مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه

نویسنده : سید محمد جواد ذهنی تهرانی (ره)

رسیدن موکب همایونی به منزل قطقطانیه و برداشتن امام (علیه السلام) بیعت خود را از صحابه

ملا حسین کاشفی در روضة الشهداء می نویسد:
پس از آنکه موکب همایونی از منزل ثعلبیه کوچ کردند به موضعی به نام قطقطانیه رسیدند در آن منزل امام (علیه السلام) خطاب به لشگر خود نمود و فرمود:
ای مردمان بیعت از شما برداشته به هر کجا که خواهید بروید زیرا کوفیان با ما بی وفائی کرده و مسلم بن عقیل را به قتل آوردند، بر شما حرجی نیست هر که خواهد باز گردد.
جمعی که در راه وفا ثبات قدمی نداشتند ملازمت آن حضرت را گذاشتند و امام حسین (علیه السلام) ماند با فرزندان و برادران و خویشان و جمعی اندک از محبان
امام باز فرمود: ای دوستان خویشان را از من و مرا از ایشان گریز نیست اما شما را اجازت است عنان بگردانید و حالا که مجال است بهر طرف که خواهید متوجه شوید.
آن وفاداران حق گذار و هواخواهان اهل بیت سید مختار علیه صلوات الملک الجبار زبان اخلاص گشوده و اظهار صدق نیت و خلوص نموده گفتند: یابن رسول الله هزار جان ما فدای خاک پای تو باد که تو سپهر ولایت را ماهی و مسند امامت را شاه هر که امروز روی از تو بگرداند فردا بکدام دیده در روی تو بنگرد.
ای قبله هر که مقبل آمد رویت - روی همه مقبلان عالم سویت
امروز کسی کز تو بگرداند روی - فردا به کدام دیده بیند رویت
یابن رسول الله ما به چه حجت دست اعتصام از دامن ولای تو باز داریم و از ملک خدمت و ملازمت تو که سبب پادشاهی جاوید است روی به کدام مملکت آریم، بلکه ما ملک آنرا دانیم که سلطانش توئی و جان را از آن دوست داریم که جانانش توئی.
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی - خوشا جانی که جانانش تو باشی
خوشا روئی که در روی تو باشد - خوشا چشمی که انسانش تو باشی
به درد دل بسر بردیم عمری - ببوی آن که درمانش تو باشی
ای ریحان روضه رسالت و ای یاسمن گلشن جلالت ما را از بوستان وصال خود به خارستان فراق حواله مکن که اگر همه عالم پر گل و گلزار است با خارستان عشق جمالت آنها همه در نظر ما خار است.
تا خار غم عشقت در دامن - کوته نظری باشد رفتن به گلستانها
گر در طلبت ما را رنجی برسد غم نیست - چون عشق حَرَم باشد سهل است بیابانها
یابن رسول الله ما به حقیقت تو را شناخته ایم و لوای هواداری تو بر سر میدان مخالصت افراخته و مرکب حق شناسی در مضمار متابعت تو تاخته ایم و رسم بی وفائی و پیمان شکنی که در مذهب فتوت و آئین مروت روا نیست بر انداخته، اگر تو آستین ملال بر ما افشانی یا دامن صحبت از ما در چینی ما دست از دامن تو باز نداریم و اگر از در برانی از دیوار در آئیم.
گر تو صد بار دامن افشانی - نگذاریم دامن تو ز دست
بعد از آن که حق تعالی نعمت تو دریافته باشیم طریق شکرگذاری و وظیفه سپاس داری اقتضای آن می کند که تا زنده باشیم چنین نعمتی را از دست ندهیم و به وعده و بالشکر تدوم النعم سر ارادت بر خط انقیاد و اطاعت نهیم.
دامن دولت جاوید و گریبان امید - حیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند
موالیان در اثنای این سخنان گریه می کردند و امام حسین نیز می گریست و ایشان را دعای خیر می گفت.

سخت گرفتن حر بن یزید ریاحی کار را بر امام (علیه السلام) و تعقیب نمودنش اردوی حضرت و رها نکردنش ایشان را

محمد بن احمد مستوفی هروی در ترجمه تاریخ اعثم کوفی واقعه مواجه شدن حر بن یزید ریاحی با اردوی کیوان شکوه حضرت را این طور می نگارد:
در اثناء راه حضرت امام (علیه السلام) لشگری را دید که روی بدو دارند، چون نزدیک رسیدند هزار سوار بودند با سلاح تمام و عده مالا کلام(53) آن حضرت کس فرستاد که سردار شما کیست؟
گفتند: حر بن یزید ریاحی.
حضرت او را نزدیک طلبید و فرمود: ای حر به مدد ما آمده ای یا اراده جنگ داری؟
حر گفت: عبیدالله بن زیاد مرا به جنگ شما فرستاده است.
حضرت چون این سخن از حر شنید فرمود: لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.
چون وقت نماز پیشین (نماز ظهر) رسید حضرت به حجاج بن مسروق فرمود: بانگ نماز بگوی و قامت بکن تا نماز گذاریم، چون حجاج بانگ نماز گفت، امام حسین (علیه السلام) آواز داد ای حر تو آنجا با اصحاب خود نماز می گذاری و من اینجا با اصحاب خویش یا اقتداء به ما می کنی؟
حر گفت: اقتداء به شما می کنم.
حجاج قامت گفت، امام حسین (علیه السلام) بر هر دو لشگر امامت کرد و نماز گذارد، چون از نماز فارغ شد برخاست و تکیه بر شمشیر کرد و بعد از حمد و ثنای باری تعالی و درود بر محمد مصطفی گفت:
ای مردمان از جهت عذر خواستن از شما بر پای نخواسته ام و روی بدین شهر نیاورده ام و عزیمت این طرف نکرده ام تا آنوقت که نامه هایتان به من رسید مشتمل بر استدعاء و استحضار رسولان شما که جمعی کثیر بودند از اعیان و معارف فلان و فلان مصحوب مکتوب اهالی کوفه به نزد من آمدند و گفتند که در آمدن به کوفه تعجیل باید که ما را امامی نیست که در نماز به او اقتداء کنیم و مصالح و مهمات ما را اصلاح فرماید، چون تو حاضر آئی باشد که خدای تعالی بواسطه تو کارهای پریشان ما را منتظم گرداند، اگر شما بر آن عهد و قول ثابت قدم هستید اینک آمده ام اگر بر شما اعتماد است تا در شهر شما بیایم و اگر از آن قول بگشته اید و پشیمان شده و قدوم مرا کراهت می دارید تا باز گردم و به مکه شوم.
جمله مردمان آن سخن از حضرت شنیدند سر بزیر افکنده و خاموش بودند و هیچ کس جوابی نمی داد.
حر بفرمود تا خیمه او بزدند، درون خیمه شد و بنشست و حسین بن علی در مقابل او ایستاده بود و دیگران هم ایستاده بودند و عنان های اسبان به دست گرفته در اثنای این حال نامه از کوفه بدست حر رسید مضمون آن این بود که چون بر این مکتوب واقف شوی حسین بن علی و اصحاب او را محافظت کرده و از او دور نشو تا آنوقت که او را بنزد من آورند، آورنده نامه را فرموده ام که ملازم تو باشد و از تو جدا نشود تا آن وقت که آنچه فرموده ام به اتمام رسانی و مثال مرا به اطاعت مقرون گردانی.
چون این نامه به حر رسید اصحاب خویش را بخواند و ایشان را گفت: این مخذول مردود عبیدالله بن زیاد نامه به من نوشته و فرموده که حسین بن علی را گرفته پیش او برم و چندانکه در این کار اندیشه می کنم از خویشتن باز نمی یابم که سخنی گویم یا کاری کنم که حسین را ناخوش آید، در این کار عظیم فرو مانده ام پس مردی از اصحاب حر بنام ابو الشعثاء به رسول عبیدالله روی آورد و گفت:
مادر تو در فراقت باد به چه کار آمده ای؟
جواب داد: امام خویش را اطاعت داشته و بر بیعت خود وفاء کرده و نامه امیر خویش بنزد حر آوردم.
ابو الشعثاء گفت: به جان و سر من که در این طاعت که امام خویش را متابعت کردی در خدای تعالی عاصی شدی و خویشتن را هلاک کرده دنیا و آخرت خود را به فساد آورده ای و آتش دوزخ را برای خود مهیا داشتی، صفت امام تو این است که خدای تعالی در مصحف مجید می فرماید:
و جعلنا هم ائمة یدعون الی النار و یوم القیمه لا ینصرون.(54)
ایشان در این گفتگو بودند که وقت نماز دیگر رسید و امام حسین (علیه السلام) موذن را فرمود تا بانگ نماز و قامت بگفت و امام (علیه السلام) لشگر را امامت کرد و چون از نماز فارغ شد بر پای خاست و حمد و ثناء الهی بگفت سپس فرمود: ای مردمان ما اهل بیت پیغمبر شما هستیم، محمد رسول الله، و از این جماعت که امارت و ولایت می کنند در شهر شما در امارت و خلافت اولی تر هستیم اگر از خدای تعالی بترسید و حق ما بشناسید خدای تعالی از شما راضی باشد و اگر قدوم مرا کراهیت دارید و بدانچه در نامه ها نوشته اید و مصحوب رسولان معتبر پیغام داده وفا نمی کنید بر شما حرجی نیست و شما را تکلیفی نمی کنم، صریحا بگوئید تا باز گردم و بمکه روم.
حر بن یزید که سر خیل لشگر بود پیشتر آمد و گفت: یا ابا عبدالله دو نوبت ذکر نامه ها و رسولان بر لفظ مبارک شما رفت و من از آن خبر ندارم که نامه ها را کدام جماعت نوشته اند و رسولان کدام طائفه بوده اند.
امام حسین (علیه السلام) غلام خویش را که عقبة بن سمعان خواندندی بخواند و او را گفت: آن خورجین که نامه های ایشان در آن است را بیاور.
عقبه رفت و خورجین را بیاورد و نامه ها را بیرون کرد و پیش ایشان بر زمین نهاد و بازگشت.
معارف سواران پیش آمدند و عنوان نامه ها بدیدند و حر بن یزید نیز بدید، آن گاه گفتند:
ما از این قوم نیستیم که این نامه ها را نوشته اند، عبیدالله بن زیاد ما را فرموده که تو را پیش او بریم.
امام حسین (علیه السلام) بخندید و گفت: نه شما را این معنا میسر گردد، سپس فرمود که عورات را در کجاوه ها نشانند و فرمود: سوار شوید تا بنگرم که اینها چه خواهند کرد، بر وفق اشارت او برفتند و عیال و اطفال او را بر نشاندند و روان شدند، لشگر کوفه راه ایشان بریدند و نگذاشتند که بروند، چون ایشان مانع رفتن اهل بیت شدند، امام حسین (علیه السلام) دست به شمشیر زد و گفت:
ای پسر یزید چرا این جماعت را رها نکنی بروند، مادرت به عزایت نشیند؟
حر گفت: یابن رسول الله اگر دیگری نام مادرم بگفتی با شمشیر جواب او را دادمی اما حرمت تو و پدر تو و مادر تو بزرگ است و از آن چاره ندارم مگر آنکه تو را به نزد عبیدالله ببرم.
حسین گفت: من نیایم و از سخن تو نیندیشم، چه خواهی کرد؟
حر گفت: اگر جان من و یاران من در این کار شود سهل شمارم و لابد تو را نزد عبیدالله برم.
امام حسین (علیه السلام) فرمود: از میان لشگر خویش بیرون آی و من هم از میان اصحاب خود بیرون آیم و با یکدیگر در میدان بگردیم اگر تو مرا بکشی مراد تو و امیر تو بر آید و اگر من تو را کشتم بندگان خدای تعالی از تو باز رهند.
حر گفت: یا ابا عبدالله مرا به قتل و قتال تو امر نفرموده اند، بلکه گفته اند از تو جدا نشوم تا تو را پیش عبیدالله برم والله که من کراهت دارم که سخنی گویم یا کاری کنم که تو را خوش نیاید اما مامورم و المأمور معذور، چه کنم با این قوم بیعت کرده ام و به فرمان ایشان پیش تو آمده و می دانم که جمله خلائق را روز قیامت به شفاعت جد تو احتیاج خواهد بود و من هراسانم و می ترسم که نباید با تو جنگ کرد آنگاه چگونه امید شفاعت داشته باشم و العیاذ بالله که حرکتی کنم که رنجی بر تن بزرگوار تو رسد آنگاه خسرالدنیا و الاخره باشم و اگر تو را پیش عبیدالله ببرم به هیچ نوع در کوفه نتوانم شد جهان فراخ است جای دیگر شوم بهتر از آن باشد که روز قیامت نعوذبالله از شفاعت جدت محروم مانم تو به سعادت نه از شارع بلکه از بیراهه به جای دیگر بیرون شو، من به عبیدالله می نویسم که حسین به طرفی دیگر رفت او را در نیافتم باری تا مرا به شفاعت جد تو امید بماند و سوگند بر تو می دهم ای حسین که بر خویش رحم کرده و به کوفه نروی.
امام حسین فرمود: ای حر مگر می دانی که مرا خواهند کشت که این سخن می گوئی؟
حر گفت: آری یابن رسول الله، درین هیچ شکی نیست و شبهتی ندارم مگر به سعادت به جانب مکه باز گردی.
امام حسین (علیه السلام) یاران خویش را گفت: هیچ کس از شما به شارع اعظم که به کوفه می رود هیچ راه دیگر می داند؟
طرماح بن عدی گفت: یابن رسول الله من راه دیگر می دانم.
امام حسین (علیه السلام) او را گفت: در پیش رو و ما را قلاوزی(55) کن تا از آن راه که می دانی روان شویم.
طرماح در پیش رفت، امام حسین (علیه السلام) و اهل بیت و اصحاب در عقب او برفتند، دیگر روز طرماح ایشان را به منزل عذیب هجانات رسانید، چون آنجا فرود آمدند ناگاه دیدند که حر با لشگر خویش بدان منزل رسید، امام حسین (علیه السلام) فرمود: موجب آمدن تو در عقب ما چیست؟
حر گفت: چون از آن موضع برفتی نامه عبیدالله رسید و مرا به ضعف و بد دلی منسوب کرده و سرزنش ها نموده و ملامت ها فرموده که چرا بگذاشتی تا حسین بن علی برفت و او را پیش من نیاوردی.
امام حسین (علیه السلام) فرمود: اکنون بگذار تا به نینوی شویم.
حر گفت: نتوانم گذاشت، کار از دست من رفته است، اینک رسول عبیدالله با من است و امیر فرموده که وی ملازم من باشد هر چه گویم و کنم باز گردد و عبیدالله را باز گوید.
مردی از اصحاب امام حسین (علیه السلام) بنام زهیر بن قین بجلی گفت: یابن رسول الله بگذار با این قوم جنگ کنیم که ما را با این قوم جنگ کردن آسانتر از آن باشد که با لشگری که بعد از این آید.
آن حضرت فرمود: راست می گوئی ای زهیر ولی من به جنگ ابتداء نخواهم کرد، اگر ایشان جنگ ابتداء کنند آنگاه بدفع ایشان برخیزیم و این ساعت مصلحت آن است که به جانب کربلاء روان شویم چه آب فرات بدان موضع نزدیک است بلکه متصل به آن است اگر ایشان با ما جنگ کنند ما با ایشان جنگ کرده و از خدای تعالی مدد و معاونت خواهیم، پس آب از چشم های آن حضرت روان شد و هم در آن موضع فرود آمد و حر در مقابل او با هزار سوار منزل کرد.
امام حسین (علیه السلام) قلم و کاغذ برداشت و به جماعتی از اشراف کوفه که از ایشان توقع دوستی و متابعت می داشت نامه نوشت بر این منوال:
بسم الله الرحمن الرحیم
من حسین بن علی بن ابیطالب الی سلیمان بن صرد و مسیب بن نخبه و رفاعة بن شداد و عبدالله بن وال و جماعت مومنین.
اما بعد: دانسته اید که رسول خدا فرموده است هر کس سلطانی ستمکار بیند که حرام خدای را حلال داند و عهد حقتعالی را بشکند و سنت پیغمبر او را خلاف کند و در میان بندگان خدای تعالی به ظلم و گناه زندگانی کند و گفتار و کردار آن سلطان را نیکو داند و بر کردار او انکار نکند سزاوار باشد که خدای تعالی او را در آتش دوزخ آرد و شما را معلوم است که این جماعت حق ما را از ما بگردانیده اند و تقصیر کرده اند و روی به طاعت ابلیس آورده و حدود باری تعالی را معطل گذاشته و حلال را حرام شمرده و حرام را حلال دانسته و من به خلافت جد خویش رسول الله از دیگران اولی هستم و نامه هائی که به من نوشته و رسولانی که فرستاده و پیغام ها که داده اید همه را فراموش نکرده باشید اگر به قول خویش وفا نمی کنید و نقض عهد روا می دارید این معنی از شما غریب نباشد، با پدر و برادر و پسر عمم همین معامله را پیش بردید و خلاف ایشان کردید، مغرور آن کس است که به قول شما غره شود و به حدیث شما اعتماد کند و من نکث فانما ینکث علی نفسه و سیغنی الله علیکم والسلام.
پس این نامه را طی کرده، مهر بر نهاد و به قیس بن مسهر صیداوی داد و او را فرمود که به کوفه رود و نامه را به معارف آنجا رساند، قیس گفت: فرمان بردارم، نامه را بسته و روان شد و از آن جانب عبیدالله جمعی را بر سر راهها فرستاده بود که نیک باخبر باشند و ببینند که اگر کسی از نزد حسین بن علی می آید بگیرند و پیش او برند چون قیس نزدیک کوفه رسید از دور یکی از اصحاب عبیدالله را که به او حصین بن نمیر گفتندی بدید از او بترسید و نامه را پاره پاره کرد، حصین یاران خویش را گفت تا قیس را بگرفتند و آن نامه پاره پاره را بستدند و او را پیش ابن زیاد آوردند و حال او و پاره پاره کردن نامه را باز گفتند.
پسر زیاد از او پرسید که تو کیستی؟
گفت: من مردی از شیعیان علی بن ابی طالبم.
پسر زیاد گفت: چرا نامه را پاره پاره کردی؟
جواب داد: که از بیم تو تا تو را بر مضمون آن وقوف نیفتد.
گفت: این نامه را کدام کس نوشته بود؟
جواب داد: امام حسین (علیه السلام).
پرسید: به کدام جماعت نوشته بود؟
گفت: به قومی از اهل کوفه که من ایشان را نمی شناسم.
پسر زیاد در خشم شد و سوگند یاد کرد که تا نگوئی که این نامه را به کدام قوم نوشته بود از نزد من غائب نتوانی شد والا بر سر منبر می روی و علی و حسن و حسین را دشنام می گوئی، از این دو کار یکی را بباید کرد تا از دست من خلاصی یابی والا تو را پاره پاره می کنم.
قیس گفت: من آن جماعت را که حسین بدیشان نامه نوشته بود نمی شناسم چگونه تقریر کنم؟ اما لعن سهل است چنانکه می فرمائی بر منبر می روم و بر ایشان آنچه فرمائی بگویم.
پسر زیاد گفت: او را به مسجد جامع برید تا در حضور خلائق علی و فرزندان او را لعن کند و ناسزا گوید چنانچه مردمان بشنوند.
قیس را به مسجد آوردند و بنشاندند تا مردمان جمع شدند، چون مسجد از مردم پر شد، قیس برخاست و بر منبر شد و خطبه نیکو بگفت و بر مصطفی درود فرستاد و اهل بیت نبوت را ثناها گفت و بر امیرالمومنین علی و حسنین صلوات فرستاد و جمله اهل بیت ایشان را به انواع ستایش ها بستود و بر عبیدالله و پدر او زیاد لعنت کرد و همچنین بنی امیه را لعنت کرد بعد از آن از حال امام حسین شرح داد و او را مدح ها گفت و بعضی از مآثر و مناقب او بر زبان راند و مردم را به بیعت او خواند و بر متابعت او تحریص داد.
این حال پیش عبیدالله باز گفتند، بفرمود تا او را بیاوردند و بر بام قصر بردند و از آنجا سرنگون انداختند تا اعضای او خورد و درهم شکست و به درجه شهادت رسید و به رحمت الهی واصل گردید رحمةالله علیه چون این خبر به امام حسین رسید فرمود: انالله و انا الیه راجعون و سخت بگریست و گفت: خدای رحمت کند قیس را که آنچه بر او بود به جای آورد، خدا او را جزای نیکو دهد.
پس مردی از اصحاب امام حسین (علیه السلام) که نام او هلال بن نافع بود گفت: یابن رسول الله جد تو محمد مصطفی نتوانست جمله خلائق را دوست خویش گرداند، بعضی از مردمان او را دوستدار و مخلص بودند و بعضی منافقان بودند و به زبان دوستی ظاهر می کردند و برخی عداوت او در دل نگاه می داشتند و حال پدر تو علی بن ابیطالب همچنین بود، جماعتی او را یاری می دادند و طریق موافقت و مرافقت مرعی می داشتند و برخی در متابعت او مبالغت داشتند و هر کس که تو را خلاف کند و نقض عهد روا دارد مکافات او باز خواهد دید و خدای تعالی تو را از او بی نیاز کند، تو بهر طرف که از مشرف و مغرب می روی ما در خدمت توایم و از تو جدا نخواهیم شد و به تقدیر ربانی راضی خواهیم بود و دوست ما آن کس باشد که تو را دوست دارد و دشمن ما آن کس است که تو را دشمن دارد.
امام حسین (علیه السلام) او را دعای خیر گفت، پس فرزندان و برادران و اهل بیت خویش را بخواند و همه را پیش خویش بنشاند و در روی ایشان نگریست و بگریست، پس گفت:
بار خدایا، ما عترت پیغمبر توایم، ما را از خانه خود بیرون کردند، و از حرم جد ما، ما را جدا نمودند، و بنی امیه از ظلم و جفاء و قتل و اسر ما را هیچ کوتاهی نمی کنند، بار خدایا داد ما از ظالمان بستان، پس فرمود: کوچ باید کرد و به جانب کربلاء روان شد و بر حسب اشارت او از آن منزل روز چهارشنبه رفتند و روز پنجشنبه دوم محرم الحرام سنه احدی و ستین (61) بود که به کربلاء فرود آمدند، امام حسین (علیه السلام) از اصحاب خویش پرسید: این است کربلاء؟
گفتند: آری.
امام حسین (علیه السلام) فرمود: بلی هم زمین کرب است و هم بلا که جای کشتن ما و محطّ رجال و مناخ شتران ما این زمین خواهد بود و خون های ما بر این خاک ریخته خواهد شد، پس بارها بر یک طرف از آب فرات نهادند و خیمه ها بر پا کردند و برادران و پسران عم او هر یک به جهت خود خیمه بزدند چنانچه خیام اصحاب و موالی آن حضرت اطراف خیمه امام حسین (علیه السلام) بود، چون در خیمه ها بیاسودند امام حسین (علیه السلام) شمشیر خویش اصلاح می فرمود و مولی ابوذر غفاری در خدمت آن سرور اخیار بود، آن حضرت با خویش در تفکر بود و این اشعار را می خواند:
یا دهر اف لک من خلیل - کم لک بالاشراق و الاصیل
من طالب و صاحب قتیل - ما اقرب الوعد من الرحیل
و کل حی سالک السبیل - و انما الامر الی الجلیل
خواهران آن حضرت زینب و ام کلثوم آواز آن سرور را شنیده و گفتند: ای برادر این سخن،(56) سخن کیست که یقین دانسته است او را خواهند کشت؟
حضرت فرمودند: ای خواهر، لو ترک القطا لنام.
زینب گفت: ای کاشکی مرده بودمی تا این روز را ندیده بودمی، وفات جد خویش محمد مصطفی دیدم و وفات پدر خویش علی مرتضی مشاهده کردم و وفات مادر پاکیزه خود فاطمه زهراء را دیدم و به فراق او مبتلا بودم و محنت وفات برادر خویش حسن مجتبی بکشیدم و حال برادرم حسین که در جهان او را دارم مرا چنین سخنی می گوید و خبر وفات خویش می دهد، هلاک از من بر آمد وای بر این جان درمانده به چنگال بلا و مشقت، این نوع سخن ها می گفت و می گریست و سایر اهل بیت به مرافقت او می گریستند.
ام کلثوم می گفت: وا محمدا، وا علیا بعدک یا ابا عبدالله.
امام حسین (علیه السلام) ایشان را دل داری می داد و می فرمود: صبر کن ای خواهر و به قضاء خدای تعالی راضی باش که هیچ آفریده ای را در زمین و آسمان حیات ابد نداده و نخواهد داد، همه فانی شوند کل شی ء هالک الا وجهه خدای تعالی همه را به کمال قدرت بیافرید و به مشیت و اراده خود نیست خواهد کرد، ای خواهر جد و پدر و مادر و برادر از من بهتر و عزیزتر بودند همچنان طعم مرگ چشیدند و زیر خاک شدند، جمله عالمیان که از وفات محمد مصطفی براندیشند مرگ بر دل ایشان خوش شود، پس فرمود: ای خواهران، ام کلثوم و ای زینب و ای فاطمه چون مرا بکشند زینهار زینهار تا جامه پاره نکنید و روی نخراشید و سخنی که نباید گفت مگوئید که در آن رضای خدای تعالی نباشد.
در اثنای این حال حر آمد و در برابر خیمه های آن حضرت منزل ساخت و چیزی نوشت به عبیدالله بن زیاد و از فرود آمدن حسین به حوالی کربلاء او را خبر داد.
عبیدالله نامه نوشت به امام حسین بر این منوال:
خبر ده مرا که چند عدد مو در سر و ریش من است، پس آن معدن علوم ربانی در جوابش فرمود:
والله سوال کردی از من راجع به مسئله ای که خبر داده بود مرا خلیل من رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اینکه تو این مسئله را از من سوال خواهی کرد و نیست در سر و ریش تو موئی مگر آنکه بر اصل و بیخ آن شیطانی نشسته است و بدرستی که در خانه تو سگ بچه ای هست که قاتل فرزندم حسین می باشد و در آن زمان عمر بن سعد لعنهما الله آن قدر کوچک بود که در بین دو دست پدرش حرکت می کرد و بعد از آن، آن سگ بچه بزرگ تر شد و سگی از سگهای روزگار گردید.
و در حدیث دیگر است که عمر بن سعد لعنه الله علیهما به خدمت جناب امیرالمومنین (علیه السلام) مشرف شد پس آن گنجینه علوم الهی به آن معدن شقاوت و جناثت فرمود:
چگونه خواهد بود حال تو ای عمر آن وقتی که واقع شوی در مقامی که متحیر شوی در میانه بهشت و دوزخ پس اختیار کنی از برای خود آتش را.
آن ملعون خسرالدنیا و الاخره عرض کرد که معاذالله اینکه چنین عملی واقع شود.
آن صادق مصدق فرمود: بلاشک این کار واقع خواهد شد.
و از ابن مسعود روایت شده است که روزی با جمعی در خدمت جناب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در مسجد نشسته بودیم که ناگاه جمعی از قریش بر ما وارد شدند و از جمله ایشان عمر بن سعد لعنهما الله بود، پس به مجرد اینکه نظر آن حضرت به آن بد عاقبت افتاد رنگ مقدسش تغییر کرد و احوال شریفش دگرگون شد.
ابن مسعود می گوید: من عرض کردم: چه شد شما را که چنین متغیر شدید؟
آن حضرت فرمود: ما اهل بیتی هستیم که اختیار فرموده است خداوند برای ما آخرت را بر دنیا و انی ذکرت ما یلقی اهل بیتی من بعدی من قتل و ضرب و شتم و سب و تطرید و تشرید و ان اهل بیتی یطردون و یشردون و یقتلون و ان اول راس یحمل علی رمح فی الاسلام راس ولدی الحسین، اخبرنی بذلک اخی جبرئیل عن الرب الجلیل.
یعنی ای اصحاب من سبب متغیر شدن احوال این بود که به خاطر آوردم آن مصائبی را که وارد می شود بر اهل بیت من بعد از من از کشته شدن و ضربت بر ایشان زدن و ناسزا به ایشان گفتن و لعن بر ایشان نمودن و ایشان را از حق خود منع کردن و از خانه و ماوای خود در بدر کردن و بدرستی که اهل بیت من منع کرده خواهند شد و رانده و کشته خواهند گشت و اولین سری که در اسلام بر نیزه شود سر فرزندم حسین خواهد بود، خبر داد به این مطلب مرا برادرم جبرئیل از پروردگار جلیل.
و در حدیث است آن وقت که خاتم انبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) این کلمات جان سوز را می فرمود سید مظلومان حاضر بود و به گوش شریف بر سر نیزه شدن سر مقدس خود را از جد بزرگوار شنید.
فقال: یا جداه من یقتلنی من امتک؟ یعنی ای جد عالی مقدار کیست که مرا از امت تو می کشد؟
آن حضرت فرمود: ای فرزند تو را بدترین خلق خدا می کشد و با دست اشاره به عمر سعد ملعون فرمود از اینروز عادت اصحاب بر این جاری شده بود که هرگاه این ملعون و مخذول داخل مسجد می شد و چشمشان بر صورت نحس آن شقی می افتد به یکدیگر می گفتند: هذا قاتل الحسین این کشنده حسین است. و هر وقت آن شقی به خدمت جناب سیدالشهداء مشرف می شد عرض می کرد:
یا ابا عبدالله ان فی قومنا اناسا سفهاء یزعمون انی اقتلک یعنی ای ابا عبدالله در میان قوم ما جماعت نادانی چند به هم می رسند که گمان می کنند من شما را شهید خواهم کرد.
در کار او بامضاء نرسانی بفرمایم تا گردن تو بزنند و سرای تو غارت کنند.
عمر گفت: چون کار بدین درجه رسید و ضرورت پیش آمد چنان کنم که امیر می فرماید.
پسر زیاد او را محمدت گفت و در عطای او بیفزود و چهار هزار سوار ملازم او کرد و ولایت ری بر او مقرر داشت و آن بدبخت شقی به سبب دوستی ولایت ری و نفاد امر چنین کاری قبول کرد و با آن لشگر روی به جنگ امام حسین (علیه السلام) آورد و آسمان و زمین از او انگشت تعجب بدندان گرفتند و بر او می خندیدند، بلکه لعنت می کردند و به گوش او فرو می خواندند این شعر را.
گیرم که روزگار تو را میر روی کند آخر نه مرگ نامه عمر تو طی کند گیرم فزون شوی ز سلیمان بملک و مالها او وفا نکرد جهان با تو کی کند
و آن مست دنیای فانی به جهت ملک و مال نه از خدا شرم نمود و نه از خصومت رسول خدا احتراز کرد بلکه بی باکانه به چنین امری شنیع اقدام نمود که تا دنیا برقرار است مورد طعن و لعن ملائکه مقربین و انبیاء مرسلین خواهد بود و آن مغرور بی خبر نمی دانست که کجا می رود و چه می کند و عبیدالله بن زیاد آن بدبخت به آن ملعون بی شرم گفت: زینهار تا نگذاری که حسین بن علی و اصحاب او گرد فرات گردند و یک شربت از آن آب بخورند.
عمر بن سعد گفت: چنین کنم.

خبر دادن پاره ای از روایات به اینکه قاتل حضرت امام حسین (علیه السلام) عمر بن سعد ملعون می باشد

در کتاب کافی از حضرت باقر (علیه السلام) روایت شده که فرمودند:
جدم (صلی الله علیه و آله و سلم) آن رسولی است که خداوند او را برگزیده است برای تعلیم کردن غیب خود را به او.
و در خرائج راوندی از حضرت ثامن الحجج (علیه السلام) روایت شده که آن جناب فرمودند:
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در نزد پروردگار برگزیده شده است و ما اهل بیت اوئیم که فرمود ما را از آنچه علم گذشته است و آنچه آینه می باشد تا روز قیامت.
علی بن ابراهیم در تفسیر آیه شریفه: عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احد الا من ارتضی من رسول(57) می فرماید:
علی بن ابیطالب (علیه السلام) از رسول است
و در حدیثی جناب امیرالمومنین (علیه السلام) خود فرمود: منم مرتضی و منم از رسول.
و موافق این آیه شریفه و این گونه از احادیث روایات بسیاری وارد شده که مضمون جملگی آن است که آنچه خداوند خواسته است از علم غیب خود به حضرت رسول و آل طاهرینش صلوات الله علیهم اجمعین تعلیم فرموده است و لذا در زیارت جامعه می فرماید: و ارتضاکم لغیبه
یعنی خداوند برگزیده است شما اهل بیت را از برای غیب خود و از روایاتی که بر این معنا دلالت دارند خبری است در کتاب مجالس صدوق از اصبغ بن نباته، وی می گوید:
حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) در بین خطبه ای فرمودند:
سلونی قبل ان تفقدونی فوالله لا تسئلونی عن شی ء مضی ولا عن شی ء یکون الا تبأتکم به.
یعنی سوال کنید از من پیش از آنکه من از میان شما بروم، پس به خداوند قسم که سوال نخواهید کرد از آنچه گذشته است و نه از آنچه آینده است مگر آنکه خبر می دهم شما را به آنچیز.
پس سعد بن وقاص از جای خود برخواست و عرض کرد که یا امیرالمومنین.
اما بعد: ای حسین شنیده ام که به نزدیکی کربلاء منزل ساختی، امروز یزید به من نامه نوشته است و فرموده که پهلو بر جامه خواب ننهم و طعام لذیذ نخورم تا آن وقت که تو را به خدای تعالی رسانم مگر که به حکم او راضی شوی و بیعت کنی والسلام.
چون نامه به حسین بن علی سلام الله علیهما رسید و مطالعه کرد از دست بیانداخت و گفت: هرگز فلاح نیابند قومی که سخط خدای تعالی را بر رضای مخلوق اختیار کنند.
رسول عبیدالله جواب نامه خواست.
امام حسین فرمود: هیچ جواب نیست وقد حقت علیه کلمة العذاب.
عبیدالله بی جواب نامه بازگشت و آن چه شنیده بود عبیدالله را باز گفت.
عبیدالله در خشم شد اصحاب و اتباع خویش را بخواند و ایشان را گفت به همه حال حسین بن علی را می باید کشت، کیست از شما که قبول این خدمت کند و او را بکشد و در مقابل هر شهر و ولایت که بخواهد بدو بدهم؟
هیچ کس جواب نداد و هم در آن روز عبیدالله عمر سعد را مثالی نوشت و شهر ری و مضافات آن را بدو داد و او را فرمود که بدانجا شود و دفع دیالمه میکن.
عمر سعد مثال بستد و خواست که بدان جانب روان شود.
ابن زیاد او را گفت: ای عمر دیدی که کسی به جنگ حسین بن علی رغبت نکرد مصلحت آن است که این مهم را تو ساخته کنی و به جنگ حسین روی و بعد از آنکه دل ما را از جانب او فارغ نمودی روی به ایالت شهر ری نهی.
عمر بر خود لرزید و گفت: ای امیر اگر مرا از جنگ حسین بن علی معاف داری احسانی بزرگ باشد.
پسر زیاد گفت: تو را از این کار معاف داشتم به شرط آنکه مثال ولایت ری باز دهی و در خانه نشینی زیرا که ولایت ری خاص کسی است که کار حسین بن علی را کفایت کند.
عمر گفت: امروز مرا مهلت ده تا در این کار بیندیشم.
گفت: چنین باشد.
عمر به خانه آمد و با دوستان و متصلان خویش در این کار مشاورت کرد، هیچ کس مصلحت نمی دید که او کشتن حسین را قبول کند، همگان او را بترسانیدند.
حمزة بن المغیره که برادر خواهر او بود روی بدو آورد و گفت: زینهار که جنگ حسین و کشتن او را قبول نکنی که خویش را در گناهی بزرگ اندازی والله اگر تو را در دنیا هیچ چیز نباشد بهتر از آن است که بدان جهان روی و خون حسین بن علی علیهما السلام را در گردن داشته باشی.
عمر خاموش بود، اما به هیچ نوع دل از ولایت ری بر نمی توانست گرفت، دیگر روز بامداد بنزدیک ابن زیاد آمد، عبیدالله از او پرسید از او پرسید که ای عمر چه اندیشه کردی؟
گفت: ای امیر تو انعامی فرمودی پیش از آنکه مبحث حسین بن علی در میان آید مردمان مرا تهنیت گفتند اگر امروز مثال از من باز ستانی خجل شوم لطف کن و مرا به قتال حسین بن علی مفرمای و آن ولایت بر من مقرر دار، امروز در کوفه جماعتی هستند از اشراف چون اسماء بن خارجه و محمد بن اشعث و کثیر بن شهاب و غیره، بهر یک از ایشان که این خدمت فرمائی منتها پذیرند و خاطر امیر را از این دغدغه فارغ گردانند، از راه کرم و احسان مرا از کشتن حسین بن علی ابیطالب معاف دار.
پسر زیاد گفت: معارف کوفه را بر من می شماری، من خود ایشان را می بینم اگر دل مرا از کار حسین فارغ کنی دوست عزیز باشی والا مثال وی باز ده و در خانه بنشین تا تو را به اکراه و تکلیف بر هیچ گاه ندارم عمر خاموش شد و خشم پسر زیاد زیادت گشت او را گفت اگر نروی و با حسین بن علی جنگ نکنی و فرمان من........................................................................................................................................................................................................................................................................................................... حضرت در جواب می فرمودند: والله انهم لیسوا سفهاء ولکنهم اناس علماء یعنی به خدا قسم که ایشان نادان نبوده بلکه جماعتی عالم و دانا هستند.