مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه

نویسنده : سید محمد جواد ذهنی تهرانی (ره)

فصل هشتم : حرکت حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) از مکه معظمه به طرف عراق

مرحوم مفید در ارشاد می فرماید: روز خروج جناب مسلم بن عقیل (سلام الله علیه) در کوفه سه شنبه هشتم ذی الحجة سال شصت هجری بود و روز نهم شهادت آن بزرگوار واقع شد و در همان روز خروج آن جناب حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) نیز از مکه خارج و بطرف عراق رهسپار شدند بنابراین مدت توقف آن حضرت در مکه معظمه چهار ماه و چهار روز بود چه آنکه روز سوم شعبان آن جناب وارد مکه شدند و روز هشتم ذی الحجه از آن خارج گردیدند و در طول این مدت که در مکه نزول اجلال داشتند گروهی از مردم حجاز و بصره به آن حضرت پیوستند.
مروی است که چون روز ترویه (روز هشتم ذی الحجه) شد عمرو بن سعید بن عاص اموی معروف به اشدق که از طرف معاویه و یزید امارت مدینه داشت با لشگری انبوه به مکه آمد، وی از طرف یزید مامور شد که با حضرت ابا عبدالله الحسین کارزار کرده و اگر بر وی دست یافت آن جناب را بکشد لذا حضرت به پاس احترام خانه خدا و اینکه در آن خونی ریخته نشود در همین روز از مکه خارج شدند.
البته به نظر می آید که این روایت چندان صحت نداشته و روایت صحیح به گونه دیگر نقل شده که انشاء الله در آینده به آن اشاره خواهیم کرد.

کسانی که حضرت امام حسین (علیه السلام) را از خروج مکه و رفتن به کوفه منع کرده اند

مولف گوید:
طبق آنچه ما تحقیق و بررسی کرده ایم آنانکه حضرت امام حسین (علیه السلام) را از خروج مکه و رفتن به کوفه منع کرده اند ده نفر بوده اند به این شرح:
1 - عبدالله بن مطیع:
ابو مخنف می گوید: در طریق سیر و حرکت به کوفه حضرت امام حسین (علیه السلام) به آبی از آبهای عرب رسیدند که عبدالله بن مطیع نیز آنجا فرود آمده بود چون چشمش به حضرت افتاد نزد آن جناب آمد و عرض کرد: پدر و مادرم فدایت ای پسر رسول خدا چه امری شما را به اینجا آورده؟
حضرت فرمودند: پس از مرگ معاویه اهل عراق برایم نامه نوشته و مرا به خودشان دعوت کرده و از من درخواست کردند که برای براندازی حکومت غاصبانه و جائرانه بنی امیه قیام کنم لذا به این منظور از مدینه هجرت کرده و به مکه آمده و اکنون رهسپار کوفه می باشم.
عبدالله بن مطیع عرض کرد: ای فرزند رسول خدا، شما را در حفظ حرمت رسول خدا و حرمت عرب به خدا سوگند می دهم که از این رهگذر صرف نظر فرمائی، به خدا قسم اگر خواهان آنچه در دست بنی امیه است باشی و بخواهی حکومت را از ایشان بگیری به طور قطع و حتم تو را خواهند کشت و وقتی تو را بکشند بعد از آن برای احدی ارزش و مکانتی باقی نمانده، احترام اسلام و حرمت قریش و عرب هتک می گردد از این رو تقاضای من اینستکه به چنین عملی اقدام نفرموده و هرگز به کوفه وارد مشو و متعرض بنی امیه نگرد.
2 - جابر بن عبدالله انصاری:
از جمله اشخاصی که سلطان دین و دنیا حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) را از رفتن به کوفه باز داشته جابر بن عبدالله انصاری است، وی از جمله صحابه کبار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است و از خصائص وی می توان این معنا را یاد کرد که خدمت پنج امام معصوم علیهم السلام رسیده و از ینابیع علوم هر یک فیض ها برده و هر وقت محضر پر فیض امام همام حضرت امام محمد باقر (سلام الله علیه) می رسید آن حضرت از جابر می خواستند و در کمال احترام او را در صدر مجلس خود می نشاندند بهر صورت حسین بن عصفور بحرانی رحمة الله علیه از کتاب ثاقب المناقب روایت کرده است که جابر چون از حرکت موکب سعادت مآب حسین (علیه السلام) واقف شد خدمت آن جناب رسید و با نهایت ادب عرضه داشت: فدایت شوم: انت ابن النبی و احد السبطین شما امروز در روی زمین پسر پیغمبر آخر الزمانی و یکی از دو سبط خاتم رسولانی امید نصیحتم با اخلاص بندگی مقبول درگاه گردد، قربانت گردم صلاح شما را در آن می بینم که با دشمنان مصالحه کنی همانطوری که برادرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) با معاویه صلح کرد.
حضرت در جواب فرمودند: ای جابر آنچه تو می بینی ظاهر است ولی از باطن امر اطلاع نداری، ای جابر، بدان برادرم آنچه کرد به امر خدا نمود و من هم هر چه انجام می دهم به فرمان خدای متعال می باشد می خواهی جد و پدر و برادرم را ببینی که مشافهة به تو بگویند آنچه من می کنم به فرمان حق است؟
فاشار الی السماء قد فتحت دیدم درهای آسمان گشوده شد، اول خاتم انبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) و بعد حضرت علی مرتضی و بعد حضرت حسن مجتبی و سپس جناب جعفر و حمزه سیدالشهداء سلام الله علیهم از آسمان به زیر آمدند، من از جا جستم واله و حیران گشتم، دیدم پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نگاهی به صورت من کرد و فرمود:
ای جابر بتو نگفتم متعرض کارهای پسرانم حسنین علیهما السلام مشو که هر چه می کنند به امر الهی می نمایند، می خواهی جای معاویه را ببینی و جای پسرم حسن را ملاحظه کنی، آیا مایلی جای یزید را با جای حسین ببینی؟
پس دیدم پیامبر پای مبارک به زمین زد و زمین شکافته شد تا به دریا رسید و هفت دریای دیگر شکافته شد تا به جهنم رسید در میان جهنم چند نفر را پیش هم دیدم آنها عبارت بودند از:
ولید بن مغیره و ابو جهل و معاویه و یزید:
ایشان را با اعوان شیاطین در یک زنجیر کشیده و به بدترین عذابها شکنجه می کردند.
بعد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: جابر، سر راست کن و تماشا کن.
جابر می گوید: سر بلند کردم، دیدم درهای آسمان باز شد و درجات بهشت و حور و قصور و ولدان و غلمان نمودار شدند، پیامبر به امام حسین فرمود: ولدی الحقنی (بیا به من ملحق شو) پس دیدم حجت خدا حضرت امام حسین (علیه السلام) به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ملحق شد به آسمان عروج کردند و داخل بهشت شدند و در اعلا علیین قرار گرفتند و سپس بعد از ساعتی پیامبر و امام حسین برگشتند پیامبر دست امام حسین را گرفته به من فرمود: یا جابر هذا ولدی معی هو هیهنا (این پسر من است، نور چشم من بوده و با من و همراهم است، هر چه می کند و آنچه می فرماید سر تسلیم پیش گیر و چون و چرا مکن.)
جابر گوید: از آن وقت که این کرامت را از آن امام همام دیدم چشمم بی حس و بی نور شد و عرض کردم: فدایت شوم: هر چه گفته اند انجام بده و به هر جا که خواسته اند تشریف ببر، پس حضرت را وداع کرد و آن جناب را ندید تا بعد از چهل روز دیگر که خبر شهادت آن حضرت را شنید.
3 - عبدالله بن عمر:
از جمله کسانی که حضرت را از رفتن به کوفه باز داشتند عبدالله بن عمر بود، وی هر چه سعی کرد که آن جناب به کوفه نرود دلائل و براهین اقامه نمود امام (علیه السلام) تمام را جواب فرمود، عاقبت الامر عبدالله بن عمر عرضه داشت: فدایت شوم حالا که می روی پس موضعی را که رسول خدا می بوسید بگشا تا من نیز آنرا ببوسم و مرخص شوم، پس امام (علیه السلام) پیراهن بکنار زد سینه و دل مبارک گشود، فرمود:
پیامبر خدا دل مرا بیشتر می بوسید، عبدالله بن عمر پیش رفت او هم سینه و دل و ناف حضرت را بوسید.
4 - عمر بن عبدالرحمن بن حارث بن هشام مخزومی مدنی:
ابو مخنف می نویسد: عمر بن عبدالرحمن بن حارث بن هشام می گوید:
اهل عراق به حضرت امام حسین نامه نوشته و در آن اظهار داشتند: ای پسر رسول خدا آماده سفر به عراق شو وقتی من از این واقعه مطلع شدم خود را در مکه به آن حضرت رسانده و خدمتش مشرف گشته پس از سلام و حمد و ثناء عرضه داشتم: ای پسر عم جهت عرضه داشتن نکته ای محضر شما مشرف شده و می خواهم به عنوان نصیحت آن را متذکر شوم اگر از من می پذیرید عرضه دارم و در غیر این صورت از ذکرش زبان ببندم؟
حضرت فرمودند: بگو، به خدا سوگند من گمان ندارم که رأی تو ناپسند و عملت ناشایست باشد.
عمر بن عبدالرحمن می گوید: محضر آن سرور عرض کردم: شنیده ام که به عراق می خواهید سفر کنید، مشفقانه و خالصانه محضرتان عرض می کنم:
به شهری خواهید رفت که مردمانش بنده درهم و دینار بوده و بیم آن هست که با شما به مقاتله برخیزند و همان کسانی که به شما وعده کمک و یاری داده اند شمشیر به روی شما و اصحابتان می کشند لذا تقاضا دارم از این سفر صرفنظر فرمائید.
حضرت فرمودند: ای پسر عم خدا به تو جزاء خیر دهد، به خدا سوگند می دانم که تو فقط به منظر نصیحت آمده ای و سخنانت از روی تعقل و ادراک می باشد و هرگاه من فعلی را انجام داده یا ترک نموده ام به رأی تو اخذ نموده ام چه آنکه تو نزد من صالح ترین فردی هستی برای مشورت و بهترین پند دهنده می باشی...
5 - عبدالله بن جعفر بن ابی طالب:
از کسانی که امام (علیه السلام) را از رفتن به کوفه منع نمودند جناب عبدالله بن جعفر بن ابیطالب بود.
ابو مخنف در مقتل الحسین می نویسد: حارث بن کعب والبی از علی بن الحین بن علی بن ابیطالب علیهم السلام برایم نقل نمود و گفت: هنگامی که از مکه خارج شدم عبدالله بن جعفر بن ابیطالب نامه ای به حضرت امام حسین (علیه السلام) نوشت و آنرا با دو فرزندش عون و محمد به نزد آن جناب فرستاد، مضمون نامه این بود: اما بعد: شما را بخدا سوگند می دهم وقتی در این نامه نگریستی از رفتن به عراق منصرف شو، مشفقانه و خالصانه محضر شما عرض می کنم در این سفر شما را هلاک نموده و اهل بیت گرامتان را مستأصل می نمایند، اگر شما شهید شوید، روشنائی زمین به تاریکی مبدل می شود چه آنکه تو راهنمای هدایت شدگان و امید اهل ایمان هستی، در حرکت به عراق شتاب مفرما و من بدنبال نامه خود را به شما خواهم رساند.
6 - یکی از اعمام لوذان که از بنی عکرمه محسوب می شد:
ابو مخنف در مقتل می نویسد: این شخص از حضرت امام حسین (علیه السلام) پرسید: به کجا خواهید رفت؟
حضرت مقصد خود را برای او بیان فرمودند.
عرض کرد: شما را به خدا سوگند می دهم از این قصد منصرف شوید، به خدا قسم وارد نمی شوید مگر بر نیزه ها و شمشیرها...
7 - عبدالله بن عباس:
ابو مخنف در مقتل الحسین (علیه السلام) می نویسد: یکی از کسانی که حضرت را از کوفه رفتن منع می نمود عبدالله بن عباس می باشد و شرح این ماجرا را مرحوم واعظ قزوینی در ریاض القدس چنین تقریر نموده:
چون سلطان شهیدان و سید مظلومان عازم شد از مکه معظمه به جانب کوفه توجه فرماید خبر رفتن و حرکت حضرت در مکه منتشر شد چندین نفر حضرت را از رفتن ممانعت کرده و دلائل آوردند حضرت قبول نفرمود، از جمله عبدالله بن عباس بود که سابقا باتفاق عبدالله بن عمر خدمت حضرت آمدند و خواستند حضرت را از مکه به مدینه برگردانند حضرت قبول ننمود تا آنکه بسمع عبدالله بن عباس رسید که پادشاه عالمین اراده نموده که نه در مکه بماند و نه بمدینه مراجعت کند بلکه مصمم شده به عراق عرب رفته و به کوفه وارد شود لذا خدمت حضرت آمد و بعد از مراسم تحیت و سلام به خاک پای مبارک عرضه داشت: تصدقت گردم:
شعر
فلک را سر بلندی در پناهت - ستاره خاک روب بارگاهت
هزاران کام دل در دامنت باد - هزار اقبال در پیرامُنت باد
دلت خالی مباد از شادمانی - خزون بد از شمارش زندگانی
هر چند مثل تو خداوند گاری را مثل من ذره بی مقداری نصیحت کند و راهنمائی نماید کمال قصور در ادراک دارد ولی قربانت، بیا از مکه بیرون مرو و از حرم جدت رسول خدا مفارقت منما که پدر بزرگوارت امیر (علیه السلام) ترک حرمین نمود و به عراقین توجه فرمود دیدی چه به او رسید، اهل کوفه همان مردمانند که با برادرت حسن مجتبی چه کردند، خیامش غارت کردند، زخم بر او زدند و به دست دشمن سپردند و جناب شما از ایشان در امان نباشید و بر قولشان اعتماد نفرمائید که به سخن کوفی وثوقی نیست.
حضرت از برای سکوت ابن عباس فرمود: یابن عم، پسر عمم ملم بن عقیل نامه ها به من نوشته و از بیعت هشتاد هزار مرد مرا خبر دار کرده و خود اهل کوفه هم کتابت به من نوشته اند و التماس ها نموده اند که بدان صوب توجه کنم و ایشان را هدایت نمایم، اگر نروم عندالله چه جواب بگویم.
ابن عباس عرض کرد: آقای من هنوز والی یزید در کوفه بوده و بر مقر حکومت برقرار می باش و آن مملکت در دست دشمنان شما است، اگر کوفیان راست می گویند حاکم خود را از شهر اخراج کنند و به تصرف مسلم بدهند آنوقت توجه شما بدان صوب، صواب است و اگر چنین نکنید هر آینه شما با لشگر یزید جنگ خواهید نمود، شاید در آن واقعه نصرت و ظفر ظهور نیاید و شما بی کس و بی فریادرس بمانید.
حضرت فرمود: من در این کار اندیشه کنم و فردا جواب باز دهم.
ابن عباس از خدمت حضرت مرخص شد، خامس آل عبا (علیه السلام) از برای رفتن به کوفه از قرآن مجید تفأل زد و این آیه آمد: کل نفس ذائقة الموت و انما توفون اجورکم یوم القیمة.
حضرت فرمود: صدق الله و صدق رسوله، آن سخن جدم در خواب و آن صحیفه آسمانی و این هم فال قرآنی همه موید بر شهادت من است و مرا از آن چاره ای نیست.
چون روز دیگر عبدالله بن عباس خدمت حضرت مشرف شد عرض کرد قربانت درباره سفر به کوفه چه فکر کرده اید؟
فرمود: پسر عم، عزیمت سفر عراق را تصمیم نموده و بر قضای ربانی حکم دادم.
ابن عباس عرض کرد: فدایت شوم اگر البته میل سفر داری توجه کن به ولایت یمن که مملکت عریض و عرصه وسیع دارد و قبیله هَمدان که در این شهر هستند تمام شیعه پدر تواند و دوستدار و هوادار شما در آن نواحی بسیار است چون در آن ولایت قرارگیری اعیان خود را به ولایات و اطراف ممالک روان ساز تا خلایق را به بیعت تو دعوت کنند و لشگر فراهم نما آنگاه هر چه مدعا باشد بدان قیام نما.
حضرت فرمود: ای ابن عباس کمال شفقت ترا درباره خود می دانم و خلوص نیت تو را نسبت به خود می شناسم اما عزیمت من به سوی کوفه مصمم گشته، به هیچ نوع فسخ آن صورت نمی بندد در این سفر اسراری هست که باید به ظهور بیاید و من می دانم که مرا این سفر در پیش است و از جد بزرگوار و از پدر عالیمقدار خود شنیده ام، چه کنم با فرمایشی که پیغمبر فرموده اخرج الی العراق ای پسر عم ما علم بلایا و منایا می دانیم، دفتر مبلغ عمرها در پیش ما است، خواهش دارم در این باب دیگر مبالغه ننمائی و در فسخ این عزیمت الحاح نکنی که به جائی نمی رسد، من در این سفر بی اختیارم و زمام امور من در دست دیگری است.
شعر
بارها گفته ام و بار دگر می گویم - که من دل شده این ره نه بخود می پویم
من اگر خارم اگر گل چمن آرائی هست - بهماندست که می پروردم می رویم
عبدالله بن عباس عرض کرد: فدایت شوم حالا که عزم رفتن کرده و ترک این سفر نخواهی نمود باری زنان و فرزندان را همراه مبر که ایشان موجب پریشانی خیال و تفرقه حواس می شوند.
حضرت فرمود: ابن عباس زنان را کجا بگذارم و به که بسپارم هن ودایع رسول الله اینها امانات پیغمبرند بهتر آنکه با من باشند و هن ایضا لا تفارقنی این زنان و این امانات پیغمبر نیز از من جدا نمی شوند.
8 و 9 - محمد واقدی و زرارة بن صالح:
در کتاب لهوف و قرب الاسناد به سندهای معتبر روایت شده چون خامس آل عبا حضرت الحسین (علیه السلام) عزم را بر کوفه رفتن جزم فرمودند دو نفر از محبان که از کوفه آمده بودند به نامهای: محمد واقدی و زرارة بن صالح سه روز قبل از حرکت آن حضرت به آستان بوسی آمده و از ضعف همت و نامردی اهل کوفه بیاناتی کردند که ای قبله عالم و پناه جمله بنی آدم کوفه رفتن صلاح نیست حضرت چون سخنان ایشان را استماع فرمود اشاره به آسمان کرد درهای آن باز شد لشگر فرشتگان صف در صف به زمین آمدند آن قدر که تمام عالم پر شد و عدد آنها را به جز خدا کسی ندانست همه چاکرانه در حضور امام ایستاده و منتظر فرمان و مترصد اشاره امام عالمیان بودند.
شعر
جملگی گفتند اینک چاکریم - بهر فرمان بردن شه حاضریم
آن دو تن چون این کرامت را از آن جناب دیده و فرشتگان را با آن نحو مشاهده کردند هوش از سرشان پرید و محو قدرت آن حضرت شدند، سپس خامس آل عبا فرمودند:
لولا تقارب الاشیاء و هبوط الاجرم لقاتلتهم بهؤلاء یعنی اگر اجل ما را مهلت و فرصت می داد هر آینه با این افواج مَلَک با دشمنان خود قتال می کردم و به هیچ مرد و نامردی از اهل کوفه احتیاج نداشتم ولی چون بدان صوب توجه می نمایم می دانم اجلم رسیده لهذا با پای خود به قبرستان خود می روم ولکن اعلم علما ان هناک مصرعی و مصرع اصحابی لا ینجو منهم الا ولی علی علیه السلام یعنی از آن علم الهی که من دارم می دانم محل خوابگاه و افتادن من و اصحاب من آنجاست همه ما در آن سرزمین به خاک رفته و از ما کسی نجات نمی یابد مگر یک پسر من به نام علی که او است بعد از من امام و پیشوای خلائق.
10 - عمرو بن سعد
از جمله کسانی که امام (علیه السلام) را از رفتن به کوفه باز داشت عمرو بن سعد والی مدینه بود.
در ترجمه تاریخ اعثم کوفی است که وقتی خبر خروج خامس آل عبا حضرت امام حسین (علیه السلام) از مکه معظمه به عمرو بن سعید رسید وی بمنظور دولت خواهی یزید عریضه ای محضر مبارک امام (علیه السلام) باین مضمون نوشت.
یابن رسول الله به من رسیده که جناب شما عزم رفتن به سمت کوفه کرده اید، من صلاح آن بزرگوار را در رفتن به آن دیار نمی دانم، بلکه اشاره به فسخ این عزیمت می نمایم زیرا بر جان شما خوف و هراس دارم لذا برادرم یحیی را با عریضه خدمت فرستادم که باتفاق او به مدینه تشریف بیاورید و در مجاورت حرم جد خود باشید و در وطن مألوف خویش اقامت نموده و از همه جهت آسوده خاطر باشید، خود و کسان شما در امن و امان بوده علاوه بر آن بر و احسان و نیکوئی های فراوان درباره شما خواهد شد والله علی ذلک شهید و وکیل وراع و کفیل والسلام.
چون نامه او به حضرت رسید در جواب نوشتند:
اما بعد: بدان ای وای کسی که مردم را دعوت به سوی هدایت و اعمال صالحه می کند خلافی از او دیده نمی شود، تو از باب خیر خواهی و مصلحت درباره من کوتاهی روا نداشتی وعده بر و احسان و نوید امن و امان دادی و مرا به بهترین شهرها خواندی اما بدان که امان خداوند از هر امانی بهتر و خوشتر است و کسی که از خدا نترسد در دنیا تقوی نورزد امان خدا با او نیست و من از برای تو و خودم رضای الهی را مسئلت می کنم که جزای خیر در دنیا مرحمت کند والسلام.
مرحوم مفید و برخی دیگر روایت کرده اند که عمر برادر خود یحیی را با گروهی انبوه بر سر راه حضرت فرستاد که از رفتن آن جناب به کوفه جلوگیری کنند و نگذارند حضرت از مکه بیرون رود، یحیی با جمعیت کثیری با حضرت مواجه شد و سر راه را بر آن جناب گرفت و اظهار کرد:
یا حسین انصرف، این تذهب (ای حسین برگرد، کجا می روی؟) حکم امیر است که برگردی مگر کوفه صاحب ندارد، نمی گذاریم قدم از قدم برداری.
ابن نما رحمة الله علیه روایت کرده که آن بی حیا محضر سلطان اقالیم با کمال بی شرمی عرضه داشت: ای حسین از خدا نمی ترسی با این همه جمعیت حج نکرده از خانه خدا بیرون می روی و عقائد مردم را فاسد می کنی، جائی که تو این عمل را انجام دهی و رو از خانه خدا برگردانی دیگران چه باید بکنند چرا تفرقه در میان امت می اندازی؟!
حضرت اول با ملایمت فرمودند: لی عملی ولکم عملکم، انتم بریئون مما اعمل و انا بری ء مما تعملون یعنی: من دانم با عمل خود و شما نیز می دانید با کردار خویش، هر کسی تکلیفی دارد من از افعال شما بیزارم و شما نیز از اعمال من، یعنی ای قوم چه خیال داری می خواهید من در مکه بمانم تا شما به مراد خود برسید و خون مرا ریخته و حرمت خانه خدا را از میان بردارید، من بیست و پنج سفر به مکه آمده ام و به حج اسلام قیام نموده ام، اکنون در این سفر ماندن خود را حرام می دانم کسی را بر من بحثی نیست، این بفرمود و رو به راه نهاد.
مرحوم مفید در ارشاد می فرماید: سپاه یحیی چون مامور بودند که از رفتن حضرت به کوفه جلوگیری کنند از اینرو جلو مرکب امام (علیه السلام) را گرفتند، ناگاه جوانان بنی هاشم به غضب در آمده و شمشیرها کشیدند و نیزه ها را راست کردند و به یکبار بر آن قوم نابکار حمله آوردند، فتنه و آشوبی در آن بیابان برپا شد و صدای هیاهو بلند گردید و صدای شیون زنان و دختران به آسمان رسید...
11 - طرماح بن حکیم:
از جمله کسانی که امام (علیه السلام) را از رفتن به کوفه منع می کرد طرماح بن حکیم بود و شرح آنرا مرحوم واعظ قزوینی در ریاض القدس این طور می نویسد:
در کتب معتبره اهل دین خصوصا در منتخب شیخ فخرالدین دیدم که چون سلطان العاشقین و برهان الصادقین یعنی حضرت حسین روحنا له الفداء متاع جان بست و به عزم کوی جانان روی آورد و قافله محنت زدگان و سلسله مصیبت دیدگان را از صغیر و کبیر، از غلام و امیر با خود همراه کرد در بین راه طرماح بن حکیم به سالار شهداء برخورد، گفت: آذوقه برای عیال خود می بردم آغروق(40) همایون و کوکبه سلطان بی چون نمودار شد دانستم پادشاه حجاز است، آهنگ سفر عراق را دارد خدمت حضرت آمدم عرض کردم مولا:
ای در پناه عدل تو آسوده وحش و طیر - وی از کمال عقل تو در روح انس و جان
قربانت عزیمت کوفه داری؟
حضرت فرمود: آری.
طرماح عرض کرد: فدایت، تشریف مبر، تو را به ذات خدا گول قول اهل کوفه را مخور که غدر و مکر دارند.
وفا متاع شریفی است در دیار نکوئی - از این متاع نشانی به شهر کوفه نباشد
والله ان دخلتها لتقتلن و انی اخاف ان لا تصل الیها به ذات ایزد یکتا اگر وارد کوفه شوی البته کشته خواهی شد و من می ترسم هنوز به کوفه نرسیده کار تو را بسازند و عالمی را بی مولا نمایند.
دریغا گل بوستان ولایت - فرو ریزد از تند باد خزانی
دریغا جوانان شیرین تکلم - ببندند لبها ز شیرین زبانی
قربان خاکپایت رعایا را در خلاصی شخص سلطان و حفظ جان پادشاه کوشش و سعی به قدر الامکان واجب است فانزل اجاء بیا در مامن من که نام او اجاء است، منزلگاهی است محکم، کوهی است مستحکم مقابل سلمی که ما طائفه در میان این دو مامن ساکنیم، ای پسر پیغمبر ما را در آن مامن تاکنون از دشمن آسیبی نرسیده واحدی از ما ذلت ندیده، اگر لشگر سلم و طور در آن بیایند نتوانند آزاری برسانند، فدایت شوم، قوم و قبیله ما تمام یاران و هواداران تواند، جملگی در خدمت تو کمر بسته اند هر چه قدر آنجا تشریف داشته باشی به امن و سلامت می باشی.
زهی ماندنت بخت مرحبا گوید.
حضرت از روی حسرت آهی کشید و نگاهی به طرماح کرد و فرمود:
ای طرماح، چه می گوئی، تنی دارم بسته بند مشقت و دلی سوخته آتش عشق و محبت، مصلحت بینی در کار همچو منی از منهج صواب دور است، نکته دارم نهانی با دهان تو ولی، وقت تنگ است نمی یابم مجال فرصتی اما این قدر بدان که: ان بینی و بین القوم مواعدة اکره ان اخلفها، یعنی میان من و میان اهل کوفه عهدی بسته شده و وعده داده شده دوست ندارم خلاف عهد و وعده از طرف من باشد، می روم اگر کار بر وفق مراد است شکر می کنم که همیشه کار ساز بوده و اگر نه جهد می کنم تا بدرجه شهادت برسم.
فرد
آه ازین طالع برگشته که هر روز مرا - ره بجائی بنماید که بلا بیشتر است
این واقعه را شیخ فخرالدین طریحی در منازلی فیمابین مکه و مدینه ذکر می نماید و حال آنکه اَجَا و سُلمی که دو کوهند مقابل هم و قبیله طی در آنجا ساکنند در قرب کوفه می باشند که آذوقه از کوفه به آنها می رسد چنانچه در تاریخ طبری و شیخ در معانی الاخبار و دیگران از ارباب آثار نقل می کنند از امام چهارم زین العابدین (علیه السلام) که چون شب عاشوراء پدرم اصحاب خود را موعظه فرمود و خیام را نزدیک به هم متصل نمود اراد ان یختلی للعبادة خواست در خیمه خلوت برود و مشغول عبادت شود اذا برجل علی جمازة یقال له الطرماح در این اثناء جمازه سواری از راه رسید که آن شخص را طرماح می گفتند از شتر به زیر آمد و زانو بست خدمت امام مشرف شد و حضرت را تکلیف به بردن و به مامن خود رساندن نمود.

مقاله صاحب الفتوح ترجمه تاریخ اعثم کوفی

صاحب الفتوح می نویسد:
عمرو بن سعیدالعاص از مدینه به امام (علیه السلام) نوشت:
اما بعد: به من چنان رسانیده اند که تو را عزیمت عراق است، از این عزیمت روی بگردان که مصلحت نیست زیرا پسر عم تو مسلم بن عقیل را در این روزها در کوفه کشته اند بر تو می ترسم این نامه نوشتم و برادر خویش یحیی بن سعید را به خدمت تو فرستادم می باید که در صحبت او به مدینه آئی تا خود و اهل بیتت در امان بوده و از بر و احسان و صله برخوردار باشی.
امام حسین (علیه السلام) در جواب نامه اش نوشتند:
اما بعد: کسی که مردمان را به عبادت خدای تعالی و سنت محمد مصطفی دعوت کند هرگز با او خلاف نکنند و تو تقصیری نکردی که مرا به بر و احسان و صله امان دادی ولی بدان بهترین امانها امان خدای عزوجل است و هر کس از خدای تعالی نترسد در دنیا و روز قیامت امان نیابد و من خویش و ترا از خدای تعالی عملی می خواهم که متضمن رضای او باشد، خدای تعالی جزای تو را در این جهان و آن جهان خیر کند والسلام.
در اثناء این حال از جانب یزید نامه ای به اهل مدینه رسید، این نامه منظوم و اشعارش در غایت حسن و زیبائی بود، در آن از هر نوع سخنی درج شده و از امام (علیه السلام) به نیکی یاد شده بود و در ضمن خویشاوندی و قرابت خویش را با حضرتش متذکر شده بود و نیز شمه ای از مناقب و فضائل و شرف خاندان و محاسن اخلاق و مکارم صفات خامس آل عبا (علیه السلام) در آن به چشم می خورد و همچنین در آن اشعار التماس موافقت و فرو نشاندن آتش جنگ شده و همواره از والی مدینه تقاضا شده بود در دفع این فتنه و خاموش نمودن نائره جنگ سعی نماید.
اهل مدینه چون این نامه منظوم را خواندند بر دست معتمدی داده تا آنرا به امام (علیه السلام) برساند چون نامه به حسین بن علی علیهما السلام رسید دانست که اشعار یزید است در جواب آن آیه ای از کلام الله مجید را نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم: فان کذبوک فقل لی عملی ولکم عملکم، انتم بریئون مما اعمل و انا بری ء مما تعملون.