فهرست کتاب


مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه

سید محمد جواد ذهنی تهرانی (ره)

واقعه شهر حمص

چون به نزدیک شهر حمص رسیدند نامه به والی آن شهر نوشتند که ما گماشتگان امیرالمومنین یزیدیم و از کوفه به شام می رویم و ان معنا راس الحسین (علیه السلام) سر بریده حسین (علیه السلام) را همراه داریم و اولاد و عترت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را اسیر نموده به دیار شام می بریم استقبال کن تدارک لشگر ببین و شهر را آئین ببندید امیر شهر حمص برادر خالد بن نشیط بود که در شهر جهنیه حکومت داشت یک برادر آنجا والی بود چنانچه عرضه داشتیم و نیز برادر دیگر در حمص ریاست داشت چون از مضمون نامه لشگر مطلع شد امر بالاعلام فنشرت و المدینة فزینت علمهای سرخ و زرد و کبود و بنفش به جلوه در آوردند و شهر را زینت کردند مردم به تماشا بر آمدند سه میل از شهر دور شدند تا آنکه لشگر ابن زیاد رسیدند و آن کافر کیشان هم سرها از صندوقها بدر آوردند و بر نیزه ها زدند و پرده گیان حرم امامت را با کمال ذلت رو به شهر آوردند اهل حمص بعد از تحقیق که اینها اولاد حیدر و فرزندان پیغمبرند به غیرت در آمدند بسکه افغان طفلان و شیون زنان ویلان را شنیدند به جوش و خروش اندر شدند به همین حالت بودند تا آنکه اهل بیت رسالت را از دروازه وارد کردند زنان شهر حمص که حرم پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) را به آن خواری و زاری دیدند دست به شیون گذاشتند فازدحمت الناس فرموهم بالحجارة مردم شهر دیگر طاقت نیاوردند بنا کردند سپاه ابن زیاد را سنگباران کردن که از ضربت سنگهای گران بیست و شش نفر از فرسان کوفه و شام را به جهنم واصل کردند و دروازه ها را بستند و گفتند یا قوم لا کفر بعد الایمان نمی گذاریم یکنفر از شما از این بلد جان بدر برید تا آنکه خولی بن یزید حرامزاده را بکشیم و سر امام (علیه السلام) را از او بگیریم تا روز قیامت این افتخار در شهر ما بماند و به این نیت قسم یاد کردند و ازدحام جمعیت نزدیک کنیسه قسیسی که در جنب خالد بن نشیط بود اجتماع داشتند لشگر ابن زیاد با آن جماعت در جنگ و جدل بر آمدند و سر مردم را گرم کردند از دروازه دیگر سرها و اسیران را برداشتند و فرار کردند از حمص آمدند به سوق الطعام و در آنجا هم جای نیافتند از طرف بحیره رفتند به کیرزا از آنجا نامه به والی بعلبک نوشتند و وی را از قدوم خود اخبار دادند.

واقعه بعلبک

والی حکم کرد مردم شهر با عزت و احترام مالا کلام سپاه ابن زیاد را وارد کنند بعد از زینت شهر و آئین بندی و افراشتن اعلام بند به بند رقاص و سازنده واداشت فامر بالجواری و بایدیهم الدفوف و نشرت الأعلام و ضربت البوغات تا آنکه آل الله را وارد کردند بعد از نزول به منزل بس که خوش گذشت که صاحب مقتل می نویسد باتوا بمثلین یعنی بغیر از خوردن شراب و خوش گذرانی دیگر به کاری مشغول نشدند اما بر اسیران آل محمد در آن بلد بسیار بد گذشت که علیا مکرمه ام کلثوم سلام الله علیها پرسیدند نام این شهر چیست که اینقدر مردم آن بی دین هستند؟
گفتند بعلبک است آن مخدره نفرین کرده فرمود اباد الله تعالی خضراتهم ولا اعذب الله تعالی شربهم و لا دفع ایدی الظلمة عنهم الی آخر خداوند پوچ و پراکنده کند حاصل این بلد را و آب شیرین به کام ایشان نرسد و دست ظلمه از این قوم کوتاه نشود.

واقعه صومعه راهب

چون لشگر ابن زیاد به پای صومعه راهب رسیدند در آنجا فرود آمدند سرها و اسیران را جای دادند سرها را در جانبی از صومعه و اسراء را در طرفی بازداشتند و لشگر مشغول عشرت و سرور شدند و اهل بیت گرد هم در افغان و ناله گردیدند، در مقتل ابو مخنف آمده: فلما عسعس اللیل سمع الراهب دویا کدوی الرعد و تسبیحا و تقدیسا یعنی چون تاریکی شب عالم را فرا گرفت راهی صومعه صدای تسبیح و تقدیسی شنید که مانند رعد می خروشید و نوری پیدا شد که عالم را روشن کرد و پرتو آن در صومعه وی شعاع افکند فاطلع الراهب رأسه من الصومعة راهب سر خود را از صومعه بیرون آورد دید آن نور از آن نیزه است که سر بریده را بر او زده اند قد لحق النور بعنان السماء نور آن سر منور مثل عمود سر به آسمان کشیده راهب دید دری از آسمان گشوده شد و ملائکه بسیار از آن در بیرون آمدند و قصد زمین کردند تا رسیدند به نزدیک آن سر مطهر و می گفتند السلام علیک یابن رسول الله السلام علیک یا ابا عبدالله راهب از دیدن عجائب به جزع و ناله در آمد یقین کرد که این سر سر حاکم زمین و آسمان است از صومعه بزیر آمد پرسید من زعیم القوم؟ بزرگ جماعت و موکل این سر منور کیست؟ خولی بن یزید را نشان دادند خولی را راهب دید و پرسید این سر کدام بزرگوار است؟ گفت سر حسین بن علی (علیه السلام) است که مادرش فاطمه زهرا علیها السلام دختر محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) پیغمبر ما است.
راهب گفت تبالکم و لما جئتم فی طاعته وای بر شما پسر پیغمبر خود را کشتید و در اطاعت نانجیب در آمدید اخیار و علماء ما راست گفته اند که ما را از افعال شما خبر داده اند، گفته اند چون این بزرگوار را می کشند از آسمان خون و خاکستر می بارد آنروز که خون از آسمان می بارید من دیدم و امروز دانستم که این مرد وصی پیغمبر است زیرا که این علامت نیست مگر از برای این و اکنون از شما درخواست می کنم که یکساعت این سر را بمن بسپارید و در وقت رفتن بگیرید.
خولی ملعون گفت نمی دهم می خواهم این سر را بنزد یزید ببرم و جایزه بگیرم.
راهب گفت جایزه شما بنزد یزید چند است گفت بدره دو هزار مثقالی.
راهب گفت آن بدره زر را من می دهم سر را بمن بدهید فاحضر الراهب الدرهم راهب زر را حاضر کرد سر را تسلیم وی کردند و هو علی القناة یعنی سر بر نیزه بود بزیر آوردند راهب آن سر را مثل جان در بر گرفت فقبله و یبکی شروع کرد بوسیدن و گریستن و می گفت یعز و الله علی یا ابا عبدالله ان لا اواسیک بنفسی ای پسر پیغمبر خدا بخدا قسم خیلی بر من گرانست که چرا در رکاب تو جان خود را فدایت ننمودم ولیکن یا ابا عبدالله چون جدت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) را ملاقات کردی حال و اخلاص مرا عرضه بدار و شهادت بده که من شهادت دادم بر اینکه اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و ان محمدا صلی الله علیه و اله رسول الله و ان علیا ولی الله و انک الأمام بعد سر را تسلیم آن لعینان کرد و خود با چشم گریان رو به صومعه نهاد آن ملاعین بعد از رفتن پولها را بین خود تقسیم کردند در دست داشتند که پولها مبدل به سفال شده و در روی آن نوشته بود و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون حیرت بر لشگر افزوده شد خولی ملعون گفت در این معامله را بگذارید بروز ندهید.