مقتل الحسین (علیه السلام) از مدینه تا مدینه

سید محمد جواد ذهنی تهرانی (ره)

فصل چهارم : چگونگی بیعت گرفتن معاویه از مردم برای یزید

در سال پنجاه و ششم از هجرت معاویه تصمیم گرفت که از مردم برای یزید بیعت بگیرد ولی چون قاطبه مردم از این امر نفرت داشته و شدیدا ولایت عهدی یزید را انکار می کردند معاویه به ناچار برخی را به سیم و زر فریفت و بعضی دیگر را با وعید و تهدید رام نمود و بدینوسیله امارت یزید و ولایت عهدی او را بر مردم تحمیل نمود.
البته منشأ پیدا شدن چنین تصمیمی در معاویه مغیرة بن شعبه بود و شرح و تفصیل آن این است که: مغیره والی کوفه بود و از آنجا به شام آمد و با معاویه از پیری و کهولت سن و ناتوانی سخن به میان آورد و همین جهت را بهانه قرار داد و از امارت کوفه استعفاء نمود و معاویه نیز استعفایش را پذیرفت و بر آن شد که سعید بن العاص را بجای وی قرار دهد، مغیره در خفاء با یزید ملاقات کرده و به او گفت:
امروز از صحابه رسول خدا و وجوه قریش کسی باقی نمانده و از جمله پسران آنها که در قید حیات هستند از حیث فضل و حسن سیاست و استحکام عقل و آراسته بودن به کمالات تو برتر و والاتر می باشی پس چرا معاویه برای تو از مردم بیعت نمی گیرد!؟
یزید که خود را لایق این معنا نمی دانست گفت: مگر این کار بر من راست خواهد آمد!؟
مغیره در جواب گفت: آری، این کاری بسیار سهل و آسانی است.
یزید نزد معاویه رفت و پیشنهاد مغیره را بازگو نمود، معاویه مغیره را خواست و با او در این باره به گفتگو نشست، مغیره گفت:
تو خود شاهد خونریزیهائی که پس از قتل عثمان روی داده بود و اختلاف بین مسلمانان را به چشم دیده ای و این را نیز می دانی که از مرگ گریزی نیست، یزید فرزند صالح و خلف نیکوکاری برای تو است، چون روزگار تو سپری شود و آفتاب عمرت به افول گراید با وجود وی از سفک دماء و حدوث فتن هیچ بیمی نمی باشد.
معاویه گفت: برای این امر خطیر مرد مدبر و عاقلی لازم است.
مغیره گفت: اداره کوفه با من و مهم بصره را زیاد بن ابیه عهده دار می شود و وقتی اهل عراقین (کوفه و بصره) مطیع و فرمانبردار شدند در سراسر قلمرو حکومت کس دیگری به مخالفت بر نخیزد.
معاویه به سرای رفت و این سخن با فاخته(6) در میان نهاد، فاخته گفت:
مغیره دشمنی خانگی بر تو برانگیخته، بهر صورت معاویه مصمم شد که این امر را عملی سازد لذا به مغیره فرمان داد که بر سر عمل خود رفته و با محرمان این حدیث در میان گذارد تا وقت اجراء آن فرا برسد.
مغیره به نزد اصحاب خود رفت، ایشان جویای حال شدند، وی گفت:
معاویه را بر مرکبی سرکش نشانده و بر امت محمد وی را تازاندم و دوباره دری از فتنه به روی ایشان گشودم که البته بسته نخواهد شد، این بگفت و آهنگ کوفه نمود و وقتی به آنجا رسید حکایت را با شیعیان و دوستان بنی امیه بازگو کرد و ده نفر از اشراف را برگزید و سی هزار درهم داد و با پسر خود موسی و بقولی چهل تن را با پسرش عروه به شام گسیل داشت، ایشان به شام وارد و به مجلس معاویه داخل شده و هر یک خطبه ای ایراد کرده و گفتند:
غرض از آمدن ما به اینجا آن است که تو را هشدار دهیم که آفتاب عمرت به زوال گرائیده به ناچار در کار این امت فکری باید نمود تا پس از تو امرشان به تشتت و اختلاف منجر نشود از این رو خواستاریم تا در قید حیاتی شخصی را برای ولایت عهدی نامزد نمائی.
معاویه گفت: از میان مردم یک نفر را خود برگزینید.
گفتند: شایسته تر از یزید کسی سراغ نداریم.
معاویه گفت: پس او را برگزیدید؟
گفتند: آری ما به این امر راضی بوده و اهل کوفه نیز به آن خشنود می باشند.
معاویه گفت: من نیز آن را پذیرفته، اکنون باز گردید تا هنگام این کار فرا برسد، پس از آن در پنهانی پسر مغیره را خواست و به وی گفت:
پدر تو دین این قوم را به چند خرید؟
گفت: به سی هزار درهم نقره و به قولی گفت به چهارصد دینار طلا.
معاویه گفت: عجب ارزان فروختند.
پس از آن معاویه برای تتمیم بیعت نامه ای بن زیاد بن ابیه نوشت و از او نظرخواهی کرد زیاد که بر مضمون نامه مطلع شد آن را کاری بس عظیم شمرد و عبید بن کعب النمیری را خواند و گفت: هر کسی را مستشاری لازم است که در امور مهم با او مشورت کرده و از وی صلاح اندیشی نماید و من را مهمی پیش آمده که جهت مشورت در آن تو را برگزیدم و آن این است که:
معاویه راجع به بیعت با یزید مکتوبی فرستاده و در آن اظهار کرده که هم از امتناع مردم بیم داشته و هم به اطاعت آنها امیدوار است و از من نیز در این باره نظر خواهی کرده است و تو می دانی که یزید مردی است در امر دین متهاون و حریص به شکار و عیش و خوشگذرانی لذا صلاح آن است که به شام رفته و پیام من را به معاویه رسانده و از افعال یزید شمه ای برایش برشمری و بگوئی اندکی تامل کند و فعلا از این قصد منصرف شود تا وقتش فرا برسد.
عبید گفت: اولی آن است که رأی معاویه را تخطئه نکرده و یزید را نزد وی مبغوض نکنی من خود به شام رفته و با یزید صحبت کرده و به وی می گویم که معاویه در ولایت عهد تو به زیاد نوشته و با او مشورت کرده و از آن روزی که تو افعال ناشایسته و اعمال زشت را پیشه خود کرده ای زیاد را بیم آن پیدا شده که مردم بدین بیعت تن در ندهند بلکه به مخالفت بر خیزند لذا مصلحت آن است که در کار خود تجدید نظر کرده و از افعال و اعمال قبیحه دست بکشی تا کارها به سامان آید و از طرفی تو خود نیز به معاویه بنویس تا در این کار شتاب نورزد و با تأنی و احتیاط جلو رود و چون چنین کنی از هر خطر برکنار باشی چه آنکه با این تدبیر هم معاویه یزید را نصیحت کرده و هم از بیم و هراسی که داری برحذر خواهی ماند.
زیاد گفت: تدبیری نیک اندیشیده ای، البته من چنین خواهم نمود و تو نیز چندان که توانی از مناصحت فروگذاری منما.
عبید برفت و نامه زیاد مشعر بر تأنی را به معاویه رساند و از طرفی به نصیحت و موعظه یزید پرداخت.
معاویه نصیحت زیاد را نپذیرفت و تا وی در حیات بود این معنا را اظهار نکرد و پس از مردن او مصمم شد که قصدش را عملی سازد لذا نخست صدهزار درهم برای عبدالله بن عمر هدیه فرستاد و او پولها را قبول کرد و سپس که معاویه ولایت عهدی یزید را بر او عرضه داشت وی از این معنا سر باز زده و گفت:
معاویه با این پول می خواهد دین من را بخرد وای بس ارزان فروخته ام اگر به این معامله رضایت بدهم.
پس از آن معاویه نامه ای به مروان بن الحکم که والی مدینه بود نوشت و در آن از ضعف پیری سخن به میان آورد و بدنبال آن نوشت:
می ترسم اجلم فرا برسد و پس از من بین امت اختلاف و تفرقه افتد لذا تصمیم گرفته ام تا حیات باقی است یک نفر را به عنوان ولایت عهدی برای خود برگزینم حال در انجام این عزیمت با تو مشورت می کنم و تو نیز اهل مدینه را از این مکنون خاطر من آگاه ساز و جواب ایشان را برایم بنویس.
مروان شرح نامه معاویه را برای ایشان خواند، جملگی اظهار خشنودی نموده و رأی وی را تصدیق نمودند و گفتند: هر چه زودتر یک نفر را معاویه اختیار نماید.
مروان واقعه را برای معاویه نوشت و وی را مطلع نمود، معاویه بار دیگر انتخاب یزید را برای مروان نوشت و آن را گوشزد نمود، مروان آن را با اهل مدینه در میان نهاد و به آنها گفت ولایت عهدی برای یزید در نظر گرفته شده است.
ابتداء عبدالرحمن بن ابی بکر از میان جمع برخاست و گفت:
ای مروان البته شما خیر این امت را منظور ندارید بلکه می خواهید قانون قیصر و آئین کسری را جاری نمائید که پادشاهی بمیرد، دیگری جای او بنشیند.
مروان گفت: ای مردم این همان کس باشد که خدای تعالی در حقش این آیه فرستاده: والذی قال لوالدیه اف لکما، اتعد اننی ان اخرج و قد خلت القرون من قبلی.(7)
عبدالرحمن گفت: یابن الزرقاء آیات قرآنی را درباره ما تأویل می کنی؟
عایشه از پس پرده نیز شنیده گفت: ای مروان آن کس عبدالرحمن نباشد و تو دروغ گفتی این آیه در حق فلان بن فلان نازل شده.
حضرت امام حسین (علیه السلام) و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر نیز شدیدا انکار کردند.
مروان واقعه را به معاویه نوشت.
در برخی از تواریخ(8) آمده که معاویه در سال پنجاه و پنج به عمال خود نوشت که در مدح و توصیف یزید سعی نمایند و رؤسای هر شهر و ولایتی را به شام اعزام نمایند، از جمله: محمد بن عمر بن حزم را از مدینه و احنف بن قیس را از بصره و هانی بن عروه را از کوفه به شام فرستادند.
محمد بن عمرو در مجلس گفتگوئی که با معاویه داشت به وی گفت:
یا معاویة ان کل راع مسئول عن رعیته، فانظر من تولی امر امة محمد
ای معاویه هر رئیسی و حاکمی مسئول رعیت خویش می باشد لذا توجه داشته باش چه کسی را بر امت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) والی قرار می دهی.
معاویه از سخن وی آزرده شد و سخت مضطرب گردید و گفت:
ای محمد تو شرط نصیحت به جای آوردی و آنچه بر تو لازم بود اظهار کردی ولی در عین حال بدان مهاجرین و اصحاب رسول خدا همگی از این جهان رخت بر بسته اند و جز پسران آنها کسی باقی نمانده و من اگر پسر خود را ولی عهد خویش نمایم بهتر است تا پسران دیگران سپس به او صله و انعامی داده و فرمان داد که به مدینه باز گردد.
و اما احنف بن قیس وقتی به حضور معاویه رسید وی او را نزد یزید فرستاد و دستورش داد که از نزدیک با یزید ملاقات کرده و او را دقیقا بیازماید.
احنف پس از ملاقات یزید و آزمودن وی نزد معاویه مراجعت کرد، معاویه گفت:
او را چون دیدی؟
احنف گفت: رأیته شبابا و نشاطا و جلدا و مزحا (او را جوانی با نشاط و چابک و شوخ طبعی یافتم.)
و اما هانی بن عروه: به نقل ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه وی روزی در مسجد دمشق با یاران گرد هم آمده بودند، هانی شروع به سخن نمود و به ایشان گفت:
معاویه ما را به بیعت پسر خویش یزید اکراه می کند و این هرگز صورت نخواهد گرفت و ما ابدا با او بیعت نخواهیم نمود.
جوانی شامی در آن مجلس بود، این بشنید و نزد معاویه رفت و مسموع خود را نزد وی اظهار کرد معاویه به او گفت: روزی دیگر به آنجا برو و آنقدر بنشین تا یاران هانی از اطرافش پراکنده شوند سپس به او بگو که معاویه گفته تو را شنیده و تو خود می دانی که امروز زمان ابوبکر و عمر نیست بلکه زمان سلطنت امویان است که به اقدام آنها و جرئتشان در ریختن خون مردم واقف و آگاهی و من از باب نصیحت به تو می گویم که بر جان خود رحم کن.به مسجد رفت آنچه یاد گرفته بود را با هانی بازگو نمود.
هانی گفت: آنچه می گوئی از خودت نیست و تلقین معاویه به تو است.
جوان گفت: من را با معاویه چکار؟
هانی گفت: بهر صورت پیامی نیز از من به او برسان و بگو:
ما الی ذلک من سبیل (هیچ راهی به این مقصدت وجود ندارد).
جوان پیام هانی را به معاویه رساند و وی از آن متأثر شد و گفت: نستعین بالله
خلاصه آنکه معاویه پس از سخن گفتن با این رؤسا روزی ضحاک بن قیس الفهری را خواند و به او گفت:
مجلس تشکیل خواهم داد و در آن روساء قبایل نیز باید حاضر باشند و من در آن مجلس آغاز سخن خواهم نمود و وقتی خاموش شدم تو تکلم نما و مردم را به بیعت یزید دعوت کن و من را نیز به آن تحریک و تحریص کرده و بدین وسیله ولایت عهدی یزید را به امضاء و تصدیق حضار برسان.
مجلس مزبور تشکیل شد و بابار عام دادن معاویه مردم در آن اجتماع کردند، نخست معاویه خطبه خواند و در آن از عظمت اسلام و پاس حقوق خلافت و فرمان خدای متعال به اطاعت والیان امر شرحی مستوفی ایراد نمود و سپس یزید را به علم و فضل و اصابت تدبیر و حسن سیاست و آراسته بودنش به کمالات ستود و بیعت با او را بر مردم عرضه داشت در اثناء کلام ضحاک لب به سخن گشود و خطاب به معاویه گفت:
برای مردم چاره ای نیست از والی با فضیلت و عادل و متصف به حسن سیرت چه آنکه در سایه چنین کسی خون مسلمانان محفوظ و فتنه ها ساکن و جاده ها امن و پایان امور امت بوجودش خجسته می باشد و چون یزید دارای فضلی وافر و حلمی راجح و رأیی است صائب لذا کس دیگر را من شایسته ولایت عهدی برای تو نمی دانم.
در این هنگام عمرو بن سعید الاشدق از جای برخاست و سخنانی قریب به این گفتار ایراد نمود.
و بعد از او حصین بن نمیر گفت: به خدا سوگند اگر تو از دنیا بروی و یزید را ولیعهد خویش نکرده باشی در تضییع امت کوشیده ای.
و بدنبال وی یزید بن مقنع العذری به پای خاست و اشاره به معاویه کرده و گفت:
هذا امیرالمومنین و چون او بمیرد اشاره به یزید نموده و گفت: او امیر ماست و آن کس که از فرمانش امتناع کند سزای او را با این می دهیم و سپس دست به شمشیر زد و بدین وسیله به آن اشاره نمود.
معاویه گفت: بنشین که خواجه و سرور جمله خطیبان توئی و سپس وجوه روسای ولایات و بلاد که به شام آمده بودند هر کدام به نوبه خود سخنرانی کردند، معاویه روی به احنف بن قیس کرده گفت: تو نیز چیزی بگوی.
گفت: اگر راست گوئیم از شما هراس داریم و اگر دروغ بگوئیم از خدا می ترسیم، باری ای معاویه تو حالات پسر خویش در روز و شب، پنهان و آشکار بهتر می دانی لذا اگر خشنودی خدا و صلاح امت را در امارت یزید دانسته ای از کس مشورت مکن و قصد خویش به امضاء برسان و اگر خلاف آن دانی زینهار تا گناه و وبال آن با خود نبری که یزید روزی چند در دنیا پادشاهی کند.
مردی از شامیان گفت: نمی دانیم این عراقی چه می گوید تا شنیده و فرمان برده و در راه رضای تو نبرد نموده و شمشیر زنیم، چون سخن بدینجا رسید مردمان برخواستند و در مجامع و محافل کلام احنف نقل می شد و از آن ببعد معاویه با دشمنان مدارا می نمود و دوستان را با اعطاء هدایا و عطایا می فریفت تا غالب مردم به بیعت یزید در آمدند.

رفتن معاویه به مدینه و ملاقاتش با خامس آل عبا (علیه السلام)

چون اهل کوفه و بصره و شام به امارت یزید گردن نهادند و معاویه خاطرش از این بابت جمع شد آهنگ حجاز نمود، و وقتی به حوالی مدینه رسید ابتداء با حضرت ابو عبدالله الحسین (علیه السلام) ملاقات نمود و بی ادبانه به محضر مبارک امام (علیه السلام) جسارت کرد و گفت:
لا مرحبا و لا اهلا... به خدا سوگند می بینم که خون پاک تو ریخته شود.
امام (علیه السلام) فرمود: ساکت باش این طور سخن مگوی که در خور من نباشد.
گفت: آری بیش از این را نیز...
و به روایت دیگر بعد از ورود به مدینه با حضرت امام حسین (علیه السلام) خصوصی ملاقات نمود و در خلوت به آن جناب عرض کرد: تو می دانی که مردمان همگی با یزید بیعت کرده اند مگر چهار کس که تو خواجه و سرور آنانی و آخر نگفتی که تو را بدین خلاف چه نیازی می باشد؟
حضرت فرمودند: چه شد که از میان جمع به آغاز نمودی، این سخن با دیگران بگوی سپس عبدالله بن زبیر را خواست و گفت: تمام مردم ولایت عهدی یزید را پذیرفته و به آن گردن نهاده اند مگر پنج نفر از قریش که رهبر ایشان توئی و جهت خلاف شما چیست؟
عبدالله گفت: من رهبر ایشان هستم ؟
معاویه گفت: بلی تو رهبر ایشان می باشی.
عبدالله گفت: بفرست آنها را بیاورند پس اگر ایشان بیعت نمودند من نیز یکی از آنها خواهم بود.
پس از آن عبدالله بن عمر را طلبید و با رفق و نرمی با وی سخن گفت و شطری از اباطیل و مزخرفات با وی بازگوی نمود.
عبدالله بن عمر گفت: آیا چیزی را که ملامت و سرزنش را برطرف کرده و خونها را حفظ نموده و با آن به مقصودت می رسی را نمی خواهی؟
معاویه گفت آن چیست؟
گفت: آنکه بر سریر خود نشسته و از من بیعت ستانی مشروط به اینکه اگر مسلمانان همگی بر بنده سیاه و غلام زنگی بیعت کنند من نیز متابعت نمایم، به خدا سوگند اگر مسلمانان بر آن اجتماع کنند البته من نیز سرباز نزنم.
بعد عبدالرحمن بن ابی بکر را خواند و گفت: تو با کدام توانائی و نیرو بر معصیت و مخالفت من اقدام می کنی.
عبدالرحمن گفت: امیدوارم که خیر من در آن باشد.
معاویه گفت: می خواستم گردن تو بزنم.
عبدالرحمن گفت: لاجرم خدا در این جهان تو را لعنت نموده و در آخرت به آتش دوزخش گرفتارت می نماید.
در کتاب الامامة و السیاسة ملاقات با حضرت خامس آل عباء را این طور بیان نوده:
روزی معاویه بنشست و مجلس خویش آراست، خواص و اهل و خدمه خود را حاضر نمود و جامه های نفیس و گران بهاء پوشیده و دستور داد از ورود مردمان به آن مجلس ممانعت کنند، آنگاه حضرت خامس آل عباء (علیه السلام) و ابن عباس را دعوت نمود نخست ابن عباس به مجلس آمد، معاویه او را بر مسند خویش جای داده و ساعتی با او به صحبت نشست و در اثناء سخن گفت:
یابن عباس باری تعالی شما را از مجاورت حرم رسول و انس داشتن با چنین مرقد مطهری حظی وافر کرامت فرموده.
ابن عباس گفت: آری ولی در عین حال بهره ما از قناعت به بعض و حرمان از کل اکثر و اَوفر(9) است بهر صورت بین او و ابن عباس سخنان بسیاری رد و بدل شد تا حضرت امام حسین (علیه السلام) به مجلس تشریف آوردند و نزول اجلال فرمودند، معاویه با دست خویش بالش نهاد و امام (علیه السلام) بر جانب راست او نشستند، نخست معاویه از حال اولاد حضرت امام مجتبی و مقدار سال هر یک پرسید و امام (علیه السلام) جواب فرمودند آنگاه معاویه خطبه خواند و خدای را حمد کرد و بعد در ستایش حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و صفات خجسته آن جناب سخن بسیار گفت و پس از آن محضر امام (علیه السلام) عرضه داشت: حال یزید از نظر شما معلوم است و خداوند علیم می داند که مقصود من از ولایت عهدی وی صرفا سد خلل و اجتماع تفرقه امت بوده و غرض دیگری ندارم و من در او فضیلت علم و کمال مروت و زیور ورع را مشاهده می کنم و نیز وی را به قرائت قرآن و سنت رسول عالم می دانم و شما می دانید که چون خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) بدرود حیات گفت با وجود اهل بیت طاهره و کبار اصحاب از مهاجر و انصار ابوبکر متصدی امر خلافت شدی و فی رسول الله اسوة حسنة.
ای بنی عبدالمطلب در این اجتماعی که فراهم آمده من از شما انتظار انصاف دارم باید پاسخ مثبت دهید و بدین وسیله ولایت عهدی یزید را تثبیت نمائید.
ابن عباس قصد سخن نمود ولی امام (علیه السلام) به او اشاره فرمود که خاموش باش که مراد و مقصود او من بوده و بهره من از این بیان افزونتر می باشد، سپس حضرت خداوند عالم را سپاس گفت و درود بر رسول گرامی فرستاد و فرمود:
هر چند خطباء فصیح در وصف رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سخن برانند هنوز از صد هزار یکی را نگفته باشند و تو در اوصاف پسر خویش و تفصیل آن افراط کردی و از اندازه بیرون رفتی گوئی محجوبی را توصیف کرده یا غائبی را منقبت می گوئی و با این مزخرفات عقیده مسلمانان را دگرگون می کنی، باری یزید دلیل حاذقی است بر نفس خویش و اعمال او بر احوالش گواه صادقی می باشند، بهر صورت چون از یزید سخن گوئی از دخترکان و سگان شکاری و کبوتران و چنگ و عود نیز سخن به میان آورد، از کفالت امر امت بگذر با چندین گناه که تو راست به دوستی فرزند زیاده مجوی که روز تو به پایان آمده و تا مرگ نیم نفس بیش نیست و سپس یوم مشهود در پیش و عمل محفوظ تو آشکار شود و لات حین مناص.
و اینکه گفتی: خلافت را بالوراثة حق خود همی شمارم، آری به خدا سوگند که به میراث از خاتم النبیین ما را بود و شما به ناحق آن را از مرکز خود بگردانیدید و به غصب مالک شدید و وظیفه ات آن است که بدین حجت واضحه اذعان کنی و حق با صاحبان آن گذاری و تو اکنون به اغوای تنی چند که نه سابقه صحبت با نبی اکرم را داشته و نه قدم راسخ در دین دارند می خواهی امر را بر مسلمانان مشتبه نمائی تا زندگان را در دنیا امارت و سلطنت باشد و خود به عذاب آخرت گرفتار آئی ان هذا لهو الخسران المبین.
معاویه پس از شنیدن این کلمات به ابن عباس گفت بیار تا چه داری و من خود می دانم که سخنان تو بسی سخت تر و کلمات تو زهرآگین تر است.
ابن عباس گفت: چه توانم گفت که حسین فرزند سید انبیاء و خامس اصحاب کساء و از اهل بیت مطهر است، از این قصد در گذر و به مردمان دیگر پرداز حتی یحکم الله بامره و هو خیر الحاکمین و از آن مجلس به در آمدند.

کلام نورالدین مالکی در فصول المهمه

مالکی در فصول المهمه می گوید:
روزی معاویه آغاز سخن کرد و گفت: مسلمانان به بیعت یزید سر در آورده با خشنودی خاطر گردن نهاده اند و تنی چند امتناع ورزیده اند که اگر مساعدت می کردند اولی و بهتر بود و من اگر از یزید کسی را بهتر می دانستم البته او را بر می گزیدم.
خامس آل عباء فرمود: نه، این طور نیست تو دیگران را که به شرف نسب و حسب و فضیلت علم و دین از او بهتر و برتر بودند بگذاشتی و او را بر امت رسول بگماشتی.
معاویه گفت: مقصودت از این سخن خودت می باشی.
امام (علیه السلام) فرمود: آری و من سخن به گزاف نگویم.
معاویه گفت: در شرافت دختر رسول و سیده نساء عالمین کسی را مجال حرف نیست و علی را نیز سوابق در اسلام و فضائل و مناقب بی شمار است ولکن با او محاکمت کردم و غلبه مرا بود و یزید در علم به قوانین سلطنت و رسوم سیاست از تو برتر است.
امام (علیه السلام) فرمود: دروغ گفتی زیرا یزید شرابخوار به ملاهی مشغول و مرتکب مناهی است.
معاویه گفت: در حق عمو زاده خود چنین مگوی که او درباره تو جز نکوئی نگوید.
فرمود: من آن چه از او دانستم گفتم او نیز درشان من هر چه داند بگوید.
چون معاویه خواست از مکه معظمه خارج گردد گفت تا اثقال او بیرون برند و منبرش به قرب خانه کعبه گذارند آنگاه امام (علیه السلام) و یاران را بخواند.
ایشان با یکدیگر گفتند: زینهار تا بدان نیکوئی ها که از معاویه دیده اید فریفته نشوید که او را بنابر مکر و خدیعت است و اکنون ما را بهر مهمی عظیم همی طلبد باید جوابی آماده دارید چون به مجلس معاویه در آمدند گفت: تعجیل در صلات وصلت رحم و حسن سیرت من در حق خویش دانسته اید و آن چه از شما سرزده نادیده انگاشته تحمل کردم، اینک یزید با شما عم زاده و برادر است و همی خواهم تا او را مقدم شمارید و اسم خلافت بر او گذارید، در عزل و نصب و امر و نهی و جبایت خراج و تقسیم عطا یا بدون معارض و ممانع اختیار شمار است، دوباره این کلام اعادت نمود، البته از هیچ یک جواب نشنید، معاویه روی به این زبیر کرده گفت: تو پاسخ گوی که خطیب قوم توئی، ابن زبیر گفت:
تو را یکی از سه کار باید کرد: نخست پیروی پیامبر خدای کنی که از این جهان رحلت نمود و هیچکس را تعیین نفرمود(10) تا مردمان خود ابوبکر را بر خلافت منصوب کردند.
معاویه گفت: اکنون مانند ابوبکر کس نبینم.
گفت: بر سنت ابوبکر باش که فرزندان و اقارب بگذاشت و خلافت به عمر داد.
معاویه گفت: سیمین بیار.
گفت: پیروی عمر کن که اولاد خود محروم ساخت و خلافت در میان شش تن به شوری انداخت.
معاویه گفت: اگر خصلتی دیگر دانی بگوی؟
گفت: بر آن چه شنیدی مزید ندانم.
از امام (علیه السلام) و یاران رأی جست، هیچ نگفتند.
معاویه گفت: قد اعذر من انذر، چند زنخ زنم(11) و بر رؤس اشهاد مقالات من دروغ دارید و گفته های من مردود شمارید و من اغماض کنم، هم این بیان بر سر جمع نخواهم گفت اگر یک تن از شما این چنین سخن گوید به خدای پیش از آنکه کلمتی دیگر اداء کند بگویم تا سرش بردارند، اولی تر آن که بر تن خویش ببخشائید و حفظ جان واجب دانید، حرسیان(12) را فرا خواند گفت:
هر دو تن با شمشیر کشیده بر سر یک کس بایستید چون من خطبه کنم هر یک تصدیق و تکذیب من دهان گشاید خونش بریزید، آنگاه بر منبر رفته و گفت:
انا وجدنا احادیث الناس ذات عوار، قالوا ان حسینا و ابن ابی بکر و ابن عمر و ابن الزبیر لم یبایعوالیزید و هؤلاء الرهط سادة المسلمین و خیارهم، لا نبرم امرا دونهم و لا نقضی امرا الاعن مشهورتهم و انی دعوتهم فوجدتهم سامعین مطیعین فبایعوا و سلموا و اطاعوا.
مردمان می گفتند: این چهار کس به بیعت یزید تن در ندهند و من خود بی صواب دید و رضای اینان که خواجگان و نیکان مسلمانانند مهمی فیصل ندهم و اینک آن دعوت که کردم اجابت و آن بیعت را اطاعت کردند.
شامیان گفتند: ای بس عظیم که امر اینان همی شمری، اجازت ده تا هم اکنون گردن جمله بزنیم و ما خود بدین بیعت که در پنهانی نموده اند خشنود نه ایم تا آشکارا مبایعت کنند.
معاویه گفت: سبحان الله شامیان را تا چند خود قریشیان گوارا است و قصد بدی دارند و روی به آنها کرده گفت:
زنهار که دیگر این چنین سخنها از شما مسموع نشود که اینها پیوندان و قرابتان من هستند، مردمان که این بشنیدند یک باره برخواسته به امارت یزید دست بیعت دادند، معاویه از منبر به زیر آمده علی الفور سوار شده جانب مدینه رفت و بیعت اهالی آنجا نیز ستده، آهنگ شام نمود، بعد از رفتن معاویه مردمان با یاران گفتند که شما پیوسته همی گفتید به بیعت یزید سر در نیاوریم، چون بود که چون عطایای خویش بستدید در خفیه بیعت کردید؟
گفتند: نی، ما تن ندادیم و در آن مجمع که تکذیب او نکردیم ما را بر جان خویش بیم بود و حفظ آن واجب به دلالت شما با ما غدر کرد و به وسیلت ما با شما مکر نمود عبدالله بن عمر از آن پس به سرای خویش رفته در بر خود فراز نمود، معاویه عطّیات بنی اسد و بنی تیم و بنی مره موفور داشت و از بنی هاشم مقطوع نمود ابن عباس نزد او رفت و عتاب آغاز کرد که صلات جمله به دادی و از بنی هاشم ممنوع داشتی؟
گفت: زیرا که امام حسین بیعت نکرد و شما نیز موافقت کردید.
ابن عباس گفت: ابن عمر و ابن ابی بکر و ابن زبیر نیز امتناع ورزیدند و تو جوائز و عطیات فرستادی.
گفت نی که شما مانند آنها نباشید، به خدای که تا حسین بیعت نکند یک درهم به بنی هاشم ندهم.
ابن عباس گفت: من نیز به خدای سوگند که به ثغور اسلام و سواحل بحار روم و آن چه دانم با مردمان بگویم تا تمامت آنها بر تو بشورانم و خود تو نیکوتر دانی که چون زبان بگشایم چه گویم.
معاویه که این بشنید بر عطایای بنی هاشم افزود، امام (علیه السلام) را نیز صلات بزرگ فرستاد حضرت هیچ قبول نفرمود، باز پس داد.