مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه

نویسنده : سید محمد جواد ذهنی تهرانی (ره)

جواب ابن زیاد از نامه عمر بن سعد

مرحوم مفید در ارشاد می نویسد:
ابن زیاد ملعون در جواب نامه عمر بن سعد مخذول نوشت:
اما بعد: فقد بلغنی کتابک و فهمت ماذکرت فاعرض علی الحسین ان یبایع لیزید هو و جمیع اصحابه فاذا هو فعل ذلک رأینا رأینا والسلام.
اما بعد از حمد و ثنا نامه تو به من رسید و آنچه را که ذکر کردی دانستم، پس بیعت با یزید را بر او عرضه کن تا او و تمام یارانش آن را بپذیرند، پس اگر باین عمل گردن نهاد آنوقت ببینم رأی ما درباره او چه خواهد بود.
شعر
به من آمد ای دوست مکتوب تو - شدم آگه از کار و مطلوب تو
حسین وقتی از جنگ سیر آمده - که غافل به چنگال شیر آمده
چنانش بباید که تنگ آورید - که گردن نهید پیش حکم یزید
بر او عرضه کن بیعت شاه را - که با دیده بیند کنون چاه را

مقاله صاحب تبرالمذاب و ملاقات امام (علیه السلام) با عمر بن سعد ملعون

مرحوم سید عبدالفتاح در کتاب تبرالمذاب می گوید:
ابن سعد مردی را خدمت امام (علیه السلام) فرستاد و پیغام داد که میل دارم شما را در دل شب کنار فرات ملاقات کنم امام (علیه السلام) دو تن از اصحاب را با خود برداشته و در وسط شب به محل تعیین شده تشریف بردند همینکه به کنار نهر فرات رسیدند عمر سعد پیش دوید و امام (علیه السلام) را در بغل کشید و زمانی دراز سر و سینه حضرت را بوسید و بوئید سپس حضرت را آورد و بر بساط نشانید و خود در مقابل نشست و لحظاتی بعد پرسید:
احوال سبط رسول چون است، امیدوارم در گیتی ملول نباشید.
حضرت فرمودند: خدا توفیق دهد.
عمر بن سعد خندید و عرضه داشت: اگر قابلیت باشد، پس زمانی از هر طرف سخن در میان آمد عاقبت ابن سعد عرض کرد: فدایت شوم ما الذی جاء بک چه چیز شما را به این دیار آورد؟
امام (علیه السلام) فرمودند: مکتوبات اهل این شهر مرا از وطن و حرم دور کرد، آنقدر عریضه نوشتند که ماندن مرا در مکه حرام کردند، اول سر عمم مسلم را به سوی ایشان فرستادم بعد از او خود بیرون آمدم تو دیدی که کوفیان با مسلم چه کردند.
ابن سعد عرضه داشت قربانت: اما عرفت ما فعل بکم چرا به قول کوفی ها اعتماد کردید، آیا ندیدید که ایشان با پدر و برادر شما چه ها کردند.
حضرت فرمودند: راست گفتی اما جواب بشنو: من خادعنا فی الله انخدعنا له هر که در راه خدا به ما مکر نموده و از راه فریب وارد شود ما دانسته و فهمیده ولی در راه محبوب آنرا به جان خود می خریم.
عمر سعد گفت: وقعت الان کما تری فماذا تری درست می فرمائی چنانچه الان کوفیان پر نفاق تو را به مکر و خدعه به بلاء انداختند و تو هم دانسته به جان خریدی و به بلاء افتادی ولی باید اکنون چاره درد خود بکنی
حضرت فرمود: درمان درد من اینست:
دعونی اذهب الی المدینة او الی مکة او بعض الثغور اقیم به کبعض اهلها
دست از جان من و جوانان من بردارید تا به مدینه برگردم یا بمکه رفته یا به یکی از سر حد اسلامیان رو کنم و در آنجا قرار بگیرم و یکی از مردم آن دیار باشم.
عمر از این فرمایشات متاثر شد و عرض کرد:
قربانت این خواهش تو را به ابن زیاد می نویسم اگر بشنود هم صلاح من و هم مصلحت دین و دولت او است.

مقاله مرحوم واعظ قزوینی در ریاض القدس

مرحوم صدرالدین واعظ قزوینی در ریاض القدس فرموده:
چون در شب چهارم محرم خامس آل عباء (علیه السلام) با پسر سعد در کنار نهر فرات یکجا نشستند و حضرت سه تمنا از آن بی حیا کرد عمر گفت: اکتب الی ابن زیاد خواهش های شما را به ابن زیاد می نویسم امیدوارم که یکی از این سه خواهش برآورده شوم، سخن به این کلام ختم شد و امام (علیه السلام) به سرادق (خیمه) خود بازگشت تا آنکه سفیده صبح روز چهارم دمید، پسر سعد در سراپرده نشست سران لشگر و امیران سپاه را طلب نمود با ایشان در کار امام حسین و ابن زیاد سخن در میان آورد مشغول صحبت بود و از بی گناهی سیدالشهداء گفتگو بود ناگاه از سمت کوفه قاصدی در رسید جواب نامه اول عمر سعد را از ابن زیاد آورد(60) این جواب در روز چهارم محرم رسید وقتی است که ابن سعد با امیران سپاه نشسته و گفتگو می کند همینکه پسر سعد ستمکار از مضمون نامه ابن زیاد غدار مطلع گردید پریشان و آشفته شد و در کار خود خیره ماند و در خیال فرو رفت که البته پسر فاطمه اطاعت پسر مرجانه نخواهد کرد و من هم نمی توانم با پسر پیغمبر جنگ کنم و از طرفی از کشور ری نیز نمی توانم بگذرم در این اندیشه بود که ناگاه قاصد دیگر رسید و نامه دیگر از پسر مرجانه آورد کما فی البحار عن محمد بن ابیطالب:
مضمون نامه این بود: انی لم اجعل لک علة فی کثرة الخیل و الرجال فانظر لا اصبح و لا امسی الا و خبرک عندی غدوة و عشیة.
یعنی ای پسر سعد من بی جهت تو را سردار لشگر ننمودم و این همه سواره و پیاده در طاعت و فرمان تو نیاوردم بدانکه صبح و شام بر من نمی گذارد الا آنکه خبرهای شب و روز تو به من می رسد.
از مناقب نقل شده که ابن زیاد در نامه نوشته بود: کار را بر پسر رسول مختار تنگ بگیر، یا جنگ را اختیار کند و یا بیعت با یزید نماید.
از جمله سخت گیری ها آن است که باید میان او و آب حائل شوی یعنی اول آب را به روی حضرت و اصحابش ببندی تا کارش به جان و کاردش به استخوان برسد والسلام.
پسر سعد که از مضمون نامه ابن زیاد مطلع شد سخت متغیر و آشفته گردید لعنت به او کرد و آن روز تا شام با خاطر آشفته بسر برد همینکه شب بر سر دست در آمد و شب پنجم محرم فرا رسید به نقل ثقات از روات در چنین شبی امام (علیه السلام) با دلی گرفته و خاطری آشفته از میان خیمه مانند ماه دو هفته بیرون آمد، عمامه پیغمبر بر سر و دراعه آن سرور در بر به یکی از یاران فرمود برو نزد پسر سعد بگو پسر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید می خواهم در میان دو لشگر تو را ملاقات کنم و با تو چند دقیقه در خلوت صحبت دارم.
فرستاده امام (علیه السلام) بنزد عمر سعد آمد پیغام را رسانید، آن ملعون از لشگرگاه خود جدا شد و امام هم روان گردیدند بساطی در جای خلوتی انداخته مجلس را از اغیار پرداخته خامس آل عبا با پسر سعد بی حیا در آن بساط قدم نهادند دست یکدیگر گرفتند.
شعر
بیک جا نشستند ایمان و کفر - حسین، جان ایمان، عمر، جان کفر
در آن بزم با هم زمانی دراز - ز مردم نهانی بگفتند راز
حفص و درید بر بالای سر عمر ایستاده، علی اکبر و عباس نیز بر بالای سر امام (علیه السلام) ایستاده بودند.
عمر بن سعد آنچه را که ابن زیاد در نامه نوشته و وی را موظف باجراء آن کرده بود برای امام (علیه السلام) بازگو کرد و خلاصه آن سخنان این بود که:
ابن زیاد گفته شما باید با یزید بیعت کنید و در غیر این صورت اول آب را بر شما و اصحاب شما می بندم و پس از محصور واقع شدن به حرب شما پرداخته و همان طوریکه عثمان را تشنه کشتند شما را نیز تشنه می کشیم.
امام (علیه السلام) سخنان ابن سعد را شنیدند و سپس از روی نصیحت فرمودند:
ویلک یابن سعد اما تتقی الله الذی الیه معادک وای بر تو ای پسر سعد آیا از خدا نمی ترسی از روز معاد باک نداری اطاعت امر پسر مرجانه می کنی و کمر قتل مرا بر میان می بندی و حال آنکه می دانی من کیستم و چیستم، اگر دست خود را به خون من بیالائی می دانی در محشر در فزع اکبر خلاصی نداری.
شعر
به این ظلم بیداد روز حساب - رسول خدا را چه گوئی جواب
نگه کن که شیر خدا دامنت - گرفتست و پرسد ز خون مَنَت
برهنه سرا پیش عرش خدا - شکایت کند از تو خیرالنساء
شنیدم گرفتی تو منشور ری - بخون من این کی روا بود کی
عمر بن سعد عرض کرد: قربانت من تو را نیکو می شناسم و حَسَب و نَسَب تو را از همه بهتر می دانم سبط پیغمبر، فرزند حیدر، میوه دل فاطمه اطهری ولی باید یکی از این دو کار را اختیار کنی وگرنه چون آتش ظلم ابن زیاد زبانه کشید هم تو را و هم مرا می سوزاند، چاره ای بکن که ما هر دو رهائی یابیم نه تو کشته شوی و نه من.
فی اخبار الدول و آثار الاول قال الامام (علیه السلام): اختار و امنی واحدة من ثلاث
حضرت فرمود: چاره درد من و تو این است که یکی از این سه کار را درباره من اختیار کنید:
یکی: آنکه راه بدهید یا به مکه و یا به مدینه برگردم و یا به بلدی از بلاد مسلمانان روم، باشم من هم یکی از اسلامیان یا آنکه بگذارید بپای خود نزد یزید به شام بروم او داند و من.
ای عمر اگر یکی از این سه حاجت من روا شود خسرانی به تو نمی رسد و حاجت من هم روا شده.
شعر
نه آلوده باشی به خون دامنی - نه آتش زنی از جفا خرمنی
چه خرمن که هر خوشه اش توشه ای است - روان جوان جگر گوشه ای است
ابن شهر آشوب و دیگران از عقبة بن سمعان(61) که خزینه بان حضرت است روایت می کند که گفت:
به خدا قسم من حاضر بودم و مکالمه حضرت را با پسر سعد شنودم، غیر این سه خواهش دیگر مطلبی نداشت می فرمود واگذارید سر به بیابان بی پایان بگذارم غریب وار روزگار بگذرانم، بر فراق یار و دیار صبر کنم تا از دنیا بروم.
عمر بن سعد گفت: به چشم هر چند می دانم آن کافر پر کینه از سخنان من نخواهد رام شد و آرام گرفت ولیکن شرحی با عجز و لابه به او خواهم نگاشت شاید یکی از این سه حاجت روا شود و من از روی پادشاه حجاز خجالت نکشم.
همینکه سفید صبح روز پنجم دمید و آفتاب طالع گردید عمر سعد قلم و دوات و کاغذ خواست نامه دلپذیر به ابن زیاد شریر نوشت به این مضمون که شیخ مفید علیه الرحمه در ارشاد می فرماید: