مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه

نویسنده : سید محمد جواد ذهنی تهرانی (ره)

متن نامه یزید بیدادگر به ولید بن عتبه

اما بعد: فان معاویة کان عبدا من عبادالله، اکرمه الله و استخلفه و خوله و مکن له، فعاش بقدر و مات باجل، فرحمه الله، فقد عاش محمودا و مات برا تقیا و کتب الیه فی صحیفة...
اما بعد: فخذ حسینا و عبدالله بن عمر و عبدالله بن الزبیر بالبیعة اخذا شدیدا لیست فیه رخصة حتی یبایعوا والسلام.(17)
اما بعد: بدانکه معاویه بنده ای بود از بندگان خدا که حق تعالی او را گرامی داشته و خلافت روی زمین را بوی ارزانی داشت، اکنون به جوار رحمت الهی پیوست و تا می زیست محمود سیرت و مرضی طریقت بود، در حال حیات من را والی عهد خویش گردانید و چون بر مضمون این نامه واقف شوی از حسین و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر جدا اخذ بیعت کن و هیچ رخصت و اجازه ای ندارند مگر آنکه بیعت نمایند والسلام.

مشورت نمودن ولید بن عتبه با مروان حکم به نامه یزید

چون ولید از مضمون نامه مطلع شد خوف و وحشت او را فرا گرفت و عمل به مضمون نامه را کاری بسیار دشوار تلقی کرد لذا برای رها شدن از این بن بست و مهلکه مروان حکم را طلبید و با او به مشورت نشست، ابتداء نامه یزید را به وی داد تا مطالعه کند و پس از آن گفت:
در خصوص این سه تن چه مصلحت می دانی؟
مروان گفت: صلاح آن است تا ایشان از هلاکت معاویه با خبر نشده اند آنها را بخوانی و بیعت با یزید را به ایشان عرضه کنی اگر پذیرفتند که هیچ در غیر این صورت گردن هر سه را بزنی چه آنکه اگر از مرگ معاویه مطلع شوند طبل مخالفت زده و مردم را به بیعت با خویش فرا می خوانند آنگاه کار برتر مشکل می شود.
البته عبدالله بن عمر مستثنا است زیرا وی مردی است صلح جو و هرگز آهنگ قتال و جدال نمی کند و این طور نیست که برای رسیدن به خلافت حاضر به خون ریزی باشد.
بلی، اگر مردم یک دل و یک رأی شده و خلافت را تسلیم او کنند طالب آن بوده و به این معنا راضی و خشنود می باشد.
بنابراین فعلا مصلحت آن است که از وی دست برداری و حسین بن علی و عبدالله بن زبیر را طلب کرده و از ایشان بیعت بگیری و تو خود می دانی که حسین هرگز با یزید بیعت نکرده و کارش به منازعه و مقاتله می کشد و به خدا سوگند اگر من به جای تو بودم با حسین هیچ نگفته بلکه او را گردن می زدم و از این کار هیچ باک و هراسی بخود راه نمی دادم.
ولید سر بزیر افکند و با حالتی وحشت زده ساعتی به زمین نگریست پس از آن سر بر آورد و گفت:
کاش هرگز مادر مرا نزاده بود و سخت بگریست.
مروان گفت: امیر، دلتنگ مباش بلکه آماده شو دستور یزید را اجراء کنی، آل ابو تراب از قدیم دشمن ما بودند، عثمان را ایشان کشتند در جنگ با معاویه خون ها از ما ریخته اند که احیانا دیده یا شنیده ای و دانسته باش اگر در این کار عجله نکنی و حسین از واقعه باخبر شود دیگر بر او دست نیابی و حرمت تو نزد یزید کم می شود.
ولید گفت: ترک این مقالات کن و در حق فرزند فاطمه جز سخن نیکو کلام دیگری مگو که یقینا او فرزند پیغمبر است.
بهر صورت ولید عبدالله بن عمرو بن عثمان را که جوانی کم سن بود به طلب حضرت امام حسین (علیه السلام) و ابن زبیر فرستاد عبدالله ایشان را در مسجد یافته و پیغام ولید را محضر مبارک امام (علیه السلام) عرضه داشت.
امام (علیه السلام) و ابن زبیر گفتند: تو باز گرد ما خود نزد ولید خواهیم آمد.
عبدالله بن عمرو رفت، ابن زبیر محضر امام (علیه السلام) عرضه داشت: شما از این دعوت چه تصور می کنید؟
حضرت فرمودند: معاویه را اجل دریافته و از دنیا رفته و ولید ما را خواسته تا پیش از افشای این خبر از ما برای یزید اخذ بیعت کند و من دیشب در خواب دیدم که منبر معاویه نگونسار شده و آتش در خانه اش افتاده و تعبیرش همین است که وی از دنیا رفته است.
ابن زبیر عرض کرد: من نیز گمانم همین است، باری شما چه خواهید کرد؟
حضرت فرمودند: چند تن از جوانان با خود برده و آنها را بر در سرای ولید نشانده و خود نیز نزد وی می روم.
ابن زبیر عرض کرد: جانم به فدایت هراس دارم که گزندی به شما برسد.
حضرت سخنانی فرمودند که برای وی تسکین خاطر حاصل شد.
در این سخنان بودند که فرستاده ولید دوباره به طلب ایشان آمد، حضرت امام حسین (علیه السلام) فرمودند:
چند این سخن را می گوئی؟ اگر کسی نیامد من البته خواهم آمد.
فرستاده ولید بازگشت و کلام حضرت را بازگو نمود.
مروان گفت: فریب داده و نخواهد آمد.
ولید گفت: این طور نیست، حسین غدار و فریبنده نمی باشد.
حضرت امام حسین (علیه السلام) برخاسته گروهی از موالی و غلامان خود را خوانده فرمودند:
ولید مرا به منزل خود خوانده و چنین می دانم که مرا مکلف به امری خواهد نمود که مقرون به اجابت نمی باشد و در عین حال از مکر و حیله او در امان نیستم، باری شما سلاح پوشیده و با من بیائید و چون به درون خانه رفتم شما بیرون درب منتظر من نشسته هرگاه بانگ من شنیدید به درون وارد شوید و او را کفایت کنید پس حضرت به منزل ولید تشریف برده و وقتی ولید را ملاقات نموده و ملاحظه کردند که مروان نیز در آنجا است، فرمودند:
فرمودند: پیوند رحم بهتر از قطع آن است و از اینکه شما را با یکدیگر موافق و آشتی دیدم خوشدل گردیدم(18) خداوند متعال بین شما را اصلاح نماید، البته آن دو جواب این سخن حضرت را ندادند و ولید خبر مرگ معاویه را محضرش عرضه داشت، حضرت کلمه استرجاع بر زبان راندند (یعنی فرمودند: انالله و انا الیه راجعون) سپس وی نامه یزید بیدادگر را در خصوص اخذ بیعت خواند، حضرت فرمودند:
تو هرگز به بیعت پنهانی راضی و قانع نخواهی بود پس بهتر است آشکارا مبایعت کنم که مردم همگی در جریان واقع شوند، بنابراین هنگامی که صبح شد هر چه صلاح باشد به انجام رسانم.
چون ولید مردی صلح طلب بود و عافیت دوست بود، عرض کرد: به نام حق تعالی مراجعت فرمائید و بامداد برای بیعت تشریف بیاورید.
مروان مردود گفت: به خدا سوگند اگر حسین بدون بیعت الان برود دیگر بر او دست نیابی مگر مردم بسیاری کشته شوند لذا او را بازدار تا بیعت نماید یا اگر بیعت نمی کند وی را به قتل برسان.
در این هنگام حضرت از جای برخاسته به مروان فرمود:
یابن الزرقاء أتقتلنی ام هو کذبت...
ای پسر زن کبود چشم تو می توانی مرا کشت یا او، به خدا سوگند دروغ گفتی، هیچ کدام را قدرت آن نیست سپس آن جناب روی مبارک به ولید نمود و فرمود:
ما اهل بیت نبوت و معدن رسالت و محل نزول ملائکه ایم، چون منی با یزید شراب خور فاسق چگونه بیعت کند، این بفرمود و سپس با غلامان به منزل خود مراجعت فرمود.
مروان به ولید گفت: فرمان من نبردی و وی را نکشتی، دیگر بر او دست نخواهی یافت.
ولید گفت: وای بر تو، دیگری را توبیخ کن، به کاری که هلاک دین من در آن است مرا راهنمائی می کنی؟!
هرگز بر خود نمی پسندم که او را به قتل آورم و اگر آن حضرت می فرماید با یزید بیعت نمی کنم نمی توان وی را به این جرم کشت، به خدای عالمیان قسم او میزان طاعت است و اگر کسی دستش به خون پاک وی آلوده شود نزد خدا بس سبک و خفیف خواهد بود.
مروان که به این گفته ها معتقد نبود و آن را باور نداشت به ناچار هیچ نگفت تنها از روی تمسخر و استهزاء وی را تصدیق کرد.
مولف گوید:
این اتفاق و گفت و شنود میان حضرت امام حسین (علیه السلام) و ولید و مروان شب شنبه بیست و هفتم رجب واقع شد که حضرت پس از خروج از نزد ولید به منزل خویش برگشته و در آنجا مستقر شدند که روز بعد برای بیعت دوباره به مجلس ولید تشریف ببرند.
در تاریخ اعثم کوفی گفتگو میان حضرت امام حسین (علیه السلام) و ولید و مروان را این طور تقریر نموده است:
بگوئید مرا برای چه مهم طلب کرده اید؟
ولید گفت: از جهت آن که با یزید بیعت کنی که جمله مسلمانان بدو راضی شده اند و با وی بیعت کرده اند.
امام حسین فرمود: این کار بزرگی است در خفیه راست نیاید فردا که این خبر فاش گردد و از مردمان بیعت بگیرید آنگاه ما را بخوانید تا آنچه صلاح باشد بجای آوریم.
ولید گفت: یا ابا عبدالله سخنی نیکو گفتی و گمان من به فضل و کمال بزرگواری تو همین بود، به سعادت باز گرد تا فردا در مسجد خلائق جمع شوند.
مروان گفت: ای امیر تو را سهوی افتاد، دست از او مدار و همین ساعت او را محبوس کن یا بنشان و گردن بزن که اگر حسین از این سرای بیرون شود بعد از آن بر او قادر نشوی.
امام حسین به خشم به جانب او بازگشت و گفت:
کدام کس را زهره آن باشد که تند در من نگرد، ای پسر زن بدکار تو مرا گردن زنی یا فرمائی، برخیز و خود را بنمای تا بدانی، بعد از آن روی به ولید کرد و فرمود تو نمی دانی که ما اهل بیت رسالتیم و خانه ما محل رحمت و جای آمد و شد فرشتگان است، یزید کیست که با او بیعت کنم، او مردی است خمار و فاسق، لکن آنچه گفتم فردا بامداد به جمع حاضر خواهم شد و هر سخنی که باید در برابر مردم بگویم خواهم گفت.
امام (علیه السلام) این سخنان را به آواز بلند می فرمود و اصحاب آن حضرت که گوش بر آواز بودند چون آواز آن سرور را شنیدند شمشیرها از زیر جامه بیرون آوردند و قصد کردند که خویشتن را در سرای ولید اندازند، امام حسین بیرون آمد و ایشان را فرمود باز جای خود شدند و آن حضرت به منزل خویش آمد.
مروان به ولید گفت: سخن من نشنیدی و حسین را حبس نکردی از چنگالمان بدر رفت به خدا سوگند اگر او را حبس کرده یا می کشتی از این دغدغه و غوغا خلاصی می یافتیم.
این سخنان در میان بود که جنجالی برخاست و گروهی از اهل مدینه نزد ولید آمده و گفتند:
به چه جرمی عبدالله مطیع را حبس کرده ای؟ بگو او را آزاد کنند و الا خود ما او را از زندان رها می کنیم.
مروان گفت: او را به فرمان یزید محبوس کرده ایم، مصلحت آن است که ما و شما نامه ای به یزید بنویسیم هر چه او گفت عمل نمائیم.
ابو الجهیم حذیفة العدی برخاست و گفت: شما و ما نامه ای نوشت و بکسی داده تا به شام برده و جواب آن را بیاورد و تا نامه رسان می آید عبدالله مطیع در زندان حبس باشد.
خویشان عبدالله مطیع از جای برخاستند و گفتند: ما هرگز نگذاریم که او در حبس باشد پس روی به زندان آورده و عبدالله را از آن بیرون آوردند و هیچکس مانع و مزاحم آنها نشد.
ولید از این بی حرمتی دلتنگ شده قصد کرد آن حال را به یزید بنویسد و از بنی عدی شکایت کند ولی بعدا چون مصلحت ندید ترک آن نمود.
بهر صورت روز دیگر حضرت امام حسین (علیه السلام) از منزل خود بیرون آمد تا معلوم کند چه خبر است.
مروان در کوی به آن حضرت رسید گفت:
یا ابا عبدالله تو را نصیحتی می کنم و در آن جز خیر شما غرض دیگری ندارم و آن این است که صلاح شما در آن است که با یزید بیعت کنی تا رنج و مشقتی نبینی و از این گذشته آتش این فتنه فرو نشیند.
امام (علیه السلام) فرمودند: انالله و انا الیه راجعون امروز اسلام ضعیف گشته و مسلمانان به بلائی مبتلاء شده اند، ای مروان یزید کیست که تو من را به بیعت او می خوانی در حالی که خود می دانی او مردی شراب خوار و فاسق است، سخنی که گفتی بسیار قبیح و بدون اینکه در باره اش فکر کرده باشی ایراد نمودی من تو را بدین نصیحت که از هزار ملامت بدتر است مذمت نکرده زیرا از تو همین ساخته است، تو هنوز از مادر زائیده نشده بودی که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) بر تو لعن کرد، ای دشمن خدا نمی دانی که ما اهل بیت رسول خدائیم و همیشه حق بر زبان ما رفته است، از جد خود محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدم که فرمود.
خلافت بر آل ابو سفیان حرام است، هرگاه معاویه را بر منبر من دیدید شکمش را پاره کنید به خدا سوگند که اهل مدینه او را بر منبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دیدند ولی هیچ نگفتند و احترام کلام جدم را نگاه نداشتند لذا خدای متعال ایشان را به یزید مبتلا کرد.
مروان از سخنان امام (علیه السلام) در خشم شد و گفت:
به خدا سوگند دست از تو بر ندارم تا با یزید بیعت کنی.
امام (علیه السلام) فرمود: دور شو از من ای پلید، ما اهل بیت طهارتیم، خدای تعالی این آیه در شأن ما فرستاده:
انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا
مروان سر به زیر انداخت و هیچ نگفت.
سپس امام (علیه السلام) کلماتی چند مشعر بر ملامت و سرزنش آن مردود فرمود که وی به خشم آمد و به نزد ولید رفت و آنچه از آن حضرت شنیده بود را به وی گفت و پس از آن در نامه ای آنچه واقع شده بود را برای یزید نوشت و نامه را برای وی ارسال داشت.

گریختن عبدالله بن زبیر به طرف مکه و گرفتار شدن عبدالله بن مطیع

پس از ارسال نامه یاد شده به یزید ولید کسی را به نزد عبدالله بن زبیر فرستاد و او را نزد خود خواند، عبدالله به فرستاده ولید گفت: چنان کنم که امیر فرمان داده، بوی بگو او خود نزد تو خواهد آمد.
رسول نزد ولید آمد و سخن او را بازگو کرد.
ولید بار دیگر شخصی را نزد ابن زبیر فرستاد و او را طلب کرد و این خواندن و طلب نمودن پیاپی و مکرر صورت گرفت تا جائی که غلامان و خدمتکاران ولید به طور صریح به ابن زبیر می گفتند: بیا نزد امیر و با او بیعت کن و در غیر این صورت دستور دهد تا سرت را بردارند.
برادر عبدالله که جعفر نام داشت نزد ولید آمد و تقاضا نمود که وی در طلب عبدالله تعجیل نکند ولید سبب نیامدن و تعلل ورزیدن عبدالله را جویا شد.
جعفر گفت: چون ماموران امیر مکرر و به طور پیاپی بدنبال وی آمده اند خاطر عبدالله از این جهت مشوش گشته و او را ترسی عارض گردیده صلاح آن است که امروز را شما صبر کنید و ماموران خویش را فرا خوانده و فردا بامداد او خود به نزد شما خواهد آمد.
ولید گفت: این سهل است مثل من و برادر تو همچنان است که خداوند تعالی می فرماید: ان موعدهم الصبح، الیس الصبح بقریب.(19) پس کس فرستاد و ماموران را طلبید و دستور داد تا سرای عبدالله بن زبیر را که محاصره کرده بودند ترک کنند چون شب فرا رسید عبدالله بن زبیر برادران خود را طلب کرد و گفت:
صلاح در آن است که همین امشب گریخته و به مکه رویم، شما از شارع اعظم رفته و من از بیراهه روان می شوم زیرا یقینا ولید کسی را به طلب من خواهد فرستاد و وقتی مرا در خانه نیابند به تفحص و تجسس بر آمده و حتما مرا تعقیب خواهند نمود پس برای اینکه به من دست نیابند بهتر است من از بیراهه بیایم.
برادران عبدالله حسب دستور او از شارع اعظم به مکه حرکت کرده و خودش بهمراهی جعفر شبانه از مدینه گریخت و از بیراهه به طرف مکه فرار کرد.
بامداد فردا ولید عبدالله زبیر را طلبید ولی او را نیافت و پس از تفحص و تجسس معلوم شد که وی گریخته ولید در خشم شد، مروان گفت:
وقتی امیر نصیحت ناصحان را نپذیرد و به صلاح اندیشی ایشان وقعی ننهد امر چنین باشد، عبدالله به جائی غیر از مکه نمی رود، افرادی چند را به طلبش بفرست تا او را دستگیر کرده و بیاورند به نقلی هشتاد نفر سواره همراه یکی از موالی بنی امیه و به نقل دیگر سی شتر سوار بدنبال وی فرستاد تا او را هر کجا دیدند گرفته و بیاورند.
سواران در راندن مرکب ها مبالغه کرده و آنچه کوشش کردند او را نیافتند و آن روز ولید بجهت سرگرم شدن به دستگیر نمودن ابن زبیر از امام (علیه السلام) منصرف شد بهر صورت وقتی گروه اعزامی ولید از تفحص بازگشته و اظهار نمودند که ابن زبیر را نیافته اند ولید ملول و دلتنگ شد سپس چند تن از ماموران را فرستاد تا خویشان و خدمتکاران ابن زبیر را گرفته و محبوس نمایند، ابن زبیر پسر عمی داشت بنام عبدالله مطیع که مادرش عجما دختر مامر بن فضل بن عفیف بود، او را گرفتند و همراه عده دیگری از خویشاوندان ابن زبیر زندانی نمودند پس از این واقعه یکی از خویشان ابن زبیر نزد عبدالله بن عمر رفت و گفت:
ولید عبدالله مطیع را بیگناه محبوس کرده اگر تو او را بیرون می آوری که هیچ والا ما خود رفته و با جنگ و جدال آزادش می کنیم و اگر جانمان هم در این راه از دست بدهیم باکی نیست.
عبدالله بن عمر گفت: عجله نکنید و فتنه و آشوب راه نیاندازید تا در این کار بیاندیشم، پس کسی را فرستاد و مروان را بخواند و چون مروان نزدش حاضر شد عبدالله بن عمر او را نصیحت بسیار کرد و گفت ظلم و ستم را کنار گذارید تا خدا معین و یاور شما باشد، عبدالله مطیع چه جرمی کرد، که او را محبوس کردید، در همین گیر و دار جواب نامه مروان و ولید از طرف یزید رسید و مضمونش این بود:
نامه شما رسید و مطلب معلوم شد، آن چه از اخبار اهل مدینه و رغبتشان به بیعت من یاد کرده بودید دانستم یک بار دیگر مردم را بخوانید و در اخذ بیعت از ایشان مبالغه و تأکید کنید و از عبدالله بن زبیر دست بدارید که او در هر کجا باشد مورد غضب و سخط، قرار خواهد گرفت روباه از مهتاب کجا می تواند بگریزد و با جواب این نامه سر حسین بن علی را نزد من فرست اگر بر این نحو که گفتم عمل نمودی جایزه با ارزشی نزد من داری و علاوه بر آن تو را امیر سپاه خواهم نمود تا صاحب دولت و نعمت وافری گردی والسلام.
نامه یزید که بدست ولید رسید و از مضمونش مطلع گردید سخت دلتنگ شد و گفت:
لا حول و لا قوة الا بالله اگر یزید تمام دنیا را با انواع زخارفش بمن دهد هرگز در خون فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شریک نخواهم شد.