مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه

نویسنده : سید محمد جواد ذهنی تهرانی (ره)

خبر دادن پاره ای از روایات به اینکه قاتل حضرت امام حسین (علیه السلام) عمر بن سعد ملعون می باشد

در کتاب کافی از حضرت باقر (علیه السلام) روایت شده که فرمودند:
جدم (صلی الله علیه و آله و سلم) آن رسولی است که خداوند او را برگزیده است برای تعلیم کردن غیب خود را به او.
و در خرائج راوندی از حضرت ثامن الحجج (علیه السلام) روایت شده که آن جناب فرمودند:
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در نزد پروردگار برگزیده شده است و ما اهل بیت اوئیم که فرمود ما را از آنچه علم گذشته است و آنچه آینه می باشد تا روز قیامت.
علی بن ابراهیم در تفسیر آیه شریفه: عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احد الا من ارتضی من رسول(57) می فرماید:
علی بن ابیطالب (علیه السلام) از رسول است
و در حدیثی جناب امیرالمومنین (علیه السلام) خود فرمود: منم مرتضی و منم از رسول.
و موافق این آیه شریفه و این گونه از احادیث روایات بسیاری وارد شده که مضمون جملگی آن است که آنچه خداوند خواسته است از علم غیب خود به حضرت رسول و آل طاهرینش صلوات الله علیهم اجمعین تعلیم فرموده است و لذا در زیارت جامعه می فرماید: و ارتضاکم لغیبه
یعنی خداوند برگزیده است شما اهل بیت را از برای غیب خود و از روایاتی که بر این معنا دلالت دارند خبری است در کتاب مجالس صدوق از اصبغ بن نباته، وی می گوید:
حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) در بین خطبه ای فرمودند:
سلونی قبل ان تفقدونی فوالله لا تسئلونی عن شی ء مضی ولا عن شی ء یکون الا تبأتکم به.
یعنی سوال کنید از من پیش از آنکه من از میان شما بروم، پس به خداوند قسم که سوال نخواهید کرد از آنچه گذشته است و نه از آنچه آینده است مگر آنکه خبر می دهم شما را به آنچیز.
پس سعد بن وقاص از جای خود برخواست و عرض کرد که یا امیرالمومنین.
اما بعد: ای حسین شنیده ام که به نزدیکی کربلاء منزل ساختی، امروز یزید به من نامه نوشته است و فرموده که پهلو بر جامه خواب ننهم و طعام لذیذ نخورم تا آن وقت که تو را به خدای تعالی رسانم مگر که به حکم او راضی شوی و بیعت کنی والسلام.
چون نامه به حسین بن علی سلام الله علیهما رسید و مطالعه کرد از دست بیانداخت و گفت: هرگز فلاح نیابند قومی که سخط خدای تعالی را بر رضای مخلوق اختیار کنند.
رسول عبیدالله جواب نامه خواست.
امام حسین فرمود: هیچ جواب نیست وقد حقت علیه کلمة العذاب.
عبیدالله بی جواب نامه بازگشت و آن چه شنیده بود عبیدالله را باز گفت.
عبیدالله در خشم شد اصحاب و اتباع خویش را بخواند و ایشان را گفت به همه حال حسین بن علی را می باید کشت، کیست از شما که قبول این خدمت کند و او را بکشد و در مقابل هر شهر و ولایت که بخواهد بدو بدهم؟
هیچ کس جواب نداد و هم در آن روز عبیدالله عمر سعد را مثالی نوشت و شهر ری و مضافات آن را بدو داد و او را فرمود که بدانجا شود و دفع دیالمه میکن.
عمر سعد مثال بستد و خواست که بدان جانب روان شود.
ابن زیاد او را گفت: ای عمر دیدی که کسی به جنگ حسین بن علی رغبت نکرد مصلحت آن است که این مهم را تو ساخته کنی و به جنگ حسین روی و بعد از آنکه دل ما را از جانب او فارغ نمودی روی به ایالت شهر ری نهی.
عمر بر خود لرزید و گفت: ای امیر اگر مرا از جنگ حسین بن علی معاف داری احسانی بزرگ باشد.
پسر زیاد گفت: تو را از این کار معاف داشتم به شرط آنکه مثال ولایت ری باز دهی و در خانه نشینی زیرا که ولایت ری خاص کسی است که کار حسین بن علی را کفایت کند.
عمر گفت: امروز مرا مهلت ده تا در این کار بیندیشم.
گفت: چنین باشد.
عمر به خانه آمد و با دوستان و متصلان خویش در این کار مشاورت کرد، هیچ کس مصلحت نمی دید که او کشتن حسین را قبول کند، همگان او را بترسانیدند.
حمزة بن المغیره که برادر خواهر او بود روی بدو آورد و گفت: زینهار که جنگ حسین و کشتن او را قبول نکنی که خویش را در گناهی بزرگ اندازی والله اگر تو را در دنیا هیچ چیز نباشد بهتر از آن است که بدان جهان روی و خون حسین بن علی علیهما السلام را در گردن داشته باشی.
عمر خاموش بود، اما به هیچ نوع دل از ولایت ری بر نمی توانست گرفت، دیگر روز بامداد بنزدیک ابن زیاد آمد، عبیدالله از او پرسید از او پرسید که ای عمر چه اندیشه کردی؟
گفت: ای امیر تو انعامی فرمودی پیش از آنکه مبحث حسین بن علی در میان آید مردمان مرا تهنیت گفتند اگر امروز مثال از من باز ستانی خجل شوم لطف کن و مرا به قتال حسین بن علی مفرمای و آن ولایت بر من مقرر دار، امروز در کوفه جماعتی هستند از اشراف چون اسماء بن خارجه و محمد بن اشعث و کثیر بن شهاب و غیره، بهر یک از ایشان که این خدمت فرمائی منتها پذیرند و خاطر امیر را از این دغدغه فارغ گردانند، از راه کرم و احسان مرا از کشتن حسین بن علی ابیطالب معاف دار.
پسر زیاد گفت: معارف کوفه را بر من می شماری، من خود ایشان را می بینم اگر دل مرا از کار حسین فارغ کنی دوست عزیز باشی والا مثال وی باز ده و در خانه بنشین تا تو را به اکراه و تکلیف بر هیچ گاه ندارم عمر خاموش شد و خشم پسر زیاد زیادت گشت او را گفت اگر نروی و با حسین بن علی جنگ نکنی و فرمان من........................................................................................................................................................................................................................................................................................................... حضرت در جواب می فرمودند: والله انهم لیسوا سفهاء ولکنهم اناس علماء یعنی به خدا قسم که ایشان نادان نبوده بلکه جماعتی عالم و دانا هستند.

حدیث دیر راهب و میزان عذاب عمر بن سعد ملعون در آخرت

مرحوم عبدالخالق یزدی در کتاب بیت الاحزان از بحار مرحوم مجلسی روایت ذیل را این طور نقل می کند:
چون ابن زیاد قوم خود را برای جنگ و جدال با فرزند پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جمع کرد و ایشان هفتاد هزار سوار بودند قال: ایهاالناس من منکم یتولی قتل الحسین وله ولایةای بلد شاء
یعنی: ای گروه کیست از شما که سر کرده این لشگر شود برای کشتن حسین تا او را در عوض حکومت هر شهری که بخواهد عطاء کنم؟
هیچکس جواب آن ناکس را نداد، پس عمر بن سعد علیهما اللعنة را طلبید و به او گفت: ای عمر دوست می دارم که تو سرکرده این لشگر شوی از برای کشتن حسین.
عمر در جواب گفت: ای امیر التماس من آنست که مرا از این خدمت معاف داری.
او گفت معاف داشتم، لکن رد کن به ما آن نامه ای را که از جهت ایالت ملک ری برای تو نوشته ایم پس عمر بن سعد حرامزاده گفت امشب مرا مهلت ده تا در این باب اندیشه کنم، پس او را مهلت داد پس عمر روانه منزل خود شد و از اقوام و برادران و معتمدین و اصحاب خود مشورت نمود هیچیک صلاح او را ندانستند و در نزد عمر سعد مردی از اهل خیر و صلاح بود که کامل نام داشت و از دوستان پدر عمر بود و چنانکه اسمش کامل بود خودش نیز مرد عاقل و کاملی بود، پس آن مرد گفت: ای عمر چه می شود تو را که امشب آرام نمی گیری و در حرکت و اضطرابی، مگر عزم شغل و عمل تازه ای داری؟
عمر در جواب گفت: سرکردگی این لشگر را اختیار کرده ام از برای جنگ با حسین بن علی علیهما السلام، و انما قتله عندی کاکلة آکل او شربة ماء به تحقیق کشتن او در نزد من مثل آسانی خوردن یک لقمه یا آشامیدن یک جرعه آب می باشد و هرگاه او را به قتل رسانیدم بزرگی و ریاست خواهم کرد در ملک ری.
کامل در جواب او فرمود: وای بر تو ای عمر بن سعد، اراده داری که جناب حسین پسر دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را به قتل رسانی؟! اف لک ولدینک یا عمر یعنی اف بر تو باد و بر دین تو باد ای عمر مگر پست شمرده ای حق را و باطل دانسته ای هدایت را اما تعلم الی حرب من تخرج و لمن تقاتل ای عمر، آیا می دانی که به سوی حرب و جنگ چه کسی بیرون می روی و با که بنای مقاتله و جدال داری، انالله و انا الیه راجعون.
پس کامل فرمود: ای عمر والله که همه دنیا و آنچه در آن است را اگر به من دهند برای کشتن یک نفر از امت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) قبول نخواهم کرد، پس چگونه تو اراده داری به قتل رسانی جناب حسین فرزند دختر رسولخدا را و ما الذی تقول عند رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) اذا وردت علیه و قد قتلت ولده و قرة عینه و ثمرة فؤآده وای بر تو ای عمر بن سعد چه جواب می گوئی در نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هرگاه در فردای قیامت بر او وارد شوی در حالتی که کشته باشی تو فرزند و نور چشم و میوه دل او را.
ای عمر او در زمان ما به منزله جدش می باشد که در زمان خود بود و اطاعت و فرمان برداری از وی بر ما واجبست مثل اطاعت پدرش امیرالمومنین (علیه السلام).
ای عمر واقع شده ای در میان بهشت و دوزخ، پس اختیار کن از برای خود آنچه را که صلاح و نجات خود را در آن می دانی.
ای عمر والله من شهادت می دهم که اگر با او مجادله نمائی و به قتلش رسانی یا......................................................................................
از آن طرف عمر سعد نیز به سوی سراپرده خود شد، اسباب و اسلحه حرب خود را خواست، آلات و ادوات خود را آراست، اسبهای متفرقه خود را جمع آوری کرد و یراق گیری نمود وارد کاخ خود شد در همین هنگام دربان از در وارد شد گفت: یابن سعد گروهی درب سرا اجتماع کرده و اذن دخول می خواهند و می گویند ما اولاد مهاجرین و انصار هستیم.
عمر سعد بر مسند نشست و گفت: بگو داخل شوند.
پس از صدور اذن گروهی گریان و مضطرب داخل شدند، عمر سعد پرسید ای برادران چه شده که اینطور مضطرب بوده و زاری می نمائید، مگر کسی به شما تعدی و ظلم کرده؟
گفتند: نه، اضطراب و گریه ما برای آن است که شنیده ایم تو کمر قتل امام حسین را بر میان بسته و اراده جنگ او داری و ابوک سادس الاسلام پدرت سعد وقاص ششمین مرد اسلام بود و در خدمت حضرت رسول مختار کمر خدمت بسته بود و سینه خویش را هدف تیر بلا کرده بود و آنقدر حمایت از آن سرور نمود و در ترویج اسلام کوشید تا چشم از این عالم پوشیده و ذکر خیر او در روزگار باقی مانده و ما شنیده ایم تو بواسطه ملک ری اراده کشتن پسر پیغمبر خدا کرده و می خواهی پسر مرتضی علی (علیه السلام) را به قتل رسانی، ای عمر:
فرد
چه کار آیدت ری به این ناخوشی - که فرزند زهرای اطهر کشی
امروز چشم عالمی به جمال تنها یادگار پیغمبر و یکتا زاده زهراء روشن می باشد و امیر تمام عالمیان فقط او است و با این وصف تو چگونه راضی شده ای به این عمل ناجوانمردانه و فعل قبیح و شنیع اقدام کنی، بیا خود را از این کار بازدار و امید عالمی را قطع منما و این ننگ را در این دودمان تا قیام قیامت باقی مگذار.
عمر گفت: لست افعل ذلک (این کار را نخواهم کرد)
نالان و گریان نباشید، من ادعاء می کنم عاقل هستم، کی این کار را خواهم کرد، حمایت من هم در اسلام کمتر از پدرم سعد نبوده و نیست، شجاعت و دلیری من بر احدی مخفی نبوده و نخواهد بود، در جنگ ها احدی پشت مرا ندیده و شکست مرا کسی نشنیده.
مهاجرین و انصار گفتند: هر چه می گوئی راست است ولی این را به ما بگو بدانیم آیا با فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جنگ خواهی کر یا نه، و به حرب پسر علی مرتضی مصممی یا خیر؟
شعر
ای عمر:
به روی کسی تیغ خواهی کشید - که شیر از زبان پیمبر مکید
به جد حسین دین همی پروری - به خون حسین ملک ری می خری
از این گونه سخنان و مقالات بسیار گفتند و اشگ ریختند.
عمر سر بزیر انداخته بود و پیوسته در فکر خیال کشتن امام (علیه السلام) و یا گذشتن از ملک ری بود، بعد از ساعتی سر بلند کرد و گفت:
حقیقت آن است که از یاران جانی و برادران ایمانی نمی توان نصیحت و پند را قبول نکرد، به چشم سخن شما را قبول کردم.
مولف گوید:
البته عمر بن سعد ملعون برای تسلی دادن و آرام نمودن مهاجرین و انصار تظاهر به قبول نمود ولی در باطن بر تصمیم شومی که گرفته بود باقی بود و همچون بر تحقیق دادن و انفاذ آن در خارج اصرار می ورزید.
ناگفته نماند کیفیت پذیرفتن قتل حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) از طرف عمر بن سعد مخذول باین نحو که نقل شده برخلاف مشهور بوده و حضرات ارباب مقاتل آن را به طرز دیگر و به گونه ای مغایر با آن تقریر کرده اند که در ذیل به شرح خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ست و پدرت همیشه خائف بود که او قاتل این بزرگوار بوده باشد.
پس کامل فرمود: ای عمر تو را نصیحت می کنم و دور می گردانم از این خیال که در نظر داری.
ای عمر بپرهیز که بیرون روی از برای جنگ کردن با این بزرگوار که اگر بروی نصف عذاب اهل جهنم از برای تو خواهد بود.
راوی گفت: خبر نصیحت کردن کامل عمر سعد لعنه الله بگوش ابن زیاد تبه کار رسید، پس کامل را طلبید و زبان او را برید، پس آن مظلوم یک روز یا نصف روز زنده بود و سپس روح شریفش به آشیانه قدس پروانه کرد رحمة الله علیه.
و از اخباری که در این مورد وارد شده و خبر داده است به اینکه عمر بن سعد ملعون قاتل حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) می باشد خبری است در کتاب منتخب و تبر مذاب، خبر اینستکه: روزی اعلی حضرت علوی (سلام الله علیه) با عمر بن سعد ملعون مواجه شدند، عمر در عنفوان جوانی بود حضرت به او فرمودند:
یابن سعد کیف تکون اذا قمت مقاما تخیر فیه بین الجنة و النار فتختار لنفسک النار (چه خواهی کرد روزی را که بایستی به مقامی که مخیر شوی میان بهشت و دوزخ کدامیک را اختیار خواهی کرد.)
مولف گوید:
این روایت اشاره دارد به همان وقتی که عبیدالله بن زیاد مخذول عمر بن سعد پلید را مخیر می نماید بین کشتن حضرت ابی عبدالله (علیه السلام) و بین استعفاء دادن از حکومت ری...

مجلس آراستن ابن زیاد و پیشنهاد نمودن قتل امام حسین (علیه السلام) را با سران خود

چون خبر به ابن زیاد ملعون رسید که اردوی کیوان شکوه حضرت امام حسین (علیه السلام) به نزدیک کوفه رسیده و عنقریب به شهر وارد می شود در قهر و غضب رفت بارگاه خود را آراست سران سپاه و سرداران لشگر را طلبید و جملگی را به بارگاه فرا خواند و به روایت طریحی در منتخب در حضور همه این عبارت را ایراد کرد: من یأتینی برأس الحسین فله الجایزة العظمی و اعطیه ولایة الری سبع سنین (هر کس سر حسین را برای من آورد جایزه بزرگی به او داده و علاوه بر آن منشور حکومت هفت ساله ری را به وی خواهم داد.)
از میان تمام آن اشرار و گرگان درنده قام الیه عمر بن سعد، پسر سعد یعنی عمر ستم پیشه به پای خاست و گفت:
ای امیر من برای این کار سزاوارم:
نه کار کس این کار، کار من است - دل شیر جنگی شکار من است
شوم بر فرازم به گردون سنین - بیارم برت رأس پاک حسین
ولی ایهاالامیر یک ماه مرا لااقل مهلت بده تا اسباب حرب به آن طوری که دلخواه است فراهم کنم.
ابن زیاد گفت: اگر تو یک ماه جنگ را تاخیر بیاندازی دشمن نیز در این فرصت تهیه و تدارک خود را خواهد دید و با آمادگی و ساز و برگ فراهم شده ای به مقابله خواهد پرداخت لذا نباید دشمن را فرصت داد و اساسا کار جنگ باید مثل رعد و برق باشد.
فرد
اگر ملک ری خواهی و جاه و آب - هم اکنون برو پای در نه رکاب
ابن سعد گفت: امیر پس یک امشب را به من مهلت بده.
ابن زیاد نابکار خوشنود شد و گفت: عیب ندارد و از جا برخاست و مجلس بر هم خورد و همه حضار رو به آشیانه خود نهادند ولی دلها از برای این کار پریشان و مضطرب بود که چطور پسر سعد ستم پیشه محاربه با پسر پیغمبر را اختیار نمود.
دشمن او را یاری کنی برای کشتنش در دنیا نخواهی ماند مگر اندکی.
عمر در جواب او گفت: افبالموت تخوفنی یعنی ای کامل آیا به مرگ و کشته شدن مرا می ترسانی و بدرستی که چون من از کشته شدن او فارغ شوم امیر و رئیس خواهم بود بر هفتاد هزار سوار و صاحب اختیار خواهم بود در ملک ری.
پس کامل علیه الرحمه فرمود: ای عمر گوش ده تا از برای تو حدیث صحیحی نقل کنم که اگر به آن گوش دهی امیدوارم نجات تو در آن بوده باشد.
عمر بد سیرت گفت: آن چه حدیث است؟
کامل فرمود: بدانکه من با پدرت به سفر شام می رفتیم، پس شتر من از قافله جدا شده و راه را گم کردم و در بیابانها سرگردان و تشنه می گردیدم که ناگاه به دیر راهبی رسیدم، پس به جانب آن روانه شدم و از حیوان خود پیاده شدم و به در آن دیر خود را رساندم به امید آنکه شاید آبی بیاشامم که دیدم راهبی سر از دیر بیرون کرده بر من مشرف شد و گفت چه می خواهی؟
من گفتم: تشنه ام.
راهب گفت: توئی از امت آن پیغمبری که به قتل می رسانند بعضی از آن امت بعضی دیگر را مثل سگ ها به جهت دوستی دنیا؟
من در جواب او گفتم: من از امت مرحومه پیغمبر آخرالزمان (صلی الله علیه و آله و سلم) می باشم.
راهب گفت: وای بر شما در روز قیامت زیرا که شما شریرترین همه امت ها هستید زیرا تعدی و ظلم کردید بر عترت پیغمبر خود و ایشان را کشتید و از منزل های خود آواره کردید و بدرستی که من در کتابهای خود یافته ام که شما پسر دختر پیغمبر خود را می کشید و زنان او را اسیر می کنید و اموالش را به غارت می برید.
من گفتم: ای راهب آیا، چنین عمل های قبیح بجا می آوریم؟!
گفت: بلی و بدانید که چون این عمل شنیع از شما صادر شود همه آسمان ها و زمین ها و دریاها و کوهها و صحراها و بیابانها و حیوانات صحراها و پرنده در هواها صداهای خود را بلند کنند به لعنت کردن بر قاتل او پس در دنیا کسی باقی نمی ماند از قاتل او مگر زمان قلیلی، پس ظاهر می شود مردی که طلب کند خون او را پس باقی نخواهد گذاشت احدی را که شریک شده باشد در خون او مگر آنکه به قتل می رساند او را و هر یک که کشته شوند روح او تعجیل کند به سوی آتش جهنم.
پس راهب به من گفت: تو را با قاتل آن فرزند طیب طاهر خویش می بینم، به خدا قسم اگر من زمان او را دریابم جانم را فدایش خواهم نمود و سینه خود را سپر بلا برایش می کنم تا تیرهای بلا بر جان من وارد شود و بر بدن لطیف او واقع نگردد.
پس گفتم: ای راهب من پناه می برم به خداوند که از جمله کشندگان پسر دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده باشم.
راهب گفت: اگر تو قاتل او نیستی مردی از اقوام قاتلش می باشی و از برای آن ملعون مهیا است نصف عذاب اهل جهنم و بدرستی که عذاب او سخت تر و شدیدتر است از عذاب فرعون و هامان، پس آن راهب در را بر روی من بست و داخل دیر خود رفته و مشغول عبادت پروردگار شد و راضی نشد که مرا آب دهد، پس من از آب دادن آن راهب مایوس شدم و حیوان خود را سوار شده ملحق به اصحاب خود شدم، پس سعد، پدرت به من گفت که ای کامل کجا بودی و چرا دیر کردی و از ما تخلف ورزیده و جدا شدی؟
من حکایت دیر راهب و آن چه در میان من و او گذشته بود را برای پدرت نقل کردم.
پدرت گفت: مرا هم پیش از تو باین دیر راهب عبور افتاده است و همین راهب به پدرت خبر داده بوده است که اوست آن مرد که قاتل فرزند دختر رسول آن می پردازیم.