مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه

سید محمد جواد ذهنی تهرانی (ره)

حدیث دیر راهب و میزان عذاب عمر بن سعد ملعون در آخرت

مرحوم عبدالخالق یزدی در کتاب بیت الاحزان از بحار مرحوم مجلسی روایت ذیل را این طور نقل می کند:
چون ابن زیاد قوم خود را برای جنگ و جدال با فرزند پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جمع کرد و ایشان هفتاد هزار سوار بودند قال: ایهاالناس من منکم یتولی قتل الحسین وله ولایةای بلد شاء
یعنی: ای گروه کیست از شما که سر کرده این لشگر شود برای کشتن حسین تا او را در عوض حکومت هر شهری که بخواهد عطاء کنم؟
هیچکس جواب آن ناکس را نداد، پس عمر بن سعد علیهما اللعنة را طلبید و به او گفت: ای عمر دوست می دارم که تو سرکرده این لشگر شوی از برای کشتن حسین.
عمر در جواب گفت: ای امیر التماس من آنست که مرا از این خدمت معاف داری.
او گفت معاف داشتم، لکن رد کن به ما آن نامه ای را که از جهت ایالت ملک ری برای تو نوشته ایم پس عمر بن سعد حرامزاده گفت امشب مرا مهلت ده تا در این باب اندیشه کنم، پس او را مهلت داد پس عمر روانه منزل خود شد و از اقوام و برادران و معتمدین و اصحاب خود مشورت نمود هیچیک صلاح او را ندانستند و در نزد عمر سعد مردی از اهل خیر و صلاح بود که کامل نام داشت و از دوستان پدر عمر بود و چنانکه اسمش کامل بود خودش نیز مرد عاقل و کاملی بود، پس آن مرد گفت: ای عمر چه می شود تو را که امشب آرام نمی گیری و در حرکت و اضطرابی، مگر عزم شغل و عمل تازه ای داری؟
عمر در جواب گفت: سرکردگی این لشگر را اختیار کرده ام از برای جنگ با حسین بن علی علیهما السلام، و انما قتله عندی کاکلة آکل او شربة ماء به تحقیق کشتن او در نزد من مثل آسانی خوردن یک لقمه یا آشامیدن یک جرعه آب می باشد و هرگاه او را به قتل رسانیدم بزرگی و ریاست خواهم کرد در ملک ری.
کامل در جواب او فرمود: وای بر تو ای عمر بن سعد، اراده داری که جناب حسین پسر دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را به قتل رسانی؟! اف لک ولدینک یا عمر یعنی اف بر تو باد و بر دین تو باد ای عمر مگر پست شمرده ای حق را و باطل دانسته ای هدایت را اما تعلم الی حرب من تخرج و لمن تقاتل ای عمر، آیا می دانی که به سوی حرب و جنگ چه کسی بیرون می روی و با که بنای مقاتله و جدال داری، انالله و انا الیه راجعون.
پس کامل فرمود: ای عمر والله که همه دنیا و آنچه در آن است را اگر به من دهند برای کشتن یک نفر از امت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) قبول نخواهم کرد، پس چگونه تو اراده داری به قتل رسانی جناب حسین فرزند دختر رسولخدا را و ما الذی تقول عند رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) اذا وردت علیه و قد قتلت ولده و قرة عینه و ثمرة فؤآده وای بر تو ای عمر بن سعد چه جواب می گوئی در نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هرگاه در فردای قیامت بر او وارد شوی در حالتی که کشته باشی تو فرزند و نور چشم و میوه دل او را.
ای عمر او در زمان ما به منزله جدش می باشد که در زمان خود بود و اطاعت و فرمان برداری از وی بر ما واجبست مثل اطاعت پدرش امیرالمومنین (علیه السلام).
ای عمر واقع شده ای در میان بهشت و دوزخ، پس اختیار کن از برای خود آنچه را که صلاح و نجات خود را در آن می دانی.
ای عمر والله من شهادت می دهم که اگر با او مجادله نمائی و به قتلش رسانی یا......................................................................................
از آن طرف عمر سعد نیز به سوی سراپرده خود شد، اسباب و اسلحه حرب خود را خواست، آلات و ادوات خود را آراست، اسبهای متفرقه خود را جمع آوری کرد و یراق گیری نمود وارد کاخ خود شد در همین هنگام دربان از در وارد شد گفت: یابن سعد گروهی درب سرا اجتماع کرده و اذن دخول می خواهند و می گویند ما اولاد مهاجرین و انصار هستیم.
عمر سعد بر مسند نشست و گفت: بگو داخل شوند.
پس از صدور اذن گروهی گریان و مضطرب داخل شدند، عمر سعد پرسید ای برادران چه شده که اینطور مضطرب بوده و زاری می نمائید، مگر کسی به شما تعدی و ظلم کرده؟
گفتند: نه، اضطراب و گریه ما برای آن است که شنیده ایم تو کمر قتل امام حسین را بر میان بسته و اراده جنگ او داری و ابوک سادس الاسلام پدرت سعد وقاص ششمین مرد اسلام بود و در خدمت حضرت رسول مختار کمر خدمت بسته بود و سینه خویش را هدف تیر بلا کرده بود و آنقدر حمایت از آن سرور نمود و در ترویج اسلام کوشید تا چشم از این عالم پوشیده و ذکر خیر او در روزگار باقی مانده و ما شنیده ایم تو بواسطه ملک ری اراده کشتن پسر پیغمبر خدا کرده و می خواهی پسر مرتضی علی (علیه السلام) را به قتل رسانی، ای عمر:
فرد
چه کار آیدت ری به این ناخوشی - که فرزند زهرای اطهر کشی
امروز چشم عالمی به جمال تنها یادگار پیغمبر و یکتا زاده زهراء روشن می باشد و امیر تمام عالمیان فقط او است و با این وصف تو چگونه راضی شده ای به این عمل ناجوانمردانه و فعل قبیح و شنیع اقدام کنی، بیا خود را از این کار بازدار و امید عالمی را قطع منما و این ننگ را در این دودمان تا قیام قیامت باقی مگذار.
عمر گفت: لست افعل ذلک (این کار را نخواهم کرد)
نالان و گریان نباشید، من ادعاء می کنم عاقل هستم، کی این کار را خواهم کرد، حمایت من هم در اسلام کمتر از پدرم سعد نبوده و نیست، شجاعت و دلیری من بر احدی مخفی نبوده و نخواهد بود، در جنگ ها احدی پشت مرا ندیده و شکست مرا کسی نشنیده.
مهاجرین و انصار گفتند: هر چه می گوئی راست است ولی این را به ما بگو بدانیم آیا با فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جنگ خواهی کر یا نه، و به حرب پسر علی مرتضی مصممی یا خیر؟
شعر
ای عمر:
به روی کسی تیغ خواهی کشید - که شیر از زبان پیمبر مکید
به جد حسین دین همی پروری - به خون حسین ملک ری می خری
از این گونه سخنان و مقالات بسیار گفتند و اشگ ریختند.
عمر سر بزیر انداخته بود و پیوسته در فکر خیال کشتن امام (علیه السلام) و یا گذشتن از ملک ری بود، بعد از ساعتی سر بلند کرد و گفت:
حقیقت آن است که از یاران جانی و برادران ایمانی نمی توان نصیحت و پند را قبول نکرد، به چشم سخن شما را قبول کردم.
مولف گوید:
البته عمر بن سعد ملعون برای تسلی دادن و آرام نمودن مهاجرین و انصار تظاهر به قبول نمود ولی در باطن بر تصمیم شومی که گرفته بود باقی بود و همچون بر تحقیق دادن و انفاذ آن در خارج اصرار می ورزید.
ناگفته نماند کیفیت پذیرفتن قتل حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) از طرف عمر بن سعد مخذول باین نحو که نقل شده برخلاف مشهور بوده و حضرات ارباب مقاتل آن را به طرز دیگر و به گونه ای مغایر با آن تقریر کرده اند که در ذیل به شرح خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ست و پدرت همیشه خائف بود که او قاتل این بزرگوار بوده باشد.
پس کامل فرمود: ای عمر تو را نصیحت می کنم و دور می گردانم از این خیال که در نظر داری.
ای عمر بپرهیز که بیرون روی از برای جنگ کردن با این بزرگوار که اگر بروی نصف عذاب اهل جهنم از برای تو خواهد بود.
راوی گفت: خبر نصیحت کردن کامل عمر سعد لعنه الله بگوش ابن زیاد تبه کار رسید، پس کامل را طلبید و زبان او را برید، پس آن مظلوم یک روز یا نصف روز زنده بود و سپس روح شریفش به آشیانه قدس پروانه کرد رحمة الله علیه.
و از اخباری که در این مورد وارد شده و خبر داده است به اینکه عمر بن سعد ملعون قاتل حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) می باشد خبری است در کتاب منتخب و تبر مذاب، خبر اینستکه: روزی اعلی حضرت علوی (سلام الله علیه) با عمر بن سعد ملعون مواجه شدند، عمر در عنفوان جوانی بود حضرت به او فرمودند:
یابن سعد کیف تکون اذا قمت مقاما تخیر فیه بین الجنة و النار فتختار لنفسک النار (چه خواهی کرد روزی را که بایستی به مقامی که مخیر شوی میان بهشت و دوزخ کدامیک را اختیار خواهی کرد.)
مولف گوید:
این روایت اشاره دارد به همان وقتی که عبیدالله بن زیاد مخذول عمر بن سعد پلید را مخیر می نماید بین کشتن حضرت ابی عبدالله (علیه السلام) و بین استعفاء دادن از حکومت ری...

مجلس آراستن ابن زیاد و پیشنهاد نمودن قتل امام حسین (علیه السلام) را با سران خود

چون خبر به ابن زیاد ملعون رسید که اردوی کیوان شکوه حضرت امام حسین (علیه السلام) به نزدیک کوفه رسیده و عنقریب به شهر وارد می شود در قهر و غضب رفت بارگاه خود را آراست سران سپاه و سرداران لشگر را طلبید و جملگی را به بارگاه فرا خواند و به روایت طریحی در منتخب در حضور همه این عبارت را ایراد کرد: من یأتینی برأس الحسین فله الجایزة العظمی و اعطیه ولایة الری سبع سنین (هر کس سر حسین را برای من آورد جایزه بزرگی به او داده و علاوه بر آن منشور حکومت هفت ساله ری را به وی خواهم داد.)
از میان تمام آن اشرار و گرگان درنده قام الیه عمر بن سعد، پسر سعد یعنی عمر ستم پیشه به پای خاست و گفت:
ای امیر من برای این کار سزاوارم:
نه کار کس این کار، کار من است - دل شیر جنگی شکار من است
شوم بر فرازم به گردون سنین - بیارم برت رأس پاک حسین
ولی ایهاالامیر یک ماه مرا لااقل مهلت بده تا اسباب حرب به آن طوری که دلخواه است فراهم کنم.
ابن زیاد گفت: اگر تو یک ماه جنگ را تاخیر بیاندازی دشمن نیز در این فرصت تهیه و تدارک خود را خواهد دید و با آمادگی و ساز و برگ فراهم شده ای به مقابله خواهد پرداخت لذا نباید دشمن را فرصت داد و اساسا کار جنگ باید مثل رعد و برق باشد.
فرد
اگر ملک ری خواهی و جاه و آب - هم اکنون برو پای در نه رکاب
ابن سعد گفت: امیر پس یک امشب را به من مهلت بده.
ابن زیاد نابکار خوشنود شد و گفت: عیب ندارد و از جا برخاست و مجلس بر هم خورد و همه حضار رو به آشیانه خود نهادند ولی دلها از برای این کار پریشان و مضطرب بود که چطور پسر سعد ستم پیشه محاربه با پسر پیغمبر را اختیار نمود.
دشمن او را یاری کنی برای کشتنش در دنیا نخواهی ماند مگر اندکی.
عمر در جواب او گفت: افبالموت تخوفنی یعنی ای کامل آیا به مرگ و کشته شدن مرا می ترسانی و بدرستی که چون من از کشته شدن او فارغ شوم امیر و رئیس خواهم بود بر هفتاد هزار سوار و صاحب اختیار خواهم بود در ملک ری.
پس کامل علیه الرحمه فرمود: ای عمر گوش ده تا از برای تو حدیث صحیحی نقل کنم که اگر به آن گوش دهی امیدوارم نجات تو در آن بوده باشد.
عمر بد سیرت گفت: آن چه حدیث است؟
کامل فرمود: بدانکه من با پدرت به سفر شام می رفتیم، پس شتر من از قافله جدا شده و راه را گم کردم و در بیابانها سرگردان و تشنه می گردیدم که ناگاه به دیر راهبی رسیدم، پس به جانب آن روانه شدم و از حیوان خود پیاده شدم و به در آن دیر خود را رساندم به امید آنکه شاید آبی بیاشامم که دیدم راهبی سر از دیر بیرون کرده بر من مشرف شد و گفت چه می خواهی؟
من گفتم: تشنه ام.
راهب گفت: توئی از امت آن پیغمبری که به قتل می رسانند بعضی از آن امت بعضی دیگر را مثل سگ ها به جهت دوستی دنیا؟
من در جواب او گفتم: من از امت مرحومه پیغمبر آخرالزمان (صلی الله علیه و آله و سلم) می باشم.
راهب گفت: وای بر شما در روز قیامت زیرا که شما شریرترین همه امت ها هستید زیرا تعدی و ظلم کردید بر عترت پیغمبر خود و ایشان را کشتید و از منزل های خود آواره کردید و بدرستی که من در کتابهای خود یافته ام که شما پسر دختر پیغمبر خود را می کشید و زنان او را اسیر می کنید و اموالش را به غارت می برید.
من گفتم: ای راهب آیا، چنین عمل های قبیح بجا می آوریم؟!
گفت: بلی و بدانید که چون این عمل شنیع از شما صادر شود همه آسمان ها و زمین ها و دریاها و کوهها و صحراها و بیابانها و حیوانات صحراها و پرنده در هواها صداهای خود را بلند کنند به لعنت کردن بر قاتل او پس در دنیا کسی باقی نمی ماند از قاتل او مگر زمان قلیلی، پس ظاهر می شود مردی که طلب کند خون او را پس باقی نخواهد گذاشت احدی را که شریک شده باشد در خون او مگر آنکه به قتل می رساند او را و هر یک که کشته شوند روح او تعجیل کند به سوی آتش جهنم.
پس راهب به من گفت: تو را با قاتل آن فرزند طیب طاهر خویش می بینم، به خدا قسم اگر من زمان او را دریابم جانم را فدایش خواهم نمود و سینه خود را سپر بلا برایش می کنم تا تیرهای بلا بر جان من وارد شود و بر بدن لطیف او واقع نگردد.
پس گفتم: ای راهب من پناه می برم به خداوند که از جمله کشندگان پسر دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده باشم.
راهب گفت: اگر تو قاتل او نیستی مردی از اقوام قاتلش می باشی و از برای آن ملعون مهیا است نصف عذاب اهل جهنم و بدرستی که عذاب او سخت تر و شدیدتر است از عذاب فرعون و هامان، پس آن راهب در را بر روی من بست و داخل دیر خود رفته و مشغول عبادت پروردگار شد و راضی نشد که مرا آب دهد، پس من از آب دادن آن راهب مایوس شدم و حیوان خود را سوار شده ملحق به اصحاب خود شدم، پس سعد، پدرت به من گفت که ای کامل کجا بودی و چرا دیر کردی و از ما تخلف ورزیده و جدا شدی؟
من حکایت دیر راهب و آن چه در میان من و او گذشته بود را برای پدرت نقل کردم.
پدرت گفت: مرا هم پیش از تو باین دیر راهب عبور افتاده است و همین راهب به پدرت خبر داده بوده است که اوست آن مرد که قاتل فرزند دختر رسول آن می پردازیم.

کیفیت پذیرفتن عمر بن سعد ملعون قتل مولی الکونین حضرت امام حسین (علیه السلام) را مطابق نقل مشهور

مقارن نزول اردوی کیوان شکوه حضرت امام حسین (علیه السلام) به دشت کربلاء و ورد شدن آن جناب به آن سرزمین دیلمان خروج کرده و بر قسمتی از قزوین استیلاء یافته بودند، عبیدالله بن زیاد عمر سعد را برای دفع و سرکوب ایشان مامور ساخت و در قبال این خدمتش حکومت ری را به وی سپرد ابن سعد از کوفه بیرون آمد در حمام اعین سراپرده لشگریان بزد و آنجا را معسکر ساخت و چون امام (علیه السلام) به کربلاء وارد شده و در آنجا فرود آمدند ابن زیاد هر کدام از ابطال و سرداران کوفه را برای جنگ و مقاتله با حضرت نامزد نمود آنها از پذیرفتن این عمل ننگین و جنایت شرم آور سرباز زدند و حاضر به آن نشدند تا بالاخره آن مردود ابن سعد را طلبید و احضارش کرد و به او گفت: نخست می باید به کربلاء روی و کار حسین را ساخته و او را کشته یا به اطاعت امیر در آوری سپس برای سرکوبی دیلمان اقدام نمائی.
ابن سعد ابتداء آن را رد کرد و نپذیرفت ولی پس از اصرار بی اندازه ابن زیاد لحن کلامش آرام تر شد و گفت: چه باشد که امیر مرا از این جنگ معاف دارد و دیگری را جهت آن بفرستد؟
ابن زیاد گفت: اشکالی ندارد دیگری را می فرستم ولی منشور ولایت و حکومت ری را پس بده.
عمر بن سعد که برای ریاست و حاکم شدن در ملک ری حاضر بود دست به هر عمل شنیع و جنایت هولناکی بزند پس از شنیدن این سخن نتوانست خود را از آن خیال واهی منصرف کرده و حکومت و ریاست چند روزه دنیائی را بطور کلی رها کرده و سعادت عقبی را بدست آورد به ابن زیاد مخذول گفت: یک امشب را مهلت ده تا اندیشه کرده و بامداد جواب نهائی را بازگو خواهم نمود.
ابن زیاد پذیرفت و یک شب را به او مهلت داد.
عمر از بارگاه بیرون آمد و با هر یک از دوستان و آشنایان که مشورت و صلاح دید نمود جملگی او را از اقدام به این عمل زجر و منع نمودند، باری در آن شب سرنوشت ساز و حساس قسمت اعظم شب را بیدار بود و در اطراف این مسئله می اندیشید و با خود فکر می کرد آیا کشتن جگر گوشه صدیقه طاهره را قبول کنم و بدینوسیله خود را از سعادت عقبی محروم ساخته و آتش دوزخ را برای خویش آماده نمایم و در عوض حکومت ری که منتها آرزویم هست را بدست آورم یا حکومت و ریاست دنیا را صرفنظر نموده و گرد این عمل جنائی نگشته و با ترک آن آتش سوزان جهنم را از خود دفع نمایم؟
پیوسته آن شب در حیرت و سرگردانی بود و این اشعار را در همان شب با خود زمزمه می کرد:
دعانی عبیدالله من دون قومه - الی خطة خیها خرجت لحینی
فوالله ما ادری و انی لحائر - افکر فی امری علی خطرین
أ اترک ملک الری و الری منیتی - ام اصبح مأثوما بقتل حسین
حسین ابن عمی و الحوادث جمة - لعمری ولی فی الری قرة عین
یقولون ان الله خالق جنة - و نار و تعذیب و غل یدین ه
و ان اله العرش یغفر زلتی - و ان کنت فیها اعظم الثقلین
و ان کذبوا فزنا بری عظیمة - و ما عاقل باع الوجود بدین
بامداد عمر بن سعد مخذول به بارگاه پسر زیاد رفت، ابن زیاد از او پرسید تصمیمت چه شد؟
ابن سعد گفت: ایها الامیر قبلا به من ولایت عهدی ملک ری را اعطاء نمودی و مردمان این معنا را شنیدند و من را بدان تهنیت گفتند، اکنون می گوئی به کربلاء روم و پسر پیغمبر را بکشم والا از حکومت ری معزولم، این نیکو نباشد، در میان روساء و اشراف کوفه افرادی هستند که از عهده این کار بر آمده و کار حسین بن علی را یکسره کنند و من هیچ مزیتی بر آنها ندارم بنابراین رفتن من به کربلاء هیچ لزومی ندارد لذا از امیر می خواهم همان طوری که قبلا قرار شد من به طرف ری بروم و به حکومت و فرمانروائی آنجا مشغول گردم و کس دیگری را به مقائله حسین بن علی گسیل دارید.
ابن زیاد گفت: در فرستادن اشراف کوفه به کربلاء نیازی به اظهار نظر تو نداشته و در اقدام به آن از تو مصلحت خواهی نمی کنم، باری اگر به کربلاء نروی از ولایت عهدی و حکومت ری باید صرفنظر نمائی.
پسر سعد ملعون نتوانست از حکومت ری دل بکند لذا این عار و ننگ را بخود خرید و تصمیم گرفت مقصود ابن زیاد را عملی سازد.
در ترجمه تاریخ ابن اعثم کوفی آمده است:
بامداد که پسر سعد به نزد عبیدالله بن زیاد آمد، عبیدالله از او پرسید که ای عمر چه اندیشه کردی؟
گفت: ای امیر تو انعامی فرمودی: پیش از آنکه مبحث حسین بن علی در میان آید، مردمان مرا تهنیت گفتند، اگر امروز مثال از من باز ستانی خجل شوم، لطف کن و مرا به قتال حسین بن علی مفرمای و آن ولایت بر من مقرر دار، امروز در کوفه جماعتی هستند چون اسماء بن خارجه و محمد بن اشعث و کثیر بن شهاب و غیره، به هر یک از ایشان که این خدمت فرمائی پذیرند و خاطر امیر را از این دغدغه فارغ گردانند، از راه کرم و احسان مرا از کشتن حسین بن علی ابن ابیطالب معاف دار.
پسر زیاد گفت: معارف کوفه را بر من می شماری، من خود ایشان را می بینم اگر دل مرا از کار حسین فارغ کنی دوست عزیز باشی والا مثال ری بازده و در خانه بنشین تا تو را به اکراه و تکلیف بر هیچ کار ندارم.
عمر خاموش شد و خشم پسر زیاد زیادت گشت او را گفت اگر نروی و با حسین بن علی جنگ نکنی و فرمان من در کار او به امضاء نرسانی بفرمایم تا گردن تو را بزنند و سرای تو غارت کنند.
عمر گفت چون کار بدین درجه رسید و ضرورت پیش آمد چنان کنم که امیر می فرماید...
مرحوم ملا حسین کاشفی در روضة الشهداء می نویسد:
وقتی رسول ابن زیاد از خدمت حضرت امام حسین (علیه السلام) بازگشت و خبر انداختن نامه و جواب ننوشتن آن حضرت را بیاورد غضب پسر زیاد افزوده شد و روی به حضار مجلس خود کرد که کیست از شما متصدی حرب حسین گردد و هر بلده ای از بلاد عراق که طلبد به وی ارزانی دارم، هیچ کس جواب نداد، نوبت دوم، سوم نیز کس اجابت نکرد، القصه عمر سعد را پیش طلبید و گفت: مدتی شد که می شنوم تو آرزوی حکومت ری داری و فی الواقع آن ولایت وسیع است و عرصه فسیح دارد و مداخل اموال آن بسیار و بی شمار است حالا می خواهم که منشور ری و طبرستان بنام تو نویسم و این آرزوی تو را از خلوت قوت به صحرای فعل آرم.
عمر سعد خدمت کرد و ابن زیاد بفرمود تا منشور حکومت ری و ایالت طبرستان به نام وی نوشته بیاورند و او را خلعت گرانمایه پوشانده مرکبی با ساخت زر پیش وی کشیدند، پس گفت: ای عمر سعد من تو را سپهسالاری لشگر می دهم و حالا حاکم ری شدی و پنجاه خروار زر از نقد به تو می بخشم و این همه بشرط آن است که به کربلاء روی و حسین را به بیعت یزید در آوری یا سر وی و متابعانش برداری.
عمر سعد گفت: ای امیر این کار بزرگ است و بی تفکر و تدبیر تمام در چنین کاری شروع نتوان کرد مرا دستوری ده تا بروم و با اولاد و اصحاب خود مشورت کنم پسر زیاد گفت: برو و زود خبر به من رسان.
عمر سعد جامه خاصه ابن زیاد را پوشید و بر مرکب ختلی(58) سوار شد و منشور حکومت ری بدست گرفته به خانه آمد، چون فرزندان او وی را بدان صورت دیدند گفتند: ای پدر این اسب و جامه از کجاست؟ و این کاغذ که در دست داری چیست؟ گفت: ای فرزندان دولتی روی به ما آورده که پایانش پیدا نیست و سعادتی در طالع ما اثر کرده که نهایتش هویدا نیست.
امروز بخت نیک بشارت رسان ماست - اقبال رخ نموده مرادات ما رواست
روز پست اینکه دل بفراوان دعایش جست - عهدی است اینکه جان بهزار آرزوش خواست
بدانید که امیر عبیدالله زیاد سپهسالاری لشگر خود به من ارزانی داشت و تشریف خاص و اسب ختلی نیز علاوه آن فرمود و منشور امارت و ایالت طبرستان به نام من نوشت و اینهمه بشرط آن که بروم و با حسین محاربه کنم.
پسر کهترش که این سخن بشنید گفت: هیهات، هیهات این چه اندیشه بد است که کرده ای و این چه سودای بی حاصل است که به سویدای دل در آورده ای، هیچ می دانی که به حرب که می روی و کمر دشمنی کدام خاندان بر می بندی، امام حسین بن علی جگر گوشه مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) و نور دیده مرتضی و سرور سینه فاطمه زهراست، پدر تو که سعد وقاص بود جان برای جد او نثار می کرد تو حالا قصد جان ایشان می کنی، مکن و از خدای بترس و از شرمساری روز قیامت براندیش و جواب حضرت رسالت را آماده باش که چون در قیامت از تو پرسد که چرا با فرزندم خصومت کردی و تیغ در روی او کشیدی چه حجت خواهی آورد و چه عذری خواهی گفت، دیگر آنکه سه نامه بدست خود نوشته بدو فرستاده ای و او را خوانده ای و او سخن تو را اجابت کرده به قول تو روی بدین جانب آورده است و تو اکنون قصد کشتن وی می کنی، مردمان تو را غدار و بی وفاء گویند و دوستان اهل بیت تا قیام قیامت بر تو ناسزا گویند، مکن، مکن که نکو محضران چنین نکنند.
عمر سعد از وی روی بگردانید و پسر مهتر را گفت: تو چه می گوئی؟
گفت: آنکه برادرم می گوید اگر چه راست است ولی نسیه است و آنچه پسر زیاد می دهد نقد می باشد و هیچ عاقل نقد را به نسیه ندهد و حاضر را به غایب اختیار نکند.
نقد را رایگان ز دست مده - و ز پی نسیه روزگار مبر
گفت صوفی که آبکامه نقد - از عسلهای نسیه نیکوتر
عمر سعد گفت: ای پسر راست می گوئی حالا ما دنیا را اختیار کردیم تا حال آخرت چون شود، پس روز دیگر عمر سعد بدارالاماره رفت و گفت راضی شوم به حرب حسین.
ابن زیاد شادمان شد و پنج هزار کس بدو داد و بجانب کربلاء گسیل کرد و چون از شهر بیرون آمد یکی گفت: یابن سعد به حرب فرزند رسول خدا می روی؟
گفت: آری اگر چه حرب حسین در دنیا موجب عار است و در آخرت موصل به نار اما حکومت ملک ری نیز سبب ذوق و حضور است و واسطه عیش و سرور و عمر سعد اینجا بیتی چند می گوید که ابو المفاخر رازی ترجمه اش را بر این وجه آورده:
مرا بخواند عبیدالله از میان عرب - رسید بر دلم از خواندنش هزار تعب
مرا امارت ری داد و گفت حرب حسین - قبول کن که از او ملک راست شور و شغب
بملک ری دل من مایل است و می ترسم - بکینه چون بکشم پادشاه ملک ادب
چگونه تیغ کشم در رخ کسی که وراست - شجاعت و نسب و علم و حلم و فضل و حسب
سزای قاتل او دوزخست و می دانم - که این چنین عمل آرد خدای را بغضب
ولی چون در نگرم در ری و حکومت آن - همی رود ز دلم خوف نار ذات لهب
سپس صاحب روضة الشهداء می گوید:
آورده اند حمزة بن مغیره که خواهر زاده عمر سعد بود دید که خالش عزم محاربه با امام حسین را جزم کرده به نزدیک وی آمد و گفت: ای خال تو چرا به حرب امام حسین می روی که یکی از گناهان بزرگ است و مستلزم قطع رحم و موجب اشتهار به غدر و بی وفائی، تو مرتکب چنین امر چرائی؟
عمر سعد گفت: ای فرزند اگر چنین نکنم ایالت و حکومت به من نمی رسد.
حمزه گفت: به خدا سوگند که ترک امارت و خروج از دنیا بهتر از آنست که نزد خدا روی و خون حسین در گردن تو باشد.
پسر سعد در اندیشه دور و دراز افتاده خواست که آن عزیمت را فسخ کند عاقبت حب جاه دیده بصیرت او را پوشانده در چاه افتاد و با پنج هزار سوار و پیاده روی به کربلاء نهاد...
مرحوم واعظ قزوینی در ریاض القدس می نویسد:
در روایت امالی آمده است:
و کتب لعمربن سعد علی الناس و امرهم ان یسمعوا له و یطیعوه
ابن زیاد فرمانی سخت و دست خطی محکم از برای عمر بن سعد نوشت و او را امیر بر همه سپاه خود نمود، قدغن کرد که احدی سر از اطاعت عمر سعد نپیچد که وی امیر امیران و سرکرده سران است، علم سپهسالاری را به وی سپرد...