مجالس شوشتری «سخنرانی های مرحوم آیه الله حاج شیخ جعفر شوشتری (رحمه الله) در ماه محرم الحرام شامل چهارده مجلس»

نویسنده : آیت الله شیخ جعفر شوشتری

سخن ناشر

کتابی که پیش رو دارید 37 مجلس از سخنرانیهای شورانگیز علامه جعفر بن حسین بن شوشتری معروف به شیخ جعفر شوشتری است.
این کتاب شامل دو بخش است که بخش اول آن چهارده مجلس مربوط به سخنرانیهای ایشان در ماه محرم و بخش دوم آن 23 مجلس سخنرانی های ایشان در ماه مبارک رمضان می باشد.
علامه شوشتری یکی از فقها و وعاظ نامی عصر قاجاریه است که در وعظ ید طولائی داشته و در زهد و عبادت کم نظیر بوده است.
این فقیه نامی و خطیب توانا در سال 1320 ه.ق در شهر شوشتر دیده به جهان گشود و پس از سپری کردن دوران صباوت و گذراندن دروس متداول مقدمات و ادبیات به نجف اشرف عزیمت و در آنجا با علامه شیخ محمد حسن آل یاسین آشنا شد و سالها از محضر بزرگان و علمای برجسته حوزه نجف تلمذ نمودند، که از جمله آنها می توان صاحب فصول صاحب ضوابط، صاحب جواهر و شیخ مرتضی انصاری صاحب رسائل و مکاسب، و شریف العلماء مازندرانی نام برد.
این محقق توانا اولین شخصی بود که امامت جماعت مسجد سپهسالار تهران را به عهده گرفت.
محدث کبیر مرحوم حاج شیخ عباس قمی درباره علامه شوشتری می نویسند: ...جلالت شأنش زیاده از آن است که ذکر شود. کسی که مراجعه کند به کتاب منهج الرشاد آن بزرگوار، خواهد دانست که در چه درجه بوده از وعظ و تذکیر مردم از تحقیقات شریفه و اطلاع بر دقایق و اشارات در مصائب و آثار اطائب چنانکه خبر می دهد از این مصنفات مشهوره او در این فن.
شیخ ما محدث نوری نورالله مرقده در دارالسلام خواب شریفی از ایشان نقل کرده پس از آنکه مدح بلیغی از آن جناب نموده و فرموده است که زینت داد ارض غری را به وجود مبارک خود در این سال...(1).
مرحوم شوشتری هنگامی که از زیارت مشهد مقدس بر می گشتند در قریه کرند واقع در مسیر کرمانشاه ندای حق را لبیک و به لقاء الله پیوست و پیکر مطهرش به نجف اشرف منتقل و در سال 1303 ه.ق به خاک سپرده شد.
در پایان از دوست عزیز جناب آقای صادق حسن زاده که در تنظیم و ویرایش این کتاب ما را یاری کردند سپاسگزاری نموده از خداوند منان توفیق ایشان را مسئلت می نمائیم.
تألیفاتی که از مصنف به جا مانده است عبارتند از:
1- منهج الرشاد رساله عملیه و فقهی مصنف است.
2- الخصائص الحسینیه.
3- اصول الدین یا الحدائق فی اصول الدین.
4- فوائد المشاهد.
5- مجالس المواعظ یا چهارده مجلس که مجالس البکا نیز نام برده شده است که اینک تقدیم عموم علاقه مندان به معارف اسلامی می گردد.
و من الله التوفیق

مجلس اول

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم انی امجدک و لاغایه لمجدک. لا احصی ثناء علیک، انت کما اثنیت علی نفسک. توحدت بالعظمه و العلاء و تفردت بالجود و الکبریاء. توهت فی کبریاء هیبتک دقائق الاوهام و انحسرت دون النظر الیک خطائف ابصار الانام. نحمدک علی جزیل الانعام. و نشکرک علی جمیل الاکرام. و نصلی و نسلم علی نبیک نبی الرحمه و امام الائمه، المنتجب من طینه الکرم و سلاله المجد الاقدم، و علی اهل بیته ینابیع الحکم و عصم الامم، و الساده الاتقیاء و القاده الاصفیاء، مادامت الخضراء علی الغبراء، و استنارت الغبراء من الخضراء
اما بعد؛ امروز که اینجا نشسته اید، هر کس ملاحظه حال دل خود کند. اگر می بینی هیچ نگفته و نشنیده دلت گرفته است، و گریه بر تو مستولی شده، و چنین حالتی در خود ملاحظه کردی، بشارت باد ترا که علامت ایمان است.
ای برادران، بیائید با خودمان راست بگوئیم، که از روزی که مکلف شده ایم، و اظهار می کنیم توحید خدا را، و اعتقاد به نبوت نبی و امامت ائمه (علیهم السلام) را، تا به حال همه اینها را از روی لفظی گوئیم و حقیقتی از اینها در ما ظاهر نشده است، تمام بی حقیقت است و چه بسیار معلوم است که جسد بی روح، و پوست بی مغز، و ظاهر بی باطن، ثمری ندارد. بلی، به ندرت حقیقتی یافت می شود، و علامت او این حزن و اندوه است. و این یکی از نشانه هاست، که اگر چنین هستی، معلوم است که مرتبه معجونیت ولایت را داری و داخل در فقره شیعتنا قد خلقوا من فاضل طینتنا و عجنوا بنور ولایتنا(2) [شیعیان ما از باقیمانده طینت ما خلق شده اند و به نور ولایت ما عجین گشته اند] هستی. دلت راهی به ایشان دارد؛ چرا که امروز روز اول حزن ایشان است.
باری، این فقره را من باب اشاره و تنبیه ذکر کردیم، برویم بر سر مطلب؛ این ایام، ایام مصیبت است؛ نه یک مصیبت، بلکه ایام چند مصیبت است:
یکی مصیبت اسلام است، که اسلام در این ایام غریب شده است. علاوه بر غریبی، ضعیف هم شده است. منکرین اسلام بر او غالب شده اند. یکی به جهت غلبه فرق کفر از قبیل فرنگیان بر اسلام؛ و یکی به جهت میل خلق به سوی ایشان که قواعد آنها را پسندیده اند، اسلام مضمحل شده؛ لکن این قواعد از برای اسلام میمنت نکرد، و یمنی نداشت. از آن روز تا به حال مسلمین مقهور و مغلوب شده اند.
شنیدم که در زمان قبل - تقریباً هشتاد یا صد سال پیش - نابینائی بوده است که از همه فرنگیها متشخص تر و مرد دانای دنیا بوده است. ایرانیها از او خواهش نمودند که قواعد جنگ فرنگیان را به ایشان تعلیم کند. در جواب گفته بود که ما مضایقه نداریم، ولی محذوری در این امر هست و آن این است که علاوه بر آنکه قاعده ما را تعلیم نخواهید گرفت، شمشیر کج تان و سواری میدانتان هم از دست شما می رود. باری، امر دین هم از این قبیل شده است.
مصیبت دیگر، مصیبت تدین ماهاست؛ که در فقرات مأثور است: اللهم لاتجعل مصیبتنا فی دیننا
اگر اندکی تأمل کنی، می یابی که در تدین ماها مصیبت بهم رسیده، و گویا این دعا در حق ما مستجاب نشده است. از چند جهت و چند راه:
یکی در این راه ملاحظه کن که ادعا می کنی بندگی خدا را، و امت بودن خاتم انبیا را، و ولایت هدی را. بینک و بین الله، نظر کن که با خدا چه رابطه داری؟ و چه ربطی پیدا کرده ای با پیغمبر (صلی الله علیه و آله)؟ و چه مناسبت داری با امامت؟ چه در افعال، و چه در اقوال و در حرکات و سکنات. این هم یک مصیبت؛
مصیبت دیگر، مصیبتی است که گناهان ما قطع رحمت کرده است، و برکات زمین و آسمان را برداشته است؛ مصیبت دیگر، مصیبت تازه امروز است؛ مصیبت صاحب المصیبه که کأنه لقب مختص حضرت حسین (علیه السلام) است.
بدان که چند صفتند که اگر چه وضعاً و معناً عمومیت دارند، ولی گویا اسم حضرت حسین (علیه السلام) است:
یکی صاحب المصیبه که گویا اسم آن حضرت شده است. وجه اختصاص، ظهور مصائب در آن حضرت است بر وجه اتم و اکمل که گویا دیگر صاحب مصیبتی در عالم نبوده.
یکی مظلوم است که گویا علم شده است برای آن حضرت، و بر دیگری صدق نمی کند.
در حدیث است که امام می فرماید: من أحب أن تکون الجنه مسکنه و مأواه، فلایدع زیاره المظلوم [هر کس دوست دارد که بهشت مسکن و اقامتگاه اش باشد، پس نباید زیارت مظلوم را ترک کند] راوی عرض کرد: و من المظلوم؟ امام فرمود:
آیا نمی شناسی مظلوم را؟! هو الحسین بن علی صاحب کرب و بلاء(3).
یکی دیگر مکروب است؛ یعنی کسی که دل او پردرد است.این صفت هم اختصاص به آن حضرت دارد.
این ایام، ایام مصیبت اوست، و مصیبت آن حضرت با مصیبت تدین ما مشابهتی دارند، بلکه با هم ربط دارند، که معالجه برای یکدیگر می شوند و به این مصیبت عظمی می توانیم رفع آن مصائب بکنیم.
از جمله مناسبات و مشابهاتی که فیما بین المصیبتین است این است که مصیبت حضرت حسین (علیه السلام) کوچکی و سبکی ندارد، بلکه آنچه بر آن حضرت وارد آمد، مصیبه بعده مصیبه، شدتش زیاد می شد. مصیبت دینداری ما هم همین قسم است. هر چه بیاید عظیم تر است.
مصیبت مردن عظیم است. مصیبت داخل شدن در قبر و سؤال نکیرین عظیم تر است. مصیبت حشر و نشر عظیم تر است. هر چه بیاید، آناً فآناً او در تزاید است.
و کذلک مصاب صاحب المصیبه؛ و اگر بخواهم بگویم مصیبت آن مظلوم کدام یک اعظم است، نمی دانم چه بگویم.
از علیا مکرمه سکینه - رضی الله عنها - منقول است که فرمود: بیرون آمدن ما از مدینه از همه سنگین تر بود؛ لکن از آن عظیم تر امروز به عمل آمد؛ که در همین صحرای نجف اول مصیبت اهل بیت بود:
در دو فرسنگی اینجا، لشکر حر به لشکر حسین (علیه السلام) رسیدند.
تا امروز یا دیروز اهل بیت دشمن در مقابل ندیده بودند.
حر وارد شد با هزار سوار. ابن زیاد از کوفه تا قطقطانیه، یا قادسیه را پر از لشکر کرده بود.
خلاصه، چشم زنان و عیال و اطفال که بر آن لشکر افتاد، همه خائف و ترسان شدند. حضرت چون ملاحظه خوف عیال نمود، در آن نواحی تلی بود که به آن ذی جشب می گفتند، امر کرد عیال را ببرند بر بالای تل، و خود آن حضرت با اصحاب در پائین آن تل صف کشیدند که عیال و اطفال مضطرب نشوند.
این هم یک مصیبت عظیم؛ بلکه می گویم همه مصائب آن حضرت در کمال شدت بود و اعظم اند. اگر عظیم و اعظمی تصور شود، به مراتب خود اینهاست.
حال انصاف بده، این اضطراب عظیم تر است، یا مصیبت بیرون آمدن از مدینه؟! این هم باز اضطرابی نیست نسبت به وقتی که وارد کربلا شدند. اگر کسی خدمت علیا مکرمه سکینه عرض کند: روزی که از مدینه بیرون آمدی با پدر بزرگوار، چه قسم بود با آن روزی که از کربلا بر شتر برهنه سواری شدی رو به کوفه؟
برآورد کن یکی از دیگری عظیم تر!
خیال شما این است که این مصیبت اعظم است. بدان که اعظم از این هم هست.
ملاحظه کن: آیا این عظیم تر است، یا پیاده کردن ایشان را بر در خانه ابن زیاد؟!
باری، منظورم این است که این مصیبت عظیم و اعظم ندارد، همه سنگین و سنگین ترند.
اصل منظورم این که گفتم ماها در این اعمال که داریم هیچ مناسبتی با پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بهم رسانیده ایم یا نه؟
حالا پیغمبر را ملاحظه کن، از عبادات و حرکات و سکناتش، ببین شباهتی به آن سرور داریم؟
همه امیدواری ما به این است که یک شباهت به آنها داریم - و یا اگر نداریم تحصیل نمائیم - که آن مناسبت و مشابهت گریه بر حسین مظلوم است که ایشان گریه کردند، و ما هم گریه کنیم، اقامه عزایش بنمائیم؛ چرا که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) اقامه عزا کرده است(4)، امیر المؤمنین (علیه السلام) و فاطمه (علیها السلام) هر یک اقامه عزایش کرده اند، هر یک به کیفیت مخصوصی، ما هم اقامه عزایش می کنیم. اما نه بر وجهی که آن هم باعث ناخشنودی ایشان بوده باشد.
در حدیث است که معصوم به مفضل فرمود: ای مفضل، زیارت حضرت سیدالشهداء می روید؟ عرض کرد: بلی. فرمود: لا تزورون خیر من ان تزورون مفضل گوید: عرض کردم: قطعت ظهری! چرا ترک زیارت کردن ما بهتر از زیارت کردن ما است؟ فرمود:
به علت آنکه به زیارت می روید به صحبت و خوشحالی، به غذاهای خوب، و حسین بن علی کشته شده است گرد آلود، مهموم، مغموم، تشنه، گرسنه، زائر او هم باید به این صفت باشد کذا فی الحدیث أو ما یقرب منه(5)
از این مطلب گذشته، قسمی اقامه عزای آن سرور کنیم که مبتنی بر ریا و هوا و هوسها و خیالهای باطل دنیا نبوده باشد که باعث غضب آن حضرت شود.
اصل مقصودم این است که امروز بیان کیفیت اقامه عزای سیدالشهداست از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) ولی چون روز اول است می خواهم بیان اقامه عزای پیغمبر را بگویم.
بدانید پیغمبر احترامی که برای سیدالشهداء می داشت، قسم مخصوصی بود؛ محبتش هم قسم مخصوصی بود، بر وجهی که به عقل درست نمی آید.
ملاحظه کن مرتبه محبت را که به چه مرتبه بود: آن سرور بالای منبر مشغول خواندن خطبه بود که حسین (علیه السلام) وارد مسجد شد، پایش به دامن پیراهن بگیرد و بیفتد، پیغمبر (صلی الله علیه و آله) با آن تمکین، با آن وقار، خطبه را بگذارد، و از منبر به زیر بیاید، و حسین (علیه السلام) را بر دارد. این چه مقام محبت است! بعضی تعجب کردند، عرض کردند: یا رسول الله، این قدر محبت با طفل ندیده ایم! فرمود: ان الله قد أمرنی به یا نزدیک به این مضمون که خدا امر فرموده است(6).
مجملاً کیفیت تعزیه داری آن جناب به أنحاء متکثره بوده که هر یک قسم خاص است.
تعزیه داری پیغمبر (صلی الله علیه و آله) از اول ولادت حسین است تا وقت احتضار:
وقت ولادت حسین، ایستاده در حجره، پس از ولادت فرمود: فرزند مرا بیاورید پیش من. اسماء عرض کرد: هنوز پاکیزه اش نکرده ام. فرمود: تو او را پاکیزه می کنی؟ خدا او را پاکیزه کرده است! هنوز کسی او را ندیده بود. او را در وصله و لباس پشمینه پیچیده و آورد. حضرت نگاه اولی که به حسین (علیه السلام) کرد، فرمود:
عزیز علی؛ عزیز علی یا أباعبدالله!(7) [چه بسیار سخت است برای من شهادت تو یا اباعبدالله ].
یک اقامه عزاداری بر او وقتی که از عالم می رفت حسین (علیه السلام) را بر سینه اش چسبانیده و عرق مبارکش از جبینش بر روی او می ریخت، و متوجه عالم بقا بود. نمی دانم چه در نظرش آمد که فرمود: ما لی ولیزید؛ مرا با یزید چه کار است؟! خداوندا، لعنت کن یزید را.
این هم وقت احتضار آن حضرت که هنگام ارتحال از این عالم بود؛ اما اقامه عزا بعد از ارتحال در روز عاشورا باشد، عجالة ما بین را بگوئیم: اقامه عزای پیغمبر (صلی الله علیه و آله) فیما بین ولادت و احتضارش این بود که می بوسید مواضع مخصوصی از سیدالشهداء را و گریه می کرد:
پیشانی او را می بوسید و گریه می کرد(8). یکی لب و دهنش را می بوسید، گریه می کرد(9). و یکی دیگر نحر آن حضرت را می بوسید و گریه می کرد(10)، و نحر، آن گودال گردن است، آنجا که شتر را نحر می کنند. و دیگر شکمش را وا می کرد و می گشود، و روی دلش را خیلی می بوسید(11).
این چهار عضو را مخصوصاً خیلی می بوسید، و بعضی اوقات تقبیل آن حضرت مخصوص به عضو مخصوص نبود.
آن مظلوم طفل بود، نمی ایستاد. حضرت امیر (علیه السلام) را امر می کرد که حسین را نگاهدار، و همه بدنش را می بوسید و گریه می کرد. عرض می کردند: چرا گریه می کنی؟! می فرمود: أقبل موضع السیوف(12) [جای شمشیرها را می بوسم ].
ای برادر فعل نبی (صلی الله علیه و آله) مبنی بر حکمت است، و هر یک از این مواضع سببی داشت:
اما سر بوسیدن پیشانی، بسا می شود بعضی گمان می کنند به جهت این بود که موضع سنگی است که در روز عاشورا بر او وارد آمد؛ لکن نه همین است، بلکه ممکن است و بسا باشد به جهت این بود که وقت شهادتش پیشانیش بر روی خاک بود.
اما لب و دهان که مکرر می بوسید. حتی گاهی که در کوچه، حسین (علیه السلام) با اطفال بود، پیغمبر (صلی الله علیه و آله) می گذشت و قصد او می فرمود: حضرت حسین (علیه السلام) به این طرف و آن طرف می رفت، و خاتم انبیا (صلی الله علیه و آله) چنین می کرد تا حسین (علیه السلام) را می گرفت، و لب و دندان حسین (علیه السلام) را می بوسید(13).
پیغمبر (صلی الله علیه و آله) با آن وقار - که صاحب الوقار و السکینه است - مثل حسین به اطراف می دوید تا او را می گرفت و لب و دهان یا دندانش را می بوسید. و بعد وجهش معلوم شد که از این جهت بود که آن لب و دندان جای آن چوبها بود که زبان از گفتنش لال است.
اما قسم دیگر که نحر مقدسش بوده باشد. بدانید که ذبح کردن و نحر کردن دو چیز است: ذبح سر از بدن جدا کردن است، و نحر این است که نیزه یا کاردی در نحر او - که گودی گردن است - فرو می برند، مانند شتر که او را نحر می کنند.
آه، واحزناه! آن مظلوم نه همین مذبوح، بلکه منحور هم بود؛ که در فقرات زیارت می خوانی و از صفات آن حضرت است که: نحره منحور.
انا لله و انا الیه راجعون

مجلس دوم

بسم الله الرحمن الرحیم
[بعد از خطبه می فرماید]
نمی دانم از این دو مصیبت عظیمه که یکی در جان خود ماست - یعنی مصیبت تدین، و آن مصیبتی است که دعاء و لاتجعل مصیبتنا فی دیننا نسبت به او مستجاب نشده است - یا در مصیبت این ایام بگویم.
اول باید در مصیبت خودمان بگوئیم؛ چرا که آن صاحب مصیبت عظمی متحمل این همه مصائب نشده، مگر به جهت آنکه این مصیبت را از مردم دفع کند.
پس اول باید در این گفتگو نمود. در این مقام عرض می کنم:
اللهم عظم بلائی، و أفرط بی سوء حالی، و قصرت لی أعمالی، و قعدت بی أغلالی(14)
یعنی: خداوندا، مصیبت من سنگین شده است در چند بابت.
چند دفعه مکرر می کنم. هر قدر بتوانم مکرر می کنم:
اللهم عظم بلائی. ما ربحت تجارتی و حسرت نفسی(15)؛
یعنی: خدایا، سرمایه ای که دادی، قدری از آن رفته، و قدری از آن باقی مانده. نه نفع برده ام، نه سودی تحصیل کرده ام، نه نفعی به چنگ آورده ام، نه نقدی که به بازار آخرت ببرم، و به او متاعی خریداری کنم.
چه بازار؟ بازاری که در او جز نقد خالص قبول نکنند، و صرافش ماهر است. قلب قبول نمی کند.
نه در این دنیا - که متجر(16) اولیاء الله است(17) - معامله ای که نفعی داشته باشد تحصیل کرده ام. نه فروش درستی، نه جنس درستی، نه نقد درستی!
نمی دانم فردا که می روم، من که عامل بوده ام، و سرمایه به من داده، به خانه رب المال به چه رو بروم!
باز هم باید مکرر کنم: اللهم عظم بلائی؛ خدایا، دردم سنگین شد! تخم به من داده ای، مرا به مزرعه دنیا فرستاده ای اینجا را مزرعه آخرت قرار دادی. نه تخمی و نه شخصی، نه نسیم رحمتی، نه در جوانی زرع پیشکاری، نه در پیری زرع پسکاری، نه صیفی، نه شتوی!
نمی دانم فردا که می رویم دقت درو، چه درو می کنیم؟
اللهم عظم بلائی بسیار باید بگویم. خدایا، دردم سنگین شده. در این دریای سیاه دنیا افتاده ام، و در گردابها مبتلا شده ام. نه شناگری کردم، نه به ساحلی رسیدم، نه به کشتی نجاتی نشستم!
نمی دانم این غرقابها که برای من مهیا شده، آخر آنها چه می شود. در دریای سیاه دنیا غرق شده. بعد باید در قبر غرق شوم. بعد در قیامت؛ از آن غرق آخر می ترسم. آه! آه!
اللهم عظم بلائی خدایا، دردم سنگین شده. الآن که اینجا هستم، خود را دست دشمن داده ام: نفس اماره، دشمن؛ شیطان هم دشمن. مطیع هر دو شده ام. می ترسم بمانم بر این حالت، و از این دو دشمن منتقل به دشمن های بعد از این شوم.
این را بدان، با این حال وقتی که می روی، ملک الموت دشمن؛ چرا که او با دشمن خدا، دشمن است. ملکی که به قبرت می برد، دشمن، زمین دشمن، نکیرین دشمن! پس از بیرون آمدن، ملائکه برنده دشمن! دشمن بر دشمن تا - العیاذ بالله - مالک جهنم هم دشمن!
اللهم عظم بلائی. خدایا، دردم سنگین شده است. بلایم سنگین! راهها در پیش دارم، غریبم.
از این عالم که می روم ، در این راههای دور، نه آشنائی دارم، نه منزل، نه رفیق، نه توشه! نمی دانم منزلم کجا است؟ می ترسم در آن عالم، ویلان و سرگردان بی منزل بمانم. فکذلک در همه این عوالم.
اللهم عظم بلائی. خدایا، دردم سنگین شد. آتش های گناهان همه در وجودم شعله گرفته. این است که ملائکه وقت نماز می گویند: قرموا الی نیرانکم التی أو قدتموها علی ظهورکم(18)؛
برخیزید به سوی آتش هائی که افروخته اید در پشتهایتان، و به نمازها، آن آتش ها را خاموش کنید.
می ترسم این آتش ها بمانند. وقت احضار، آتش احتضار هم بیاید بر آنها افزوده شود. آتش قبر هم بیاید بالای آنها. می ترسم بماند تا آتش آخر کار هم بیاید بالای آنها!
خلاصه، دردها سنگین است! این چند واهمه ای که گفتم، نمی دانم برای کدام یک از اینها گریه کنم. ولما منها أضج و أبکی(19).
اگر گریه ات می آید، ان شاء الله برای رفع اینها ثمر دارد. و الا غصه هم بخوری، خوب است. و اگر نه، واهمه هم داشته باشی، کارت به جائی می رسد. والا خواهش دارم که لااقل بر این سخنها نخندی. امیدوارم که حاضرین مجلس همه خوف داشته باشند، و کسانی که در دلهایشان بر این حرفها می خندند، موفق اینگونه مجالس نشوند.
واهمه دیگر از همه اینها برتر است. گفتم: می ترسم در تجارت خاسر باشم. زراعت سوخته باشم، غرق شده باشم، از ظلمات به ظلمات رفته باشم! اینها یکی یکی هستند. حالا می ترسم همه اینها باشم!
مجملاً، الآن واهمه دارها را یکی یکی ندا می کنم؛ علاجی برایشان پیدا کرده ام:
ای خاسرین در تجارت! ای کسانی که سرمایه را ضایع کرده اید، و از دست شما رفته است و نقد خالص ندارید و نداریم به بازار قیامت ببریم!
امروز، از زمین نجف، ملک التجاری از راه می گذرد، و بار سفر بسته جنسهای مرغوب دارد. بنای تجارتی دارد.
ای خاسرین در تجارت! بیائید برویم خود را به قافله او برسانیم...
بلی، آنچه از احادیث بر می آید، عصر دوم محرم بود که وارد زمین کربلا شدند.
ای کسانی که غریبید، نمی دانید در این سفرها که می روید کار شما به کجا خواهد کشید، می ترسم راه گم کرده باشید! بیائید چاره ای برای شما دارم:
امروز، شهسوار غریبی، از راه می گذرد، و دلیل راه است. بیائید عقب او برویم!
ای غرق شده های دریای سیاه دنیا! ای غریقهائی که می ترسم از این غرق به آن غرق تا آخر به غرقاب آخر گرفتار شوید! امروز چاره داریم.
بدانید که امروز، صاحب کشتی نجات، شراع برداشته می رود، و لنگر می اندازد در صحرای کربلا و کشتی او آنجا شکست می خورد؛ ولی باعث نجات عالمین است.
بیائید خود را به کشتی نجات او برسانیم.
کشتی نجات به سبب او، آب خیلی نمی خواهد. بر روی یک قطره هم جاری می شود.
ای زراعت سوخته ها! ای کسانی که آمدید و زراعت نکردید، نه تخم و نه شخم، نه زراعت صیفی دارید، نه شتوی؛ و وقت درو کردن خائب و خاسرید! چاره داریم. زارعی از راه می گذرد و نونهال ها همراه دارد، و می خواهد برود در کربلا غرس کند.
بیائید همه با او همراه شده، داخل بستان و گلستان او شویم. او کریم است. از ثمره ها و فواید بوستان او بهره مند شوید. ای مسافرین که سفر می روید، و از این راه چاره ندارید؛ و اگر نروید، شما را می برند؛ و آنجا نه خانه دارید، نه منزل. امروز صاحب مضیفی(20) از راه می گذرد. می خواهد برود کربلا. مضیفی ترتیب داده. خود را به مضیف برسانید.
از این بابتها که گفتم - ان شاء الله - مصمم شدید بروید به این کشتی نجات، با این قافله سالار، با این صاحب مضیف، با این شهسوار.
نه گمان کنید اینها کنایه است، کل این مطالب حقیقت دارد، و مبنی بر واقع است.
در بعضی از غزوات شخصی خدمت ولایت مآب عرض کرد: یا امیرالمؤمنین، کاش برادرم همراه ما بود! حضرت فرمود: آیا دل برادرت همراه ماست؟ عرض کرد: بلی. قسم هم یاد کرد ظاهراً.
فرمود: در این اردو حاضر شدند کسانی که هنوز در صلب پدرانشان می باشند(21).
یعنی چون دل ایشان با من است، کأنه در این اردو حاضرند.
حالا می گویم: بیائید برویم از این صحرا به او ملحق شویم؛ تا به نجاتی و مرادی برسیم.
از این مقام گذشته، شماها، نامه محبت به حضرت حسین (علیه السلام) نوشته اید. اهل کوفه نیستید که بی وفائی کنید. آن جناب از شما طلب یاری کرده است. البته بی وفائی نمی کنید، همراه او می روید. مصمم شدید برای این راه؟
از همین جا روح ها را در عالم سیر درآورید؛ چون که شما را به یاری طلبیده است. هر کس یاریش به قسمی است.
ان شاء الله، در عالم حقیقت رفتیم تا رسیدیم خدمت آن حضرت. حال که رفتی، ملاحظه کن حال آن حضرت را؛ چه می بینی؟ خواهی دید:
مجموع این راهها را، از کوفه تا قادسیه، یا قطقطانیه، مجموع را، ابن زیاد سوار و لشکر واداشته؛ برای آنکه مبادا کسی به یاری آن جناب برود. یا کسی از جانب آن حضرت به کوفه بیاید. ملاحظه حالش می کنم. چه صفتی از صفاتش بگویم؟
اشاره به مضمونی که حر بن یزید ریاحی (رضی الله عنه) نسبت به حالات و صفاتش گفته است می کنم، تو را کافی است، و بر غربت و کربت آن حضرت مطلع می شوی.
تفصیل فقرات حر را در بحار می نویسد(22) ملخص آن اینست:
این بنده صالح خدا را، به سوی دیار خود دعوت نمودید. چون شما را اجابت کرد، بر او از اطراف و جوانب احاطه کردید - تا اینکه می گوید: - راه نفس را بر او تنگ کردید؛ که گویا مثل اسیر است در دست شما.
اینقدر کار بر آن حضرت تنگ گردید که گویا بر روی زمین جز زمین کربلا برای آن حضرت مأوایی نبود. از حرم جدش بیرونش کردند، قصد حرم خدا نمود. کار را بر او تنگ گرفتند؛ تا آنکه از آنجا که خانه امان است، امانش نداده، بیرونش کردند. منزل به منزل از دست دشمنان فرار نمود، آمد به کربلا. ملاحظه کن، مظلومی و مصیبت امامت را نبین. در اثنای راه، شخصی خدمت آن جناب رسید و عرض کرد: چنین و چنان بکن. گاهی عرض می کرد: به یمن برو که آنجا شیعیان شما بسیارند. گاه عرض می کرد: به فلان کوه برو منزل کن و پناه ببر.
بالاخره حضرت فرمودند. ای فلان، اگر به خانه مورچه بروم و منزل کنم، و پناه برم، دست از من بر نمی دارند(23).
گمان نکنی که مصیبت حضرت، همین مصیبت تیر و نیزه و خنجر بوده است. از مصائب عظیمه آن حضرت این بود که امر آن جناب به جائی رسیده و کشیده بود که در این راه که عبور می کرد - با وفور جمعیت که ایام حج بود و مردم از آن عبور می نمودند - اهل قافله ها از آن حضرت کناره می کردند که مبادا گرفتار یاریش بشوند!
زهیر بن قین (رضی الله عنه) می فرماید: ما جماعتی بودیم. در آن ایام می آمدیم و از آن حضرت کناره می جستیم. تا آنکه در منزلی بر سر چاهی منزل کردیم. مشغول به خوردن طعام بودیم که رسولی از جانب حضرت حسین (علیه السلام) آمد که: یا زهیر، ان أبا عبدالله یدعوک حضرت ابی عبدالله تو را دعوت می فرماید. ما لقمه ها را از دست خود افکندیم. کسی جواب رسول آن حضرت را نگفت.
زوجه زهیر از عقب پرده به صدا آمد که سبحان الله! ای زهیر، فرزند رسول خدا تو را می طلبد، و تو آن جناب را اجابت نمی کنی(24).
از آن جمله، در این نواحی شخصی بود که او را عبید الله بن حر جعفی(25) می گفتند. از بزرگان عرب بود. از کوفه بیرون آمده بود، و در نواحی شط منزل کرده بود. حضرت او را به یاری خود طلبید، اجابت نکرد.
پس آن حضرت فرمود: ما خود به منزل او می رویم. آن حضرت به خیمه او تشریف بردند. فرمودند: ای مرد! تو گناه بسیار کرده ای بیا و یاری من کن تا کفاره گناهان تو شود.
عرض کرد: من مردی هستم صاحب مال و صاحب شرف و قبیله و عشیره، و نمی توانم از کوفه بیرون آیم که گرفتار نصرت جناب تو شوم. حال اسب می دهم، نیزه می دهم.
فرمود: مرا حاجتی به اسب و مال تو نیست. حال که یاری نمی کنی، پس از این صحرا برو که صدای استغاثه مرا نشنوی. تفصیل این حکایت در بحار است(26).
خلاصه، کأنه مبینم: عربی آمد بر حضرت حسین (علیه السلام) گذشت - بر آن حضرت سلام نکرد - تا به حر رسید. نامه ابن زیاد را آورد به حر داد. نوشته بود:
أما بعد؛ فجعجع بالحسین حین یبلغک کتابی هذا، و یقدم علیک رسولی. و لا تنزله الا بالعراء فی غیر خضر و علی غیر ماء؛ یعنی: ای حر، چون نامه من به تو رسید، کار را بر حسین تنگ بگیر. نگذار در آبادی منزل کند. در بیابان بی آب و آبادی او را فرود بیاور(27).
از این جهت بود که آن حضرت می خواست در نینوا یا غاضریه، یا در شفیه منزل فرماید، و عیال را در دهی پناه دهد. آن جناب را نگذاشتند، و در کربلا دور از آبادی، فرود آوردند.
کأنه می بینم آن جناب را، قدری خاک آن زمین را برداشت، بوئید و فرمود، یا اینکه پس از سؤال عرض کردند که نامش کربلا است، فرمود:
اینجا موضعی است که از اینجا بیرون نخواهیم رفت. اینجا محل فرود آمدن بارهای ماست، و محل ریختن خونهای ماست(28).
انا لله و انا الیه راجعون. و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون.