مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه

نویسنده : سید محمد جواد ذهنی تهرانی (ره)

1 - رحلت دو تن از اطفال اهل اهل بیت علیهم السلام

مولف گوید:
پس از آتش زدن خیام حرم و حمله وحشیانه گرگان و سگان کوفه و شام به مخدرات و اطفال بی پناه حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) طبیعتا هر یک از اطفال و بانوان برای مصون ماندن از آسیب آن درندگان خونخوار بطرفی گریخته و متفرق شدند و پس از خاموش شدن آتش و دور شدن آن نا اصلان و بی غیرتان از آن محوطه چطور اهل بیت و بانوان و اطفال خردسال دوباره جمع شدند و دور هم حلقه زدند، مدرک و ماخذ معتبری ندیدم که آن را تشریح و توضیح داده باشد تنها در یکی از کتب ارباب مقاتل مقاله ای دیدم که از کتاب بحرالمصائب نقل کرده و آن اینست: در شب پر تعب یازدهم علیا مکرمه زینب علیها السلام فضه خاتون را نشانید یکان یکان اطفال برادر را جمع آوری کرد و به دست فضه خاتون سپرد ولی دید دو طفل از اطفال نیستند، ناله از دل برکشید که ای وای بر دل زینب عجب وصیت برادرم را به عمل آوردم، دیشب که شب عاشوراء بود برادرم با من وصیت اطفال را داشت امروز هم در وقت وداع عمده سفارشش درباره ایتام صغیر بود، سپس خطاب به خواهرش نمود و فرمود: خواهرم ام کلثوم امروز همه مبتلا بودیم نمی دانم این دو طفل کجا رفته اند، آیا زنده اند یا مرده اند؟
پس حضرت زینب و ام کلثوم سلام الله علیهما هر دو سر در بیابان گذاشته به هر طرفی سراغ این دو طفل را گرفتند تا به تلی رسیدند که روی آن خار مغیلان روئیده بود و در زیر بوته آن خار آن دو طفل یتیم را دیدند که دست در گردن یکدیگر انداخته، صورت به صورت هم گذاشته آن قدر گریه کرده اند که زمین از اشگ چشمشان گل شده علیا مخدره حضرت زینب سلام الله علیها خواهر را طلبید، هر دو ببالین ایشان نشستند قدری گریستند، سپس حضرت زینب سلام الله علیهما فرمود: خواهر گریه ثمری ندارد برخیز یکی را تو بردار و دیگری را من بر می دارم اما آهسته بلند کن مبادا از خواب بیدار شوند زیرا گرسنه و تشنه اند ولی همینکه ایشان را بلند کردند دیدند هر دو از دنیا رفته اند، خداوند متعال در روضه ای که برای جناب موسی کلیم (علیه السلام) خواند فرمود:
یا موسی صغیرهم یمیته العطش و کبیرهم جلده منکمش گویا همین اطفال صغیر باشند که از تشنگی مرده اند.

2 - بریدن ساربان انگشتان دست امام (علیه السلام) را و شرح بدمال آن ستمگر غدار

مرحوم صدر قزوینی شرح حال این کافر را بطور مفصل از سه کتاب بحار و منتخب و تاج الملوک نقل کرده که ما آنرا به طور مختصر در اینجا می نگاریم:
مردی حجازی می گوید روزی در یکی از کوچه های مدینه می گذشتم به جابربن عبدالله انصاری برخوردم که بواسطه نابینائی غلامش دست او را گرفته و در حرکت کمکش می کرد ولی جابر سخت گریان بود، پیش رفتم و سبب گریه اش را پرسیدم؟
جابر گفت: هم اکنون از زیارت قبر مطهر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می آمدم در بین راه این غلام گفت: بدنم از دیدن هیئت مردی به لرزه آمد.
پرسیدم به چه صورت است؟
گفت: آقا مرد گدائی است که رویش همچون قیر سیاه و موهایش گویا آتش گرفته و چشم هایش سرخ و دریده و دست هایش خشکیده.
شعر
چشم، خیره موی، تیره روی، چیره خوی، زشت - بدسرشتی، روی زشتی، نا امیدی از بهشت
چشم ها چون طاس پر خون یا دو طشت پر ز نار - تیره روئی همچو گلخن یا که دیوی بدسرشت
به غلام گفتم او را نزد من بیار.
غلام رفت و او را پیش من آورد، در بیرون بازار مکان خلوتی از وی پرسیدم: ای مرد کیستی و از اهل کجائی و چرا به چنین قباحت منظری مبتلا شده ای؟
آن مرد گفت: ای جابر من تو را می شناسم که از صحابه خاص رسول خدا هستی و تو نیز مرا بشناس، من بریدة بن وابل هستم که ساربان قافله سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله (علیه السلام) بودم، هنوز این کلام در دهانش بود که سخت به گریه در آمد و جابر نیز که نام مبارک امام (علیه السلام) را شنید متأثر شد و گریست، سپس آن بد عاقبت گفت: در سفر کربلاء خامس آل عبا با من نهایت مهربانی و کمال ملاطفت می نمود، در یکی از منازل امام (علیه السلام) بجهت تجدید وضوء و قضاء حاجت شلوار از بر خود کند و به من سپرد، دیدم در آن شلواربندی است زرتار که یزدگرد سلطان ایران آن را به رسم هدیه به دخترش علیا مخدره شهربانو داده بود، این بند جواهر نشان و بسیار پر قیمت و با ارزش بود هر چه خواستم آن را از امام درخواست کنم هیبت آن حضرت مرا منع می کرد، مترصد بودم که از آن جناب سرقت کنم ولی مجال آن را نیافتم تا آنکه قافله آن حضرت به زمین کربلا رسید در حال اقامت افکند در شب پر تعب عاشوراء امام (علیه السلام) تمام همراهان را خواست و به ایشان اجازه بازگشت به اوطان خویش را داد من را نیز به حضور طلبید و معذرت ها خواست و آنچه باید و شاید اضافه بر کرایه شترها انعام داد و اذن مرخصی صادر فرمود و تاکید نمود که امشب از این سرزمین خارج شو زیرا آخر سفر ما بلکه قبرستان من و جوانان من اینجا است، چنانچه در این صحرا بمانی تکلیف بر تو دشوار خواهد شد.
من پیش رفتم هر دو دست مبارک امام (علیه السلام) را بوسیدم و امانت و کرایه خود را گرفتم و با آقا زاده ها نیز خداحافظی کرده و شتران را پیش انداختم و راهی شدم، در بین راه بیاد بند شلوار افتادم که نتوانستم آن را به چنگ آورم از این رهگذر سخت ملول گشتم و این فکر دائم مرا آزار می داد تا بالاخره تصمیم گرفتم بهر قیمتی که شده آنرا بدست آورم، لذا برگشتم در سمت شرقی کربلاء در آنجا گودی بود، در آن کمین کردم و شترها را به چرا رها نمودم، روز به انتهاء رسید وقت عصر تنگ شد دیدم هوا تیره و تار گردید، باد سختی وزید به قرص خورشید نظر کردم دیدم مثل طشت سیاه می ماند، شترها از چرا بازماندید و در یکجا جمع شده اشگهایشان از چشم ها می بارید، نعره می زدند، با خود گفتم البته حادثه عظیمی در عالم رخ داده که زمین می لرزد و آسمان خون می بارد هر چه خواستم خودداری کنم نتوانستم لذا شترها را به یکدیگر بستم و روی به نینوا آورده دیدم لشگر از کربلاء حرکت کرده و می روند، پرسیدم چه خبر است؟
گفتند: اهل کوفه و شام امام همام را کشته اند و اکنون عیال او را با سرها به کوفه می برند به طرف قتلگاه رفته نظر به تن های پاره پاره و ابدان قطعه قطعه نمودم که بدون غسل و کفن به روی خاک مانده بودند در بین آنها گردش کردم تا چشمم بر بدن چاک چاک و قطعه قطعه سلطان دین افتاد که عریان به روی خاک مانده و در آن تاریکی نور از آن جسد می تابید به حدی که بر نور ماه راجح بود، خوب نگریستم آن شلوار که بند قیمتی داشت در بر حضرت بود و چند گره داشت، خوشحال شدم جلو رفته ترسان و لرزان در کار گشودن آن بند بر آمدم ناگاه دیدم دست راست حضرت بلند شد و به روی بند گذارد، من ترسیدم از جا جستم و متحیر بودم که اگر زنده است پس چرا سر ندارد و اگر زنده نیست چطور دستش حرکت کرد، ساعتی در فکر بودم باز شقاوت بر من غلبه کرد، پیش رفتم هر قدر قوت کردم که دست آن حضرت را از روی بند بردارم نتوانستم ناگهان دیدم حضرت با همان دست راست چنان به من زد که نزدیک بود مفاصل و اعضاء من با عروق از هم منفصل شود ولی بی شرمی کردم پای روی سینه حضرت گذاردم و هر چه قدرت نمودم که حتی یک انگشت حضرت را از روی بند بردارم نتوانستم پس کاردی با خود داشتم آنرا کشیده پنج انگشت امام (علیه السلام) را با آن بریدم و به نوشته مرحوم طریحی در منتخب با شمشیری که داشت هر دو دست مبارک آن حضرت را جدا ساخت.
بعد می گوید: صدای مهیب و رعد آسائی از آسمان آمد که لرزه بر زمین افتاد خواستم دست بر بند دراز کنم و آنرا بگشایم صدای ضجه و صیحه ای از پشت شنیدم که بدنم لرزید، برقی زد گویا ستاره ای از آسمان به چشمم خورد، خود را به قتلگاه انداختم ناگاه دیدم پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) و علی مرتضی و فاطمه زهرا و حسن مجتبی صلوات الله علیهم اجمعین و جمعی دیگر که آنها را نمی شناختم دور آن کشته حلقه ماتم زدند.
فنادی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یا سبط احمد یعز علینا ان نراک مرضضا، پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) با صدای بلند فرمود: ای پسر دختر احمد مختار بر ما بسیار گران و سخت است که ببینیم تو را لگدمال کرده اند ثم مد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یده الی نحو الکوفة سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دست مبارک را بطرف کوفه دراز کرد و سر بریده حضرت را آورد و به بدن ملحق کرد پس امام (علیه السلام) نشست ابتداء به پیامبر و سپس به امیرالمومنین و بعد از آن به فاطمه زهراء و بدنبالش به امام مجتبی صلوات الله علیهم اجمعین سلام کرد پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای میوه دل من چگونه ترا به این حالت ببینم، چرا جسم نازنین تو این طور پاره پاره شده و چگونه استخوان های تو اینگونه خورد گردیده؟!
عرض کرد: ای جد بزرگوار من سبائک الخیل سحقنی و هشمت عظامی از سم اسبها مرا این طور خورد کرده و استخوان های مرا در هم شکسته اند.
پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) با صدای بلند سخت گریست و نداء به وا حسیناه و وا ولده بلند فرمود.
نوبت به امیرالمومنین (علیه السلام) رسید، پیش آمد و فرمود: حسین جان می بینم ریش تو را که در خون فرو رفته و صورت مجروح تو را مثل گوسفند ذبح کرده اند؟
امام حسین (علیه السلام) عرض کرد: بلی پدر شمر بی رحم سر مرا از قفا برید.
حضرت امیر (علیه السلام) پس از گریه بسیار فرمود: یا لیت نفسی لنفسک الفداء یعنی ای کاش من زنده بودم و فدای تو می شدم.
نوبت به فاطمه زهراء رسید، پس نزدیک کشته فرزند آمد و فرمود: ای نور دیده این توئی که روی خاک افتاده ای و تا بحال تو را بخاک نسپرده اند و قبر تو را از قبور دور کرده اند، فقالت، الاقی الله فی یوم حشرنا و اشکو الیه ما الاقی من البلاء ثم مرغت فرقها بدمه یعنی فرمود در روز حشر و نشر خدا را ملاقات کرده و از بلاهائی که به سرم آمده به او شکایت می کنم، سپس سر خود را از خون فرزند رنگین کرد.
مرحوم طریحی در منتخب می فرماید: سپس سیدالشهداء (علیه السلام) رو به ایشان کرد و عرضه داشت: ای جد بزرگوار بخدا قسم مردان ما را کشتند و ایشان را برهنه کردند و اموال ما را غارت نمودند.
بهمین نحو ساعتی سیدالشهداء (علیه السلام) با آن بزرگواران صحبت کرد و شرح حال خود را داد آنگاه حضرت فاطمه زهراء سلام الله علیها محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عرضه داشت: یا رسول الله امت تو باید سر فرزندم این بلاها بیاورند؟ ای پدر مرا مرخص می کنی که از خون پسرم موی خود را خضاب کنم؟
پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: یا فاطمه علیها السلام تو گیسوی خود را خضاب کن من هم محاسن خویش را خضاب می نمایم، پس پیغمبر و علی و فاطمه و حسن مجتبی صلوات الله علیهم اجمعین از خون سیدالشهداء (علیه السلام) خضاب کردند، سپس چشم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به دست های امام حسین (علیه السلام) افتاد، فرمود:
ای نور دیده من قطع یدک الیمنی و ثنی بالیسری چه کسی دستهای تو را بریده؟
عرض کرد: ساربانی داشتم به طمع بند شلوار مرا از دست نا امید کرد و در همین ساعت که شما تشریف آوردید این عمل از آن دغل سر زد تا صدای شما را شنید خود را در میان کشتگان انداخت.
پس دیدم رسول خدا از جا برخاست به سروقت من آمد فرمود: ای بی مروت پسر من با تو چه کرده بود که دست او را که جبرئیل و ملائکه می بوسیدند تو از بدن جدا کردی، این ظلم ها و زخم ها او را بس نبود که تو هم این عمل قبیح را نمودی، الهی خیر نبینی، سودالله وجهک یا جمال خدا روی تو را در دنیا و آخرت سیاه کند و از دو دست نا امیدت کند و در روز قیامت در زمره قاتلین محسوب شوی.
چون رسول خدا این نفرین در حق من نمود فی الفور دست های من شل و رویم سیاه شد و باین روز افتادم.
مولف گوید:
برخی از ارباب مقاتل این قضیه را منکرند و اساسا حکایت ساربان را بی اساس می دانند ولی به نظر فاتر حقیر هیچ استبعادی نداشته و با هیچ منطق و برهانی تنافی ندارد مضافا به اینکه مأثور و مروی نیز می باشد.

3 - فرار نمودن پسران جعفر طیار از اردوی کفرآئین عمر بن سعد ملعون

دیگر از وقایع شب یازدهم گریختن پسران جناب جعفر طیار است از اردوی کفرآئین عمر بن سعد ملعون، مرحوم علیین و ساده علامه مجلسی در کتاب بحار از مناقب ابن شهر آشوب نقل می کند که محمد بن یحیی دهلی گفت:
پس از آنکه در زمین کربلاء سلطان دین را شهید نمودند و عیال و اطفال او را اسیر کردند غیر از امام سجاد (علیه السلام) تنها دو پسر قمر منظر از فرزندان جناب طیار در اردوی کیوان شکوه امام همام (علیه السلام) باقی ماندند که در زمره اهل بیت ایشان نیز اسیر شدند و در آن هنگامه و غوغا که لشگر دون صفت و فرو مایه عمر سعد ملعون در فکر غارت خیام و تاراج لباس بانوان با احترام بودند و هر کسی به بلاء و محنتی مبتلاء بود این دو طفل به نام های ابراهیم و محمد که در سن هفت و هشت بودند چاره ای غیر از فرار کردن ندیده لذا باتفاق هم روی به بیابان نهاده از قضا روی به کوفه آوردند و پس از طی مسافتی به کنار آبی رسیدند، در سر آب زنی آب بر می داشت، زن چشمش به رخسار دل آرای دو طفل افتاد مات و مبهوت ایشان شد و ساعتی به آنها نگریست سپس پرسید: شما سرو بوستان کیستید و چرا می لرزید و چشمهایتان اشگبار است؟ مشگل خود را به من بگوئید شاید بتوانم شما را کمک کنم.
آن دو طفل با صدائی لرزان و حزین گفتند: ای مادر ما از اولاد جناب جعفر طیار بوده که همراه سلطان حجاز حضرت حسین بن علی علیهما السلام به کربلاء آمدیم و تا دیشب در کربلاء بودیم و از میان لشگر فرار کردیم و اکنون به اینجا رسیده ایم.
آن زن گفت: افسوس که شوهرم از دشمنان اهل بیت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) است و به جنگ حسین بن علی علیهما السلام رفته اگر خوف آمدنش را نمی داشتم حتما شما را به منزل می بردم و پذیرائی می کردم اما می ترسم که آن ناپاک بیاید و شما را ببیند و آزار برساند.
آن طفلان دل شکسته و پریشان خاطر گفتند: مادر بسیار درمانده شده ایم خوف داریم که گرفتار بی رحمان شویم و بر کوچکی ما رحم نکرده و هلاکمان کنند بیا تو امشب ما طفلان رنج دیده را به خانه ات ببر و در پناه خود بدار امیدواریم امشب شوهرت نیاید علی الصباح از پیش تو خواهیم رفت.
آن زن دلش بر احوال ایشان سوخت، گفت بیائید تا بخانه رویم، آن دو نو نهال مسرور شده و همراه آن زن به خانه اش رفتند، زن آن دو را وارد منزل نمود ابتداء دست و روی ایشان را شست و در اطاقی نیکو نشاند، طعام بر ایشان آورد آن دو غریب فرمودند:
مادر حاجتی به طعام نیست فقط سجاده ای بیاور تا روی آن نماز کنیم.
زن رفت و سجاده آورد و آن دو نو نهال پهلوی هم ایستاده و نمازهای قضای خود را بجا آورده و شکر الهی نمودند.
سپس آن زن بستر آورد و گشود و ایشان را تکلیف به خواب نمود و رفت.
محمد که برادر کوچکتر بود به ابراهیم که بزرگتر بود گفت: برادر جان مرا در بغل بگیر و ببوی گمان می برم که امشب، شب آخر عمر من باشد و صبح را نخواهم دید.
شعر
دلم افتاده یک شوری که گویا از جهان سیرم - اجل کرده خبر امشب مرا فردا که می میرم
مرا گر دوست می داری ز رویم توشه بردار - تو خرم باش در دنیا که من از عمر دلگیرم