نیش و نوش «نقش زبان در نیک بختی و بدبختی انسان »

نویسنده : شکیبا سادات جوهری مترجم : تهیه شده توسط ک مرکز پژوهش‏های صدا و سیما

آتش افروز

حماد بن سلمه نقل می کند: روزی شخصی به بازار برده فروشان رفت و برده ای خرید که به انواع هنرها آراسته و تنها عیب او سخن چینی بود. مدتی گذشت. روزی غلام به همسر ارباب خود گفت: تو به من فراوان نیکی کرده ای. از این رو رعایت حق تو بر من لازم است. من اخیراً متوجه مطلبی شده ام که لازم می دانم آن را به شما عرض کنم و آن این است که ارباب عاشق شده است و تصمیم گرفته تو را طلاق دهد و با معشوق خود ازدواج کند. زن پرسید: راه چاره چیست؟ غلام گفت: چاره اش این است که وقتی ارباب خوابیده مقداری از موی زیر گلویش را باتیغ بتراشی و نزد ساحر ببری تا او افسونی بخواند و دل او را مسخر تو گرداند. زن پذیرفت.
غلام نزد ارباب هم رفت و گفت: این اکرامی که تو به من می کنی، هیچ کس در حق فرزند خویش نمی کند. از این رو، بر من لازم است آنچه را برایم معلوم گردیده، برایت نقل کنم و آن این که همسرت تو را دوست ندارد و با مرد دیگری طرح دوستی ریخته و رابطه برقرار کرده است و نقشه کشیده است تو را در حال خواب بکشد. ارباب پرسید: چگونه سخن تو را باور کنم؟ غلام گفت: خود را به خواب بزن تا به درستی گفتارم پی ببری.
ارباب پذیرفت و به خانه رفت و چنین وانمود کرد که از شدت خستگی خوابیده است. ناگهان زن را بالای سر خود دید که تیغی به دست دارد. به درستی گفتار غلام یقین کرد و بی درنگ از جای بر خاست و زن را کشت. غلام سخن چین، بی درنگ خود را به قبیله زن رسانید و آنان را از قتل زن به دست شوهر آگاه ساخت. آنها آمدند و شوهر راکشتند و بعد هم قبیله شوهر خبر دار شدند و در نتیجه شمشیرها کشیده شد و دو قبیله زن و شوهر به جان هم افتارند و خون عده ای تنها به واسطه سخن نادرست یک نفر، به نا حق بر زمین ریخت(204).

گریه بر گناهان خود

خداوند روزی به حضرت داوود (علیه السلام) وحی فرستاد و فرمود: ای داوود! برای گناهانت مانند مادری که فرزندش مرده و در ماتم او عزادار و سوگوار است، ناله و گریه کن. اگر حال و روز کسانی را که بازبانشان، گوشت مردم را می خورند، بدانی و ببینی، از این گونه گناهان دوری می کن؛ چون من در روز قیامت آنها را مانند سفره ای بسیار پهن، باز می کنم. آن گاه اطراف زبان آنان را با سر پوش های آتشین می پوشانم و گرزهای آتشین می کوبم. سپس ملامتگران و توبیخ کننده ای بر ایشان مسلط می کنم که درباره آنها به دوزخیان می گوید: ای اهل دوزخ! ایشان را به خوبی بشناسید. اینها کسانی هستند که زبان بد گو و زشتشان بر آنها مسلط بوده است(205)

شرط هم نشینی

روزی مردی ادیب و دانشمند به دربار پادشاه وقت رفت و از او اجازه خواست سخن بگوید. پادشاه گفت: به سه شرط می توان سخن بگویی. مرد ادیب پرسید: آن شرطها چیست؟ پادشاه گفت:
1. این که پیش روی من، مرا نستایی؛ زیرا من، خودم را بهتر از تو می شناسم. پس اگر راست و درست بگویی، در حقیقت، مرا مسخره کرده ای.
2. دیگر این که در درون خود بر خلاف بیرونت مخالف من نباشی و در دل مراتکذیب نکنی؛ زیرا آدم دروغ گو، رأی و فکر درستی از خود ندارد.
3. موضوع دیگر این که نزد من از کسی غیبت نکنی؛ زیرا غیبت کردن را کسی به خود نمی پسندد و دوست نمی دارد، مگر این که ضعف و کاستی در او باشد.
وقتی سخنان پادشاه تمام شد، آن مرد ادیب گفت: آیا می تونم از حضور شما مرخص شوم و باز گردم؟ پادشاه گفت: آری. آن مرد بدون آن که یک کلمه حرفی بزند، از حضور پادشاه مرخص(206).