مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه

نویسنده : سید محمد جواد ذهنی تهرانی (ره)

نام سرداران و ترتیب حرکت و ورودشان به سرزمین کربلاء

ابو مخنف می نویسد: اولین علم برای پسر سعد بود که با چهار هزار سوار روانه شدند و روز سوم محرم الحرام به زمین کربلاء وارد گردیدند.
عَلَم دوم تعلق به عروة بن قیس داشت که با دو هزار سوار حرکت کرد.
علم سوم برای سنان بن انس ترتیب داده شد که وی نیز با چهار هزار سوار حرکت نمود و روانه کربلاء شد.
علم چهارم را اختصاص به پسر قعقاع فهری دادند که آن نابکار با چهار هزار سوار به کربلاء روانه گردید.
علم پنجم را به خولی حرامزاده سپردند و به سه هزار سوال مکمل و مسلح روانه اش نمودند.
علم ششم برای قشعم ناپاک ترتیب داده شد و با سه هزار سوار مسلح به کربلاء حرکت کرد.
علم هفتم برای حصین بن نمیر غدار بود که با هشت هزار سوار به کربلاء رفت.
علم هشتم را به ابو قدار باهلی سپردند و نه هزار سوار همراهش روانه کردند.
علم نهم را به عامر بن صریمه تمیمی سپرده و وی را سردار شش هزار سوار نمودند.
علم دهم به شبث بن ربعی ناپاک اختصاص داده شد و وی را سردار ده هزار سوار کرده و روانه کربلایش نمودند لشگر ضلالت پیشه و کفرآئین پسر زیاد ملعون با این طمطراق و آرایش وارد سرزمین کربلاء شده و قاف تا قاف این سرزمین پر بلاء را گرفته و تمام دشت و هامون را پر کردند.
ناگفته نماند که این لشگر از روز سوم محرم تا شب عاشوراء بطور متناوب یکی پس از دیگری وارد کربلاء شدند و مطابق این نقل عدد لشگریان پسر زیاد که از روز سوم محرم به بعد وارد کربلاء شدند پنجاه و سه هزار نفر بوده که با ضمیمه شدن عدد سواران حر بن یزید ریاحی به ایشان که قبلا به کربلاء آمده بودند تعدادشان پنجاه و چهار هزار نفر می گردد.

مقاله مرحوم حائری در معالی السبطین

مرحوم حائری در کتاب معالی السبطین می نویسد:
طبق آنچه در بعضی از کتب آمده اولین کسی که پس از ابن سعد از کوفه خارج شد شمر بن ذی الجوشن بود که با چهار هزار سوار از شهر کوفه بطرف کربلاء بیرون رفت ولی مشهور آنستکه این ملعون در روز نهم یعنی تاسوعا وارد کربلاء شده است بعضی نیز معتقدند که وی در همان اوائل محرم یعنی هنگامی که قشون و سپاه فوج فوج به کربلاء می آمدند به این سرزمین وارد شده سپس برگشته و برای بار دوم در روز تاسوعا وارد کربلاء گردیده است.
سپس عروة بن قیس با چهار هزار و بعد از او سنان بن انس با چهار هزار نفر و بدنبالش حصین نمیر با چهار هزار نفر و بعد از او یزید بن رکاب کلبی با دو هزار نفر و پس از او فلان مازنی با سه هزار نفر و سپس خولی الاصبح با سه هزار نفر خارج گردید.
در تعداد نفرات لشگر ابن سعد بین ارباب تاریخ اختلاف است.
در ناسخ التواریخ گوید: به گفته سبط بن جوزی عدد لشگر دشمن شش هزار نفر بوده است.
مرحوم سید در لهوف و اعثم کوفی و مجلسی علیه الرحمه از محمد بن ابیطالب نقل کرده که عدد آنها بیست هزار نفر بوده است.
یافعی در مرآت الجنان و محمد بن طلحه شافعی در مطالب السئول گفته اند: عدد سپاه دشمن بیست و دو هزار نفر بوده است.
ابن شهر آشوب می گوید: ابن زیاد ملعون سی و پنج هزار نفر را مجهز کرده و به کربلاء فرستاد.
شارح شافیه می گوید: عدد لشگر دشمن پنجاه هزار نفر بوده است.
ابو مخنف می نویسد: عدد سپاه ابن زیاد که به کربلاء حاضر شدند هشتاد هزار نفر بوده که جملگی اهل کوفه بوده و در بینشان شامی، حجازی و بصری اصلا نبود.
و مورخین ارقام عدد لشگر دشمن را بیش از اینها نیز گفته اند، بعضی تعداد آنها را تا صد هزار و برخی تا دویست هزار و بعضی دیگر حتی تا هشتصد هزار نیز ذکر کرده اند.
سپس صاحب ناسخ فرموده:
مختار من آن است که عدد لشگریان پسر سعد ملعون پنجاه و یک هزار یا پنجاه و سه هزار نفر بوده است.
پس از آن مرحوم حائری فرموده:
بعضی گفته اند: عدد لشگر دشمن باندازه ای بود که اگر کسی بر پشته و تپه ای قرار می گرفت تا جائی که شعاع چشمش کار می کرد اسبها و مردان و شمشیرها و نیزه ها را می دید و کثرت و بسیاری لشگر بقدری بود که می توانست آنها را به سیل جاری تشبیه کرده یا بگوید سیاهی جمعیت نظیر سیاهی و تاریکی شب بود یا احیانا صحیح بود آنها را به ملخ ها و ریگهای پراکنده یا قطرات باران ریزان تشبیه نماید چنانچه در یکی از رجزهای خود حضرت این تشبیه آمده، حضرت فرمودند:
و ابن سعد قدرمانی عنوة - بجنود کوکوف الهاطلین
و نیز دمستانی گفته:
فاظلهتم جنود کالجراد المنتشر - مع شمر و ابن سعد کل کذاب اشر
باری از کثرت مراکب و مردان جنگی پهنا دشت سرزمین کربلاء تنگ گردیده بود بطوری که کمتر جائی را می شد خالی از ستور و سواران دید چنانچه از بسیاری پرچم ها و علم ها که یکی پس از دیگری قرار گرفته بودند آسمان و فضای آن نواحی پوشیده شده بود گویا پرده و چادری بر آسمان از زمین زده بودند.
برخی از مورخین گفته اند: از روز سوم محرم تا ششم بازار آهنگران کوفه رائج بوده و غوغا و آشوبی در آن به چشم می خورد و هر کس قدم به این بازار می گذارد یا شمشیر می خرید و یا نیزه و یا تیر و یا سر نیزه تهیه می کرد و احیانا اگر این آلات را داشت برای تیز کردن و صیقل دادن و یا به زهر آب دادن آنها به آنجا می آمد و مقصود همه این بود که با این آلات کشنده خون ریحانه رسول و عزیز بتول را بریزند، عجبا که تمام تیرهای این ناپاکان مسموم بوده و دسته ای از آن بی دینان از تیرهای یک شعبه و برخی از دو شعبه و پاره ای از تیرهای سه شعبه استفاده می کردند...

وارد شدن عمر بن سعد به سرزمین کربلاء و قاصد فرستادنش نزد امام (علیه السلام)

چنانچه قبلا گفته شد در روز سوم محرم الحرام سال شصت و یک هجری عمر بن سعد ملعون با چهار هزار و بنابر روایتی با شش هزار نفر وارد سرزمین کربلاء شد و به گفته ابی مخنف اولین علمی که وارد کربلاء گشت علم همین مخذول بود که با شش هزار مرد جنگی وارد این سرزمین شده و در کنار فرات سراپرده برپا کردند.
آورده اند که چون ابن سعد با لشگر وارد کربلاء شدند حر بن یزید ریاحی که قبلا و پیش از آنکه ابن سعد بیاید در کربلاء بود و اساسا او امام (علیه السلام) و اردوی آن حضرت را در این سرزمین خشک لم یزرع پیاده کرده بود بخود آمد و نزد خویش بیندیشید و گفت: البته این سپاه به حرب خامس آل عبا آمده اند و عرصه بر آن حضرت تنگ خواهد شد و سبب من شده ام لذا از کرده خود منفعل و شرمسار گردید و پیوسته خویش را ملامت و مذمت می کرد که این چه کاری بود من کردم و سر راه بر عزیز فاطمه سلام الله علیها گرفته و خود و اهل بیت و اصحابش را دچار دشمنان نمودم لذا برای معلوم کردن حال و اینکه آیا لشگر وارد شده با امام (علیه السلام) محاربه خواهند کرد یا نه با دلی افسرده و قلبی حزین و مضطرب برخاست و روی به سراپرده ابن سعد آورد چون وارد شد بر او سلام کرد.
عمر جوابش را داد و از آمدن وی اظهار شادمانی و خوشحالی کرد و اندکی بعد فرمان سپه سالار خود را بیرون آورد و نشان حر داد و افتخار نمود.
حر که عمر سعد را مستعد برای جنگ و حرب دید ملول تر شده و بر پژمردگی و افسردگیش افزوده شد ولی هیچ نگفت و خود را حفظ کرد و منتظر شد که کار به کجا می انجامد.
مرحوم مفید در ارشاد فرموده: چون ابن سعد ستم پیشه در زمین کربلاء آرام گرفت عروة بن قیس احمسی را که یکی از ناموران کوفه بود طلبید و به او گفت: برو از ابی عبدالله الحسین بپرس برای چه به این دیار آمده است؟
عروه خودش یکی از کسانی بود که برای امام (علیه السلام) نامه داده و آن جناب را به این سرزمین دعوت کرده بود لذا پس از درخواست ابن سعد چهره اش زرد و عرق خجلت و شرمساری بر پیشانیش ظاهر گردید، سر بزیر انداخت و اندکی بعد سر بر آورد و گفت: این کار از من نمی آید.
پسر سعد که دید وی از رفتن بنزد امام (علیه السلام) امتناع می ورزد رو به لشگریان نمود و گفت: یکی از شما رفته و این پیغام را برساند، هیچ کس جواب نداد زیرا اکثر آنها محضر امام (علیه السلام) نامه داده و حضرتش را دعوت کرده بودند از اینرو همگی سرها به زیر انداختند تا بالاخره کثیر بن عبدالله شعبی که شخصی شجاع و دلیری بی باک و بی اندازه وقیح و بی حیا بود از جا برخاست و گفت: حال که کسی نمی رود من خواهم رفت و اگر بخواهی او را بکشم.
پسر سعد از بی حیائی و بی شرمی او بی حیائی خود را فراموش کرده گفت: نه می خواهم فقط از او بپرسی سبب آمدنش به این دیار چیست؟
کثیر از خیمه بیرون شد در حالی که تیغی به کمر بسته با تکبر و تبختر خاصی رو به خیام حرم روانه شد به خیمه ها که رسید به سراغ سراپرده امام (علیه السلام) رفت نزدیک خیمه امام (علیه السلام) که رسید نعره زد: یا حسین یا حسین حضرت این صدا بشنید، رو به اصحاب نمود فرمود:
این بی ادب کیست که چنین فریاد می کشد؟
ابو ثمامه صائدی که پرده دار خیمه امام (علیه السلام) بود پیش رفت او را شناخت، محضر سلطان عالمین آمد عرضه داشت:
فدایت شوم قد جائک شر اهل الارض بدترین اهل روی زمین به سوی شما آمد، ناپاکی است فتاک و بی باکی است سفاک، نامش کثیر بن عبدالله شعبی است.
حضرت فرمودند: از او بپرسید چه می خواهد؟
ابو ثمامه صائدی به سرعت خودش را به او رساند گفت: چه می خواهی؟
گفت: می خواهم به این خیمه وارد شوم و اشاره به سراپرده جلال و عظمت امام (علیه السلام) نمود.
ابو ثمامه فرمود: بسیار خوب ولی با سلاح نمی توانی داخل شوی، سلاح از تن درآور بعد وارد شو.
گفت: این کار را نکرده و سخن تو را نمی شنوم، بلکه با همین حال داخل می شوم.
ابو ثمامه فرمود: من تو را خوب می شناسم، اگر می خواهی بیائی باید من قبضه شمشیر تو را در دست داشته باشم تا تو سوال و جواب کنی و برگردی.
آن نانجیب خندید و گفت: آن دست این قبضه را نمی تواند بگیرد.
ابو ثمامه گفت: پس مطلب خود را بگوی تا من خدمت امام (علیه السلام) عرض کرده و جواب باز آورم والا لا ادعک تدنوا فانک فاجر والا نمی گذارم نزدیک شوی زیرا تو فرد فاجر و کافر هستی.
پس آن ناپاک ابا کرد و گفت: چرا این همه از یک تن واهمه دارید؟
ابو ثمامه فرمود: ای کافر مثل بارگاه امام مثل کعبه است که باید با احترام در آن داخل شد، با اسلحه نمی توان در آن در آمد، لازم است اسلحه از خود دورسازی تا به آن آستان راه بیابی.
گفت: بر می گردم و پیغام خود را به تو نمی دهم.
ابو ثمامه فرمود: به جهنم برگرد.
آن نانجیب همچون خرس تیر خورده برگشت و نزد پسر سعد ملعون رفت و آنچه واقع شده بود را گزارش داد در مقتل ابی مخنف آمده فانفذ عمر بن سعد رجلا آخر پس ابن سعد مردی دیگر که نامش خزیمه بود پیش طلبید و به او گفت:
تو به خدمت پادشاه حجاز برو و با کمال ادب از آن حضرت سوال کن برای چه کار به این دیار آمده؟
فرد
خزیمه یکی مَد بُد هوشیار - به آل پیغمبر ز جان دوستدار
وی یکی از دوستان آل اطهار و از جمله اخیار و ابرار بود ولی کسی از راز دل آن صاحب دل مطلع نبود با کمال آهستگی و شایستگی رو به اردوی کیوان شکوه حضرت آورد تا نزدیک شد با کمال ادب ندا کرد السلام علیک یابن بنت رسول الله سلام من بر شما ای فرزند دختر رسول خدا از لشگر امام (علیه السلام) جواب سلام او را دادند، امام (علیه السلام) از اصحاب پرسیدند: کیست؟
عرض کردند: قربانت شویم انه رجل جید فاضل این مردی است نیکوکار و نیک کردار.
حضرت فرمودند: از او بپرسید چه می خواهد و چه می گوید؟
زهیر بن قین بجلی پیش آمد پرسید: ما ترید چه می خواهی؟
گفت: می خواهم خدمت پادشاه دنیا و آخرت مشرف شوم، پیغام آورده ام.
زهیر فرمود: بسیار خوب الق سلاحک اسلحه خود را زمین بگذار، بعد خدمت سلطان عالمین مشرف شو.
عرضه داشت: به چشم، شمشیر از کمر گشود و رو به خیمه با احتشام آن امام مظلوم آورد و بعد از داخل شدن خود را روی قدم های حضرت انداخت و پاهای مبارک آن جناب را بوسید و عرضه داشت:
ای مولی و ای آقای من پسر سعد ملعون می گوید: برای چه به این صوب توجه فرموده اید؟
حضرت فرمودند: کتبکم الی اوردتنی الیکم و اقدمنی نامه های شما مرا از دار و دیار خود به اینجا آورده، به او بگو: ای بی حیا به من نوشتید و اظهار عجز کردید که من به نزد شما بیایم حال که از مکه و مدینه آمده ام می گوئید برای چه آمده ام، شما چه می گوئید و از من چه می خواهید؟
خزیمه عرض کرد: قربانت شوم، خدا لعنت کند آن اشخاصی را که مثل شما شخص محترمی را از دیار خود پراکنده کردند و در محنت انداختند و اکنون با دلهای شاد از جمله خاصان بارگاه ابن زیادند.
حضرت فرمودند: برگرد جواب مرا به صاحب خود بازگو که نامه شما مرا به اینجا آورد.
خزیمه عرض کرد قربانت گردم قدم بریده باد که از سر کوی محبت تو قدم بردارم، اینجا بهشت است آنجا جهنم.
شعر
صد سال اگر به تیر بلا جان سپر کنم - حاشا که یک زمان ز تو قطع نظر کنم
گر بی تو سر ز خاک بردارم به روز حشر - تا خاک هست در صف محشر به سر کنم
تا تن به خاک و خون ندهم در وفای تو - باور مکن که از سر کویت سفر کنم
حضرت از خزیمه مشعوف و از ثبات قدمش مسرور شد و در حق او دعای خیر نمود و فرمود: واصلک الله کما و اصلتنا لنفسک رحمت خدائی و مغفرت کبریائی پیوسته نصیب تو باد چنانچه جان خود را بما پیوستی و از محنت آخرت رستی به عمر بن سعد خبر دادند که خزیمه به اردوی کیوان شکوه ملحق شد و ملازمت سلطان عالمین را اختیار کرد، از شنیدن این خبر برآشفت و به نقل مرحوم مفید در ارشاد قرة بن قیس حنظلی را طلبید و گفت: به نزد ابو عبدالله الحسین برو و از او استفسار کن که برای چه به این دیار آمده است؟
قره به طرف اردوی کیوان شکوه آمد چون نزدیک شد امام (علیه السلام) او را بدید از اصحاب پرسید آیا او را می شناسید؟ حبیب بن مظاهر اسدی عرض کرد: من او را می شناسم، او مردی است از حنظله بنی تمیم، قبلا شخص صالح و خوبی بود، صاحب رأی نیکو است هرگز گمان نمی بردم با پسر سعد یار شود و به این کارزار آید، باری قره به سراپرده عزیز فاطمه سلام الله علیها رسید سلام کرد و پیغام ابن سعد را محضر امام (علیه السلام) رسانید.
امام (علیه السلام) فرمودند: به عمر سعد بگو اهل شهر شما به من نوشتند و مرا بدین شهر دعوت کردند، من نیز دعوت ایشان را اجابت کرده آمدم، حال اگر از آمدن من کراهت دارند راه باز کنند که من باز می گردم و متعرض آنها نخواهم شد.
قره وقتی جواب گرفت آهنگ مراجعت کرد، حبیب بن مظاهر فرمود:
ای قره وای بر تو مگر بار دیگر نزد این ستم کاران خواهی رفت و دست از یاری این امام غریب بر می داری مگر نمی دانی خداوند متعال به وجود مبارک پدران او ما و شما را بدین خویش گرامی داشت و هدایت فرمود.
قره در جواب گفت: جواب امام (علیه السلام) را به عمر سعد برسانم سپس آنچه صلاح باشد انجام دهم قره بازگشت و نزد عمر سعد آمد پیغام امام حسین (علیه السلام) را رساند.
عمر گفت: امید دارم که خداوند از محاربه و مجادله با آن جناب ما را بر حذر دارد، بهر صورت چون ابن سعد این پیغام را از حضرت شنید مسرور و شادمان گشت زیرا هرگز گمان نمی برد که آن جناب این گونه جواب بدهد، بلکه یقین داشت که امام (علیه السلام) به هوای سلطنت و جنگ به کوفه رو آورده و از شجاعت و رشادت و جرئت و دلیری آن حضرت هم بیمناک بود زیرا می دانست که اگر آن حضرت پا به حلقه رکاب آشنا کند و دست به شمشیر رساند و غیرت الهیه اش حرکت کند دریای لشگر را از پیش برداشته و تمام را همچون طومار به هم می پیچد ولی وقتی آن روباه صفت و شغال فطرت یقین نمود که امام (علیه السلام) طبعا مایل به سلطنت نبوده و طالب حکومت و سیاست نیست بلکه تمام قصد آن جناب ارشاد و دلالت مردم به طریق مستقیم است شادمان شد و خوف دنیا و ترس عقبی از دلش زائل شد فی الفور نامه ای به ابن زیاد ملعون نوشت: