مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه

نویسنده : سید محمد جواد ذهنی تهرانی (ره)

واقعه دو طفلان مسلم به نقل مرحوم صدوق

قبلا گفتیم واقعه دو طفلان صغیر جناب مسلم بن عقیل (سلام الله علیه) را به دو نحو نقل کرده اند:
الف: نقلی است از مرحوم شیخ صدوق در کتاب امالی
ب: نقلی است از مرحوم ملا حسین کاشفی در روضة الشهداء که مشهور بین اهل تاریخ و ارباب مقاتل همین است و ما هر دو نقل را در اینجا آورده و به ذکر آنها از خداوند متعال طلب اجر و ثواب می نمائیم:
اما نقل مرحوم صدوق:
مرحوم محدث قمی در کتاب منتهی الامال آن را چنین بیان می کند:
شیخ صدوق بسند خود روایت کرده از یکی از شیوخ اهل کوفه که گفت:
چون امام حسین (علیه السلام) به درجه رفیعه شهادت رسید از لشگرگاه آن حضرت دو طفل کوچک از جناب مسلم بن عقیل اسیر کرده شدند و ایشان را نزد ابن زیاد آوردند آن ملعون زندانبان را طلبید و امر کرد که این دو طفل را در زندان کن و بر ایشان تنگ بگیر و غذای لذیذ و آب سرد به ایشان مده آن مرد نیز چنین کرده و آن کودکان در تنگ نای زندان بسر می بردند و روزها روزه می داشتند چون شب می شد دو قرص جوین با کوزه آبی برای ایشان پیرمرد زندانبان می آورد و با آن افطار می کردند تا مدت یکسال حبس ایشان بطول انجامید، پس از این مدت طویل یکی از آن دو برادر با دیگری گفت:
ای برادر مدت حبس ما به طول انجامید و نزدیک شد که عمر ما فانی و بدنهای ما پوسیده شود، پس هرگاه این پیرمرد زندانبان بیاید حال خود را برای او نقل کنیم و نسبت خود را با پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای او بگوئیم شاید بر ما توسعه دهد.
پس گاهی که شب داخل شد آن پیر مرد به حسب عادت هر شب آب و نان آن کودکان را آورد برادر کوچک او را فرمود:
ای شیخ: محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را می شناسی؟
گفت: بلی، چگونه نشناسم و حال آنکه آنجناب پیغمبر من است.
گفت: جعفر بن ابیطالب را می شناسی؟
گفت: بلی، جعفر همان کسی است که حق تعالی دو بال به او عطا خواهد کرد که در بهشت با ملائکه طیران کند.
آن طفل فرمود: علی بن ابی طالب را می شناسی؟
گفت: چگونه نشناسم، او پسر عم و برادر پیغمبر من است.
آنگاه فرمود: ای شیخ ما از عترت پیغمبر تو می باشیم، ما دو طفل مسلم بن عقیلیم، اینک در دست تو گرفتاریم، اینقدر سختی بر ما روا مدار و پاس حرمت نبوی را در حق ما نگه دار.
آن شیخ چون این سخنان را بشنید بر روی پاهای ایشان افتاد و می بوسید و می گفت:
جان من فدای جان شما، ای عترت محمد مصطفی، این در زندانست گشاده بر روی شما به هر جا که خواهید تشریف ببرید، پس چون تاریکی شب دنیا را فرا گرفت آن پیر مرد آن دو قرص جوین را با کوزه آب به ایشان داد و ایشان را ببرد تا سر راه و گفت ای نور دیدگان شما را دشمن بسیار است از دشمنان ایمن مباشید، پس شب را سیر کنید و روز پنهان شوید تا آنکه حق تعالی برای شما فرجی کرامت فرماید.
پس آن دو کودک نورس در آن تاریکی شب راه می پیمودند تا گاهی که به منزل پیره زنی رسیدند پیره زن را دیدند نزد در ایستاده از کثرت خستگی دیدار او را غنیمت شمرده نزدیک او شتابیدند و فرمودند: ای زن ما دو طفل صغیر و غریبیم و راه بجائی نمی بریم چه شود بر ما منت نهی و ما را در این تاریکی شب در منزل خود پناه دهی، چون صبح شود از منزلت بیرون شویم و به طریق خود رویم.
پیره زن گفت: ای دو نور دیدگان شما کیستید که من بوی عطری از شما می شنوم که پاکیزه تر از آن بوئی به مشامم نرسیده؟
گفتند: ما از عترت پیغمبر تو می باشیم که از زندان ابن زیاد گریخته ایم.
آن زن گفت: ای نور دیدگان من مرا دامادی است فاسق و خبیث که در واقعه کربلاء حضور داشته می ترسم امشب به خانه من آید و شما را در اینجا ببیند و به شما آسیبی رساند.
گفتند: شب است و تاریک است و امید می رود که آن مرد امشب اینجا نیاید، ما هم بامداد از اینجا بیرون می شویم.
پس زن ایشان را به خانه آورد و طعامی برای ایشان حاضر نمود، کودکان طعام تناول کردند در بستر خواب بخفتند.
و موافق روایت دیگر گفتند: ما را به طعام حاجتی نیست، از برای ما جانمازی حاضر کن که قضای فوائت خویش کنیم، پس لختی نماز بگذاشتند و بعد از فراغ به خواب گاه خویش آرمیدند طفل کوچک برادر بزرگ را گفت: ای برادر چنین امید می رود که امشب شب راحت و ایمنی ما باشد بیا دست بگردن هم کنیم و استشمام رائحه یکدیگر نمائیم پیش از آنکه مرگ ما بین ما جدائی افکند، پس دست بگردن هم در آوردند و بخفتند، چون پاسی گذشت از قضا داماد آن عجوزه نیز به جانب منزل آن عجوز آمد و در خانه را کوبید.
زن گفت: کیست؟
آن خبیث گفت: منم.
زن پرسید: تا این ساعت کجا بودی؟
گفت: در باز کن که نزدیک است از خستگی هلاک شوم.
پرسید: مگر تو را چه روی داده؟
گفت: دو طفل کوچک از زندان عبیدالله فرار کرده اند و منادی امیر ندا کرد که هر کس سر یک تن از آن دو طفل را بیاورد هزار درهم جایزه بگیرد و اگر هر دو تن را بکشد دو هزار درهم عطای او باشد و من به طمع جایزه تا بحال اراضی کوفه را می گردیدم و بجز تعب و خستگی اثری از آن دو کودک ندیدم زن او را پند داد که ای مرد از این خیال بگذر و بپرهیز از آنکه پیغمبر خصم تو باشد.
نصائح آن پیر زن در قلب آن ملعون مانند آب در پرویزن(39) می نمود، بلکه از این کلمات بر آشفت گفت: تو حمایت از آن دو طفل می نمائی، شاید نزد تو خبری باشد، برخیز برویم نزد امیر همانا امیر تو را خواسته.
عجوز مسکین گفت: امیر را با من چه کار است و حال آنکه من پیر زنی هستم در این بیابان بسر می برم.
مرد گفت: در را باز کن تا داخل شوم و فی الجمله استراحتی کنم تا صبح شود به طلب کودکان بر آیم.
پس آن زن در را باز کرد و قدری طعام و شراب برای او حاضر کرد، چون مرد از کار خوردن بپرداخت به بستر خواب رفت، یک وقت از شب نفیر خواب آن دو طفل را در میان خانه بشنید و مثل شتر مست بر آشفت و مانند گاو بانگ می کرد و در تاریکی شب به جهت پیدا کردن آن دو طفل دست بر دیوار و زمین می مالید تا گاهی که دست نحسش به پهلوی طفل صغیر رسید، آن کودک مظلوم گفت:
این کیست؟
گفت: من صاحب منزلم، شما کیستید؟
پس آن کودک برادر بزرگتر را بیدار کرد که برخیز ای حبیب من ما از آنچه می ترسیدیم در همان واقع شدیم، پس گفتند: ای شیخ اگر ما راست گوئیم که کیستیم در امانیم؟
گفت: بلی.
گفتند: در امان خدا و پیغمبر؟
گفت: بلی.
گفتند: خدا و رسول شاهد و وکیل است برای امان؟
گفت: بلی.
بعد از آنکه امان مغلّظ از او گرفتند: ای شیخ ما از عترت پیغمبر تو محمد می باشیم که از زندان عبیدالله فرار کرده ایم.
گفت: از مرگ فرار کرده اید و بگیر مرگ افتاده اید، حمد خدای را که مرا بر شما ظفر داد، پس آن ملعون بی رحم در همان شب دو کتف ایشان را محکم ببست و آن کودکان مظلوم به همان حالت آن شب را به صبح آوردند همین که شب به پایان رسید آن ملعون غلام خود را فرمان داد که آن دو طفل را ببرد در کنار نهر فرات و گردن بزند، غلام حسب الامر مولای خویش ایشان را برد بنزد فرات چون مطلع شد که ایشان از عترت پیغمبر می باشند اقدام در قتل ایشان ننمود و خود را در فرات افکند و از طرف دیگر بیرون رفت آن مرد این امر را به فرزند خویش ارجاع نمود آن جوان نیز مخالفت حرف پدر کرده و طریق غلام را پیش داشت، آن مرد که چنین دید شمشیر بر کشید بجهت کشتن آن دو مظلوم بنزد ایشان شد کودکان مسلم که شمشیر کشیده دیدند اشگ از چشمشان جاری گشت و گفتند:
ای شیخ دست ما را بگیر و ببر بازار و ما را بفروش و به قیمت ما انتفاع ببر و ما را مکش که پیغمبر دشمن تو باشد.
گفت: چاره ای نیست جز آنکه شما را بکشم و سر شما را برای عبیدالله ببرم و دو هزار درهم جایزه بگیرم.
گفتند: ای شیخ قرابت و خویشی ما را با پیغمبر خدا ملاحظه فرما.
گفت: شما را با آن حضرت قرابتی نیست.
گفتند: پس ما را زنده بنزد ابن زیاد ببر تا هر چه خواهد در حق ما حکم کند.
گفت: من باید به ریختن خون شما در نزد او تقرب جویم.
گفتند: پس بر صغر سن و کودکی ما رحم کن.
گفت: خدا در دل من رحم قرار نداده.
گفتند: الحال که چنین است و لابد ما را می کشی پس ما را مهلت بده که چند رکعت نماز کنیم.
گفت: هر چه خواهید نماز کنید اگر شما را نفع بخشد.
پس کودکان مسلم چهار رکعت نماز گذاردند پس از آن سر به جانب آسمان بلند نمودند و با حقتعالی عرض کردند: یا حی، یا حلیم، یا احکم الحاکمین احکم بیننا و بینه بالحق.
آنگاه آن ظالم شمشیر به جانب برادر بزرگ کشید و آن کودک مظلوم را گردن زد و سر او را در توبره نهاد طفل کوچک که چنین دید خود را در خون برادر افکنده و می گفت:
به خون برادر خویش خضاب می کنم تا باین حال رسول خدا را ملاقات کنم.
آن ملعون گفت: الحال تو را نیز به برادرت ملحق می سازم، پس آن کودک مظلوم را نیز گردن زد و سر از تنش برداشت و در توبره گذاشت و بدن هر دو را به آب افکند و سرهای مبارک ایشان را برای ابن زیاد برد و چون به دارالاماره رسید و سرها را نزد عبیدالله بن زیاد نهاد، آن ملعون بالای کرسی نشسته بود قضیبی بر دست داشت چون نگاهش به آن سرهای مانند قمر افتاد بی اختیار سه دفعه از جای خود برخاست و نشست و آنگاه قاتل ایشان را خطاب کرد که:
وای بر تو در کجا ایشان را یافتی؟
گفت: در خانه پیر زنی از ما ایشان مهمان بودند.
ابن زیاد را این مطلب ناگوار آمد، گفت:
حق ضیافت ایشان را مراعات نکردی؟
گفت: بلی مراعات ایشان نکردم.
گفت: وقتی که می خواستی ایشان را بکشی با تو چه گفتند؟
آن ملعون یک، یک سخنان آن کودکان را برای ابن زیاد نقل کرد تا آنکه گفت آخر کلام ایشان این بود که مهلت خواستند نماز خواندند، پس از نماز دست نیاز بدرگاه الهی برداشتند و گفتند:
یا حی یا حلیم، یا احکم الحاکمین احکم بیننا و بینه بالحق.
عبیدالله گفت: که احکم الحاکمین حکم کرد، کیست که برخیزد و این فاسق را به درک فرستد؟
مردی از اهل شام گفت: ای امیر این کار را بمن حواله کن.
عبیدالله گفت: این فاسق را ببر در همان مکانی که این کودکان در آنجا کشته شده اند گردن بزن و بگذار که خون نحس او به خون ایشان مخلوط شود و سرش را زود نزد من بیاور.
آن مرد نیز چنین کرده و سر آن ملعون را بر نیزه زده بجانب عبیدالله کوچ می داد، کودکان کوفه سر آن ملعون را هدف تیر و سنان خویش کرده و می گفتند این سر قاتل ذریه پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
مولف گوید:
نقل مرحوم صدوق با آنچه در تاریخ ثبت و ضبط شده سازش ندارد زیرا مورخین گفته اند بعد از شهادت سیدالشهداء (سلام الله علیه) ابن زیاد به شام رفت و از ندماء یزید پلید گشت و بطور قطع بمدت یکسال در کوفه نمانده لذا به نظر ما به نقل مرحوم صدوق نمی توان اعتماد کرد.

واقعه دو طفلان حضرت مسلم بن عقیل (سلام الله علیه) به نقل مرحوم ملا حسین کاشفی در کتاب روضة الشهداء

مرحوم ملا حسین کاشفی در کتاب روضة الشهداء این واقعه جانسوز و هولناک را چنین تقریر نموده:
راوی گوید: بعضی از غمازان به پسر زیاد گفتند:
راوی گوید: بعضی از غمازان به پسر زیاد گفتند:
مسلم را دو پسر در این شهر پنهانند چون صدهزار نگار، نه ماه شعاع روی ایشان را دارد، نه سنبل تاب گیسوی ایشان را می آورد.
روئی چگونه روئی؟ روئی چو آفتابی - موئی چگونه موئی؟ هر حلقه پیچ و تابی
ابن زیاد بفرمود تا منادی کردند که پسران مسلم بن عقیل در خانه هر کس پنهان باشند و نیاورند به من بسپارند و مرا معلوم گردد، بفرمایم تا آن خانه را غارت کنند و آن کس را به خواری تمام بکشند و آن جوانان در خانه شریح قاضی بودند که مسلم در روز جنگ ایشان را به آنجا فرستاده بود و در محافظت و مراقبت ایشان دادِ مبالغه داد بعد از قتل مسلم چون این منادی بر آمد شریح ایشان را پیش خود طلبید و چون چشمش بر ایشان افتاد بی اختیار نعره زد و آغاز گریه کرد و آن دو شاهزاده از قتل پدر خیر نداشتند چون گریه شریح قاضی را دیدند شکی در دل ایشان آمد و گفتند:
ایهاالقاضی تو را چه شد که ما را دیدی فریاد بر کشیدی و بدین سوز گریه می کنی و آتش حسرت در دل ما غریبان می زنی قاضی چندان که خواست راز را مخفی دارد طاقت آن نداشت:
شعر
ناله را چندانکه می خواهم که پنهان برکشم - سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن
قاضی خروش در گرفت و گفت: ای مخدوم زادگان.
شعر
بنیاد دین ز سنگ حوادث خراب شد - دلها به درد و داغ جدائی کباب شد
مهر شرف در ابر ستم گشت مختفی - بحر کرم ز صدمت دوران سراب شد
بدانید که خلعت شادی دنیا، مطرّز به طراز غم است و شربت سور بی اعتبارش آلوده به زهر ماتم مشرب هر تهنیتی مکدر به شوب تعزیتی، و گلستان هر عشرتی پیوسته به خار زار عُسرتی
شعر
هیچ روشن دلی در این عالم - روز شادی ندید بی شب غم
اکنون بدانید که پدر بزرگوار شما که اختر سپهر معالی بود از اوج اقبال به حضیض ارتحال انتقال نمود و شهباز روح مقدسش به بال شهادت به جانب ریاض سعادت پرواز نمود.
شعر
دنیا بهشت و رحمت پروردگار یافت - در روضه بهشت به خوبی قرار یافت
حق سبحانه و تعالی شما را از صبر جمیل و اجر جزیل کرامت کند.
پسران مسلم که این سخنان استماع نمودند هر دو بیهوش شده بیفتادند و بعد از مدتی که به خود آمدند جامه ها پاره کرده و عمامه ها از سر برداشته و گیسوان مشگین پریشان ساخته آغاز فریاد کردند که ای قاضی این چه خبر دلسوز و این چه سخن غم اندوز است.
چه حالت است همانا بخواب می بینم - که قصر دولت و دین را خراب می بینم
به درد دل ز لب شرع ناله می شنوم - ز سوز جان جگر دین کباب می بینم
ناله وا ابتاه، وا غربتاه بر آوردند، قاضی فرمود:
حالا محل این فریاد و فغان نیست که کسان عبیدالله زیاد شما را می طلبند و منادی می کنند که ایشان در هر منزلی که باشند اگر ما را خبر ندهند آن منزل را غارت کنیم و صاحب منزل را به قتل رسانیم و من در این شهر به محبت اهل بیت تهمت زده ام و دشمنان در تفحص و تجسس حال منند و من به جان شما و جان خود می ترسم اکنون فکر کرده ام که شما را به کسی سپارم تا به مدینه رساند ایشان از ترس ابن زیاد حال پدر را فراموش کرده خاموش شدند و قاضی هر یکی را پنجاه دینار زر بر میان بست و پسر خود اسد نام را گفت که امروز شنودم که بیرون دروازه عراقین کاروانی بوده و عزیمت مدینه داشته اند، ایشان را ببر و بیکی از مردم کاروان که سیمای صلاح در جبین او ظاهر باشد بسپار تا به مدینه برد.
اسد در شب تار ایشان را پیش گرفت و از دروازه عراقین بیرون برد، قضا را کاروانیان همان زمان کوچ کرده بودند و سیاهی ایشان می نمود، اسد گفت:
ای جوانان اینک قافله می نماید زود بروید تا بدیشان برسید.
ایشان از پی کاروان روان شدند و اسد باز گردید.
اما چون قدری راه برفتند سیاهی کاروان از نظر ایشان غائب شد و سراسیمه گشته راه را گم کردند ناگاه عَسَسی چند گرد شهر می گشتند بدیشان باز خوردند چون دانستند که فرزندان مسلم بن عقیل اند فی الحال ایشان را گرفته بر بستند و امیر عسسان دشمن خاندان بود ایشان را هم در پیش پسر زیاد آورد و ابن زیاد بفرمود تا ایشان را به زندان بردند و هم در آن زمان نامه ای به یزید نوشت که پسران مسلم بن عقیل که او طفلند در سن هفت و هشت سالگی بعد از قتل پدر ایشان را گرفتم و در زندان محبوس ساختم و مترصد فرمان هستم تا چه حکم صادر گردد یا بکشم یا آزاد کنم یا زنده بخدمت فرستم والسلام.
نامه را به یکی داده به جانب دمشق فرستاد.
اما راوی گوید که زندانبان مردی بود نیک اعتقاد و دوستدار اهل بیت، نام او مشکور بود چون آن دو شاهزاده را به زندان آورده و به وی سپردند و دانست که ایشان چه کسانند در دست و پای ایشان افتاد و به منزل نیکو نشاند و طعامی حاضر کرد تا تناول فرمودند و همه روز کمر بخدمت بر میان بسته بود و در مقام ملازمت ایستاده تا شب در آمد و غوغای مردم فرو نشست ایشان را از زندان بیرون آورد و به سر راه قادسیه رسانید و انگشتری خود بدیشان داد و گفت این راه امن است بروید تا به قادسیه رسید آنجا برادر مرا طلب کنید و این خاتم را نشان به وی دهید تا شما را به مدینه رساند.
ایشان مشکور را دعا گفتند و روی به ره نهادند و چون به حکم لاراد لقضائه گره تقدیر را به سر انگشت تدبیر نمی توان گشاد و به فحوای و لا معقب لحکمه مقتضای قضا را به چاره گری تغییر و تبدیل نمی توان داد.
شعر
قضا به تلخی و شیرینی ای پسر رفتست - اگر ترش بنشینی قضا چه غم دارد
حق سبحانه چنان مقرر کرده بود که آن دو یتیم غریب هر چند زودتر به پدر مظلوم و شهید خود رسند لاجرم بار دیگر راه گم کردند و آن شب تا روز می گردیدند چون روز روشن شد نگاه کردند هنوز بر در شهر بودند برادر بزرگ با خوردتر گفت:
ای برادر هنوز ما بر در شهریم مبادا که جمعی به ما رسند و بار دیگر به قید ایشان گرفتار گردیم، پس بنگریستند و بر دست چپ ایشان خرماستانی بود روی بدان جا نهادند و بر لب چشمه درختی دیدند سالخورده و میان تهی به میان آن در آمده قرار گرفتند و چون وقت نماز پیشین در آمد کنیزک حبشی آمد و آفتابه در دست چون به لب چشمه رسید نگاه کرد عکس آن دو جوان در چشمه مشاهده نمود حیران بماند.
دل صورت زیبای تو در آب روان دید - بی خود شد و فریاد بر آورد که ماهی
کنیزک بالا نگریست چه دید
شعر
دو گل از گلشن دولت دمیده - دو سرو از باغ خوبی سر کشیده
دو ماه از برج خوبی رخ نموده - ز دیده چشمه باران گشوده
یکی مانند مهر از دلربائی - یکی چون آب خضر از جانفزائی
گل رخسارشان زیر کلاله - شده از گریه خونین همچو لاله
لب آن گشته خشک از آتش غم - رخ این مانده تر از اشگ ماتم
چون کنیزک را نظر بر جمال با کمال آن دو اختر فرخنده فال اوج عزت و اقبال افتاد به تماشای آن دو آفتاب برج هدایت و رشاد آفتابه از دست بنهاد و پرسید که شما چه کسانید و چرا در میان این درخت پنهانید، ایشان فریاد بر کشیدند که ما دو کودک یتیمیم و درد یتیمی کشیده و دو محزون غریبیم رنج محنت غریبی چشیده از پدر دور افتاده راه گم کرده و پناه بدین منزل آورده ایم.
کنیزک گفت: پدر شما که بود؟
ایشان چون نام پدر شنودند چشمه های آب حسرت از دیده گشودند.
شعر
خدا را ای رفیق از منزل مده جانان یادم - که من در وادی هجران ز حال خود بفریادم
کنیزک گفت: گمان می برم که پسران مسلم بن عقیلید.
ایشان فریاد بر کشیدند: ای جاریه آیا تو بیگانه ای یا آشنا؟ دوست با وفائی یا دشمن پر جفا؟
کنیزک جواب داد که من دوستدار خاندان شمایم و بی بی دارم که او نیز لاف محبت شما می زند و جان خود را نثار اهل بیت می کند، شما بیائید با من تا نزدیک وی رویم و مترسید و غم مخورید که هیچ دغدغه نیست، پس ایشان را برداشت و روی به منزل نهاد و چون نزدیک رسید به خانه درون دوید و بی بی را بشارت داد که اینک پسران مسلم بن عقیل را آوردم.
شعر
باغ را باد صبا بس خبر رنگین داد - مژده آمدن یاسمن و نسرین داد
بی بی مقنعه از سر برکشید و بمژدگانی پیش کنیزک انداخت و گفت:
تو را از مال خود آزاد کردم، پس سر و پای برهنه پیش پسران باز دوید و بر دست پای ایشان افتاد و بر خواری مسلم و گرفتاری فرزندانش بگریست، پس یک، یک از ایشان را در بر گرفت و بوسه بر سر و روی ایشان می نهاد و چون مادر مهربان نوحه می کرد که ای غریبان مادر و ای بی کسان مظلوم و ای بیچارگان محروم و ای کسانی که شما را به درد فراق پدر مبتلا ساخته اند و در میدان کینه اهل بیت رسالت عَلَم عناد و فساد افراختند آن گاه ایشان را به خانه آورد و طعامی که داشت حاضر کرد و کنیزک را گفت که این راز را پنهان دار و شوهرم را از این قضیه آگاه مساز، کو در حرم اهل وفا محرم نیست.
اما راوی گوید: چون مشکور زندانبان به جهت رضای خداوند آن دو مظلوم دردمند را از زندان رها کرد علی الصباح آن خبر به پسر زیاد رسانیدند، مشکور را طلبید و گفت: با پسران مسلم چه کردی؟
گفت: ایشان را برای رضای خدا آزاد کردم و خانه دین خود را با این عمل ستوده و کردار پسندیده آباد گردانیدم.
ابن زیاد گفت: از من نترسیدی؟
گفت: هر که از خدای ترسید از غیر او نترسد.
گفت: چه تو را بر این داشت؟
مشکور گفت: ای ستمکار نابکار پدر بزرگوار ایشان را به ستم کشتی چه تقریب داشت که آن دو کودک نارسیده بی گناه را که داغ یتیمی بر جگر داشتند به محنت بند و زندان مبتلا ساختی، من برای حرمت روح سید کونین و صدر ثقلین محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ایشان را از بند رهائی دادم و بدانچه کردم امید شفاعت از آن سرور دارم و تو از آن دولت محرومی.
پسر زیاد در غضب شد و گفت: همین لحظه سزای تو بدهم.
گفت: هزار جان من فدای ایشان باد.
شعر
من در ره او کجا به جان و امانم - جان چیست که بهر او فدا نتوانم
یک جان چه بود هزار جان بایستی - تا جمله به یک بار بر او افشانم
پسر زیاد جلاد را فرمود تا او را بر عقابین کشید و گفت: اول پانصد تازیانه اش بزن آنگه سرش از تن جدا کن.
جلاد فرمان به جای آورد، تازیانه اول که زد مشکور گفت: بسم الله الرحمن الرحیم و چون دوم بزد گفت: خدایا مرا صبر ده، چون سوم بزد گفت: خدایا مرا بیامرز، چون چهارم بزد گفت: خدایا مرا برای محبت فرزندان رسول تو می کشند چون تازیانه پنجم بزد گفت: الهی مرا به رسول و اهل بیتش در رسان، آنگه خاموش شد و آه نکرد تا پانصد تازیانه اش بزدند آنگه چشم باز کرد و گفت: یک شربت آبم بدهید.
ابن زیاد گفت: آبش بدهید و گردنش بزنید.
عمرو بن الحارث برخاست و او را شفاعت کرده به خانه برد و خواست که به علاج او مشغول شود که مشکور دیده از هم بگشاد و گفت: مرا از حوض کوثر آب دادند، این بگفت و جان به حق تسلیم کرد.
شعر
جانش مقیم روضه دارالسرور باد - گلشن سرای مرقد او پر ز نور باد
اما راوی گوید: چون آن مومنه صالحه هر دو کودک را به سرای در آورد خانه پاکیزه برای ایشان ترتیب کرد و فرشهای پاک بگسترد و چون شب در آمد ایشان را بخوابانید و دلنوازی می نمود تا به خواب رفتند پس از آن از خانه بیرون آمد و بر جای خود قرار گرفت، زمانی گذشت شوهرش از در در آمد کوفته و نالان، زن گفت: ای مرد کجا بودی؟
گفت: صباح به در خانه امیر کوفه رفته بودم منادی بر آمد که مشکور زندانبان پسران مسلم بن عقیل را از زندان آزاد کرده است، هر کس ایشان را یا خبر ایشان را بیاورد امیر او را اسب و جامه دهد و از مال دنیا توانگر گرداند، مردمان روی به جست و جوی ایشان نهادند و من هم در طلب ایشان استادم و در حوالی و نواحی شهر می گردیدم و جد و جهد می نمودم آخر اسبم هلاک شد و مقداری راه پیاده برفتم و از مقصود اثری نیافتم.
زن گفت: ای مرد از خدای بترس، تو را با خویشان رسول خدا چه کار است.
گفت: ای زن خاموش باش که پسر زیاد مرکب و خلعت و درم و دینار بسیار وعده کرده، آن کس را که پسران مسلم را نزد وی برد.
زن گفت: چه ناجوان مردی باشد که آن دو یتیم را بگیرد و به دست دشمن بسپارد و از برای دنیا دین خود را از دست بگذارد.
مرد گفت: ای زن تو را به این سخنان چه کار، طعامی اگر داری بیار تا بخورم.
زن بیچاره خوان بیاورد و آن بی سعادت طعامی بخورد و بر روی جامه خواب چون بیهوشان بیفتاد و در خواب شد چه تردد بسیار کرده بود و مانده و کوفته شده، اما چون از شب پاره ای بگذشت برادر بزرگ که نامش محمد بود از خواب بیدار شد و برادر کهتر را که نامش ابراهیم بود گفت: ای برادر برخیز که ما را نیز بخواهند کشت، در این ساعت پدر خود را در خواب دیدم که با مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) و مرتضی و فاطمه زهرا و حسن مجتبی در بهشت می خرامیدند، ناگاه نظر حضرت رسالت بر من و تو افتاد و ما از دور ایستاده بودیم، حضرت رسول روی به پدر ما کرد که ای مسلم: چگونه دلت داد که این دو طفل مظلوم را در میان ظالمان گذاشتی؟!
پدرم باز نگریست و ما را بدید گفت: یا نبی الله اینک در قفای من می آیند و فردا نزدیک من خواهند بود برادر خوردتر که این سخن بشنید گفت: ای برادر به خدا که من هم همین خواب دیدم، پس هر دو برادر دست در گردن یکدیگر کرده می گریستند، روی بر هم می نهادند و می گفتند: واویلاه وا مسلماه، وامصیبتاه، از آواز گریستن و خروش و افغان ایشان حارث بن عروه که شوهر آن زن بود بیدار شد و زن را آواز داد که این افغان و خروش چیست؟ و در این خانه ما کیست؟
زن عاجزه فرو ماند.
حارث گفت: برخیز و چراغ روشن کن.
زن چنان بیخود شده بود که بدان کار قیام نمی توانست نمود، آخر حارث خود برخاست و چراغ روشن کرد و در آن خانه در آمد دو کودک را دید دست به گردن هم در آورده وا ابتاه می گفتند.
حارث پرسید: شما چه کسانید؟
ایشان تصور کردند که او از دوستان است گفتند: ما فرزندان مسلم بن عقیلیم.
حارث گفت: واعجباه - یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم، من امروز در طلب شما می تاختم تا حدی که اسب خود را از تاختن هلاک ساختم و شما خود در منزل من ساکن و مطمئن بوده اید.
ایشان که این سخن بشنودند خاموش شده، سر در پیش افکندند و آن بی رحم سنگین دل هر یک را طپانچه ای بر رخسار نازنین زد و گیسوهای مشگین ایشان که حبل المتین متمسکان عروة الوثقای دین بود به هم باز بست و بیرون آمده، در خانه و بوسه بر دست و پای وی می داد و گریه و زاری و ناله و بیقراری می کرد و می گفت:
شعر
بیداد مکن بر این یتیمان - لطفی بنمای چون کریمان
این ها به فراق مبتلایند - در شهر غریب و بی نوایند
بگذر ز سر جفای ایشان - پرهیز کن از دعای ایشان
نفرین یتیم محنت آلود - آتش به جهان در افکند زود
حارث بانگ بر زن زد که از این سخن بگذر و زبان در کش والا هر جفائی که بینی همه از خود بینی زن بیچاره خاموش شد اما چون صبح بدمید و جهان روشن گشت آن تیره روی سیاه دل برخاست و تیغ و سپر برداشته و آن دو کودک را پیش انداخته روی به لب آب فرات نهاد و زنش پای برهنه از پی می دوید و زاری و درخواست می نمود و چون بنزدیک رسیدی آن مرد تیغ کشیده روی بوی نهادی و آن زن از بیم تیغ بازگشتی و چون ایشان مقداری راه برفتندی باز از پی بدویدی بر این منوال می رفتند تا به کنار آب فرات رسیدند، حارث غلامی داشت خانه زاد که با پسر وی شیر خورده بود غلام از عقب خواجه آمد چون بدانجا رسید حارث شمشیر برهنه به وی داد که برو و این دو کودک را سر از تن جدا کن، غلام شمشیر بسته و گفت: ای خواجه کسی را دل دهد که این دو کودک بی گناه را بکشد؟!
حارث غلام را دشنام داد و گفت: برو و هر چه تو را می گویم چنان کن.
شعر
بنده را با این و آن کار نیست - پیش خواجه قوت گفتار نیست
غلام گفت: مرا یارای قتل ایشان نیست و از روح مقدس حضرت رسالت شرم می دارم که کسانی را که منسوب به خاندان وی باشند هلاک کنم.
حارث گفت: اگر تو سر ایشان بر نداری من سر تو بردارم.
غلام گفت: پیش از آنکه تو مرا بکشی، من تو را با همین شمشیر هلاک کنم.
حارث مرد نبرد دیده بود دست بزد و موی سر غلام بگرفت، غلام نیز دست فراز کرد و ریش او را گرفته پیش خود کشید چنانچه حارث بروی افتاد و غلام خواست که زخمی بر وی زند که حارث قوت کرد و تیغ از دست غلام بدر آورد و غلام تیغ خود را از نیام کشید و بر خواجه حمله کرد، خواجه سپر پیش آورد و حمله او را رد کرده شمشیر بزد و دست راست غلام را بیفکند، غلام بدست چپ گریبان او را بگرفت و خود را بدو باز چسبانید و نگذاشت که دیگر زخمی بر وی زند و هر دو بهم در آویختند که ناگاه زن و پسر در رسیدند، پسر پیش دوید و میان غلام گرفته باز پس کشید و گفت: ای پدر شرم نداری این غلام که مرا به جای برادر است و با هم شیر خورده ایم و مادر مرا به جای فرزند است از وی چه می خواهی؟!
حارث جواب نداد و تیغ کشیده روی به غلام نهاد و ضربتی بر وی زد که هلاک شد.
پسرش گفت: سبحان الله من هرگز از تو سخت دلتری ندیده ام و جفا کارتری نشنیده.
شعر
جفا کاران بسی هستند، اما - بدین تندی جفا کاری که دیدست
نداری پیشه جز آزار دلها - چنین شوخ دل آزاری که دیدست
حارث گفت: ای پسر سخن کوتاه کن و بگیر این تیغ و برو هر دو را سر ببر.
گفت: لا والله. هرگز این کار نکنم و تو را هم نگذارم که مرتکب این امر شوی و زنش نیز زاری می کرد که مکن و خون این بی گناهان در گردن مگیر و ایشان را زنده پیش پسر زیاد بر تا مقصودی که داری محصل گردد.
او گفت: اکثر اهل کوفه هوادار این مردمند، اگر من ایشان را به شهر برم امکان دارد که عوام غوغا کنند و ایشان را از من بستانند و رنج من ضایع گردد، پس خود تیغ بر کشید و آهنگ شاهزادگان کرد و ایشان می گریستند و می گفتند: ای پیر بر کودکی و یتیمی و غریبی ما رحم کن و بر بی کسی و درماندگی ما ببخشا.
شعر
سنگ را دل خون شود از ناله های زار ما - این دل فولاد تو یک ذره سوهان گیر نیست
حارث گوش به سخن ایشان نکرده پیش دوید تا یکی از ایشان را بگیرد و هلاک کند، زن در آویخت که ای نا خدای ترس، مکن و از جزای روز قیامت بر اندیش، حارث در غضب شد و شمشیر بزد و زن را مجروح ساخت، اما چون پسر دید که مادرش زخم خورده و حارث می خواهد که زخم دیگری بروی زند فی الحال برجست و دست پدر را گرفت و گفت: ای پدر با خود آی و آتش غضب را به آب فرو نشان حارث تیغ حواله پسر کرد و بیک ضربت او را نیز بکشت، اما چون زن پسر خود را کشته دید غریو از نهادش بر آمد و به واسطه زخمی که خورده بود قوت برخاستن نداشت، همین فریاد می کشید و به جائی نمی رسید.
شعر
جائی رسید ناله که از آسمان گذشت - با او به هیچ جا نرسید این فغان من
پس آن سنگدل به نزدیک کودکان آمد، گفتند: ای مرد ما را زنده نزد پسر زیاد بر تا او هر چه خواهد درباره ما بجای آرد.
گفت: شما را داعیه آن است که من شما را به شهر در آورم و غوغای عام شما را از من بستانند و مالی که ابن زیاد وعده کرده به من نرسد.
گفتند: اگر مراد تو مال است، گیسوان ما را بتراش و ما را بفروش و زر بستان.
آن ناکس بی حمیت در جاهلیت افتاده گفت: البته شما را می کشم.
گفتند: بر کودکی و نحیفی ما رحم کن.
گفت: در دل من رحم نیست.
گفتند: بگذار تا وضوء سازیم و دو رکعت نماز بگذاریم.
گفت: والله نگذارم.
گفتند: بدان خدائی که اسمش بردی بگذار تا او را سجده کنیم.
گفت: نگذارم.
گفتند: هلا این چه عداوت است که می ورزی و این چه بغض است که با ما ظاهر می کنی؟! دریغ که در این گرفتاری نه کسی به فریاد ما رسد و نه مددکاری نفسی بر آرد.
شعر
یک هم نفسی نیست به عالم ما را - فریاد رسی نیست درین غم ما را
پس حارث قصد هر کدام می کرد آن دیگری می گفت که اول مرا بکش که من برادر خود را کشته نتوانم دید القصه سر برادر بزرگ که محمد بود جدا کرد و تن او را در آب فرات انداخت برادر خوردتر که ابراهیم بود برجست و سر برادر بر گرفت و رو بر روی او می نهاد و لب بر لب او میمالید و می گفت: ای جان برادر تعجیل مکن که من نیز می آیم، حارث آن سر را به عنف از او بستاند و سر او را نیز جدا کرده تنه اش را در آب افکند، در آن محل خروش از زمین و زمان بر آمد و فغان در مناظر آسمان افتاد و افسوس از آن دو نهال گلشن اقبال و کامرانی که در اول نو بهار جوانی به خزان اجل پژمرده شده و حیف از رخسار آن دو گل بوستان ناز که به خارستان حادثه جانگداز خراشیده گشت.
شعر
دریغا که خورشید روز جوانی - چو صبح دوم بود کم زندگانی
دریغا که ناگه گل نو شکفته - فرو ریخت از تند باد خزانی
اما چون حارث جفا کار لعنة الله علیه سرهای آن دو شاهزاده نامدار را از تن جد کرد و در توبره نهاد و از قربوس زین در آویخته روی به جانب عبیدالله بن زیاد آورد و نیم چاشتی بود که رسید هنوز دیوان مظالم قایم بود که به قصر امارت در آمد و آن توبره پیش پسر زیاد بر زمین نهاد و ابن زیاد پرسید که در این توبره چیست؟ گفت: سر دشمنان تو است که به تیغ تیز از تن ایشان جدا کرده ام و به طمع رعایت و عنایت تحفه پیش تو آوردم.
پسر زیاد حکم کرد که آن سرها را شسته و در طشتی نهاده پیش وی آوردند تا ببیند که سرهای چه کسانست اما چون بشستند و پیش آوردند نگاه کرد روی ها دید چون قرص ماه و گیسوها مشاهده کرد چون مشگ سیاه، گفت: این سرهای چه کسانست؟
گفت: از آن پسرهای مسلم بن عقیل.
ابن زیاد را بی اختیار آب از دیده روان شد و حضار مجلس نیز بگریستند، پسر زیاد پرسید که ایشان را کجا یافتی؟
گفت: ای امیر دی همه روز در طلب ایشان بودم و اسب خود را هلاک کردم و ایشان خود در خانه من بودند، من خبر یافته ایشان را بر بستم و صباح به لب آب فرات بردم و هر چند زاری کردند بر ایشان رحم نکردم، القصه ایشان را بکشتم و تن ایشان را در فرات افکنده سرشان را اینجا آوردم.
پسر زیاد گفت: ای لعین از خدای نترسیدی و از عقوبت حق سبحانه نیندیشیدی و تو را بر رخسارهای دلاویز و گیسوهای عنبر بیزشان رحم نیامد و من به یزید نامه نوشته ام که ایشان را گرفته ام اگر بفرمائی زنده بفرستم اگر حکم یزید در رسد که ایشان را بفرست چگونه کنم، آخر چرا ایشان را زنده پیش من نیاوردی؟
گفت: ترسیدم که عوام شهر غوغا کرده ایشان را از من بستانند و طمعی که به امیر داشتم حاصل نشود.
گفت: چرا ایشان را جائی مضبوط نساختی و خبر به من نیاوردی تا کسی فرستادمی و ایشان را پنهان نزد خود آوردمی؟
آن شقی خاموش گشت، پسر زیاد روی به ندیمان کرد و در میان ایشان شخصی بود مقاتل نام و از دل و جان دوستدار خاندان پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، پسر زیاد عقیده او را می دانست اما تغافل می کرد زیرا که مقاتل ندیمی قابل بود او را پیش طلبید و گفت: این شخص را بگیر و به لب آب فرات بر همانجا که این دو طفل را شهید کرده است به هر خواری و زاری که خواهی او را به قتل رسان و این سرها را نیز ببر و همان جا که تنهای ایشان را در آب افکنده است اینها را نیز بیفکن.
مقاتل به غایت شادمان شده دست او را گرفت و بیرون آورد و با محرمان خود گفت: به خدا که اگر عبیدالله بن زیاد تمام پادشاهی خود را به من ارزانی داشتی مرا چنین خوش نیامدی که کشتن این مردود را به من فرمود، پس مقاتل حکم کرد که دستهای حارث را باز پس بستند و سرش را برهنه کره به میان بازار کوفه در آوردند و آن سرها را به مردم می نمودند غریو از مردم بر می آمد و بر آن شخص لعنت می کردند و خار و خاشاک بر سر و روی وی می ریختند و برین منوال مقاتل او را می برد تا به موضعی که مقتل ایشان بود نگاه کرد زنی را دید مجروح افتاده و جوانی چون سرو آزاد گشته و غلامی همه اعضای او پاره پاره گشته و آن زن نوحه می کرد بر فرزندان و بر پسر نوجوان نازنین خود می گفت:
شعر
ای دریغ آن سرو باغ نازنین من که شد - در جوانی همچو گل پیراهن عمرش قبا
مقاتل پرسید که چه کسی؟
گفت: زوجه این بدبخت بودم و از این کار او را منع می نمودم و پسر و غلام من در این کار با من متفق بودند آخر الامر پسر و غلام را بکشت و مرا زخم زد و بحمدالله که نفرین آن دو طفل بی گناه در وی رسید پس روی به شوهر کرد که ای لعین برای طمع دنیا پسران مسلم را بکشتی و دین را بدین قتل ناحق که عمدا از تو صادر شد از دست دادی.
پس حارث مقاتل را گفت: دست از من بدار تا در خانه خویش پنهان شوم و ده هزار دینار نقد بتو دهم.
مقاتل گفت: اگر مال همه عالم از آن تو باشد و به من دهی دست از تو باز ندارم و ناچار چون تو بر ایشان رحم نکردی من نیز بر تو رحم نکنم و تو را هلاک سازم و از حق سبحانه ثواب عظیم طمع دارم، سپس مقاتل از مرکب فرود آمد و چون چشمش بر خون فرزندان مسلم افتاد فریاد بر آورد و بسیار گریست و خود را در خون ایشان غلطانید و دست به دعاء برداشته از حق سبحانه آمرزش طلبید و آن سرها را نیز در آب انداخت.
راوی گوید که بکرامتی که اهل بیت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) را می باشد آن بدنها از آب بر آمدند و هر سری به تنه خود چسبید دست در گردن یکدیگر آورده به آب فرو رفتند.
و روایتی است که هر دو را از آب بیرون کرده در آن ساحل قبری کنده به خاک کردند و تا امروز زائران زیارت می کنند.
آنگاه مقاتل غلامان را فرمود تا اول دستهای او را بریدند، آنگاه پاهایش را پس هر دو گوشش را قطع کردند و هر دو چشمش بر کندند و شکمش را شکافته، اعضای بریده وی را در آن نهادند و سنگی بر آن بسته به آب انداختند، زمانی بر آمد آب به موج در آمد و او را بر کنار انداخت تا سه بار، این صورت واقع شد، گفتند: آب او را قبول نمی کند، چاهی بکندند و او را در آن چاه افکندند و پر خاک و سنگ کردند، فرصتی را زمین بلرزید و او را بر روی افکند و تا سه نوبت این معنی مشاهده افتاد گفتند: خاک نیز این مردود را قبول ندارد، پس بدان خرماستانها رفتند و هیزم خشک شده آوردند و آتشی بر افروخته وی را در آن انداختند تا بسوخت و خاکسترش را به باد دادند، پس دو جنازه حاضر کردند و پسر پیر زن و غلامش را بر آن خوابانیده به در شهر بردند و آنجا که باب بنی خزیمه است با جامه خونین دفن کردند و هواداران اهل بیت پنهانی ماتم شاهزادگان داشتند.

فصل هشتم : حرکت حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) از مکه معظمه به طرف عراق

مرحوم مفید در ارشاد می فرماید: روز خروج جناب مسلم بن عقیل (سلام الله علیه) در کوفه سه شنبه هشتم ذی الحجة سال شصت هجری بود و روز نهم شهادت آن بزرگوار واقع شد و در همان روز خروج آن جناب حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) نیز از مکه خارج و بطرف عراق رهسپار شدند بنابراین مدت توقف آن حضرت در مکه معظمه چهار ماه و چهار روز بود چه آنکه روز سوم شعبان آن جناب وارد مکه شدند و روز هشتم ذی الحجه از آن خارج گردیدند و در طول این مدت که در مکه نزول اجلال داشتند گروهی از مردم حجاز و بصره به آن حضرت پیوستند.
مروی است که چون روز ترویه (روز هشتم ذی الحجه) شد عمرو بن سعید بن عاص اموی معروف به اشدق که از طرف معاویه و یزید امارت مدینه داشت با لشگری انبوه به مکه آمد، وی از طرف یزید مامور شد که با حضرت ابا عبدالله الحسین کارزار کرده و اگر بر وی دست یافت آن جناب را بکشد لذا حضرت به پاس احترام خانه خدا و اینکه در آن خونی ریخته نشود در همین روز از مکه خارج شدند.
البته به نظر می آید که این روایت چندان صحت نداشته و روایت صحیح به گونه دیگر نقل شده که انشاء الله در آینده به آن اشاره خواهیم کرد.