فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد دوم (استانداران مصر و بصره)

علی اکبر ذاکری

نامه امیرالمؤمنین (علیه السلام) به عثمان بن حنیف

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در دوران خلافت خویش کارگزاران خود را تحت نظر داشت و از راههای گوناگون کارهای آنان را برسی می کرد و چنانچه فردی مرتکب عملی خلافت می شد، وی را نصیحت و در صورت لزوم از کار بر کنار می کرد. در عهدنامه مالک اشتر توصیه می کند که مامورین مخفی برای نظارت بر کارگزاران بگمارد(382). عثمان بن حنیف کارگزار حضرت در بصره بود. به حضرت خبر دادند که او در دعوتی که از جانب اشراف بصره تربیت یافته و در آن فقراء و مستمندان شرکت نداشتند، حضور یافته است. حضرت امیر طی نامه ای، وی را از این عمل بازداشت. از نامه حضرت استنباط می شود که نهی از حضور در چنین مجالسی، علل مختلفی داشته است:
1 - در این مجلس ثروتمندان شرکت داشتند، اما فقرا از آن بی بهره بودند و اگر مبنای مهمانی این است که دیگران به نوایی برسند، لازم است افرادی در مهمانی شرکت کنند که احتیاج چنین غذایی هستند، به کسانی که ثروتمندند. از این رو این مهمانیها بیشتر جنبه ریا و خودنمایی دارد و رضای خدا در آن نیست و استاندار علی (علیه السلام) نباید در آن شرکت کند.
2 - در مهمانیهای اشرافی احتمال انجام کارهای ناشایست بسیار است و نهی، حمل بر کراهت شود یا چنین مهمانیهایی که مخصوص والیان است، شرکت آنها در آن حرام باشد. بویژه با توجه به این موضوع که ثروتمندان هیچ گاه بدون هدف و جلب منفعت، دنبال کار خیر نیستند. هدف آنان جلب اعتماد کارگزار برای رسیدن به ثروت بیشتر بوده است.
3 - احتمال دیگری که متصور است اینکه علت منع از شرکت در همچون مجالسی این بوده که در آن اسراف و تبذیر می شود و غذاهای رنگارنگ و متنوع برای مهمانان می آورند(383).
به هر حال علی (علیه السلام) عثمان بن حنیف کارگزار بصره را از شرکت در مجلسی که فقرا در آن دعوت بشده اند، نهی کرد و نامه ای به او نوشت. سید رضی این نامه را در نهج البلاغه آورده و در آغاز آن گوید: از نامه های آن حضرت است به عثمان بن حنیف انصاری که کارگزار او در بصره بود، زمانی که به امام (علیه السلام) خبر رسید او را گروهی از مترفین(384) مردم بصره به مهمانی خوانده اند و او بدانجا رفته است.

متن نامه

أما بعد، یابن حنیف: فقد بلغی أن رجلاً من فتیة أهل البصرة دعاک الی مأدبة فأسرعت الیها تستطاب لک الألوان، و تنقل الیک الجفان. و ما ظننت أنک نجیب الی طعام قوم، عائلهم مجفو، و غنیهم مدعو. الی ما تقضمه من هذا المقضم، فما اشتبه علیک علمه فالفظه، و ما أیقنت بطیب وجوهه فنل منه.
ألا و ان لکل مأموم اماماً، یقتدی به ویستضی ء بنور علمه؛ الا و ان اما مکم قد اکتفی من دنیاه بطمریه، و من طعمه بقرصیه. الا وانکم لا تقدرون علی ذلک، ولکن اعیونی بورع و اجتهاد، و عفه و سداد. فوالله ما کنزت من دنیا کم تبراً، و لا ادخرت من غنائمها و افراً، و لا اعدادت لبالی ثوابی طمراً، و لا حزت من ارضها شبراً، و لا أخذب منه الا کقوت أتان دبرة، و لهی فی عینی أوهی و أهون من عفصة مقرة.
بلی! کانت فی أیدینا فدک من کل ما أظلته السماء، فشحت علیها نفوس قوم، و سخت عنها نفوس قوم آخرین، و نعم الحکم الله. و ما أصنع بفدک و غیر فدک، و النفس مظانها فی غد جدث تنقطع فی ظلمته آثارها، و تغیب اخبارها، و حفره لو زید فی فسحتها، و اوسعت یدا خافرها، لا ضغلطها الحجر و المدر، و سد فرجها التراب المتراکم ؛ و انما هی نفسی اروضها بالتقوی لتأتی آمنة یوم الخوف الأکبر، و تثبت علی جوانب المزلق.
و لو شئت لا هتدیت الطریق، الی مصفی هذا العسل، و لباب هذا القمح، و نسائج هذا القز.
ولکن هیهات أن یغلبنی هوای، و یقودنی جشعی الی تخیر الأطمة - و لعل بالحجاز أو الیمامه من لا طمع له فی القرص و لا عهد له بالشبع أو أبیت منطاناً و حولی بطون غرثی و أکباد حری. أو أکون کما قال القائل:
و حسبک داء أن تبیت ببطنة - و حولک أکباد تحن الی القد!
أأقنع من نفسی بأن یقال: هذا امیرالمؤمنین، و لا أشار کهم فی مکاره الدهر، أو أکون أسوه لهم فی جشوبة العیش! فما خلقت لیشغلنی اکل الطیبات، کالبهیمة المربوطة، همها علفها، أو المرسلة شغلها تقممها، تکترش من أعلافها، و تلهو عما یراد بها، او اترک سدی، أو أهمل عابثاً، أو اجر حبل الضلالة، او أعتسف طریق المتاهة! و کانی بقائلکم یقول: اذا کان هذا قوت ابن أبی طالب، فقد قعد به الضعف عن قتال الأقران، و منازلة الشجعان. ألا و ان الشجرة البریة أصلب عوداً، و الرواتع الخضرة أرق جلوداً، و النابتات العذیه اقوی و قوداً، و أبطا خموداً. و أنا من الرسول الله کالضوء من الضوء، و الذراع من العضد. والله لو تظاهرت العرب علی قتالی لما و لیت عنها، و لو أمکنت الفرص من رقابها لسارعت الیها. و سأجهد فی أن أطهر ألارض من هذا الشخص المعکوس، و الجسم المرکوس، حتی تخرج المدره من بین حب الحصید.
اما بعد؛ ای پسر حنیف به من خبر رسیده است که مردی از جوانمردان بصره تو را به ولیمه و طعامی فرا خوانده است و تو به سوی آن شتافته ای. خوردنیهای رنگارنگ و نیکو برایت آورده و کاسه های بزرگ پی در پی برابر تو نهاده اند. گمان نمی کردم تو مهمانی مردمی را بپذیری که نیازمندانشان را به جفا رانده و توانگرانشان را خوانده اند. پس بنگر که بر این سفره چه می خواهی؛ آنچه حلال و حرام آن بر تو آشکار نیست، بیرون انداز و آنچه دانی از حلال به دست آمده تناول نما.
آگاه باش که هر پیرو و مأمومی را پیشویی است که باید از او پیروی کند و به روشنایی نور دانش وی روشنی گیرد. بدان که پیشوای شما از دنیای خود به دو جامعه فرسوده و از خوردنی خویش به دو گرده نان بسند کرده است. آگاه باشید که شما توان انجام این کارها را ندارید، اما مرا به پارسایی، کوشش، پاکدامنی و درستکاری یاری کنید. به خدا سوگند از دنیای شما زر نیندوختم و از غنیمتهای آن مالی نینباشتم و بر (دو) جامه کهنه ام جامه کهنه دیگری نیفزودم. اندکی (وجبی) از زمین آن (دنیا) به دست نیاورده ام و از آن چیزی نگرفتم جز به مقدار خوراک حیوان شکسته پشت (که از بسیاری درد از خوردن کامل، عاجز است) دنیا در چشم من از دانه ای حنظل تلخ، بی مایه تر و ناارزنده تر است.
آری از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده بود، تنها فدک در دست ما بود. مردمی بر آن بخل ورزیدند و گروهی سخاوتمندانه از آن دیده پوشیدند و خدای بهترین داور است؛ مرا به فدک و غیر فدک چه کار است؟ در حالی که جایگاه آدمی گوری است که اگر به گشادگی آن افزوده شود و دستهای گورکن، فراخش سازد، سنگ و کلوخ، آن را می فشارد (و تنگ می سازد) و خاک انباشته، روزنه های آن را فرو می بندد. من نفس خود را تنها با پرهیزگاری می پرورانم تا در روز بزرگترین بیمها و ترسها ایمن باشم و در لغزشگاه نلغزم.
اگر می خواستم تا به شهد و عسل پالوده و مغز گندم و بافته های ابریشم، راه داشتم. لیکن دور است که هوا و هوس من بر من چیره گردد و زیادی حریص مرا به گزیدن خوراکهای (رنگارنگ) بکشاند. - شاید در حجاز و یمامه کسانی باشند که امیدی به قرض نان نداشته باشند و هیچ گاه سیر نشده باشند - و دور است از من که سیر بخوابم و پیرامون من شکمهایی باشد که از گرسنگی به پشت چسبیده و جگرایی سوخته باشد ؛ یا چنان باشیم که شاعر گوید: درد تو این بس است که شب سیر بخوابی و گرداگرد تو جگرهایی باشد که در آرزوی سبوی چرمین آب، بسوزند.
آیا از خویش به این بسنده کنم که مرا امیر مؤمنان بنامند و در ناگواریهای روزگار شریک آنان نباشم؟ یا در سخنی زندگی نمونه و اسوه ای بر ایشان نشوم؟ مرا نیافریده اند که خوردنیهای گوارا سر گرمم سازد، همچون چارپای بسته (و پروار) که تمام توجهش به علف است، یا مانند چارپای رها گشته که خاک روبه ها را به هم زند و شکم را از علف بینبارد و از آنچه از آن خواهند غفلت نماید. مرا نیافریده اند که وانهند یا بیهوده رها شوم یا ریسمان گمراهی را بکشم و یا بی مقصودی، راه سر گردانی بپیمایم.
چنان بینم که گوینده شما بگوید: اگر پسر ابوطالب را خوراک این است، ضعیف و ناتوانی او را پیکار با همآوران بر جای نشاند و از جنگ با دلاور مردان باز دارد.
اما بدانید درختی که در بیابان خشک روید، چوبش سخت تر است و درختهای سبز و خوشنما (و پر آب) پوستش نازک تر ؛ و گیاهان و رستنهای صحرایی بیشتر افروزد و دیرتر افسرده و خاموش شود. بیگانگی من با رسول خدا مانند نوری است که از نوری دیگر روشنی یافته و آرنجی است که بازو پیوسته. به خدا سوگند اگر عرب در جنگ علیه من پشت به پشت دهد، روی از آنان بر نتابم و اگر لازم آید و فرصت دست دهد، به پیکار همه سازم، تا کلوخ ذره از دانه جدا گردد و با ایمان از چنگ منافق جدا شود.»

و من هذا الکتاب، و هو آخرخ:

الیک عنی یا دنیا، فحبلک علی غاربک، قد انسلک من مخالبک، و أفلت من حبائلک، و اجتنبت الذهاب فی مداحضک. أین القرون الذین غررتهم بمداعبک! أین ألامم الذین فتنتهم بز خارفک! فهاهم رهائن القبور، و مضامین اللحود. والله لو کنت شخصاً مرئیاً، و قالیاًو قالباً حسیاً، لأقمت علیک حدود الله فی عباده غروتهم بالأمانی، و أمم ألقیتهم فی المهاوی، و ملوک أسلمتهم الی التلف، و أوردتهم موارد البلاء، اذ لاورد و لا صدر! هیهات! من وطی ء دحضک زلق، و من رکب لججک غرق، و من ازور عن حبائلک و فق، والسالم منک لایبالی ان ضاق به مناخه، و الدنیا عنده کیوم حان انسلاخه.
اعزبی عنی! فو الله لا أذل لک فتستذلینی، و لا أسلس لک فتقودینی. و ایم الله - یمیناً أستثنی فیها تمشیئه الله - لاروضن نفسی ریاضة تهش معها الی القرص اذا قدرت علیه مطعوماً، و تقنع بالملح مأدوماً ؛ و لأدعن مقلتی کعین ماء نصب معینها، مستفرغه دموعها. أتمتلی السائمة من رعیها فتبرک؟ و تشبخ الربیضة من عشبها فتربض؟ ویأکل علی من زاده فیهجع !قرب اذا عینه اذا اقتدی بعد السنین المتطاولة بالبهیمة الهاملة، والسائمة المرعیة!
طوبی انفس أدت الی ربها فرضها، عرکت بجنبها بؤسها. و هجرت فی اللیل غمضها، حتی اذا غلب الکری علیها افترشت أرضها، و تو سدت کفها، فی معشر أسهر عیونهم خوف معادهم، وتجافت عن مضاجعهم جنوبهم. و همهمت بذکر ربهم شفاههم، و تقشعت بطول استفغارهم ذنوبهم أولئک حزب الله، ألا ان حزب الله هم المفلحون(385).
فاتق الله یابن حنیف، ولتکفف اقراصک، لیکون من النار خلاصک(386).