نیش و نوش «نقش زبان در نیک بختی و بدبختی انسان »

نویسنده : شکیبا سادات جوهری مترجم : تهیه شده توسط ک مرکز پژوهش‏های صدا و سیما

دو) سود شخصی

در بسیاری از موارد، عامل اساسی عیب جویی، نفع شخصی است. انسان بی ایمان اگر نسبت به موقیعت خود احساس خطر کند، می کوشد با تخریب دیگران، ره تثبیت جایگاه خود بپردازد. این در حالی است که همه چیز را بر اساس منافع خود می سنجد. در این حال، ناسپاسی و شکایات او از آنچه ندارد، بیشتر از سپاس و رضایتی است که از داشته هایش دارد، چنان که خداوند در قرآن مجید به این حقیقت اشاره می کند:
و منهم من یلمزک فی الصدقات فان اعطو امنها رضوا و ان لم یعطوا منها اذا هم یسخطون(91)؛
برخی از ایشان در تقسیم صدقات یا غنایم بر تو عیب می گیرند. پس اگر از صدقات به آنان داده شود، راضی و خشنود می شوند و اگر از آن به ایشان داده نشود، خشم می گیرند.
البته این اشخاص تنها در دوران پیامبر نیستند، بلکه در هر عصری، چنین افرادی یافت می شوند که اعمال دیگران را با محک سود و زیان خود می سنجند و بر این اساس، کار دیگران را عیب می شمارند و بر عدالت دیگران خرده می گیرند.

سه) خود فراموشی

یکی از عوامل عیب جویی، فراموش کردن خویشتن و غفلت از عیوب خود است. امام علی (علیه السلام) می فرماید:
شر الناس من کان متتباً لعیوب الناس عیماً عن معایبه(92)؛
بدترین مردم کسی است که به دنبال عیب های مردم است، ولی عیب های خود را نمی بیند و در مورد عیب های خود کور و نابیناست. داستان زیر از دفتر دوم مثنوی معنوی، گویای این امر است:
چار هندو در یکی مسجد شدند - بهر طاعت، راکع و ساجد شدند
هر یکی با نیتی تکبیر کرد - در نماز آمد به مسکینی و درد
مؤذن آمد، زان یکی لفظی بجست - کای مؤذن بانگ کردی وقت هست
گفت آن هندوی دیگراز نیاز - هی سخن گفتی و باطل شد نماز
آن سوم گفت آن دوم را ای عمو - چه زنی طعنه، برو خود را بگو
آن چهارم گفت حمدلله که من - در نیفتادم به چه چون آن سه تن
پس نماز هر چهاران شد تباه - عیب گویان بیشتر گم کرده راه
ای خنک جانی که عیب خویش دید - هر که عیبی گفت آن بر خود خرید(93)
نماز گزاران دوم و سوم و چهارم، دقیقاً مرتکب همان عیبی شدن که اولی را به دلیل ارتکاب آن سرزنش کردند. نماز او را باطل می دانستند و نماز خویش را قبول؛ غافل از این که از هیچ یک پذیرفته نیست. پس انسان پیش از دیگران، عیب بین خود باشد.

چهار) نا آگاهی

آگاهی نداشتن از نتایج رفتار دیگران و ناشکیبایی اعمال آنان، موجب جویی می شود. نمونه بارز آن در قرآن، داستان برخورد موسی (علیه السلام) با خضر (علیه السلام) می باشد که در سوره کهف آمده است. حضرت موسی (علیه السلام) از خدا می خواهد او را به ملاقات بنده ای دانشمندتر از خود موفق کند. خداوند می پذیرد و موسی مأمور می شود در ساحل دریا با آن بنده خدا دیدار کند. او همان حضرت خضر (علیه السلام) است؛ پیر فرزانه ای که صاحب علم لدنی است. وقتی موسی به ایشان رسید؛ پرسید: آیا می توانم با تو باشم تا از آنچه آموخته ای، به من نیز یاد بدهی؟ خضر گفت: تو نمی توانی خویشتن دار باشی و هم پای من بیایی و صبر پیشه کنی؛ به ویژه چگونه بر چیزی که آگاهی نداری، صبر خواهی کرد و بر من عیب نخواهی گرفت؟ موسی در پاسخ گفت: به خواست خدا مرا شکیبا خواهی یافت و از تو نافرمانی نمی کنم. حضرت خضر (علیه السلام) در خواست موسی (علیه السلام) رابه این شرایط قبول کرد که در مورد هیچ چیز مپرس تا من خود از آن به تو خبر دهم و تو را از سر آن آگاه سازم.
آنها با هم به راه افتادند تا این که سوار کشتی شدند. خضر کشتی را سوراخ کرد. موسی چون از علت اصلی این کار و هدف آن فرزانه آگاهی نداشت، عیب گرفت که تو کار زشت و شگفتی کرده ای. خضر گفت: مگر نگفتم نمی توانی صبر کنی؟ موسی گفت: مرا به علت آنچه فراموش کردم، سرزنش مکن و بر من سخت نگیر. خضر عذر او را پذیرفت. باز به راه افتادند. در راه به پسر بچه ای برخوردند. خضر او را کشت. موسی تاب نیاورد و زبان به اعتراض گشود. خضر دوباره، عهدشان را یاد آوری کرد. موسی عذر خواست. باز به راه افتادند و به شهری رسیدند. از مردم آنجا طعام خواستند، ولی آنها از پذیرفتن این دو خود داری کردند. آن گاه دیواری دیدند که در حال ریزش بود. خضر آن را برپاداشت و ساخت. موسی با تعجب گفت: می توانستی اجرت و مزدی از صاحبش برای ساخت دیوار بگیری. حضرت حضر (علیه السلام) در این جا گفت: اکنون زمان جدایی میان من و تو فرارسیده است و تو را از آنچه نتوانستی بر آن صبر کنی و بر من عیب گرفتی، آگاه خواهیم کرد(94).
روشن است که اگر موسی (علیه السلام) از علت کار خضر (علیه السلام) به اندازه خود او آگاهی داشت، هرگز زبان به اعتراض و عیب جویی نمی گشود و به یاری او می شتافت. پس شایسته است بر آنچه نمی دانیم، خرده نگیریم و به کار مردم و به ویژه فرزانگان نسبت عیب ندهیم.