حماسه غدیر

نویسنده : محمد رضا حکیمی

سرآغاز

بسم الله الرحمن الرحیم
جز اینکه درباره مسائل اصولی دین، شناخت بیشتری به جامعه بدهم، منظوری ندارم. به جامعه و سعادت جامعه سالها اندیشیده ام و هنوز می اندیشیم. هر چه خویشتن - به دلایلی و از سر ضرورتهایی - کنار می کشم، حب اجتماع از نهادم محو نمی شود.
سعادت کامل جامعه را در دینداری می دانم و دینباوری. همه مصلحان و متفکران بزرگ را - چه در گذشته و چه اکنون - بزرگ می دارم. البته آن گروه از اینان که، براستی، متفکر بوده اند و مصلح و در تفکر و صلاح اندیشی خویش راستین. آنان که به آنچه پیشنهاد کرده اند، در پی تلاشهای اندیشه ای بسیار و آزمونهای ژرف دست یافته اند و همان را حق و صلاح تشخیص داده اند. و اگر چیزی، یا چیزهایی، بر خلاف حق و واقع گفته اند ، از روی نشناختن بوده است نه از سر عمدوعناد. اینگونه انسانها اگر به حق می رسیدند و آن را می یافتند، به سخن دیگر: اگر حق به آنها حالی و فهمانیده می شد، بدان خستو می گشتند.
من اینسان متفکران ئو مصلحان انسانی اندیش پاکدل را - از هر مذهب و مرام و ملت و از هر قاره و مملکت - بزرگ می دارم و حرمت می گزارم، برای رویی که آنان به انسانیت و مسائل انسانی داشته اند. اما عقیده ام این است که تنها وسیله سعادت، سعادت کامل - سعادت دنیوی و اخروی - جوامع بشری دین است، آنهم دین اسلام، آنهم اسلام علی بن ابیطالب.
درباره داخله جامعه های اسلامی، باید آشکارا بگویم که وحدت اسلامی (- وحدت مسلمانان، اتحاد اسلام، یگانگی اهل قبله)، در رأس همه آرمانها و افکارم جای داشته است و جای دارد (چنانکه پیشوایان ما نیز، ضمن دفاع از موضع حق و نشر اسلام اصیل، همواره پاسدار وحدت مسلمین و مصالح کللی و جهانی اسلام بوده اند)، البته وحدتی تفاهم شده، و بر پایه شناخت و آگاهی، و پذیرفتن رویارویی با حقایق، نه با تصور مصالحه و ذبح حقایق.
من از دورترین روزگاری که به مسائل عالیه می اندیشده ام، به مهمترین گونه، با باور و پایداری، به یگانگی مسلمانان جهان - این وظیفه ناگزیر ورهایی بخش - اندیشیده ام. چند سال، حتی چند سال اندک، تجربه و آزمون اجتماعی و شناخت جهتها و جناحها بسنده است تا انسان آسیبهای جدایی مسلمانان را درک کند. من گمان ندارم مسلمانی در جهان یافت شود، علاقمند به اسلام و آگاه از مسائل و جریانها، و به این مسئله نیندیشید.
با این دو یادآوری، امید است جامعه از من بپذیرد که آنچه گفته ام و نوشته ام اگر چه اندک و ناچیز - همه و همه، در راه انسانیت والا بوده است و اسلامیت صحیح.
در این بحث که آنرا مدخل نامیده ام. مسائل چندی مطرح شده است که می خوانید. من خواسته ام. اگر چه با جمال. صورتی از مسئله مذهب عرضه کنم که بیشتر با ماهیت مذهب وفق دهد تا با دیگر چیزها. این عرضه را به علت توجه به نواقص کار خویش، مدخل نامیدم، تا دیگر متفکران و فاضلان، به عرضه نهایی - یا عرضه کامل شده - این مسئله اصولی بپردازد(1).
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان - هزار باده ناخورده در رگ تاک است
می خواهیم چند نکته را نیز در این سرآغاز یاد کنیم:
1- در این مدخل، بیشتر، درصدد بوده ام تا مذهب تشیع را به صورت مذهبی صاحب اعطای جهت بیان کنم، یعنی چنانکه هست. زندگی بی داشتن جهت باطل است.
پیامبر اکرم نیز با اعطای جهت آغاز کرد:
قولوا: لا اله الا الله، تفلحوا!
مسلمانان با این کلمه به دنیا می آید، با این کلمه می زید، و با این کلمه در می گذرد: لا اله الا الله
2- امروز دانایی و توانایی (علم و قدرت) بشر فزون شده است. پس اکنون دین لازمتر و بایسته تر است، تا این دانایی و توانایی را درست راه برد، و تا آنچه به ذات خود سودمند است زیانبار نگردد. و در این مقصود، تنها معنویت اخلاقی - اگر معنویت اخلاقی جامع و قابل اطمینانی بدون دین بتوان تصور کرد - بسنده نیست. بلکه یک دستگاه دینی لازم است، تا در همه سوی ابعاد واقعیت انسانی راهنما باشد، دینی جامع و کامل، دینی ناظر به همه مسائل، دینی پیراسته و درگیر.
و پیداست که دینداری بی باور چیزی نیست. و به فرموده امام حسین (علیه السلام): لعق علی السنتهم خواهد بود، یعنی چیزی زبانی و خوشایند زبان، که مردمان خوش باشند، تا آن هنگام که برای پیشبرد مقاصدشان در زندگی سودمند افتد آن را بر زبان آرند: ما مذهبی هستیم، ما اهل دینیم.
و پیداست که باور هر چیز و ایمان به هر چیز، بی شناخت و معرفت آن چیز چندان درست و استوار نتواند بود. پس آنچه در جهت شناخت راستین و منطقی و مستدل و تحلیلی دین و مذهب به جامعه ارمغان می گردد، باید قدر دانست و از آن استقبال کرد.
در ضمن اشاره می کنم که کسانی که با مسائل جهانی و پژوهشهای محققان عالم درباره ادیان آشنایند، خوب درک می کنند که امروبز، عرضه پژوهشهای درست و خالی از اشکلات قرون گذشته، درباره شیعه و موضع امامان و فرهنگ و فلسفه تشیع، بسیار بسیار ضروری است، بویژه که اکنون این حوزه ها از محدودیتی که در اسلام شناسی داشته اند تا اندازه ای پای بیرون نهاده اند و به شناخت تشیع روی آورده اند(2).
3- اشاره کردم به وحدت اسلامی و اهمیت آن و کوشش برای تحقق بخشیدن به آن و نیاشفتن مقدار تحقق یافته آن. این مسئله از دورترین روزگاران، در آفاق تشیع (بنا بر استنباطی که شیعه، چنانکه یاد شد، از گفتار و کردار پیشوایان خود داشته است در رعایت مصالح کلی اسلام و پاسداری حیثیت اسلامی در برابر اجانب) ملحوظ بوده است. عالمان و متفکران شیعه آنان که بجز علم و دانشس، از درک و بینش نیز برخوردار بوده اند و موضع انسانی و مسئولیت اسلامی تشیع را می شناخته اند - همواره چنین اندیشیده اند و چنین کرده اند.
از این رو، کتابهایی مانند شافی سید مرتضی، باب پنجم تجرید خواجه نصیر طوسی، منهاج الکرامه علامه حلی، صراط المستقیم بیاضی لبنانی، عبقات میر حامد حسین هندی، مراجعات سید شرف الدین عاملی لبنانی، الغدیر علامه امینی، و همانندهای آنها، همه و همه، انسان نامه است در مقیاس جهانی، و اسلام نامه و اتحاد نامه نظر به داخله اقالیم قبله.
من در اینجا به کسانی که اینگونه کتابها را نخوانده اند، یا انسجام فرهنگی و اصالت موضع آنها را نمی شناسند کاری ندارم. من خود به دلیل آگاهی و توجه به محتوای علمی و موضع اسلامی اینگونه کتابها، آنها را بزرگ می دارم. اگر مسلمانان بخواهند به وحدتی اصولی بیندیشند - وحدتی پیشنهاد ناشده از سوی ایادی غیر مطمئن - این کتابها بهترین امت و پر فروغ ترین مشعل هدایت خواهند بود.
مصلح اسلامی، علامه سید عبدالحسین شرف الدین موسوی عاملی (م - 1377)، در آغاز کتاب کم مانند المراجعات می گوید:
این اندیشه، از عنفوان جوانی، چونان غیرت که در خون آدمی می جوشد، در خون من می جوشیده است که راهی بیابم درست، تا این خصومت و ستیز از میان برداشته شود، و این پرده تعصب و جدایی از برابر دیدگان آنان فرو افتد، آنگاه به زندگی از دیدگاه جدی آن بنگرد، و به استوار داشتن اصل مفروض دینی بازگرایند، و در سپردن راه تعالی به ریسمان خدایی چنگ درزنند، و در سایه درفش حق به علم و عمل دست یازند، برادرانی باشد مهربان - یکی یار آن دیگری.
من این موضع را بزرگ می دارم، و جامعه را به شناختن آن دعوت می کنم و استوار ساختن آن و گستردن آن.
علامه امینی (م - 1390) در جلد سوم الغدیر (ص 77) آغاز پرداختن به تصحیح نوشته های نادرست چند کتاب - نوشته هایی همه بهتان و همه تفرقه آفرین - می گوید:
این کتابها را از این جهت مورد رسیدگی قرار می دهیم که آنچه در آنها نوشته شده است، تخم هرشرو فسادی را می کارد، تعصبات فرقه را میان مسلمانان زنده می کند، جامعه اسلامی را از هم می پراکند، جمع امت را متفرق می سازد، و مصالح عمومی اسلام را پایمال می کند. این نوشته ها باعث می شود تا مسلمانان، شیعه را در میدانهای جهانی تنها گذارند...
من این موضع را بزرگ می دارم، و جامعه را به شناختن آن دعوت می کنم و به استوار ساختن آن و گستردن آن.
در واقع، من این شعار و امثال این شعار را تجدید می کنم: الغدیر یوحدا لصوف فی ملا الاسلامی
- الغدیر، در دنیای اسلام، صفها را متحد خواهد ساخت.
در همین گفتگو باید یاد شود که بنده، با جریانهای چندی که به نام تشیع و ولایت سخن می گویند و چیز می نویسد، ارتباطی ندارد. بلکه اصولا به اینگونه عرضه های خام و تلقیهای عوامانه - و گاه دکه دارانه - و برداشتهای مبتذل معتقد نیست. اینها را نوعا از نظر علمی، فاقد جوهر شناخت می بینید و از نظر اجتماعی، فاقد موضع صحیح. این سطح شعور و عرضه - چنانکه بازهم گفته ام - بر خلاف روش حکیمانه و استوار سلف شیعه است. و بر خلاف سطح والای عرضه های بزرگان و تباهگر اندیشه های درست مذهبی است و برباد دهنده حماسه های دینی در نسلهای ناآگاه تشیع.
4- اینکه درباره تحقیقات و نوشته های بیگانگان مسائلی مطرح کرده ام و آراء گروهی از نویسندگان و صاحبنظران را آورده ام، گمان ندارم که صاحب نظری پاک موضع و آگاه از جریانهای خاورشناسی، جز این بیندیشد (بویژه در مورد مستشرقان قرن نوزدهم) و اشاره به اشکالات کار آنان را لازم نشمرد. در این مقوله، به عنوان رعایتهای لازم، به موارد استثنا نیز اشاره کرده ام. نفوذ متشرفان، خطر فرهنگی و دینی و ملی بزرگ و زیان آوری است که استقلال فرهنگی ما را متزلزل می سازد. هیچگاه نباید از آن غافل ماند، یا جامعه را از آن در غفلت نگاه داشت. استفاده از نوشته ها و تألیفات بیگانه مسئله ای است وزیر نفوذ قرار گرفتن مسئله ای دیگر. و دربست پذیرفتن آراء حوزه های خاورشناسی، کاری است غیر علمی و حاکی از مرعوبیت و کمی اطلاع و فقدان اغجتهاد و شخصیت منعقد شده علمی، و به همین نسبت زیانبارتر برای جوانان.
5- گاه گاه در نوشته های خویش، عالمان شیعه را به عنوان طرفداران توده ها و داعیان آزادی و آزادگی ستوده ام. اما به اصطلاح معروف، اثبات شی ء نفی ماعدا نمی کند. و غرض من بیشتر این است که بگویم جوهر مذهبی در تشیع آنگونه است (و از این رو اگر عالم شیعی نیز برخلاف چگونگی یاد شده سلوک کند، از تعهد و تکلیف مذهبی خارج شده است)، بر خلاف جوهر مذهبی، در قبول نظامهای خلافت. وگرنه کیست که در تاریخ اسلام سنی، بویژه دریک قرن و نیم اخیر، منکر وجود عالمانی روشن اندیش و مردمگرا و ظلم ستیز و اصلاح طلب و عدالتخواه باشد. این استکه حرمت عالمان مسلمان، از همه فرقه های اهل سنت: حنفی، شافعی و... همواره مورد نظر شیعه بوده است. و چه بسیار درمیان آنان چهره هایی بوده و هستند که جزو مفاخر اسلامند، و آموزگاران امت.
6- خوب است کتاب الغدیر به زبان فارسی گردانیده شود. اما این کتاب بیشتر نیازمند به تحلیل است تا ترجمه. کتابهای متعددی هست که مؤلفان پرمایه و متفکران اندیشه ور، به تألیف و پرداختن آنها دست زده اند، و با غرق شدن در کار عظیم خویش، همواره درصدد دادن اطلاع بوده اند در سطح یک عرضه علمی و پیوستن استدلال و تمهید، مانند مقدمه ابن خلدون مثلا. اینگونه کتابها چنان نیست که خواندنش برای عموم نتیجه بخش باشد. ممکن است عموم مردم از خواندن این کتابها به نتیجه ای که باید دست نیابند و خود نتوانند با جمع زدن این معلومات حاصلی فراچنگ آرند. برای اینکه معلومات و نتیج مترتب بر معلومات در اینگونه کتابها همگانی گردد و به میان جامعه برده شود، باید دو کار انجام شود: تلخیص و تحلیل.
در تلخیص باید مطالب عمومی و مناسب حال عموم را از آنها درآورد، و با سبکی استوار عرضه کرد.
در تحلیل، باید نشان داد که حقیقه مؤلفان این کتابها درصدد ساختن یا پرداختن کدام رکن از ارکان معرفت بشری هستند. این مسئله را باید با زبانی ساده تر، دور از درگیریهای علمی و بحرانهای استدلالی و ذکر سند و شاهد و تأیید و اعتراضی، به خواننده آموخت. الغدیر نیازمند به این دو کار است، البته به دست مردان عالم و متخصص و علاقه مند و نویسنده و صاحب ذوق و دارای اهلیت.
در مورد الغدیر، می افرازیم که اصولا باید به نسل حاضر و جهان معاصر، فهمانده شود که شیعه در طول چهارده سده چه می گوید، اینهمه اسناد و مدارک را برای چه گرد می آورد تع دعوت شیعه، در مقیاس مسائل انسانی کجا جای دارد، مضمون این نفس متصل، از حدیث بده الدعوه پیامبر (در سال سوم هجری) تا دهها کتاب، تا کتاب الغدیر چیست، آیا اینهمه درگیری بر سر مسئله ای است اقراض یافته، یا بر سر امری زنده تا روزی که زندگی هست. اینها را باید روشن کرد.
شیعه در حقیقت به استیفای حقوق انسان دعوت می کند. مسئله عصمت که شیعه در پیشوا شر می داند غیر از این چه معنی دارد؟ اینکه شیعه می گوید، رهبری جز نوع خدایی آن پذیرفته نیست و امامت همانند نبوت است تشا کل النبوه والامامه، جز این چه می تواند بود؟ در حقیقت کسی که کتابهای عمیق و اصولی علما و متفکران مبرز شیعه را - نه هرچه به نام تشیع نوشته و نشر می شود - می خواند، باید بداند که منظور در این کتابها دفاع از اسلام است نه دفاع از شخص علی بن ابیطالب. و دفاع از اسلام، به عین، دفاع از انسان و انسانیت است در قلمرو وسیع این دو. اگر این مسئله محرز نباشد، باید نخست به روشن کردن این مسئله پرداخت.
و از اینجاست که باید دانست گرامیداشت الغدیر و تجلیل از آن، گرامیداشت و تجلیل از یک کتاب و یک مؤلف نیست، بل گرامیداشت دعوت این کتاب و شعار این کتاب است و هر کتابی که بدین امر دعوت می کند، و گرامیداشت آن چیزی است که کتاب بدان می خواند: طرح ایجاد مدینه قرآنی. از این دیدگاه این عمل وظیفه است، چنانکه بسیاری از محققان و عالمان و مراجعی که درباره الغدیر اظهار نظر کرده اند، بدین حقیقت اشاره نموده اند.
به هر حال باید این مسائل در سطح فرهنگ عمومی روشن شود و آموخته گردد، تا جامعه بتواند از المراجعات، از النص و الاجتهاد، از الغدیر و همانندهای این دکترین ها و کتابها بهره برد. البته مطالب یاد شده، به گونه ای، در این کتابها آمده است و این موضوعات در الغدیر طرح شده است، اما، در سطح الغدیر، نه کتابی عامه خوان. این کار در خود زبان عربی نیز باید درباره الغدیر صورت پذیرد. مگر مقدمه ابن خلدون عربی نیست، و با وصف، ساطع الحصری ها پیدا می شوند و به همان زبان، دراسات عن مقدمه ابن خلدون می نویسد.
اما درباره ترجمه این کتاب عظیم، باید بگویم که هرکس در ایران با هرجای دیگران جهان بخواهد آن را به زبان فارسی یا زبانی دیگر ترجمه کند، یا هر ناشری بخواهد ترجمه ای از آن منتشر سازد - اگر نظر مترجم یا ناشر خدمت باشد نه چیز دیگر - باید بداند که اصل این کتاب، بجز جنبه های دیگر، از نظر ادبی و سبک نویسندگی و نثری که در آن به کار رفته است در سطح بالا جای دارد. مرحوم امینی سالها زحمت کشید تا توانست چنین نثری بنویسد و آن را در الغدیر به کاربرد و آنهمه اطلاع و معلومات را در قالبی والاعرضه دارد. پس دست کم باید مترجم، از نظر مایه ادبی و قدرت تعبیر و توان نویسندگی و ملکه بلاغت و وسعت واژگانی و سطح نثر، در حد مؤلف باشد و در زبان خود، نثری چون نثر الغدیر داشته باشد. در این باره بیش از این چیزی نمی گویم و آروزو می کنم مترجمانی استاد و توانا، این کتاب را به زبان فارسی و دیگر زبانها برگردانند.
بزرگداشت عالمان و نویسندگان و کتابهای ارجمند، در فرهنگ بشری، پیشینه ای بس دور و دراز دارد و تا هم اکنون نیز پی گرفته شده است. گفته اند: در ادبیات اروپا بیش از دهها کتاب درباره آثار شکسپیر و با الزاک وجود دارد، درباره زندگی خصوصی هر یک از کسانی مانندشکسپیر و گوته و ویکتورهوگو بیش از هزار کتاب و رساله و مقاله نوشته شده است. اگر چنین است، کوتاهی ما درباره کتابهای چون المراجعات و الغدیر و مؤلفان آنها آشکار است.
در فرهنگ اسلامی نیز می دانیم که کتابها و مقالاتی متعدد درباره انظار و اهداف و مقاصد کسانی چون رفاعه رافع الطهطاوی، سید عبدالرحمان کواکبی، شیخ محمد عبده، سید عبدالله ندیم، شیخ محمد خیابانی، مصطفی کامل، دکتر طه حسین و... نوشته شده است. در این صورت آیا ما نسبت به امثال شرف الدین و امینی کوتاهی نکرده ایم؟
سرانجام می خواهم سخنانم را در اینجا با گفته یک نویسنده فرانسوی، در پایان شرح حال یکی از بزرگان، به پایان برم:
من هرگز ادعا نمی کنم که همه جهانیان می توانند برفراز این قلل زیست کنند. لیکن می گویم که مردم گیتی باید یک روز در سال، به قصد زیارت از آنها بالا روند. آنجا، آنها خویشتن را ابدیت نزدیکتر احساس خواهند کرد. آنگاه، با دلی قوی، به عزم پیکار روزانه، به دشت پهناور زندگی باز خواهند گشت...
و لاحول و لاقوه الابالله. والسلام علی من یخدم الحق لذات الحق
تهران - شب یکشنبه، بیست و پنجم شعبان هزار و سیصدو نود و شش هجری قمری. (25/8/96)

مدخل

لحظه ها
لحظه ها می گذرند و بار گذشتشان بر دوش ماست. ما می گذریم و بار گذشتمان بر دوش زندگی است. زندگی می گذرد و بار گذشتش بردوش تاریخ.
انسان بر سررود بی آرام لحظه ها قایق می راند، قایقی از تخته بند هستی، از عمق و تکلیف و درخشانی وجدان و پاکی پیوست و عصمت التفا. اکنون آیا این تکالیف عمیق و وجدان درخشان و پیوست پاک و التفای معصوم را به چه روز می نشانند؟
آنچه هست، و انسان باید از آن آگاه باشد - یا آگاه شود - این است.
لحظه های پا به گریز، در جام وجود انسان می ریزند تا آن لبریز کنند. و خورشید بیر این جام می تابد تا انسان آن را همی روشن بدارد و از فروغ زندگی پر.
در تفسیر آفتاب، به اینجا می رسیم که لحظه ها همواره از عصمت سرشارند، و اعماق متعالی زندگی از این لحظه ها آکنده. تا در مفاهیم حق و عمل به آنها، تبدیلی راه نیافته باشد تا چنین است. و چون آن تبدیل راه یافت، بر مفسران آفتاب است که به مرزبانی خیزند و نگهداشت عمصمت لحظه ها را از جان سپر سازند و تعالی اعماق را حراست کنند، حراستی از جوهر غرور و تلالؤ حماسه.
سطح زندگی چندان ارجمند نیست اگر عمق آن ارجمند نباشد. شناخت و وصول و اگر روزگار، از این رنگ پذیری ناگزیر است، پدیده های زندگی و تاریخ نیز همین رنگ را - رنگ خون و حق را - پذیرفته اند. و چون وجود چنین است، این رنگ، درفش افراشته هر شورش راستین است و ثبت جاوید ابعاد زنده تاریخ و جنبشهای اقوام.
و این، چنین است و چنین، این حماسه همین گونه سیال است و خونین، و در گوهر گیتی نافذ و در هفت اندام روزگار نابض، بویژه در آنجا که حقی، سنگر حق همه کس و همه چیز، در همه جا و همه وقت باشد، چونان حق علی زیرا که حکومت او - یعنی امتداد حکومت محمد - برای ایصال حق بود و به همه کائنات زندگی و مزج همه کائنات زندگی با حق. و چون چنین حقی زیرپا هشته شود، همه کائنات زندگی مصدوم می گردند.
پس عظیمترین عرصه حماسه، عرصه دفاع و مرزبانی است، دفاع از حق و مرزبانی حدود و ابعاد آن.
پیوند انسان - تاریخ - حماسه، با حق، در همین نگهداشت و مرزبانی است. و نقاط اوج نظری این واقعیت، آنجاست که آفتابهای شناساندن این حماسه و دفاع طلوع می کنند و حاصل مواریث را در این شناساندن گرد می آورند و در معرض توده ها قرار می دهند و در دورن واقعیت ساری، راه می شکافند، با مشعلی بردوش، چونان: الغدیر و درفشی خونین برفراز کرده، چونان: شهداء الفضلیه.
چنانکه نقاط اوج عملی این واقعیت، آنجاست که آفتابهای شناساندن این حماسه و دفاع طلوع می کنند و حاصل مواریث را در این شناساندن، با عمل، نشان می دهند و در معرض توده ها بر می آورند، و برای تطهیر زمان و تصحیح جامعه و تهذیب رهبری و ایجاد خشم مقدس به پا می خیزند؛ و لو بلغ ما بلغ، مانند پساوند بیت النبی.....(3)
و هنگامی که این دو نقطه اوج درهم آمیخت، همان خواهد بود که از آن، به حماسه جاوید تعبیر می کنیم. و این ملتقای حماسی، در هر قله ای از تاریخ، تنفسگاه عظیم انسان بوده است؛ و مثالی بوده است از ح 0یویت حق، که اگر همین نبود، همه زندگی پیکری بود مردار و کائنی بود ناحق. اگر از گذشته ها بخواهیم برای این التفا، مثال بیاوریم، می توان تعالیم امام سجاد (صحیفه) را در نظر آورد همراه پیکر خونین زید بر سردار، در کناسه کوفه، یا سخنرانی خرد کننده حضرت زینب را در مجلس یزید، همراه سر مطهر امام حسین، در طشت طلا، در همان مجلس.
و چون حق، چونان یک واحد سیال، در انسان و طبیعت ساری است - و اگر در قلمروزیست عینی با ذهن انسان پایمال شد، در طبیعت نیز می پژمرد - در این هنگام، کسی که به یاری حق به پا می خیزد، همه ارجمندیها با اوست. او برای دفاع از انسان و طبیعت برخاسته است؛ او برخاسته است تا نه انسان ذلیل باشد و نه طبیعت پژمان.
پس براستی، درفش حماسه و بهار حقیقی اوست.
در حقیقت، در کائن وحدانی (یگانه) عالم،
اگر یک ذره را برگیری از جای - خلل یابد همه عالم سراپای
بویژه اگر آنچه را از جای خویش برگیرند، واحدی عظیم باشد، در مقوله عصمت و التفا و حیات و حماسه و عمق و گستردگی، به نسبت سریان در همه کائنات گیتی و تاریخ و زمان، یعنی چنان باشد که خداوند حیات حق را در وجود او تمرکز داده باشد، چنانکه - بنابه نقل محدثان سنت و شیعه - پیامبر فرموده است:
علی مع الحق و الحق مع علی
- علی با حق است.
و حق با علی است.
بنابراین، پیکره زکریای پیامبر را با درخت اره کردن، به سقراط شوکران نوشانیدن، علی را یک ربع قرن خانه نشین کردن، سر حسین را بر سر نیزه ها کردن و در شهرها و بیابانها گردانیدن و در چراغدان تنور نهادن و در طشت طلا بر لبان او تازیانه زدن، دختران پیامبر را هامون به هامون گردانیدن، خانه امام صادق را زیر نظر گرفتن که جامعه حق ندارد به او مراجعه کند یا فتوایش را باز گوید و سپس او را در حیره کوفه زندانی کردن،
موسی بن جعفر را چندین سال در زندانهای زیرزمینی به غل و زنجیر کشیدن،
امام علی بن موسی الرضا را در سرخس زندانی کردن و از میانه راه رفتن به نماز عید فطر باز گردانیدن،
و امام علی النقی را و امام حسن عسگری را سالها در پادگان نظامی سامرا بازداشتن(4)،
و...
و...
که هست و هست، اینها همه، به یک تن صدمه زدن و حق یک تن را ضایع کردن نیست. اینها جنایاتی است به عمق تاریخ و گستردگی زمان و وسعت دامنه حق در همه کائنات زندگی. و به دیگر سخن: مصدوم کردن حق است در طبیعت همه اشیاء، و خشکانیدن سرچشمه آب حیات است در همه پهنه های زیست عینی و ذهنی انسان.
و نتیجه اش آن است که پس 1404 سال که از طلوع اسلام می گذرد، و پس از 1381 سال که از واقعه غدیر سپری است(5)، می نگریم که مردم جهان به چه روزی - روز سیاهی - به یر می برند، و هم در طول نسلها و عصرهای گذشته چها دیدند و چها کشیدند. در حالی که اگر مدینه غدیر تشکسل یافته بود و رئیس این مدینه در خانه اش زندانی نشده بود، عمل به اسلام اصیل ادامه می یافت و با پیگیری روش پیامبر و گسترش فریادهای قرآن، و عادت کردن و تربیت شدن نسلهایی چند، راه تاریخ تصیح می گشت، و آنهمه مرذول مسلط - که به دست اسلام کوبیده شده بود - دوباره جان نمی یافت، و مسیر انسان به تعالی و تعالیمی که باید، می افتاد؛ چنانکه - به روایت خود اهل سنت - پیامبر فرمود:
و ان و لیتموها علیا، وجدتموه هادیا مهدیا، یسلک بکم علی الطریق المستقیم(6).
- اگر خلافت اسلامی را به علی بسپارید، رهبری خواهید داشت راهشناخته که همی راهسپر صراط مستقیمشان بدارد.
بدینسان روشن است که اگر کسانی از این حق دم زنند(7)، به تجلیل از شخصی و توهین به اشخاصی نیست، بلکه التجا به دامن حقیقت است برای جبران و تصحیح، و دفاع است به خاطر ابعاد وسیع مورد. پی زنده کردن خاطره غدیر و بحث و، لیف درباره آن، مسئله ای تاریخی و شخصی و فرقه ای نیست، بلکه یاد کردن طرح مدینه ای است، و مسئله ای است مربوط به کلیت انسانیات در ابعاد زندگی و آفاق تحرک و حیات.
و اگر روزی و روزگاری، قدرتهای مسلط، اهل بحث و قلم وابسته را وا می داشتند تا این موضوع را مسکوت بگذارند، یا شخصی و زمانی معرفی کنند، اکنون، این حقیقت را همه درک می کنند که چنین نیست، بلکه این بحث و روشنگری، هم اکنون، جدی ترین شعار است، بلکه حرکتی است در سطح احیای مجدد اسلام، و بازگشت به جدی ترین سفارش پیامبر، که در نتیجه - به اعتقاد اسلامی - احیای حق انسانیت است در همه قلمروهای آن.
و چون چنین است و اسلام، دین پیامبر آخرین است و پس از محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، پیامبری و پیامبریی نخواهد بود، آیا می توان پذیرفت که او مجموعه این تعلیم و حرکت و اقدام را رها کند و به دست زمانه سراپا خبط و دگرگونی و انسان ظلوم جهلول بسپارد، با اینکه از پیش نیز تجربه های بسیار نشان داده بود که امتها پس از درگذشت پیامبران، دچار انواع انحراف و ضلالت و دستبردن در تعالیم دین خود شده بودند. محمد بر همه ملل و اقوام مبعوث بود:
و ما ارسلناک الا کافه للناس(8)
- ما تو را به پیامبری نفرستادیم مگر برای همه خلقها و مردمان.
نهایت، زمان و مکان و مبارزات بی امان روزگار نخستین اسلام، در محیطی چون مکه - شهر بت و بت پرستی و بازار اشرافیت اموی در آن ایام - و درگیریهای بسایر دیگر که دین جدید و نهایی داشت، به محمد اجازه نداد تا بیش از آنچه کرد بکند. و چون چنین بود، تکمیل جهانگیر شده تعلیمات اسلام، از ناحیه خود پیامبر - با دستور وحی(9) - بر عهده علی و سپس دیگر امامان گذاشته شد. و اگر سد راه آنان نمی شدند و به جای پیروی از آنان، به قدرت طلبی و خلافت خواهی نمی افتادند، این نتیجه به دست می آمد.
امامت و خلافت علی، هسته اصلی فلسفه سیاسی اسلام است و همه شئون و مصالح اسلام وابسته به آن. از این روست که خود علمای اهل سنت، از علی روایت کرده اند که فرمود:
اصول الاسلام ثلاثه، لاینفع واحد منها دون صاحبه: الصلاه، و الزکاه، و الموالاه
- پایه های اسلام سه چیز است: نماز خواندن، زککات دادن، به ولایت و حکومت حقه اعتقاد داشتن.
و بسیار روشن است که مقصود از این ولایت، تنها جنبه دورنی و معنوی آن نیست، بلکه علاوه بر آن، منظور این است که مسلمان، هنگامی مسلمان است که نماز بخواند و زکات بدهد و جز به خلافت عدل و ولایت امام عادل گردن ننهد. و همین است که قوام دین و نشر آیین به آن بسته است، نه حکومت بنی امیه و بنی عباس و امثال آن. و همین است که در سایه آن، نوامیس و حدود خدایی اجرا می شود و متروک نمی ماند. پس جا دارد که از مهمترین مسائلی باشد که خدا از آن بازخواست می کند. چنانکه آلوسی بغدادی - عالم بسیار متعصب سنی - در تفسیر خود (ج 23 / 74)، در ذیل این آیه:
وقفوهم انهم مسؤولون(10)
- نگاه داریدشان که مسئولند
پس از اینکه اقوال علما را درباره مقصود این آیه نقل می کند می گوید:
نزدیکترین این اقوال به صحت، این است که در آن روز، از عقایبد و اعمال می پرسند، و رأس اینها همه، لا اله الا الله (یعنی: اقرار به یگانگی خدا) است و از مهمترین آنها (یعنی آنچه در قیامت از آن می پرسند و بازخواست می کنند)، ولایت علی کرم الله وجهه است(11).
و از اینجاست که می نگریم، بانوی اکرم حضرت فاطمه زهرا (علیه السلام) در خطبه معروف خویش(12) - که در واقع تفسیری است بر اصالتهای اسلام و رسالتهای قرآن و دفاعنامه ای است از حکومت حقه و حقوق اجتماعی اسلام و مسلمین، و نشاندادن خط مشی صحیح است به امت در لزوم پیروی از امام حق - چنین می گوید:
انتم عبادالله! نصب امره و نهیه، وحمله دینه و وحیه، و امنا الله علی انفسکم، و بلغاوه الی الامم(13)
- ای مسلمانان! این شمایید که درفشهای افراشته احکام خدایید، و این شمایید که بار گران دین خدا را و آیات وحی اغو را بر دوش کشیده اید، تا هم خود را از سر صدق و امانت به آن عمل کنید، و هم اینهمه آیات و مواریث تربیتی را به سراسر گیتی و اقوام جهانت برسانید...
و چون توجه کنیم که قصد اصلی حضرت زهرا از این سخنرانی، دفاع از خلافت علی و وصیت پیغمبر در مورد خلافت و نشر فلسفه سیاسی اسلام و تأیید حق اجتماعی و دینی مسلمین و تصحیح شکل حکومت بوده است، به این نکته خوب پی می بریم، که اینهمه، یعنی نشر دین خدا و عمل صادقانه به احکام آن، و ابلاغ دین به اقوام و ملل گیتی، همواره در پرتو رهبری کسی میسر است که وجودش، از هر حیث، دنباله و امتداد وجود پیامبر باشد، و با همه ملکات پیامبر یافته باشد، و از کودکی در دامان پیامبر بزرگ شده باشد، و لحظه ای انحراف در روح و جسم و زندگیش راه نیافته باشد، و بت نپرستیده باشد، و گناه نکرده باشد، و جاهلیت در زندگی او راه ندانسته باشد، و از همه مهمتر، او نیز چون خود پیامبر، از مجموعه این رسالت آگاه باشد، و به مجموعه این رسالت مؤمن باشد، و به خود و مسئولیتهای خود علم و اعتقاد داشته باشد(14).
و همه می دانند که چنین فردی در اسلام، با این مشخصات، به تصدیق تمام فرق اسلام، بلکه دیگر بیگانگان آگاه از تاریخ اسلام، جز علی بن ابیطالب، کسی نبوده است. این بود که پیامبر، به دستور خدا، او را برای ادامه رسالتهای اسلام و دنباله گیری دقیق کلیت اقدامهای خود، و تشکیل مدینه غدیر، یعنی نشر نهایی و قدرتمندانه و در عین حال بر پایه عدل و ر.فت اسلام و بارها و از جمله در روز غدیر تعیین کرد، اما به گفته ولتر فیلسوف معروف فرانسوی:
آخرین اراده محد انجام نشد، او علی را [به جانشینی خود] منصوب کرده بود...(15)
نیز باید به یک اصل بسیار مهم، در شرایع و ادیان الهی توجه کرد. و آن، اصل وصایت است که انبیاء گذشته همه، جانشین (وصی) داشته اند و به دستور روحی، به اصل وصایت (تعیین وصی) عمل کرده اند. این موضوع در قرآن کریم، در شرح حال پیامبران، بارها یاد شده است. از طرف دیگر در قرآن آن تصریح شده است که سنت خدایی، تبدیل و تحویل و دگرگونی بردار نیست. بنابراین، پیامبر ما نیز باید مانند آن پیامبران، به دستور وحی، به اصل وصایت عمل کند و وصی (جانشین) خویش زا در امت معرفی نماید، تا به سنت غیر قابل تبدیل الهی عمل شده باشد. پیامبر اکرم، به اقتضای پیامبری و به امر خدایی چنین کرد، وجز اینهم نمی توانست باشد (ولن تجد لسنه الله تبدیلا).
می نگرید که پایه اصلی تشیع (قائل بودن به لزوم وصی برای پیامبر و تعیین آن از طرف خدا، به وسیله پیامبر)، بر اساس خود قرآن ورزندگی پیامبران مذکور در قرآن قرار دارد، و ریشه های این عقیده، در زمینهای وحی خدایی و متن و اصل دین فرو رفته است، و از خود پیامبر و قرآن و سنت صحیح برخاسته و نشأت یافته است. در واقع، اگر خود اسلام، ریشه اش در قرآن است و سنت صحیح، تشیع نیز چنین است. و با این دقت، معلوم می شود که کلمه تشیع، کلمه ای است مترادف با اسلام و نه جز این. پس نه مسلکی است بعد پیدا شده، و نه دینی است ساخته شده به دست فلان نژاد، و نه الفافه ای که طبقات خاصی صرفا برای مقاصد خویش از آن استفاده کرده باشند. این قضاوتها همه و همه، اشتباه محض است و دور است از واقعیت و حقیقت و مایه ضلالت ذهن دینی جامعه است و اجحاف است بر حق. در روزگاران گذشته سیاست دربار خلافت اموی وعباسی و برخی قدرتهای دیگر باعث پراکندن این گونه سخنان می شد. در دوران اخیر، برخی از مستشرقین - که کم و کیف کارهاشان بر صاحبنظران و متأملان پوشیده نیست - برای ایجاد تشتت در میان ملل اسلام و ترویج بی ایمان و نشر تفرقه ذهنی در میان مسلمین، امثال این خلاف واقعها و دروغها را گفتند و نوشتند. سپس برخی ناآگاه و نامتخصص در اسلام و تاریخ و کلام و حدیث و تفسیر اسلامی، یا آگاه، یا آگاه ولی مغرض، این سخنان را باگو کردند و در کتابهای خود نوشتند و در کلاس های درس گفتند. با اینهمه، هیچ گاه، در طول زندگی انسان، حق پوشیده نمانده است و پوشیده نیست. و این است که با آن همه ستم و حقپوشی و اجحافی که شده است، باز می نگریم که از میان خود اهل سنت، صدها دانشمند و مورخ و حافظ حدیث و مفسر قرآن و متکلم (مجتهد در عقاید) و حتی ادیب، لغوی، پایه های اصلی تشیع را می شناسند و حدیث غدیر را روایت می کنند و در کتاب خویش می نویسند. و محمدبن جریر طبری، مورخ و مفسر سنی معروف (م 310)، با اینکه درک تاب تاریخ بزرگ خود، جریان آخرین حج پیامبر (حجه الوداع) را که همه جزئیات آن برای مسلمانان اهمیت بسیار دارد، ناقص ذکر می کند، یعنی دنباله واقعه را از آخرین روزهایی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مکه است رها می کند و در مورد شرح بازگشت پیامبر تا مدینه خاموش می شود(16)، تا مبادا کار به ذکر واقعه غدیر بکشد،(17) با اینهمه، پس از مدتها، به عنوان یک حافظ حدیث و فقیه و مورخ مسلمان، بر کتمان واقعه دینی آرام نمی یابد و کتابی مستقل به نام الولایه فی طرق حدیث الغدیر درباره این ماجرای مهم اسلامی و اسناد حدیث آن تألیف می کند. ملک الشعرا بهار، درباره این تألیف طبری می گوید:
بی اندازه از تهمت رفض بیم داشته است. معذلک روزی می شنود که مردی از شیوخ اهل سنت برضد حدیث غدیر خم در فضیلت علی بن ابیطالب، علیه السلام، سخن می گوید. محمدبن جریر علیرغم وی مجلس درسی در تأیید و اثبات غدیرخم برپا کرد، و کتابی در فضایل علی، علیه السلام، آغاز نمود، ولی هنوز آن کتاب تمام نشده مقتضی دید کتابی هم در فضایل شیخین بنویسد، و آن را در دست داشت که باز ناچار شد تا کتابی هم در فضیلت عباس، جدیتی بنی العباس ، تحریر کند. نتیجه این شد که هر سه کتاب تا تمام ماند(18).
می بینید که این مورخ نیز چون می رود یک سخن حق بگوید و تدارک مافات کند، باید چه چیزهای دیگر بگوید و به چه روزها بنشیند؟!
باری طبری، در کتاب نامبرده، حدیث غدیر را از افزون بر 70 تن از اصحاب پیغمبر روایت می کند، که چندین مرتبه بالاتر از حد تواتر (صدور و ثبوت قطعی است. و حدیث را آنچنان به دقت و تفصیل نقل می کند که از جمله دیده می شود که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، در همان روز (روز 18 ماه ذیحجه 10 هجری) و همان خطبه، بجز تعیین مؤکد و صریح علی بن ابیطالب برای وصایت و خلافت، به دیگر ائمه طاهرین نیز اشاره می کند، و اطاعت آنان را، در روزگار آنان، بر همه امت فرض می شمارد، و حتی نام مهدی را نیز بر زبان می آورد(19)
نیز حافظ(20) ابو الفرج بن جوزی حنبلی (م - 597) می گوید:
علمای تاریخ و سیره(21) اجماع کرده اند که واقعه غدیر، پس از بازگشت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از حجه الوداع اتفاق افتاده است، در روز 18 ذیحجه، و در آن روز، از اصحاب و اعراب و ساکنان حومه مدینه و مکه، 120000 تن جمعیت با پیامبر بودند. و اینان کسانی بودند که با او در حجه الوداع شرکت کرده بودند، و حدیث غدیر را از او شنیدند. و شاعران دراین باره اشعار بسیار سرودند(22).
نیز ضیاءالدین مقبلی (م - 1108) می گوید:
اگر حدیث غدیر مسلم نباشد، هیچ امر مسلمی در اسلام وجود ندارد(23)
و همینگونه، در طول سده های اسلامی - چنانکه اشاره شد - صدها تن، از عالمان اهل سنت، واقعه غدیر را روایت کرده اند. اگر بخواهیم روایتها و اظهارهای آنان را بیاوریم باید چند جلد از کتاب عبقات الانوار را در اینجا ذکر کنیم. پس می گذریم و همین اندازه می گوییم که در همین سده و همین روز و روزگار نیز، بسیاری از محققان و محدثان و مؤلفان اهل سنت، به ذکر روایت غدیر و ثبت آن پرداخته اند، از جمله:
احمد زینی دحلان مکی شافعی در کتاب الفتوحات الاسلامیه
شیخ یوسف نبهانی بیروتی در کتاب الشرف المؤبد
سید مؤمن شبلنجی مصری در کتاب نور الابصار
شیخ محمد عبده در کتاب تفسیر المنار
عبدالحمید آلوسی بغدادی در کتاب نثر اللالی
شیخ محمد حبیب الله شنقیطی در کتاب کفایه الطالب
دکتر احمد فرید رفاعی در کتاب تعلیقات معجم الادباء
استاد احمد زکی مصری در کتاب الاغانی
استاد احمد نسیم مصری در کتاب دیوان مهیار دیلمی
استاد اعظمی بغدادی در کتاب الغدیر، ج 1/150
استاد محمد محمود رافعی در کتاب شرح هاشمیات
استاد محمد شاکر نابلسی در کتاب هاشمیات
استاد عبدالفتاح عبدالمقصود در کتاب الغدیر، ج 6
حافظ ناصر السنه حضرمی در کتاب تشنیف الاذان
دکتر عمر فروغ در کتاب حکیم المعره
و اخیرا استاد و محقق معروف جهان سنت جهان سنت، عبدالله علایلی ت در سخنرانی خود در رادیو لبنان (به تاریخ 18 ذیحجه 1380 ق) چنین گفته است:
ان عید الغدیر جزء من الاسلام، فمن انکره فقد انکر الاسلام با لذات(24)
عید غدیر جزء اسلام است. هرکس منکر آن شود، منکر خود اسلام شده است.
تحلیل سخن علایلی
چرا علایلی می گوید، من انکر الغدیر فقد انکر الاسلام بالذات - هر کس منکر غدیر شود، منکر اصل اسلام شده است، چون غدیر، جزء رئیسی اسلام است. در هر سازمانی، مقام رهبری و نیروی اجرایی اصل است و در هر شعاری، چگونگی رهبری شعار، قسمت رئیسی آن. در سازمانی که اسلام پدید آورد، و پیامبری مؤمن به همه جزئیات احکام خویش، آن را پی افکند، می بایست - چنانکه اشاره شد - جای فرماندهی پس از او و رهبری شعار اسلامی را کسی بگیرد که چون خود او باشد در همه چیز: علم، تقوی، ایمان، جهاد، تحمل، اطلاع، سعی، ایثار، بینش و... و اینهمه را با هم - از میان تربیت شدگان اسلام - تنها علی داشت. و همین بود که خلیفه اولف، ابوبکربن ابس قحافه، می گفت:
مرا کنار بگذارید! مرا کنار بگذارید! من بهترین شما نیستم(25).
خلیفه دوم، عمربن خطاب، می گفت:
علی از من و ابوبکر برای خلافت سزاوارتر بود(26).
پس انکار غدیر از این رو انکار اسلام است که غدیر تعیین سرنوشت حیاتی اسلام است. یعنی اگر اسلام بخواهد بماند و اسلام باشد و به همه جزئیات آن - مانند دوران پیامبر - عمل شود، و مسائلی که تازه پیش می آید بر طبق ملاکهای صرفا اسلامی و قرآنی - نه آراء و ظنون و گمانهای اشخاص - بر میزان علم نبوی فیصله داده شود، و آنگاه آیات قرآن و احکام وحی محمدی جهانگیر گردد، باید جامعه اسلامی کسی را در رأس داشته باشد تالی تلو پیامبر، که جز پیشبرد اسلام صحیح و اجرای یکایک برنامه های آن (با اطلاع وسیع و درست و احتیاط کافی در مورد این برنامه ها)، به صورتی جدی و حقیقی و صحیح، هدفی ندانسته باشد.
و به اصطلاح، سر تا پا مجسمه ای باشد از اسلام و عمل به اسلام و اجرای دقیق اسلام که نه تنها 20 سال معاویه را بر قسمت عمده ای از سرزمینهای اسلام و قرآن مسلط نگذارد، بلکه یک لحظه نیز حکومت چون اویی را در اسلام تحمل نکند، چونان خود پیامبر. و نه تنها ابوذر غفاری را به خاطر دفاعش از بیت المال و حقوق عام تبعید نکند، بلکه به هنگام تبعید شدن او به مشایعتش برود و دلداریش بدهد.
پس محتوای غدیر، یعنی اسلام، و عمل به اسلام، و بقای اسلام، و تثبیت اسلام در داخل قلمرو اسلامی، و نشر و تبلیغ صحیح آن - نظرا و عملا - در خارج، تا دورترین نقاط گیتی. به عبارت دیگر، محتوای غدیر، یعنی اقامه حدود اسلام و ادامه اجرای امر به معروف و نهی منکر - که عزت و بقای احکام خدا به این دو امر است و بس - و تبلیغ همه احکام قرآن به سراسر جهان، بنابراین آیا انکار چنین محتوای انکار اسلام نیست(27)؟
و از این روست که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است: برترین عید مسلمانان، عید غدیر است. یعنی والاترین پدیده اجتماعی و دینی که در اسلام وجود دارد و در خور تجدید خاطره است و عطف توجه، غدیر است و محتوای غدیر است و مسئله رهبری. و پیداست که این رهبری، رهبریی است که رهبری قرآنی و اسلامی و محمدی است، حقیقه نه عنوانا. و به دیگر سخن، بنای اسلام - چنانکه در حدیث نبوی آمده است - بر این است که کسرویت و قیصریت، جای نبوت و وصایت را نگیرد، و پایه های سلطنت اموی و عباسی، برروی پیکر مسلمانان آزاده و شب زنده داران مجاهد و پاکدلان حافظ قرآن و مؤمنان راستین بنا نگردد و...
به عبارت دیگر، به جای حکومت علوی و حسنی و حسینی و دیگر امامان، حکومت فاسق و خونخوار و ضد قرآنی اموی و عباسی و عمال آنان نباشد، این است بنابر احادیث فراوان، پیامبر اکرم، بجز ایجاد صحنه غدیر، به عنوان تعلیم مذهبی، جامعه های اسلامی را به این اصل مهم توجه داده است. از این جمله است روایتی که بدان اشاره شد، یعنی روایت فرات بن ابراهیم کوفی، از محمدبن ظهیر، از عبدالله بن فضل هاشمی، از امام جعفر صادق، از پدران خویش، که پیامبر فرمود:
روز غدیرخم، برترین عیدها امت من است. و آن روزی است که خدای تعالی مرا امر کرد تا برادرم(28) علی بن ابیطالب را رهبر امت خود قرار دهم، تا پس از من به او اقتدا کنند و آن روزی است که خداوند در آن روز دین را کامل کرد.
و این است که می گویم بدون امام و پیشوا دین کامل نیست. به گفته شاعر شیعی معروف عرب، شیخ کاظم ارزی بغدای - شاعر معروف عرب - در قصیده مشهور هائیه:
انبی بلا وصی تعالی الله علما یقوله سقهاها
- آیا پیامبر، بی وصی و جانشین می شود(29)؟ خدا و دین خدا بالاتر از این سخن ناخردمندانه است.
و این موضوع بدیهی است که انسان را با یاد سئوال و جواب بسیار جالب ابن ابی الحدید و نقیب ابوجعفر العلوی می اندازد. ابن ابی الحدید هنگام نقل گفتگوی خود با نقیب علوی، درباره مسئله خلافت و جریان سقیفه و شوری، می گوید:
به نقیب گفتم: دلم راضی نمی شود که بگویم اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) معصیت کردند و برخلاف گفته او رفتند و نص غدیر را زیر پا گذاشتند. نقیب در جواب گفت: دل من نیز راضی نمی شود که بگویم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اهمال کار بود و امت را همینگونه رها و ول کرد و رفت و مسلمانان را بی سرپرست و هر که گذاشت. با اینکه او هرگاه از مدینه بیرون می رفت، برای مدینه امیری معین می کرد. و این حال بود که هنوز خود زنده بود و از مدینه نیز چندان دور نمی شد. پس چگونه ممکن است برای پس از مرگش کسی را امیر مسلمانان قرار ندهد - پس از مرگ، که دیگر نمی تواند هیچ حادثه ای را تدارک کند...(30)
نیز انسان را به یاد این سخن فرزند خلیفه دوم، عبدالله بن عمر، می اندازد که به پدر خود گفت:
مردم می گویند تو نمی خواهی کسی را جانشین خود قرار دهی! اگر تو ساربانی، یا چوپانی می داشتی و او نزد تو می آمد و شتران یا گوسپندان تو را همینگونه رها می کرد، تو می گفتی این چوپان مقصر است، در حالی که اراده و سرپرستی مردم از چراندن گوسپندان و شتران مهمتر است.
ای پدر! چون به نزد خدای - عز و جل - رسی، چه پاسخ دهی، در صورتی که کسی را برای سرپرستی بندگان او به جای خویش تعیین نکرده باشی؟(31).
و همینگونه این سخن ام المؤمنین عایشه.
عایشه به عبدالله بن عمر گفت: پسرم، سلام مرا به پدرت عمر برسان و بگو: امت محمد را بی سرپرست رها مکن. کسی را در میان آنان جانشین خود ساز و مسلمانان را چون رمه بی شبان مهل. می ترسم آشوب برپا شود(32).
یا این سخن معاویه ابی سفیان، که هنگامی که خواست مثل یزیدی را در میان مسلمانان به خلافت برساند، به همین حکم عقلی مسلم چنگ زد و گفت: من هراسناکم از اینکه امت محمد را پس از خود چون رمه ای بی شبان رها کنم(33).
شگفتا! آیا در این صورت، می بایست یزید را سرپرست مسلمانان کنی یا امام و خلیفه بر حق حسین را. و شگفت تر اینکه عبدالله بن عمر، ام المؤمنین عایشه، و معاویه بن ابی سفیان، برای امت و بی سرپرست ماندن امت - آنهم پس از قوام یافتن اسلام - نگرانند و دل می سوزانند، لیکن خدا و پیامبر خدا، به این امر توجه ندارند، و در روزگاری که هنوز اسلام، مکتبی تازه پاست، محمد آن را همینگونه رها می کند و می رود...؟ واقعا جای تکرار سخن ازری است: تعالی الله عما یقوله...
باری، سخن درباره اهمیت حکومت در اسلام بود و اهمیت توجه به فلسفه سیاسی اسلام، یعنی رهبری عادل و محتوای غدیر و اشارات و تصریحات خود پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دراین باره. و از این جمله است ایت سخن پیامبر اکرم در دنباله حدیث یاد شده:
و خداوند، در آن روز، نعمت را بر امت من کامل کرد(34).
و این نعمت کامل گشته با نصب علی بن ابیطالب برای حکومت، نعمت رسالت و هدایت اسلامی و زیستن سعادتمندانه و انسانی، درز قلمرو خدایی ولایت و سرپرستی اهل حق و ائمه عدل، که بشریت اگر بدان رسید، وگرنه باید تا دامنه قیامت در راه تحقق آن بکوشد. به دیگر سخن، این نعمت که پیامبری می گوید، یعنی همان چیزی که با نصب و تعیین علی بن ابیطالب برای حکومت و خلافت، به مردم داده شد، و با کنار زدن علی از صحنه حکومت و سرنوشت اسلام، از مردم گرفته شد.
سپس پیامبر در همان حدیث می گوید:
خداوند دین اسلام را برای امت من برگزید(35).
یعنی اسلام کامل شده به وسیله حکومت عادل را خداوند برگزید و صورت کامل و نهایی دین قرار داد. اسلامی که تا محمد را داشت، و سپس در متن خود چیزی ندارد جز قرآن و علی و لاغیر. اسلامی که به گفته یکی از شاعران معاصر مصری:
لئن قیل اسلام و ماقیل حیدر(36) فذلک قلب لیس ینبصه دم
- اگر بگویند اسلام و نگویند علی، این قلبی است که خونی در آن جریان ندارد.
آری، اینگونه پیشوا... نه یزید و ولید، نه حجاج و خالد قسری، نه هارون الرشید و متوکل عباسی...
اصولا نگریستن به واقعه غدیر به چشم یک امر تاریخی که قرونی بر آن گذشته است، خلاف فهم دین است و فهم این واقعه. صورت ماجرای غدیر، یک امر تاریخی گذشته است. بر دعوتهای اسلام: دعوت به یکتا پرستی، حریت، عدالت، نماز و زکات و جهاد و امر به معروف و نهی از منکر نیز 14 قرن گذشته است، اما اینها حقایق زمانی نیستند، حقایق ابدیند. اینها را با واحد زمان نمی توان سنجید، با واحد انسان و واحد حیات انسانی باید سنجید. و به دیگر سخن، اینها حقایق خداییند که تا جاودان دگرگونی نیابند، چنانکه قرآن فرموده است: ولن تجد لسنه الله تحویلا. محتوای غدیر نیز یکی از همین حقایق خدایی و ابدی است، که تا هر لحظه که فجری بدمد و طلوعی باشد و روزی آید، حقیقت آن - از نظر منطق الهی - ید حاکم بر زندگی و زندگیها باشد.
اگر بخواهیم در این باره ساده تر از این سخن بگوییم، یعنی سخنی بگوییم در سطح مسائل ملموس انسانی، باید به کلام دکتر عبدالعزیز الدوری توجه کنیم:
تاریخ امت اسلام، یک واحد پیوسته و مربوط به هم است، مانند حلقه های یک زنجیر یا بستر یک رود، که پاره ای از آن، زمینه پیشین وجود نمی یابد. پس برای درک وضع کنونی امت [و اینکه چه علتهایی باعث انحطاط امت شد، و چه چیزهایی هم اکنون موجب پیش افتادن می شود]، باید ریشه های فرو رفته در گذشته و روش زندگی امت را در خلال قرون و اعصار پیشین درک کنیم. این سخن بدان معنی نیست که باید به عقب برگردیم، نه، بلکه به این معنی است که باید ذات و هویت امت مسلمان را [با تأمل در گذشته، و چگونگی حکومتها و زندگانیها] بفهمیم و با کنار ریختن پوسته های صرفا تاریخی آن، برای حرکت دادن مسلمان به پیش، یک جنبش سازنده تدارک بینیم. هر امتی دوره های انقلابی داشته است. در تاریخ اسلام نیز دوره های متفاوتی وجود یافته است. ممکن است، تأثیر یک دوره بسیار دور، در وضع کنونی امت، از یک دوره بسیار نزدیک بیشتر باشد...(37)
اکنون با توجه به آنچه گفته شد، حتی یک خواننده جوان - که شاید خود را فارغ از این بحثها و چند و چونها تصور کند، یا سری در این سرها نداشته باشد، یا اطلاعاتی در این مقوله به دست نیاورده باشد - می تواند بفهمد که اینهمه اهتمامی که هم از روزگاران قدیم به مسئله غدیر می شده است و تاکنون نیز ادامه دارد، از اینجاست. و از اینجاست که پس از پیامبر اکرم، علی بارها بدان احتجاج کرده است(38). و همینگونه شخصیتهای اسلامی دیگر، مانند بانوی اکرم فاطمه زهرا، امام حسن مجتبی، امام حسین، عبدالله بن جعفر، عمار یاسر، اصبغ بن نباته، قیس بن سعد انصاری، و حتی عمروبن عاص و عمربن عبدالعزیز و مأمون عباسی(39).
و از اینجاست که امام محمد باقر و امام جعفر صادق و امام علی بن موسی الرضا، (علیهم السلام)، غدیر را مطرح کرده اند و روز غدیر را عید می گرفته اند و به مردم یادآوری می کرده اند که غدیر بزرگترین عید اسلام است.
ثقه الاسلام کلینی، در کتاب کافی(40) روایت کرده است، به اسناد خویش، از حسن بن راشد که:
به امام جعفر صادق گفتم: فدایت شوم، برای مسلمانان بجز دو عید (فطر و قربان) عید دیگری هست؟ فرمود: آری ای حسن! عیدی است از این هر دو برتر و بالاتر. گفتم: آن عید کدام است؟ فرمود: روز نصب امیرالمؤمنین به پیشوایی امت.
نیز فیاض بن محمدبن طوسی، به سال 259، در حالی که به 90 سالگی رسیده بوده است، جریان روز غدیری را شرح داده است که در آن روز، به حضور امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا (علیه السلام) رسیده است. فیاض بن محمد طوسی گوید:
در آن روز غدیر، دیدم که امام رضا، جمعی از دوستان خود را برای صرف غذا نگاه داشته بود. به خانه های آنان نیز طعام و هدیه و جامه حتی انگشتری و موزه فرستاده بود. سر و وضع دوستان و خدمتگاران خود را تغییر داده بود. در آن روز با وسایل پذیرایی تازه - غیر از آنچه در دیگر روزها در خانه امام به کار می رفت - از آنان پذیرایی می شد، و امام همواره فضیلت و عظمت آن روز را و سابقه دیرینش را در تاریخ اسلام شرح می داد(41).
در اینجا که سخن در استدلال و استشهاد به حدیث غدیر است و جریان نصب امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) به امامت و خلافت، به دست خود پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، و در حضور 120000 تن مسلمان، آنهم در میان راه و در دل بیابانی تفتیده و در شرایطی مهم، ممکن است این سؤال برای برخی پیش آید که چرا در روز سقیفه که جریان به خلافت رسیدن خلیفه اول، ابوبکربن ابی قحافه، پیش آمد، خود امام به حدیث غدیر استشهاد نکرد؟
پرسش شیخ سلیم بشری مصری (نامه 101)
خوب است این پرسش و پاسخ آن را، از زبان دو عالم بزرگ سنی و شیعه بشنویم. این دو عالم، یکی شیخ سلیم بشری مالکی مصری شبرخیتی (1248 - 1335 ه . ق) است، از عالمان بزرگ مصر در سده اخیر، که دوبار به ریاست الازهر رسید(42). و دیگری، مصلح علامه سید عبدالحسین شرف الدین موسوی عاملی لبنانی (1290 - 1377) از بزرگان علما و مراجع و مصلحین و فقهای اجتماعی و آزادیخواه شیعه.
میان این دو عالم مسلمان، 112 نامه، در مسائل دقیق دینی و ایدئولوژیکی اسلامی رد و بدل شده است. نامه های شیخ سلیم بشری نوعا به صورت پرسش است و طرح موضوع، و نامه های شرف الدین پاسخ و توضیح. البته در آخرین نامه های سلیم بشری، به یک سلسله اعترافات برمی خوریم در برابر حقایقی که سید شرف الدین ابراز داشته است. این نامه ها، بجز نثر بلیغ و بلندی که دارد و نمونه عالی بلاغت عربی است، حاوی بسیاری از حقایق اسلام است، با بیانی روشن و منطقی و جذاب. مجموعه این نامه ها کتاب کم مانند المراجعات را پدید آورده است: که متن عربی آن تا کنون بارها به چاپ رسیده است(43) و به چند زبان نیز گردانیده شده است.
شیخ سلیم بشری، در نامه 101، با اشاره به پذیرفتن حقایقی که شرف الدین در نامه های پیشین بر او عرضه داشته است چنین می گوید:
حقیقت محض آشکارا شد، خدا را شکر. تنها یک مانده که ناشناخته است و من از آن تصور روشنی ندارم. آن را با تو در میان می گذارم تا پرده از آن برگیری و علتش را بازگویی. چرا امام، در روز سقیفه، با ابوبکر و بیعت کنندگان با او، به نصوصی (احادیث صریحی) که درباره خلافت او بود، و شما شیعه همواره تیکه تان بر این نصوص است، استدلال نکرد؟ آیا شما شیعه، از خود علی، بهتر از این امور خبر دارید؟
پاسخ شرف الدین (نامه 102):
همه مردم می دانند که امام و دیگر دوستانش، از بنی هاشم و غیر بنی هاشم، در بیعت با ابوبکر حضور نداشتند و پا به سقیفه نگذاشتند. آنان از سقفیه و در آنچه در سقیفه نگذاشتند. آنان از سقیفه و آنچه در سقیفه می گذشت دور بودند. آنان با همه وجودشان سرگرم مصیبت بزرگ بودند: مرگ پیامبر، و به وظیفه واجب و فوری، کفن و دفن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پرداخته بودند. و جز به این حادثه به چیزی نمی اندیشیدند.
از طرف دیگر، تا آنان مشغول جمع کردن بدن پیامبر و ادای مراسم نماز و دفن او بودند، مردم سقیفه کار خود را کردند و مسئله بیعت با ابوبکر را سروصورت دادند. واز باب رعایت احتیاط و دور اندیشی، در برابر هر نظر یا حرکت مخالف، که باعث درهم ریختن تشکیلات آنان می شد. باتفاق ایستادگی می کردند.
بنابراین، علی کجا بود و سقیفه کجا؟ علی کجا بود و ابوبکر کجا؟ علی کجا بود و بیعت کنندگان با ابوبکر کجا، تا بتواند برای آنان استدلال کند؟ و پس از آنکه جریان سقیفه راه افتاد و زمام اموررا آنان به دست گرفتند، شد آنچه شد، از سویی زیر کی کردند و از دیگر سوقلدری و خشونت نشان دادند. و چنان شد که نه علی و نه غیر علی، هیچ کس نمی توانست به حدیث استدلال کند. کسی گوش شنیدن یا امکان انعطاف به طرف مضمون حدیث نداشت؟ آیا در زمان ما، چند نفر می توانند با کسانی که قدرت را در دست دارند در افتند، به طوری که قدرت آنان را از میان بردارند و دولتشان را سرنگون کنند؟ و آیا اگر کسی قصد چنین کاری داشته باشد آزادش می گذارند؟ هیهات، هیهات، و اکنون تو گذشته را بازمان حاضر بسنج، که مردم همان مردمند و زمانه همان زمانه است.
از اینها گذشته، علی در آن روز، برای استدلال و استشهاد، نتیجه ای نمی دید جزبرپا شدن فتنه و آشوب و در آن شرایط که اسلام دوران نخستین خویش را می گذارنید و نهال دین تازه کاشته شده بود، ترجیح می داد که حق اوضایع شود اما شر و آشوبی برپا نگردد. علی بخوبی متوجه خطرهایی بود که دین اسلام و کلمه لا اله الا الله را تهدید می کرد. در واقع، علی بن ابیطالب در آن ایام به مصیبتی گرفتار شده بود که احدی بدان گونه مصیبت گرفتار نشده است، زیرا بار دوامربزرگ بردوش علی سنگینی می کرد: یکی خلافت اسلام، با آنهمه نص ووصیت و سفارشی که از پیامبر درباره آن رسیده بود، و اینهمه، متوجه علی بود و در گوش او فریاد می کشید و با شکوه ای دلگداز و جگر خراش او را به شور و حرکت فرا می خواند. دوم آشوبها و طغیانهایی که ممکن بود منتهی شود به از هم پاشیدن جزیره العرب و مرتد شدن اعراب نو مسلمان، وریشه کن شدن اسلام و میدان یافتن منافقان مدینه و دیگر اعراب منافق و دورویی که به نص قرآن، اهل نفاق و دورویی بودند و کافر ماجراتر و نفاق پیشه تر از هر کس دیگر بودند و از هر کس دیگر دورتر بودند از فهم و هضم حدود احکام خدا(44)، و اینان با از میان رفتن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) قوت یافته بودند. آری مسلمانان در آن روز، پس از رحلت پیامبر، مانند گله ای بودند سیل زده؛ در شبی زمستانی، گرفتار شده میان گر گهای خونخوار و حوانات درنده و مسیلمه کذاب و طلیحه بن خویلد و سجاح بنت حارث و رجاله هایی که دور و بر اینان گرد آمده بودند و برای محو اسلام و مسلمین پای می فشردند.
علاوه بر این، دو امپراطوری روم و ایران، در آن روزگار، در کمین اسلام بودند. و بجز اینها همه، دهها مانع و مشکل دیگر بود که همه در حال کین توزی با محمد و خاندان محمد و اصحاب محمد بودند و برای گرفتن انتقام خود از اسلام (که همه اعتبارات اشرافی و امکانات مختلف استثمار را نابود کرده بود)، به هر وسیله ای دست می زدند. می خواستند اسلام را براندازند و ریشه اش را بکنند. و در این راه مقصود، با نشاط و شتاب گام بر میداشتند. چون می دیدند که با مرگ رهبر اسلام، برای کارشکنی و تخریب فرصت خوبی پیش آمده است. از این رو می کوشیدند تا این فرصت را مهار کنند و از بی سرپرست شدن مسلمانان، پیش از استقرار یک نظام داخلی، بهره گیرند. آری در چنین شرایطی، علی بر سر دو راهی بزرگ رسید. و طبیعی بود که مانند علی ابن ابیطالبی، حق خلافت خویش را فدای اسلام و مسلمین کند و چنین هم کرد. نهایت برای اینکه نظریه خلافت حقه اسلام را، که خلافت شرعی او بود، حفظ کند و در برابر کسانی که حق اسلامی خلافت را از او سلب کردند(45) موضعگیری لازم را کرده باشد - البته آن هم باز به صورتی که شق عصای مسلمین نشود و فتنه برنخیزد و فرصت به دست دشمن داده نشود - برای این مقصود، در خانه نشست و بیعت نکرد، تا اینکه اور به زور - اما بی خونریزی از خانه به مسجد آوردند. چرا؟ چون اگر علی خود به پای خود برای بیعت رفته بود، حجتی برای خلافت او نمی ماند و برای شیعه (و هر طالب حقی) برهان حق آشکار نمی گشت. اما علی با این روش خود، دو کار کرد: هم اسلام را حفظ کرد و هم صورت شرعی خلافت حقه اسلام را نفراموشاند. و چون نگریست در آن روز و آن شرایط، حفظ اسلام و خنثی کردن فعالیتهای دشمنان اسلام، متوقف است بر عدم درگیری او (با سران امت)، چنین کرد و با خلافت سقیفه در نیاویخت. و اینهمه برای حفظ امت بود، و حراست شریعت، و نگهداشت دین، و چشمپوشی از مناصب خویش برای خدا، و ادای امری که شرعا و عقلا بر او واجب بود، یعنی عمل به اهم (حفظ اسلام و مسلمین) و ترک مهم (حفظ خلافت حقه)، در مرحله ای که دو تکلیف تعارض کنند. این است که شرایط و محیط آنروز، نه به علی اجازه می داد که شمشیر در میان مردم گذارد، و نه جامعه آن روز مدینه را - جامعه نو مسلمانان را - زیر ضربه های استدلال و سخنرانی و تکفیر و تخطئه، خرد متزلزل و متشنج سازد. و با اینهمه که گفتیم، علی و اولاد علی و عالمان شیعه، از آن روز تا امروز، همواره با روشی حکیمانه، احادیث وصایت را ذکر کرده اند و نصوص روشن نبوی را در این باره نشر داده اند. چنانکه بر مردم آگاه پوشیده نیست. والسلام(46).
تذکار
در اینجا عبارت این مصلح شریف علوی، و عالم بزرگ و مجاهد شیعی، که مقام او در بیان حقایق آل محمد و مبانی تشیع، مورد قبول همه است، این است:
ومع ذلک فانه (علیا) و بینه، والعلما من موالیهع، کانوا یستعلمون الحکمه فی ذکر الوصیه، و نشر النصوص الجلیه...
و بدین گونه شرف الدین، به این حقیقت اشاره می کند که خود امام علی و دیگر امامان و عالمان شیعه، در مورد یاد کردن حق خلافت و خلافت حق، در آن باره سخن می گفتند. مصالح اسلام و مسلمین و مصالح خود حق را در نظر می گرفتند و هم شرایط زمانی و مکانی و دیگر مقدمات و مقارناتی را که رعایت آنها برای نشر حق و تربیت مردم بر پایه حقه لازم است. این حالت در بزرگان معاصر، از جمله خود صاحب الغدیر نیز مشاهده می شد. بنابراین، آیا درست است که عده ای اشخاص گوناگون، با صلاحیت و بی صلاحیت، با سواد و بیسواد، وارد قضایا و غیر وارد و ناآشنا به مسائل زمان و نسل و سیاست دنیای اسلام، مؤلف سطحی، روضه خوان، درست است که اینگونه اشخاص، به نام دفاع از امامت و نشر مبادی والای تشیع و تفهیم مقام ولایت و... وارد معرکه شوند، معرکه بس حساس اجتماع، و خود را ولایتی بدانند از منبر و تألیف استفاده کنند و هیچ حکمتی را در نظر نگیرند. و حتی دیده شده است که الفاظ و تعبیراتی را که به کار می برند (چه در منبر و چه در تألیف)، الفاظ سنگین و مناسب و با حشمت و درخور مقام تشیع یا دیگر معاریف اسلام نیست و کلماتی است که بدون وقوف و بدون اطلاع از مصالح کلی دین و بدون در نظر گرفتن هر مصلحتی و امری ادا می شود. این کارها، جز انحطاط بخشیدن به ذهن دینی جامعه و تبدیل کردن ایدئولوژی عالی تشیع به یک سلسله مسائل از هم گسسته و بی حکمت، هیچ نتیجه ندارد. و چه بسا باعث تزلزل ارکان معنویت شود. خدا خود جامعه را از نتایج سوء اعمال دانسته یا ندانسته اینان نگاه دارد.
این بود سخنی کوتاه درباره اهمیت جوهری واقعه غدیر. و خلاصه اینکه درست است که اکنون سالها از این واقعه گذشته و تاریخ سیر خویش را کرده است، اما این حقیقت از چند نظر، برای هر مسلمان، در هر روز، مطرح است، از جمله از نظر عقیده دینی، چه حقیقت غدیر، برای مسلمانی که به پیامبر ایمان آورده است و می خواهد از گفته ها و دستورهای پیامبر پیروی کند، و سنت پیامبر را عملی سازد و هیچیک از خواسته ها و ارشادات او را ترک نکند، تا دامنه رستاخیز مطرح است، و جزء حقیقی است که همواره با خورشید طلوع می کند و درمتن لحظه ها تکرار می شود. از نظر علمی و اجتماعی و پیدا کردن خط مشی سیاسی - دینی در راه مبارزات انسانی و ضد استعماری - که امروز یگانه وظیفه اهل قبله است - نیز چنین است. چرا؟ چون از نظر اجتماعات انسانی و اسلامی، اگر مفهوم غدیر، جدیت خویش را در اذهان و افکار بازیابد، به بازسازی موفق خواهد گشت. و از این رهگذر می توان جوامع اسلامی را متوجه یک وحدت جوهری و حکومت راستین اسلامی کرد، حکومتی مسانخ حکومت معصوم.
به عبارت دیگر، اگر امروز، روز غدیر (18 ذیحجه) سال 10 هجری نیست، و علی بن ابیطالب در میان ما نیست، و ما در آن روز نبودیم و در حضور پیامبر با او بیعت نکردیم، اما به حکم مبانی دینی و اسناد متواتر و قطعی اسلامی سنی و شیعی، مسلمانان باید، هم اکنون، در سطح رهبری، به دنبال خواسته پیامبر روند، خواسته پیامبر در این روز. و آن خواسته بیعت با رهبریی است مسانخ رهبری علی و اطاعت از آن

فلسفه سیاسی اسلام

پس از آنچه، گفته شد، به شکل فلسفه سیاسی اسلام می رسیم. برخی چنین پنداشته اند، یا چنین به پنداشتها داده اند، که در اسلام راجع به امامت و رهبری (فلسفه سیاسی)، تأکید و تبیینی نشده است، و به اصطلاح، اسلام فلسفه سیاسی ندارد. و این امر را که خود پنداشته اند - نقص مجموعه فرهنگی و تربیتی اسلام خوانده اند. البته اگر چنین پنداری درست باشد، این خود نقص خواهد بود. اما این ایراد تنها برروشی وارد است که می خواهد چنین وانماید که: پیامبر اکرم، در طول مدت بیش از بیست سال پیامبری - که صدها تعلیم آورده و جزئی ترین چیزها حتی آداب و رسوم ورود به حمام را فرموده است - لام تا کام، درباره رهبری امت و سرنوشت مسلمانان و قرآن و قبله و آینده ابدی اسلام چیزی نگفته است - کاری که از یک آدم عادی نیز سر نمی زند. نیازی نیست که بگوییم این سخن، بر خلاف خود سنت است، زیرا پیامبر خدا از روز آشکار کردن دعوت تا دم مرگ - بر پایه مآخذ خود اهل سنت و صرف نظر از مدارک شیعه - لحظه ای سخن گفتن درباره این موضوع مهم و تأکید و تبیین آن را فرو نگذاشته است. مآخذ و کتب و حدیث و سنت اسلام، از این احادیث مملو است، یعنی احادیث ارشاد امت و به امامت. جالب توجه است که طبری، مورخ معروف، نوشته است:
و فرق رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فی جمیع البلاد التی دخلها الاسلام عمالا علی الصدقات - پیامبر اکرم، کارگزاران خود را به همه شهرها و سرزمینهایی که مردمان آنها مسلمان شده بودند فرستاد تا اموال عمومی و سهم بیت المال را بستاند و به مرکز اسلام بفرستند.
اکنون آیا چنین دینی به تشکیل حکومت دینی و مسائل سیاسی نظر ندارد؟ آیا چنین دینی می تواند صرف یک رشته پندهای اخلاقی و عقاید اخروی باشد بدون نظام رهبری و فلسفه سیاسی؟ و آیا چنین پیغمبری که به همه شهرهای مسلمان شده، برای جمع آوری وجوه بیت المال کارگزار می فرستد و درصدد تشکیل حکومت و قدرت مرکزی و نظام مالی بر می آید و این حکومت را تشکیل هم می دهد و صدها حکم مالی و اقتصادی و اجرای حد و قصاص و تنظیم سپاه و کسب قدرت تشریع می کند، می شود نسبت به جانشین و خلیفه پس از خود و سرنوشت آینده قرآن و امت کلمه ای بر زبان نیارد؟ نه، نمی شود. و روح دین اسلام و اصل اسلام محمد همان است که ائمه طاهرین و عالمان بزرگ شیعه گفته اند. تعلیمات عالیه علی نیز در همین راه بوده است، چنانکه درباره نهج البلاغه گفته اند:
معظم خطبه فی السیاسه و اقلها فی الزهد(47).
- بخش عمده خطبه ها و سخنان نهج البلاغه درباره سیاست است، و اندکی از آن درباره زهد و اندرز.
و همین است دین زنده، و جز این نمی تواند باشد.
در قرآن کریم نیز آیات چندی درباره رهبری آمده است(48) - چنانکه پیش تر اشاره کردیم. پس در اسلام فلسفه سیاسی به جدی ترین صورت و از آغاز کار دعوت، مطرح بوده است، و جزء ارکان اصلی قرار داده شده است(49). و علما و سلف شیعه، از آغاز و از میان خود صحابه، به اهمیت مسئله رهبری توجه داشتند و عدالت را در آن، شرط قطعی می دانستند. در طول تاریخ هیچگاه از اهمیت آن و پراکندن و یاد دادن این اهمیت غفلت نکردند و تن نزدند. و بجز آنچه از نظر عملی انجام دادند و بزرگان شیعه از روز سقیفه تا عاشورا و... همواره با حکومت غیر عادل درگیر شدند، تا جایی که خون خود را دادند، بجز اینها، در عرصه های فکری نیر درباره اهمیت آن همی کار کرده اند و کتاب نوشته اند.
و باید دانست که بجز حرکت عینی عاشورا در تعیین فلسفه سیاسی اسلام و تصحیح حکومت و رهایی بخشیدن اسلام و مسلمین از دست حکومتهای مسرف و کذاب، اقدامات مهم و متعدد دیگری از ائمه طاهرین به ظهور رسیده است و تعلیمات روشنگری آموخته شدذه است، از جمله، این تعلیم از امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا (علیه السلام):
ان الامامه زمام الدین و نظام المسلمین(50).
امام رضا، رهبری و امامت را شیرازه دین و مایه نظم مسلمین می داند. که بدون نظم و شیرازه، هیچ امتی نه بر سرپا می ایستد و نه در جهان نفوذ می کند. و از این نمونه، تعلیم والا، بسیار است. و همین بود که دانشمندان و فیلسوفان و متکلمان و متفکران و ادیبان و شاعران شیعه سپس کوشیدند تا این مفاهیم را بگسترانند. و اگر قسمت عمده متکلمان و علمای بزرگ دیگر مذاهب اسلامی کوشیدند تا این گونه در میان امت رواج دهند که اطاعت از هر فاسق و فاجری وظیفه شرعی است، علمای شیعه یکصدا گفتند، نه چنین است، فقط امام معصوم، فقط حاکم عادل.
حافظ محی الدین یحیی نووی شافعی (م - 676) عالم و محدث معروف اهل سنت، در کتاب شرح صحیح مسلم می گوید:
همه اهل سنت از فقها و محدثین و متکلمین، بر این عقیده اند که خلیفه و حاکم به خاطر فسق و ظلم و تعطیل احکام خدا عزل و خلع نمی شود، و خروج و قیام علیه او نیز جایز نیست، فقط باید او را پند داد(51)!
در مسائل و احکام فقهی نیز، بدین موضوع، به طور آشکار برمی خوریم، از جمله درباره نماز جمعه و احکام آن:
مسلمانان همگی نماز جمعه را واجب می دانند... ولی در این امر اختلاف دارند که آیا در وجوب نماز جمعه، وجود سلطان یا نایب او شرط است، یا در هر حال، واجب است؟ حنفیان و شیعیانت وجود سلطان یا نایب او را شرط می دانند... و شیعه عدالت سلطان را نیز شرط کرده اند، وگرنه بود و نبودش یکی است، اما حنفیان عدالت را شرط نمی دانند(52).
و حتی مصلح اجتماعی روشنفکری چون رفاعه رافع الطهطاوی مصری(53) می گوید:
... حاکم نماینده خداست و تنها داور کارهای او، وجدان اوست. و محکومان یعنی توده مردم، باید با طور مطلق از فرمانروایان خود اطاعت کنند... و این دنباله عقاید فقهایی چون ماوردی و اشعری و ابن جماعه است(54)...
اکنون این طرز تفکر و جهان بینی را مقایسه کنید با آنچه شیعه بدان معتقد است، فارابی، به عنوان یک فیلسوف شیعی، آن را پیشنهاد می کند، چنانکه مورخان فلسفه گفته اند و حتی این طرز تفکر را دلیل تشیع او دانسته اند:
از تمایل فارابی به تشیع از آنجا آگاه می شویم که او نیز فلسفه را به طرف سیاست سوق می داد. و این راهی بود که همه پیروان تشیع، برای سرنگون ساختن قدرت حاکمه و اقامه نظامی سیاسی که امام در رأس آن باشد گام بر می داشتند. به عقیده ایشان امام هم هادی است و هم مهدی، بدین معنی که عقل فعال [یا نیروی غیبی و الهی ] به نور خود او را راهنمایی می کند و او مردم را در پرتو این نور راهبری می فرماید(55).
و بدین سان فارابی، مدینه فاضله خود را بر پایه امامت پی ریخت. گذشته از او دیگر علما و فلاسفه شیعه - پیش از فارابی و پس از او - همواره درباره این تعلیم حیاتی سخن گفتند.
ابن سینا به اهمیت فلسفه نص (محتوای غدیر) توجه داد.
خواجه نصرالدین طوسی در تجرید نوشت: لانه حافظ للشرع، چرا امام معصوم و حاکم عادل لازم است، چون تنها چنین پیشوایی نگهبان دین است.
شیخ الطایفه، عالم بزرگ اسلام، محمدبن حسن طوسی، در آغاز کتاب تلخیص الشافی، در شرح اهمیت موضوع امامت چنین گفت:
فانی رأیت اهم الامور واولاها، و آکدالفرائض و احراها للمکلف - بعد النظر فی طریق معرفه الله تعالی و صفاته و توحیده وعدله - الاشتغال بالنظر فیما یعود الاخلال به بالضرر علی ماحصل له من المعرفه، و یرجع التفریط فیه بالنقض علی ما ثبت له من التوحید و العدل، لانه متی لم یفعل ذلک لم یکن مستکملا لجمیع شرائط التوحید، بل یکون مخلا ببعضها... و هو الامامه.
- من دیدم که مهمترین و سزاوارترین امور و مؤکدترین و شایسته ترین فرایض دینی مکلف، پس از تحصیل معرفت خدا و علم به توحید و عدل و دیگر صفات خداوند، تحصیل علم و معرفت به چیزی است که اخلال به آن و سهل انگاری در آن به توحید و معرفت خدا زیان می رساند و کوتاهی کردن درباره فهم آن و اعتقاد یافتن به آن، اعتقاد توحید را نقض می کند، زیرا اگر مکلف، درباره این موضوع، اطلاع و معرفت درست نداشته باشد، شرایط توحید را کامل نکرده است، بلکه برخی از شرایط ایمان به توحید را تباه ساخته است(56)... این موضوع، امامت است.
و علامه حلی، در آغاز کتابی که درباره امامت نگاشت، به نام منهاج الکرامه چنین آورد:
فهذه رساله شریفه، و مقاله منبفه، اشتملت علی اهم المطالب فی احکام الدین، و اشرف مسائل المسلمین. و هی مسأله الامامه.
می نگرید که یکی از بزرگترین علمای اسلام و شیعه، امامت و مسئله رهبری و فلسفه سیاسی را، مهمترین حکم دین و شریف ترین مسئله مسلمین می خواند.
تأمل در سخن شیخ طوسی و علامه حلی و دیگر علمای پیشین شیعه، که مذهب تشیع را با نظر فلسفی، تحلیل کرده و شناخته بودند، روشن می کند که در این مذهب (و به سخن درست تر: در دین اسلام)، فلسفه توحید و فلسفه امامت، یعنی فلسفه الهی و فلسفه سیاسی مکمل یکدیگرند، و پس از شناختن خدا شناختن رهبر است و این جزء دین بلکه عین دین است. اگر در همه جهان و در سراسر تاریخ بشر و در میان همه مکاتب و مذاهب و نظامها و ایدئولوژیهای عالم، ایدئولوژی به این مرحله مترقی یافتید، که پس از ایمان به خدا، ایمان به رهبر معصوم را جزء دین قرار داده باشد، بیایید و ما شیعه را نیز آگاه سازید، که آن کدام است. این است نهایت مرتبه بلوغ انسان، در زندگی در این سیاره.
در ضمن، سخنان این متفکران و عالمان بزرگ شیعی را مقایسه کنید با سخنان متفکران بزرگ اهل سنت، از جمله کسی که او را حجه الاسلام خوانده اند یعنی: غزالی. وی می گوید:
اصول ایمان سه است: ایمان به خدا، ایمان به رسول او، ایمان به آخرت.
جز اینها هر چه هست فروع هست(57).
او بدین گونه، ایمان به حکومت و امامت را جزو اصول نمی شمارد. و این، میراندن روح اسلام و پایمال کردن نقش تأسیسی اسلام است در جهت اجتماع و از نظر ایدئولوژیک. و این حتی خلاف همان ایمان به خدا و ایمان به رسول است، زیرا در کتاب خدا و سنت رسول، مسئله و جوب اطاعت از ولی و اولوالامر و امام عادل معصوم، همواره مطرح شده است. و پابیه اصلی اسلام - از نظر اجتماعی - همین است، زیرا اسلام دنی صرفاً اخلاقی و آخرتی نیست. اسلام برای تأمین همه جهات و مسائل بشری است. و شیعه بر این اساس، امامت او امیان به پیشوا را جرو اصول مذهب خویش می داند. اما غزالی، به خاطر رعایت جانب دستگاه خلافت، دین ابدی و متحرک اسلام، فاقد فلسفه سیاسی و موضع اجتماعی معرفی می کند.
این است نتیجه دوری از آل محمد. و این است نتیجه صوفیگری و خانقاه گرایی.
یک بار دیگر در سخن علامه حلی و حجه الاسلام غزالی نیک بنگرید، و آن دو را با هم مقایسه کنید!
این را هم، همراه دریغ و درد بسیار، بگویم که بسیاری از عالمان شیعه این روزگار که به هر هر حال، وارث آن فرهنگند، یعنی فرهنگ خداپرستان انسانگرایی چون ابوذر غفاری، مقداد کندی، عمار یاسر، مالک اشتر، حجر بن عدی، حبیب بن مظاهر، مسلم به عوسجه، میثم تمار، رشید هجری، سعید بن جبیر، ابن سکیت، فارابی، ابن سینا، خواجه نصیر طوسی، شیخ مفید، علامه حلی، شیخ طوسی، شهید اول، شهید ثانی، قاضی نور الله شوشتری، میرزای شیرازی، سید جمال الدین اسد آبادی، شیخ محمد خیابانی و... مسائلی را که مطرح می کنند همین مسائل معمولی طهارت و نجاست و اجاره و رهن و بیع وارث و مستحبات دفن اموات است وامثال آن. بیقین این فروع و مسائل نیز احکام دین است (البته آن مقدار معقول و مستند و صحیح آن، اگر چه به عنوان حکم ظاهری) و تا دامنه قیامت باید باشد و بیان شود، اما فرع است. و فرع بی اصل - اصل در جهت اجتماعی - همین است که ملاحظه می فرمایید. و اگر می بینیم که مصحل نامبرده، رفاعه رافع الطهطاوی، با حساسیت می گوید:
در کشورهای مسلمان رسم است که کودکان را پیش از آموختن حرفه ها، قرآن می آموزند... ولی در همین کشورها از آموختن اصول حکومت و سیاست که بنیاد حاکمیت عمومی است غفلت می کنند. و حال آنکه این گونه تعلیم، لازمه تعلیم مصالح عامه است. دشوار نیست که در هر مدرسه آموزگاری بگمارند تا کودکان را پس از فراگرفتن قرآن و مبادی صرف و نحو عرب، اصول سیاست و اداره عمومی بیاموزد و آنان را از مصالح عمومی کشورداری درست آگاه کند(58)...
این، رسیدن به آستانه حقیقتی است که جزء اصول مذهب شیعه است. شیعه می گوید بر هر دختر 9 ساله و پسر 15 ساله واجب است پنج اصل را، از روی فهم و هضم شخصی، بداند و بشناسد، که یکی از این پنج اصل، یعنی حکومت عادل و ولایت اهل حق، و اینکه انسان می تواند مطیع چه کسی باشد و با چه دستی بیعت کند.
پس با این حساب روشن و مستند، پیداست که گرایش به عصاره (و به اصطلاح فقها، تنقیح مناط شده) محتوای غدیر - که طرح مدنیه قرآنی و بیان فلسفه سیاسی اسلام است - مسئله ای تاریخی و مربوط به گذشته ها نیست. و کسی که چنین بپندارد - چنانکه اشاره رفت - از بدفهمی دین است و بی اطلاعی، یا بی توجهی، به تأکید دین بر مسائل انسان - جامعه. بدین گونه می نگرید که این خود می تواند آرمان والای اسلامی و موضعگیری انسانی و تلاش قرآنی هر مسلمان باشد، و مایه سعادت دو جهانی و سیادت و عزت اقوام مسلمان و عمل به خواسته واقعی پیامبر و تصحیح مسیر و بازگشت به اصل.
این است فلسفه اجتماعی و کمال مطلوب و آرمان والای کسانی که چون این نویسنده می اندیشند، و در این مرحله مهم، به عظمت و عمق تکلیف پی برده اند، و برای تفاهم مسلمین می کوشند و برای نشاندادن واقعیت اسلامی تشیع، و بر طرف ساختن اتهامها و سوء تفاهمها، و برای ایجاد وحدت راستین و سنتگرایانه(59)، و توجه دادن ذهن جامعه را به اصل رهبری مسانخ، و گستردن امکانات ماهوی واقعه غدیر. و این است راز پایداری در شناساندن این اصل، و گرامیداشت کسانی که در این راه عالمانه و خالصانه گام زده اند. و این مسئله در عمق و مال خویش، از مرز اسلام و وحدت مسلمانان نیز در می گذرد، و مسئله ای می شود - چنانکه اسلام خواسته است - مربوط به همه انسانها و انسانیتها...