هستی(471).
اما عایشه از آنها خواست با طلحه و زبیر دیدار کنند. آن دو به دیدن طلحه و زبیر رفتند. زبیر سخن آغاز کرد و گفت: ما به خونخواهی عثمان آمده ایم و از مردم دعوت می کنیم که خلافت را شورا قرار داده و یک نفر را از جمع آنان برگزینند.
آنها در جواب گفتند: عثمان در بصره کشته نشده، تا شما در بصره خون وی را طلب کنید. تو می دانی که قاتلان عثمان چه کسانی و کجا هستند، تو و همراهت (طلحه) و عایشه بیشتر از دیگران در خون او شریک هستید و بیشتر از همه، مردم را به ریختن خون عثمان تحریک می کردید. پس از خودتان قصاص کنید و اما درباره أعاده شورا که گفتی، چگونه شما چنین سخنی را بر زبان جاری می کنید، حال آن که شما خود با علی (علیه السلام) با رضایت و بدون اکراه و اجبار بیعت کردید؟
تو ای ابوعبدالله، سخنت درباره این مرد (علی علیه السلام از یاد نرفته که در روز مرگ پیامبر شمشیر خود را به دست گرفته بودی و می گفتی: هیچ کس به خلافت از علی سزاوارتر و شایسته تر نیست و از بیعت با ابوبکر سرپیچیدی. چه قدر تفاوت بین گفتار و عمل است!
زبیر گفت: با طلحه هم گفتگو کنید؛ اما فرستادگان چون طلحه را خشمناک و خشن دیده و آثار فتنه و جنگ در وجودش ظاهر بود، برگشتند و عثمان بن حنیف را از مذاکرات خود آگاه ساختند.
ابواسود دوئلی در اشعاری گفت:
ای پسر حنیف غافلگیر شدی و دشمن به سراغت آمد. آماده شو با قوم پیکار کن و چابک و پایدار باش، رویارو شو، زره بپوش و دامن همت به کمر بزن.
عثمان بن حنیف گفت: به پروردگار کعبه جنگ را آغاز می کنند! آنگاه به منادی خود دستور داد که به مردم اعلام کند که خود را مسلح سازند. مردم هم دور او جمع شدند(472).
در جمع بیعت شکنان جوانی از قبیله جهینه حضور داشت. به محمد بن طلحه گفت: برای ما از قاتلان عثمان بگو؟ محمد بن طلحه گفت: آری خون عثمان را باید به سه قسمت تقسیم کرد؛ یک قسمت آن به عهده صاحب هودج است (عایشه) و یک قسمت آن بر عهده صاحب شتر قرمز (طلحه) و یک قسمت آن نیز بر عهده علی بن ابی طالب (علیه السلام) است. مرد جهنی از پاسخ صریح محمد به خنده افتاد و چندی بعد به علی بن ابی طالب (علیه السلام) ملحق شد و طی اشعاری به پاسخ محمد اشاره کرد و گفت: نسبت به جرم دو نفر اول صحیح گفتی ولی نسبت به اتهام علی خطا رفتی.
وقتی که سخن محمد، به طلحه رسید به او گفت: آیا تو تصور می کنی من قاتل عثمان هستم؟ این گونه بر ضد پدرت گواهی می دهی؟ مثل عبدالله بن زبیر باش، به خدا سوگند تو از او بهتر نیستی پدر او نیز از پدر تو بهتر نیست. دیگر چنین سخن مگو. در غیر این صورت باز گرد، زیرا یاری تو یاری یک مرد است اما فساد تو عام و فراگیر.
محمد گفت: من تنها سخن حق گفتم، ولی هرگز دو مرتبه تکرار نخواهم کرد(473).
این نظر محمد بن طلحه بود که پدرش و عایشه را به عنوان قاتلان عثمان معرفی می کند اما اکنون برای خونخواهی عثمان قیام کرده است در حالی که وی را از عباد دانسته اند.

رویاروی عثمان بن حنیف با ناکثین

چون ناکثین در مسیر خود به مربد (بزرگترین محله بصره) رسیدند، در آنجا مردی از بین جشم بعد از معرفی خود گفت: ای مردم این قوم از مکانی به سوی شما آمده اند که در آنجا پرندگان و حیوانات وحشی و درندگان در امانند. اگر برای خونخواهی عثمان آمده اند، ولی خون کسی جز ماست. از من اطاعت کنید و آنها را به آنجا که آمده اند برگردانید و الا از جنگ مهلک و فتنه ای که کسی را باقی نگذارد، در امان نخواهید بود.
گروهی خواستند این مرد را از جمع بیرون رانند اما وی به آنها اجازه نداد(474) این نشان می دهد که در میان لشکر ناکثین عده ای مخالف وجود داشته و با رهبران اصحاب جمل مخالفت می کردند.
هنگامی که مردم بصره در مربد جمع شدند و آن مکان از پیاده و سوار پر شد، طلحه برای سخنرانی حرکت کرد و از مردم خواست تا ساکت شوند و با تلاش فراوان آنها را به سکوت واداشت و بعد از حمد و ثنای الهی در فضیلت عثمان سخن گفت و اعلام کرد که خون او را به ناروا ریختند و از مردم خواست برای خونخواهی او قیام کنند و آنان را بر انجام کار برانگیخت. زبیر نیز مانند او سخن گفت.
جمعیت سمت راست مربد، سخنان طلحه و زبیر را تأیید کردند، اما کسانی که در سمت چپ بودند گفتند: اینان خیانت و مکر کردند و به کار بیهوده فرمان دادند. این دو، با علی (علیه السلام) بیعت کرده اند و اکنون چنین می گویند. مردم به یکدیگر خاک و ریگ می پاشیدند(475). سپس عایشه را که بر شترش بود، آوردند. او از مردم خواست ساکت باشند و با زبانی تیز و نازک و بلند سخنرانی کرد و گفت: خلیفه شما عثمان، مظلوم کشته شد بعد از این که توبه کرد و از گناه خارج شد. به خدا سوگند کار خلاف او آن قدر نبود که خونش حلال باشد. لذا شایسته است قاتلان او دستگیر و کشته شوند و امر خلافت به شورا واگذار شود.
عده ای او را تصدیق و گروهی با او مخالفت کردند. آنگاه درگیری با کفش بین مردم شروع شد و مردم به دو دسته تقسیم شدند. گروهی همراه عایشه و عده ای همراه با ابن حنیف(476).
جاریة بن قدامه سعدی که یکی از یاران علی (علیه السلام) بود، نزد عایشه رفت و گفت: ای ام المؤمنین به خدا سوگند کشتن عثمان نسبت به حرکت و قیام ناچیز است. تو از خانه خود خارج شدی و بر این شتر ملعون سوار شده و خود را هدف سلاح قرار می دهی. تو می توانستی در خانه خود بنشینی و پرده احترام خویش را مصون داری. تو پرده حرمت را پاره کردی و رسوا شدی. هتک حرمت و زوال احترام روا داشتی. هر کسی که جنگ با لشکر تو را روا بداند، حتماً کشتنت را هم مباح و جایز خواهد دانست. اگر تو به اختیار خود نزد ما آمدی برگرد و اگر تو را به اجبار آوردند، از مردم یاری بخواه تا تو را نجات دهند(477).
جوانی نورس نیز از بنی سعد از میان جمعیت برخاست و نزد طلحه و زبیر رفت و گفت: ای زبیر تو از اصحاب پیامبر هستی. ای طلحه تو از پیغمبر دفاع کردی و دستت هم در دفاع از وی فلج شد. شما دو نفر مادر خود را با خود آورده اید. اما آیا زنان خود را هم همراه آورده اید؟ هر دو گفتند نه. گفت: پس من با شما و در میان شما نخواهم بود. آنگاه کنار رفت و طی اشعاری گفت:
شما زن های خود را حفظ کرده اید و مادر ام المؤمنین را همراه آوردید. این کار به جان تو کم انصافی است. (در قرآن) به او امر شده که در خانه خود باشد نه در بیابان، حال آنکه او بیابانها و دشتها را با شتاب درنوردید(478).
وقتی که طلحه و زبیر خواستند از مربد به سوی عثمان بن حنیف حرکت کنند، متوجه شدند که ابن حنیف جلو کوچه های بصره را که منتهی به مربد می شود مسدود کرده است. بنابراین حرکت کردند تا به محله و بازار دباغان رسیدند. یاران عثمان در آنجا جلو آنها ایستاده بودند. طلحه و زبیر و یارانشان به طرف آنها نیزه زدند. حکیم بن جبله به آنها حمله کرد و همراه اصحابش با آنها جنگیدند تا اینکه آنها را از تمام کوچه ها بیرون کرد. زنان از بالای بامها به طرف آنان سنگ پرتاب می کردند. ایشان به طرف گورستان بنی مازن رفتند و مدتی درنگ کردند تا نیروهایشان جمع شدند. آنگاه تا محل دارالرزق حرکت کردند و در آنجا فرود آمدند(479).
عثمان بن حنیف به سوی قصر بازگشت و مردم نیز متفرق شدند.
هنگامی که در دارالرزق بودند، عبدالله بن حکیم تمیمی نزد آن دو آمد و نامه هایی که برای وی نوشته بودند، با خود آورد.
عبدالله رو به طلحه کرد و گفت: ای ابو محمد آیا این نامه تو به ما نیست؟ گفت چرا؟ عبدالله گفت: چگونه است که دیروز برای ما نامه می نوشتی و ما را به خلع عثمان و کشتن او دعوت می کردی و او را کشتی، سپس می آیی و خونخواه او می شوی! به خدا تو جز دنیا را در نظر نداری. اگر نظر تو این چنین بودی، چرا بیعت علی (علیه السلام) را پذیرفتی و با رضایت به دلخواه بیعت کردی؟ بعد بیعت خود را شکستی و حال آمده و می خواهی ما را گرفتار فتنه کنی.
طلحه که پاسخی مناسب نداشت، گفت: بله علی (علیه السلام) مرا به بیعت دعوت کرد و بعد از اینکه مردم با او بیعت کردند، دانستم اگر بیعت نکنم برای من مناسب نیست، زیرا بعداً یاران او بر من خورده خواهند گرفت(480).
این همه شواهد تاریخی، نشان می داد طلحه و زبیر و عایشه خود در کشتن عثمان شرکت داشتند و موضوع آن قدر روشن بود که محمد بن طلحه به آن اعتراف کرد.