مجالس شوشتری «سخنرانی های مرحوم آیه الله حاج شیخ جعفر شوشتری (رحمه الله) در ماه محرم الحرام شامل چهارده مجلس»

آیت الله شیخ جعفر شوشتری‏

مجلس ششم

بسم الله الرحمن الرحیم
سبحانک اللهم و بحمدک. لا أحصی ثناء علیک. أنت کما أثنیت علی نفسک. یا واحد یا أحد، یا فرد یا صمد، یا مستغنیاً عن العدد و العدد، منزهاً عن الصاحبه و الولد.
لک یا الهی وحدانیه العدد، و ملکه القدره الصمد. لک العلو الأعلی فوق کل عال، و الجلال الأمجد فوق کل جلال. نحمدک علی نعمائک؛ و الحمد من نعمائک. و نشکرک علی آلائک؛ و الشکر من آلائک.
و نصلی و نسلم علی أفضل أمنائک، و أکرم أنبیائک، الصفی المقرب، و الحبیب المهذب. و علی أهل بیته المیامین، و الساده المطهرین، المقیمین لأعلام الاهتداء، و منار الضیاء، و القائمین علی المحجه البیضاء، و الحافظین للشریعه الغراء، علیهم آلاف التحیه و الثناء، ما دامت الأرض و السماء.
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم (ان الله اشتری من المؤمنین أنفسهم و أموالهم بأن لهم الجنه یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون و عداً علیه حقاً فی التوریه و الانجیل و القرآن)(74).
این آیه شریفه، معامله خداست با بندگان.
خداوند عالم مشتری است. و کسی که ایمان دارد بایع است. متاع، جان و مال ایشان است. قیمت بهشت است. قباله این معامله، تورات و انجیل و قرآن است. سجل این قباله قوله: فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به(75) است. می فرماید: خدا مشتری است جانها و مالهای مؤمنین را که جهاد کنند. و پروردگار عالم بهشت را با اینها معامله کرده است، و وفا خواهد کرد. و در کتابهای آسمانی - چون تورات و انجیل - نوشته اند. پس بشارت باد ایشان را در این معامله.
حالا مردم در این معامله مختلفند:
بعضی هستند که از بدو خلقت ایشان تا ختم آن، این معامله را با خدا، ندارند، و جز دنیا هیچ ملحوظی ندارند. آنچه می کنند، از عبادات و معاملات، به جهت دنیاست. اصلاً و ابداً در این دکان معامله ان الله اشتری داخل نشده اند!
بعضی هستند که قدری داخل شده اند. خدا می فرماید: من می خرم؛ هر چه باشد: چه جان، چه مال، چه زحمت کشیدن.
ببین با خدا هیچ معامله ای داشته ای؟ کارهای خودت را ملاحظه کن؛ ببین با خدا معامله داری یا نه؟
باقی دیگر از مؤمنین مختلفند:
بعضی هستند مرتبه اعلای این معامله را دارند. و آن، شهدایند. مجموع شهداء اول عالم تا آخر. چون حقیقتاً، عزیزترین چیز را به خدا فروخته اند.
قباله اش نوشته شد. شهید همین که رفت جنگ به جهت خدا، معلوم است فروخته است جان را، و خدا خریده است. همان ثمن را هم به ایشان می دهد. بأن لهم الجنه یعنی بهشت، ملک و مختص به ایشان است. اینست که در اخبار رسیده است که شهید وقتی که می افتد، حورالعین بر بالین او حاضر می شود. این، مقام شهداست!
بالاترین شهداء - از اول تا آخر - شهداء کربلایند؛ که ایشان سادات شهدایند؛ چنانچه رئیس ایشان، سیدالشهداء است حتی آن غلام سیاه، به حکم: اولئک ساده شهداء امتی الی یوم القیامه(76). سیدالشهداء سید آنهاست؛ و آنها سادات باقی شهدایند.
و این مزیت وجه دارد و آن اینست که فائق آمدند بر همه مجاهدین از اصحاب پیغمبران. از اصحاب حضرت نوح گرفته تا اصحاب صاحب الامر - عجل الله فرجه - شهداء کربلا از همه بالاتر، و بر اصحاب نوح و طالوت و اصحاب حضرت موسی و اصحاب عیسی فائقند. بر شهدای بدر و حنین و احزاب، و بر تمام آنهائی که در خدمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) بودند، و بر اصحاب هر یک از ائمه الی اصحاب حضرت قائم عجل الله فرجه - که در رکاب او گشته شوند - فائقند. هم به دلیل و برهان، چه از قرآن، و چه از احادیث، و چه از عقل.
بدان که از اصحاب بدر بالاتری نداریم. وجه اش را بگویم:
در فضیلت بدر کفایت می کند که در زیارت حضرت عباس (علیه السلام) می خوانی:
اشهد و اشهد الله انک مضیت علی ما مضی علیه البدریون(77) [گواهی می دهم و خدا را گواه می گیرم که تو از جهان در گذشتی با همان مقام رفیع شهادت که شهدای بدر یافتند.]
ببین چقدر فضیلت دارند! اگر ملاحظه کنی تفاوت حال این دو طائفه شهدا را، بر چگونگی حال ایشان واقف می شوی.
اهل بدر سیصد و سیزده نفر بودند. همه ایشان دو اسب داشتند. شمشیر هم در دست نداشتند. عمده سلاحشان جریده نخل بود. مقابل ایشان یک هزار سوار مرد میدان نامی بودند. آنها هزار سوار بودند که مقابل حضرت آمدند. ببین شوخی ندارد. از ابتدا به جهت جنگ بیرون نرفتند؛ چرا که اگر می دانستند بر وجه یقین که جنگ واقع می شود، نمی رفتند؛ چنانچه خداوند عالم در قرآن اشاره به آن می فرماید:
و اذ یعدکم الله احدی الطائفتین أنها لکم و تودون أن غیر ذات الشوکه تکون لکم(78)
اول به ایشان فرمود بیائید تا قافله کفار به دست شما بیاید. آنها به امید قافله کفار بیرون آمدند، نه به امید کشته شدن. ببینید شهدای کربلا به چه امید بیرون آمدند.
اصحاب بدر خوفشان از کشته شدن بود؛ چنانچه می فرماید: و تودون أن غیر ذات الشوکه تکون لکم. اما شهداء کربلا، در روز عاشورا، همه اضطراب ایشان در کشته نشدن(79) بود. هر کدام تعجیل می کردند که برویم زودتر کشته بشویم.
شهداء بدر، با وجودی که خداوند عالم وعده نصرت به ایشان داده بود، استغاثه می کردند در وقت جنگ؛ چنانچه می فرماید:
اذ تستغیثون ربکم فاستجاب لکم أنی ممدکم بألف من الملئکه مردفین(80)؛ مضطرب نشوید! ملائکه را به نصرت شما می فرستم.
اما شهدای کربلا، ملائکه به امدادشان آمدند، واهمه داشتند که امدادشان کنند، و کشته نشوند؟
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!
بدریها و کربلائیها، بعد از آن که مقام ایشان از بدریها بالاتر شد، نسبت آنها به باقی شهداء معلوم می شود. چه، بدریها از همه بالاتر بودند.
این یک صفت ایشان است که امام می آید به زیارت سیدالشهداء، بعد می آید بر سر قبر شهدا خطاب می کند: السلام علیکم یا أولیاء الله(81)
ببین چه مقام است که حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) بفرماید: یا أولیاء الله!
از جمله صفات آنها که سادات شهدایند، اینست که اینها مأموم حقیقی سیدالشهدایند. امام و مأموم فی الحقیقه به یک نسق بودند. امام، سیدالشهداء، و مأموم، شهدا!
در همه چیز متابعتش کردند: در تشنگی و کشته شدن مأمومش شدند، در سر جدا کردن، در سر بر نیزه کردن... در همه چیز او امام بود، و آنها مأمومش شدند. امام شد در جمیع اعمال.
در هیچ امام و مأمومی، ائتمام مثل این امام و مأمومین نشد. همه چیزشان به جماعت و متابعت بود:
مظلومیشان، نمازشان، محاصره شدنشان، تشنگیشان، روزه داشتنشان، سر جدا شدنشان از بدن، سر بر نیزه شدنشان، بی غسل و بی کفن بودنشان؛ در همه چیز اقتدا کردند.
می خواهی بدانی سر جدا شدنشان چه قسم به جماعت شد؟ چون هر یک که بر زمین افتادند یا أباعبدالله أدرکنی گفتند. یعنی: آقا، بیا نگذار سر ما را جدا کنند!
می خواستند در سر جدا شدن هم بی مقتدا نباشند، و سر ایشان بعد از سر مطهر جدا شود. چون محقق است که سری که در میدان جدا شد، سر مطهر حضرت بود. باقی سرها را روز یازدهم جدا کردند؛ به قول سید سجاد (علیه السلام).
از جمله صفات ایشان اینست که حج کردند سیدالشهداء را، و این خانه کعبه حقیقی خدا را.
ببین چه احرامی برای او بستند! چگونه لبیک گفتند! چه طواف، چه هروله، چه وقوفی به عمل آوردند! در منایش چگونه خوابیدند! پس اینها حاجی حقیقی سیدالشهدایند.
حالا امروز، چون چندان وقت نمانده، موعظه ما هم، مصائبند، و اینها موعظه هم هستند. شهدا هم حقی دارند، بلکه امروز، قدری ادا کنیم. بعد از آنکه معلوم شد که مقام ایشان از همه بالاتر است ببینم خودشان با هم چطورند.
سابقاً گاهی ملاحظه می کردم ببینم کدام افضلند. و مراد از افضلیت، افضلیت در شهادت است و نقل یوم عاشورا. و الا آنهائی که از اصحاب اسرار حضرت امیر بودند - مثل حبیب و مسلم و بریر - افضلند.
باری، حالا می بینم حال ایشان هم، حال مصائب سیدالشهداء است. ملاحظه می کنم هر کدام در عالم خودشان، خصوصیتی دارند که باید از این جهت بالاتر باشد. و هر یک را بگوئی افضل است، بسا می شود افضل باشد.
تمام شهدا دو نفر دارند که شاید بگوئیم مثل سائرین نباشند، اما پاره ای خصوصیات دارند که بسا می شود از این جهت بالاتر باشند، یا کمتر نباشند.
برآورد می کنم: بعضی صاحب اسرار بودند، اهل عبادت و مجاهده بودند، و از اصحاب پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بودند. مثلاً حبیب از اصحاب پیغمبر بود، صاحب اسرار و پیرمرد بود، هم درجه میثم تمار بود. کذلک بریر؛ و این مرحله دیگر است. به ملاحظه این جهت از فضیلت می گویم از حر باید بالاتر باشد. می گویم: نباید حر به مقام ایشان برسد، با آن خطیئه ای که از او صادر شد. غایت امر اینکه حر همین قدر خود را نجات داده.
ولکن برآورد می کنم که خجالت بنده پیش خدا خیلی قرب دارد. این آه گناهکار خجالت زده معترف به تقصیر، خیلی قرب دارد. و حر اگر چه آن مقامات نداشت، اما خجالت زدگیش و این اضطرابش او را کافی است.
و علاوه، آمد دست از همه چیز برداشت. در آن حالت که کار سیدالشهداء (علیه السلام) به آن شدت بود. مثلاً اصحاب وقتی بودند که کار به شدت نرسیده بود، اما حر در آن شدت فعلی، در همچو حالتی که مردی باشد شیخ چهار هزار سوار، رئیس و سردار طائفه، در آن طرف به کمال استراحت، بیاید به یک دفعه دست از همه آنها بردارد، از اهل و عیال و آب خوردن بگذرد، و بیاید این طرف، این خودش چقدر کار است!
این را کار ندارم که فضیلتی دارد یا نه، خود همین خجالت کشیدنش، چون احتمال نمی داد که توبه اش قبول شود - بعد از این بی ادبی - سر خود را پیچید، قسمی اول آمد که حضرت او را ندید، تا خود را بر سر پاهای حضرت انداخت. حضرت فرمود: ارفع رأسک! یا شیخ، من أنت؟ کیستی تو؟
همانطوری که خودش را بر روی پای مبارک انداخته بود، گفت: من آن بدبختی هستم که نگذاشتم بروی، و سر راه را بر جناب شما گرفتم.
بعد، از حضرت سؤال کرد: فهل لی من توبه؟(82) چون شک داشت که کارش گذشته است، توبه او قبول نیست، اول سؤال کرد.
ای برادر، این شرمساری، این اعتراف به تقصیر، پیش خدا خیلی قرب دارد؛ چنانکه در حدیث قدسی رسیده که می فرماید به ملائکه: ناله گناهکاران پیش من محبوبتر است از تسبیح شما(83).
حالا، این ناله حر چه مقام دارد؟!
و همچنین، در خجالت داشتن چون بنده خود را بی قابلیت داشت که خود را جناب نداند، خود را هیچ بداند، پیش خدا زیاد قرب دارد.
مثلاً آن غلام سیاه از شهدای کربلا معلوم است که خجالت داشت از بی قابلیتی خودش، که خون سیاه داخل خون خوبان بشود. عرض کرد: یابن رسول الله، من قابلیت بهشت دارم؟
ببین همین خجالتش که من سیاه، خون سیاه؟ همین پیش خدا خیلی قرب دارد.
اینست که حضرت رفت بالای سرش، برای او دعا کرد که ای پروردگار، رویش را سفید کن، بویش را خوش کن، با محمد و آل محمد (صلی الله علیه و آله) او را محشور کن(84).
در نهری افتاده بود. بعد از ده روز، نعش آن جناب را دیدند. او را که رفتند دفن کنند، بوی مشک از او ساطع بود. با این حالت، چه ضرور بیان کنیم کدام یک از ایشان افضلند، و کدام یک از ایشان افضل نیستند. و لزومی هم ندارد. بیائیم کیفیت مصیبت ایشان را بگوئیم.
مجملاً، سفیده صبح روز عاشورا که طالع شد، حضرت با اصحاب مهیای نماز صبح شدند. اما وضو گرفت، معلوم نیست. باید تیمم کرده باشند.
حضرت، مؤذنی داشت، حجاج بن مسروق بود. یکی از شهداست که همیشه او اذان می گفت. حضرت فرمود که امروز علی اکبر اذان بگوید.
جناب علی اکبر اذان گفت. حضرت نماز کردند، و همه اقتداء کردند.
آن حضرت بعد از نماز، رو کرد به جانب اصحاب و اهل بیت خود و فرمود:
أشهد بأنا نقتل کلنا الا علی [گواهی می دهم که ما همه به شهادت می رسیم جز علی ]
همین که این را از حضرت شنیدند، همه آنها فرح و خوشحالی اظهار می کردند! حتی بعضی از ایشان آن روز یا پیش از آن شوخی می کردند. یکی از ایشان می گفت: حالا وقت شوخی است؟ گفت: والله در عمر خود شوخی نکرده ام، و خوشم هم نمی آید، اما امروز روز خوشحالی است، ببین درجه کجاست!
باری، پیش از طلوع آفتاب، ابن سعد - علیه اللعنه - صف آرائی لشکر کرد. موافق قولی صد هزار؛ یک قول هشتاد هزار سواره، و چهل هزار پیاده(85). بالاتر ندارم. اگر بگویند دروغ است. قدر یقینی سی هزار که حدیث صحیح است، که همه صف کشیدند: امیر خودش، وزیر پسرش، میمنه با عمرو بن حجاج، میسره با شمر بن ذی الجوشن، محمد بن اشعث سر کرده تیراندازان به مقدار بالهای کبوتر، همه آمدند در مقابل آن مظلوم صف کشیدند.
سیدالشهداء (علیه السلام) هم صف آرائی کرد. میمنه و میسره ترتیب داد: لشکر چهل و دو پیاده و سی سواره یا بعکس، میمنه با حبیب بن مظاهر، میسره با زهیر بن قین، علم دست حبیب، رایت دست حضرت ابوالفضل العباس (علیه السلام).
باری، بگویم صف کرد، صف آرائی نمی خواهد!
مقابل یکدیگر ایستادند. ابن سعد به اصحاب قلب - که قلب لشکر بودند - گفت: بایستید جای خودتان. لشکر را گفت: احاطه کنید میمنه و میسره را.
لشکر اقلاً به قدر یک فرسخ طول و عرض ایشان بوده، احاطه کردند بر خود حضرت، و خیمه گاه حضرت را مثل حلقه میان گرفتند.
پیر سگ ملعون، به طمع ملک ری ببین چه می کند!؟ اول کاری که کرد این بود که درید را صدا زد که ادن رایتک: رایت بیاور! تیر و کمانی گرفت. تیر بر چله کمان گذاشت، و همه لشکر را شاهد گرفت: اول کسی که تیر زد منم(86)!
همین که آن ملعون ازل و ابد، تیر از کمانش بیرون رفت، تیراندازهای لشکر - نمی دانم چقدر بودند - همه به یک مرتبه تیرها را انداختند.
هنوز مصیبت این کار را نگفتم. خوب، دوازده هزار تیر یک دفعه بیاید در یک صف، چه می شود؟
حدیث صحیح است که در این تیراندازی، نصف لشکر سیدالشهداء (علیه السلام) افتادند(87).
حالا، اول صبح است. نصف لشکر امام مظلوم افتادند. بعد از این بنای مبارزت شد، و رفتن به دعوی. هر کدام به کیفیتی. دیگر دروغ نمی خواهد که روز عاشورا هفتاد و دو ساعت بشود؛ که دروغ بر خدا و رسول است.
بعد از آن، بنای مبارزت شد که می باید بروند. هر کدام رجزی، و کیفیت قتالی، و اذنی، و مجلسی دارند که مقام، مقام این مطالب نیست.
بعضی شان وقوف داشتند خدمت سیدالشهداء؛ بعضی طواف داشتند دور خانه سیدالشهداء؛ حتی بعضی که خدمت حضرت می ایستاد، رویش اطراف میدان و دستش و پشتش طرف حضرت برای آنکه هر تیری که می آید بخورد به صورتش. می خواهم تفاوت اهل زمان ها با آنها را ببینید چقدر است!
یکی از طواف کن ها سعید بن عبدالله بود که سیزده تیر به صورتش و گلویش رسید(88).
منظورم تفاوت آنهاست با اهل این زمان که می خواهند ورق دین را برگردانند.
سعید افتاد. ببین چقدر عمل خود را ناقابل می دانست! عرض کرد: یا اباعبدالله من وفاداری با جناب تو کردم؟ أوفیت؟ فرمود: بلی، وفیت. در بهشت پیش روی من خواهی بود(89).
ای بی مروت های بدبخت! سیزده چوبه تیر خورد بر دل و جگر و صورتش، هنوز شک داشت که وفا کرده ام برای قیامتش شک داشت! تو تیر می زنی بر دل حضرت، و یقین به نجات داری؟! بچه بی ریش، شبیه عروس قاسم، تیر است بر دل سیدالشهداء، هر چه باشد، و هر کجا باشد! اقلاً بترسید!
باری، کار به اینها نداریم، مطلب دیگر دارم. امروز، این شهدا، به این قسم، به این کیفیت، شهید شدند. ایشان با آن خیالی که داشتند مثل حبیب و بریر و مسلم بن عوسجه.
مثلاً یکیشان غصه می خورد. حضرت فرمود: چرا غصه می خوری؟ عرض کرد که غصه می خورم که عزیزتر از جان ندارم که فدای تو بکنم!
دیروز گفتم: وسیله مماثلت، شخص می تواند تحصیل کند. وارد شده است کسی که تصور کند حالت سیدالشهداء را و بگوید: یا لیتنی کنت معکم، خداوند ثواب شهدا را به او می دهد(90).
این محض زبان است، یا انشاء است که حقیقت دارد؟ ببین این مطلب را در خود می یابی؟
این خیلی ادعای بزرگی است! گول نخوری که با صحت و سلامتی جسد، و وفور نعمت، بروی و این مصیبتها را بر خود وارد آوری! ببین حالت را چطور است؟ جرأت نمی کنم ادعا کنم که این دعائی است که هر کس به زبان بخواند، خدا ثواب شهداء کربلا را به او می دهد. به مجرد گفتن این دروغ؟! نباید حالتت همچو حالتی باشد.
این حالت را که در خود نمی بینم!
بلی، یک حالتی هست در روز عاشورا - این را بگویم - که شاید اگر بودی و می دیدی، بسا می شد این تمنا می کردی و آن این است که در روز عاشورا، نزدیک ظهری، یا مقارن یا بعد از ظهر بود که کار بسیار سخت شد؛ بیشتر اصحاب کشته شدند. از یک طرف آتش خندق که امام - روحی فداه - حفر فرموده بود، که لشکر به خیمه ها نرسند، مشتعل شده؛ عمر سعد هم حکم کرده که خیمه اصحاب کشته شده را آتش بزنند.
دود از این دو جا مرتفع، از یک طرف گرد اسب ها، آتش ها از اطراف و جوانب مشتعل، آتش گرمی هوا، آتش تشنگی از یک جانب، آتش آفتاب!
حضرت در این اثناء، سرکشی عیال و اطفال می کرد. چون، کار که شدت می کند، صاحب آن کار دلداری می دهد. به یک دفعه پرده نشینهای حرم از خیمه بیرون آمدند!
با این حالت، امام مبین صدا را بلند کرد، و بقیه اصحاب را که باقی مانده بودند خطاب فرمود:
یا حمله التنزیل! حاموا عن هذه الحریم! [ای حاملان قرآن! از این حریم حمایت کنید]
انا لله و انا الیه راجعون.

مجلس هفتم

بسم الله الرحمن الرحیم
سبحانک اللهم و حنانیک. تبارکت یا الهی و تعالیت. لا أحصی ثناء علیک.
یا ذالعظمه و الجلال، یا ملک یا قدوس یا متعال. تاهت فی کبریاء هیبتک دقائق الأوهام و انحسرت دون النظر الیک خطائف أبصار الأنام. الأبصار تثبت لربوبیتک. و القلوب تهتدی الی کنه عظمتک.
نحمدک علی تواتر نعمک. و نشکرک علی تکاثر آلائک.
و نصلی و نسلم علی نبیک محمد أشرف خلیقتک، و أکرم بریتک؛ و علی عترته الأئمه المیامین و الساده المطهرین، و شفعاء یوم الدین، و الهداه المهدیین. علیهم أفضل صلوه المصلین، صلوه دائمه بدوام السموات و الأرضین.
بأبی و أمی و نفسی و أهلی و مالی و أسرتی الحسین المظلوم.
بأبی و أمی و نفسی و أهلی و مالی و أسرتی الحسین المذبوح
بأبی و أمی و نفسی و أهلی و مالی و أسرتی الحسین الممتاز.
بأبی و أمی و نفسی و أهلی و مالی و أسرتی الحسین المخصوص فی کل شی ء.
امروز می خواهم قدری از صفات حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) بیان کنم. آن حضرت در صفات چند - قطع نظر از فضیلت - مختص بوده. افضلیت مرحله ای است جدا.
بلاشبهه، پیغمبر (صلی الله علیه و آله) افضل از تمام مخلوقین است. بلاشبهه، حضرت امیر - علیه الصلوه و السلام - افضل است از سایر ائمه. کاری به این مقام نداریم. می خواهم عرض کنم:
صفاتی چند هست از برای حسین (علیه السلام) مخصوص به خودش که ممتاز است از همه کس، و در آنها شریک ندارد. حتی کسی که از او افضل است، در این صفات شریک او نیست.
اگر چه در کتاب خصائص ذکر کرده ام جمله ای از حالات و صفات خاصه آن حضرت را، لکن حالا برآورد می کنم سیدالشهداء همه اش خصائص است! می بینم در همه چیز ممتاز است، از خلقت نورش گرفته تا روز قیامت، تا آخر قیامت، می بینم سیدالشهداء در همه چیز ممتاز است:
نورش امتیازی داشت، شبحش در عالم اشباح امتیاز دارد، ظلش در عالم ظلال امتیازی دارد، اسمش در ضمن اسماء خمسه، آن هم امتیازی دارد، خود نامش امتیازی دارد، تسمیه اش امتیاز دارد، کیفیت تسمیه اش امتیاز دارد، اخبار به ولادتش امتیاز دارد، حمل به او هم امتیاز دارد، سر دادن او امتیاز دارد، تربت او امتیاز دارد! همچنین گرفته تا قیامت، حتی حشرش هم در قیامت امتیاز دارد!
چنانچه حدیث است، فاطمه (علیها السلام) عرض می کند: می خواهم حسین را به آن حالت روز عاشورا ببینم. خطاب می رسد: انظری الی قلب المحشر. نظر می کند، می بیند: فاذا الحسین قائم بلا رأس(91)
از اینها گذشته، خاک مدفنش امتیازی دارد، حتی بر آن خاک که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در آن دفن شده، و خاکی که حضرت امیر دفن شده. چندین امتیاز بر خاک پیغمبر دارد که افضل است. و کذلک بر خاک حضرت امیر.
مثلاً تربت هیچ کس را، قبل از دفن، کسی به زیارتش نرفته است. شنیده اید کسی رفته باشد به زیارت مدینه و نجف، پیش از دفن پیغمبر و امیر - صلوات الله علیهما - اما کربلا حدیث است همه پیغمبران آمدند به زیارت خاک کربلا، پیش از دفن سیدالشهداء در زمین کربلا، و به زمین گفتند: فیک یدفن القمر الازهر؛ ماه تابان در تو دفن می شود(92).
یک امتیاز اینست که سجده بر تربتش نور می دهد تا هفتم طبقه زمین(93)؛ به شرط آنکه دنیائیش نکنند؛ صورت بت در او کار نبرند، آینه در او نسازند!
تسبیح به او اجر مخصوص دارد که هر گاه آن تسبیح بیکار هم باشد، خودش تسبیح می کند خدا را برای تو(94).
أکرم بها من سبحه مرجحه - عن حامل یحملها مسبحه
ببین چه مرتبه است! خدا چه داده است به سیدالشهداء!...
از جمله خواص این تربت که مستحب است به حنوط او را مخلوط کنند(95). اگر کسی کفن و کافور مهیا کند، تربت اصل داخل کند، در مساجد سبعه که حنوط می کنند، تربت با او باشد. بر کفن می نویسند مستحب است با تربت بوده باشد. لازم نیست که خطهایش خوب خوانده شود. به خیالت که ملائکه سواد ندارند! بعضی اعرابشان هم می کنند، غیر لازم است.
غبار آلوده شده به خاک قبر سیدالشهداء (علیه السلام) این هم برایش فضیلت است. شفاء بودن تربت که معلوم است(96).
برداشتن تربت برای حرز - این هم وارد شده است(97) - مثل دعا.
از جمله خواص اینست که وقتی که مؤمن داخل آن تربت می شود، دلش محزون می شود. و وقتی که نگاه می کند به قبر سیدالشهداء، تغییری در دلش بهم می رسد که این هم از علامات ایمان است.
یرحمه من ینظر الی قبره و قبر ابنه عند رجلیه(98)
یعنی: وقتی که نگاه می کند قبر خودش و قبر پسرش را پائین پای آن حضرت می بیند، نسبت به آن بزرگوار رقت می کند. و کذلک سایر اموراتش، بلکه همه چیزش. پاره ای صفات دارد در روز عاشورا که مخصوص خودش می باشد:
هم گریه می کرد، هم صبر می کرد، هم مضطرب بود، هم وقار داشت، مضطرب و قور، باکی صبور! به خاک و خون آلوده بود، اما نورانی بود.
دیگر حالا خودش مطلب بزرگی است به یک مجلس تمام نمی شود، که هر چه دارد مخصوص به خودش می باشد، حتی کیفیت قتلش. هیچکس در عالم به این طور کشته نشده است. کشته شدن هم در عالم مخصوص به اوست. این هم بیانی دارد می گویم - ان شاء الله - که در عالم کسی کشته نشده است، مگر حسین بن علی (علیه السلام).
امروز منظورم چیز دیگر است. بر حسب عهدی که دارم، هر روزی مخصوص مصیبت مخصوصی است. از جمله چیزهائی که آن حضرت دارد، و مخصوص به آن حضرت است، چنانچه شهادتش ممتاز است، شهدای او هم ممتازند. می خواهم از شهدای اهل بیت بگویم.
می خواهم شروع به ذکر شهادت شهیدی کنم که امتیازی داشته است از همه شهدا.
کار به شجاعت و فضیلت ندارم. امتیاز داشته است به دل شکستگی، و خصوصیتی دارد که دل درباره او شکسته می شود، و خود او هم دلشکسته تر بوده است، و دل سیدالشهداء هم درباره او خیلی شکسته شد.
مراد کیست؟ السید المؤتمن، قرین الغصه و المحن، القاسم بن الحسن.
یک امتیازی داشته است که شهدائی که به میدان رفتند، همه بالغ بودند، و مکلف به تکلیف جهاد الهی بودند. اگر چه چند طفل هم کشته شدند، ولی جهادی نبودند. در میانه شهداء از اهل بیت غیربالغی به جهاد نرفت، مگر حضرت قاسم.
از اصحاب هم می گویند پسر آن عجوزه چون در کربلا کسانی بودند جان دادند، و بعضی از جان عزیزتر؛ مثل آن دو پیرزن. در یکی از آنها دارد که پسرش نابالغ بود، پدرش هم از شهداء بود و کشته شده بود. سوار شد که بیاید اذن بگیرد و برود به میدان. حضرت فرمود: پدرش کشته شده، و مادرش هم کسی را ندارد؛ شاید راضی نباشد، او را برگردانید. عرض کرد: یا ابن رسول الله امی أمرتنی بذلک مادرم مرا فرستاده است(99).
مجملاً نقل دل شکستگی آن شهید مظلوم، واقعش را می خواهم کلمه به کلمه بگویم، هر یکی از آنها تعزیه مخصوصی است.
اصل عبارت که جناب سید بن طاووس نوشته است این است. و بدان که در نقل مراثی از آن جناب معتبرتری نداریم. در جلالت قدر مثل ایشان کم است. همین عبارت که بیان کرده است، بر استحکام او دلالت دارد. چون اینها حکایاتند، باید دقت در آنها بیشتر شود، غیر از أدله احکام است که تعبدی دارد.
باری، کیفیت شهادت آن شهید را چنین بیان فرموده است:
خرج القاسم بن الحسن، و هو غلام صغیر لم یبلغ الحلم [قاسم بن حسن از خیمه بیرون آمد و او نوجوان بود و هنوز به سن بلوغ نرسیده بود].
باید سیزده سال داشته باشد، چون یازده سال فیما بین دو امام یعنی امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) بوده است.
فنظر الیه الحسین فاعتنقه؛ دست به گردن او انداخت او را در برگرفت، حتی غشی علیهما [تا اینکه مدهوش شدند].
نمی دانم این گریه از چه بابت بود. گریه به این شدت چرا و حال آنکه شهداء دیگر آمدند، و اذن گرفتند و با هیچکس حضرت چنین سلوک نفرمود!
باری، بعد از آنکه به حال آمد، فاستأذنه. فلم یأذن له.
همین یکیست که امام اول مضایقه فرمود. دیگر اگر همه جا بگویند، دروغ است.
فلم یزل الغلام یقبل یدیه و رجلیه(100) [آن نوجوان همواره دست و پای امام حسین (علیه السلام) را می بوسید].
حالا از مصیبتهای عظیمه حضرت قاسم آن مطلبی است که بعضی ذکر کرده اند، و بعضی تصدیق نکرده اند. مردم اسمش را عروسی گذاشته اند... و حال آنکه از اعظم مصائب آن مظلوم است. چون بنای عوام در همه چیز بر نقیض است اسم آن را عروسی گذاشته اند.
مجملاً همین قدر ذکر کرده اند که وقتی که حضرت آن جناب را اذن نداد، نشست گوشه خیمه. به خاطرش آمد پدر بزرگوارش تعویذی بر بازویش بسته است، سفارش کرده به او بگویند هر وقت کار بر او تنگ شد، آن را بگشاید و نگاه کند، گشود و نگاه کرد. دید نوشته است:
یا ولدی یا قاسم! اذا رأیت عمک الحسین...
برداشت نوشته پدر را که نوشته بود: هر چه ترا منع کند، اصرار کن و آمد خدمت عم بزرگوارش. آن حضرت فرمود که برادرم وصیت دیگر هم فرموده است وصیت کرده که دخترم فاطمه را برای تو عقد کنم. برای اینکه صورت وصیت برادرم به عمل بیاید یا اینکه باید در این مصیبت هر چیزی بوده باشد؛ حتی عقد توی مصیبت، حضرت عقدی واقع ساخت(101).
بر فرض تحقق، اوضاعش نه مثل عروسی خود اهل بیت از جده عصمت کبری (علیها السلام) و سایر اهل بیت، و نه مثل عروسیهای دیگر. این نقطه مقابل همه عروسیها است.
از یک بابت بگویم چطور نقطه مقابل است. نسبت به عروسی اهل بیت عرض می کنم. موازنه می کنم این عروسی را با عروسی جده اش فاطمه کبری سیده نساء العالمین (علیها السلام).
در عروسی صدیقه، بهشت را زینت کردند. حورالعین رجز خواندند، و به طه و طواسین خواندن مشغول شدند. درختان بهشت نثار کردند. درخت طوبی نثار کرد. حورالعین شادی کردند...
اما در عروسی این فاطمه، همه حورالعین بر سر و سینه زدند، و همه محزون بودند. بهشت گریه کرد. آسمان نثار کرد، اما خون نثار کرد!
اما نقطه مقابل عروسی های مردم است به این جهت که عروسی های مردم مجلس عقد دارند، مجلس شربت دارند، مجلس شیرینی دارند، حجله بندی دارند، حنا دارند، هلهله دارند، ولیمه دارند، لباس تازه برای کسان داماد دارند... و در این عروسی، تمام اینها نقطه مقابل شده است:
مجلس عقدش خیمه گاه؛ مجلس شربتش قتلگاه.
حجله داشت، بلی داماد حجله داشت. در حجله، داماد بر سر تخت بود، ولکن عروس در خیمه گاه.
داماد در حجله قتلگاه بود. تختش آن جسدهای کشتگان بود که بر روی هم افتاده بودند. حضرت جسدش را بالای آن جسدها گذاشت.
حنابندی هم داشته، نقطه مقابل حنابندیها: اما داماد، در قتلگاه حنابندیش شد، عروس در خیمه گاه شد، وقتی که گوشواره از گوشش بردند!
عمو، داماد را در این عروسی بر سینه گرفت که ببرد در حجله سر تخت بگذارد، همان تخت اجساد شهداء که روی هم گذاشته بود. عذر خواهی داماد کرد که ای فرزند برادر، خیلی مرا صدا زدی، نتوانستم تو را یاری کنم. خواهش کردی، خیلی بر من صعب است خواهش تو به عمل نیاید.
اینجا داماد بر سینه عمو، در آنجا هم عروس بر سینه عمه. عمو عذر خواهی کرد، عمه هم عذر خواهی کرد که کهنه خواستی سرت را بپوشی، ندارم؛ عمتک مثلک. این داماد و این عروس چه شباهت به هم رسانیده اند. داماد در قتلگاه از ضرب یک شمشیر بر رو افتاد، و صورتش بر خاک واقع شد.
عروسی هم در طرف خیمه از ضرب یک نیزه افتاد صورتش به خاک رسید.
اما زفافی هم دارد؟ زفاف هم شده است. نه به این قسم که مردم نامربوطها می گویند.
در شب زفاف، فاطمه کبری (علیها السلام) را وقتی که به خانه امیرالمؤمنین - صلوات الله علیه - می بردند، أمامها أبوها، و عن یمینها جبرئیل، و عن شمالها میکائیل، و مع کل واحد سبعون ألف ملک(102)
زنهای پیغمبر (صلی الله علیه و آله) رجز می خواندند.
اما فاطمه صغری هم زفافی داشت: وقتی که آن مکرمه را می بردند، پدرش پیش روی او. آن فاطمه جهازیش کم بود، وقتی که می بردند، این فاطمه جهاز نداشت.
اما زنهای آن زفاف رجز می خواندند؛ رجزشان طوری بود، رجز اینها طور دیگر بود:
هذا حسین بالعراء(103) [این حسین (علیه السلام) است که در بیابان افتاده است ]
مصیبت نه اینهاست که گفتم، هنوز باقیست، تا وقتی که رفتند بروند در این حجله قتلگاه، زنهای عرب - دیده ای - هلهله دارند، اینها هم هلهله داشتند. وقتی رسیدند، هلهله زدند در حجله قتلگاه، یعنی شیون کردند.
قاعده است داماد لباس خوب بپوشد، و بایستد بر سر تخت. در خیلی بلدان متعارف است چادری بر سر عروس می زنند، چند نفر اطرافش را می گیرند، علاوه بر چادر اولی، اما این عروس نمی دانم چادر اولی داشت یا نه!
امشب وقتی که رفتند عروس را ببرند، داماد لباس نداشت، علامه نداشت، از برش برده بودند!
اینها هم نه مصیبت است، وقتی که رسیدند داماد را از تخت فرود آورده بودند، سیدالشهداء بالای همه گذاشته بود، قاسم را. حدیث است بر روی قتلی گذاشته بودند. وقتی که عروس رسید، پائین آورده. برای چه؟ چه بگویم، نمی دانم وقتی که عروس آمد، شده بود، یا نه، برای اینکه سرها را از بدنها جدا کنند.
این کیفیت عروسیش، هنوز عزایش گفته نشده است!
انا لله و انا الیه راجعون

مجلس هشتم

بسم الله الرحمن الرحیم
سبحانک اللهم و بحمدک. تقدست سبحات و جهک عن سمه الحدوث و الزول. و تنزهت سرادقات جلالک عن صمه التغیر و الانتقال.
تعالیت فی عز جلالک عن مطارح الأفهام. و تقدست فی کبریائک عن مشابهه الأنام. لک العلو الأعلی فوق کل عال، و الجلال الأمجد فوق کل جلال.
یا ملک یا قدوس یا متعال، نشکرک فی الغدو و الآصال. و نحمدک علی جمیع الأحوال. و نستهدیک بأفضل الأعمال.
و نصلی و نسلم علی نبیک محمد نبی الرحمه و امام الأئمه، سید الأولین و الآخرین و المبعوث رحمه للعالمین، و علی أهل بیته أئمه الهدی، و مصابیح الدجی و أعلام التقی و ذوی النهی و اولی الحجی و کهف الوری و ورثه الأنبیاء علیهم أفضل التحیه و الثناء، ما دامت الأرض و السماء.
روز هشتم است.
امر محاصره امروز سخت شده. بسیار کار بر امام (علیه السلام) تنگ شده.
لشکر، از روز دوم الی الیوم، صبح و عصر آمدند. ابن زیاد نامه نوشت، مثل دیشب یا امروز، به عمر بن سعد که انی لم أجعل لک عذراً فی کثره الخیل و الرجال(104) [همانا من از نظر عده و عده تو را تأمین کردم و هیچ عذری در کثرت سواره و پیاده برایت باقی نگذاشتم ].
همه کار این لشکرها احاطه بود. اطراف آن مظلوم را گرفته بودند. به همان طریق که حر گفت که این بنده خدا را آوردید، و او را محاصره کردید به قسمی که راه نفس بر او بسته شده است!
چقدر شدت داشته است که به این کلام تعبیر کرده است: و أخذتم بنفسه. یعنی راه نفس نداشت!
همه احاطه برای این بود که کسی نیاید به امداد آن حضرت از اطراف. عمده مطلب، علاوه خود آن حضرت هم به جائی نرود.
مثل دیشبی حضرت فرستاد حبیب بن مظاهر را میان طائفه خودش. حبیب رفت میان آنها که نزدیکی کربلا بودند، و قدری ایشان را موعظه کرد. بزرگ از ایشان هدایت یافت. با او نود نفر عازم یاری آن حضرت شدند، و روانه گردیدند.
ابن سعد مطلع شد، و ازرق ملعون را با چند هزار، فرستاد آنها را شکست دادند و برگشتند. آنها هم مراجعت کردند، و قبیله خود را کوچ دادند، و از کربلا دور شدند(105).
در این چند روز، چهار نفر، یا پنج نفر، از کوفه به یاری امام (علیه السلام) آمدند. جای دیگر که آبادی نبود.
حالا که محاصره مانده است، در چنین وقتی کسی هم از کوفه نرفت. ببینم شما می توانید در عالم معنی بروید، یا آنکه کسی هم از شما نمی رود!
ان شاء الله تعالی، در عالم حقیقت ماها رفته ایم به یاری آن امام محاصره شده.
امروز که به یاری امام رفته ایم و - ان شاء الله - در کربلا حاضر شده ایم، نگاه می کنیم به اطراف فرات، می بینیم: از دیشب یا دیروز، یا امروز، شریعه فرات را، به قدر نیم فرسخ طول شریعه را، همه را سوار نیزه دار احاطه کرده اند.
از چه بابت چنین شده؟ چون که آن ملعون که نامه نوشت به ابن سعد که عذری برایت نگذاشتم، در خصوص لشکر فرستادن، نوشت: حال حکمی که بر تو دارم اینست که اینقدر کار را بر حسین تنگ بگیر، و حل بین الماء و الحسین و أصحابه؛ بین آن جناب و اصحابش و آب فرات حایل بشو. شنیده ام می خواهند چاه حفر کنند، فرصت به آنها ندهی!
حکم دیگر کرده بود. سبحان الله! خدا حکم می کند. و مطیعهای از بندگانش مسامحه می کنند، و در حکم ابن زیاد - لعنه الله - آن اشقیا نهایت سعی می کردند که عمل بیاید!
نوشته بود: فلا یذوقوا منه قطره!(106) [حتی یک قطره هم از آب فرات نچشند!]
پس از این حکم، ابن سعد ملعون لشکر را مأمور کرده به سرکردگی عمرو بن حجاج، به قدر نیم فرسخ، همه مشرعها را گرفتند و ضبط کردند.
اینست که از روز ورود صدای اضطراب بود. امروز حکایت خیمه گاه، و فریادهای خیمه گاه، جمیعاً نقل الماء! الماء! بود.
پناه می برم به خدا - و نعوذبک من عین لایدمع - امروز، از چشمی که در این چند روز، اشکش جاری نشده است. بعضی قساوت دارند. از این حرفها اشکش نمی آید!
هر کس که می بینید که امروز هم گریه اش نمی آید، معلوم است و بداند که ابن زیاد گناهانش نوشته است به ابن سعد شقاوتش و او موکل کرده است عمرو بن حجاج قساوتش را که مبادا یک قطره اشک چشم به نور چشم پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بدهد!
اینست که چون مثل امروز در خیمه گاه غیر از آب حکایتی نبود، امروز هم مجلس، مجلس آب است. جز این حکایتی نیست.
بدانید که خداوند عالم آبی خلق کرده، نه آسمانی بود، نه زمینی، آب خلق کرده است. در فضائی که انشاء کرده که غیر از آب نبود؛ و کان عرشه علی الماء آن، آبی است که مایه خلقت آسمانها و زمینها است.
بدانید که همان آب خلقتش هم از برای حسین بود؛ از برکت حسین بود؛ به واسطه حسین بود.
چون همه موجودات به جهت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) است، به حکم فقره لولاک لما خلقت الافلاک(107)؛ پیغمبر درباره امام حسین فرمود: حسین منی و أنا من حسین(108)، گویا همه از جهت حسین خلق شده اند.
بعد از آنکه خلقت آسمانها و زمین ها شد، آن آب که قدرش محیط است بر زمین، که آن نه این است برای خوردن ثمر داشته باشد، حکمت بالغه اش قرار گرفت آبی به آسمان برود، بعد بر زمین داخل شود. فأسکناه فی الارض تا این آب برای غذای مخلوقات نافع باشد. و به این تدبیری که خدا قرار داده است که باید یک ثلث، زمین، دو ثلث آن آب باشد، نه این آب است، نه آن آب. این آب هم از برکت حسین است.
این اصل تکوین آب. اما پاره ای احکام شرعیه دارد که شارع قرار داده است:
أولاً در قیامت اول اجری که در اعمال به شخص می دهند، اجر آب دادن است که می دهند(109). و از این مطلب معلوم است که خصوصیتی دارد.
بعد از این در آب حقی قرار داده است برای همه. در بعضی از آنها مثل نهرها که در آنها - اگر چه مالک داشته باشد، صغیر هم داشته باشد، چه بدانی راضی هست مالک او یا نه، یا بدانی که راضی نیست - مالک حقیقی قرار داده است که تشنگان از این آب بخورند.
و از احکام خاصه آب دادن اینست که جگر تشنه را سیراب کردن اجر دارد.
این اجر برای جگر تشنه را سیراب کردن هست، هر کس باشد؛ حتی کافر. اگر کسی طعامی به کافر بدهد، ثواب ندارد. اما به کافر کسی آب بدهد، ثواب دارد.
راوی می گوید که من هم محمل حضرت صادق بودم. در راه مکه دیدم شخصی افتاد در زیر سایه درخت مغیلان. حضرت فرمود: برو مبادا از تشنگی افتاده باشد.
می گوید: پیاده شدم و رفتم. عرض کردم: یابن رسول الله، نصرانی است، تشنه شده است و افتاده است. فرمود: آبش بده. حضرت فرمود: لکل کبد حراء أجر. اجر دارد این آب دادن به این نصرانی(110).
پس مسلمان به مسلمان آب بدهد، اجر دارد. مسلم به کافر، اجر دارد. کافر به مسلم، ولو تخفیف گناه و عذاب. کافر به کافر، ولو تخفیف عذاب باشد.
حضرت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) مشغول وضو بود. گربه ای از راه گذشت. نگاه به آب کرد. فرمود: معلوم است گربه تشنه است. وضو را گذاشت. آب را نزد گربه گذاشت. گربه آب خورد. از پس مانده گربه وضو را تمام کرد(111).
از جمله مسائل متعلقه به آب، اگر کسی در راه سفر باشد، و حیوانی همراه داشته باشد، و بترسد که اگر وضو بگیرد یا غسل کند، آن حیوان تشنه بماند، آب را باید به حیوان بدهد، و تیمم کند.
و بعضی می گویند که حیوان کس دیگر که در قافله تو باشد نیز همین حکم را دارد. بعض دیگر می گویند که اگر اهل قافله ذمی باشند چطور است، بعضی می گویند: بلی چون اهل ذمه اند، باید آب داد به ایشان.
حالا که معلوم شد فضیلت آب دادن تشنگان، می گویم:
در این صحرائی که رفته اید - ان شاء الله - الآن نگاه کنید. در این خیمه ها تشنگانی چند جمع شده اند؛ فریاد می کنند: الماء!
چه تشنه هائی که سه امام دارند: یکی حضرت حسین، دیگر امام سجاد، و یکی امام محمد باقر (علیهم السلام). باقی دیگر امام زاده. اصحاب ایشان از علما و فضلا، اصحاب اسرار، زهاد و عباد. اطفال؛ زنها... حالا بنای آب دادن تشنگان است. چه تشنگان؛ که در اشعار محتشم است که می گوید هنوز فریادشان به عیوق می رسد.
خدا چهار سقا برای این تشنگان قرار داده:
اول حضرت خاتم الانبیاء محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله) که جام در دست دارد، در میدان کربلا ایستاده. وقت مخصوصی دارد. سقای دوم خود حضرت حسین (علیه السلام) است که خودش سقای این تشنگان است. حالا باید کیفیتش گفته شود. سقای سوم این تشنگان، العظیم المراس، المکین الاساس، أبوالفضل العباس. سقای چهارم این تشنگان چشمهای دوستان است.
کیفیت سقایت سقای اول بعد از واقعه میدان است، یعنی بعد از کشته شدن، مگر در علی اکبر احتمال این است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در این عالم به او آب داده باشد.
و شاهد بودن سقای اول قول علی اکبر است که عرض کرد: یا أبتا! این جدم پیغمبر است مرا سیراب کرده است(112).
اما سقای دوم امروز مختصری است از کیفیت سقایت آن حضرت می خواهم بگویم. ببینید چه کرد از بابت سقایت. ببینید چه بر او گذشت و چه بر او وارد آمد از چیزی که مردم غافلند از آن.
بعد، از سقای سوم که مجلس برای آن است بیان می شود.
باری اول سقایت مظلوم کربلا را بگویم:
وقتی که آب بسته شد در روز هفتم تا شب هشتم، حضرت آمد عقب خیمه، رو به قبله، نوزده گام برداشت. خاک از آن زمین برداشت، چشمه آبی نمودار شد. از آن چشمه آب خوردند، و بعد از آن ناپدید شد. این سقائی ال سیدالشهداء بود.
سقایت دیگر مطلبی است که به او ملتفت شده ام. اگر چه بعضی عبارات گفته می شود، هنوز مشخص نیست. حضرت همه همتش در طلب آب برای تشنگان بود، هنوز دستگیرم نشده است که حضرت برای خودش آب طلبیده باشد؛ و حال آنکه طبیعت سیدالشهداء (علیه السلام) این بود که خواهش کردن اینقدر بر او صعب بود.
نه همین خواهش کردن خودش صعب بود، بلکه کسی هم از آن جناب خواهش می کرد، خیلی بر آن حضرت صعب بود. پیش از رقعه خواندن می فرمود: حاجتک مقضیه(113). عرض کردند: رقعه او را نخوانده ای! می فرمود: اگر رقعه اش بگشایم و بخوانم، به همین قدر آبرویش می ریزد، ذلیل می شود
حالا ببین کسی که این قدر بر او صعب باشد که کسی از او سؤال کند، بر او چه می گذرد وقت سؤال خودش!
آن جناب بر سر بالین اسامه حاضر شد. او گفت: واغماه! فرمود: چرا اظهار غصه می کنی؟ گفت: شصت هزار درهم قرض دارم. فرمود: بیاورید بدهید(114). و حال آن که خواهش هم نکرد از آن حضرت، مگر همین قدر عرض کرد: غصه دارم.
کسی که این قدر بر او صعب است که کسی از او خواهش بکند، چه بر او می گذرد که خودش لاعلاج بشود که خواهش بکند به جهت اتمام حجت خدائی که بایست خواهش آب بکند؟!
خدا قرار داده که سیدالشهداء سه مرتبه آب به اهل کوفه داد: یکی استسقاء به جهت ایشان در کوفه. یکی هم در صفین که معاویه آب را گرفته بود. یکی دیگر وقتی که در این صحرا لشکر حر آمدند و تشنه بودند.
باید این سه حق آب دادن را برایشان ثابت کند که حجت تمام باشد، کسی که این قدر خواهش بر او صعب است.
اول آدم فرستاد. بریر رفت گفت، درست نشد. حر رفت گفت، درست نشد. حضرت عباس را فرستاد، نشد. خودش برای خواهش آمد. اول فرمود: خواهش دارم آب بدهید به همه ماها. قبول نکردند.
بعد فرمود: نمی دهید به خودم و اصحابم، اقلاً به این زنها آب دهید. فرمود: این جماعت زنها اگر آب بخورند ضرری به حال شما ندارد، و ما آب بخوریم قوت می گیریم. زنها که قتال کن نیستند! قبول نکردند.
فرمود: خوب، نه به اصحاب می دهید، نه به زنها، تنزل کرد فرمود: اطفال کوچک را آب بدهید! قبول نکردند؟!
از این هم پائین آمد، خواهش دیگر کرد. اول فرمود آب دست ما بدهید، قبول نکردند. دیگر تنزل کرد، رفت آن طفل شیرخواره را آورد. در آن حال نفرمود: آب بدهید به من تا به او بدهم بلکه او را آورد.
شماها خیال می کنید مصیبت، تیر به حلقوم علی اصغر خوردن است؟! اصل مصیبت همین طفل را به میدان آوردن است. ظاهراً وقتی هم بوده است که طفل محتضر هم بوده است. فرمود:
ای جماعت! ویلکم! اسقوا هذا الرضیع؛ یعنی خودتان آب بیاورید به این طفل بدهید. أما ترونه یتلضی عطشاً؛ نمی بینید چه قسم به خود می پیچد؟
دو چیز از بابت این طفل دل را می سوزاند، یکی آنکه فرمود: خودتان آبش بدهید. یکی دیگر آنکه او را بلند کرد فرمود: ببینید چطور رنگش زرد شده، و دست و پا می زند از بی آبی!
مجلس برای سقای سوم بود یعنی ابوالفضل العباس - روحی له الفداء -
صفاتش بگویم، مرتبه اش بگویم، جلالت قدرش بگویم؟
سه لقب برای حضرت عباس است: یکی قمر بنی هاشم از بس که مقلول بود.
یکی عباس طیار. حضرت فرمود: مثل جعفر طیار، خداوند دو بال به او عطا فرموده که با ملائکه پرواز می کند، به هر جای بهشت که بخواهد پرواز کند(115).
لقب سوم عباس سقا...
باری، از جانفشانیش برای برادر بگویم. عمده حمایت در این روزها به حضرت عباس بود. در حدیث است وقتی که حضرت عباس کشته شد، جرأت لشکر در به طرف خیمه رفتن زیاد شد، و یا این که جری شدند.
جمالش را بگویم؟ بلندی قامتش را بگویم؟ کسی که سوار شود بر اسبهای بسیار بلند، اگر رکاب مانع نشود، پاهایش بر زمین کشیده می شود!
اینقدر حضرت حسین (علیه السلام) او را دوست می داشت که فرمود: بنفسی أنت.
برادرهای مادری را پیش انداخت در کشته شدن، بعد بنای خودش شد، و قرار شد به میدان برود.
وقتی که دید اطفال افتاده اند، بعضی مرده اند، میدان رفتن را موقوف کرد، راه مشرعه را در پیش گرفت. وقتی که سوار شد، حضرت هم سوار شد، پشت سرش. چون این دو برادر سوار شدند، لشکر هم هجوم آوردند این دو را از هم جدا کردند.
سیدالشهداء (علیه السلام) مراجعت فرمود. حضرت عباس اسب دوانید وارد شریعه شد.
دیگر کیفیت مبارزت آن جناب که هزار سوار را متفرق کردن، خود را به آب رسانیدن، آب نخوردن، ببینید چه هنگامه است! حضرت عباس آب برداشت و نخورد، چنانچه در اخبار رسیده است که یاد تشنگی برادر کرد(116). و اما معلومم نشده و نمی دانم در آن عالم وقتی که از این عالم رفت، آب که برایش آوردند، خورد یا نخورد.
دیگر بعد از این، حکایت مشک پر کردن و به دوش گرفتن، بالا آمدن، فریاد کردن عمر سعد که مگذارید! هجوم آوردن لشکر در طرف مشرعه و سایر کیفیاتش - مکرر می شنوید - از دست جدا شدن، تیر خوردن.
لکن یک خبر است که هنوز معلومم نشده است که دو دست که جدا شد، آن وقت مشرعه دور بود از خیمه گاه، نهر حسینی هم که نبوده است، و آن جناب به اسب دوانیدن خود را به آنجا رسانید، اینست که می گویند که حضرت حسین (علیه السلام) وقت رفتن سر نعش عباس، دست بریده عباس را دید، نباید اصلی داشته باشد؛ چرا که از محل قبر ابوالفضل راهی دارد به مشرعه غیر از خیمه گاه، خیمه گاه به طرف مصرع عباس راه دیگر دارد، و دستها میان محل افتادنش بر زمین و مشرعه جدا شد. پس نباید حضرت وقت رفتنش بر سر نعش عباس دستها را دیده باشد.
پس نمی دانم سیدالشهداء دستهای بریده را آورد و ملحق به بدن کرد. یا ملائکه آوردند نزد بدن گذاشتند.
مصیبت این سقای تشنه را از وقتی بگویم که مشک پاره شد. بعد از جنگها وسعیها، وقتی رسید اینجا که قبر مطهر است، فعند ذلک وقف العباس؛ یعنی دیگر جای خود ایستاد و حرکت نکرد.
البته باید بایستد، چه بکند و به کجا برود، و فرار هم نمی خواهد بکند، دست هم ندارد که دعوی بکند. گمانم این است که رو به خیمه گاه هم نیامد. در همان حال، صدای ناله و فریاد اهل حرم را می شنید، باری، در همان حالتی که ایستاده بود، یک تیر بارانی هم شد. چنانچه در اخبار است: فصار جلده کالقنفذ(117)
این ظاهر پوست و زره، از وفور تیر، مثل خارپشت شده بود. اسب هم در این حالت از جولان نمی ایستاد.
ناگاه تیری آمد، بر سینه مبارکش نشست، و آن حضرت بر زمین افتاد.
می خواهم بگویم: مصیبت آن جناب اینها نبود که شنیدی، مصیبت آن جناب وقتی بود که از اسب افتاد. تصور کن. آن جناب، با آن بلندی قامت، و اسب در جولان، بر زمین بیفتد، چه خواهد شد! تمام این تیرها کأنه بر جگر و احشاء و بواطن آن حضرت نشست.
انا لله و انا الیه راجعون.