نیش و نوش «نقش زبان در نیک بختی و بدبختی انسان »

نویسنده : شکیبا سادات جوهری مترجم : تهیه شده توسط ک مرکز پژوهش‏های صدا و سیما

تفاوت مجسمه ها

یکی از پادشاهان، سه مجسمه طلایی برای پادشاه کشور همسایه، هدیه فرستاد که از نظر ظاهر و وزن کاملاً شبیه هم بودند و هیچ کس نمی توانست فرقی میان آنها قائل شود. وی پیغام داد این مجسمه ها از نظر ارزش و قیمت یکی نیستند و با هم فرق زیادی دارند. او از این راه می خواست از میزان هوش درباریان و مردم کشور همسایه خودش با خبر شود. پادشاه همسایه از دریافت این هدیه عجیب در شگفت ماند و به درباریان دستور داد هر چه زودتر تفاوت میان مجسمه ها را بیایند و قیمت هر یک از آنها را تعیین کنند. درباریان پس از مدت ها کوشش، به عرض پادشاه رساندند که مجسمه ها کوچک ترین تفاوتی با هم ندارند. چیزی نگذشت که صحبت درباره مجسمه ها ورد زبان همه اهل شهر شد و مردم از پیر و جوان تمایل داشتند از فرق میان آنها آگاه شوند. در یکی از زندان های شهر، جوانی بود. او خواهش کرد به عرض سلطان برسانند که حاضر است مجسمه ها را ببیند و تفاوت میان آنها را بگوید. پادشاه فرمان داد جوان را به قصر آورند. او با دیدن مجسمه ها، که در گوش هر یک از آنها سوراخ بسیار کوچکی وجود دارد وقتی که چوب جارویی را داخل سوراخ کرد، چوب از دهان مجسمه اول بیرون آمد. به گوش دومی فرو برد، نوک چوب از گوش او بیرون آمد. چوب را به گوش مجسمه سوم فرو برد، نوک چوب به داخل شکم مجسمه فرو رفت.
آن گاه جوان به حضور پادشاها!همان گونه که هر یک از افراد بشر متفاوت دارند، این مجسمه ها هم ویژگی هایی دارند. تفاوت اینها در گوش و دل و زبانشان است. مجسمه اولی به مردمی شباهت دارد که به محض این که صحبتی از کسی می شوند، بی درنگ آن را برای همه کس حکایت می کنند. آنها خبر چینند و یک کلاغ، چهل کلاغ می کنند. هرگز نمی توان به این دسته از مردم اعتماد و اطمینان کرد. مجسمه دوم، به مردمی شبیه است که وقتی حرفی را شنیدند، هیچ گاه درباره آن نمی اندیشند و به اصطلاح، از این گوشه می گیرند و از آن گوش در می کنند؛ یعنی یک گوش ایشان در است و یک گوششان دروازه. این دسته هم مردمانی بی فکر و بی فایده اند. مجسمه سوم، به کسانی شباهت دارد که هر حرفی را که می شنوند، در دل خود جای می دهند و به قول معروف، محرم اسرارند. به یقین، ارزش این دسته از مردم از همه بیشتر است.
پارشاه از شنیدن این سخنان بسیار خوش حال شد و دستور داد تفاوت و قیمت هر یک از مجسمه ها را روی آن بنویسند و به دربار پادشاه کشور همسایه بفرستند. آن گاه جوان باهوش را از زندان بیرون آورد و محبت کرد و پادش هوش و دقت شگفت او را داد(232).

بیهوده سخن نگفتن

یکی از خلفای عباسی خواب وحشتناکی دید. خواب گزاری را احضار کرد و خواب خود را برای او باز گفت تا آن را تعبیر کند. گفت: تعبیر این خواب این است که پیش از فرار سیدن زمان مرگ خلیفه، همه خویشاوندان او خواهند مرد و مرگ خلیفه بعد از مرگ آنان روی می دهد. خلیفه از این سخن بر آشفت، و او را از نزد خود راند و خواب گزار دیگر احضار کرد. او پس از شنیدن خواب خلیفه گفت: تعبیر خواب شما این است که خداوند به شما عمری طولانی عطا می کند، به گونه ای که عمر شما از همه خویشاوندانتان طولانی تر می شود. خلیفه او را نوازش کرد و جایزه ای بدو بخشید(233).
محمد بن کعب گفت: روزی با جمعی از یاران پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) به اتفاق آن حضرت در مسجد نشسته بودیم. در این زمان حضرت فرمود: اکنون مردی از این در داخل می شود که اهل بهشت است. پس عبد الله بن سلام وارد شد. بعضی از یاران حضرت نزد او رفتند و گفتند: ای عبدالله! ما را از کارهای خود امید و اعتماد داری تا به وسیله آن وارد بهشت شوی، آگاه کن. گفت من مردی ناتوان و کم عمل هستم، ولی بهترین چیزی که به واسطه آن به خداوند امید دارم تا مرا مورد آمرزش قرار دهد، دو چیز است: اول آن که سلامت و پاکی نفس دارم و هرگز بد خواه کسی نیستم؛ دوم آن که گفتار بیهوده را ترک کرده ام و از چیزهایی که برایم ضروری نیست، سخن نمی گویم(234).
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود:
طوبی لمن أمسک الفضل من لسانه و أنفق الفضل من ماله(235)
خوشا به حال کسی که زیادی زبانش را نگه دارد و زیادی مالش را انفاق کند.

خوراک غیبت کنندگان

در شب معراج، هنگامی که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) همراه جبرئیل (علیه السلام) به آسمان ها عروج کرد، صحنه های بسیار دردناکی را در مورد مردم مشاهده کرد. یکی از آن صحنه ها این است که فرمود:
در شب معراج از کنار عده ای از مردم می گذشتم که دیدم با ناخن های خود پوست و گوشت گوشت صورت خویش را چنگ می زدند و می خراشیدند. از جبرئل پرسیم: این افراد نگون بخت چه کسانی اند؟ جبرئیل گفت: اینها غیبت کنندگانند که در دنیابا حیثیت و آبروی مردم بازی می کردند(236).
در روایت دیگری هم آمده است که حضرت فرمود:
در شب معراج به آتش دوزخ نگاه کردم. عده ای از مردم را دیدم که از لاشه گندیده مرداری می خورند. از جبرئیل پرسیدم: اینها چه کسانی اند؟ گفت: اینها کسانی اند که به وسیله غیبت کردن، گوشت بدن مردم را می خوردند(237)