مجالس شوشتری «سخنرانی های مرحوم آیه الله حاج شیخ جعفر شوشتری (رحمه الله) در ماه محرم الحرام شامل چهارده مجلس»

آیت الله شیخ جعفر شوشتری‏

مجلس پنجم

بسم الله الرحمن الرحیم
تبارکت اللهم و تعالیت. لا احصی ثناء علیک.
جل عن مطارح الفکر کماله. و تقدس عن مواقع النظر جماله.
یا ملک یا متعال، یا ذا العظمه و الجلال، یا موجد العلل، یا معبود کل الملل، یا واهب حیاه العالمین، یا ناظم السموات فوق الارضین، یا غیاث المستغیثین یا مجیب دعوه المضطرین.
نحمدک حمد الشاکرین، و نؤمن بک ایمان المخلصین.
و نصلی علی محمد افضل الخلائق أجمعین، و علی عترته الاطائب المطهرین و الساده المنتجبین، القائمین علی المحجه البیضاء، و القائمین علی الشریعه الغراء، علیهم من الله أفضل التحیه و الثناء، ما دامت الارض و السماء.
قال امام المخلصین و سید الوصیین علیه أفضل صلاه
المصلین: عباد مخلوقون اقتداراً، مربوبون اقتساراً(59) - الی آخر الخطبه. و علیک بنهج البلاغه.
ملخص این کلمات آنست که می فرماید: شما را آوردند در این عالم بی اختیار شماها. البته شماها هیچکدام در این مطلب شک ندارید که شماها را در این دنیا آوردند، بی اذن شما آوردند. نگفتند می خواهیم شما را به عالم دنیا ببریم. و مکث تو در این عالم هم، دخلی به تو ندارد؛ بلکه جمیع آنچه راجع به بدن و خلقت تو است، رجوع به تو ندارد:
مربوبون اقتساراً.
هنوز بعد از سی چهل سال نفهمیده ای غذا را که می خوری، چه قسم جزء بدن تو می شود؛ که سه هزار جزء بدن و چهار هزار قوه داری.
مثلاً نانی که می خوری، قدری باید استخوان شود؛ قدری پوست شود؛ قدری گوشت شود؛ قدری خون شود؛ قدری مغز شود و هکذا...
بلکه، هنوز به کنه نفس زدن نرسیده ای که آن دوری که می گویی باطل است، اینجا موجود است؛ که تا نفس نزنی، حیات نداری و تا حیات نداشته باشی، نفس نمی توانی زد! به فرنگی ها اعتقاد به هم رسانیده ای که بی سیم تلگراف [اختراع کرده اند.]
در چشم، چیزی به قدر یک عدس قرار داده است که در زمین، زحل را می بیند، و لااقل از مکان تو تا آنجا ده هزار سال راه کار می کند! بلکه در یک چشم بر هم زدن، همه ستاره ها را می بیند، که کوچکترین آنها ستاره ای می باشد که چهارده مقابل زمین است. آن پی شده به قدر عدس بیش نیست مثل شبنم یخ کرده.
هنوز نمی دانی چه قسم فکر می کنی؟ به چه قسم حرف می زنی؟ چگونه می شنوی؟
اینقدر حکما که آمدند و رفتند، هنوز ندانسته اند جای این فکر کجاست. بعضی گفته اند: جای او دل است که در سینه خلق شده است. بعضی گفته اند: محلش در دماغ است. هنوز این فکر را نفهمیده ای، چنانکه نفهمیده اند!
مقصود اینست که بدانی بی اختیار آمده ای، و بی اختیار مانده ای، و از خودت بوجه من الوجوه مطلع نشده ای. این را هم بدان: بی اختیار، و بی مصلحت تو، تو را می برند! چنانچه یک دفعه اینجا آمدی، خواهی دید که یک دفعه هم تو را برده اند!
حالا بیائید فکری بکنیم که وقتی که می رویم به کجا می رویم؟ ما را به کجا می برند؟ چطور است؟ آنجا منزلی داریم؟ آشنائی داریم؟ دولتی داریم؟ قدری در این فکر بیفت!
هر مصیبتی، فکرش ثمره ندارد، مگر این مصیبت که واهمه اش ثمره دارد.
مثلاً فلان راه که می خواهی بروی دزد دارد. هر چه فکر کنی، به حال تو نفعی نمی بخشد. یا در فلان ناخوشی خوف داشته باشی، فکر خوفش فائده نکند، مگر امر آخرت که خوف اصلاحش می کند.
این طرفی و صفحاتی که می خواهیم برویم، چه قسم است؟ زندگانی در او چه طور است؟
حالا این روزها، روزی است برای این کار. اگر واهمه اش را داشته باشی، وسیله ای تحصیل کرده ام.
ای کسانی که تا حال با خدا راهی نداشته اید! راهی برای شما سراغ کرده ام.
آن وسیله، و آن راه صاحب الوسائل است. و صاحب الوسائل هو الحسین بن علی بن أبی طالب (علیه السلام) است. آن جناب وسیله های زیادی دارد.
برای ویلانهای آن عالم سراغ دارم صاحب مضائف را، یعنی حسین بن علی بن ابی طالب را، که نه مهمانخانه دارد. در این عالم که بود، چند مهمانخانه داشت. الآن در عالم برزخ نیز، چند مهمانخانه دارد. در صحرای محشر نیز چند مهمانخانه دارد. در هر یک از مهمانخانه ها منادیها دارد، مائده ها دارند، شربتها دارند. مجملاً این مطلب تفصیلی دارد که نه مهمانخانه حضرت در کجایند؟
اما وسائل، بسیارند؛ صد یا دویست. اما این قدر بدانید که مخالفت با خدا و در افتادن با او از وسائل نیست!
تا حال نشنیده ایم که آن حضرت فرموده باشد معصیت خدا، و نقض شریعت، یا نسخ شریعت و قرآن منسوخ از وسائل حسین است؛ بلکه خود آن جناب کلامی فرمود در میدان، از آن معلوم می شود که اینگونه امور خصمی با خدا و رسول و آن جناب است. و آن کلام این است که فریاد کرد:
ای مردم! هل تطلبونی لقتیل منکم قتلته، أو مال لکم استحللته، أم شریعه بدلتها، أم سنه غیرتها، أم حرام حللته، أو حلال حرمته، فبم تستحلون دمی؟
این کلام در قیامت حجتی است بر بعضی مرتدها که می گویند: در تعزیه داری دروغ عیب ندارد! که کأنه نقض همه شرایع است. می بینیم به طنبور و غناء و بچه بی ریش و دروغ گفتن بر خدا و رسول، تعزیه داری می کنند.
و از این کلام معلوم می شود که هر کس این امور را مرتکب شود، و حلال بداند، خونش حلال می شود. حالا تو می خواهی به این چیزها توسل بجوئی؟ نمی شود.
باری، وسایل سیدالشهداء (علیه السلام) بسیار است، و معصیت خدا در آنها نیست.
امر دین به هوای دل، به هوای لوطی بازیها، درست نمی شود. اگر چنین بود، چه ضرور که اینگونه امور واقع شود و چرا باید آن سرور متحمل این مصائب بشود! خودش در میدان بیفتد، خواهرش بر شتر سوار شود. اینها برای بی دینی نبود. و اگر چنین است که شما فهمیده اید - که برای بی دینی بود - تحمل این مشاق لزومی نداشت!
مجملاً، امروز، مقصودم بیان مرتبه سیدالشهداء (علیه السلام) است، نه مرثیه خوانی.
وسایل سیدالشهداء را بگویم و بشمارم؛ هر کدام منادی دارند جلی.
یکی ندایش از جانب خداوند عالم است. منادی بعضی پیغمبر است. منادی بعضی جبرئیل امین است. منادی بعضی حضرت امیرالمؤمنین است. منادی بعضی خود سیدالشهداست. منادی بعضی علیا مکرمه جناب زینب است. هر کدام منادی دارند.
این وسائل الحسینیه هر کدام ندائی دارند. بلکه امروز، قدری از این وسائل را بشماریم عقد توسلی بسته شود.
این توسل هم عقدی دارد، و صیغه ایجاب و قبولی دارد. قباله هم دارد. ببینم این عقدها را می بندیم؟
صیغه ایجابش از ماست. امروز از روی راستی توجه کنیم به ایجاب - که الآن در یکی از مضیفهایش به ما نگاه می کند - و عرض کنیم: یا أباعبدالله انی أتوسل بک الی الله او هم قبول می کند. توسلاتش اقسام دارند. مثلاً گریه یکی از وسائل الحسینیه است.
حالا این گریه خودش اقسام دارد. وقتی که می خواهی قباله اش را بنویسی، در دفتر اعمال نوشته می شود؛ مثل قباله معاملات که در او می نویسند: خرید فلان، از فلان، فلان خانه را، به فلان مبلغ، به فلان شرط.
حالا می گویم: حضرت حسین (علیه السلام) مشتری است؛ می نویسد: هذا ما اشتری الامام السعید أبو عبدالله الشهید مشتری، امام شهید است. از که می خرد؟ از این بایع غرق شده دریای گناه، بنده روسیاه، سوخته غضب اله! چه می خرد؟ در این یک وسیله اش ده قسم گریه و اندوه از تو می خرد:
یک مرتبه اینست که همین مهموم می شوی، بدون گریه کردن. و مرتبه دیگر از تو می خرد از این بالاتر را که وجع قلب است که دلت به درد می آید برای آن حضرت، این را هم می خرد! یک مرتبه بالاتر می رود. اشک در چشم می گردد، اما بیرون نمی آید، این را هم مشتری است!
اینها همه مضمون حدیث است، جعلیات نیست. هر گاه اینقدر باشد که اشک از چشم بیرون می آید، هر چند جاری هم نشود، می خرد. وقتی که جاری بر صورت شد، می خرد. اگر بر صورت جاری شد، و گذشت بر محاسن افتاد، می خرد.
اگر از محاسن بگذرد، بر سینه جاری شود، می خرد.
زیاد بشود، بیاید تا به دامن، می خرد.
همه اینها نص دارند، و هر یک اجر دارد، کیفیتی دارند(60).
ناله همراهش باشد، اجری دارد. صدا به ناله بلند کردن، کیفیتی دارد. نعره زدن همراهش باشد، کیفیتی دارد. مرتبه دهمی این مراتب در حدیث ابوذر است: حتی تزهق أنفسکم؛ گریه کنید تا نزدیک باشد جان شما از بدن بیرون بیاید!(61)
ای برادران! ببینیم چه کار برای سیدالشهداء کرده ایم؟
کلمه ای از یزید پلید حکایت شده است. هر وقت می بینم، از تعزیه داری خودمان حیا می کنم؛ که گویا خاطرم می آید وقتی که حکم کرده بود سر آن حضرت را بر در خانه آویخته بودند، همین که هند - زوجه او - معلومش شد که چنین کرده است، با سر بی چادر آمد در مجلس عام، فقره ای را گفت: مضمونش آنست که ای یزید! آیا سر حسین پسر فاطمه را بر در خانه آویخته ای؟!
یزید برخاست. ردای نحسش را بر هند کشیده گفت: برگرد. و حکم کرد سر مقدس را پائین آوردند.
محل شاهد این کلام است. گفت: ای هند، برو در خانه بنشین. پسر زیاد را خدا لعنت کند. أعوذ علیه من هذه الفضیحه. برو گریه با ناله کن!(62)
یزید می گوید به هند: برو گریه با ناله کن بر حسین (علیه السلام) و ما چنین مصیبت داری کنیم؟!
قباله تمام نشد. هذا ما اشتری... او مشتری است او هم بایع ثمن این اشک چشم. خیال نکنید این اشکها که جاری شد خشک می شود. نه چنین است! اشک بر مصیبت سیدالشهداء - که علی ما أصابه باشد، نه بر هر دروغی ملائکه ای خدا خلق کرده که آن را جمع می کنند، و در میان قواریر بهشتی می کنند. فیدفعونها الی خزنه الجنان فیمزجونها بماء الحیوان. با آن، آب حیات بهشتی را ممزوج می کنند(63).
ثمن می بینیم کی می دهند. ثمن این متاع، نقدی این متاع، نقدی دارد که می فرماید: ألا وصلی الله علی الباکین علی الحسین رأفه و شفقه. که خدا بر تو صلوات می فرستد. این نقدش؛ اما باقی ثمن قسط به قسط به تو می رسد. چند قسط دارد: یکی وقت احتضارت؛ یکی وقت دخول قبر؛ یکی وقت ساکن شدن در قبر؛ یکی وقت بیرون آمدن از قبر. تا قسط آخری.
مجملاً از وسیله ها چیزی نشمرده ام. صد تا دویست تا که گفتم، وسیله اولی آنها شهادت است در رکاب آن جناب. چون که هیچ پیغمبری و امامی، در میدان شهید نشد. یحیی را در طشت سرش را بریدند. حضرت امیر (علیه السلام) در محراب شهید شد. حضرت حسن (علیه السلام) در حجره به سم شهید شد...
در میدان شهید شدن مخصوص آن جناب است. و این وسیله منحصر است در هفتاد و دو نفر که اسمهاشان در صحیفه حسینیه که جبرئیل آورد، نوشته شده بود.
بدان که جبرئیل دوازده صحیفه آورد به عدد ائمه اثنی عشر، و تکالیف هر امامی در او ثبت بود. و هر امامی که به مقام امامت رسید، باید گشوده، بخواند، و به تکلیفش عمل کند. و همه در آوردند، عمل کردند.
و حضرت حسین (علیه السلام) هم صحیفه داشت. در آن نوشته بود:
یا حسین اشر نفسک لله، یعنی: جان خود را بفروش. وقاتل حتی تقتل: مقاتله کن؛ تا کشته شوی. و أخرج بأقوام للشهاده: چند نفر را که مخصوصند ببر، تا شهید شوند. لا شهاده لهم الا معک.(64)
این یک وسیله. وسیله دیگر مماثل است با ثواب شهداء، که اگر تحصیل کنی این مقام را، به مثل مقام آنها به تو بدهند.
وسیله دیگر، مشارکت است. در حدیث جابر است چون آمد به زیارت سیدالشهداء (علیه السلام) که اول کسی بود که به زیارت حضرت آمد به کربلا. و شبهه ای در خوبیش نیست؛ چرا که معذور بوده است، و نابینا بوده، جهاد از او ساقط بود. اینها احکامی خدائی اند. مردم بازیچه می دانند!
اگر سیدالساجدین هم ناخوش نبود، آن جناب هم تکلیفش جهاد بود. باید ناخوش شود که بماند. با آن ناخوشی شنیده اید که یک دفعه، یا دو دفعه، به یاری پدر بزرگوار آمد(65).
باری، جابر آمد به زیارت سیدالشهداء (علیه السلام) در روز اربعین. این چنین می فهمم از بعض روایات که آن نابینا از مدینه طیبه تا کربلا هم پیاده آمده بود. عصاکش او عطیه بوده است. محل شاهد را می خواهم بگویم، اما کیفیت زیارتش باشد.
باری، آن وقت موضع حرم محترم صحرائی بود. اثر قبری هم بود. شاید خاکی هم سر قبر مطهر بالا آورده بودند. با عطیه گفت: مرا ببر دستم را بگذار بر قبر. می گوید: چنین کردم.
سه مرتبه گفت: یا حسین! و غش کرد. و بعد به هوش آمد، زیارتی کرد. بعد صورتش را بر گردانید شهدا را زیارت کرد گفت:
أشهد لقد شارکنا کم فیما أنتم فیه؛ یا آنچه نزدیک به همین فقره است. حاصل مضمون: بدان که ما با شما شریک شده ایم. عطیه می گوید: خدمت آن جناب عرض نمودم که چگونه ما با آنها شریک شده ایم؟ و حال آنکه آنها کشته شده اند، بدنهای ایشان پاره پاره شده است، اطفال ایشان اسیر شده. فرمود: شنیدم از حبیب خدا، من أحب عمل قوم...(66)؛ هر کس عمل دیگری را دوست دارد، شریک می شود با ایشان. من عمل ایشان را دوست داشتم و نیت من، نیت ایشان بود.
یکی از وسایل، معرفت به حق حسین (علیه السلام) است.
منادی این وسیله، پیغمبر است. او را می برد بر منبر، بر دامن می نشانید؛ می فرمود:
أیها الناس! هذا الحسین بن علی، فاعرفوه(67) معرفت به حقش بهم برسانید.
با اینکه در حق ائمه باید معرفت بهم رسانید، معلوم می شود خصوصیتی دارد. ابن یعفور می گوید: از کوفه رفتم به مدینه زیارت حضرت صادق (علیه السلام) عرض کردم: خیلی زحمت کشیدم. فرمود: لا تشک ربک؛ کاری که برای خدا کرده ای، از زحمتش مگو.
فرمود: چرا نرفتی به زیارت کسی که حقش از من عظیم تر است بر تو؟
می گوید: تعجب کردم. عرض کردم که تو امام مفترض الطاعه می باشی، حق که اعظم است از تو؟!
فرمود: هو الحسین بن علی
یکی دیگر بیعت با سیدالشهداء است. حالا هم بیعتش برقرار است.
یک منادی بیعت داشت در همان روزی که از مکه بیرون می آمد، که ابن عباس منکشف شد، در خواب به او نمودند. گفت: دیدم در خانه کعبه دست سیدالشهداء میان دست جبرئیل است، و ندا می کند:
هلموا الی بیعه الله!(68)
نمی دانم شما بیعت می کنید با سیدالشهداء، در این بیعت جبرئیلی که حکم بیعت الله داشته باشد. حالا هم می شود بیعت کنی. وفا هم می توانی بکنی!
یکی از وسایل حسینیه حج حسین است. این هم تفصیلی دارد. خود خانه خدا است. مناسکی دارد، حجی دارد که حج خودش و حج یاورانش را حالا نمی توانم بگویم.
یکی از وسایل لبیک برای سیدالشهداء است.
زیارت هیچکس لبیک ندارد، مگر زیارت سیدالشهداء که دارد:
لبیک داعی الله(69) می توانید تلبیه بگوئید. بعض آداب تلبیه را خواهم گفت - ان شاء الله تعالی -.
همه وسایل را نمی توانم بگویم. خواص بعض آنها را بگویم:
از جمله خواص وسائل حسینیه یکی اینست که بعضی عمل مشخص اند. معنیش اینست که از او صادر شده، بسا می شود حبط داشته باشد. خصماء او در قیامت آن عمل را ببرند. وجوه بطلان و فساد زیاد دارد. از وسایل یک جور دارد که اثر بر او مترتب می شود، بی اختیار شخص. دیگر حبطی ندارد. خصم نمی تواند ببرد. مثلاً قرض خواهها خانه سکنائی را نمی برند. در قیامت هم خصماء که اعمال را می برند، مثلاً ایمانش را نمی برند.
حالا از وسایل سیدالشهداء (علیه السلام) یک جور هستند که قابل حبط نیستند.
حضرت فرمودند: هر چیزی از برای او در اجر و ثواب حدی است، مگر گریه بر سیدالشهداء که ثوابش حدی ندارد(70).
حال فرض کن روز قیامت بیایند حق دارها ببرند، باز هم می ماند. حدی ندارد که تمام شود. اقلاً از مخلد بودن در جهنم خلاص کند خوب است.
مثلاً گریه بر سیدالشهداء یک مرتبه از اعمالش هست که به فکر و رویه است. فکر مقامات او می کند و گریه می کند بر مصائب او، به اختیار خودش. این داخل در اعمال است. حالا، اینقدر از گریه، پس از ملاحظه مقاماتش، دیگر ملاحظه مصائب شدیده نمی خواهد یک مصیبت بس است:
مثلاً او را در مدینه گوشه نشین کردند. یا او را آواره اش کردند. آمد به مکه که بست خداست. نه تنها بست مسلمان است، بست کافر هم هست. بست قاتل است.
برای انسان کافر، قاتل، حیوان، وحوش، و طیور، همه، بست است. لهذا گوشت شکاری نخوری حرام، بلکه شکار هر حیوان حرام است.
برای علفها بست است. برای درختها بست است. حتی بست ریشه های درختها می باشد. اگر بیرون بیاورند، حرام است.
همین مکه، از برای سیدالشهداء (علیه السلام) بست نبود که او را از آنجا هم آواره کردند.
پس اگر بنا شد به اختیار گریه کنیم، همین قدر بس است که مردم احرام ببندند به حج، و او حج را مبدل به عمره نماید، و حج خود را به اتمام نرساند.
سیدالشهداء مصیبتها دارد که فکر نمی خواهد؛ نه فکر امامتش! نه فکر بزرگیش! نه فکر عظمتش!
فرض کن کسی باشد که او را نشناسی، اگر بشنوی پاره ای چیزها که برای سیدالشهداء (علیه السلام) روی داده، دیگر نمی خواهد قصد قربت بکنی، و به فکر و رویه خود را به گریه در آوری. بلکه اگر بفهمی بر خلاف مذهبی روی داده، بی اختیار گریه ات می آید.
این خصوصیات را بسیاری ملتفت نشده اند!
بعض خصوصیات عاشورا را برای یزید حکایت کردند؛ که آن ملعونی که در قرآن طغیاناً و اثماً کبیراً(71) تفسیر به او شده است، بنابر یک تفسیر(72) اجمالاً کسی از او بدتر نمی شود؛ کسی که از هیچ طغیانی و معصیتی نگذشته، از حسین مظلوم (علیه السلام) کشتن، مکه معظمه خراب کردن، در مدینه مشرفه شراب خوردن.
نمی دانم، از آن وقایع، چه برای آن ملعون حکایت کردند از وقایع یوم عاشورا، که آن ملعون - که طغیاناً و اثماً کبیراً بود - گفت: أما لو کنت صاحبه، لدفعت عنه ولو بهلاک بعض ولدی! [آگاه باشید اگر من با حسین بودم بلا را از او دفع می کردم ولو به کشته شدن بعضی از فرزندانم بود].
نمی دانم چه برای او نقل شده از مصائب که چنین گفته است.
چند احتمال دارد که آن چیزی که برای او گفته شده یکی این باشد که سیدالشهداء در آن حالتی که بر زمین افتاده بود، با این جراحتها و زخمها، طفل یازده سال، بر سر سینه آن جناب کشتند. نیامد مصیبتی از این بالاتر باشد، بیان می شود ان شاء الله. باری، گریه ترحمی بر سیدالشهداء (علیه السلام) شده است.
در آخر این مجلس فرمود: بعضی احمقها در دلشان می گذرد که ما دعای باران می کنیم، و از خدا طلب رحمت می کنیم، مستجاب نمی شود. می گوئیم: ای مرد که حالا جناب شده ای! اگر راستش را می خواهی بدانی، یک نجاستی بوده ای که حالا متشخص شده ای.
خداوند عالم با آن عظمت و رفعت و بزرگواری و قدرت و جلالت، از تو چیزی خواسته است؟ چندین سال است که آن ایمان به او بوده باشد، و هنوز از تو به اجابت نرسیده. می فرماید: فلیستجیبوا بی ولیؤمنوابی(73)
و تو شقی، دو روز است از خدا تمنای رحمت کرده ای - که بسا باشد مستجاب هم شده باشد؛ هر جا رحمت می بارد خوب است - و تو در دلت چنین می گوئی؟! و حال، ما را چه کار به مستجاب کردن!
وظیفه ما دعا کردن است. مستجاب می کند. فله الحمد و المنه؛ نمی کند، فله الحمد و المنه.

مجلس ششم

بسم الله الرحمن الرحیم
سبحانک اللهم و بحمدک. لا أحصی ثناء علیک. أنت کما أثنیت علی نفسک. یا واحد یا أحد، یا فرد یا صمد، یا مستغنیاً عن العدد و العدد، منزهاً عن الصاحبه و الولد.
لک یا الهی وحدانیه العدد، و ملکه القدره الصمد. لک العلو الأعلی فوق کل عال، و الجلال الأمجد فوق کل جلال. نحمدک علی نعمائک؛ و الحمد من نعمائک. و نشکرک علی آلائک؛ و الشکر من آلائک.
و نصلی و نسلم علی أفضل أمنائک، و أکرم أنبیائک، الصفی المقرب، و الحبیب المهذب. و علی أهل بیته المیامین، و الساده المطهرین، المقیمین لأعلام الاهتداء، و منار الضیاء، و القائمین علی المحجه البیضاء، و الحافظین للشریعه الغراء، علیهم آلاف التحیه و الثناء، ما دامت الأرض و السماء.
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم (ان الله اشتری من المؤمنین أنفسهم و أموالهم بأن لهم الجنه یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون و عداً علیه حقاً فی التوریه و الانجیل و القرآن)(74).
این آیه شریفه، معامله خداست با بندگان.
خداوند عالم مشتری است. و کسی که ایمان دارد بایع است. متاع، جان و مال ایشان است. قیمت بهشت است. قباله این معامله، تورات و انجیل و قرآن است. سجل این قباله قوله: فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به(75) است. می فرماید: خدا مشتری است جانها و مالهای مؤمنین را که جهاد کنند. و پروردگار عالم بهشت را با اینها معامله کرده است، و وفا خواهد کرد. و در کتابهای آسمانی - چون تورات و انجیل - نوشته اند. پس بشارت باد ایشان را در این معامله.
حالا مردم در این معامله مختلفند:
بعضی هستند که از بدو خلقت ایشان تا ختم آن، این معامله را با خدا، ندارند، و جز دنیا هیچ ملحوظی ندارند. آنچه می کنند، از عبادات و معاملات، به جهت دنیاست. اصلاً و ابداً در این دکان معامله ان الله اشتری داخل نشده اند!
بعضی هستند که قدری داخل شده اند. خدا می فرماید: من می خرم؛ هر چه باشد: چه جان، چه مال، چه زحمت کشیدن.
ببین با خدا هیچ معامله ای داشته ای؟ کارهای خودت را ملاحظه کن؛ ببین با خدا معامله داری یا نه؟
باقی دیگر از مؤمنین مختلفند:
بعضی هستند مرتبه اعلای این معامله را دارند. و آن، شهدایند. مجموع شهداء اول عالم تا آخر. چون حقیقتاً، عزیزترین چیز را به خدا فروخته اند.
قباله اش نوشته شد. شهید همین که رفت جنگ به جهت خدا، معلوم است فروخته است جان را، و خدا خریده است. همان ثمن را هم به ایشان می دهد. بأن لهم الجنه یعنی بهشت، ملک و مختص به ایشان است. اینست که در اخبار رسیده است که شهید وقتی که می افتد، حورالعین بر بالین او حاضر می شود. این، مقام شهداست!
بالاترین شهداء - از اول تا آخر - شهداء کربلایند؛ که ایشان سادات شهدایند؛ چنانچه رئیس ایشان، سیدالشهداء است حتی آن غلام سیاه، به حکم: اولئک ساده شهداء امتی الی یوم القیامه(76). سیدالشهداء سید آنهاست؛ و آنها سادات باقی شهدایند.
و این مزیت وجه دارد و آن اینست که فائق آمدند بر همه مجاهدین از اصحاب پیغمبران. از اصحاب حضرت نوح گرفته تا اصحاب صاحب الامر - عجل الله فرجه - شهداء کربلا از همه بالاتر، و بر اصحاب نوح و طالوت و اصحاب حضرت موسی و اصحاب عیسی فائقند. بر شهدای بدر و حنین و احزاب، و بر تمام آنهائی که در خدمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) بودند، و بر اصحاب هر یک از ائمه الی اصحاب حضرت قائم عجل الله فرجه - که در رکاب او گشته شوند - فائقند. هم به دلیل و برهان، چه از قرآن، و چه از احادیث، و چه از عقل.
بدان که از اصحاب بدر بالاتری نداریم. وجه اش را بگویم:
در فضیلت بدر کفایت می کند که در زیارت حضرت عباس (علیه السلام) می خوانی:
اشهد و اشهد الله انک مضیت علی ما مضی علیه البدریون(77) [گواهی می دهم و خدا را گواه می گیرم که تو از جهان در گذشتی با همان مقام رفیع شهادت که شهدای بدر یافتند.]
ببین چقدر فضیلت دارند! اگر ملاحظه کنی تفاوت حال این دو طائفه شهدا را، بر چگونگی حال ایشان واقف می شوی.
اهل بدر سیصد و سیزده نفر بودند. همه ایشان دو اسب داشتند. شمشیر هم در دست نداشتند. عمده سلاحشان جریده نخل بود. مقابل ایشان یک هزار سوار مرد میدان نامی بودند. آنها هزار سوار بودند که مقابل حضرت آمدند. ببین شوخی ندارد. از ابتدا به جهت جنگ بیرون نرفتند؛ چرا که اگر می دانستند بر وجه یقین که جنگ واقع می شود، نمی رفتند؛ چنانچه خداوند عالم در قرآن اشاره به آن می فرماید:
و اذ یعدکم الله احدی الطائفتین أنها لکم و تودون أن غیر ذات الشوکه تکون لکم(78)
اول به ایشان فرمود بیائید تا قافله کفار به دست شما بیاید. آنها به امید قافله کفار بیرون آمدند، نه به امید کشته شدن. ببینید شهدای کربلا به چه امید بیرون آمدند.
اصحاب بدر خوفشان از کشته شدن بود؛ چنانچه می فرماید: و تودون أن غیر ذات الشوکه تکون لکم. اما شهداء کربلا، در روز عاشورا، همه اضطراب ایشان در کشته نشدن(79) بود. هر کدام تعجیل می کردند که برویم زودتر کشته بشویم.
شهداء بدر، با وجودی که خداوند عالم وعده نصرت به ایشان داده بود، استغاثه می کردند در وقت جنگ؛ چنانچه می فرماید:
اذ تستغیثون ربکم فاستجاب لکم أنی ممدکم بألف من الملئکه مردفین(80)؛ مضطرب نشوید! ملائکه را به نصرت شما می فرستم.
اما شهدای کربلا، ملائکه به امدادشان آمدند، واهمه داشتند که امدادشان کنند، و کشته نشوند؟
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!
بدریها و کربلائیها، بعد از آن که مقام ایشان از بدریها بالاتر شد، نسبت آنها به باقی شهداء معلوم می شود. چه، بدریها از همه بالاتر بودند.
این یک صفت ایشان است که امام می آید به زیارت سیدالشهداء، بعد می آید بر سر قبر شهدا خطاب می کند: السلام علیکم یا أولیاء الله(81)
ببین چه مقام است که حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) بفرماید: یا أولیاء الله!
از جمله صفات آنها که سادات شهدایند، اینست که اینها مأموم حقیقی سیدالشهدایند. امام و مأموم فی الحقیقه به یک نسق بودند. امام، سیدالشهداء، و مأموم، شهدا!
در همه چیز متابعتش کردند: در تشنگی و کشته شدن مأمومش شدند، در سر جدا کردن، در سر بر نیزه کردن... در همه چیز او امام بود، و آنها مأمومش شدند. امام شد در جمیع اعمال.
در هیچ امام و مأمومی، ائتمام مثل این امام و مأمومین نشد. همه چیزشان به جماعت و متابعت بود:
مظلومیشان، نمازشان، محاصره شدنشان، تشنگیشان، روزه داشتنشان، سر جدا شدنشان از بدن، سر بر نیزه شدنشان، بی غسل و بی کفن بودنشان؛ در همه چیز اقتدا کردند.
می خواهی بدانی سر جدا شدنشان چه قسم به جماعت شد؟ چون هر یک که بر زمین افتادند یا أباعبدالله أدرکنی گفتند. یعنی: آقا، بیا نگذار سر ما را جدا کنند!
می خواستند در سر جدا شدن هم بی مقتدا نباشند، و سر ایشان بعد از سر مطهر جدا شود. چون محقق است که سری که در میدان جدا شد، سر مطهر حضرت بود. باقی سرها را روز یازدهم جدا کردند؛ به قول سید سجاد (علیه السلام).
از جمله صفات ایشان اینست که حج کردند سیدالشهداء را، و این خانه کعبه حقیقی خدا را.
ببین چه احرامی برای او بستند! چگونه لبیک گفتند! چه طواف، چه هروله، چه وقوفی به عمل آوردند! در منایش چگونه خوابیدند! پس اینها حاجی حقیقی سیدالشهدایند.
حالا امروز، چون چندان وقت نمانده، موعظه ما هم، مصائبند، و اینها موعظه هم هستند. شهدا هم حقی دارند، بلکه امروز، قدری ادا کنیم. بعد از آنکه معلوم شد که مقام ایشان از همه بالاتر است ببینم خودشان با هم چطورند.
سابقاً گاهی ملاحظه می کردم ببینم کدام افضلند. و مراد از افضلیت، افضلیت در شهادت است و نقل یوم عاشورا. و الا آنهائی که از اصحاب اسرار حضرت امیر بودند - مثل حبیب و مسلم و بریر - افضلند.
باری، حالا می بینم حال ایشان هم، حال مصائب سیدالشهداء است. ملاحظه می کنم هر کدام در عالم خودشان، خصوصیتی دارند که باید از این جهت بالاتر باشد. و هر یک را بگوئی افضل است، بسا می شود افضل باشد.
تمام شهدا دو نفر دارند که شاید بگوئیم مثل سائرین نباشند، اما پاره ای خصوصیات دارند که بسا می شود از این جهت بالاتر باشند، یا کمتر نباشند.
برآورد می کنم: بعضی صاحب اسرار بودند، اهل عبادت و مجاهده بودند، و از اصحاب پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بودند. مثلاً حبیب از اصحاب پیغمبر بود، صاحب اسرار و پیرمرد بود، هم درجه میثم تمار بود. کذلک بریر؛ و این مرحله دیگر است. به ملاحظه این جهت از فضیلت می گویم از حر باید بالاتر باشد. می گویم: نباید حر به مقام ایشان برسد، با آن خطیئه ای که از او صادر شد. غایت امر اینکه حر همین قدر خود را نجات داده.
ولکن برآورد می کنم که خجالت بنده پیش خدا خیلی قرب دارد. این آه گناهکار خجالت زده معترف به تقصیر، خیلی قرب دارد. و حر اگر چه آن مقامات نداشت، اما خجالت زدگیش و این اضطرابش او را کافی است.
و علاوه، آمد دست از همه چیز برداشت. در آن حالت که کار سیدالشهداء (علیه السلام) به آن شدت بود. مثلاً اصحاب وقتی بودند که کار به شدت نرسیده بود، اما حر در آن شدت فعلی، در همچو حالتی که مردی باشد شیخ چهار هزار سوار، رئیس و سردار طائفه، در آن طرف به کمال استراحت، بیاید به یک دفعه دست از همه آنها بردارد، از اهل و عیال و آب خوردن بگذرد، و بیاید این طرف، این خودش چقدر کار است!
این را کار ندارم که فضیلتی دارد یا نه، خود همین خجالت کشیدنش، چون احتمال نمی داد که توبه اش قبول شود - بعد از این بی ادبی - سر خود را پیچید، قسمی اول آمد که حضرت او را ندید، تا خود را بر سر پاهای حضرت انداخت. حضرت فرمود: ارفع رأسک! یا شیخ، من أنت؟ کیستی تو؟
همانطوری که خودش را بر روی پای مبارک انداخته بود، گفت: من آن بدبختی هستم که نگذاشتم بروی، و سر راه را بر جناب شما گرفتم.
بعد، از حضرت سؤال کرد: فهل لی من توبه؟(82) چون شک داشت که کارش گذشته است، توبه او قبول نیست، اول سؤال کرد.
ای برادر، این شرمساری، این اعتراف به تقصیر، پیش خدا خیلی قرب دارد؛ چنانکه در حدیث قدسی رسیده که می فرماید به ملائکه: ناله گناهکاران پیش من محبوبتر است از تسبیح شما(83).
حالا، این ناله حر چه مقام دارد؟!
و همچنین، در خجالت داشتن چون بنده خود را بی قابلیت داشت که خود را جناب نداند، خود را هیچ بداند، پیش خدا زیاد قرب دارد.
مثلاً آن غلام سیاه از شهدای کربلا معلوم است که خجالت داشت از بی قابلیتی خودش، که خون سیاه داخل خون خوبان بشود. عرض کرد: یابن رسول الله، من قابلیت بهشت دارم؟
ببین همین خجالتش که من سیاه، خون سیاه؟ همین پیش خدا خیلی قرب دارد.
اینست که حضرت رفت بالای سرش، برای او دعا کرد که ای پروردگار، رویش را سفید کن، بویش را خوش کن، با محمد و آل محمد (صلی الله علیه و آله) او را محشور کن(84).
در نهری افتاده بود. بعد از ده روز، نعش آن جناب را دیدند. او را که رفتند دفن کنند، بوی مشک از او ساطع بود. با این حالت، چه ضرور بیان کنیم کدام یک از ایشان افضلند، و کدام یک از ایشان افضل نیستند. و لزومی هم ندارد. بیائیم کیفیت مصیبت ایشان را بگوئیم.
مجملاً، سفیده صبح روز عاشورا که طالع شد، حضرت با اصحاب مهیای نماز صبح شدند. اما وضو گرفت، معلوم نیست. باید تیمم کرده باشند.
حضرت، مؤذنی داشت، حجاج بن مسروق بود. یکی از شهداست که همیشه او اذان می گفت. حضرت فرمود که امروز علی اکبر اذان بگوید.
جناب علی اکبر اذان گفت. حضرت نماز کردند، و همه اقتداء کردند.
آن حضرت بعد از نماز، رو کرد به جانب اصحاب و اهل بیت خود و فرمود:
أشهد بأنا نقتل کلنا الا علی [گواهی می دهم که ما همه به شهادت می رسیم جز علی ]
همین که این را از حضرت شنیدند، همه آنها فرح و خوشحالی اظهار می کردند! حتی بعضی از ایشان آن روز یا پیش از آن شوخی می کردند. یکی از ایشان می گفت: حالا وقت شوخی است؟ گفت: والله در عمر خود شوخی نکرده ام، و خوشم هم نمی آید، اما امروز روز خوشحالی است، ببین درجه کجاست!
باری، پیش از طلوع آفتاب، ابن سعد - علیه اللعنه - صف آرائی لشکر کرد. موافق قولی صد هزار؛ یک قول هشتاد هزار سواره، و چهل هزار پیاده(85). بالاتر ندارم. اگر بگویند دروغ است. قدر یقینی سی هزار که حدیث صحیح است، که همه صف کشیدند: امیر خودش، وزیر پسرش، میمنه با عمرو بن حجاج، میسره با شمر بن ذی الجوشن، محمد بن اشعث سر کرده تیراندازان به مقدار بالهای کبوتر، همه آمدند در مقابل آن مظلوم صف کشیدند.
سیدالشهداء (علیه السلام) هم صف آرائی کرد. میمنه و میسره ترتیب داد: لشکر چهل و دو پیاده و سی سواره یا بعکس، میمنه با حبیب بن مظاهر، میسره با زهیر بن قین، علم دست حبیب، رایت دست حضرت ابوالفضل العباس (علیه السلام).
باری، بگویم صف کرد، صف آرائی نمی خواهد!
مقابل یکدیگر ایستادند. ابن سعد به اصحاب قلب - که قلب لشکر بودند - گفت: بایستید جای خودتان. لشکر را گفت: احاطه کنید میمنه و میسره را.
لشکر اقلاً به قدر یک فرسخ طول و عرض ایشان بوده، احاطه کردند بر خود حضرت، و خیمه گاه حضرت را مثل حلقه میان گرفتند.
پیر سگ ملعون، به طمع ملک ری ببین چه می کند!؟ اول کاری که کرد این بود که درید را صدا زد که ادن رایتک: رایت بیاور! تیر و کمانی گرفت. تیر بر چله کمان گذاشت، و همه لشکر را شاهد گرفت: اول کسی که تیر زد منم(86)!
همین که آن ملعون ازل و ابد، تیر از کمانش بیرون رفت، تیراندازهای لشکر - نمی دانم چقدر بودند - همه به یک مرتبه تیرها را انداختند.
هنوز مصیبت این کار را نگفتم. خوب، دوازده هزار تیر یک دفعه بیاید در یک صف، چه می شود؟
حدیث صحیح است که در این تیراندازی، نصف لشکر سیدالشهداء (علیه السلام) افتادند(87).
حالا، اول صبح است. نصف لشکر امام مظلوم افتادند. بعد از این بنای مبارزت شد، و رفتن به دعوی. هر کدام به کیفیتی. دیگر دروغ نمی خواهد که روز عاشورا هفتاد و دو ساعت بشود؛ که دروغ بر خدا و رسول است.
بعد از آن، بنای مبارزت شد که می باید بروند. هر کدام رجزی، و کیفیت قتالی، و اذنی، و مجلسی دارند که مقام، مقام این مطالب نیست.
بعضی شان وقوف داشتند خدمت سیدالشهداء؛ بعضی طواف داشتند دور خانه سیدالشهداء؛ حتی بعضی که خدمت حضرت می ایستاد، رویش اطراف میدان و دستش و پشتش طرف حضرت برای آنکه هر تیری که می آید بخورد به صورتش. می خواهم تفاوت اهل زمان ها با آنها را ببینید چقدر است!
یکی از طواف کن ها سعید بن عبدالله بود که سیزده تیر به صورتش و گلویش رسید(88).
منظورم تفاوت آنهاست با اهل این زمان که می خواهند ورق دین را برگردانند.
سعید افتاد. ببین چقدر عمل خود را ناقابل می دانست! عرض کرد: یا اباعبدالله من وفاداری با جناب تو کردم؟ أوفیت؟ فرمود: بلی، وفیت. در بهشت پیش روی من خواهی بود(89).
ای بی مروت های بدبخت! سیزده چوبه تیر خورد بر دل و جگر و صورتش، هنوز شک داشت که وفا کرده ام برای قیامتش شک داشت! تو تیر می زنی بر دل حضرت، و یقین به نجات داری؟! بچه بی ریش، شبیه عروس قاسم، تیر است بر دل سیدالشهداء، هر چه باشد، و هر کجا باشد! اقلاً بترسید!
باری، کار به اینها نداریم، مطلب دیگر دارم. امروز، این شهدا، به این قسم، به این کیفیت، شهید شدند. ایشان با آن خیالی که داشتند مثل حبیب و بریر و مسلم بن عوسجه.
مثلاً یکیشان غصه می خورد. حضرت فرمود: چرا غصه می خوری؟ عرض کرد که غصه می خورم که عزیزتر از جان ندارم که فدای تو بکنم!
دیروز گفتم: وسیله مماثلت، شخص می تواند تحصیل کند. وارد شده است کسی که تصور کند حالت سیدالشهداء را و بگوید: یا لیتنی کنت معکم، خداوند ثواب شهدا را به او می دهد(90).
این محض زبان است، یا انشاء است که حقیقت دارد؟ ببین این مطلب را در خود می یابی؟
این خیلی ادعای بزرگی است! گول نخوری که با صحت و سلامتی جسد، و وفور نعمت، بروی و این مصیبتها را بر خود وارد آوری! ببین حالت را چطور است؟ جرأت نمی کنم ادعا کنم که این دعائی است که هر کس به زبان بخواند، خدا ثواب شهداء کربلا را به او می دهد. به مجرد گفتن این دروغ؟! نباید حالتت همچو حالتی باشد.
این حالت را که در خود نمی بینم!
بلی، یک حالتی هست در روز عاشورا - این را بگویم - که شاید اگر بودی و می دیدی، بسا می شد این تمنا می کردی و آن این است که در روز عاشورا، نزدیک ظهری، یا مقارن یا بعد از ظهر بود که کار بسیار سخت شد؛ بیشتر اصحاب کشته شدند. از یک طرف آتش خندق که امام - روحی فداه - حفر فرموده بود، که لشکر به خیمه ها نرسند، مشتعل شده؛ عمر سعد هم حکم کرده که خیمه اصحاب کشته شده را آتش بزنند.
دود از این دو جا مرتفع، از یک طرف گرد اسب ها، آتش ها از اطراف و جوانب مشتعل، آتش گرمی هوا، آتش تشنگی از یک جانب، آتش آفتاب!
حضرت در این اثناء، سرکشی عیال و اطفال می کرد. چون، کار که شدت می کند، صاحب آن کار دلداری می دهد. به یک دفعه پرده نشینهای حرم از خیمه بیرون آمدند!
با این حالت، امام مبین صدا را بلند کرد، و بقیه اصحاب را که باقی مانده بودند خطاب فرمود:
یا حمله التنزیل! حاموا عن هذه الحریم! [ای حاملان قرآن! از این حریم حمایت کنید]
انا لله و انا الیه راجعون.

مجلس هفتم

بسم الله الرحمن الرحیم
سبحانک اللهم و حنانیک. تبارکت یا الهی و تعالیت. لا أحصی ثناء علیک.
یا ذالعظمه و الجلال، یا ملک یا قدوس یا متعال. تاهت فی کبریاء هیبتک دقائق الأوهام و انحسرت دون النظر الیک خطائف أبصار الأنام. الأبصار تثبت لربوبیتک. و القلوب تهتدی الی کنه عظمتک.
نحمدک علی تواتر نعمک. و نشکرک علی تکاثر آلائک.
و نصلی و نسلم علی نبیک محمد أشرف خلیقتک، و أکرم بریتک؛ و علی عترته الأئمه المیامین و الساده المطهرین، و شفعاء یوم الدین، و الهداه المهدیین. علیهم أفضل صلوه المصلین، صلوه دائمه بدوام السموات و الأرضین.
بأبی و أمی و نفسی و أهلی و مالی و أسرتی الحسین المظلوم.
بأبی و أمی و نفسی و أهلی و مالی و أسرتی الحسین المذبوح
بأبی و أمی و نفسی و أهلی و مالی و أسرتی الحسین الممتاز.
بأبی و أمی و نفسی و أهلی و مالی و أسرتی الحسین المخصوص فی کل شی ء.
امروز می خواهم قدری از صفات حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) بیان کنم. آن حضرت در صفات چند - قطع نظر از فضیلت - مختص بوده. افضلیت مرحله ای است جدا.
بلاشبهه، پیغمبر (صلی الله علیه و آله) افضل از تمام مخلوقین است. بلاشبهه، حضرت امیر - علیه الصلوه و السلام - افضل است از سایر ائمه. کاری به این مقام نداریم. می خواهم عرض کنم:
صفاتی چند هست از برای حسین (علیه السلام) مخصوص به خودش که ممتاز است از همه کس، و در آنها شریک ندارد. حتی کسی که از او افضل است، در این صفات شریک او نیست.
اگر چه در کتاب خصائص ذکر کرده ام جمله ای از حالات و صفات خاصه آن حضرت را، لکن حالا برآورد می کنم سیدالشهداء همه اش خصائص است! می بینم در همه چیز ممتاز است، از خلقت نورش گرفته تا روز قیامت، تا آخر قیامت، می بینم سیدالشهداء در همه چیز ممتاز است:
نورش امتیازی داشت، شبحش در عالم اشباح امتیاز دارد، ظلش در عالم ظلال امتیازی دارد، اسمش در ضمن اسماء خمسه، آن هم امتیازی دارد، خود نامش امتیازی دارد، تسمیه اش امتیاز دارد، کیفیت تسمیه اش امتیاز دارد، اخبار به ولادتش امتیاز دارد، حمل به او هم امتیاز دارد، سر دادن او امتیاز دارد، تربت او امتیاز دارد! همچنین گرفته تا قیامت، حتی حشرش هم در قیامت امتیاز دارد!
چنانچه حدیث است، فاطمه (علیها السلام) عرض می کند: می خواهم حسین را به آن حالت روز عاشورا ببینم. خطاب می رسد: انظری الی قلب المحشر. نظر می کند، می بیند: فاذا الحسین قائم بلا رأس(91)
از اینها گذشته، خاک مدفنش امتیازی دارد، حتی بر آن خاک که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در آن دفن شده، و خاکی که حضرت امیر دفن شده. چندین امتیاز بر خاک پیغمبر دارد که افضل است. و کذلک بر خاک حضرت امیر.
مثلاً تربت هیچ کس را، قبل از دفن، کسی به زیارتش نرفته است. شنیده اید کسی رفته باشد به زیارت مدینه و نجف، پیش از دفن پیغمبر و امیر - صلوات الله علیهما - اما کربلا حدیث است همه پیغمبران آمدند به زیارت خاک کربلا، پیش از دفن سیدالشهداء در زمین کربلا، و به زمین گفتند: فیک یدفن القمر الازهر؛ ماه تابان در تو دفن می شود(92).
یک امتیاز اینست که سجده بر تربتش نور می دهد تا هفتم طبقه زمین(93)؛ به شرط آنکه دنیائیش نکنند؛ صورت بت در او کار نبرند، آینه در او نسازند!
تسبیح به او اجر مخصوص دارد که هر گاه آن تسبیح بیکار هم باشد، خودش تسبیح می کند خدا را برای تو(94).
أکرم بها من سبحه مرجحه - عن حامل یحملها مسبحه
ببین چه مرتبه است! خدا چه داده است به سیدالشهداء!...
از جمله خواص این تربت که مستحب است به حنوط او را مخلوط کنند(95). اگر کسی کفن و کافور مهیا کند، تربت اصل داخل کند، در مساجد سبعه که حنوط می کنند، تربت با او باشد. بر کفن می نویسند مستحب است با تربت بوده باشد. لازم نیست که خطهایش خوب خوانده شود. به خیالت که ملائکه سواد ندارند! بعضی اعرابشان هم می کنند، غیر لازم است.
غبار آلوده شده به خاک قبر سیدالشهداء (علیه السلام) این هم برایش فضیلت است. شفاء بودن تربت که معلوم است(96).
برداشتن تربت برای حرز - این هم وارد شده است(97) - مثل دعا.
از جمله خواص اینست که وقتی که مؤمن داخل آن تربت می شود، دلش محزون می شود. و وقتی که نگاه می کند به قبر سیدالشهداء، تغییری در دلش بهم می رسد که این هم از علامات ایمان است.
یرحمه من ینظر الی قبره و قبر ابنه عند رجلیه(98)
یعنی: وقتی که نگاه می کند قبر خودش و قبر پسرش را پائین پای آن حضرت می بیند، نسبت به آن بزرگوار رقت می کند. و کذلک سایر اموراتش، بلکه همه چیزش. پاره ای صفات دارد در روز عاشورا که مخصوص خودش می باشد:
هم گریه می کرد، هم صبر می کرد، هم مضطرب بود، هم وقار داشت، مضطرب و قور، باکی صبور! به خاک و خون آلوده بود، اما نورانی بود.
دیگر حالا خودش مطلب بزرگی است به یک مجلس تمام نمی شود، که هر چه دارد مخصوص به خودش می باشد، حتی کیفیت قتلش. هیچکس در عالم به این طور کشته نشده است. کشته شدن هم در عالم مخصوص به اوست. این هم بیانی دارد می گویم - ان شاء الله - که در عالم کسی کشته نشده است، مگر حسین بن علی (علیه السلام).
امروز منظورم چیز دیگر است. بر حسب عهدی که دارم، هر روزی مخصوص مصیبت مخصوصی است. از جمله چیزهائی که آن حضرت دارد، و مخصوص به آن حضرت است، چنانچه شهادتش ممتاز است، شهدای او هم ممتازند. می خواهم از شهدای اهل بیت بگویم.
می خواهم شروع به ذکر شهادت شهیدی کنم که امتیازی داشته است از همه شهدا.
کار به شجاعت و فضیلت ندارم. امتیاز داشته است به دل شکستگی، و خصوصیتی دارد که دل درباره او شکسته می شود، و خود او هم دلشکسته تر بوده است، و دل سیدالشهداء هم درباره او خیلی شکسته شد.
مراد کیست؟ السید المؤتمن، قرین الغصه و المحن، القاسم بن الحسن.
یک امتیازی داشته است که شهدائی که به میدان رفتند، همه بالغ بودند، و مکلف به تکلیف جهاد الهی بودند. اگر چه چند طفل هم کشته شدند، ولی جهادی نبودند. در میانه شهداء از اهل بیت غیربالغی به جهاد نرفت، مگر حضرت قاسم.
از اصحاب هم می گویند پسر آن عجوزه چون در کربلا کسانی بودند جان دادند، و بعضی از جان عزیزتر؛ مثل آن دو پیرزن. در یکی از آنها دارد که پسرش نابالغ بود، پدرش هم از شهداء بود و کشته شده بود. سوار شد که بیاید اذن بگیرد و برود به میدان. حضرت فرمود: پدرش کشته شده، و مادرش هم کسی را ندارد؛ شاید راضی نباشد، او را برگردانید. عرض کرد: یا ابن رسول الله امی أمرتنی بذلک مادرم مرا فرستاده است(99).
مجملاً نقل دل شکستگی آن شهید مظلوم، واقعش را می خواهم کلمه به کلمه بگویم، هر یکی از آنها تعزیه مخصوصی است.
اصل عبارت که جناب سید بن طاووس نوشته است این است. و بدان که در نقل مراثی از آن جناب معتبرتری نداریم. در جلالت قدر مثل ایشان کم است. همین عبارت که بیان کرده است، بر استحکام او دلالت دارد. چون اینها حکایاتند، باید دقت در آنها بیشتر شود، غیر از أدله احکام است که تعبدی دارد.
باری، کیفیت شهادت آن شهید را چنین بیان فرموده است:
خرج القاسم بن الحسن، و هو غلام صغیر لم یبلغ الحلم [قاسم بن حسن از خیمه بیرون آمد و او نوجوان بود و هنوز به سن بلوغ نرسیده بود].
باید سیزده سال داشته باشد، چون یازده سال فیما بین دو امام یعنی امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) بوده است.
فنظر الیه الحسین فاعتنقه؛ دست به گردن او انداخت او را در برگرفت، حتی غشی علیهما [تا اینکه مدهوش شدند].
نمی دانم این گریه از چه بابت بود. گریه به این شدت چرا و حال آنکه شهداء دیگر آمدند، و اذن گرفتند و با هیچکس حضرت چنین سلوک نفرمود!
باری، بعد از آنکه به حال آمد، فاستأذنه. فلم یأذن له.
همین یکیست که امام اول مضایقه فرمود. دیگر اگر همه جا بگویند، دروغ است.
فلم یزل الغلام یقبل یدیه و رجلیه(100) [آن نوجوان همواره دست و پای امام حسین (علیه السلام) را می بوسید].
حالا از مصیبتهای عظیمه حضرت قاسم آن مطلبی است که بعضی ذکر کرده اند، و بعضی تصدیق نکرده اند. مردم اسمش را عروسی گذاشته اند... و حال آنکه از اعظم مصائب آن مظلوم است. چون بنای عوام در همه چیز بر نقیض است اسم آن را عروسی گذاشته اند.
مجملاً همین قدر ذکر کرده اند که وقتی که حضرت آن جناب را اذن نداد، نشست گوشه خیمه. به خاطرش آمد پدر بزرگوارش تعویذی بر بازویش بسته است، سفارش کرده به او بگویند هر وقت کار بر او تنگ شد، آن را بگشاید و نگاه کند، گشود و نگاه کرد. دید نوشته است:
یا ولدی یا قاسم! اذا رأیت عمک الحسین...
برداشت نوشته پدر را که نوشته بود: هر چه ترا منع کند، اصرار کن و آمد خدمت عم بزرگوارش. آن حضرت فرمود که برادرم وصیت دیگر هم فرموده است وصیت کرده که دخترم فاطمه را برای تو عقد کنم. برای اینکه صورت وصیت برادرم به عمل بیاید یا اینکه باید در این مصیبت هر چیزی بوده باشد؛ حتی عقد توی مصیبت، حضرت عقدی واقع ساخت(101).
بر فرض تحقق، اوضاعش نه مثل عروسی خود اهل بیت از جده عصمت کبری (علیها السلام) و سایر اهل بیت، و نه مثل عروسیهای دیگر. این نقطه مقابل همه عروسیها است.
از یک بابت بگویم چطور نقطه مقابل است. نسبت به عروسی اهل بیت عرض می کنم. موازنه می کنم این عروسی را با عروسی جده اش فاطمه کبری سیده نساء العالمین (علیها السلام).
در عروسی صدیقه، بهشت را زینت کردند. حورالعین رجز خواندند، و به طه و طواسین خواندن مشغول شدند. درختان بهشت نثار کردند. درخت طوبی نثار کرد. حورالعین شادی کردند...
اما در عروسی این فاطمه، همه حورالعین بر سر و سینه زدند، و همه محزون بودند. بهشت گریه کرد. آسمان نثار کرد، اما خون نثار کرد!
اما نقطه مقابل عروسی های مردم است به این جهت که عروسی های مردم مجلس عقد دارند، مجلس شربت دارند، مجلس شیرینی دارند، حجله بندی دارند، حنا دارند، هلهله دارند، ولیمه دارند، لباس تازه برای کسان داماد دارند... و در این عروسی، تمام اینها نقطه مقابل شده است:
مجلس عقدش خیمه گاه؛ مجلس شربتش قتلگاه.
حجله داشت، بلی داماد حجله داشت. در حجله، داماد بر سر تخت بود، ولکن عروس در خیمه گاه.
داماد در حجله قتلگاه بود. تختش آن جسدهای کشتگان بود که بر روی هم افتاده بودند. حضرت جسدش را بالای آن جسدها گذاشت.
حنابندی هم داشته، نقطه مقابل حنابندیها: اما داماد، در قتلگاه حنابندیش شد، عروس در خیمه گاه شد، وقتی که گوشواره از گوشش بردند!
عمو، داماد را در این عروسی بر سینه گرفت که ببرد در حجله سر تخت بگذارد، همان تخت اجساد شهداء که روی هم گذاشته بود. عذر خواهی داماد کرد که ای فرزند برادر، خیلی مرا صدا زدی، نتوانستم تو را یاری کنم. خواهش کردی، خیلی بر من صعب است خواهش تو به عمل نیاید.
اینجا داماد بر سینه عمو، در آنجا هم عروس بر سینه عمه. عمو عذر خواهی کرد، عمه هم عذر خواهی کرد که کهنه خواستی سرت را بپوشی، ندارم؛ عمتک مثلک. این داماد و این عروس چه شباهت به هم رسانیده اند. داماد در قتلگاه از ضرب یک شمشیر بر رو افتاد، و صورتش بر خاک واقع شد.
عروسی هم در طرف خیمه از ضرب یک نیزه افتاد صورتش به خاک رسید.
اما زفافی هم دارد؟ زفاف هم شده است. نه به این قسم که مردم نامربوطها می گویند.
در شب زفاف، فاطمه کبری (علیها السلام) را وقتی که به خانه امیرالمؤمنین - صلوات الله علیه - می بردند، أمامها أبوها، و عن یمینها جبرئیل، و عن شمالها میکائیل، و مع کل واحد سبعون ألف ملک(102)
زنهای پیغمبر (صلی الله علیه و آله) رجز می خواندند.
اما فاطمه صغری هم زفافی داشت: وقتی که آن مکرمه را می بردند، پدرش پیش روی او. آن فاطمه جهازیش کم بود، وقتی که می بردند، این فاطمه جهاز نداشت.
اما زنهای آن زفاف رجز می خواندند؛ رجزشان طوری بود، رجز اینها طور دیگر بود:
هذا حسین بالعراء(103) [این حسین (علیه السلام) است که در بیابان افتاده است ]
مصیبت نه اینهاست که گفتم، هنوز باقیست، تا وقتی که رفتند بروند در این حجله قتلگاه، زنهای عرب - دیده ای - هلهله دارند، اینها هم هلهله داشتند. وقتی رسیدند، هلهله زدند در حجله قتلگاه، یعنی شیون کردند.
قاعده است داماد لباس خوب بپوشد، و بایستد بر سر تخت. در خیلی بلدان متعارف است چادری بر سر عروس می زنند، چند نفر اطرافش را می گیرند، علاوه بر چادر اولی، اما این عروس نمی دانم چادر اولی داشت یا نه!
امشب وقتی که رفتند عروس را ببرند، داماد لباس نداشت، علامه نداشت، از برش برده بودند!
اینها هم نه مصیبت است، وقتی که رسیدند داماد را از تخت فرود آورده بودند، سیدالشهداء بالای همه گذاشته بود، قاسم را. حدیث است بر روی قتلی گذاشته بودند. وقتی که عروس رسید، پائین آورده. برای چه؟ چه بگویم، نمی دانم وقتی که عروس آمد، شده بود، یا نه، برای اینکه سرها را از بدنها جدا کنند.
این کیفیت عروسیش، هنوز عزایش گفته نشده است!
انا لله و انا الیه راجعون