فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد دوم (استانداران مصر و بصره)

علی اکبر ذاکری

سخنان امیرالمومنین (علیه السلام) درباره ناکثین

امیر المومنین (علیه السلام) با اطلاعاتی که بدست آورد، متوجه شد که شورشیان قصد بصره را دارند. بنابراین در صدد برآمد که آنها را تعقیب و از رسیدن آنان به بصره جلوگیری کند.
برخی به آن حضرت پیشنهاد کردند که طلحه و زبیر را تعقیب نکند. حضرت این پیشنهاد را نپذیرفت و فرمود که فریب آنها را نخواهد خورد و منتظر فتنه انگیزی و فساد آنها نخواهد ماند:
1- به خدا سوگند همچون کفتار نیستم که با ضربات آرام (شکارچی) بر در لانه اش به خواب خوش فرو رود، آنگاه صیاد کمین گرفته، بر او بتازد و او را صید کند. من پیوسته با دستیاری آن که روی به حق دارد، آنان را که از حق روی برگردانده اند به شمشیر می زنم و به کمک آنکه شنوای حق و پیرو آن است، سرکش ناباور را می رانم. به خدا سوگند از آن هنگام که خدا پیامبر خویش را قبض روح کرد تا امروز پیوسته مرا از حقم بازداشته اند و دیگری را در آن حق بر من مقدم داشته اند.
علی (علیه السلام) حرکت این گروه را ادامه همان سیاستی می دانست که بعد از پیامبر، وی را از خلافت که حق مسلمش بود محروم کردند. وی به این نکته مهم اشاره می کند که رهبر جامعه اسلامی نباید اجازه دهد افراد فاسد، جامعه را دچار اختلاف کرده و موجبات تضعیف حکومت را فراهم سازند. رهبر باید با افراد معتقد و با ایمان به جنگ مخالفین بی ایمان رفته و آنها را سرکوب کند. سید رضی - علیه الرحمه - قسمتهایی از سخنان حضرت را در رد نظرات و ادعاهای ناکثین در خونخواهی عثمان نقل کرده است. به نظر می رسد که خطبه دهم و خطبه بیست و دوم(450) و خطبه صد و سی هفتم نهج البلاغه قسمتهایی از یک خطبه بوده که به روایات مختلف نقل شده است و مرحوم سید در هر مورد بخشی از آن را انتخاب کرده و آنچه مربوط به ادعای آنان در خونخواهی عثمان از علی (علیه السلام) است در خطبه 22 و 137 آمده است. ما بخشی از آغاز خطبه 137 را در اینجا نقل می کنیم:
و الله ما انکروا علی منکراً، و لا جعلوا بینی و بینهم نصفاً و انهم لیطلبون حقا هم ترکوه، و دما هم سفکوه، فان کنت شریکهم فیه، فان لهم نصیبهم منه، و ان کانوا و لوه دونی فما الطلبة الا قبلهم. و ان أول عدلهم للحکم علی أنفسهم. ان معی لبصیرتی ما لبست و لا لبس علی. و آنهاللفئة الباغیه فیها الحما و الحمة و الشبهة الغدفة ؛ و ان الأمر لواضح؛ و قد زاح الباطن عن نصابه، وانقطع لسانه عن شغبه. و ایم الله لا فرطن لهم حوضاً أنا ماتحه، لا یصدرون عنه بری، و لا یعبون بعده فی حسی(451)!
به خدا سوگند (طلحه و زبیر) از نسبت دادن هیچ منکری به من خودداری نکردند و میان من و خود انصاف را رعایت نکردند. آنان حقی می طلبند که خود آن را ترک کردند و خونخواهی خونی می کنند که خود آن را ریختند. پس من اگر در ریختن خون او (عثمان) شریک آنان بودم، آنان نیز در آن خون نصیبی دارند و اگر بدون من در آن خون دست داشته اند، از هیچ کس جز آنان، خونخواهی نباید کرد. نخستین دادگری آنان باید این باشد که درباره خود باید عادلانه حکم صادر کنند. بینایی من با من است، نه امری را به دیگران وارونه جلوه داده ام نه دیگران به من.
آنان گروهی هستند سرکش و ستمکار چون لای تیره (فتنه انگیز) و زهر عقرب (جرار و کینه جو) و در شبهه ای چون شب تیره گرفتار؛ در حالی که حقیقت امر روشن است و باطل از بیخ، در کشتگاه خود کنده و زبانش از برانگیختن شر بریده شده است.
به خدا سوگند برای آنان آبگیری پر کنم که کشنده آب آن من باشم که نه سیراب از آن باز گردند و نه از هیچ گودالی جرعه ای بنوشند.
منظور حضرت از قسمت اول این است اگر آنان معتقد بودند که علی (علیه السلام) در کشتن عثمان شرکت داشته نمی باید با وی بیعت می کردند و حکومت او را به رسمیت بشناسند. امیرالمومنین (علیه السلام) در ادامه خطبه، به استقبال مردم برای بیعت اشاره می کند تا مردم بدانند که اتهام شرکت در خون عثمان نسبت به کسی که در پی کسب قدرت نبوده امری است بی اساس و تنها طالبان قدرت هستند که سعی می کنند با از بین بردن موانع و نیروهای رقیب به حکومت دست یابند.
3 - زمانی که حضرت از تهدید طلحه به جنگ مطلع شد، طی خطبه ای پاسخ قاطعی به آن داد و موضع وی را نسبت به کشته شدن عثمان چنین معرفی کرد:
تاکنون به جنگ تهدید نمی شدم و از ضربت شمشیر مرا به هراس نمی انداختند، در حالی که به وعده پروردگارم به فتح و پیروزی مطمئن هستم.
به خدا سوگند طلحه به خونخواهی عثمان شتاب نکرد جز آنکه ترسید خون او را از وی مطالبه کنند. پس، بر آن شد تا با گرد آوری سپاهی به عنوان خونخواهی، امر را مشتبه سازد و ایجاد شک نماید.
به خدا سوگند، او درباره عثمان هیچ یک از این سه کار را انجام نداد:
الف: اگر فرزند عفان - چنانکه او می پنداشت - ستمگر بود، سزاوار بود کشندگان او را یاری دهد و یاری کنندگان او را براند.
ب: اگر او مظلوم بود شایسته بود که مردم را از کشتن او باز دارد و عذر او را برای مردم بیان کند.
ج: اگر در این دو شک داشت، سزاوار بود که گوشه گزیند و از قاتل و یاور او دوری گیرد و او و مردم را به خود واگذارد. اما او هیچ یک از این سه کار را نکرد و به کاری دست زد که معلوم نیست از چه مقوله است و عذرهایی آورد که هرگز قابل قبول نیست(452).
4 - حضرت در ارتباط با سخنان زبیر که دعوت مجدد برای بیعت از او شد و او مدعی بود قلباً بیعت نکرده و بیعتش با علی (علیه السلام) ظاهری و صوری بوده است، فرمود:
یزعم أنه قد بایع بیده، و لم یبایع بقلبه؛ فقد أقر بالبیعة، و ادعی الولیجة. فلیات علیها بأمر یعرف؛ و الا فلیدخل فیما خرج منه(453).
زبیر می پندارد با دست بیعت کرده است نه با دل ؛ پس به تیعت اقرار کرده ولی مدعی است که در دل قصد بیعت نداشته، بر این ادعای خود باید دلیلی روشن و پذیرفتنی بیاورد وگرنه باید در کاری درآید که از آن بیرون رفته است او طبق بیعتی که کرده متعهد باشد.
5 - امیرالمومنین (علیه السلام) برای این که حجت را بر طلحه و زبیر تمام کرده باشد و آنان را از فتنه و گرفتاری باز دارد، نامه ای نوشت و آن را توسط عمران بن حصین خزاعی برایشان فرستاد. در این نامه به بیعت داوطلبانه مردم اشاره می کند و می گوید: چون آن دو بیعت کرده اند چه با رضایت و چه با کراهت ملزم به اطاعتند زیرا زمان تقیه و کتمان نبوده است. نسبت به خون عثمان و اتهام شرکت علی (علیه السلام) در آن نیز بی طرفان مدینه را داور قرار می دهد و در آخر یادآوری می کند که پشیمانی از کار ننگی که با آتش همراه گردد.
اینک متن نامه که طبق نقل نهج البلاغه، ابو جعفر اسکافی آن را در کتاب مقامات در مناقب امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل کرده است:
أما بعد، فقد علمتما، و ان کتمتما، أنی لم أرد الناس حتی أرادونی، و لم ابایعهم حتی بایعونی. و انکما ممن أرادنی و بایعنی، و ان العامة لم تبایعنی لسلطان غالب، و لا لعرض حاضر، فان کنتما بایعتمانی طائعین، فارجعا و توبا الی الله من قریب، و ان کنتما بایعتمانی کارهین، فقد جعلتما لی علیکما السبیل باظهار کما السطاعة، اسرار کما المعصیة، ولعمری ما کنتما بأحق المهاجرین بالتقیة و الکتمان، و ان دفعکما هذا الأمر من قبل أن تدخلا فیه کان أوسع علیکما من خر و جکما منه، بعد اقرار کما به.
و قد زعمتما أنی قتلت عثمان، فبینی و بینکما من تخلف عنی و عنکما من أهل المدینة، ثم یلزم کل امری ء بقدر ما احتمل فارجعا أیها الشیخان عن رأیکما، فان الان أعظم أمر کما العار، من قبل أن یتجمع العار و النار، والسلام(454).
اما بعد؛ شما می دانید - اگر چه پنهان داشته اید - که من بر آن نبودم تا مردم با من بیعت کنند مگر زمانی که آنان چنین خواستند و من از آنان بیعت نگرفتم مگر زمانی که ایشان دست پیمان به من دادند، و شما دو تن از آنان بودید که به سوی من آمده و بیعت کردید. مردم نیز به علت تسلط (که ناگزیر باشند) و یا به طمع مال و دارائی موجود با من بیعت نکردند. شما دو نفر اگر به اختیار با من بیعت کردید پس هر چه زودتر از پیمان شکنی باز گردید و توبه کنید و اگر با بی میلی بیعت کردید به خاطر اظهار اطاعت و نهان داشتن معصیت و نافرمانی، باری مرا بر خود مسلط کرده اید (و ملزم به پیروی هستید زیرا) به جان خودم سوگند که مهاجران برای تقیه و کتمان حقیقت، از شما سزاوارتر بودند. و رد بیعت قبل از پذیرش آن برایتان آسان تر بود از بیرون رفتن از آن و پیمان شکنی، بعد از اقرار به آن.
چنین پنداشته اید که من عثمان را کشته ام. پس بیایید تا میان من و شما کسانی از اهل مدینه - که از یاری من و شما روی گردانیده اند - داوری کنند تا هر کس، به میزان مسئوولیت خویش ملزم باشد.
پس ای دو سالخورده از رأی خویش برگردید - زیرا اکنون بزرگ ترین گرفتاری شما سرکشی و ننگ است - پیش از آن که ننگ و آتش همراه گردد. والسلام.
حضرت به آنان یادآوری می کند که اگر از کار خلاف خود توبه کرده و بازگردند ممکن است گروهی از آنان را به خاطر اشتباهی که مرتکب شده بودند، سرزنش کنند؛ ولی اگر توبه نکرده و به مخالفت خود ادامه دهند و در این راه کشته شوند گرفتار آتش غضب الهی شده و جهنم را بر ننگ و سرشکستگی خود افزوده اند.
6 - امیرالمؤمنین (علیه السلام) در خطبه ای که به مناسبت حرکت اصحاب جمل به جانب بصره ایراد کرده اند مردم را به اطاعت از رهبر دعوت کرده و هشدار می دهند که پیروی نکردن از رهبر باعث نابودی قدرت اسلام گشته و آرام آرام حکومت به دیگران منتقل می شود. سپس به جریان اصحاب جمل می پردازد که آنان با حکومت من سر مخالفت دارند و من تا زمانی صبر می کنم که نظام مسلمین به خطر نیافتد. آنگاه علت مخالفت طلحه و زبیر را بر شمرده و آن را حسد و برگشت امور به گذشته می داند و در ادامه می فرماید: ما وظیفه داریم طبق دستورات قرآن و سیره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عمل کنیم. در اینجا قسمتی که مربوط به اصحاب جمل است، نقل می کنیم:
اینان (طلحه و زبیر) بر اثر ناخشنودی از خلافت من با یکدیگر یار و همداستان شده اند. من تا زمانی که از جماعت شما بیمی نرود، صبر می کنم زیرا آنان اگر این اندیشه سست و نادرست را به اتمام رسانند، نظام جامعه مسلمین به هم خواهد خورد آنان تنها از روی حسد به کسی که خدا دنیا (خلافت) را به او متوجه فرموده، این دنیا را می خواهند. آنها در صددند کارها را به عقب برگردانند. شما را بر ما حقی است و آن، عمل به کتاب خدا و سیره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و قیام به حق او و به پاداشتن سنت اوست(455).
امیرالمؤمنین (علیه السلام) کوشش فراوانی برای بازگشت طلحه و زبیر نمود و به تمام اشکالات آنان پاسخ داد، ولی آنان به راه خود ادامه دادند. حضرت آنان را طغیانگر معرفی نمود که طبق آنچه قبلاً ذکر شد، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به علی (علیه السلام) و یاران خاص خود دستور داده بود که با ناکثین بجنگند. پارس سگهای حوأب نشان دیگری بر گمراهی این گروه است. بنابراین کسی نمی تواند مدعی شود که طلحه و زبیر اجتهاد کرده، پس مرتکب خلافی نشده اند و یا در کار خود محق بوده اند؛ زیرا قیام علیه حکومت حق جرم است و مجرم به عنوان یاغی تحت تعقیب قرار می گیرد. اساساً اجتهاد در مقابل نص امری باطل و ناپسند است.

تصمیم علی (علیه السلام) بر جهاد و تعقیب ناکثین

امیرالمؤمنین (علیه السلام) پس از اطلاع از حرکت بیعت شکنان به جانب بصره، ابن عباس، محمد بن ابی بکر، عمار بن یاسر و سهل بن حنیف را فراخواند و آنان را در جریان حرکت و مسیر این گروه قرار داد.
محمد بن ابی بکر گفت: ای امیرالمؤمنین آنها چه می خواهند؟ حضرت تبسمی کرد و فرمود: آنها به خونخواهی عثمان برخواسته اند. محمد گفت: به خدا سوگند کسی جز آنها او را نکشت. سپس امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود:
أشیروا علی بما أسمع منکم القول فیه؛ اکنون نظریه خود را در این باره بگویید تا بشنوم.
عمار گفت: رأی درست این است که به جانب کوفه حرکت کنیم. مردم آنجا پیرو ما هستند و این قوم آهنگ بصره دارند.
ابن عباس گفت: ای امیرالمؤمنین نظر من این است که نخست کسانی را به کوفه فرستاده تا برای تو بیعت بگیرند و نامه ای به ابو موسی اشعری بنویس که بیعت کند. سپس به کوفه حرکت کنیم و پس از رسیدن به کوفه، با شتاب پیش از آنکه آن قوم به بصره برسند، اقدام کنیم. همچنین باید نامه ای به ام سلمه بنویسی که همراه تو حرکت کند در این کار البته برای تو نیرو و قوتی خواهد بود.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: من خود با کسانی که مرا همراهی می کنند به تعقیب ایشان در مسیر می پردازم. اگر در راه به آنان برسم، فرو می گیرمشان و اگر به آنان نرسیدم به مردم کوفه نامه خواهم نوشت و از شهرها نیروی کمکی خواهم خواست و به سوی آنان خواهم رفت. اما در مورد ام سلمه، من بیرون آوردن او را از خانه اش روا نمی بینم هر چند آن دو مرد نسبت به عایشه چنان رفتار کردند(456).

سخنرانی علی (علیه السلام) برای مردم مدینه

بعد از این که حضرت تصمیم به حرکت گرفت، مردم مدینه را برای حرکت دعوت کرد. عبدالله بن جناده گوید: در ابتدای حکومت علی (علیه السلام)، می خواستم از حجاز به عراق بروم، از این رو بعد از مراسم عمره به مدینه رفتم و داخل مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شدم و شنیدم منادی ندا می کند الصلاة جامعة. چون مردم در مسجد جمع شدند، علی (علیه السلام) در حالی که شمشیر خود را به همراه داشت، حرکت کرد. چشمها، همه به سوی او خیره شد. حمد خدای را به جا آورد و بر رسول صلوات فرستاد سپس فرمود:
أما بعد فانه لما قبض الله نبیه، صلی الله علیه و آله، قلنا: نحن أهله و ورثته و عترته و أولیاؤه دون الناس، لاینازعنا سلطانه أحد، و لا یطمع فی حقنا طامع، اذا تنزی لنا قومنا فغصبونا سلطان نبینا فصارت الامرة لغیرنا. و صرنا سوقة یطمع فینا الضعیف، و یتعزز علینا الذلیل؛ فبکت الأعین منا لذلک و خشنت الصدور و جزعت النفوس.
و أیم الله لولا مخافة الفرقة بین المسلمین، و ان یعود الکفر و ییور الدین لکنا علی غیر ما کنا لهم علیه، فولی الأمر و لاة لم یألوا الناس خیراً، ثم استخرجتمونی أیها الناس من بیتی فبایعتمونی علی شنأ منی لأمرکم و فراسة تصدقنی عما فی قلوب کثیر منکم، و بایعنی هذان الرجلان فی أول من بایع، تعلمون ذلک، و قد نکشا و غدرا و نهضا الی البصرة بعائشة لیفرقا جماعتکم و یلقیا بأسکم بینکم.
اللهم فخذهما بما عملا أخذة رابیة(457)، و لا تنعش لهما صرعة، و لا تقلهما عثرة، و لا تمهلهما فواقاً فانهما یطلبان حقاًتر کاه، و دماً سفکاه.
اللهم انی اقتضیتک و عدک، فانک قلت - و قولک الحق - لمن بغی علیه: و لینصرنه الله(458)، اللهم فأنجزلی موعدی(ک خ) و لا تکلنی الی نفسی، انک علی کل شی ء قدیر(459).
اما بعد؛ چون خدا پیامبرش را - که درود خدا بر او و خاندانش باد - به سوی خود باز گرفت، با خود گفتیم ما افراد خاندان و عترت و وارثان اوییم و از میان همه مردم، ما اولیای اوییم، و هیچ کس با ما در مورد حکومت ستیز نخواهد کرد و هیچ آزمندی به حق ما طمع نخواهد بست؛ ولی بیشتر از همه، خویشان ما بر ما شوریدند و حکومت پیامبر ما را از دست ما ربودند و غصب کردند و امارت برای کسی غیر از ما فراهم شد. از آن پس ما رعیت شدیم آن چنان که هر ناتوانی در ما طمع بست و هر فرومایه و زبونی بر ما عزت و تکبر فروخت. چشمهای ما از این پیشماد گریست و سینه ها خشم گرفت و جانها بی تابی کرد.
به خدا سوگند که اگر بیم جدایی و پراکندگی میان مسلمانان نبود و این که کفر به قدرت خود برگردد و دین نابود شود، ما به گونه دیگری غیر از آنچه برای آنان بودیم و تحمل کردیم، می بودیم. پس والیانی حکومت را عهده دار شدند که برای مردم خواهان خیر نبودند.
ای مردم! شما مرا از خانه ام بیرون کشیدید و با من بیعت کردید در حالی که حکمرانی را نمی پسندیدم و دشمن داشتم. زیرا فراست و زیرکی من از آنچه در دلهای بسیاری از شما بود، برایم گواهی می داد. این دو مرد هم پیشاپیش همه بیعت کنندگان با من بیعت کردند و شما این موضوع را می دانید و اینک آن دو، پیمان شکنی و مکر کردند و با عایشه به بصره رفتند تا جمع شما را به پراکندگی بکشند و شما را رویاروی هم قرار دهند.
پروردگارا! آنان را در قبال کاری که کرده اند سخت فروگیر و فرو افتادن آن دو را جبران مفرمای و لغزش آن دو را میامرز و آنان را به اندازه فاصله میان دو بار دوشیدن ناقه یی که زمانی اندک است مهلت مده، چون آن دو حقی را که خود رها کردند، می طلبند و خونی را که خود بر زمین ریختند، می خواهند.
پروردگارا! من وعده تو را دریافتم که خود فرمودی - و سخنت بر حق است - بر آن کسی که ستم شود خدای او را نصرت خواهد داد. پروردگارا! وعده مرا (که قول دادی) برآور و مرا به خودم وامگذار که تو بر هر کاری توانایی.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای تعقیب طلحه و زبیر از مردم یاری خواست و فرمود: خدا را یاری کنید تا شما را یاری کند و کارتان را اصلاح فرماید. ولی مردم سنگینی کردند.
زیاد بن حنظله که سنگینی و تأخیر مردم را دید، نزد علی (علیه السلام) رفت و گفت: هر کسی در این مورد تأخیر کند اما ما بی هیچ گونه تأخیری با تو هستیم و در التزام تو می جنگیم.
ابولهیثم بن تیهان و خزیمة بن ثابت ذولشهادتین نیز به پا خواستند و اظهار پشتیبانی کردند و عهده دار نصرت علی (علیه السلام) شدند.
ابوقتاده انصاری به علی (علیه السلام) گفت: ای امیرالمؤمنین، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این شمشیر را بر گردن من بسته است. مدتی بود آن را در نیام داشتم، اکنون زمان آن فرارسیده است که آن را برای این ستمگران که امت اسلامی را گرفتار فساد و تباهی کرده اند، از نیام بیرون کشم و دوست می دارم که مرا پیشاپیش و در مقدمه سپاه گسیل فرمایی و چنین کن.
چون علی (علیه السلام) تصمیم قطعی به حرکت به بصره گرفت، امیدوار بود پیش از رسیدن طلحه و زبیر به بصره، در راه آنها را ببیند و به مدینه برگرداند و به هنگام حرکت تمام بن عباس را بر مدینه و قثم بن عباس را بر مکه به جانشینی گماشت و برخی نیز گویند بر مدینه، سهل بن حنیف را گمارد و در آخر ربیع الاول سال سی و ششم، چهارمین ما خلافت خود، از مدینه بیرون آمد(460) و افرادی همچون عدی بن حاتم و زفربن زید که از بزرگان بنی اسد بود قبیله خود را برای همراهی با علی (علیه السلام) آماده کردند(461).
امیرالمؤمنین (علیه السلام) ندا در داد که برای حرکت آماده شوند و همراه هفتصد تن از مهاجران و انصار مدینه را ترک کردند، تا اینکه به ربذه رسید. در آنجا آن گروه رفته بودند که در میان آنها هشتصد تن از انصار و چهارصد نفر از کسانی که در بیعت رضوان با پیامبر بودند، حضور داشتند. و پرچمدار حضرت نیز، محمد بن حنفیه بود(462).