مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه

نویسنده : سید محمد جواد ذهنی تهرانی (ره)

مقاله ابو مخنف در مقتل و گزارش وقایع در کربلاء بوسیله خولی بن یزید اصبحی ملعون

در مقتل منسوب به ابو مخنف آمده است:
ان عمر بن سعد لعنه الله یخرج کل لیلة و یبسط بساطا و یدعو الحسین (علیه السلام) و یتحدثان حتی یمضی من اللیل شطر.
شبها عمر سعد از سراپرده خود بیرون می آمد در مکان خلوتی بساط می گسترد و به طلب حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) می فرستاد، هر دو با هم می نشستند مشغول سخن می شدند تا پاره ای از شب می گذشت بعد از هم جدا می شدند خولی بن یزید اصبحی علیه اللعنة که شدیدالعداوه بود با جناب ابا عبدالله الحسین و اصلا ذره ای محبت آل علی را در دل نداشت این معامله را از عمر سعد دید بر خود پیچید و نامه ای به ابن زیاد نوشت و واقعه خلوت کردن عمر سعد را با حضرت در نامه درج کرد و سعایت بسیار از عمر سعد نمود که ای امیر این مرد بی عرضه را که بر ما سپه سالاری نمودی جز خوردن و خوابیدن از او کار دیگری ساخته نیست، شبها با حسین خلوت می کند و با او مهر و محبت می نماید این همه لشگر را در صحرا معطل کرده امر کن پسر سعد از سپه سالاری معزول شود و حکم با من باشد تا در آن واحد حکم ترا اجراء نمایم و شر حسین را از سرت کم کنم.
فورا آن نامه را به سواری باد رفتار داد و به کوفه فرستاد، ابن زیاد خیره سر از آن نامه با خبر شد بخود پیچید در ساعت نامه ای عتاب آمیز و قهرانگیز به ابن سعد نگاشت.
مولف گوید:
قبلا گفتیم ابن سعد ناکس نامه ای به پسر زیاد ملعون نوشت و آن را به سوی کوفه برای ابن زیاد فرستاد هنوز قاصد و نامه بر از چشم ناپدید نشده بود که قاصدی از سمت کوفه رسید و پیاده شد و نامه ای از ابن زیاد برای ابن سعد داشت که آن را تسلیم پسر سعد نمود، عمر سعد ملعون سر نامه گشود دید نوشته است:
یابن سعد قد بلغنی تخرج فی کل لیلة و تبسط بساطا و تدعو الحسین (علیه السلام) و تتحدث...
ای پسر سعد خبرهای تو به من رسید که در کربلاء چه می کنی، به محض رسیدن نامه من به تو از حسین و اتباع او برای امیرالمومنین یزید بیعت بگیر، اگر امتناع کرد اول آب را بر وی و اصحابش ببند تا از تشنگی به ستوه آیند و بعد با ایشان جنگ کن و سر حسین و یارانش را به سوی من فرست.
پسر سعد چون از مضمون نامه مطلع گردید بدنش لرزید، رنگ از رخسارش پرید.

واقعه روز هفتم محرم و بستن آب را عمر سعد ملعون بر اردوی کیوان شکوه

در کتاب قمقام آمده است که آورده اند شبث بن ربعی ملعون در این ایام که ابن زیاد لشگر به مدد و نصرت عمر سعد می فرستاد شبث بن ربعی تمارض کرده و به دارالامارة نمی رفت تا بلکه بدین ترتیب ابن زیاد او را از رفتن به کربلاء معاف دارد، ابن زیاد از کراهت داشتن وی با اطلاع شد بدو پیغام فرستاد که از آنها مباش که حقتعالی درباره ایشان فرموده: و اذالقوا الذین آمنو قالوا آمنا و اذاخلوا الی شیاطینهم قالوا انا معکم انما نحن مستهزئون.(62)
اگر بر طریق اطاعت مستقیم باشی باید نزد ما آئی، شبث شبانگاه نزد عبیدالله آمد تا رنگ گونه او را نیک نتواند تمیز داد، ابن زیاد او را مرحبا گفته نزد خویش بنشانده گفت: می باید به کربلاء روی.
شبث قبول کرد، علی الصباح با هزار سوار روانه شد، از آن پس ابن زیاد نامه دیگر به عمر بن سعد نوشت و مضمون آن این بود:
اما بعد: حل بین الحسین و اصحابه و بین الماء فلایذ و قوامنه قطرة کما صنع بالتقی الزکی عثمان بن عفان.
اما بعد از حمد و ثناء الهی موظفی که بین حسین و یارانش و بین آب حائل شوی و نگذاری حتی یک قطره از آب بچشند همان طوری که نسبت به عثمان بن عفان این حرکت را ایشان نمودند.
این نامه روز هفتم محرم الحرام بدست عمر بن سعد رسید در ساعت عمرو بن حجاج زبیدی را طلبید و پانصد سوار مسلح و مکمل بوی داد و او را موکل بر شریعه فرات کرد و دستور داد که از آب کاملا مواظبت کرده و نگذارند از اردوی امام احدی یک قطره از آن خورده یا بردارد سپس حجاز بن ابجر را خواست و بوی گفت: چهار هزار لشگر بردار و برو در وقت کار یاری عمرو بن حجاج کن.
آن ناپاک چهار هزار سوار برداشت و رو به نهر فرات برد لشگر مانند مور و ملخ کنار شریعه را گرفتند.
سپس ابن سعد نانجیب شبث را طلبید گفت: امیر از من دلگیر شده در نامه اش مرا توبیخ و سرزنش نموده باید برای رفع تهمت و بدست آوردن نام و نشان سه هزار لشگر برداری و کنار نهر فرات رفته با کمال ثبات شریعه را حفظ و حراست کنی.
شبث بن ربعی سه هزار مرد خون ریز سفاک را برداشت و با کوبیدن طبل و دهل خود را به کنار نهر رسانده و تمام اطراف آن را گرفتند و نمی گذارند پرنده ای به آن طرف پرواز نماید.
مولف گوید:
طبق این نقل هفت هزار و پانصد نفر موکل بر آب شده و بدین ترتیب در روز هفتم آب را بروی امام حسین (علیه السلام) و یارانش بستند.
بدیهی است که آب مایه حیات بوده و بدون آن ادامه زندگی غیر ممکن است بویژه در هوای گرم و سوزان و بالاخص در سرزمین بی آب و علف آنهم برای اردوئی که زنان و اطفال و شیر خوارگان در آن باشند از اینرو پس از بسته شدن آن کار بر حضرت و اصحاب باوفا و اهل بیت گرامش سخت شد، اصحاب بطلب آب رفتند ولی دست تهی برگشتند لذا خاطرها آزرده و دلها شکسته و روانها پژمرده گشت، کم کم روز گذشت و پیوسته هوا گرمتر می شد تا وقت زوال رسید و آفتاب روی دائره نصف النهار واقع شد و گرمی هوا به نهایت شدت خود رسید.
شعر
چه خورشید تابنده در نیم روز - باستاد در چاشت گاه تموز
شر بیخت غربال زین پیر چرخ - بشد آتش افروزی آئین چرخ
صار الامر علی ان الکفرة الموکلین بالفرات یشوقونه الی الماء توبیخا له و استهزاء له.
تشنگی اصحاب و اعوان امام (علیه السلام) به جائی رسیده بود که همه دیدها به سمت شریعه نگران بود و بی حیائی موکلین آب فرات به حدی رسیده بود که جامها و ظرفها به زیر آب می زدند و به هوا می پاشیدند و صدای شر، شر آب را به گوش اهل اردوی امام (علیه السلام) می رسانده و پیوسته عربده می کشیدند: عجب آب شیرینی است عجب آب خوشگواری است مثل شکم ماهی موج می زند... و از این قبیل سخنان استهزاءآمیز.
تشنگان صحرای کربلاء را تشویق کرده و سرزنش می نمودند حتی برخی از آن ناپاکان به شخص شخیص امام (علیه السلام) توهین کرده و قلب مبارک آن جناب را می شکستند.
مرحوم مفید در ارشاد می نویسد:
نادی عبدالله بن حصین الازدی با علی صوته: یا حسین الا تنظر الی الماء کانه کبد السماء والله لا تذوقون منه قطرة واحدة حتی تموتوا عطشا.
فقال الحسین (علیه السلام): اللهم اقتله عطشا ولا تغفر له ابدا
از جمله استهزاء کنندگان عبدالله بن حصین ازدی بود که فریاد زد و با صدای بسیار بلند گفت: ای حسین آیا به آب نمی نگری و نمی بینی که مانند دل آسمان آبی است به خدا قسم که قطره ای از آن نخواهی چشید تا از تشنگی همگی بمیرید.
دل امام (علیه السلام) از این سخن به درد آمد آهی کشید و سر به آسمان کرد و گفت:
اللهم اقتله عطشا ولا تغفر له ابدا.
خدایا او را تشنه از این دنیا ببر و هرگز او را نیامرز.
تیر دعاء به هدف استجابت اصابت کرد، حمید بن مسلم که از تاریخ نگاران کربلا است می گوید:
بعد از واقعه کربلاء آن ولدالزنا مبتلاء به مرضی شد که از تشنگی به حالت مرگ افتاد، من به عیادت او رفتم دیدم پیوسته آب می خورد ولی تشنگی او برطرف نمی شود به حدی که شکمش مانند مشگ پر می گردد بعد قی می کند دوباره تشنه می شود و باز می خورد تا حدی که شکمش همچون مشگ پر می شود و بدنبال آن آب را قی می کند حال آن بد عاقبت بهمین منوال بود تا روح نحسش از کالبد ننگینش بیرون رفت و به اسفل السافلین جای گرفت بهر حال وقتی کار عطش در خیام امام (علیه السلام) و اصحاب سخت شد، اطفال و بانوان اظهار عجز و لابه کردند حضرت تبری بدست مبارک گرفتند از آن سوی خیمه اهل بیت عصمت و طهارت نوزده گام از طرف قبله فرا رفته سپس تبر را بر زمین زده چشمه آبی صاف و شیرین و گوارا بجوشید، امام (علیه السلام) و اهل بیت و اصحاب جملگی بنوشیدند و ظروف و مشگها را نیز پر آب کردند و پس از آن چشمه ناپدید شد و دیگر کسی آن را ندید جاسوسان این خبر را به ابن زیاد ناپاک رساندند وی نامه ای به عمر بن سعد ملعون نوشت و در آن بیان کرد که شنیدم حسین چاه می کند و او و اصحابش از آب آن استفاده می نمایند به رسیدن نامه او را از این کار منع کن و بر وی سخت بگیر و نگذار آب بنوشند تا با لب تشنه از این دنیا روند.
پس از رسیدن این نامه عمر بن سعد مخذول کار را بر اردوی امام (علیه السلام) سخت گرفت و لشگریانش شدیدا مراقب بودند که از سپاه امام (علیه السلام) احدی قطره ای آب نیاشامد از اینرو رفته رفته که آب در خیام و سراپرده ها نایاب گردید عطش اهل اردو رو به فزونی نهاد بطوریکه فریاد العطش العطش کودکان و شیون و زاری آنها هر شنونده ای را متاثر نموده بلکه از پا در می آورد در چنین وقتی حضرت ابا عبدالله (علیه السلام) به نقل محمد بن ابی طالب برادر عزیزش قمر بنی هاشم را طلبید سی سوار و بیست پیاده در اختیارش نهاد و بیست مشگ آب به ایشان داده و فرمودند بسلامت بروید شاید آبی برای تشنه کامان بیاورید.
اصحاب شبانه رفتند و در پیشاپیش ایشان نافع بن هلال بجلی علم به دوش گرفته حرکت می کرد چون بنزدیک شریعه فرات رسیدند عمرو بن حجاج ناپاک فریاد زد: من انتم کیستید شما؟
نافع در جواب فرمود: من نافع بن هلال بجلی هستم.
عمرو پرسید: برای چه آمده ای؟
فرمود: آمده ام تا از این آب بنوشم.
عمرو گفت: بخور که نوش باشد و گوارا.
نافع فرمود: کیف تامرنی ان اشرب و الحسین بن علی و من معه یموتون عطشا
چطور به من می گوئی آب بیاشامم در حالی که حسین بن علی علیهما السلام و اصحابش از عطش مشرف به موت هستند تا بخدا من یک قطره آب ننوشم، هرگز این آب گوارا نیست.
عمرو نیک نگریست اصحاب را با مشگها دید که آمده اند آب بردارند فقال: صدقت ولکن امرنا بامر لابد ان تنتهی الیه گفت راست می گوئی ولکن ما را بر شریعه بخاطر این گماشته اند که جرعه ای از این آب به حسین و اهل بیتش ندهیم.
نافع که این سخن شنید برآشفت و بدون التفات به سخن او به پیادگان گفت وارد فرات شوند و آب بردارند و خود با سواران به مدافعه و مقابله با آن گروه کافر پرداخت، پیادگان مشگها را پر آب کرده و از شریعه خارج شدند عمرو بن حجاج با آن سپاه کفر اثر حمله کردند حضرت عباس (سلام الله علیه) از طرفی و نافع بن هلال دلیر از جانب دیگر آنها را دفع کردند در آن گیر و دار نافع به یکی از مهاجمین زد و او را زخمدار نمود و چون آن مخذول زخم را اهمیت نداد و مراقبت نکرد رفته رفته زخم وسیع شد و در اثر رفتن خون بسیار از آن مردود به دارالبوار شتافت و اصحاب امام همگی به سلامت مراجعت کردند و پیادگان نیز با مشگهای آب به اردو باز گشتند.
در مقتل ابو مخنف آمده:
فقاتلهم العباس و اصحابه، فقاتلوهم قتالا شدیدا، فقتل منهم رجالا کثیرا.
جناب عباس (سلام الله علیه) و یاران با وفایش با آن گروه کفرآئین پیکار سختی کرده و مردان بسیاری از آنها را به جهنم فرستادند.
شعر
هلال و دلیران چو آشفته شیر - گشودند بازو بشمشیر و تیر
گشاده شد آن دهنه آب خورد - شه شیر دل نام یاران شمرد
محمد بن ابیطالب می گوید:
فکان قوم یقاتلون یملئون حتی ملئوها سپاه امام (علیه السلام) در آنجا به دو گروه تقسیم شدند:
1 - گروهی مقاتله و جنگ می کردند
2 - دسته ای دیگر مشگها را پر از آب می کردند.
شعر
دو نیمه شد آن لشگر تیز جنگ - یکی گشت سقا یکی مرد جنگ
یکی مشگ پر کرد بر دوش ماند - یکی خون ز حلقوم چون مشگ راند
شب تیره و تشنه و رود آب - بخوردن گرفتند یاران شتاب
گروهی به نوش و گروهی به جنگ - گروه دگر مشگها کرده تنگ
چنان گرم کردند بازار را - که از کف ندادند هنجار را
برون آمدند از میان سپاه - سری جنگ جو و دلی رزم خواه
از آن پاسداران آب فرات - به پای پیاده بسی گشت مات
همان کشته آمد به تیغ سوار - از آن نابکاران بسی کینه وار
ولم یقتل من اصحاب الحسین (علیه السلام) احد و از اصحاب حضرت امام حسین (علیه السلام) هیچکدام کشته نشدند.
ثم رجع القوم الی معسکرهم سپس اصحاب به اردوگاه باز گشتند.
فشرب الحسین و من کان معه پس امام حسین (علیه السلام) و تمام کسانی که با آنحضرت بودند از اصحاب و بانوان و اطفال جملگی از آن آب نوشیدند.
و لذلک سمی العباس السقاء و بخاطر همین رشادت و آوردن آب به خیام بود که به حضرت ابوالفضل (علیه السلام) لقب سقاء داده شد.

مقاله صاحب کتاب عمدةالطالب

صاحب کتاب عمدةالطالب می نویسد: وجه تسمیه ابوالفضل عباس (سلام الله علیه) به سقای لب تشنگان از این راه دانسته اند که گویند در بین راه هر وقت اطفال و اهل و عیال تشنه می شدند از قمر بنی هاشم آب می طلبیدند و چون آب به روی حضرت بسته شد در وقت آب به چنگ آوردن و تقسیم کردن قمر بنی هاشم قسمت خود را نگاه می داشت هر وقت اطفال برادر خدمت عمو اظهار عطش می کردند آن جوان مرد با همت آب قسمت خود را به ایشان می داد.
و دیگر از جمله القاب آن حضرت ابو القربه است.
قربه بمعنی مشگ است چون ماه بنی هاشم با مشگ بمیدان رفت لشگر دشمن بعضی آن حضرت را نمی شناختند به یکدیگر می گفتند: جاء ابو القربه و حمل علینا ابوالقربه.