مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه

نویسنده : سید محمد جواد ذهنی تهرانی (ره)

شرح ماجرای دو طفلان حضرت مسلم بن عقیل (سلام الله علیه)

از حضرت مسلم بن عقیل (سلام الله علیه) پنج پسر و یک دختر باقی ماند، سه تن از پسران بنامهای: عبدالله بن مسلم و عبیدالله بن مسلم و محمد بن مسلم هر سه که از شجاعان روزگار بودند در کربلاء معلی در روز عاشوراء به درجه رفیعه شهادت رسیدند که شرح مبارزات آنها انشاء الله بعدا خواهد آمد.
و اما در باب دو پسر دیگر بین ارباب مقاتل و صاحبان نظر اختلاف است:
برخی معتقدند که آن دو همراه پدر بزرگوارشان به کوفه آمدند و بعد از شهادت پدر گرفتار ابن زیاد شده و به زندان افتادند و پس از یکسال زندانی بودن در کنار شریعه فرات بدست حارث ملعون کشته شدند این قول، قول مرحوم ملا حسین کاشفی در روضة الشهداء است.
بعضی دیگر همچون مرحوم صدوق می فرمایند: این دو طفل همراه حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) بودند و پس از شهادت آن بزرگوار و یاران و اصحابش و اسارت اهل بیت گرامیش همراه اسراء به کوفه آورده شدند و به نظر ابن زیاد بیدادگر رسیدند، آن ناپاک امر کرد که آنها را به زندان افکندند و پس از یکسال در کنار شریعه فرات سرشان را بریدند.
مرحوم محدث قمی در منتهی الامان این قول را اختیار کرده و به ذکر همین اکتفاء فرموده است.

مقاله مرحوم صدرالدین واعظ قزوینی در کتاب ریاض القدس

مرحوم واعظ قزوینی در کتاب ریاض القدس می فرماید:
ابن شهر آشوب علیه الرحمه در مناقب فرموده:
دو طفلی که در کنار شریعه فرات کشته شدند و سرشان را بریدند اولاد جعفر بن ابیطالب بودند که شب یازدهم عاشوراء از لشگر ابن زیاد فرار کردند و در کوفه گرفتار شده و شهید شدند و سرهای آنها را به حضور ابن زیاد بردند و این واقعه در روز یازدهم یا دوازدهم عاشوراء اتفاق افتاد بدون اینکه در زندان محبوس شوند و یک سال بمانند به چند دلیل.
این خبر اقرب به صواب و تصدیق است زیرا که ابن زیاد شش ماه در بصره ریاست می کرد و شش ماه در کوفه در سر سال اگر ابن زیاد به شام نرفته در بصره بوده و حال آنکه ابن جوزی می نویسد:
ابن زیاد بعد از شهادت امام حسین (علیه السلام) به شام رفت و از جمله خواص و ندماء یزید و هم شرب آن پلید گردید و صورت خوش داشت و تغنی می کرد.
و دیگر آنکه از شأن و حال امام زین العابدین (علیه السلام) بعید است که معزّزا و مکرما از شام برگردد از حوالی کوفه بگذرد یا بنابر تحقیق به کوفه بیاید ولی این دو طفل معصوم را از زندان مستخلص نکند خیلی غریب است
علاوه بر اینها این دو طفل می گویند: نحن من ذریة نبیک (ما از ذریه پیغمبر تو هستیم) اولاد جعفر بواسطه علیا مخدره زینب خاتون که زوجه عبدالله بن جعفر بوده می توانند ذریه باشد ولی اولاد مسلم ذریه پیغمبر نمی توانند بود دیگر به تأویل والعلم عندالله(38)

واقعه دو طفلان مسلم به نقل مرحوم صدوق

قبلا گفتیم واقعه دو طفلان صغیر جناب مسلم بن عقیل (سلام الله علیه) را به دو نحو نقل کرده اند:
الف: نقلی است از مرحوم شیخ صدوق در کتاب امالی
ب: نقلی است از مرحوم ملا حسین کاشفی در روضة الشهداء که مشهور بین اهل تاریخ و ارباب مقاتل همین است و ما هر دو نقل را در اینجا آورده و به ذکر آنها از خداوند متعال طلب اجر و ثواب می نمائیم:
اما نقل مرحوم صدوق:
مرحوم محدث قمی در کتاب منتهی الامال آن را چنین بیان می کند:
شیخ صدوق بسند خود روایت کرده از یکی از شیوخ اهل کوفه که گفت:
چون امام حسین (علیه السلام) به درجه رفیعه شهادت رسید از لشگرگاه آن حضرت دو طفل کوچک از جناب مسلم بن عقیل اسیر کرده شدند و ایشان را نزد ابن زیاد آوردند آن ملعون زندانبان را طلبید و امر کرد که این دو طفل را در زندان کن و بر ایشان تنگ بگیر و غذای لذیذ و آب سرد به ایشان مده آن مرد نیز چنین کرده و آن کودکان در تنگ نای زندان بسر می بردند و روزها روزه می داشتند چون شب می شد دو قرص جوین با کوزه آبی برای ایشان پیرمرد زندانبان می آورد و با آن افطار می کردند تا مدت یکسال حبس ایشان بطول انجامید، پس از این مدت طویل یکی از آن دو برادر با دیگری گفت:
ای برادر مدت حبس ما به طول انجامید و نزدیک شد که عمر ما فانی و بدنهای ما پوسیده شود، پس هرگاه این پیرمرد زندانبان بیاید حال خود را برای او نقل کنیم و نسبت خود را با پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای او بگوئیم شاید بر ما توسعه دهد.
پس گاهی که شب داخل شد آن پیر مرد به حسب عادت هر شب آب و نان آن کودکان را آورد برادر کوچک او را فرمود:
ای شیخ: محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را می شناسی؟
گفت: بلی، چگونه نشناسم و حال آنکه آنجناب پیغمبر من است.
گفت: جعفر بن ابیطالب را می شناسی؟
گفت: بلی، جعفر همان کسی است که حق تعالی دو بال به او عطا خواهد کرد که در بهشت با ملائکه طیران کند.
آن طفل فرمود: علی بن ابی طالب را می شناسی؟
گفت: چگونه نشناسم، او پسر عم و برادر پیغمبر من است.
آنگاه فرمود: ای شیخ ما از عترت پیغمبر تو می باشیم، ما دو طفل مسلم بن عقیلیم، اینک در دست تو گرفتاریم، اینقدر سختی بر ما روا مدار و پاس حرمت نبوی را در حق ما نگه دار.
آن شیخ چون این سخنان را بشنید بر روی پاهای ایشان افتاد و می بوسید و می گفت:
جان من فدای جان شما، ای عترت محمد مصطفی، این در زندانست گشاده بر روی شما به هر جا که خواهید تشریف ببرید، پس چون تاریکی شب دنیا را فرا گرفت آن پیر مرد آن دو قرص جوین را با کوزه آب به ایشان داد و ایشان را ببرد تا سر راه و گفت ای نور دیدگان شما را دشمن بسیار است از دشمنان ایمن مباشید، پس شب را سیر کنید و روز پنهان شوید تا آنکه حق تعالی برای شما فرجی کرامت فرماید.
پس آن دو کودک نورس در آن تاریکی شب راه می پیمودند تا گاهی که به منزل پیره زنی رسیدند پیره زن را دیدند نزد در ایستاده از کثرت خستگی دیدار او را غنیمت شمرده نزدیک او شتابیدند و فرمودند: ای زن ما دو طفل صغیر و غریبیم و راه بجائی نمی بریم چه شود بر ما منت نهی و ما را در این تاریکی شب در منزل خود پناه دهی، چون صبح شود از منزلت بیرون شویم و به طریق خود رویم.
پیره زن گفت: ای دو نور دیدگان شما کیستید که من بوی عطری از شما می شنوم که پاکیزه تر از آن بوئی به مشامم نرسیده؟
گفتند: ما از عترت پیغمبر تو می باشیم که از زندان ابن زیاد گریخته ایم.
آن زن گفت: ای نور دیدگان من مرا دامادی است فاسق و خبیث که در واقعه کربلاء حضور داشته می ترسم امشب به خانه من آید و شما را در اینجا ببیند و به شما آسیبی رساند.
گفتند: شب است و تاریک است و امید می رود که آن مرد امشب اینجا نیاید، ما هم بامداد از اینجا بیرون می شویم.
پس زن ایشان را به خانه آورد و طعامی برای ایشان حاضر نمود، کودکان طعام تناول کردند در بستر خواب بخفتند.
و موافق روایت دیگر گفتند: ما را به طعام حاجتی نیست، از برای ما جانمازی حاضر کن که قضای فوائت خویش کنیم، پس لختی نماز بگذاشتند و بعد از فراغ به خواب گاه خویش آرمیدند طفل کوچک برادر بزرگ را گفت: ای برادر چنین امید می رود که امشب شب راحت و ایمنی ما باشد بیا دست بگردن هم کنیم و استشمام رائحه یکدیگر نمائیم پیش از آنکه مرگ ما بین ما جدائی افکند، پس دست بگردن هم در آوردند و بخفتند، چون پاسی گذشت از قضا داماد آن عجوزه نیز به جانب منزل آن عجوز آمد و در خانه را کوبید.
زن گفت: کیست؟
آن خبیث گفت: منم.
زن پرسید: تا این ساعت کجا بودی؟
گفت: در باز کن که نزدیک است از خستگی هلاک شوم.
پرسید: مگر تو را چه روی داده؟
گفت: دو طفل کوچک از زندان عبیدالله فرار کرده اند و منادی امیر ندا کرد که هر کس سر یک تن از آن دو طفل را بیاورد هزار درهم جایزه بگیرد و اگر هر دو تن را بکشد دو هزار درهم عطای او باشد و من به طمع جایزه تا بحال اراضی کوفه را می گردیدم و بجز تعب و خستگی اثری از آن دو کودک ندیدم زن او را پند داد که ای مرد از این خیال بگذر و بپرهیز از آنکه پیغمبر خصم تو باشد.
نصائح آن پیر زن در قلب آن ملعون مانند آب در پرویزن(39) می نمود، بلکه از این کلمات بر آشفت گفت: تو حمایت از آن دو طفل می نمائی، شاید نزد تو خبری باشد، برخیز برویم نزد امیر همانا امیر تو را خواسته.
عجوز مسکین گفت: امیر را با من چه کار است و حال آنکه من پیر زنی هستم در این بیابان بسر می برم.
مرد گفت: در را باز کن تا داخل شوم و فی الجمله استراحتی کنم تا صبح شود به طلب کودکان بر آیم.
پس آن زن در را باز کرد و قدری طعام و شراب برای او حاضر کرد، چون مرد از کار خوردن بپرداخت به بستر خواب رفت، یک وقت از شب نفیر خواب آن دو طفل را در میان خانه بشنید و مثل شتر مست بر آشفت و مانند گاو بانگ می کرد و در تاریکی شب به جهت پیدا کردن آن دو طفل دست بر دیوار و زمین می مالید تا گاهی که دست نحسش به پهلوی طفل صغیر رسید، آن کودک مظلوم گفت:
این کیست؟
گفت: من صاحب منزلم، شما کیستید؟
پس آن کودک برادر بزرگتر را بیدار کرد که برخیز ای حبیب من ما از آنچه می ترسیدیم در همان واقع شدیم، پس گفتند: ای شیخ اگر ما راست گوئیم که کیستیم در امانیم؟
گفت: بلی.
گفتند: در امان خدا و پیغمبر؟
گفت: بلی.
گفتند: خدا و رسول شاهد و وکیل است برای امان؟
گفت: بلی.
بعد از آنکه امان مغلّظ از او گرفتند: ای شیخ ما از عترت پیغمبر تو محمد می باشیم که از زندان عبیدالله فرار کرده ایم.
گفت: از مرگ فرار کرده اید و بگیر مرگ افتاده اید، حمد خدای را که مرا بر شما ظفر داد، پس آن ملعون بی رحم در همان شب دو کتف ایشان را محکم ببست و آن کودکان مظلوم به همان حالت آن شب را به صبح آوردند همین که شب به پایان رسید آن ملعون غلام خود را فرمان داد که آن دو طفل را ببرد در کنار نهر فرات و گردن بزند، غلام حسب الامر مولای خویش ایشان را برد بنزد فرات چون مطلع شد که ایشان از عترت پیغمبر می باشند اقدام در قتل ایشان ننمود و خود را در فرات افکند و از طرف دیگر بیرون رفت آن مرد این امر را به فرزند خویش ارجاع نمود آن جوان نیز مخالفت حرف پدر کرده و طریق غلام را پیش داشت، آن مرد که چنین دید شمشیر بر کشید بجهت کشتن آن دو مظلوم بنزد ایشان شد کودکان مسلم که شمشیر کشیده دیدند اشگ از چشمشان جاری گشت و گفتند:
ای شیخ دست ما را بگیر و ببر بازار و ما را بفروش و به قیمت ما انتفاع ببر و ما را مکش که پیغمبر دشمن تو باشد.
گفت: چاره ای نیست جز آنکه شما را بکشم و سر شما را برای عبیدالله ببرم و دو هزار درهم جایزه بگیرم.
گفتند: ای شیخ قرابت و خویشی ما را با پیغمبر خدا ملاحظه فرما.
گفت: شما را با آن حضرت قرابتی نیست.
گفتند: پس ما را زنده بنزد ابن زیاد ببر تا هر چه خواهد در حق ما حکم کند.
گفت: من باید به ریختن خون شما در نزد او تقرب جویم.
گفتند: پس بر صغر سن و کودکی ما رحم کن.
گفت: خدا در دل من رحم قرار نداده.
گفتند: الحال که چنین است و لابد ما را می کشی پس ما را مهلت بده که چند رکعت نماز کنیم.
گفت: هر چه خواهید نماز کنید اگر شما را نفع بخشد.
پس کودکان مسلم چهار رکعت نماز گذاردند پس از آن سر به جانب آسمان بلند نمودند و با حقتعالی عرض کردند: یا حی، یا حلیم، یا احکم الحاکمین احکم بیننا و بینه بالحق.
آنگاه آن ظالم شمشیر به جانب برادر بزرگ کشید و آن کودک مظلوم را گردن زد و سر او را در توبره نهاد طفل کوچک که چنین دید خود را در خون برادر افکنده و می گفت:
به خون برادر خویش خضاب می کنم تا باین حال رسول خدا را ملاقات کنم.
آن ملعون گفت: الحال تو را نیز به برادرت ملحق می سازم، پس آن کودک مظلوم را نیز گردن زد و سر از تنش برداشت و در توبره گذاشت و بدن هر دو را به آب افکند و سرهای مبارک ایشان را برای ابن زیاد برد و چون به دارالاماره رسید و سرها را نزد عبیدالله بن زیاد نهاد، آن ملعون بالای کرسی نشسته بود قضیبی بر دست داشت چون نگاهش به آن سرهای مانند قمر افتاد بی اختیار سه دفعه از جای خود برخاست و نشست و آنگاه قاتل ایشان را خطاب کرد که:
وای بر تو در کجا ایشان را یافتی؟
گفت: در خانه پیر زنی از ما ایشان مهمان بودند.
ابن زیاد را این مطلب ناگوار آمد، گفت:
حق ضیافت ایشان را مراعات نکردی؟
گفت: بلی مراعات ایشان نکردم.
گفت: وقتی که می خواستی ایشان را بکشی با تو چه گفتند؟
آن ملعون یک، یک سخنان آن کودکان را برای ابن زیاد نقل کرد تا آنکه گفت آخر کلام ایشان این بود که مهلت خواستند نماز خواندند، پس از نماز دست نیاز بدرگاه الهی برداشتند و گفتند:
یا حی یا حلیم، یا احکم الحاکمین احکم بیننا و بینه بالحق.
عبیدالله گفت: که احکم الحاکمین حکم کرد، کیست که برخیزد و این فاسق را به درک فرستد؟
مردی از اهل شام گفت: ای امیر این کار را بمن حواله کن.
عبیدالله گفت: این فاسق را ببر در همان مکانی که این کودکان در آنجا کشته شده اند گردن بزن و بگذار که خون نحس او به خون ایشان مخلوط شود و سرش را زود نزد من بیاور.
آن مرد نیز چنین کرده و سر آن ملعون را بر نیزه زده بجانب عبیدالله کوچ می داد، کودکان کوفه سر آن ملعون را هدف تیر و سنان خویش کرده و می گفتند این سر قاتل ذریه پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
مولف گوید:
نقل مرحوم صدوق با آنچه در تاریخ ثبت و ضبط شده سازش ندارد زیرا مورخین گفته اند بعد از شهادت سیدالشهداء (سلام الله علیه) ابن زیاد به شام رفت و از ندماء یزید پلید گشت و بطور قطع بمدت یکسال در کوفه نمانده لذا به نظر ما به نقل مرحوم صدوق نمی توان اعتماد کرد.