مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه

سید محمد جواد ذهنی تهرانی (ره)

کیفیت خروج حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام) به نوشته ملا حسین کاشفی در روضة الشهداء

مرحوم ملا حسین کاشفی در کتاب روضة الشهداء می نویسد:
چون خبر گرفتاری هانی بن عروه و اهانت های ابن زیاد و ضرب و شتم آن ملعون نسبت به آن عالی مقدار به سمع حضرت مسلم بن عقیل (سلام الله علیه) رسید عرق غضبش در حرکت آمده هر دو پسر خود را به خانه شریح قاضی فرستاد و ملازمان را فرمود تا نداء کردند:
ای دوستان اهل بیت همه جمع شوید، قریب بیست هزار مرد مسلح و مکمل مجتمع شدند و مسلم سوار شده آن جماعت در رکاب دولت او روان گشتند و روی به قصر امارت نهادند، پسر زیاد با طائفه ای از اشراف کوفه که در مجلس با او بودند و با جماعتی از ملازمان و لشگریان که داشت در کوشک متحصن شدند و مسلم با لشگر خود گرداگرد قصر در آمده بین فریقین جنگ و جدال دست داد و نزدیک به آن رسید که قصر را بگیرند، ابن زیاد بترسید و حکم کرد تا روسا کوفه مثل: کثیربن شهاب و محمد اشعث و شمر ذی الجوشن و شبث بن ربعی به بام کوشک بر آمده اهل کوفه را تخویف کردند، کثیر گفت: ای کوفیان، وای بر شما اینک لشگر شام دمبدم می رسند و امیر سوگند می خورد که اگر همچنین بر محاربه خود ثابت باشید روزی که دست یابم بی گناه را به جای گناهکار بگیرم و حاضر را به عوض غایب عقوبت کنم، ای مردمان بر خود ببخشائید و بر عیال و اطفال خود رحم کنید، کوفیان که این کلمات شنودند خوفی عظیم و هراسی بزرگ بر دلهای ایشان مستولی شد و بنابر عادت قدیم خود رسم بی وفائی پیش آوردند و از خدا و رسول او شرم نداشته عهد و پیمان را ناکرده و انواع سوگندان را ناخورده انگاشتند و روی به منازل خود آورده مسلم را تنها گذاشتند، هنوز آفتاب غروب نکرده بود که همه برفتند و با مسلم سی کس و به روایتی ده کس مانده بود، پس مسلم بازگشت و برای ادای نماز به مسجد در آمد و چون نماز گزارده از مسجد بیرون آمد آن جماعت نیز رفته بودند، مسلم حیران بماند و گفت این چه حال است که من مشاهده می کنم و این چه صورت است که معاینه می بینم، دوستان را چه شد که از راه بر تافتند و به قدم بی وفائی در راه عذر و بی مروتی شتافتند، ای دریغ که کوفیان از روش راستی به هزار مرحله دورند و از سلوک منهج مهر و وفا بهمه روی ملول و نفور.
اندر اول خود نمائی می کنند - و اندر آخر بی وفائی می کنند
چون چنین جلدند در بیگانگی - پس چرا آن آشنائی می کنند
پس مسلم سوار شد بدان نیت که از کوفه بیرون رود، ناگاه سعید بن احنف بن قیس به وی رسید و گفت:
ایها السید به کجا می روی؟
گفت: از کوفه بیرون می روم تا در جائی استقامت کنم، باشد که جمعی از بیعتیان به من پیوندند، سعید بن احنف گفت:
زینهار، زینهار که همه دروازه ها را فرو گرفته اند و راهداران بر سر راهها نشسته تو را می طلبند.
مسلم گفت: پس چه کنم؟
گفت: همراه من بیا تا تو را جائی برم که در پناه گیرند، پس مسلم را بیاورد تا بر در سرای محمد بن کثیر رسید و او را آواز داد که اینک مسلم بن عقیل را آورده ام.
محمد بن کثیر پای برهنه بیرون دوید دست و پای مسلم را ببوسید و گفت:
این چه دولت بود که مرا دست داد و این چه سعادت است که روی به منزل من نهاد.
گذر فتاد بسر وقت کشتگان غمت - هزار جان گرامی فدای هر قدمت
فکند سر و قدت بر من از کرم سایه - مبادا ز سر من دور سایه کرمت
پس محمد بن کثیر مسلم را به خانه در آورد و در منزل شایسته بنشاند و اصح آن است که در زیر زمین خانه ای داشت وی را آنجا پنهان کرد و به واسطه غمازان این خبر به پسر زیاد رسید که مسلم در خانه محمد بن کثیر است.
ابن زیاد پسر خود خالد را با جمعی فرستاد تا محمد بن کثیر و پسرش را گرفته بیاورند و مسلم را در خانه او بجویند و اگر بیابند به دارالاماره حاضر سازند، خالد بیامد و به یک ناگاه در سرای ابن کثیر را فرو کوفت و او را و پسرش را به دست آورده نزد پدر فرستاد و هر چند در آن سرای جستجو کردند از مسلم نشان نیافتند.
اما پسر زیاد را چون چشم بر محمد بن کثیر افتاد آغاز سفاهت کرد.(36)
محمد بن کثیر بانگ بر او زد که ای پسر زیاد من تو را همی شناسم پدر تو را به ستم بر ابو سفیان بستند، تو را چه زهره آنکه با من سفاهت کنی، ایشان در این سخن بودند که از هر گوشه شهر کوفه آواز کوس حربی و ناله نای رزمی می آمد و آن چنان بود که قوم و قبیله محمد بن کثیر بسیار بودند، چون شنودند که ابن زیاد او را و پسرش را گرفتند همه در سلاح شدند و قرب ده هزار کس روی به کوشک نهادند و غوغای عام با ایشان یار شد و گذر بر پسر زیاد تنگ آمد بفرمود تا محمد کثیر و پسرش را بر بام کوشک بردند و بدان مردم نمودند و خیال مردم آن بود که مگر ایشان را کشته اند، چون ایشان را زنده و سلامت دیدند دست از جنگ باز داشتند و محمد بن کثیر را اجازت شد که بیرون آید و پسر را آنجا بگذارد و مردم را تسکین دهد، محمد بن کثیر بیرون آمد و قوم خود را باز گردانید و به منزل خویش آمده از مسلم خبر گرفت پس به شب سلیمان بن صرد خزاعی و مختار بن ابو عبیده و رقاء بن عازب و جمعی از مهتران کوفه پیش وی آمدند و گفتند:
ای بزرگ دین فردا پسرت را از کوشک بیرون آر تا مسلم را برداریم و از کوفه بیرون رفته در قبائل عرب بگردیم و لشگر عظیم جمع کرده به ملازمت امام حسین رویم و به اتفاق وی کمر حرب دشمنان بر میان جد و جهد بندیم.
بر این اتفاق کردند، قضا را اول بامداد بود که عامر بن طفیل با ده هزار مرد از شام آمده به ابن زیاد پیوست و او بدان لشگر استظهار تمام یافته محمد بن کثیر را طلبید و ملازمان خود را فرمود تا همه سلاح پوشیدند و محمد بن کثیر روی به دارالاماره نهاد و قوم او با غوغای عام سی چهل هزار مرد گرداگرد قصر را فرد گرفتند و چون محمد بن کثیر بیامد، پسر زیاد روی بدو کرد که بگو تو جان خود را دوست می داری یا جان مسلم بن عقیل را؟
جواب داد: ای پسر زیاد باز بر سر این حدیث رفتی، جان مسلم را خدا نگهدارد و جان من اینک با سی چهل هزار شمشیر است که حوالی تو را فرا گرفته اند.
ابن زیاد سوگند یاد کرد که به جان یزید که اگر مسلم را به دست من باز ندهی بگویم تا سرت از تن بردارند.
محمد بن کثیر گفت: یابن مرجانه تو را کجا زهره آن باشد که موئی از سر من کم کنی.
ابن زیاد منفعل شد و دواتی پیش او نهاده بود برداشت و بیفکند بر پیشانی محمد بن کثیر آمده و بشکست، ابن کثیر تیغ بر کشید و قصد پسر زیاد کرد.
مهتران کوفه که حاضر بودند در وی آویختند و تیغ از دست او بیرون کردند و خون از پیشانی وی می چکید، نگاه کرد معقل جاسوس که به حیله و مکر حال مسلم را معلوم کرد آنجا ایستاده بود و تیغی حمایل کرده دست بزد و آن تیغ را بر کشید بر میان آن ناکس غدار زد که چون خیار ترش دو نیم کرد.
ابن زیاد از سر تخت برخاست و در خانه گریخت و غلامان را گفت: این مرد را بکشید.
غلامان و ملازمان قصد وی کردند و او تیغ میزد تا ده کس را بینداخت، آخر پایش به شادروان بر آمد و بیفتاد و غلامان گرداگرد وی در آمدند و بر سر او ریختند او را شهید کردند پسر محمد بن کثیر که آن چنان دید با شمشیر کشیده غران و غریوان روی به در کوشک نهاد هر کس پیش می آمد او را فی الحال به عرصه عدم می فرستاد، القصه به پایمردی شجاعت دستبردی نمود که هر که از دوست و دشمن آن را می دید آفرین می کرد.
تا جهان رسم دستبرد نهاد - دستبردی چنین ندارد یاد
و تا به در کوشک رسید بیست سردار را از پای در آورده بود ناگاه غلامی از عقب وی در آمده نیزه ای بر پشت او زد که سر سنان از سینه اش بیرون آمد و آن نوجوان از پای در افتاده ودیعت جان به قابض ارواح داد رحمة الله علیه، خروش از درون قصر بر آمد و لشگری که درون بودند بیرون آمده بر قوم محمد بن کثیر حمله کردند و ایشان پیش حمله آنها باز آمده درهم آویختند.
چو دریای هیجا در آمد به جوش - ز مردان جنگی بر آمد خروش
ز خون دلیران و گرد سپاه - زمین گشت سرخ و هوا شد سیاه
قوم کوفه دلیر وار می کوشیدند و لشگر شام در حرب ایشان خیره می ماندند، ابن زیاد فرمود که جنگ ایشان برای محمد بن کثیر و پسر او است سر هر دو را از تن جدا کرده در میان ایشان افکنید تا دل شکسته شده ترک کارزار کنند، پس آن هر دو سر را از تن جدا کرده در معرکه افکندند و چون کوفیان آن سرها بدیدند در رمیدند و چون شب در آمد از ایشان دیاری نمانده بود، پس مختار دید که کار از دست بیرون رفت بر اسب نشسته با قومی از بنی اعمام خود راه قبیله بنی سعد پیش گرفت و سلیمان بن صرد خزاعی نیز به محله بنی زید رفت ورقاء بن عازب پناه به محله شریح قاضی برد که در آن محله شیعه اهل بیت بسیار بود.
اما چون مسلم خبر شهادت محمد بن کثیر و پسرش را شنید به غایت ملول و محزون گشته به غضب از خانه ایشان بیرون آمده سوار شد و راه دروازه می طلبید که بیرون رود ناگاه در میان طلایه(37) پسر زیاد افتاد و ایشان دو هزار سوار بودند و سپهسالار ایشان محکم بن طفیل بود ناگاه مسلم را بدیدند یکی از وی پرسید که تو کیستی؟
گفت: مردی ام از عرب از قبیله فزاره می خواهم که به میان قوم خود باز روم.
آن کس گفت: باز گرد که این نه راه تو است.
مسلم بازگشت و چون به دارالربیع رسید دید که خالد پسر ابن زیاد با دو هزار مرد ایستاده است از آن طرف نیز برگشت چون به کناسه رسید حازم شامی را با دو هزار مرد آنجا بدید دلیر وار بگذشت و روی به بازار درودگران نهاد، در آن وقت صبح دمیده بود و هوا روشن شده حارس کناسه مسلم را بدید بر مرکبی نشسته و نیزه در دست گرفته و دراعه پوشیده و تیغ قیمتی حمایل کرده آثار شجاعت و سطوت از او ظاهر و امارت شوکت و صلابت از سواری او لائح و باهر.
سواری همچو برق و باد می راند - که باد از رفتن او باز می ماند
چو دیگ از آتش بیداد جوشان - ز باد کینه چون دریا خروشان
حارس را در دل آمد که این سوار نیست مگر مسلم بن عقیل، فی الحال به در سرای پسر زیاد آمد و نعمان حاجب را گفت:
ای امیر من مسلم را دیدم که به بازار درودگران می رفت و روی به دروازه بصره نهاده بود، نعمان با پنجاه سوار بدانجانب روان شد، ناگاه مسلم باز پس نگریست جمعی از سواران را دی که از عقب او می آیند فی الحال از اسب فرود آمد و بانگ بر اسب زد، اسب بر شارع بازار روان شد ناگاه مسلم روی به محله نهاد و گمان می برد که از آنجا راه بیرون می رود، آن کوچه خود پیش بسته بود مسلم بدان کوچه درون رفت مسجد ویرانی دید بدان مسجد در آمد و در گوشه ای بنشست، اما چون نعمان پی اسب برگرفت و می رفت تا به محله حلاجان اسب را باز یافت و از سوار هیچ اثر پیدا نبود حاجب خیره فرو مانده، اسب را گرفته بازگشت و پیش پسر زیاد آمده صورت حال باز نمود ابن زیاد بفرمود تا دروازه ها را مضبوط کردند و در محله ها منادی زدند که هر که خبر مسلم یا سر مسلم را بیاورد او را از مال دنیا توانگر گردانم، مردم در تکاپوی وی افتادند و قدم در راه جست و جوی نهادند و مسلم در آن مسجد ویرانه گرسنه و تشنه بود تا شب در آمد قدم از مسجد بیرون نهاد و نمی دانست که کجا می رود و با خود می گفت:
ای دریغ که در میان دشمنان گرفتارم و از میان ملازمان امام حسین بر کنار، نه محرمی که با او زمانی غم دل بگذارم و نه همدمی که راز سینه و غم دیرینه با او در میان آرم، نه پیکی دارم که نامه سوزناک دردآمیز من به امام حسین رساند نه یاری که پیغام غمزدای محنت انگیز من ببارگاه ولایت پناه آن حضرت معروض دارد.
نه قاصدی که پیامی به نزد یار برد - نه محرمی که سلامی بدان دیار برد
فتاده ایم به شهر غریب و یاری نیست - که قصه ای ز غریبی به شهریار برد
مسلم سرگشته و حیران در آن محله می رفت ناگاه به در سرائی رسید پیرزنی دید آنجا نشسته تسبیحی در دست می گرداند و کلمه ذکر الهی بر زبان می گذراند و نام آن زن طوعه بود، مسلم گفت: یا امة الله هیچ توانی که مرا شربت آبی دهی تا حق تعالی تو را از تشنگی قیامت نگاهدارد که من به غایت سوخته دل و تشنه جگرم.
طوعه بطوع و رغبت جواب داد که چرا نتوانم و فی الحال برفت و کوزه ای آب خنک ساخته بیاورد مسلم آب بیاشامید و همانجا بنشست که کوفته و مانده بوده و دیگر اندیشه کرد که چندین هزار کس او را می جویند مبادا که در دست کسی گرفتار گردد، اما چون مسلم بنشست پیر زن گفت: شهری است پر آشوب، برخیز و به وثاقی که پیش از این می بوده ای باز رو که نشستن تو اینجا در این وقت موجب تهمت من می شود.
مسلم گفت: ای مادر من مردی ام از خاندان عزت و شرف و غربت زده از یار و دیار خود دور افتاده نه منزلی دارم و نه جائی، نه بقعه ای و نه سرائی، آری.
در کوی بلا ساخته دارم وطنی - در منزل درد خسته جانی و تنی
هر چند به کار خویش در می نگرم - محنت زده ای نیست به عالم چو منی
اگر مرا در خانه خود جای دهی امید چنان است که حق سبحانه و تعالی ترا در روضه بهشت جای دهد.
طوعه گفت: تو چه نام داری و از کدام قبیله ای؟
مسلم گفت: از محنت زدگان ستم دیده و غریبان جفا کشیده چه می پرسی؟
طوعه مبالغه از حد گذرانید.
مسلم به ضرورت اظهار فرمود که من مسلم بن عقیلم، پسر عم امام حسین، کوفیان با من بی وفائی کردند و مرا در ورطه بلا گذاشتند و خود جان به سلامت بیرون بردند و حالا در این محله افتاده ام و دل بر هلاک نهاده و با این همه یک زمان از یاد امام حسین غافل نیستم و ندانم که حال او با این مردمان بکجا انجامد.
طوعه چون بدانست که او مسلم بن عقیل است بر دست و پای وی افتاد و فی الحال او را به خانه خود در آورده منزلی پاکیزه جهت وی مهیا ساخت و از مطعومات و مشروبات آنجا داشت حاضر گردانید و با بهجت نامتناهی وظایف شکر الهی بر مشاهده لقای وی به تقدیم می رسانید.

گرفتار شدن حضرت مسلم بن عقیل (علیه السلام) بدست اوباش کوفه

قبلا گفتیم جناب مسلم بن عقیل (علیه السلام) پس از غریب شدن و تنها ماندن به خانه بانوی صالحه و مومنه ای بنام طوعه پناه برد آن بانو حضرتش را در اطاقی علیحده مستقر ساخت و آنچه لوازم پذیرائی و خدمت بود بجا آورد و حضرت در آن اطاق به عبادت و راز و نیاز با پروردگار عالمیان پرداخت.
به روایت روضة الواعظین ابن زیاد چون شنید مردم از اطراف مسلم پراکنده شده اند، به یاران خود گفت بروید از بام قصر ببینید آیا کسی از اصحاب مسلم را می بینید یا نه، چون بر بام رفتند احدی را نیافتند.
ابن زیاد گفت: همه جا را ببینید شاید در تاریکی ها کمین کرده باشد.
فراشان و غلامان همه جا را تجسس کرده حتی به بام مسجد رفته و از روزنه سقف میان مسجد را زیر نظر گرفتند کسی را ندیدند، به ابن زیاد خبر دادند احدی پیدا نیست، آن ظالم خوشحال شد، فرمان داد دربهای قصر را گشوده و مسجد را با افروختن شمع ها و مشعل ها چون روز روشن کردند و به جارچی ها دستور داده شد در کوچه ها و برزن ها فریاد زنند و مردم را به خواندن نماز در مسجد فرا خوانند.
به نوشته روضة الصفا ابن زیاد با قدرت و شکوه تمام به مسجد آمد و از طرفی حصین بن تمیم به حفظ و حراست شهر مشغول بود، تمام اعیان و اشراف روی به مسجد آورده و در حسن خدمت بر یکدیگر سبقت می گرفتند، ابن زیاد بر منبر آمد در حالی که غلامان و نوکرانش با حربه های برهنه و شمشیرهای آخته در یمین و یسارش صف زده بودند، ابن زیاد با تبختر و تکبری خارج از وصف بر عرشه منبر تکیه زد و به نقل ابو الفتوح نگاهی به چپ و راست کرد و به نظر دقیق بمردم نگریست دید تمام اشراف و روساء حاضرند و یک نظر به غلامان انداخت دید همه با شمشیرهای برهنه و غلاف های حمایل ایستاده اند، به نقل مرحوم مفید در ارشاد آن نابکار قدغن کرده بود کسی نماز عشاء را در غیر مسجد نخواند از این رو ازدحام عجیبی در مسجد شده بود آن پلید بعد از خطبه گفت: ای مردم دیدید که پر عقیل آن سفیه و جاهل چه کرد و چه فتنه و آشوب در این شهر بر پا نمود و اراذل چطور در گرد او اجتماع کردند، الحمدلله پراکنده شدند: خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود ای مردم بدانید: کسی که مسلم را به خانه خود راه و در منزل خویش پناه دهد از امان من بیرون است و هر کس از او خبری بیاورد که در کدام خانه و در کدام نقطه است نوازش بسیار و احسان بی شمار در حقش خواهم کرد، بعد گفت:
ای مردم از خدا بترسید، ملازم اطاعت و بیعت خود باشید، به جان خود رحم کنید، پس رو به حسین بن تیمی کرد و گفت:
اگر کوچه و بازار و خانه ها را درست متوجه نشوی مادرت را به عزایت می نشانم، وای بر حالت اگر بگذاری این مرد فرار کند، البته باید او را گرفته و نزد من بیاوری، به تو حکم دادم در هر خانه که گمان داشته باشی او هست وارد شوی و سرزده داخل آن گردی و از این مقوله تهدید و توعیدها نموده و سپس از منبر بزیر آمد و وارد قصر شد.
حصین با جمعی کثیر در دور شهر و میان محلات و سر چهار سوقها ضابطه و مستحفظ و شرطه گذاشت و طبق ماموریتی که یافته بود بهر خانه ای که گمان می کرد مسلم در آنجا است وارد می شد و تفحص و جستجو می کرد ولی اثری از او پیدا نمی کرد.
جناب مسلم (سلام الله علیه) در خانه طوعه در خلوت مشغول راز و نیاز و تضرع و نماز بود.
صاحب روضة الواعظین گوید:
در این اثناء پسر طوعه یعنی بلال از پای منبر ابن زیاد فارغ شده روی به خانه آورد و وارد منزل شد مادر را دید به اطاقی رفت و آمد می کند و بسیار شاد و مسرور است، پسر گفت:
ای مادر! امشب تو را حالی عجیب مشاهده می کنم در آن اطاق تردد می کنی آیا خیر است؟
طوعه گفت: بلی، خیر است.
پسر اصرار کرد که چرا به آن اطاق رفت و آمد می کنی؟
طوعه واقع را نمی گفت و از بیان آن انکار می نمود.
از پسر اصرار و از مادر انکار بالاخره طوعه دید جز گفتن چاره ای ندارد گفت:
نور دیده می گویم اما به کسی نگوئی.
گفت: البته به کسی نخواهم گفت.
طوعه گفت: بگو به ذات اقدس الهی به احدی نمی گویم.
پسر قسم های فراوان خورد که به کسی نمی گوید.
طوعه گفت: نور دیده این بزرگوار عالیمقدار را که می بینی جناب مسلم بن عقیل است پناه به من ضعیفه آورده و من او را در آن خانه نشانده ام و خدمت می کنم و اجر از خدا می خواهم.
پسر شنید و ساکت شد، سر به بستر گذارد.
جناب مسلم بعد از وظائف طاعت و عبادت سر بر بستر گذارد راحت نمود، در عالم رویا خوابهای آشفته دید بیدار شد و نشست از فراق امام عالمین و سلطان کونین و از دوری اهل و عیال و اطفال و از محنت روزگار و جفای فلک غدار می گریست و به زبانحال می فرمود:

زبانحال جناب مسلم در خانه طوعه

ز مژگان سیل آتشناک می ریخت - جگر می خورد، خون بر خاک می ریخت
همی گفت آن که روزم را شب آمد - به تلخی جان شیرین بر لب آمد
که آه ای بخت نافرمان چه کردی - بدردم می کشی، درمان چه کردی
دریغا از جمال شاه بطحا - حسین نو باوه بستان زهراء
جدا ماندم به غربت از وصالش - یقین دیگر نمی بینم جمالش
غمی دارم که پایانی ندارد - تنی کز بی دلی جانی ندارد
به مسکینی جبین بر خاک مالید - ز دل پیش خدای پاک نالید
که ای در هر دلی داننده راز - به بخشایش درت بر بندگان باز
جز این در دل نباشد آرزویم - که بینم چهره ابن عمویم
به سر انبیاء در پرده غیبت - به وحی انبیاء در حرف لاریب
به نور مخلصان در رو سفیدی - به صبر مقبلان در ناامیدی
بدان اشکی که شوید نامه پاک - بدان حسرت که گردد همره خاک
به آهی کز سر شوری برآید - به خاری کز سر کوری بر آید
به مهر اندود دلهای کریمان - به گردآلود سرهای یتیمان
به شبهای سیاه تنگدستان - به دلهای سفید حق پرستان
برآور آرزوئی را که دارم - در آن ساعت که جان را می سپارم
ببینم روی فرزند پیغمبر - فشانم زیر پای شاه خود سر
بهر صورت جناب حضرت مسلم (سلام الله علیه) تا صبح روز عرفه یعنی نهم ماه ذیحجه به راز و نیاز و گریه و زاری مشغول بود و پس از طلوع فجر و به انتها رسیدن شب آخر عمر مبارک آن حضرت نسیم حزن بر تمام عالم وزید و صبح صادق در این سوگ عظمی و ماتم کبری گریبان درید طوعه برخاست آب وضوء آورد تا آن مظلوم غریب وضوء بگیرد و نماز دوگانه یگانه پسند بجا آورد آن زن صالحه و مومنه پیش آمد و سلام کرد دید حضرت مسلم در گوشه ای از حجره سر به زانوی غم گذاشته، عرضه داشت می دانم شب را نخوابیده اید چون هر وقت از شب که بیدار شدم و گوش دادم صدای گریه و زاری شما را می شنیدم.
مسلم فرمود: اول شب به خواب رفتم در خواب حضرت مولی الموحدین امیرالمومنین علی (علیه السلام) را دیدم که به من فرمودند: الوحا، الوحا، العجل العجل یعنی زود بیا، در آمدن عجله کن ای مادر یقینا امروز، روز آخر عمر من است:
صد شکر که عمر من سر آمد - پیک اجلم ز در درآمد
آسوده شدم ز درد غربت - کم می کنم از حضور زحمت
پسر طوعه یعنی بلال از خواب مرگ برخاست از خانه بیرون رفت، صبر کرد تا ابن زیاد جائر بر تخت بیدادگری و بساط ستمگری نشست و ارکان و اعیان هر یک آمده و بر جاهای خود قرار گرفتند، سپس خود را ببارگاه رساند و آن وقتی بود که ابن زیاد به حصین بن نمیر تمیمی سفارش می کرد که الان جارچی در شهر بفرست و بگو جار زند که هر کس از مسلم خبری بیاورد ده هزار درهم به او می دهم و هر که او را پنهان کند خانه اش را ویران ساخته و صاحب خانه را به قتل می رسانم.
پسر طوعه که این را شنید بر خود بیمناک شد و نوید زر و دینار او را از سوگند و عهدی که با مادر بسته بود منصرف کرد لذا به روایت مرحوم شیخ مفید در ارشاد حکایت را به عبدالرحمن بن محمد اشعث گفت و اظهار کرد که مسلم در خانه ما است.
عبدالرحمن هم به نزد پدرش محمد اشعث که در حضور ابن زیاد نشسته بود رفت زیر گوشی حکایت مسلم را به پدر گفت.
عبیدالله بن زیاد از فراست فهمید که چه می گوید، با چوبدستی خود اشاره کرد که برخیز و برو همین ساعت بگیر و بیاور، ابن زیاد اقوام و عشایر او را با وی همراه کرد و چون آن ناپاک می دانست که قبائل عرب ننگ دارند از اینکه مسلم در میان ایشان گرفتار شود از اینرو از هر قبیله قومی را به کمک پشت سر هم فرستاد بعد از او محمد اشعث کندی و عبدالله سلمی را با هفتاد نفر از قبیله قیس فرستاد و به گفته هروی سپس عمرو بن حریث را با سیصد نفر روانه کرد و بهمین نحو سواره و پیاده بطرف خانه طوعه روانه شدند به حدی که تعداد آنها را تا هزار و پانصد نفر نوشته اند و به روایت ابی مخنف ابن زیاد دستور داد طوقی از طلا بگردن بلال انداخته و تاجی از زر بر سرش گذارده و او را بر اسبی مرصع سوار کرده و در پیشاپیش سپاه بطرف خانه طوعه می آمد تا به آستانه خانه رسید آن زن پاک سرشت صدای مردان و شیهه اسبان را که شنید دوید خدمت حضرت مسلم و وی را از غوغا و آشوبی که بر پا شده بود مطلع ساخت.
مسلم فرمود: ما طلب القوم غیری ای مادر سراسیمه و مضطرب مباش، این قوم به طلب من آمده و مقصودشان فقط من هستم و سپس به خود خطاب کرد و فرمود:
یا نفس تهیی ء للموت فانه خاتمة بنی آدم (ای مسلم آماده مرگ شو که عاقبت هر زنده ای مردن و مال هر آینده ای رفتن است.)
شعر
روز گذشت و شب هجران رسید - دور بقاء نیز بپایان رسید
مردن از این غم که به خویشان رسم - کاش بمیرم که به ایشان رسم
ما که از آن قافله وا مانده ایم - تا تو بدانی که جدا مانده ایم
گرچه به صحبت دو سه گامی پسم - عاقبت الامر به ایشان رسم
سپس جناب مسلم بن عقیل (سلام الله علیه) سپند آسا از جا برخاست فرمود مادر اسلحه مرا بیاور، طوعه لرزان و با چشمی گریان سلاح جنگ آن حضرت را حاضر کرد، پس آن بزرگوار در حالی که غریب و تنها بود عمامه بر سر بست و زره در بر نمود و شمشیر حمایل کرد و سپر بر مهره پشت انداخت و آنگاه شمشیرش را از نیام کشید و حرکتی داد، طوعه عرض کرد:
سیدی اراک تتأهب للموت (آقا جان می بینم شما را که آماده مرگ شده ای.)
آن جناب فرمود: اجل، والله لابد من الموت (بلی به خدا قسم، چاره ای از مردن نیست.)
پس از آن فرمود: مادر از نیکوئی و احسان درباره من چیزی فروگذار ننمودی، خدا تو را جزای خیر دهد، در اثناء سخنانی که آن جناب با طوعه می فرمود غلامان و اراذل و اوباشی را که ابن زیاد ناپاک بسر کردگی محمد اشعث فرستاده بود به خانه هجوم آوردند جناب مسلم (سلام الله علیه) با طوعه خداحافظی کرد در حالی که مسلح و مکمل بود کالاسد الهجوم همچون شیر شرزه با شمشیر از میان حجره بیرون جست و با شمشیر برهنه بر آن گروه رذل و بی بنیاد که به داخل حیاط وارد شده بودند حمله کرد.
مرحوم مفید در ارشاد می نویسد: جناب مسلم با شمشیر آتشبار خرمن عمر آن بی اصلان را به آتش تیغ بی دریغ می سوزاند و همچون شیر گرسنه ای که در میان گله روبهان افتد از کشته پشته می ساخت با یک حمله حیدری آن بی شرمان را از خانه طوعه بیرون راند.
ابو مخنف می نویسد: جناب مسلم رو به طوعه کرد و فرمود:
یا اماه اخشی یهجموا علی و انا فی دارک (مادر می ترسم که این گروه در میان خانه تو بر من حمله کنند و بر من مجال و وسعتی نباشد) بهتر است که از خانه بیرون روم.
طوعه گریان و نالان شد عرض کرد:
قربانت گردم، اگر تو کشته شوی البته من هم خود را خواهم کشت و خویش را فدای تو خواهم کرد.
مولف گوید:
مردان شجاع و دلیر در میادین و اماکن فراخ و جاهائی که برای دویدن و به این طرف و آن طرف جستن و کر و فر نمودن مستعد است می توانند اظهار رشادت و ابراز شجاعت نمایند نه مواضع تنگ و بسته و کوچک و بخاطر همین بود که جناب مسلم بن عقیل (سلام الله علیه) عمد الی الباب و قلعها یعنی رو به درب خانه آورد و آن را کند و سپس درب را به روی دست علم ساخت، در ترسیم اندام آن جناب گفته اند: حضرت مسلم بن عقیل (سلام الله علیه) کان ضخم الساعدین یعنی بازوان او بسیار سطبر و قوی بود و با هر شجاع و دلیری که مواجه و مقابل می گشت موی های بدنش مانند سنان راست می شدند و از لباس سر بیرون می آوردند و با این وضع و هیأت باشکوه و مهیب بر آن جماعت بی حمیت حمله کرد.
شعر
مردانه به کف گرفت شمشیر - از خانه برون دوید چون شیر
از خشم به لب فشرد دندان - چون گرگ به قصد گوسفندان
آورد به سوی دشمنان رو - آن لحظه پی اطاعت او
شمشیر چو طاعت آرزو کرد - از خون منافقان وضوء کرد
زد بر سر هر که از غضب تیغ - رخ همچو ذنب نهفته در میغ
از خون منافقان بی درد - سیلاب به کوچه ها روان کرد
در اندک فرصتی پنجاه نفر از سواران را به دار البوار و بئس المصیر روانه کرد مابقی همچون روباهان که شیر به آنها حمله کرده باشد پا به فرار گذارند، طوعه بر پشت بام بر آمده بود و مسلم را تشجیع و ترغیب بر حرب می کرد، محمد بن اشعث چون آن شجاعت و رشادت را از مسلم دید قاصدی نزد ابن زیاد فرستاد که مدد بر او بفرستد، ابن زیاد پانصد نفر دیگر به حمایت او روانه نمود، قوای کمکی که رسیدند سپاهیان مستظهر شده و بر آن غریب حمله کردند جناب مسلم توکل بر خدا نود و حمله سختی بر آنها کرد و کشتار عظیمی از آن بی غیرتان نمود و آنها را همچون بنات النعش متفرق ساخت باز محمد بن اشعث برای ابن زیاد پیغام داد که ادرکنی بالخیل و الرجال ای امیر مرد و مدد بفرست که مسلم کشتار عظیم نموده است چه گویم که دستش بارنده ابر و تیغش تابنده برق و نعره اش نالنده رعد و نیزه اش سوزان شهاب و صولتش کوشنده پیل و دولتش جوشنده نیل و نگاهش هزیمنده جوان و پیر است.
ابن زیاد لشگری آراسته و به مدد فرستاد و پیغام داد که به محمد بن اشعث بگوئید:
ثکلتک امک و عدموک قومک، رجل واحد یقتل منکم هذه المقتلة
مادرت به عزایت نشیند و قومت تو را در بین خود نبیند، یکتنِ تنها از شما این همه بکشد
محمد بن اشعث جواب فرستاد:
ای امیر تو گمان می کنی من را به حرب بقالی از بقالان کوفه یا به جنگ پینه دوزی از پینه دوزان جیره فرستاده ای، این شجاع غضنفر و این لیر مظفر که مرا به حرب او فرستاده ای صفدری است حرب دیده و شمشیری است از شمشیرهای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم).
هو اسد، ضرغام و سیف حسام فی کف بطل، همام من آل خیر الانام.
بیا، نگر که تیغ انتقامش چگونه خون مبارزان را به خاک مذلت ریخته و تراب تیره بر فرق دلیران بیخته.
شعر
خون ریز تیغش را اجل - نعم المعین، بئس البدل
منحوس خصمش را ز جل - نعم البدل، بئس المعین
بر دعوی اقبال و فر - خصمش گواهی معتبر
بر دعوت فتح و ظفر - رایاتش آیات متین
ابن زیاد پانصد تن دیگر به مدد او فرستاد و پیغام داد که اگر از عهده حرب این شیر بیشه شجاعت بیرون نمی آیند به او امان بدهید و عهد و پیمان به بندید که احدی خون تو را نمی ریزد زیرا با این توصیفی که می کنی اگر به او امان ندهید همه شما را بر باد فناء داده و جملگی شما را به خاک هلاکت می اندازد.
این خبر وقتی به محمد اشعث رسید چاره در همین دید لذا فریاد کرد که ای مسلم و ای شجاع مسلم خود را در مهلکه میفکن، دست از کار زار بردار، معلوم است که از یک نفر تو چه خواهد آمد هر قدر که از تعداد افراد کم شود دو مقابل در جای آن می جوشند و بالاخره تو را گرفتار خواهد کرد بیا تو را امان دهم و به خدمت امیر عبیدالله بن زیاد ببرم که از تقصیر تو در گذرد و سر بلندت نماید.
مسلم فرمود: ای مردود مرا به امان ابن زیاد احتیاج نیست و این دروغ هائی را که می بافی من فریفته آنها نشوم زیرا از کوفی وفا نیاید.
ندیدم من از هیچ کوفی وفا - ز کوفی نیامد به غیر از جفا
این بگفت و برایشان حمله کرد و چند نفر دیگر از آن فرومایگان را مجروع و مقتول ساخت.
ملا حسین کاشفی در روضة الشهداء می نویسد:
لشگریان از مبارزه با آن جناب درمانده شده لذا بعضی پیاده شده به بام ها بر آمدند و سنگ بجانب آن جناب انداختند و تن نازنین او را با سنگ و آجر کوفته و مجروح گردانیدند و او با خود می گفت: ای نفس مرگ را آماده باش که مردانه در رفع اعداء کوشیدن و شربت هلاک نوشیدن و خلعت شهادت پوشیدن دولتی است جاوید و سعادتی است ابدی.
چون شهید راه او در هر دو عالم سرخ روست - خوش دمی باشد که ما را کشته زین میدان برند
مسعودی و ابوالفرج گفته اند:
چون جناب مسلم (سلام الله علیه) دید که آن نا اصلان و نامردان از بالای بام ها سنگ و کلوخ می اندازند و گروهی دسته های نی را آتش زده بر بدن مبارکش فرو می ریزند فرمود:
أکلما اری من الاجلاب لقتل ابن عقیل یا نفس اخرجی الی الموت الذی لیس منه محیص.
یعنی: آیا این اجتماع لشگر برای ریختن خون فرزند عقیل شده، ای نفس بیرون شو به سوی مرگی که از او چاره ای نیست.
پس با تیغ آبدار دمار از روزگار آن تبه کاران در می آورد و به روایت ابن شهر آشوب در مناقب این رجز را می خواند:
اقسمت لا اقتل الا حرا - و ان رأیت الموت شیئا نکرا
کل امرء یوما ملاق شرا - او یخلط البارد سخنا مرا
رد شعاع النفس فاستقرا - اخاف ان اکذب او اغرا
مولف گوید: این رجز از حمران بن مالک خثعمی است و در برخی از نسخ اینطور ثبت شده:
اقسمت لا اقتل الا حرا - ولو وجدت الموت کاسا مرا
ضرب غلام قط لم یفرا - اکره ان اخدع او اغرا
کل امرء یوما یلاقی الشرا - اضربکم و لا اخاف الضرا
یعنی: قسم می خورم بر اینکه کشته نشوم مگر مانند کشته شدن آزاد مردان اگر چه مرگ را یک کاسه زهر ناگوار می یابم، می زنم و می کشم زدن کسی که فرار را بر خود اختیار نکند و خدعه و فریب را نپذیرد چه آنکه هر مردی روزی گرفتار شر خواهد شد و من در کارزار می کوشم و از ضرر نمی هراسم.
شجاعت و قوت آن صفدر به مرتبه ای بود که مردان قوی را به یک دست می گرفت و بر بام بلند می افکند بهر صورت در آن روز رشادتها و دلاوریها و شجاعتهائی از آن نامور دیده شد که کمتر از کسی به ظهور رسیده بود و چنان زهره چشمی از آن مردم به ظاهر مسلمان و در باطن کافر به خدا گرفت که جرأت نمی کردند نزدیک آن جناب بشوند فقط از دور جنابش را مورد سهام و تیرها قرار داده و از بامها سنگ و کلوخ و دسته های نی آتش زده را بر سر و روی نازنین آن نائب امام بر حق می ریختند و آن قدر این حرکت ننگین و عمل قبیح را ادامه دادند که از کثرت تیرها بر بدنش و سنگهای کوبنده بر سر و صورت و بدنش خسته و درمانده شد بطوری که تکیه بر دیوار داد و از روی حسرت فرمود:
ای بی حیا مردم مالکم ترمون بالاحجار کما ترمی الکفار (برای چه سنگ بارانم می کنید مگر من را کافر می دانید) آخر من مسلمانم و از اهل بیت پیغمبر شما می باشم، این نوع رعایت پیغمبر را در حق عترتش می کنید؟!
از آن فرومایگان و نامردان جوابی نیامد.
ملا حسین کاشفی در روضه می نویسد:
ناگاه حرامزاده ای سنگی بیانداخت و آن سنگ بر پیشانی مسلم آمد و خون بر روی مبارکش جاری شد.
خون جگرم ز دیده بر رخ پالود - رخساره کجا برم چنین خون آلود
پس رو به جانب مکه کرد و گفت: یابن رسول الله خبر داری که با پسر عمت چه می کنند، اما من در راه حق از اینها باک ندارم.
گر سنگ آید بمن چو باران ای دل - دست من و آستین جانان ای دل
یا گوی بسر برم ز میدان ای دل - یا در سر و کار دل کنم جان از دل
ناگاه سنگ دیگر بیفکندند و بر لب و دندان مبارکش آمد و خون به محاسن شریفش فرو دوید دامن پاکش به خون آلوده گشت و این معنا به زبان حالش جاری شد:
هر نشان کز خون دل بر دامن چاک منست - پیش اهل دل دلیل دامن پاک من است
شد تنم فرسوده زیر سنگ جور کوفیان - کشته عشقم من و این سنگها خاک من است
پس مسلم از بسیاری زخم که یافته بود پشت به دیوار خانه بکربن حمران داده تا کمی رفع خستگی کند آن ناکس از سرا بیرون آمده شمشیری حواله فرق مسلم نمود، شمشیر فرود آمد و لب بالای او را ببرید مسلم در همان گرمی تیغی بر بکر زد و سرش را ده قدم دور انداخت و باز پشت بر آن دیوار آورد و می گفت: بار خدایا مرا یک شربت آب آرزوست.
مولف گوید:
حکایت کشته شدن بکر بن حمران بدست جناب مسلم بن عقیل در تاریخ الفتوح که ترجمه تاریخ اعثم کوفی است به طرز دیگر نقل شده و آن این است که:
محمد اشعث به سپاهیان گفت ساعتی جنگ را موقوف دارید تا من با مسلم سخنی گویم، پس بنزد مسلم آمد و بایستاد و گفت:
و یحک، ای مسلم خویش را مکش، تو ایمنی، قبول کردم و پذیرفتم که تو را نگاهدارم و در امام خویش آورم.
مسلم بن عقیل گفت: ای پسر اشعث تو را خیال می آید که تا نفسی می توانم زد دست به شما دهم والله این هرگز نتواند بود، پس بر او حمله کرد، محمد باز پس شد و مسلم بازگشت و به موقف خویش آمد و می گفت: ای اهل کوفه از تشنگی هلاک شدم آخر شربتی آب مرا دهید، هیچ کس را دل بر مسلم رحم نیامد که شربتی آب بدو بدهد، محمد روی بدان قوم آورد و گفت:
این عاری عظیم است که ما با این همه جمعیت با یک کس بر نیائیم و او را نتوانیم گرفت، همگان به یک حمله بر او حمله کنید و او را بگیرید، پس همه به اتفاق بر او حمله کردند و او ایشان را با نیزه دفع می کرد، مردی از اهل کوفه که او را بکر بن حمران می گفتند در آمد و شمشیری بر لب زیرین او زد و مسلم هم در آن گرمی شمشیری بر شکم او زد که از پشتش بیرون آمد، بکر بیفتاد و جان به مالک دوزخ سپرد.
برخی دیگر این طور بیان کرده اند که مسلم بن عقیل (سلام الله علیه) بکر بن حمران را نکشت بلکه زخمدار نمود چنانچه از عبارت مرحوم حاج فرهاد میرزا در قمقام چنین بر می آید، ایشان فرموده:
محمد بن اشعث از عبیدالله بن زیاد مدد طلبید، ابن زیاد جمعی دیگر را روانه داشته و گفت:
اگر از مسلم که یک تن بیش نیست بدین گونه عاجز آئی، اگر به حرب دیگری فرستیم پیدا است که حال تو بر چه منوال باشد.
این سخن اشاره به قتال با حضرت امام ابو عبدالله الحسین (علیه السلام) بود، ابن اشعث گفت: همانا پنداشته که مرا به جنگ بقالی از بقالان کوفه فرستاده است، پس بکر بن حمران شمشیری بر آن جناب زد که لب بالا و دو دندان او را بینداخت، آن حضرت هم در آن گرمی ضربتی بر سر بکر زد که زخمی سخت برداشت و باز شمشیری بر کتف او فرود آورد که نزدیک بود سینه آن ملعون را بشکافد...
و در آخر عبارات فرموده: عبیدالله کشتن جناب مسلم (سلام الله علیه) را واگذار به بکر بن حمران نمود که وی سر آن حضرت را جدا کند.
این عبارت بخوبی و به وضوح دلالت دارد بر اینکه بکر بن حمران با ضربت جناب مسلم از پای در نیامده بلکه زخمدار شده بود.
بهر صورت به گفته ابو مخنف کوفیان دیدند که حریف مسلم نمی شوند حیله کرده سر راه او چاه کندند و روی آن را با زباله و خاشاک پوشاندند آنگاه بر مسلم حمله کردند، مسلم نیز بر ایشان حمله نمود آن حیله وران خود را به عقب کشیدند، مسلم حمله کنان بر ایشان تاخت تا آنکه به چاه رسید ناگهان در وی افتاد، جمعیت مثل مور و ملخ بر سرش ریختند، محمد بن اشعث شمشیری حواله مسلم کرد، شمشیر به صورتش رسید از زیر چشم یکطرف بینی مسلم را درید و بر محاسنش انداخت که دندانهای مسلم پیدا شد.
مولف گوید: واقعه کندن گودال امر مسلمی نیست لذا برخی از وقایع نگاران متعرض آن نشده اند از جمله مرحوم شیخ مفید در ارشاد انرا نقل نکرده بلکه فرموده:
محمد بن اشعث رو کرد به حضرت مسلم و گفت: ای مسلم راست می گوئی تو گول نمی خوری و فریب و خدعه اهل کوفه را قبول نمی نمائی اما این قدر می دانم امیر و بستگان او با تو ابن عم هستند تو را نخواهند کشت بیا امان مرا که از جانب ابن زیاد دارم قبول کن راحت شو.
مسلم از کثرت سنگ و آلات و کوشش به ضعف افتاده و از قتال و جدال وامانده شده بود و از شدت عطش سوخته و مات و مبهوت مانده بود که چگونه یک نفری با یک شهر مقاومت کند لذا پشت به دیوار خانه طوعه داده بود از باب ناچاری فرمود: ای ابن اشعث به راستی در امانم؟
گفت بلی والله در امان من و امیر و خدا و رسولی، بعد رو کرد به سپاهیان و گفت: حضرات شاهد باشید مسلم در امان است.
گفتند: بلی، همه قبول کردند و امان دادند مگر عبدالله بن عباس سلمی که گفت:
نه شتر دارم و نه قاطر و سپس خود را بکنار کشید.
پس قاطری آوردند و مسلم خسته و درمانده را با آن جراحات و زخم بر قاطر نشاندند و اطراف وی را گرفتند اول کاری که کردند شمشیرش را ربودند و فرار کردند، مسلم از حیات خود یکسره مایوس شد دید نه شمشیر دارد و نه دست شمشیر بزن، گریه بر او مستولی شد و اشگ از چشمانش سرازیر گردید و فرمود:
هذا اول الغدر، این اولین حیله شما بود که شمشیر مرا ربودید.
محمد بن اشعث گفت:
امیدوارم بر تو باکی نباشد.
مسلم فرمود:
من به غیر از خدا امیدی به چیزی ندارم انالله و انا الیه راجعون
عبدالله سلمی از روی طعنه گفت:
آقا جان من کسی که داعیه سلطنت داشته و به طمع حکومت به این دیار آمده این طور گریه نمی کند و از کشته شدن بیم ندارد ولی بر گریه تو فایده ای بار نمی شود.
مسلم فرمود: ای حرامزاده من برای جان خود نمی گریم، شهادت ارث ما است ولکن ابکی لاهلی المقبلین الی، ابکی للحسین (علیه السلام) و آل الحسین.
گریه من از برای آن خویشانی است که چند روز دیگر به کوفه می رسند، گریه من از برای عزیز زهراء و همراهان آن بزرگوار است که نوشته ام بیایند و اکنون در راهند.
شعر
ای کوفیان چو سر زن تن من جدا کنید - باری تن مرا به سوی خاکدان برید
هر کاروان که جانب مکه روان شود - پیراهن مرا سوی آن کاروان برید
گوئید از رأی خدا بهر یادگار - نزد حسین جامه پرخون نشان برید
رحمی بر آب چشم یتیمان من کنید - آن دم که یاد کشتن من بر زبان برید
چون طفلکان من خبر من طلب کنند - از من سلام خیر به آن طفلکان برید
سپس آن جناب رو به محمد بن اشعث کرده با دلی شکسته فرمود:
ای بنده خدا این طور می بینم که ابن زیاد امان تو را قبول نکند و تو از نگهداری من عاجز و ناتوان هستی ولی تقاضا دارم یک کار برای من انجام دهی.
محمد بن اشعث گفت: آن کار چیست؟
فرمود: قاصدی روانه کن پیغام مرا به امام من برساند و آنچه بر سر من آمده عرض کند و نگذارد که آن بزرگوار رو به این دیار بیاورد زیرا می دانم امروز یا فردا است که بیرون آمده و به این شهر روان می گردد، قاصد محضر مبارکش عرض کند که به این شهر تشریف نیاورد و بگوید پسر عمت مسلم را دیدم و هو اسیر فی ایدی القوم در دست نامه نویس های کوفه با ذلت و خواری گرفتار بود.
محمد بن اشعث گفت: والله لا فعلن به خدا سوگند این پیغام را خواهم فرستاد و خواهی دید در پیش ابن زیاد چگونه پایداری در شفاعت می کنم و نمی گذارم آسیبی بوجودت برسد.
مولف گوید: مرحوم سید بن طاووس در لهوف آورده که مسلم امان محمد بن اشعث را قبول نفرمود و با وجود جراحات بسیار جنگ می کرد تا شخصی از پشت سر بر آن جناب نیزه ای زد بطوری که آن حضرت بروی در افتاد، آنگاه او را گرفتند و استری آوردند تا سوار شده اطراف او را بگرفتند شمشیرش را کشیدند و به قولی محمد بن اشعث خودش آن شمشیر را بگرفت.
مرحوم حاج فرهاد میرزا در قمقام می نویسد:
آورده اند که محمد بن اشعث ایاس بن عَثِل الطائی را با عریضه به خدمت آن حضرت فرستاد و ایاس در زباله به خدمت امام ناس مشرف شده مراتب باز گفت.
حضرت فرمود: کل ما قدر نازل و عندالله نحتسب انفسنا و فساد امتنا آنچه خداوند مقدر فرموده البته خواهد شد و من بر شهادت خویشتن و فساد امت از خدای اجر می طلبم.
مرحوم مفید در ارشاد می فرماید:
جناب مسلم بن عقیل (سلام الله علیه) از شدت عطش به حالت غش افتاده بود و در آن جا قله پر آب خنکی بود تا هر که تشنه باشد بخورد، چشم مسلم که بر آن افتاد فرمود:
اسقونی من هذا الماء یعنی از این آب به من بچشانید.
مسلم بن عمرو گفت: ای مسلم عجب آب خنکی است اما زقوم بخور و از این آب مخور.
جناب مسلم فرمود: و یحک من انت کیستی که به عترت پیغمبر چنین می گوئی؟
آن ناپاک گفت: من آن کسی هستم که حق را شناخته ام و تو نشناخته ای، من امر امت رواج می دهم و تو مغشوش می کنی، من اطاعت اولی الامر می کنم و تو معصیت می نمائی.
مسلم فرمود: چقدر سخت دل و چه قدر بی حیا می باشی.
مرحوم مفید در ارشاد می نویسد:
چون کسی به مسلم آب نداد عمرو بن حریث غلام خود را فرستاد به خانه تا آب برای آن حضرت بیاورد، غلام رفت و قله آبی سربسته با قدحی آورد از آن قله آب در قدح کرد و به آن جناب داد آن حضرت قدح را نزدیک دهان برد امتلی القدح دما قدح مملو از خون شد او را ریخت دو مرتبه پر کرد نزدیک دهان برد باز پر خون شد سرازیر کرد مرتبه سوم پر کرد از شدت عطش آب را به لب و دهان رسانید که دندانهای ثنایای آن حضرت در میان قدح افتاد، مسلم آب نخورد و شکر خدا نمود.
بهر صورت آن شیر بیشه شجاعت را با بند و غل و زنجیر به حضور ابن زیاد بردند راوی گفت:
قوت قلبی که من از جناب مسلم مشاهده کردم که در مجلس ابن زیاد وارد کردند از احدی ندیدم آن حضرت وقتی به بارگاه آن ستم پیشه وارد شد ابدا به او اعتنائی نکرد و سلامی نداد.