مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه

نویسنده : سید محمد جواد ذهنی تهرانی (ره)

شهادت هانی بن عروه بدست اراذل و اوباش عبیدالله بن زیاد ملعون

بعد از آنکه جناب مسلم بن عقیل را شهید کرده و بدن مبارکش را از بام دارالاماره به کوچه انداخته و سرش را نزد ابن زیاد نابکار آوردند آن ناپاک در صدد کارسازی جناب هانی بن عروه بر آمد و کمر قتل او را بست، به روایت مرحوم شیخ مفید در ارشاد محمد بن اشعث از جابر خاست و در مقابل ابن زیاد تعظیم کرد و گفت:
ای امیر مقام و مرتبه هانی و مکانت او بین اشراف و اعیان کوفه معلوم و واضح است، وی مرد بزرگی است و صاحب ایل و قبیله و عشیره زیادی می باشد و همه واقفند که من او را به حضور تو آورده ام و او در پناه من حاضر شد به قصر دارالاماره بیاید لذا تمنا دارم که او را به من ببخشی و نگذاری که قبیله اش با من دشمن شوند.
ابن زیاد وعده داد که وی را خواهم بخشید ولی بعدا رأی او عوض شد و فرمان داد تا هانی را از حبس آوردند، گفت: او را به چهار سوق بازار برده و گردن بزنید تا او و اهل کوفه بدانند من از ایل و قبیله او هراسی ندارم.
جلاد آن پیر مرد روشن ضمیر را از زندان بیرون آورد و بطرف میدان گوسفند فروشان برد، هانی به فراست دریافت که او را به کجا می برند و چه قصدی دارند لذا پیوسته فریاد می کرد و از اهل شهر کمک می جست و می گفت: و امذ حجاه ولا مذحج الیوم (از طائفه مذحج کجائید مگر یک مذحجی در این شهر امروز نیست به فریاد من برسد) و آن قدر فریاد کرد و اقوام خود را خواند ولی کسی به فریادش نرسید از روی حمیت و غیرت قوت کرد بند را از بازوهای خود همچون تار عنکبوت گسیخت مانند شیر از بند جسته می غرید و فریاد می زد ای بی همت مردم کارد یا شمشیر و یا عصائی به من برسانید تا این ناپاکان را به سزای اعمالشان برسانم، اراذل و اوباش ها که اسلحه داشتند بر او هجوم آورده و دوباره دستگیرش کردند، بازوانش را محکم بسته و در بازار نشاندند، ابن زیاد غلام زشت رو و بد منظری داشت به نام رشید که برخی از اهل ذوق در وصفش گفته اند:
چو دیو دوزخی عفریت روئی - چه زاغ گلخنی بیهوده گوئی
دهانش را کسی نادیده بر هم - لبش از زشت گوئی نا فراهم
رشید شمشیر کشید گفت: ای هانی گردنت را بکش و راست نگهدار می خواهم با این تیغ بزنم.
هانی گفت: آنقدر سخی نیستم که در کشتن خود کمک کنم.
آن غلام بد سیرت و زشت کردار ضربتی زد ولی کارگر نشد، هانی رو به درگاه قاضی الحاجات نمود و عرض کرد الی الله المعاد، اللهم الی رحمتک و رضوانک.
شعر
خدایا حال زارم را تو دانی - که هانی شد فدای میهمانی
ببر روح مرا بر رحمت خویش - که از مردن ندارم هیچ تشویش
امیدم بود چندی چشم امید - گشایم بر جمال شکل توحید
کمر بندم بجا، آرم وفا را - کنم یاری عزیز مصطفی را
دریغا ز آرزویش زار مردم - بمردم آرزو در خاک بردم
که آه ای بخت نافرمان چه کردی - به دردم می کشی درمان چه کردی
من و راه عدم کانجام کس نیست - ره من تا عدم جز یک نفس نیست
دریغا روز عمرم را شب آمد - به تلخی جان شیرین بر لب آمد
پس آن غلام ناپاک ضربتی دیگر بر گردن آن پیر مرد مظلوم زد و وی را به مسلم ملحق نمود و سرش را برید و نزد ابن زیاد برد و بدنش را با بدن مسلم ریسمان به پا بستند و در میان کوچه ها و محله ها می کشیدند صاحب روضة الصفا و ابن شهر آشوب و برخی دیگر نوشته اند که آن اراذل و اوباش جسد مبارک مسلم و هانی را وارونه یعنی از پا به قناره آویختند.
مرحوم طریحی در منتخب می نویسد: شاعر چه نیکو در وصف ایشان گفته است:
و ان کنت لا تدرین ما الموت فانظری - الی هانی فی السوق و ابن عقیل
اگر نمی دانی مرگ چیست، نظر کن به کشته شدن هانی و شهادت مسلم بن عقیل و این که چگونه به بازارها آنها را کشیدند.
بهر صورت جلادان لباس هانی را غارت کرده و شمشیر و زره جناب مسلم را هم محمد بن اشعث ناپاک برد با آنکه مسلم وصیت کرده بود عمر سعد زره اش را بفروشد و قرضش را اداء کند ولی در عین حال ابن اشعث گفت لباس و اساس حق قاتل است و این اشعار را خواند:
اترکت مسلم لانقاتل دونه - حذر المنیة ان تکون صریعا
و قتلت وافد آل محمد - و سلبت اسیافا لهم و دروعا
لو کنت من اسد عرفت مکانه - ورجوت احمد فی المعاد شفیعا
یعنی: اگر من با مسلم نبرد نمی کردم چه کسی قدرت داشت او را دستگیر کند، من کشتم رسول آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را و زره او را کندم و شمشیرش را برداشتم، به پسر سعد چه که زره او را بردارد.
به نوشته ابی مخنف قبیله هانی وقتی این ذلت را مشاهده کردند همدیگر را ملامت کرده اجتماع نمودند بر مرکب ها سوار شده رو به بازار آوردند با فراشان و اراذل ابن زیاد منازعه کرده و جسد مسلم و هانی را جبرا و قهرا گرفتند و بردند و غسل داده و کفن نموده و به خاک سپردند.
مولف گوید:
خروج جناب مسلم بن عقیل (سلام الله علیه) روز سه شنبه هشتم ذی الحجه بود که در همان زمان حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) از مکه خارج و به جانب عراق رو آوردند و روز چهارشنبه نهم ذی الحجه سنه شصت هجری حضرت مسلم به درجه رفیعه شهادت رسید.
مرحوم شاهزاده فرهاد میرزا در قمقام می گوید:
چون مسلم و هانی شهادت یافتند سر آنها را به جانب یزید فرستاده و بدن شریف مسلم را به دار آویخت و این نخستین سری از هاشمیان بود که به دمشق فرستادند و نیز اول جثه ای بود از بنی هاشم که بر دار نمودند.

فرستادن ابن زیاد سر مسلم بن عقیل و هانی را به شام نزد یزید پلید

در تاریخ الفتوح می نویسد:
پس از آنکه ابن زیاد مسلم و هانی را کشت آنها را نگونسار بردار کرده و سرهای ایشان را با نامه به نزد یزید فرستاد و مضمون نامه این بود:
بسم الله الرحمن الرحیم
حمد و ثنا خدای را که حق امیر را از دشمنانش گرفت و اعداء را کفایت کرد، محضر امیر عرضه می دارم که مسلم بن عقیل به کوفه آمده بود و در سرای هانی بن عروه منزل ساخته و مردم را به بیعت حسین بن علی می خواند، جاسوسان برگماشتم و به لطائف الحیل بعد از جنگ و محاربه ایشان را بدست آوردم و هر دو را گردن زده سرهای ایشان را همراه هانی بن جه الوارعی و زبیر بن الارحواح التمیمی که هر دو از مخلصان و مطیعان امیرند فرستادم والسلام.
چون این دو شخص با نامه و سرهای شهداء بنزد یزید رسیدند نامه و سرها را تسلیم کردند، یزید نامه را مطالعه کرده فرمود تا سرها را بر دروازه دمشق بردار کردند و جواب نامه پسر زیاد را بر این منوال نوشت:
اما بعد:
نامه تو رسید و سرهای مسلم و هانی وارد شدند، خوش وقت شدم، تو نزد من چنان پسندیده ای و همان طور که دل من خواسته است عمل کرده ای، بر تو هیچ مرا مزید نیست هر چه کرده ای نیکو کرده ای آنچه از حال رسولان یاد کرده بودی هر یکی را ده هزار درهم بخشیدم و ایشان را خوشدل به نزد تو فرستادم و چنان می شنوم که حسین بن علی از مکه بیرون آمده عزم عراق دارد می باید که نیک احتیاط کنی و بر حذر باشی و سر راه ها را نگاهداری و هر کس را که مایه فتنه دانی بکش یا حبس کن و هر خبر که از حین بن علی معلوم کردی روز به روز با شرح و تفصیل بر من عرضه بدار و مرا از احوال او علی التوالی اعلام نما والسلام.

شرح ماجرای دو طفلان حضرت مسلم بن عقیل (سلام الله علیه)

از حضرت مسلم بن عقیل (سلام الله علیه) پنج پسر و یک دختر باقی ماند، سه تن از پسران بنامهای: عبدالله بن مسلم و عبیدالله بن مسلم و محمد بن مسلم هر سه که از شجاعان روزگار بودند در کربلاء معلی در روز عاشوراء به درجه رفیعه شهادت رسیدند که شرح مبارزات آنها انشاء الله بعدا خواهد آمد.
و اما در باب دو پسر دیگر بین ارباب مقاتل و صاحبان نظر اختلاف است:
برخی معتقدند که آن دو همراه پدر بزرگوارشان به کوفه آمدند و بعد از شهادت پدر گرفتار ابن زیاد شده و به زندان افتادند و پس از یکسال زندانی بودن در کنار شریعه فرات بدست حارث ملعون کشته شدند این قول، قول مرحوم ملا حسین کاشفی در روضة الشهداء است.
بعضی دیگر همچون مرحوم صدوق می فرمایند: این دو طفل همراه حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) بودند و پس از شهادت آن بزرگوار و یاران و اصحابش و اسارت اهل بیت گرامیش همراه اسراء به کوفه آورده شدند و به نظر ابن زیاد بیدادگر رسیدند، آن ناپاک امر کرد که آنها را به زندان افکندند و پس از یکسال در کنار شریعه فرات سرشان را بریدند.
مرحوم محدث قمی در منتهی الامان این قول را اختیار کرده و به ذکر همین اکتفاء فرموده است.