فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد دوم (استانداران مصر و بصره)

علی اکبر ذاکری

چرا امیرالمؤمنین حکمیت را پذیرفت

اینجا ممکن است این سؤال مطرح شود که چرا علی (علیه السلام) حکمیت را پذیرفت؟ چرا تسلیم جوسازیهای معاویه شد؟ آیا برای حفظ جان خود حکمیت را پذیرفت؟ علی (علیه السلام) مردی بود که آرزوی مرگ و شهادت داشت. پس چرا در مقابل تهدید یارانش حکمیت را نپذیرفت و در نتیجه جنگ صفین به نفع معاویه خاتمه یافت.
در پاسخ این سؤال باید گفت: نپذیرفتن حکمیت از جانب علی (علیه السلام) به طور حتم و یقین باعث خونریزیهای شدید در بین یاران حضرت می شد و بعد از درگیری یاران حضرت با یکدیگر؛ معاویه با یک حمله می توانست به هدف خود دست بیابد و نیروهای متفرق و متخاصم را از بین ببرد.
حضرت امیر (علیه السلام) در پاسخ به سؤالات مردی یهودی که پس از پایان جنگ نهروان این سؤال را از حضرت می کند، علاوه بر تفرقه یارانش به نکته دیگری نیز اشاره کرده و می فرماید: خواست مرا - در ارتباط با عدم پذیرش حکمیت - یارانم نپذیرفتند، مگر این شیخ - اشاره کرد به مالک اشتر - و گروهی از خاندانم. به خدا قسم مرا باز نداشت از اینکه طبق دیدگاه خود عمل کنم، مگر ترس از اینکه این دو - اشاره کرد به امام حسن و حسین - کشته شوند و نسل رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ذریه او قطع گردد و ترس از اینکه این و این - اشاره کرد به عبدالله بن جعفر و محمبن حنیفه - به شهادت برسند(142).
از بیان حضرت استفاده می شود که اگر حکمیت را نمی پذیرفت دشمن خارجی (معاویه) و یارانش منافق آن حضرت با وی مخالفت می کردند و اگر خودش را می توانست از آسیب آنها نجات دهد، فرزندان زهرا و نوادگان رسول خدا گرفتار دشمن می شدند و آینده کسی نبود که ادامه دهنده خط امامت و ولایت باشد. با کشته شدن حسن و حسین - علیهماالسلام - خط امامت به پایان می رسید و حزب اموی بدون هیچ مانعی به اهداف پلید خود دست می یافت و بدون رقیب و مانع بر اریکه قدرت تکیه می زد.
نکته دیگری که در کلام امیرالمؤمنین وجود دارد تأیید و صحت منطق و روش مالک اشتر است که خواهان ادامه جنگ بود

حلم و بردباری مالک

مالک اشتر نه تنها جنگجو و مجاهدی فداکار، بلکه مردی مؤمن، صالح، حلیم و با وقار به شمار می آمد که به کمال حسن خلق آراسته بود.
گویند روزی مالک اشتر در حالی که پیراهن ساده کرباس به تن و عمامه ای به سر داشت، از بازار می گذشت. برخی از بازاریان او را دیدند. مردی با قصد توهین و استهزاء و تحقیر، کلوخی به طرف مالک پرتاب کرد. مالک با بی اعتنایی از آجا گذشت، بدون اینکه عکس العملی نشان دهد. مرد دیگری که شاهد صحنه توهین به مالک بود. گفت: وای بر تو آیا می دانی به طرف چه کسی کلوخ پرتاب کردی؟ گفت: نه. گفت: او مالک اشتر یار با وفای امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود. مرد که تازه متوجه شد نسبت به چه شخصیتی توهین کرده، به خود لرزید و با سرعت حرکت کرد که از مالک معذرت بخواهد. پس مالک را تعقیب کرد، دید وی وارد مسجد شد و مشغول نماز گردید، همین که نمازش تمام گشت، خود را به روی پاهای مالک انداخت و آنها را می بوسید. مالک گفت: این چه کاری است که انجام می دهی؟ پاسخ داد از توهینی که به شما روا داشتم، معذرت می خواهم. مالک گفت: مهم نیست؛ من داخل مسجد نشدم مگر اینکه برای تو استغفار کنم(143).
آری مالک مصداق کامل این آیه شریفه قرآن بود که می فرماید:
و عباد الرحمن الذین یمشون علی الأرض هوناً و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً(144).
بندگان خداوند رحمان کسانی هستند که به آرامی راه می روند و زمانی که نادانان آنها را مخاطب می سازند، به آنها سلام می کنند.
مالک نه تنها در میان نبرد با دشمن، شجاع بود بلکه در نبرد با نفس خود که دشمنترین دشمنان است و جهاد با آن جهاد اکبر نام یافته، جزو شجاعترین شجاعان بود. علی (علیه السلام) می فرماید: أشجع الناس من غلب هواه(145) (شجاعترین مردم کسی است که بر هوای نفس خود غلبه کند.)

فراخوانی مالک از جزیره و اعزام به مصر

زمانی که اوضاع مصر دگرگون و متغیر شد و محمد بن ابی بکر به خاطر توطئه های معاویه و خروج معاویة بن حدیج در خونخواهی عثمان دچار فتنه و فساد گردید، امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای نجات مصر اندیشید و لازم دید که فرد کارآزموده و جنگدیده ای را روانه مصر کند. بدین منظور فرمود: برای حکومت مصر یکی از دو نفر شایسته هستند؛ کسی که قبلاً او را عزل کردیم (قیس بن سعد) یا مالک بن اشتر نخعی.
امیرالمؤمنین مالک را بعد از بازگشت از صفین به منطقه مأموریتش، جزیره فرستاده بود و به قیس بن سعد فرموده بود که: تا اتمام حکمیت، فرماندهی شرطة الخمیس را به عهده گیرد و پس از آن روانه آذربایجان گردد.
قیس طبق دستور حضرت، در کوفه ماند و امیرالمؤمنین بعد از پایان حکمیت، طی نامه ای مالک اشتر را که در نصیبین بود، به کوفه احضار کرد و به وی چنین نوشت:
أما بعد فانک ممن أستظهر به علی اقامة الدین و أقمع به نخوة الأثیم و أسد به الثغر المخوف و قد کنت و لیت محمدبن أبی بکر مصر، فخرجت علیه خوارج و هو غلام حدث السن لیس بذی تجربة للحروب و لا مجرباً للاشیاء، فاقدم علی لننظر فیما ینبغی و استخلف علی عملک أهل الثقة و النصیحة من اصحابک والسلام(146).
ای مالک تو جزو افرادی هستی که برای اقامه دین از او کمک می جویم تا تکبر و غرور گناهکاران را در هم شکنم و مرزهای خطرناک را مسدوم کنم. محمد بن ابی بکر را والی مصر نمودم. پس عده ای از خوارج بر ضد او قیام کردند. او جوانی است کم سن و بی تجربه در جنگها. پس به نزد من آی تا بنگریم در آنچه سزاوار است. جانشین خود را فردی مطمئن و خیر خواه، از جمع یارانت قرار ده، والسلام.
مالک اشتر، شبیب بن عامر ازدی را جانشین خود ساخت و نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمد. حضرت اوضاع مصر را برای مالک تشریح کرد و او را در جریان مسائل مصر گذاشت و به وی فرمود:
کسی برای مصر جز تو شایسته نیست. به جانب مصر حرکت کن. خداوند تو را رحمت کند من تو را به چیزی توصیه نمی کنم و به دانش و آگاهیت اکتفا می کنم.
و در ادامه فرمود:
و استعن بالله علی ما أهمک، أخلط الشدة باللین و ارفق ما کان الرفق أبلغ و اعتزم علی الشدة حین لایغنی عنک الا الشدة(147).
در کارهای مهم خود از خداوند یاری بخواه، شدت را با نرمی درآمیز و آنجا که رفق و مدارا بهتر و مناسبتر است، مدارا کن و عزم خود را بر شدت و سخت گیری جزم کن، زمانی که جز شهادت چاره ای نباشد.
سید رضی - رحمة الله علیه - در نهج البلاغه(148) نامه ای (46) را نقل کرده که حضرت به یکی از کارگزاران خود نوشته است که ابتدای آن نامه، مانند نامه ای است که حضرت به مالک نوشته است تا جمله ثغر المخوف و قسمت بعد آن جملاتی است که از آن حضرت نقل کردیم واستعن...الا الشدة و قسمتی نیز اضافی دارد که مانند آغاز نامه ای است که حضرت به محمدبن ابی بکر(149) نوشته است فاخفض...من عدلک.
به هر حال مشابهت در سخنان و نامه های حضرت در موارد دیگر نیز وجود دارد و مرحوم سید رضی طبق آنچه در کتب مشاهده کرده نقل نموده است.
از برخی کتابها استفاده می شود که اعزام مالک به مصر بعد از شهادت محمدبن ابی بکر بوده است ولی اکثر مورخین اعزام وی را قبل از سقوط مصر و شهادت محمدبن ابی بکر می دانند و شواهد تاریخی نیز مؤید آن است؛ چرا که اگر محمدبن ابی بکر به شهادت رسیده باشد معنای آن سقوط مصر خواهد بود و حضرت برای حفظ آن مالک را به تنهایی اعزام نمی کرد بدون اینکه سپاهی با او بفرستد. ناخوشنودی محمدبن ابی بکر نسبت به اعزام مالک که در برخی کتب نقل شده نشانه زنده بودن محمدبن ابی بکر است؛ آغاز عهدنامه مالک اشتر نیز مؤید این موضوع است، زیرا نوشته اند زمانی حضرت عهدنامه را برای مالک نوشت که امر بر حاکم مصر (محمدبن ابی بکر) مضطرب شده بود(150).