مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه

نویسنده : سید محمد جواد ذهنی تهرانی (ره)

رسیدن موکب همایونی به وادی صفاح و ملاقات فرزدق با آن حضرت

در کامل ابن اثیر آمده که آن حضرت پس از کوچ نمودن از تنعیم دشت و صحراء را طی می کردند تا موکب همایونی آن جناب به وادی صفاح(42) رسید و پس از نزول اجلال در آن موضع فرزدق بن غالب شاعر معروف محضر امام (علیه السلام) مشرف شد.
از فرزدق نقل شده که گفت در سنه شصت هجرت با مادرم به حج بیت الله الحرام می رفتم چون به حریم حرم رسیدیم حضرت امام حسین (علیه السلام) را دیدم که از مکه بیرون آمده بخدمت رفته سلام داده عرض کردم خداوند مسئول شما را عطا کند و بدانچه منظور است برساند، پدر و مادرم فدایت باد ای پسر رسول خدا چون است که مناسک را بجا نیاورده همی روی؟!
فرمود: اگر شتاب نمی کردم مرا می گرفتند، بگوی که کیستی؟
عرض کردم: مردی عربم، بیشتر تفتیش نفرمود.
باز پرسید: خبر کوفیان را بگوی.
عرضه داشتم: من الخبیر سئلت (از شخص مطّلع سوال فرمودی) دلها با شما بوده و شمشیرها بر علیه شما می باشد و قضا همه روزه از آسمان نازل است و خداوند آنچه خود خواهد می کند.
فرمود: سخن به راستی گفتی که سر رشته امور به دست قدرت او است و کل یوم هو فی شأن اگر قضا بر وفق مقصود رود بر نعمای الهی شکر واجب شود و اگر صورتی دیگر روی نماید آن کس را که پرهیزکاری و حق نیت و سریرت باشد از حد در نگذرد و از بلیات پروا نکند.
گفتم: آری، خدایت پاس کند و حافظ و ناصر باشد، پس مسئله ای چند از مناسک و نذور پرسیدم جواب فرمود و خداحافظی کرده مرکب خویش را براند، چون بگذشتم خیمه برافراشته دیدم گفتند عبدالله بن عمرو بن العاص راست، بدانجا رفته واقعه باز راندم.
گفت: چون شد که تخلف از خدمت کردی؟ به خدای که مملکت او را باشد و هیچکس بر او و یاران او ظفر نیابد.
این سخن در قلب من موقعی عظیم یافت بر آن شدم که ملتزم رکاب شوم، باری ابتلای انبیاء و شهادت آنها را متذکر شده فسخ عزیمت نموده به عُسفان(43) رفتم.
پس از چند روزی کاروانی از کوفه آمد بر اثر آنها شتافته بانگ برداشته احوال امام (علیه السلام) را پرسیدم؟
گفتند: الا قد قتل الحسین (علیه السلام)
من بازگشته و عبدالله بن عمرو بن العاص را لعن و نفرین نمودم.
مرحوم حاج فرهاد میرزا در قمقام می نویسد:
محمد بن طلحه شافعی در مطالب السول ملاقات فرزدق را در منزل شقوق(44) و سید بن طاوس در لهوف آن را در منزل زباله(45) بدین نهج آورده اند.
فرزدق به امام (علیه السلام) سلام کرد و دست آن حضرت را بوسید، حضرت فرمودند:
ابا فراس از کجا می آئی؟
عرض کرد: از کوفه.
حضرت فرمودند: از مردم کوفه چه خبر داری؟
عرضه داشت: مگر سخن به راستی می باید راند؟
فرمود: الصدق ارید (راست را قصد نمودم.)
عرض کرد: مردمان را دل با شما است و تیغ ها بر نصرت بنی امیه همی زنند و نصر و ظفر از جانب خداست، دینداران سخت نایاب و قضای الهی همه روزه فرود همی آید.
فرمود: آری، سخن به صدق گفتی، این مردمان بندگان دینار و درهمند و دین را به بازیچه گرفته اند چندان که امر زندگانی و معاش آنها بگذرد به زبان اظهار مسلمانی نمایند و چون مقام امتحان شود کیش و آئین نابود انگارند.
عرض نمود: به کوفه چگونه روی که پسر عم شما مسلم بن عقیل و یارانش را بکشتند؟
فرمود: او به رحمت و رضوان باری تعالی پیوست، آنچه حق او بود بگذاشت و آنچه بر ما است بجا است پس این اشعار را بخواند:
فان تکن الدنیا تعد نفیسة - فدار ثواب الله اغلا و انبل
و ان تکن الابدان للموت انشأت - فقتل امرء بالسیف فی الله افضل
و ان تکن الارزاق قسما مقدرا - فقلة حرص المرء فی الکسب اجمل
و ان تکن الاموال للترک جمعها - فما بال متروک به المرء یبخل

رسیدن موکب همایون به وادی ذات عرق و ملاقات بعضی با آن حضرت

پس از آنکه حضرت از منزل دوم یعنی صفاح کوچ کردند بسرعت هر چه تمامتر حرکت می کردند و بدون اینکه به چیزی التفات و توجه فرمایند در حال سیر بودند تا موکب همایونی به ذات عرق(46) رسید، چون حضرت در آن سرزمین نزول اجلال فرمودند چند نفر با آن سرور ملاقات کردند برخی رفتن حضرت را به کوفه صلاح ندیده و بعضی صلاح دانستند.
از جمله کسانی که با حضرت در این منزل ملاقات کرده و آن جناب را از رفتن به کوفه منع کرده است بشر بن غالب می باشد وی از عراق به طرف مکه می آمد وقتی با آن حضرت در این منزل مواجه شد و محضر پر فیض آن جناب رسید امام (علیه السلام) از وی احوال کوفه و دوستی و دشمنی اهل کوفه را پرسیدند؟
بشر حضرت را بشارت داد و عرض کرد: یابن رسول الله اهل کوفه را به حالی گذاشتم که دلهای ایشان مایل به شما بود ولی شمشیرها ایشان برای اهل باطل می باشد.
حضرت فرمودند: صدق اخو اسد یعنی برادر اسدی راست گفت، خدا کند که همچون باشد ولکن ان الله یفعل ما یشاء و یحکم ما یرید.
شعر
عاشقم بر یفعل الله ما یشاء - عالمم بر کار حق عما یشاء
عاشقم بر قهر و بر لطفش بجان - سر نهادم بر رضای مستعان
مولف گوید:
ملاقات بشر بن غالب با امام (علیه السلام) در این منزل مختار مشهور از اهل تاریخ است ولی برخی همچون مرحوم صدوق معتقدند که وی در منزل ثعلبیه با حضرت ملاقات کرده است.

نقل ریاشی علیه الرحمه

از کسان دیگری که در این منزل محضر مبارک امام (علیه السلام) مشرف شده اند شخصی است که ریاشی علیه الرحمه ملاقات او را با حضرت امام حسین به شرح زیر نقل نموده، وی روایت کرده که:
راوی گفت: من به عزم حج بیت الله الحرام از رفقایم جلو افتاده و از راههای نزدیک راه می بریدم و بادیه ها و بیابانها را می پیمودم ناگاه از دور چشمم به خیام چندی افتاد که بر سر و پا بود جمعیت و دستگاه باشکوهی را دیدم.
شعر
یکی خیمه چون بارگاه سپهر - سر قبه روشن تر از ماه و مهر
نخ اندر نخ هم طناب خیام - گرفته در و دشت صحرا تمام
رو به سوی سراپرده ها نمودم چون نزدیک شدم پرسیدم: لمن هذه الا بنیة (این سرادق با جلال از کیست؟)
این بارگاه کیست که سائیده بی هراس - بر اوج عرش گشته سر قبه اش مماس
گفتند: سراپرده مولی الکونین و امام الثقلین حضرت امام حسین (علیه السلام) است.
گفتم: حسین بن علی، پسر فاطمه (سلام الله علیه)؟
گفتند: بلی
پرسیدم: فی ایها هو؟ در کدام یک از این خیام تشریف دارد؟
گفتند:
آن خیمه که گیسوی حورش طناب هست - اندر میانه تکیه زده آن جناب هست
چون پیش آمدم دیدم آن حضرت بدر چادر تکیه داده و نشسته، کاغذی چند در پیش ریخته و مطالعه می نماید، من سلام کردم، حضرت سر بلند کرد و جواب داد، احوال پرسی فرمود.
من عرض کردم: قربانت شوم ما انزلت فی هذه القفراء التی لیس فیها ریف ولا منعه یعنی چه باعث شد آمدن شما در همچو سرزمین بی آب و علفی را که همه کوه و تل و بی اعشاب است چرا چشم از آبادی پوشیده و در بیابان منزل کرده ای؟
فرمود: یا اخا ان هولاء اخافونی از دست طائفه بنی امیه که این قوم مرا به ترس و لرز انداختند و اینها هم کاغذهای اهل کوفه است که به من نوشته اند و مرا به سوی خود دعوت نموده اند و هم قاتلی و من می دانم همین نامه نگارها کشنده های من هستند، ای مرد بدان که چون من را کشتند دین را از میان می برند و پیرامون محرمات می گردند ولی خدا از ایشان کیفر و انتقام مرا خواهد کشید، کسی را مبعوث می کند تا ایشان را بکشد و عزیزشان را ذلیل کند.