مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه

سید محمد جواد ذهنی تهرانی (ره)

نماز خواندن امام (علیه السلام) با اصحاب و شهادت سعید بن عبدالله (21)

ابن شهر آشوب نقل کرده پس از شهادت حبیب بن مظاهر امام (علیه السلام) در آن دشت پر آشوب و فتنه نماز خوف خواندند.
نماز خوف طبق آنچه فقهاء فرموده اند نمازی است که بواسطه کثرت جمعیت دشمن و خائف بودن از آنها جمعیت نمازگزاران به دو فرقه تقسیم می شوند.
یک فرقه با امام (علیه السلام) نماز می خوانند و فرقه دیگر در پیش روی امام ایستاده از آن وجود مبارک و نمازگزاران حفاظت می نمایند.
عمر بن سعد حرامزاده وقتی دید که امام (علیه السلام) با اصحاب آماده خواندن نماز هستند فرمان داد که تیراندازان ایشان را تیرباران کنند.
امام (علیه السلام) که این بی شرمی را از اهل کوفه و شام ملاحظه فرمودند دو نفر از اصحاب را انتخاب نمودند:
یکی: سعید بن عبدالله الحنفی و دیگری زهیر بن قین بجلی.
حضرت به ایشان فرمودند شما در پیش صف نمازگزاران باشید و نگذارید آسیبی به ایشان رسد تا ما نماز را بخوانیم آن دو شیر دلیر از جان گذشته در جانب راست و چپ ایستاده و آنچه تیر و سنان می آمد با دست و سینه به استقبال آنها می رفتند و از امام (علیه السلام) و نمازگزاران دفع آسیب می کردند سیزده تیر به سعید بن عبدالله اصابت کرد غیر از زخمهای نیزه و شمشیر که برداشته بود خلاصه آنکه آن شیر مرد با همت چنان از سلطان مظلوم حمایت کرد که تمام دشمن متحیر شده و از استقامت و پایمردی او به غضب آمدند لذا با اینکه سیزده تیر به او خورده بود دیدند با کمال قوت و قدرت به حفاظت از امام (علیه السلام) مشغول است نزدیک آمده ضرباتی چند با شمشیر به وی زدند باز در جایش ایستاده و همچون سد سکندر مقاومت نمود شروع کردند با طعن نیزه او را زخمی نمودن باز در جایش قائم بود و این استقامت و ایستادگی آن دلیر تا زمانی بود که امام (علیه السلام) مشغول به خواندن نماز بودند و همینکه نماز آن حضرت به پایان رسید سعید بن عبدالله نیز به روی خاک افتاد ولی با خداوند مشغول مناجات و عرض حال شد و بر کفار و معاندین لعنت می نمود و می گفت:
اللهم العنهم لعن عاد و ثمود، اللهم ابلغ نبیک عنی السلام و ابلغه ما لقیت من الم الجراح فانی اردت بذلک نصرة ذریة نبیک.
بار خدایا بر این قوم لعنت کن آن لعنتی که بر قوم عاد و ثمود کردی، خداوندا در همچو حالی سلام مرا بر پیغمبر خود برسان و او را از حال فکار من مطلع گردان که به این روز افتاده و زخمهای جگر سوز به جان خود خریدم، خدایا همه را در راه ذریه پیغمبر تو کشیدم و مقصودم یاری فرزند غریب و مظلوم او بود.
در برخی از کتب مقاتل آمده که بنا به روایتی خود را غلطان و کشان کشان به قدمهای امام (علیه السلام) رساند و سر بر قدم مولای خود نهاد و در همان حال مرغ روحش از قفس آزاد شد.

مقاله مرحوم صدر قزوینی در کتاب حدائق الانس

مرحوم صدر قزوینی در کتاب حدائق الانس فرموده:
در مقتلی که منسوب است به ابی مخنف آمده است که: و صلی (علیه السلام) باصحابه صلوة الظهر، فلما فرغ من صلوته حرصهم علی القتال.
چون خامس آل عبا جناب سیدالشهداء (علیه السلام) از نماز ظهر فارغ شد حالتی دل شکن بر آن جناب رخ داد که دل مقبلش مثل مرغ نیم بسمل می تپید، آثار انکسار از بشره آن سرور آشکار بود، این آثار انکسار بنابر قول مرحوم علامه در بحار برای آن بود مبادا فدا بیاید و یا بداء حاصل شود والا اگر برای شهادت می بود هر چه امام (علیه السلام) نزدیکتر به شهادت می شد رخساره اش شکفته و برافروخته تر می شد چنانچه شیخ صدوق طاب ثراه در کتاب امالی می فرماید هر قدر که کار بر آن بزرگوار سخت تر می شد چهره گلناریش برافروخته تر می شد برخلاف اصحاب آن جناب که هر قدر از ایشان کشته می شد دل شکسته تر می شدند مخصوصا بعد از نماز ظهر چنان افسرده و پژمرده شده بودند و خسته و درمانده گشته بودند که طاقت از جا برخاستن و قدرت شمشیر برداشتن نداشتند، حق داشتند زیرا شب تا صبح نخوابیده و از طلوع آفتاب تا بعد از ظهر با لب تشنه و با شکم گرسنه مشغول حرکت و جنگ بوده میان آفتاب سوزان با زخمهای فراوان و با قلت اعوان چنان دلها شکسته بود که نمی خواستند از جا برخیزند و با دشمن در ستیزند امام مستضام که این حالت زار اصحاب دید برخواست و ایستاد و تکیه به شمشیر داد لعل گهربار گشود و یاران خسته را خطاب نمود و ترغیب بر جهاد فرمود.
یا اصحابی ان هذه الجنة قد فتحت ابوابها و اتصلت انهارها و اینعث اثمارها و زینت قصورها و تولفت ولدانها و حورها.
که ای پاسداران دین خدای - بمردی یکی بر فشارید پای
به فیروزی از چند نبود امید - زبونی ز دشمن نباید کشید
بسی مرگ بهتر از آن زندگیست - که فرجام او با سرافکندگیست
مر این نیم جان نیست چندان عزیز - کز او تنگ آید بکس یا گریز
همان به که در راه دین خدای - بکوشیم تا سر شود زیر پای
بر بپاک یزدان شدن سرخ روی - به از رنگ زردی به پیش عدوی
دگر چون شهادت سرانجام ماست - وزان تا در خلد یک کام ماست
بهشت اینک و باز درهای او - ابر شاخ شیرین ثمرهای او
بباغ اندر اینک سرایان طیور - بجوی اندر اینک شرابا طهور
و هذا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و الشهداء الذین قتلوا معه و ابی و امی یتوقعون قدومکم و هم مشتاقون الیکم.
اینک رسول خدا با شهداء امت منتظرند پدر و مادرم مشتاق دیدار شمایند، پس حمایت کنید از دین خدای و حمیت کنید از حرم رسول الله و حفظ ذریه او بنمائید.
بسی گفت اینگونه با چشم تر - بدان تا بجوشید شه را جگر
بنالید زار از دل پر ز جوش - بسوی زنان حرم زد خروش
چون امام تشنه کام دید که اصحاب از این فرمایشات از جا برنخواستند با چشم اشگبار رو به خیام حرم آورد.
فرمود: زنان من حالا دیگر شما باید اصحاب را به جوش آورید ثمّ صاح الحسین: اخرجن فخرجن منشرات الشعور مهتکات الجیوب.
سپس امام (علیه السلام) به زنان حرم صیحه زد که بیرون بیائید اصحاب را ترغیب و تحریص بر جهاد کنید، پس آن زنان مو پریشان با گریبانهای دریده و صورتهای خراشیده بیرون آمدند.
بر آمد خروش از زنان حرم - برون شد بسی بانوی محترم
همه برهنه پا و بگشوده موی - دریده گریبان بشب خورده روی
برهنه سر افتان خیزان همه - ز آبر نگه اشگ ریزان همه
فغان در گرفتند از سوز دل - فغانی که زد شعله در آب گل
رسم در میان عرب بر این است که چون کار مردان در کارزار بسیار سخت می شود زنها مردها را تشجیع به حرب می کنند و یله عربی و ناله غریبی از جگر بر می کشند، دستها بر سر می گذارند الله الله می گویند، مردها از این حالت به جوش و شور بر می آیند همچنین بودند آن غریبان بی کس و پوشیده رویان بی دادرس از سوز دل ضجه و ناله عربی بر آوردند که یا معشر المسلمین و یا عصبة الموحدین الله الله فی ذرید نبیکم حاموا عن دین الله و عن امامکم ابن بنت نبیکم.
ایا معشر مسلمین الغیاث - بزرگان توحید دین الغیاث
به ما پرده گیهای آل نبی - خدا را برای جلال نبی
یکی رحمت آرید و غیرت کنید - بی پاس دین پاس حرمت کنید
در این وادی از طیش قوم لئیم - دل الله الله خون شد ز بیم
ای مسلمانان و ای دینداران اولاد پیغمبر و ذراری فاطمه اطهر را در میان دشمن مگذارید، از امام خود که پسر دختر پیغمبر شما است حمایت کنید، شما در بهشت همسایه مائید، در جوار جد ما رسول خدائید، اهل کرامت و اهل مودت شمائید فدافعوا، بارک الله فیهم عنا از ما یک مشت زن غریب و بی کس نامحرمان را دور کنید و ما را در دست دشمن مسپارید.
امام ابرار ضجه و ناله دختران و خواهران را شنید مثل باران می گریست، اصحاب نیز مانند ابر بهار به گریه در آمدند.
شه تشنه را بر حرم دل بسوخت - همه هر چه از عمر حاصل بسوخت
فغان کردگی حافظان کلام - مطیعان تنزیل خیرالانام
یا امة التنزیل و حفظة القرآن حاموا عن هولاء الحریم و لا تفشلوا عنهم
ای امت تنزیل و حافظان قرآن، این دختران را می بینید همه فروزنده اختران آسمان نبوت و ولایتند که در این صحرا میان گروه اشقیاء گرفتار شده اند اگر چشم نیکی به پروردگار دارید از این آوارگان رعایت کنید، سستی در کار نیاورید.
شهیدان از آن حال گریان شدند - چو ماهی ابر تابه بریان شدند
بکوا بکاءا شدیدا و قالوا یابن رسول الله نفوسنا دون نفسک الفداء و دمائنا دون دمک الوقاء والله لا یصل الیک و الیهن سوءا و فینا عرقا یضرب.
خروشی کشیدند از دل به زار - که از سبط محمود والاتبار
خلاص عیار روانهای ما - فدای تو پیش از تو جانهای ما
به دارنده آسمان و زمین - به عز جلال جهان آفرین
کزین بندگان تا یکی زنده است - نیارد کسی بر تو ای شاه دست
حریمی که ایزد نگهبان اوست - شب و روز جبریل دربان اوست
اگر چرخ بینند بچشم مکش - نبیند بدیدار نامحرمش
امام (علیه السلام) درباره ایشان دعای خیر نمود و فرمود: جزاکم الله عنا خیرا
پس آن خسته جانها و شکسته روانها از جا برخاستند با کمال ضعف و جراحت اذن گرفتند سلام دادند روی به جهاد آوردند.

شهادت دو برادر بنامهای عبدالله غفاری و عبدالرحمن غفاری (22 و 23)

از جمله آنها دو برادر باتفاق یکدیگر گریان، گریان خدمت امام (علیه السلام) آمدند یکی را نام عبدالله و دیگری عبدالرحمن الغفاریان بودند چنانچه مرحوم سید در لهوف می فرماید، همینکه چشم امام (علیه السلام) بر دیده اشگبار ایشان افتاد که می گریند و می آیند حضرت فرمود:
یا بنی اخی ما یبکیکما، فوالله انی ارجو ان تکونا بعد ساعة قریری العین
ای یاران جانی و ای برادران روحانی برای چه گریانید، به خدا قسم امیدوارم یکساعت دیگر مسرور و شادان باشید و چشم شما به جمال رسول خدا و رضای حق تعالی روشن شود.
آن دو برادر ملول عرض کردند: یابن فاطمة البتول جعلنا والله فداک
خدا جانهای بی قابلیت ما را فدای تو کند فوالله ما علی انفسنا نبکی، به ذات اقدس الهی ما برای جان خود نمی گرئیم، هزار همچو ما فدای یک تار موی تو ولیکن نبکی علیک بذاک قد احیط بک و لا نقدر علی ان ننفعک، بلکه گریه ما از برای غریبی و بی کسی تو و عیال تو است که این قوم لعین تو را در میان گرفته اند و قصد جان تو و جوانان تو را دارند، ما چند نفر را آن قدر قدرت نیست که دفع شر و رفع ضرر از تو بنمائیم، لشگر بی حد و حساب و ما مجروح و دل کبابیم، نمی دانیم یکساعت دیگر حال زار تو چگونه خواهد بود.
الحاصل امام (علیه السلام) به آن دو برادر فرمود که یاران خدا هر چه خواهد همان خواهد شد، ما در نظر خدائیم بروید که ما نیز از عقب می آئیم.
پس آن دو برادر سلام به امام دادند و روی به میدان نهادند، قرار دادند که پشت به پشت یکدیگر بدهند برادرانه جنگ کنند از هم جدا نشوند مانند دو شیر با شمشیر بر آن فوج حمله کردند چند نامرد را به راه عدم فرستادند عاقبت از ضعف و جراحت و شدت عطش بازوها سست شد، زخم کاری خوردند با کمال خواری به خاک افتادند و روحشان به اعلی علیین رفت.
همه بار سفر بستند و رفتند - حسین را خون جگر کردند و رفتند