فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد دوم (استانداران مصر و بصره)

علی اکبر ذاکری

پاسخ معاویه به محمدبن ابی بکر

به نام خداوند بخشاینده مهربان؛ از معاویة بن ابی سفیان به نکوهشگر پدر خویش، محمدبن ابی بکر، درود بر اهل طاعت خدا.
اما بعد؛ نامه ات به من رسید، در آن از آنچه خداوند به توانایی و قدرت سزوار است سخن راندی و یاد کردی که چگونه پیامبرش را بر گزید. سخنانی نیز از خود به هم بر بافته و آورده بودی که نشان از کم خردی تو داشت، بر پدرت نیز ناروا رانده بودی و حق پسر ابوطالب را یادآوری کرده و از پیشینه و خویشاوندی او با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و یاری وی (علی) به او و همدوشی وی با او (پیامبر) در مواضع هول و هراس سخن گفته بودی. بر من به برتری و فضل دیگران و نه به فضل و فضیلت خود، احتجاج کرده بودی. سپاس خدایی را که فضل را از تو گرفت و آن را برای دیگری مقرر داشت ما و پدرت در زمان زندگی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با هم بودیم، می دیدیم که نگهداشت حق پسر ابوطالب بر ما لازم و برتری او بر ما آشکار است چون خداوند آنچه را می بایست برای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برگزید و آنچه را به او وعده کرده بود، به تمامی رساند و دعوتش را آشکار کرد و حجتش را روشن و غالب ساخت، جان وی را به جوار خویش برد.
پدر تو و فاروق (عمر) نخستین کسانی بودند که حق علی (علیه السلام) را گرفتند و با او به مخالفت پرداختند و هر دو بر این امر متفق و همداستان گشتند. آنگاه وی را به پذیرفتن (حکومت) خود خواندند و او در بیعت با آن دو، تعلل کرد و بر ضد ایشان به این سوی و آن سوی روی آورد تا در کار او اندیشیدند و بر آن شدند که او را به اندوهی عظیم افکنند و لطمه ای گران بدو وارد آورند. علی نیز ناگزیر بیعت کرد و تسلیم شد، ولی آن دو وی را در کار خود مشارکت نمی دادند و بر رازهای خود آگاه نمی کردند تا در گذشتند و روزگارشان سپری شد. پس از آن دو، سومین خلیفه یعنی عثمان بن عفان، آمد که به روش آنان راه پیمود و به راه آن دو برفت ولی تو و رفیقت (محمدبن ابی حذیفه) از او عیبجویی کردید، تا بدانجا که دورادور و نهانی تبهکاران را به طمع حکومت او افکندید و خود روی نهفتید و چهره نمودید و دشمنی و فریبکاری خود را بر ملا ساختید تا به آرزوی خود درباره او رسیدید..
ای پسر ابوبکر، به هوش باش که به زودی نتیجه ناپسند کار خود را خواهی دید و اندازه و مقیاس وجب خود را داشته باش و پای از گلیم خویش بیش منه که تو در ترازوی سنجش، با آن کس که بردباریش کوههای گران را تحمل کند و نیزه اش به زور نمی شود و هیچ پرحوصله ای به گرد شکیباییش نمی رسد،
برابر و همسان نیستی. پدرت شالوده این خلافت را نهاد و حکومت خود را پایه گذاشت و این بنا را برآورد. بنابرین اگر آنچه ما برآنیم درست است، پدر تو آغاز گرش بوده و اگر جور و ستم است، باز هم پدر تو پایه گذار آن بوده است. ما شرکای او هستیم و به رهنمود او رفته و از کار او پیروی کرده ایم. اگر پدرت، پیش از ما این راه نپیموده بود، ما با پسر ابوطالب مخالفتی نمی کردیم و در برابر او تسلیم می شدیم؛ ولی دیدیم پدرت چنان کرد و ما نیز پا به جای او نهادیم و رفتار او را سرمشق خود ساختیم در ادعاهای خود، یا پدرت را سرزنش کن و یا از سرمدعا درگذر. درود بر آن که پشیمان شود و از گمراهی به راه آید و توبه کند.
لازم به یادآوری است که ابن غضائری نقل کرده است که معاویه بن حکیم گفته است که از مفضل بن صالح ابوجمیله اسدی نخاس شنیدم که می گفت:
من نامه معاویه به محمد بن ابی بکر را ساخته ام
علامه در خلاصه وی را ضعیف و کذاب دانسته است که حدیث وضع می کند. متأسفانه در وقعه صفین و کتابهای دیگر سند این نامه ذکر نشده است. برای ما مشخص نیست که ابوجمیله در این دعایش صادق است یا ممکن است که این سخن او نیز ناصواب باشد.

اخطار محمدبن ابی بکر به مخالفان

تنها یک ماه از آمدن محمد به مصر گذشته بود که وی به طرفداران عثمان که در زمان قیس بن سعد با علی (علیه السلام) بیعت نکرده بودند، پیام داد که یا تحت فرمان و اطاعت باشید و یا از این شهر خارج شوید.
آنها پاسخ دادند: ما چنین عمل نمی کنیم. ما را واگذار تا ببینیم کار مردم به کجا منتهی می شود و در جنگ با ما عجله منما.» آنان نگران آینده بودند و در هنگام جنگ صفین از محمدبن ابی بکر می ترسیدند. و جرأت جسارت و توطئه علیه حکومت اسلامی نداشتند. پس از قضیه حکمیت که جو سیاسی عراق متشنج و در میان مردم آن دیار اختلاف بروز کرد؛ طرفداران عثمان در مصر جرأت ابراز مخالفت را پیدا کردند و با حمایتی که از جانب معاویه می شدند، شهر مصر دچار اضطراب و تشنج شد.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) که از اوضاع مصر مطلع شد، برای حل مشکل مالک اشتر را به مصر اعزام کرد و در آغاز عهدنامه مالک اشتر به اضطراب مصر علیه محمدبن ابی بکر تصریح شده است ولی مالک در مسیر راه در قلزم به شهادت رسید.
از امالی شیخ مفید - علیه الرحمه - می توان دریافت که مالک پس از شهادت محمدبن ابی بکر به جانب مصر رفته است و این با شواهد تاریخی هماهنگی ندارد.

توطئه معاویه در تصرف مصر

معاویه پس از قضیه حکمیت و اختلاف مردم عراق به فکر تصرف مصر افتاد. این دیار از جهات مختلف برای معاویه اهمیت داشت: هم مرز شام بود و با اینکه گروهی از طرفداران عثمان در آنجا بودند، عده ای از نیروهای مؤثر در قتل عثمان در آن شهر می زیستند. مصر از جهت اقتصادی نیز مهم بود. از این رو برای مشورت درباره مصر گروهی را دعوت کرد که عده ای از آنها از قریش بودند؛ مانند: عمروبن عاص، حبیب بن مسلمه، بسربن ارطات، ضحاک بن قیس، عبدالرحمان بن خالدبن ولید و گروهی از غیر قریش؛ مانند: شرحبیل بن سمط، ابواعور سلمی و حمزة بن مالک.
معاویه به آنان گفت: آیا می دانید برای چه شما را دعوت کرده ام؟ گفتند: نمی دانیم و خداوند بر علم غیب مطلع است.
عمروعاص گفت: به خدا قسم من می دانم که تو می خواهی درباره مصر که خراج و جمعیت بسیار آن مهم است، بحث و گفتگو کنی و اگر همین است عزمت را جزم کن و مصر را به زیر سلطه دربیاور، زیرا تصرف آن باعث عزت تو و یارانت و شکست دشمن و ذلت و خواری مخالفان تو خواهد شد.(عمروعاص که به خاطر حکومت مصر با معاویه بیعت کرده بود، منتظر چنین روزی بود.)
معاویه گفت: گمان فرزند عاص صحیح است. یاران معاویه گفتند: ما نمی دانیم و شاید گمان ابوعبدالله درست باشد. عمر و گفت: منم ابوعبدالله، راستی بهترین گمان آن است که مانند یقین باشد.
آنگاه معاویه پس از حمد و ثنای الهی گفت: اما بعد؛ دیدید که چگونه خدا در جنگتان به شما کمک کرد، آنها آمدند و تردید نداشتند که اساس حکومت شما را ریشه کن خواهند کرد و شهرهای شما را تصرف خواهند کرد، جز این نمی دانستند که شما در تحت قدرت آنها هستید. اما خداوند آنها را با کینه بر گرداند و به خیری نرسیدند و خدا مؤمنان را در جنگ کفایت کند و هزینه نبرد شما را با آنها کفایت کرد. آنها را در پیشگاه خدا محاکمه کردید و به سود شما حکم کرد و بر ضرر آنها آنگاه ما را متحد کرد و با هم صلح و سازش داد و آنان را دشمن هم ساخت که به کفر یکدیگر گواهی می دهند و خون یکدیگر را می ریزند. به خدا سوگند من امیدوارم که خدا این کار را برای ما به انجام رساند.
من در صدد آنم که با جنگ مصر را تصرف کنم؛ شما چه نظری دارید؟
معاویه مکرها و جنایتهای خود را همراه با نادانی و جهالت مردم عراق کمک خداوند معرفی می کند در حالی که اعتقادی به خدا ندارد و سلطنت و حکومت بر مردم هدف اصلی وی را تشکیل می دهد.
عمرو عاص در پاسخ وی گفت: من از آنچه سؤال کردی، خبر دادم و آن گونه که شنیدی اظهار نظر کردم. معاویه به آن گروه گفت: نظر شما چیست؟ گفتند: نظر ما نظر عمرو است. معاویه گفت: عمرو تصمیم گرفته و قاطع است به آنچه می گوید ولی توضیح نداده که چه بکنیم. عمر گفت: اکنون می گویم چه باید کرد. نظر من این است که لشکر زیادی را به فرماندهی مردی قاطع و مورد اطمینان به جانب مصر روانه کنی. وقتی که وارد مصر شد بزودی گروهی که موافق ما هستند، به او ملحق خواهند شد و از آنها برای شکست مخالفان کمک خواهد گرفت. در این صورت امیدوارم که خداوند تو را یاری نموده و پیروز گرداند.
معاویه گفت: نظر من جز این است. نظر من این است که برای موافقین و مخالفین خود نامه بنویسم، پیروان خود را به پایداری فرمان دهیم و آنها را منتظر ورودمان به مصر سازیم و دشمن خود را به صلح و سازش دعوت کرده و وعده قدردانی به آنها دهیم و آنان را از نبرد خود بترسانیم. اگر آنچه می خواهیم یعنی تصرف مصر، بدون نبرد انجام گیرد، این همان چیزی است که ما دوست داریم وگرنه جنگ با آنها را پیش می گیریم.
ای عمرو تو مردی هستی که شتابت مبارک است و من بردباری ام مبارک است.
عمرو گفت: هر چه خواهی عمل کن اما عاقبت کار جنگ است.
از این رو معاویه نامه ای به مسلمة بن مخلد انصاری و معاویةبن حدیج کندی که هر دو مخالف علی (علیه السلام) بودند به شرح ذیل فرستاد:
«خداوند شما دو نفر را برای کار بزرگی برانگیخته، اجر شما را بدان بزرگ ساخته و نام شما را بلند کرده و شما را در جمع مسلمانان آبرومند نموده است.
شما به خونخواهی خلیفه ستمدیده بر خاستید و برای خدا به خشم آمدید - آنگاه که حکم خدا ترک شده بود - و با اهل ظلم و عدوان مبارزه کردید. مژده باد شما را به رضوان خدا و نصرت نزدیک اولیاء خدا. همراهی با شما در این جهان و در دوران سلطنت ما تا آنجا خواهد بود که شما دو نفر را راضی گرداند و حق شما را ادا کند. از این پس به کار خویش بچسبید و با دشمن خود نبرد کنید و پشت کنندگان به خود را به راه حق خویش بخوانید. چنین تصور کنید که لشکر بر شما سایه افکنده و آنچه کراهت دارید از هم دریده است، پس آنچه را که خواهید ادامه دهد. والسلام.
معاویه نامه را به وسیله غلام خود به نام سبیع فرستاد. نامه زمانی به دست آنها رسید که محمدبن ابی بکر حاکم مصر بود و اینان در صدد جنگ با وی بودند و از او می ترسیدند نامه را در ابتدا به مسلمة بن مخلد داد و بعد از قرائت آن گفت آن را نزد معاویه بن حدیج برده و برگرد تا جواب نامه را برایت بنویسم. بعد از اطلاع معاویه بن حدیج، پاسخ معاویه را مسلمه از جانب خود و ابن حدیج نوشت و در آن تأکید کرده بود که «ما در مبارزه خود امید اجر و ثواب داریم و شورشیان بر ضد عثمان را از دیار خود راندیم و عدالت خواهان را همراه خود به قیام واداشتیم. کار ما برای مال دنیا نبوده و اگر خدا آنچه خواستیم برای ما فراهم سازد، به آروزی خود رسیده ایم، قشون سواره و پیاده خود را زود برای ما بفرست، زیرا دشمن ما به جنگ برخاسته و ما در برابر آنها اندکیم. آنها از ما هراسناکند و ما با آنها در مبارزه ایم و اگر کمکی از طرف تو به ما رسد، خدا پیروزی را به تو بهره دهد.
هنگامی که پاسخ نامه را به معاویه دادند، او در فلسطین بود و همان گروه قبلی را دعوت کرد و نامه را برای آنها خواند و گفت: چه می بینید؟
همه به اتفاق اظهار کردند که لشگری به جانب مصر بفرست و بزودی آنجا را فتح خواهی کرد. از این رو معاویه عمروعاص را با تجهیزات کامل همراه با شش هزار نفر، روانه مصر کرد.