نیش و نوش «نقش زبان در نیک بختی و بدبختی انسان »

نویسنده : شکیبا سادات جوهری مترجم : تهیه شده توسط ک مرکز پژوهش‏های صدا و سیما

تصدیق نکردن خبر چین

روزی شخصی به حضور اسکندر رفت و خواست نزد او از شخص دیگری بد گویی کند. همین که زبان به سخن باز کرد، پیش از این که سخنان خود را تمام کند، اسکندر مانع از ادامه سخنان او شد و گفت: آیا دوست داری همین گونه که سخنان تو را درباره ای آن شخص می شنوم و می پذیرم، بد گویی آن مرد را درباره تو بشنوم و قبول کنم؛ یعنی همین گونه که تو نزد من می آیی و از دیگری بدگویی می کنی، بدان به یقین دیگری هم نزد من می آند و از تو بد گوی می کند. من اگر سخنان تو را درباره دیگری بپذیرم، باید سخنان دیگری را هم درباره تو قبول کنم. حال آیا مایلی درباره سخنان شما در مورد هم دیگر این طور رفتار کنم؟ آن شخص با شنیدن این پاسخ، ار بدگویی خود پشیمان شد و گفت: نه. اسکندر به او گفت: پس تو دست از بدی بردار تا فساد و زشتی دست از سر تو بر دارد(202).

ستار العیوب

در روایتی آمده است: روز قیامت، بنده ای را می آورند، در حالی که گریان است. خدای سبحان به او خطاب می کند و می فرماید: بنده من! چرا گریه می کنی؟ وی در پاسخ می گوید: سبب گریه من این است که امروز آنچه عیب و بدی های من نزد آدمیان و فرشتگان پنهان بوده است، آشکار خواهد شد. خداوند به او می فرماید: بنده من! تو را در دنیا با داشتن زشتی های بسیار، رسوا نکردم، حال آن که گناه می کردی و می خندیدی. پس چگونه امروز تو را رسوا کنم، در حالی که گناه نمی کنی و گریانی(203)!

آتش افروز

حماد بن سلمه نقل می کند: روزی شخصی به بازار برده فروشان رفت و برده ای خرید که به انواع هنرها آراسته و تنها عیب او سخن چینی بود. مدتی گذشت. روزی غلام به همسر ارباب خود گفت: تو به من فراوان نیکی کرده ای. از این رو رعایت حق تو بر من لازم است. من اخیراً متوجه مطلبی شده ام که لازم می دانم آن را به شما عرض کنم و آن این است که ارباب عاشق شده است و تصمیم گرفته تو را طلاق دهد و با معشوق خود ازدواج کند. زن پرسید: راه چاره چیست؟ غلام گفت: چاره اش این است که وقتی ارباب خوابیده مقداری از موی زیر گلویش را باتیغ بتراشی و نزد ساحر ببری تا او افسونی بخواند و دل او را مسخر تو گرداند. زن پذیرفت.
غلام نزد ارباب هم رفت و گفت: این اکرامی که تو به من می کنی، هیچ کس در حق فرزند خویش نمی کند. از این رو، بر من لازم است آنچه را برایم معلوم گردیده، برایت نقل کنم و آن این که همسرت تو را دوست ندارد و با مرد دیگری طرح دوستی ریخته و رابطه برقرار کرده است و نقشه کشیده است تو را در حال خواب بکشد. ارباب پرسید: چگونه سخن تو را باور کنم؟ غلام گفت: خود را به خواب بزن تا به درستی گفتارم پی ببری.
ارباب پذیرفت و به خانه رفت و چنین وانمود کرد که از شدت خستگی خوابیده است. ناگهان زن را بالای سر خود دید که تیغی به دست دارد. به درستی گفتار غلام یقین کرد و بی درنگ از جای بر خاست و زن را کشت. غلام سخن چین، بی درنگ خود را به قبیله زن رسانید و آنان را از قتل زن به دست شوهر آگاه ساخت. آنها آمدند و شوهر راکشتند و بعد هم قبیله شوهر خبر دار شدند و در نتیجه شمشیرها کشیده شد و دو قبیله زن و شوهر به جان هم افتارند و خون عده ای تنها به واسطه سخن نادرست یک نفر، به نا حق بر زمین ریخت(204).