مجالس شوشتری «سخنرانی های مرحوم آیه الله حاج شیخ جعفر شوشتری (رحمه الله) در ماه محرم الحرام شامل چهارده مجلس»

آیت الله شیخ جعفر شوشتری‏

مجلس دوم

بسم الله الرحمن الرحیم
[بعد از خطبه می فرماید]
نمی دانم از این دو مصیبت عظیمه که یکی در جان خود ماست - یعنی مصیبت تدین، و آن مصیبتی است که دعاء و لاتجعل مصیبتنا فی دیننا نسبت به او مستجاب نشده است - یا در مصیبت این ایام بگویم.
اول باید در مصیبت خودمان بگوئیم؛ چرا که آن صاحب مصیبت عظمی متحمل این همه مصائب نشده، مگر به جهت آنکه این مصیبت را از مردم دفع کند.
پس اول باید در این گفتگو نمود. در این مقام عرض می کنم:
اللهم عظم بلائی، و أفرط بی سوء حالی، و قصرت لی أعمالی، و قعدت بی أغلالی(14)
یعنی: خداوندا، مصیبت من سنگین شده است در چند بابت.
چند دفعه مکرر می کنم. هر قدر بتوانم مکرر می کنم:
اللهم عظم بلائی. ما ربحت تجارتی و حسرت نفسی(15)؛
یعنی: خدایا، سرمایه ای که دادی، قدری از آن رفته، و قدری از آن باقی مانده. نه نفع برده ام، نه سودی تحصیل کرده ام، نه نفعی به چنگ آورده ام، نه نقدی که به بازار آخرت ببرم، و به او متاعی خریداری کنم.
چه بازار؟ بازاری که در او جز نقد خالص قبول نکنند، و صرافش ماهر است. قلب قبول نمی کند.
نه در این دنیا - که متجر(16) اولیاء الله است(17) - معامله ای که نفعی داشته باشد تحصیل کرده ام. نه فروش درستی، نه جنس درستی، نه نقد درستی!
نمی دانم فردا که می روم، من که عامل بوده ام، و سرمایه به من داده، به خانه رب المال به چه رو بروم!
باز هم باید مکرر کنم: اللهم عظم بلائی؛ خدایا، دردم سنگین شد! تخم به من داده ای، مرا به مزرعه دنیا فرستاده ای اینجا را مزرعه آخرت قرار دادی. نه تخمی و نه شخصی، نه نسیم رحمتی، نه در جوانی زرع پیشکاری، نه در پیری زرع پسکاری، نه صیفی، نه شتوی!
نمی دانم فردا که می رویم دقت درو، چه درو می کنیم؟
اللهم عظم بلائی بسیار باید بگویم. خدایا، دردم سنگین شده. در این دریای سیاه دنیا افتاده ام، و در گردابها مبتلا شده ام. نه شناگری کردم، نه به ساحلی رسیدم، نه به کشتی نجاتی نشستم!
نمی دانم این غرقابها که برای من مهیا شده، آخر آنها چه می شود. در دریای سیاه دنیا غرق شده. بعد باید در قبر غرق شوم. بعد در قیامت؛ از آن غرق آخر می ترسم. آه! آه!
اللهم عظم بلائی خدایا، دردم سنگین شده. الآن که اینجا هستم، خود را دست دشمن داده ام: نفس اماره، دشمن؛ شیطان هم دشمن. مطیع هر دو شده ام. می ترسم بمانم بر این حالت، و از این دو دشمن منتقل به دشمن های بعد از این شوم.
این را بدان، با این حال وقتی که می روی، ملک الموت دشمن؛ چرا که او با دشمن خدا، دشمن است. ملکی که به قبرت می برد، دشمن، زمین دشمن، نکیرین دشمن! پس از بیرون آمدن، ملائکه برنده دشمن! دشمن بر دشمن تا - العیاذ بالله - مالک جهنم هم دشمن!
اللهم عظم بلائی. خدایا، دردم سنگین شده است. بلایم سنگین! راهها در پیش دارم، غریبم.
از این عالم که می روم ، در این راههای دور، نه آشنائی دارم، نه منزل، نه رفیق، نه توشه! نمی دانم منزلم کجا است؟ می ترسم در آن عالم، ویلان و سرگردان بی منزل بمانم. فکذلک در همه این عوالم.
اللهم عظم بلائی. خدایا، دردم سنگین شد. آتش های گناهان همه در وجودم شعله گرفته. این است که ملائکه وقت نماز می گویند: قرموا الی نیرانکم التی أو قدتموها علی ظهورکم(18)؛
برخیزید به سوی آتش هائی که افروخته اید در پشتهایتان، و به نمازها، آن آتش ها را خاموش کنید.
می ترسم این آتش ها بمانند. وقت احضار، آتش احتضار هم بیاید بر آنها افزوده شود. آتش قبر هم بیاید بالای آنها. می ترسم بماند تا آتش آخر کار هم بیاید بالای آنها!
خلاصه، دردها سنگین است! این چند واهمه ای که گفتم، نمی دانم برای کدام یک از اینها گریه کنم. ولما منها أضج و أبکی(19).
اگر گریه ات می آید، ان شاء الله برای رفع اینها ثمر دارد. و الا غصه هم بخوری، خوب است. و اگر نه، واهمه هم داشته باشی، کارت به جائی می رسد. والا خواهش دارم که لااقل بر این سخنها نخندی. امیدوارم که حاضرین مجلس همه خوف داشته باشند، و کسانی که در دلهایشان بر این حرفها می خندند، موفق اینگونه مجالس نشوند.
واهمه دیگر از همه اینها برتر است. گفتم: می ترسم در تجارت خاسر باشم. زراعت سوخته باشم، غرق شده باشم، از ظلمات به ظلمات رفته باشم! اینها یکی یکی هستند. حالا می ترسم همه اینها باشم!
مجملاً، الآن واهمه دارها را یکی یکی ندا می کنم؛ علاجی برایشان پیدا کرده ام:
ای خاسرین در تجارت! ای کسانی که سرمایه را ضایع کرده اید، و از دست شما رفته است و نقد خالص ندارید و نداریم به بازار قیامت ببریم!
امروز، از زمین نجف، ملک التجاری از راه می گذرد، و بار سفر بسته جنسهای مرغوب دارد. بنای تجارتی دارد.
ای خاسرین در تجارت! بیائید برویم خود را به قافله او برسانیم...
بلی، آنچه از احادیث بر می آید، عصر دوم محرم بود که وارد زمین کربلا شدند.
ای کسانی که غریبید، نمی دانید در این سفرها که می روید کار شما به کجا خواهد کشید، می ترسم راه گم کرده باشید! بیائید چاره ای برای شما دارم:
امروز، شهسوار غریبی، از راه می گذرد، و دلیل راه است. بیائید عقب او برویم!
ای غرق شده های دریای سیاه دنیا! ای غریقهائی که می ترسم از این غرق به آن غرق تا آخر به غرقاب آخر گرفتار شوید! امروز چاره داریم.
بدانید که امروز، صاحب کشتی نجات، شراع برداشته می رود، و لنگر می اندازد در صحرای کربلا و کشتی او آنجا شکست می خورد؛ ولی باعث نجات عالمین است.
بیائید خود را به کشتی نجات او برسانیم.
کشتی نجات به سبب او، آب خیلی نمی خواهد. بر روی یک قطره هم جاری می شود.
ای زراعت سوخته ها! ای کسانی که آمدید و زراعت نکردید، نه تخم و نه شخم، نه زراعت صیفی دارید، نه شتوی؛ و وقت درو کردن خائب و خاسرید! چاره داریم. زارعی از راه می گذرد و نونهال ها همراه دارد، و می خواهد برود در کربلا غرس کند.
بیائید همه با او همراه شده، داخل بستان و گلستان او شویم. او کریم است. از ثمره ها و فواید بوستان او بهره مند شوید. ای مسافرین که سفر می روید، و از این راه چاره ندارید؛ و اگر نروید، شما را می برند؛ و آنجا نه خانه دارید، نه منزل. امروز صاحب مضیفی(20) از راه می گذرد. می خواهد برود کربلا. مضیفی ترتیب داده. خود را به مضیف برسانید.
از این بابتها که گفتم - ان شاء الله - مصمم شدید بروید به این کشتی نجات، با این قافله سالار، با این صاحب مضیف، با این شهسوار.
نه گمان کنید اینها کنایه است، کل این مطالب حقیقت دارد، و مبنی بر واقع است.
در بعضی از غزوات شخصی خدمت ولایت مآب عرض کرد: یا امیرالمؤمنین، کاش برادرم همراه ما بود! حضرت فرمود: آیا دل برادرت همراه ماست؟ عرض کرد: بلی. قسم هم یاد کرد ظاهراً.
فرمود: در این اردو حاضر شدند کسانی که هنوز در صلب پدرانشان می باشند(21).
یعنی چون دل ایشان با من است، کأنه در این اردو حاضرند.
حالا می گویم: بیائید برویم از این صحرا به او ملحق شویم؛ تا به نجاتی و مرادی برسیم.
از این مقام گذشته، شماها، نامه محبت به حضرت حسین (علیه السلام) نوشته اید. اهل کوفه نیستید که بی وفائی کنید. آن جناب از شما طلب یاری کرده است. البته بی وفائی نمی کنید، همراه او می روید. مصمم شدید برای این راه؟
از همین جا روح ها را در عالم سیر درآورید؛ چون که شما را به یاری طلبیده است. هر کس یاریش به قسمی است.
ان شاء الله، در عالم حقیقت رفتیم تا رسیدیم خدمت آن حضرت. حال که رفتی، ملاحظه کن حال آن حضرت را؛ چه می بینی؟ خواهی دید:
مجموع این راهها را، از کوفه تا قادسیه، یا قطقطانیه، مجموع را، ابن زیاد سوار و لشکر واداشته؛ برای آنکه مبادا کسی به یاری آن جناب برود. یا کسی از جانب آن حضرت به کوفه بیاید. ملاحظه حالش می کنم. چه صفتی از صفاتش بگویم؟
اشاره به مضمونی که حر بن یزید ریاحی (رضی الله عنه) نسبت به حالات و صفاتش گفته است می کنم، تو را کافی است، و بر غربت و کربت آن حضرت مطلع می شوی.
تفصیل فقرات حر را در بحار می نویسد(22) ملخص آن اینست:
این بنده صالح خدا را، به سوی دیار خود دعوت نمودید. چون شما را اجابت کرد، بر او از اطراف و جوانب احاطه کردید - تا اینکه می گوید: - راه نفس را بر او تنگ کردید؛ که گویا مثل اسیر است در دست شما.
اینقدر کار بر آن حضرت تنگ گردید که گویا بر روی زمین جز زمین کربلا برای آن حضرت مأوایی نبود. از حرم جدش بیرونش کردند، قصد حرم خدا نمود. کار را بر او تنگ گرفتند؛ تا آنکه از آنجا که خانه امان است، امانش نداده، بیرونش کردند. منزل به منزل از دست دشمنان فرار نمود، آمد به کربلا. ملاحظه کن، مظلومی و مصیبت امامت را نبین. در اثنای راه، شخصی خدمت آن جناب رسید و عرض کرد: چنین و چنان بکن. گاهی عرض می کرد: به یمن برو که آنجا شیعیان شما بسیارند. گاه عرض می کرد: به فلان کوه برو منزل کن و پناه ببر.
بالاخره حضرت فرمودند. ای فلان، اگر به خانه مورچه بروم و منزل کنم، و پناه برم، دست از من بر نمی دارند(23).
گمان نکنی که مصیبت حضرت، همین مصیبت تیر و نیزه و خنجر بوده است. از مصائب عظیمه آن حضرت این بود که امر آن جناب به جائی رسیده و کشیده بود که در این راه که عبور می کرد - با وفور جمعیت که ایام حج بود و مردم از آن عبور می نمودند - اهل قافله ها از آن حضرت کناره می کردند که مبادا گرفتار یاریش بشوند!
زهیر بن قین (رضی الله عنه) می فرماید: ما جماعتی بودیم. در آن ایام می آمدیم و از آن حضرت کناره می جستیم. تا آنکه در منزلی بر سر چاهی منزل کردیم. مشغول به خوردن طعام بودیم که رسولی از جانب حضرت حسین (علیه السلام) آمد که: یا زهیر، ان أبا عبدالله یدعوک حضرت ابی عبدالله تو را دعوت می فرماید. ما لقمه ها را از دست خود افکندیم. کسی جواب رسول آن حضرت را نگفت.
زوجه زهیر از عقب پرده به صدا آمد که سبحان الله! ای زهیر، فرزند رسول خدا تو را می طلبد، و تو آن جناب را اجابت نمی کنی(24).
از آن جمله، در این نواحی شخصی بود که او را عبید الله بن حر جعفی(25) می گفتند. از بزرگان عرب بود. از کوفه بیرون آمده بود، و در نواحی شط منزل کرده بود. حضرت او را به یاری خود طلبید، اجابت نکرد.
پس آن حضرت فرمود: ما خود به منزل او می رویم. آن حضرت به خیمه او تشریف بردند. فرمودند: ای مرد! تو گناه بسیار کرده ای بیا و یاری من کن تا کفاره گناهان تو شود.
عرض کرد: من مردی هستم صاحب مال و صاحب شرف و قبیله و عشیره، و نمی توانم از کوفه بیرون آیم که گرفتار نصرت جناب تو شوم. حال اسب می دهم، نیزه می دهم.
فرمود: مرا حاجتی به اسب و مال تو نیست. حال که یاری نمی کنی، پس از این صحرا برو که صدای استغاثه مرا نشنوی. تفصیل این حکایت در بحار است(26).
خلاصه، کأنه مبینم: عربی آمد بر حضرت حسین (علیه السلام) گذشت - بر آن حضرت سلام نکرد - تا به حر رسید. نامه ابن زیاد را آورد به حر داد. نوشته بود:
أما بعد؛ فجعجع بالحسین حین یبلغک کتابی هذا، و یقدم علیک رسولی. و لا تنزله الا بالعراء فی غیر خضر و علی غیر ماء؛ یعنی: ای حر، چون نامه من به تو رسید، کار را بر حسین تنگ بگیر. نگذار در آبادی منزل کند. در بیابان بی آب و آبادی او را فرود بیاور(27).
از این جهت بود که آن حضرت می خواست در نینوا یا غاضریه، یا در شفیه منزل فرماید، و عیال را در دهی پناه دهد. آن جناب را نگذاشتند، و در کربلا دور از آبادی، فرود آوردند.
کأنه می بینم آن جناب را، قدری خاک آن زمین را برداشت، بوئید و فرمود، یا اینکه پس از سؤال عرض کردند که نامش کربلا است، فرمود:
اینجا موضعی است که از اینجا بیرون نخواهیم رفت. اینجا محل فرود آمدن بارهای ماست، و محل ریختن خونهای ماست(28).
انا لله و انا الیه راجعون. و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون.

مجلس سوم

بسم الله الرحمن الرحیم
یا من تحیرت فی أشعه أنواره أفهام الموحدین، و تقاصرت دون ادراک کماله أوهام المتوهمین، واضمحلت فی لوامع شوق لقائه أسرار الکاملین، و تضعضعت بکمال أحدیته و صمدیته قلوب العارفین. نحمدک حمد الشاکرین. و نؤمن بک ایمان المخلصین.
و نصلی و نسلم علی نبیک محمد سید الأولین و الآخرین، و المبعوث رحمه للعالمین و عترته الأطائب المطهرین، و الساده المنتجبین، و الخلفاء الراشدین، و الهداه المهدیین، و الشفعاء فی یوم الدین، علیهم أفضل صلوه المصلین، صلوه دائمه بدوام السموات و الأرضین.
اللهم لاتجعل مصیبتنا فی دیننا، و لاتجعل الدنیا أکبرهمنا، و لا مبلغ علمنا. و لا تسلط علینا من لایرحمنا.
ملخص مضمون این چند فقره دعا این است که خداوندا، مصیبت ما را در دین ما قرار مده. و دنیا را همت بزرگتر ما قرار مده. و مسلط مگردان بر ما کسی را که بر ما رحم نکند.
می خواهم بگویم که اگر خوب ملاحظه کنی، می بینی چه قسم گریبانت را به دست ظالم داده ای، ظالم خودمانی که نفس أماره بالسوء است.
اگر خوب ملاحظه کنی، و ملتفت باشی که این ظالم بر تو چه قسم مسلط شده است، و چه مصیبتها بر تو وارد آورده، آرام نمی گیری.
اولاً ملاحظه کن صفات این نفس را که در بعضی از دعاها شکایت از او شده است، و تعلیم نمودند که نزد خدا بر این وجه از او شکوه باید کرد: اللهم انا نشکو الیک نفساً بالسوء أماره و الی الخطیئه مبادره و بمعاصیک مولعه [خدایا به تو شکایت می کنم از نفس زشتم که مرا بسیار به بدیها وا می دارد و به هر خطا سبقت می گیرد و به معصیت، بسیار حریص است(29)] - الی آخر ماورد. و علیک بمناجاه خمسه عشر
و جمیع این صفات در ما و تو جمعند. و ملاحظه کن دعاهائی که برای نفسند. تمام شماها در زیارت معروفه، پیش روی حضرت امیر (علیه السلام) می خوانید:
اللهم صل علی محمد و آل محمد واجعل نفسی مطمئنه بقدرک، راضیه بقضائک، مولعه بذکرک و دعائک. [بار الها، صلوات بفرست بر محمد و آل محمد، و جان مرا مطمئن به قدر و راضی به قضای خویش بگردان و مشتاق و حریص به ذکر و دعای خود فرما.(30)]
آخر می خواهم بدانم، این دعاها چاپند و دروغ؟ والله دین چاپی نداریم. و دین پوست بی مغز نداریم. چون نیک تأمل کنی، تمام اعمال و افعالت همه بی مغزند، و دعاهایت همه قالب بی روح!
انصاف بده که این دعا و زیارت که هر روز می خوانیم، کدامیک از فقراتش در ماها هست. بینک و بین الله یکی از این فقراتش در تو هست؟ آیا اطمینان به قدر خدا داری؟
اگر گمان می کنی که آن عالم هم، مثل این دنیا به تعارفات رسمیه دروغ، امرت خواهد گذشت، نه به خدا، گمانت خطاست. آن عالم، حقیقت می خواهند؛ چاپ و دروغ برنمی دارند.
حال ببین یکی از سنن اولیاء خدا با تو هست یا نه؟ ببین از صفات دشمنان خدا مفارقی یا نه؟ توشه تقوی داری برای روز جزایت؟ از دنیا معرضی، به حمد و ثنای خدا مشغولی؟
آخر، بی مروت بدبخت! صفات ذمیمه نفس همه در تو باشد، اما از این ها یکی نباشد!
این نشان اینست که گریبانت به دست ظالم گرفتار شده است.
لااقل در این باب ها فکری کنیم که خود را فریب ندهیم. با خدا و ملائکه به شوخی و حیله نمی توان گذرانید. اقلاً انصاف بدهیم.
باری، کلام در تسلط این ظالم است که گریبانت به دست او است. ببین می گذارد تو را فکری برای سفرهائی که در پیش داری بکنی؟ چه سفرها در پیش داری:
سفری از این عالم چشم بسته می شود، در آخرت گشوده می شود؛ سفری داریم از این عالم به عالم قبر؛ سفری از برزخ، به عالم محشر؛ سفری از حشر به نشر؛ سفری از موقف به پای حساب؛ سفری از پای حساب، به پای میزان؛ سفری از پای میزان، به گذشتن از صراط؛ سفری از صراط تا قضی الأمر؛ دیگر آخرش نمی دانم به کجا است.
ملاحظه کن که این بدبخت گذاشته اقلاً فکری بکنیم که به کدام زاد، و کدام توشه، و با کدام رفیق، و کدام راه بلد، این راههای دور را برویم؟
نزد آن کسی که می روم، چه از من خواسته، و چه با خود می برم؟
سفر اولی که از همه آنها آسانتر است، سفری است که از این عالم برویم به عالم دیگر، که حالت احتضار است. این را بدانید از همه آسانتر است.
در همین یکی، چیزها گذاشته است. فکری بکن که در این راه کارم به کجا خواهد رسید؟ به رحمت خدا می روم؟ می ترسم خدا نکرده به غضب خدا بروی! به همین که مردم بگویند مرحوم شد فلان کس، اکتفا مکن. برآورد بکن وقتی که وفات یافتی مرحوم شدی؟ می ترسم مسخوط باشی؛ مغضوب باشی، ملعون باشی! هیچ ملاحظه کرده ای؟
این خبیث تو را نمی گذارد که غصه بخوری، اقلاً بگذارد فکری کنی که وقت رفتن آن مأموری که می آید مرا ببرد، چطور می آید؟
در اخبار رسیده از برای بعضی به قسمی می آید که اگر هیچ نعمتی در آن عالم نباشد مگر دیدنش، او را در خوشحالی کفایت می کند! و برای بعضی به شکلی می آید که اگر عذابی نباشد مگر دیدن او، او را در عذاب کفایت می کند.
و ملائکه ای که استقبال می کنند وقت رفتن، نمی دانم چه قسم ملک اند، ملائکه عذابند یا رحمت؟
هول اولی این سفر هول قبر است، و از همه آسانتر است. نمی دانم بر تو چگونه خواهد گذشت؟
می بینم حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) چون آیه انک میت(31) نازل شد - وقت نزول آیه یک سال پیش از رحلت آن جناب بود - آن حضرت بسیار گریه می کرد. عرض کردند: أوتبکی من الموت، و قد غفر الله لک ما تقدم من ذنبک و ما تأخر؟!
حضرت حسن (علیه السلام) هم گریه می کرد. عرض کردند: گریه می کنی، و حال آنکه سبط پیغمبری و سه مرتبه مالت را با خدا قسمت کرده ای، چند دفعه حافیاً - یعنی پیاده - به حج رفتی؟!
در جواب فرمود: راهی می روم که نرفته ام. هول دارم(32).
ای برادر! سلامت روها را می بینم صدمه خوردند در این منزل. من نمی دانم چه می شود؟
حکایت سعد بن معاذ را نشنیده ای که از شهدا بود، و مردنش از تیری بود که در جنگ خورده بود، و پیغمبر (صلی الله علیه و آله) تشییع جنازه اش فرمود - با پای برهنه - و تربیع تابوتش نمود؛ نماز بر او کرد، و فرمود: چندین قبیله ملائکه تشییع او کردند.
خود آن جناب، با نفس نفیس، سعد را در قبر گذارد. سنگ بر لحدش چید، و به دست مبارک خاک بر او ریخت.
بالا که آمد، تکانی خورد. عرض کردند: جناب تو را چه روی داد؟ فرمود: قبر فشاری داد سعد را!(33)
نمی دانم چه قسم می شود کار ماها با این بدبخت که نمی گذارد به فکر عاقبت کار بیفتیم!
حضرت فاطمه (علیها السلام) برای منزل قبر چند استعداد دید:
یکی آنکه وقت وفات شیشه کوچکی داد به امیرالمؤمنین (علیه السلام) و عرض کرد: وقتی که مرا در قبر گذاشتی این را در پهلوی من بگذار که اشک چشم من است؛ چرا که از پدرم شنیدم فرمود: عقبه ای است کسی از او نمی گذرد مگر به گریستن از خوف خدا.
یکی دیگر گفت: یا علی، وقتی که مرا در قبر گذاشتی، از سر قبر من زود نروی! قدری توقف کن(34).
مجملاً به این مقامات که نمی رسید، یا تعجب می کنید که چگونه می شود یک شیشه اشک چشم فراهم آمده باشد؟! لااقل دو قطره گریه از خوف خدا بریز!
باری، این مطلب باشد. تتمه دارد. این ظالم بدبخت، ظالمی است که عمل برای کسی نمی گذارد. اول در حال خودم تکلم می کنم. عرض می کنم: پس از تدبر، می بینم این ظالم عمل خیر برایم باقی نگذاشته است.
نسبت به عقائد حقه، از راهی می آید، وسوسه می آورد. تا آخر کار چه بشود، و به کجا برسد. اعمال را ریا داخل می کند. از ریا که سالم شد، عجب داخل می کند. عالم را که این قدر فضیلت دارد، به محبت دنیا ضایع می کند؛ که خدا در حق چنین عالمی می فرماید: قطاع الطریق دین من است.
موعظه را به حب مدح ضایع می کند. همین که قصدم این شد، ضایع شد. ملاحظه می کنم می بینم، همه چیز مرا ضایع کرده است. من که دستم از همه جا کوتاه است؛ دیگران هم ملاحظه حال خود بکنند.
ولی، امیدی که دارم، اگر غرور نباشد - ان شاء الله ، چرا که این بدبخت امیدها، همه را به غرور ضایع می کند - باری، امیدوارم از جناب سیدالشهداء (علیه السلام) ان شاء الله.
از چند باب، در خصوص وسائلی که راجع به آن جناب است، امید به عمل می آید:
اولاً بدانید که قبول شدن اعمال، و ثواب داشتن آنها، قابلیت می خواهد؛ و هیچ عملی بی اعتبار قابلیت، و بدون شرط نیست. مثلاً سکنجبین خوردی، و همان روز حلیم هم خوردی. با آنکه از خواص سکنجبین رفع صفرا است، این وقت که شرطش به عمل نیامد، تأثیر نمی کند. علاوه، فساد هم دارد. پس می گویم اعمال خیر هم، چنین است.
چون این را دانستی عرض می کنم: اگر چه قابلیت آنچه وارد شده است در ثواب گریه و زیارت سیدالشهداء در من نباشد، اما امیدی که دارم از این راه است که تأثیرات آن در نهایت قوتند و زیاد قوت دارند؛ و تأثیر آنها هر چه کم باشد، مرا کافی است.
مثلاً در ثواب زیارت آنچه رسیده که مقام زائر آن حضرت به جائی می رسد که در قیامت به او خطاب می رسد که علاوه بر اینکه خودت اهل نجاتی، از ده نفر الی صد نفر علی حسب اختلاف الدرجات - شفاعت کن که شفاعت تو درباره آنها قبول است(35).
یک درجه از این مقام بالاتر آنکه، در قیامت به او می گویند: هر کس را که می خواهی دستش را بگیر داخل بهشت کن(36).
حال، بنده کجا و این قابلیت! مثل من گناهکار بدبخت، کجا سزاوارم که مخاطب به این خطاب شوم که: خذ بید من أحببت و أدخل الجنه! لکن امیدوارم که اگر این مقام از برایم حاصل نشود، هفت در جهنم را که بر روی خودم باز کرده ام - و می بینم آتش جهنم بر من احاطه کرده است - به گریه و زیارت آن حضرت بسته شود، و مرا از مخلد بودن در جهنم نجات دهد. به این مقام هم قناعت می کنم.
از جمله تأثیرات زیارت اینست که مقام زائر آن حضرت به جائی می رسد که به او می گویند: تو هم از ساقی های کوثر باش، خودت سیراب شو و دیگران را هم آب بده!
بنده کجا و این قابلیت! نه والله!
امیدوارم که در زیارت آن حضرت اینقدر آب به من بدهند که تشنه نباشم در قیامت. از این هم گذشتم، بیشتر قناعت می کنم؛ چون در قیامت جایی است که آدمی راضی می شود به تشنگی. چون بعضی هستند از مجرمین که مصداق این آیه واقع می شوند: و ان یستغیثوا یغاثوا بماء کالمهل(37) که اگر عرض کنند: تشنه ایم آب برای ایشان می آورند از مس گداخته! حال قانعم آن آب را نیاورند و تشنه بمانم.
از جمله تأثیرات اینست که درجه بعضی در زیارت به جائی می رسد که بر خوانچه و مائده ای که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) از او تناول می کند، می نشینند(38). حال قناعت می کنم که در قیامت مرا از زقوم ندهند.
این یکی از جهات امیدواری به آن جناب است که این تأثیرات اینقدر قوت دارند که هر چه کم شود، و ما قابل آنها نباشیم، کمش هم کافیست.
دیروز گفتم که - ان شاء الله - در عالم حقیقت که سیدالشهداء (علیه السلام) از این صحرای نجف گذشته است و طلب یاری هم فرموده است، حتی از شماها هم به نصرتش رفته اید.
بلی این را هم یک مصیبت آن حضرت می توان قرار داد که از یک فرسخی نجف بگذرد و در عالم ظاهر به زیارت قبر پدر بزرگوارش نرود، و او را نگذارند، چون که آن وقت قبر مخفی بوده است، و مصلحت در ظهورش نبود در ایام خلافت بنی امیه. لهذا آن حضرت را در شب دفن کردند، و قبر را مشتبه نمودند. پس از خلافت آن اشقیاء و انتقال خلافت ظاهریه جوریه به بنی عباس، بروز کرد. لهذا حضرت حسین نیامد. بر فرض که ظاهر هم بود، مگر آن جناب را می گذاشتند؟
باری، ان شاء الله استنصار او به گوش هوش شماها رسیده است، و به متابعت او رفته اید.
دیروز عصر و تا بعد از ظهر، وارد کربلا شدند. بعد از سؤال و جواب که این زمین کربلا است فرمودند:
هذا موضع کرب و بلاء. هیهنا مناخ رکابنا، ومحط رحالنا، و مقتل رجالنا، و مسفک دمائنا(39) [اینجا سرزمین اندوه و بلا است؛ اینجا فرودگاه مرکبهای ما و بارانداز و قتلگاه مردان و جایگاه ریخته شدن خونهای ماست.]
بعد از مرخص کردن کرایه کشان، ام کلثوم عرض کرد: ای برادر، این زمین هولناکی است، دلم مضطرب است!
حضرت فرمود: وقتی با پدرم به صفین می رفتم، به این زمین رسیدیم. بعد از فرود آمدن، سر در کنار برادرم، قدری خوابید، و بیدار شد شروع کرد به گریستن. برادرم سبب پرسید. فرمود:
در خواب دیدم که این صحرا دریائی است از خون، و حسین در میان این دریای خون دست و پا می زند؛ و کسی به فریادش نمی رسد.
بعد به من فرمود: کیف تکون یا أباعبدالله، اذا وقعت هیهنا الواقعه؟ [چه حالی پیدا خواهی کرد یا اباعبدالله، زمانی که این واقعه در اینجا واقع شود؟] عرض کردم: صبر خواهم کرد(40).
امروز، سوم محرم است. امروز، روز اول کربلائی شدن صاحب کربلا است. آن کربلائی که در مدینه فرمود: به سوی آن موضع می روم که دفن شوم.
پس آن حضرت به کربلا آمده که در آنجا دفن شود. این است که اگر ملتفت شوید، هر کس اوضاع دنیا در آنجا فراهم بیاورد، یمنی ندارد.
ان شاء الله، در عالم معنی، امروز رفته اند و رفته ایم. اول ورود نمی دانم چه بگویم. عرض کنم منزل مبارک باد؟ نمی توانم گفت.
حال که در عالم معنی رفته اید، حالتش را هم برآورد کنید که در آن صحرای بی آبادانی به قدر دویست سیصد نفر عیال، از رجال و نساء و اطفال؛ چه از اصحاب، چه از اهل بیت، لشکر هم متصل می آید. لا حول و لاقوه الا بالله العلی العظیم
اگر آنجایید، سه واقعه امروز دارد. نمی دانم تمام آن سه را می توان گفت یا نه؟
یکی اینست که حضرت فرمود خیمه زدند، و تمام اصحاب را جمع کرد، تنها بدون اهل بیت، برای بیان مصلحت؛ تا وفای ایشان معلوم شود، و حجت هم بر ایشان تمام شود، و بیعتی هم تازه کنند، که این جهاد دو بیعت می خواهد بیعت مخصوصی علاوه بر جهادهای دیگر و فرمود:
ای اصحاب من، بدانید دنیا به من پشت کرده است. اگر خیال کنید که شاید فتحی برای من باشد، بدانید که کار گذشته است. به غیر از کشته شدن چیزی نیست. من کسی را مغرور نمی کنم. هر کس به طمع فتح و طمع دنیا آمده است، بیعت را که حق من است از او برداشتم. دیگر خود داند(41).
ببینید چه اصحابی بودند، و چه وفائی داشتند!
هر یک از اصحاب برخاستند و جوابی گفتند. از آن جمله زهیر که تازه هدایت یافته بود، و می گویند این زهیر آن طفلی است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به راهی می گذشت. او را دید بازی می کند. حضرت او را گرفت و بوسید، و ملاطفت کرد. اصحاب عرض کردند: این کیست؟
حضرت فرمودند: این طفل، حسین را خیلی دوست می دارد. یک روز دیدم با حسین بازی می کرد، و خاک زیر قدم او را برمی داشت و می بوسید. جبرئیل به من خبر داده است که در کربلا او را یاری می کند.
باری، عرض کرد: یابن رسول الله! دنیا به تو پشت کرده است، نه! دست از جناب تو برداریم برویم؟! اگر دنیا تمام باشد، اگر بدانم - والله - که دنیا باقی است و همه اش را به من دهند؛ بمیرم پیش روی تو، بهتر است از زندگانی دنیا بعد از تو(42).
بریر عرض کرد: یابن رسول الله! چه بگویم؟ خیال می کنی یک جان فدای تو کردن بر ما سنگین است؟! اگر هزار دفعه مرا بکشند، و بسوزانند، و زنده شوم، و کشته شوم؛ و خداوند عالم جان تو را و جوانان تو را سلامت بدارد، دوست می دارم و راضیم(43).
محمد بن بشر حضرمی، در مثل امروز به او خبر دادند که پسر تو را در سر حدی کفار اسیر کرده اند. حضرت چند جامه به او دادند که هزار اشرفی قیمت داشت. فرمود: برو پسر خود را نجات ده و خلاص کن. عرض کرد:
یابن رسول الله! بروم پسرم را از اسیری خلاص کنم، و جناب تو را اسیر بگذارم؟! درندگان صحرا مرا بدرند، اگر از تو جدا شوم.(44)
اتفاق دیگر که امروز افتاده است اینست که امروز، سید مظلومان، در خمیه جلال نشسته بود؛ که در این اثنا تیری آمد که هزار شعبه داشت. از دوازده فرسخ راه آمد، و بر دل آن حضرت نشست.
برادران، هر تیری نهایت سه شعبه دارد؛ بیشتر از سه شعبه یا چهار شعبه ندارد، و آن تیر هزار شعبه داشت!
می گوئی: تا حال نشنیده ام، مطلب تازه ای است! عرض می کنم؛ این کلام معنی دارد:
تیر هزار شعبه که از دوازده فرسنگ بیاید، مراد از او این است که در این روز، نامه ای آمد از ابن زیاد ملعون - ضاعف الله عذابه -. فرستاده آن شقی، نامه را آورد، و به دست حضرت داد. گویا سلام هم نکرد. آن جناب نامه را گشود:
از پسر مرجانه خبیث.
اف بر تو باد از دنیا و عزت تو! غرور دنیوی به جائی می رسد که چنین ملعون أشقی الأولین و الآخرین به حجت خدا بنویسد: أما بعد؛ بلغنی نزولک بکربلاء. و قد کتب لی أمیر المؤمنین یزید - لعنه الله - أن لا أتوسد الوسید و لا أشبع الخمیر - الی آخر ما کتبه اللعین(45)
همین که این تیر هزار شعبه آمد بر دل حضرت نشست، نامه را مطالعه کرد. تغیر بر آن جناب مستولی شد. نامه را انداخت.
فرستاده عرض کرد: جواب نامه را عطا فرما. فرمود: جواب ندارد. لقد حقت علیه کلمه العذاب.(46) باری، این تیر از همه تیرها بالاتر بود.
بسا می شود بعضی از جهال اعتراض کنند که اگر آن حضرت هم اختیار می فرمود مثل سائر ائمه (علیهم السلام) چه ضرر داشت، و سلامتی آن جناب و یاورانش در این بود؟!
عرض می کنم: از این فقره، چنین معلوم می شود که - علاوه بر مفاسد کلی - از آن جناب به این قدر راضی نمی شدند؛ می خواستند آن جناب را بنده حکم خود کنند.
مجملاً جای آن دارد که کسی عرض کند:
آقا اباعبدالله! به واسطه نوشته ابن مرجانه، تیر هزار شعبه بر دل مبارکت نشست، و از دل مبارکت بیرون نرفت، و متغیر هم شدی؛ نامه آن ملعون را بر زمین انداختی، و جواب آن را ننوشتی از برای جناب توحیی و میتی نبوده و نیست، و نمی دانم بر جناب تو چه گذشت وقتی که سر مبارکت را وارد مجلس آن ملعون نمودند و آن شقی بر تخت نشسته، سر مقدست را در پائین تخت گذاشتند.
آن ملعون چوبی هم در دست داشت ولی نمی گویم چه کرد!
مصیبت دیگر دارد، نمی دانم در ذکر او چه می شود، و از همه این مصائب بالاتر است! و آن این است: چون که نگاه کرد به سر مقدس، آن ملعون در آن حال، شروع کرد به خنده و گفت: الحمدلله الذی فضحکم. خدا دهانش را می شکست.
انالله و انا الیه راجعون. و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون

مجلس چهارم

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم و بحمدک یاذا العظمه و الجلال، یا ملک یا موجود یا متعال، یا من خرق علمه باطن السترات، و أحاط بغموض حقائق الخفیات، و خلق ما خلق من دون اعمال الرویات، و سبحت لعظم سلطنته ملائکه السموات، و أحصی عدد الاحیاء و الاموات. نحمدک علی نعمائک العظام و نشکرک علی مننک الجسام.
و نصلی و نسلم علی نبیک محمد نبی الرحمه و امام الائمه، المنتجب من طینه الکرم و سلاله المجد الاقدم؛ و علی اهل بیته، أئمه الانام، و مصابیح الظلام، و ینابیع الاحکام، و الدعاه الی دارالسلام، علیهم من الله أفضل التحیه و السلام، ما توالت اللیالی و الایام.
حکایت بنده و شما، با آن ظالمی که دیروز گفته شد که گریبان ما به دست او گرفتار شده است نمی دانم به کجا خواهد رسید، و چطور شد، و این کار به کجا می رسد؟
گرفتاری در دست این ظالم، و مستجاب نشدن دعای اللهم لاتجعل مصیبتنا فی دیننا تا کی خواهد بود؟
شب و روز، گریبانت در دست این ظالم است که نفس اماره باشد، و هیچ ملتفت نیستی که این بی مروت از اول عمر تا حال با تو چه کرده است. آیا خوب است که تا وقت رفتن هم گریبانت دست این ظالم باشد؟
پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در نصفه ای از شب، روی مبارک بر خاک می گذاشت، اینقدر گریه می کرد که زمین تر می شد. ام سلمه می گوید که عمده دعای آن حضرت این بود: الهی لاتکلنی الی نفسی طرفه عین أبداً(47)
پیغمبر (صلی الله علیه و آله) چنین دعا می کند! بنده و شماها که از اول عمر تا روزی که برویم، یک طرفه العین از او خلاص نشده ایم، کار ما چه قسم خواهد بود؟
آن جناب دعا می کرد که خدایا مرا به او وامگذار و تو هنوز یک طرفه العین از او خلاص نشده ای.
جوانی تو را که از تو برد، نمی دانم پیری را از برایت می گذارد، یا آن را هم می برد؟
نه در فصل بهار ادا کردی، نه در خزان قضائی کردی! نه قربانی جوانی کردی، نه قربانی پیری! آیا گذاشته ای برای وقت احتضار؟!
حکایت شده: یکی از عباد و زهاد، در وقت مردن، اطرافش را گرفته بودند. گفتند: اینها برای خودشان گریه می کنند. چون خر و حمال ایشان بودی، شتر بارشان بودی، گاو شخم ایشان بودی؛ از دست ایشان می روی، و لهذا گریه و ناله می کنند.
آن عابد ملتفت گریه ایشان شد. از آنها سؤال کرد: چرا گریه می کنید؟ یکی گفت: به جهت آنکه بی شوهر می شوم. و دیگری گفت: کفیلی ندارم. یکی گفت: تو پشت و پناه من بودی. یکی گفت: بعد از تو پرستاری و غمخواری ندارم. و هکذا از این گونه کلمات گفتند.
آن عابد ملتفت شد. گفت: برخیزید از اطراف من دور شوید! بگذارید مرا به حال خودم. ندیدم یکی از شماها که بر من گریه کند که می روی از این عالم به آن عالم، بر تو چه خواهد گذشت؟ کارت به کجا خواهد رسید؟
بلی، مثل ابوذر در حدیث وارد است که پسرش که ارتحال یافت، رفت بر سر قبر او گفت: ای فرزند از تو راضی بودم. خدا از تو راضی باشد. غصه و اندوهی برای تو ندارم، و غصه ای که دارم این است که بر تو در آنجا چه خواهد گذشت؟ با تو چه گفتند و چه کردند؟(48)
باری، آن شخص گفت: بروید و بگذارید بر حال خود گریه کنم؛ ببینم چه صدا به گوشم می رسد: صدای: ألا تخافوا و لاتحزنوا(49) یا صدای: لابشری یومئذ للمجرمین(50)؟
باری، تو همه عمرت گرفتار دنیا شدی؛ وقت زندگی سعی در وصالش، وقت مردن غصه فراقش. پس تو با خدا چه دخل و چه راه داری؟
دیروز گفتم که این ظالم نمی گذارد که تو ملتفت خود شوی که اگر اطاعت نداری، أقلاً عذر تقصیری بخواهی!
حضرت امیر (علیه السلام) در دعای کمیل - که تعلیم شیعیان نموده است - در چند موضع، راهنمایی به طریق اعتذار از تقصیرات فرموده، و کیفیت عذر خواهی در درگاه حضرت اله را تعلیم نموده است. حالتی داری که به این فقرات عذر بخواهی، یا در اینها هم دروغ می گوئی؟
عرض می کند: و قد أتیتک یا الهی، بعد تقصیری و اسرافی علی نفسی، معتذراً نادماً.
یکی از این فقرات را برای خود راست کن و بگو. اقلاً در وقت عذر خواهی دروغ مگو! به دروغ کار نمی گذرد. امر آخرت، به این عظمت و بزرگی، به این حیله ها به اتمام و انجام نخواهد رسید.
در یکی از عذرها عرض می کند: أتراک معذبی بنارک بعد توحیدک؛ ای خدا، بعد از توحید که اعتراف داشتم، مرا عذاب می کنی؟! و بعد صدق اعترافی و دعائی خاضعاً لربوبیتک؟
عرض می کند: أتسلط النار علی وجوه خرت لعظمتک ساجده. ببین اینها که می گوئی، راست می گوئی؟ تا حال یک سجده لعظمته به جا آورده ای، و او را عظیم دانسته ای؛ یا أهون الناظرین و أخف المطلعین او را قرار داده ای؟
و علی ألسن نطقت بتوحیدک صادقه ملاحظه کن آیا از روی راستی لا اله الا الله گفته ای؟ و علی قلوب اعترفت بالهیتک محققه.
مجملاً طاعت و عبادت که از دست تو رفت، ببینم در عذرها صدقی داری؟ گفتم: اگر این ظالم بگذارد، اقلاً از عاقبت کار واهمه ای بکنند، آن هم خوب است، اما نمی گذارد، بلکه می گوید: مبادا بترسید!
انصاف بده، حال که نه از برای خدا تعظیمی داری، نه عبادتی، نه عذری - ای مقصرین! - واهمه هم نباشد؟
دیروز هم گفتم که در منزل اولت فکر کن. بگو می روم به قبر. نمی دانم روضه ای از روضات جنان است؛ یا حفره ای از حفره های نیران!
قبر دو قسم است. کفن هم دو جور است: یکی حله بهشتی، و یکی جامه آتش.
اقلاً بترسید از اینکه: نمی دانم چطور است؟ نمی دانم چه خواهم کرد با دو ملک؟
واهمه کن از آنکه نکیر و منکر که دو ملک قبرند کار من با اینها چطور خواهد گذشت؟ در جواب آنها چه خواهم گفت، و چه قسم از قبر بیرون می روند؟ و رومان فتان القبور - آن هم ملکی است - کارش چه چیز است؟ آنها به چه جهت سؤال می فرمایند؟
رومان فتان القبور(51) - که حضرت سید سجاد (علیه السلام) در بعضی ادعیه ای که در صحیفه است بر او صلوات می فرستد - می آید برای دو کار: یا قبر را وسعت دهد هر کس را علی حسب عمله؛ و دری از نسیم بهشت بر قبر او وا می کند که داخل قبر شود؛ و یا آنکه قبر را تنگ می کند، و دری از جهنم بر او می گشاید که سمیم جهنم داخل آن شود.
اقلاً بترسید که چطور می آید، و چه می شود؟
فکر کن که قبر سپار که روی مرا طرف قبله می کند، نمی دانم آن دو ملک می گذارند به طرف قبله باشد، یا روی مرا بر می گردانند، و می گویند تو را با قبله چکار است!
این امور خیلی بعید است برای جناب شما بشود! می گوئی اینها برای من نیست!
دو ملک دیگر نمی دانم کارشان با من به کجا خواهد کشید؛ یعنی این دو ملک که می نویسند حسنات و سیئات را، که خدا می فرماید: عن الیمین و عن الشمال قعید(52)
ای غافل! حیف که کاتب گناهانت اجرت کتابت از تو نمی خواهد و نمی گیرد. اگر اجرت از تو می گرفت، هزاری نیم قران، آن وقت معلوم می شد، روزی چند هزار بیت گناه داری.
امر این دو ملک به دو قسم است: یک قسم پس از وفات بنده نامه را بر هم می پیچد عرض می کند: پروردگارا، بنده تو از دنیا رفت. در حدیث است که اگر مؤمن است خطاب می رسد: بروید بر سر قبر او، برای او عبادت کنید تا قیامت.
نمی دانم این طور است، یا آنکه بعد از وفات هم وزر و وبال می نویسند. بعضی هستند که در عالم برزخند، و گناه از برایشان می نویسند. مثل مبدع و کسی که ملکی یا چیز دیگر غصب کرده باشد، و بعد از وفاتش ورثه تصرف کنند، اگر آنها معذور باشند. و مثل کاذب در دین، چنانچه خداوند می فرماید: و نکتب ما قدموا و آثارهم(53)
نمی دانم رفتار این دو ملک با من چه قسم است. اقلاً واهمه داشته باش! می گویم به این ظالم بدبخت: حرف تازه ای دارم. خداوند در کلام خود فرموده:
یا أیها الذین آمنوا اتقوا الله و ابتغوا الیه الوسیله لعلکم تفلحون(54)
لعلکم در آیات افاده ترجی می کند. به جهت دفع غرور اهل غرور است. می فرماید: لعلکم تا اهل طاعتها به طاعت خود مغرور نشوند، و جزم به نجات خود نداشته باشند؛ حال در این زمان اهل معصیت، معصیت می کنند، و یقین دارند که به آن نجات می یابند! و هر چه لوطیها می گویند، آن را وسیله نجات می دانند. مثل سر کدوئی برای سر سیدالشهداء (علیه السلام) ساختن، و شبیه عروس قاسم به جوان امرد خوشروی سرخاب سفیداب بیرون آوردن.
مجملاً می گویم به این ظالم: همه وسیله ها را از دستم بردی، بیا این وسیله بزرگ را که وسیله الحسینیه است برایم بگذار. و دخیلش بشو که یکی از این وسایل حسینیه که وسیله ای باشد، برایم بگذار.
می خواهم امروز وسایل حسینیه را بشمارم. عدد آنها زیاد است. هر چه بگویم بیشتر است؛ ولی این وسائل خصوصیتی دارند؛ لکن بدانید که معصیت خدا داخل آنها نیست! تار و طنبور در میان آنها نیست!
کار به قسمی شده که هر چه بگویم به جائی نمی رسد؛ ولی به جهت اتمام حجت است که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: هر گاه بدعتی در دین ظاهر شد، و عالم علم خود را ظاهر نکرد: فعلیه لعنه الله(55)
و بالجمله اگر خواسته باشم وسایل حسینیه را بشمارم، و خصوصیاتش را بگویم، طول خواهد کشید. کار یک روز نیست. ان شاء الله متدرجاً خواهد آمد.
ولی بدان که بعضی از این وسایل میان همه ائمه مشترکند، و بعضی مختص سیدالشهداء (علیه السلام) است.
مثلاً محبه الحسینیه از وسایل او است، و محبت همه ائمه این قسم است. زیاره الحسین (علیه السلام) از وسایل است؛ آنها هم زیارت دارند. غرض، یک جوره مشترکند، یک جوره مختص خودش است که هیچ شریک ندارد.
از وسایل حضرت حسین (علیه السلام)، یکی آب دادن به اوست. این مختص به آن جناب است. چون هیچ امامی و پیغمبری تشنه کشته نشد، و وقت رفتن تشنه نبود.
یکی اغاثه و استغاثه سیدالشهداء است. این هم به آن جناب مختص است؛ چرا که هیچیک در میدان کشته نشدند که استغاثه بکنند. حضرت امیر (علیه السلام) در محراب شهید شد و دیگران در مواضع مختلفه.
مثلاً از جمله وسایل، یکی تجهیز آن جناب است. یعنی حال، او را به احترام تجهیز کنند. چون که هر امامی و پیغمبری اگر اول مرتبه در تجهیزش کوتاهی شد، آخرش به عزت شد.
مثلاً حضرت رضا (علیه السلام) که به آن طور شد، آخر مأمون ملعون با همه اهل شهر آمدند و تجهیزش کردند به آن احترام. حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) اولش آن قسم، آخرش به احترام. تنها کسی که تجهیزش به احترام نشد، حضرت حسین (علیه السلام) است. اما الآن می توان تجهیز آن جناب کرد. چون نداریم امامی که سه شبانه روز بدنش بر زمین برهنه و عریان افتاده باشد!
گفتم بعضی چیزها مشترکند؛ لیکن اینک حرف دیگر می خواهم بزنم، و بگویم که سیدالشهداء (علیه السلام) مشترک ندارد.
مثلاً زیارت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) مستحب است، و افضل هم هست؛ و هکذا زیارت حضرت امیر (علیه السلام)؛ لکن زیارت سیدالشهداء (علیه السلام) خصوصیتی دارد در کیفیت زیارت که شریک ندارد؛ از چند بابت:
یکی این است که در زیارت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) می گوئی: السلام علیک یا نبی الله یا خاتم النبیین... و هکذا از صفات خودش که راجع به اسم و لقبند. اما سلام بر سیدالشهداء (علیه السلام) جور تازه دارد، سلام می کنی بر خود او جدا و سلام می کنی بر سر بریده او جدا، سلام می کنی بر سینه شکسته اش جدا، سلام می کنی بر بدنش جدا، سلام می کنی بر محاسن خون آلوده اش جدا، سلام بر بدن برهنه اش جدا، سلام بر سر بر نیزه اش جدا؛
سلام بر خون او هم که می کنی اقسام دارد: سلام بر خونی که بر زمین ریخت؛ سلام بر خونی که به بال کبوتر مالیده شد؛ سلام بر خونی که ملک در شیشه کرد؛ سلام بر خونی که بر صورت خواهرش مالیده شد؛ سلام بر خونی که محاسنش از آن خضاب شد.
پس هر چه دارد سیدالشهداء - از چهل پنجاه وسیله که برآورد کرده ام - هیچکدام شریک ندارد(56).
حتی در محبت هم - البته محبت تمام ائمه لازم است، اما - محبت حسین (علیه السلام) یک خصوصیتی دارد. خصوصیات آنها با شمردن وسایل باشد.
امروز، اگر به کربلا رفته ای، آن حضرت استغاثه دارد. از اینجاست که در بعضی زیارات رسیده هفت دفعه لبیک داعی الله بگویند.
این مطلب وجهی دارد؛ چنانچه آن مظلوم زیارت مصافقه دارد که کأنه حالا با آن جناب بیعت می کنی.
هفت لبیک جواب هفت استغاثه است که آن حضرت فرمود.
آن استغاثه نه اختصاص به اهل آن زمان دارد، از ماها هم استغاثه فرموده است: لبیک می خواهد همان استغاثه؛ بلکه به عبیدالله بن حر جعفی فرمود مبادا به گوشش برسد و یاری نکند، که اگر تو هم جواب ندادی همان حکم را دارد. آن هم مرد بی سعادتی بوده است. این سعادت و بی سعادتی از جای دیگر است. می بینی از لشکر ابن سعد است در شب عاشورا می آید و از جمله اصحاب حضرت حسین (علیه السلام) می شود، و به نجات ابدی فایز می شود. باید از عاقبت کار ترسید.
هرثمه از اصحاب امیر (علیه السلام) کارش به جائی رسید که در روز عاشورا از اصحاب عمر بن سعد شد. هرثمه می گوید: خدمت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در بعضی از اسفار بودیم. آن حضرت رسید در موضعی که در آنجا درختی بود. قدری خاک برداشت و بوئید و فرمود: واهاً لک ایها التربه؛ یعنی: خوشا به حال تو ای زمین لیحشرن منک أقوام یدخلون الجنه بغیر حساب.
از این حدیث است که بعضی می گویند دفن در کربلا حساب را بر می دارد. و از اینجا خواسته اند استکشاف کنند که مدفون در کربلا حساب ندارد.
هرثمه گوید: نفهمیدم که حضرت مرادش چه بود...
تا آنکه سالها گذشت و بی سعادتی او را گرفت تا از اصحاب عمر شد.
می گوید: در روز عاشورا که سوار بودم، آن درخت را دیدم. به علامت آن درخت آن زمین را شناختم.
می گوید: آمدم خدمت حضرت حسین (علیه السلام) عرض کردم: یابن رسول الله، با پدر بزرگوارت به این زمین رسیدیم و پدرت چنین فرمود.
آن مظلوم فرمود: بر من مخفی نیست ای هرثمه! تو چه می کنی! یاری من می کنی، یا بر منی؟
آن بی سعادت گفت: من عیال و اولاد دارم، از ابن زیاد می ترسم و عذر ناموجه آورد. حضرت همان قسم که به عبیدالله بن حر جعفی فرمود که در این صحرا نمان به هرثمه هم فرمود:
تا می توانی در این صحرا نمان، و برو که صدای استغاثه مرا نشنوی(57)
هنوز آن صدا بلند است. نمی دانم می شنوی یا نه! حال هم جواب می خواهد، نصرت می خواهد.
گفتم برویم حالت آن حضرت را ببینیم. رفتیم دیدیم: چند خیمه، در صحرائی بی آبادانی. در این چند روز گاهی می شد چند نفر از کوفه به طریق اختفاء می آمدند، و به آن حضرت ملحق می شدند.
این را بدانید که هر کس که در کوفه بوده است و حکایت حضرت حسین (علیه السلام) شنیده است، و به یاری آن جناب نیامده، ملعون است و شقی؛ و هر کس تخلف کرد، مگر عذر شرعی داشته باشد.
اینست که راوی یک نفر، دو نفر، می آمدند. اما از جانب ابن زیاد - علیه اللعنه - متصل دو هزار، سه هزار، چهار هزار، از صبح و عصر، می آمدند. و در مثل امروز، حصین بن نمیر آمد با چند هزار، یزید بن رکاب کلبی آمد با چند هزار.
حالا که ملاحظه حالت آن حضرت کردی در عالم معنی، بدان یکی از کارهائی که حضرت کرد، مجلس عزا فراهم آورد. می خواهیم برویم آن مجلس؛ لکن داخل آن مجلس نمی توان شد، باید بیرون باشی. زیارت جامعه شنیده اید؟ گریه جامعتی بوده است:
آن جناب رفت میان خیمه و صدا زدند مردهای اهل بیت و اولاد آن حضرت، همه جمع شدند.
ظاهراً اهل بیت به قدر چهل نفر باشند: هفت برادر آن حضرت، و اولاد امام حسن (علیه السلام) بودند؛ اولاد جعفر طیار بودند؛ اولاد عبدالله بن جعفر بوده اند. چون حدیث صحیح است که حضرت فرمود: روز عاشورا همین که گرد نشست، نزدیک مغرب شد، و لشکر آرام گرفتند، بر روی زمین ثلاثون از اهل بیت بود؛ لو کان رسول الله (صلی الله علیه و آله) حیاً، لکان هو المعزی الیه. غرض آن سی نفر که کشته شده بودند، لااقل ده تا از اطفال و اسرا هم باقی مانده که مجموع چهل نفر بودند که ظاهراً از همه بزرگتر، حضرت ابوالفضل العباس بوده - که سی و چهار ساله بوده است - و از همه کوچکتر آن طفل رضیع شیرخواره بوده. ملاحظه کنید آن مجلس چه بود:
حضرت همه را جمع کرد و فرمود زنها بیایند. زنها آمدند در زیر آن یک خیمه که جز اهل بیت دیگری نبود. اصل حدیث دو کلمه است: فنظر الیهم؛ یعنی: آن حضرت در این حال که جمع شدند، شروع کرد به نگاه کردن به آنها. یعنی اول نگاه کرد. و بکی ساعه(58)؛ یعنی: یک ساعت گریه کرد.
ملاحظه کنید: همه اهل بیت زیر یک خیمه جمع، صدای سیدالشهداء به گریه بلند شود، در این صورت اهل بیت گریه نمی کنند؟ مردها که گریه کردند، زنها گریه نمی کنند؟ اطفال، زنها را گریان دیدند، گریه نمی کنند؟ پس صدای گریه همه بلند شد. حالا دو کار از حضرت صادر شد، باید سر آن را ملاحظه کرد.
ای برادر، حاجت به مرثیه جعل کردن نیست، به کنه همین دو کلمه برو تا قیامت از برای حزن و اندوه بس است.
حضرت نگاه کرد به آنها. ببینم چه نگاه بود این نگاه:
در اول، نگاه حیرت بود. یعنی حضرت متحیر بود درباره این عیال و اطفال. یکی نگاه حسرت بود. نگاه دیگر، نگاه وداع بود. گریه یک ساعت برای چه بود؟ گریه یک ساعت خیلی است!
در این گریه حضرت تصوراتی داشت. ایشان را که دید جمع در یک خیمه، همه متصل پیش هم نشسته، تصوراتی کرد. گاهی تصور می کرد گریه می کرد. امور مستقبله همه پیشش حاضر بود.
برآورد کرد که این جمعیتی که حالا زیر یک خیمه اند، وقتی خواهد شد - در سه چهار روز دیگر - همه به همین جمعیت در قتلگاه خواهند بود:
بدنها یک طرف؛ اسرا یک طرف!
انا لله و انا الیه راجعون