مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه

نویسنده : سید محمد جواد ذهنی تهرانی (ره)

مقاله مرحوم ملا حسین کاشفی در کتاب روضةالشهداء

مرحوم ملا محمد حسین کاشفی در روضة الشهداء می گوید:
در بعضی از تواریخ مذکور است که بدیل بن صریم حبیب را به قتل رسانید و سر او را برید جائی محفوظ داشت و بعد از آنکه جنگ به اتمام رسید آن سر را در گردن اسب آویخته به مکه برد که آنجا دوستی داشت دشمن حبیب تا سر را به دوست خود بنماید قضاء را پسر حبیب بر دروازه مکه ایستاده بود که بدیل رسید آن پسر پرسید: این سر کیست؟
بدیل ندانست که این پرسنده پسر حبیب است جواب داد: سر حبیب بن مظاهر است که در کربلاء من او را به قتل رسانیده ام و تحفه برای دوست خود فلان کس آورده ام.
چون پسر حبیب این سخن بشنید دود از نهاد او بر آمد و با آن که به حد بلوغ نرسیده بود سنگی برداشت و بر پیشانی بدیل زد بطوریکه مغزش پریشان شده از مرکب در افتاد و پسر حبیب سر پدر از گردن مرکب باز کرده ببرد و در گورستان معلی دفن کرد و حالا آن موضع مزاری است مشهور و معروف به رأس الحبیب والله اعلم.

مبارزه سردار دست راست زهیر بن قین بجلی

پس از شهادت جناب حبیب بن مظاهر آثار شکستگی از جمال با جلال حسینی (علیه السلام) ظاهر گشت بلکه به فرموده مرحوم مجلسی آثار انکسار از وجوه تمام اصحاب و احباب آشکار شد، زهیر بن قین که سردار دست راست سپاه امام (علیه السلام) بود وقتی آثار شکستگی در چهره امام (علیه السلام) مشاهده کرد عرض کرد:
قربان خاک پای مبارکت شوم: ما هذا الانکسار الذی اراه فی وجهک؟
این چه حزن و اندوه است که بر دل راه داده و این چه آثار شکستگی است که از روی مبارک می بینم، ألست تعلم انا علی الحق آیا ما را بر حق نمی دانی؟
حضرت فرمود: چرا به حق خداوند متعال که ما بر حقیم و حق با ماست.
زهیر عرض کرد: چون چنین است، چه باک از مرگ داریم که دمی دیگر به بهشت می رویم و به نعیم سرمد می رسیم.
سپس عرض داشت: یا مولای أتأذن لی فی البراز آقای من آیا به من اذن مبارزه می دهید که بجنگم؟
امام (علیه السلام) اذن دادند.
زهیر پس از کسب رخصت این رجز بخواند:
انا زهیر و انا ابن القین - اذودکم بالسیف عن حسین
انا حسینا احد السبطین - اضربکم ولا اری من شین
سپس بر دریای لشگر حمله برد و پیوسته از آن نابکاران می کشت تا پنجاه تن از شجاعان و ناموران آنها را به خاک هلاکت افکند.
شعر
بزد خویشتن را به کوفان سپاه - بجنبید دریای آوردگاه
بنالید نای و بغرید کوس - هوا گشت بر گونه آبنوس
ملک گشت واله، فلک شد ز سیر - بنظاره حرب جنگ زهیر
تو گفتی که در قلزمی پر ز جوش - نهنگی است با ماهیان سخت کوش
و یا شیری از بند جسته سترک - بپیچید به پیکار یک دشت گرگ
باری لشگر تاب مقاومت آن شجاع دلاور را نیاوردند فرار اختیار کردند.
زهیر دلاور بخاطرش گذشت که مبادا امام (علیه السلام) با اصحاب و احباب نماز بگذارد و او از این فیض عظیم محروم بماند چنانچه حبیب از آن بی نصیب ماند لذا به سرعت خود را به محضر مبارک امام (علیه السلام) رساند.

نماز خواندن امام (علیه السلام) با اصحاب و شهادت سعید بن عبدالله (21)

ابن شهر آشوب نقل کرده پس از شهادت حبیب بن مظاهر امام (علیه السلام) در آن دشت پر آشوب و فتنه نماز خوف خواندند.
نماز خوف طبق آنچه فقهاء فرموده اند نمازی است که بواسطه کثرت جمعیت دشمن و خائف بودن از آنها جمعیت نمازگزاران به دو فرقه تقسیم می شوند.
یک فرقه با امام (علیه السلام) نماز می خوانند و فرقه دیگر در پیش روی امام ایستاده از آن وجود مبارک و نمازگزاران حفاظت می نمایند.
عمر بن سعد حرامزاده وقتی دید که امام (علیه السلام) با اصحاب آماده خواندن نماز هستند فرمان داد که تیراندازان ایشان را تیرباران کنند.
امام (علیه السلام) که این بی شرمی را از اهل کوفه و شام ملاحظه فرمودند دو نفر از اصحاب را انتخاب نمودند:
یکی: سعید بن عبدالله الحنفی و دیگری زهیر بن قین بجلی.
حضرت به ایشان فرمودند شما در پیش صف نمازگزاران باشید و نگذارید آسیبی به ایشان رسد تا ما نماز را بخوانیم آن دو شیر دلیر از جان گذشته در جانب راست و چپ ایستاده و آنچه تیر و سنان می آمد با دست و سینه به استقبال آنها می رفتند و از امام (علیه السلام) و نمازگزاران دفع آسیب می کردند سیزده تیر به سعید بن عبدالله اصابت کرد غیر از زخمهای نیزه و شمشیر که برداشته بود خلاصه آنکه آن شیر مرد با همت چنان از سلطان مظلوم حمایت کرد که تمام دشمن متحیر شده و از استقامت و پایمردی او به غضب آمدند لذا با اینکه سیزده تیر به او خورده بود دیدند با کمال قوت و قدرت به حفاظت از امام (علیه السلام) مشغول است نزدیک آمده ضرباتی چند با شمشیر به وی زدند باز در جایش ایستاده و همچون سد سکندر مقاومت نمود شروع کردند با طعن نیزه او را زخمی نمودن باز در جایش قائم بود و این استقامت و ایستادگی آن دلیر تا زمانی بود که امام (علیه السلام) مشغول به خواندن نماز بودند و همینکه نماز آن حضرت به پایان رسید سعید بن عبدالله نیز به روی خاک افتاد ولی با خداوند مشغول مناجات و عرض حال شد و بر کفار و معاندین لعنت می نمود و می گفت:
اللهم العنهم لعن عاد و ثمود، اللهم ابلغ نبیک عنی السلام و ابلغه ما لقیت من الم الجراح فانی اردت بذلک نصرة ذریة نبیک.
بار خدایا بر این قوم لعنت کن آن لعنتی که بر قوم عاد و ثمود کردی، خداوندا در همچو حالی سلام مرا بر پیغمبر خود برسان و او را از حال فکار من مطلع گردان که به این روز افتاده و زخمهای جگر سوز به جان خود خریدم، خدایا همه را در راه ذریه پیغمبر تو کشیدم و مقصودم یاری فرزند غریب و مظلوم او بود.
در برخی از کتب مقاتل آمده که بنا به روایتی خود را غلطان و کشان کشان به قدمهای امام (علیه السلام) رساند و سر بر قدم مولای خود نهاد و در همان حال مرغ روحش از قفس آزاد شد.