فهرست کتاب


پرسشهای شما پاسخهای المیزان جلد دوم

علیرضا اسداللهی فرد

112- آیا در قرآن مجید که به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده، همچون سایر کتب آسمانی تحریفی صورت گرفته یا نه؟ و دلایل عدم تحریف در مقابل کسانی که قائل به تحریف شده اند چیست؟

جواب : یکی از ضروریات تاریخ این معنا است که تقریباً در 14 قرن قبل، پیغمبری از نژاد عرب به نام محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) مبعوث به نبوت شد و دعوی نبوت کرده است و امتی از عرب و غیر عرب به وی ایمان آوردند و نیز کتابی آورده که آن را به نام قرآن نامیده و به خدای سبحان نسبتش داده است و این قرآن متضمن معارف و کلیاتی از شریعت است که در طول حیاتش مردم را به آن شریعت دعوت می کرده است.
و نیز از مسلمات تاریخ است که آن جناب با همین قرآن، تحدی کرده و آن را معجزه نبوت خود خوانده است.
و نیز، هیچ حرفی نیست در اینکه قرآن موجود در این عصر، همان قرآنی است که او آورده و برای بیشتر مردم معاصر خودش قرائت کرده است.
مقصود ما از اینکه گفتیم این همان است، تکرار ادعا نیست بلکه منظور این است که بطور مسلم این چنین نیست که آن کتاب به کلی از میان رفته باشد و کتاب دیگری نظیر آن و یا غیر آن به دست اشخاص دیگری تنظیم و به آنجناب نسبت داده شده و در میان مردم معروف شده باشد که این، آن قرآنی است که به محمد نازل شده است.
همه ی اینها که گفتیم اموری است که احدی در آن تردید ندارد، مگر کسی که فهش آسیب دیده باشد.
حتی موافق و مخالف در مسأله تحریف و عدم آن نیز در هیچ یک آنها احتمال خلاف نداده است.
تنها چیزی که بعضی از مخالفین و موافقین احتمال داده اند این است که جملات مختصری و یا آیه ای در آن زیاد و یا از آن کم شده و یا جا به جا و یا تعییری در کلمات و یا اعراب آن رخ داده باشد و اما اصل کتاب الهی، به همان وضع و اسلوبی که در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده باقی مانده است، و به کلی از بین نرفته است.
از سوی دیگر می بینیم که قرآن کریم با اوصاف و خواصی که نوع آیاتش واجد آنهاست تحدی کرده یعنی بشر را از آوردن کتابی مشتمل بر آن اوصاف، عاجز دانسته است و ما تمامی آیات را می بینیم که آن اوصاف را دارد بدون اینکه آیه ای از آن، آن اوصاف را از دست داده باشد.
مثلاً اگر به فصاحت و بلاغت، تحدی نموده می بینیم که تمامی آیات همین قرآنی که در دست ماست آن نظم بدیع و عجیب را دارد و گفتار هیچ یک از فصحاء و بلغای عرب مانند آن نیست، و هیچ شعر و نثری که تاریخ از اساتید ادبیات عرب ضبط نموده و هیچ خطبه و یا رساله و یا محاسوره ای از آنان، چنان نظم و اسلوبی را ندارد و این نظم و اسلوب و این امتیازات در تمامی آیات قرآنی مشهود است و همه را می بینیم که در تکان داده جسم و جان آدمی مثل همند.
و نیز می بینیم که در آیه: أفلا یتدبرون القرءان و لو کان من عند غیر الله لو جدوا فیه اختلافاً کثیراً(394) به اختلاف نداشتن قرآن تحدی نموده و این خصوصیت در قرآن عصر ما نیز هست، هیچ ابهام و یا خللی در آیه ای دیده نمی شود مگر آنکه آیه ای دیگر آن را بر طرف می سازد، و هیچ تناقض و اختلافی باشد، پیش نمی آد، مگر آنکه آیاتی آن را دفع می سازد.
باز می بینیم که با معارف حقیقی و کلیات شرایع فطری و جزئیات فضائل عقلی که مبتکر آن است تحدی نموده، و عموم دانشمندان عالم را نه تنها اهل لغت و ادبیات را به آوردن ماند آن دعوت کرده و از آن جمله فرموده است: قل لئن اجتمعت الانس و الجن علی أن یأتوا بمثل هذا القرءان لا یأتون بمثله و لو کان بعضهم لبعض ظهیراً(395) و نیز فرمود: انه لقول فصل، و ما هو بالهزل(396) این تحدی قرآن است و ما می بینیم که همین قرآن عصر ما بیان حق صریحی را که جای هیچ تردید نباشد و دادن نظریه ای را که آخرین نظریه باشد که عقل بشر بدان دست یابد، چه در اصول معارف حقیقی و چه در کلیات شرایع فطری و چه در جزئیات فضائل اخلاقی استیفاء می کند، بدون اینکه در هیچ یک از این ابواب نقیصه و یا خللی و یا تناقض و لغزشی داشته باشد بلکه تمامی معارف آن را با همه وسعتی که دارد می بینیم کانه به یک حیات زنده اند و یک روح در کالبد همه آنها جریان دارد و آن روح واحد مبدأ تمامی معارف قرآنی است و اصلی است که همه، بدان منتهی می گردند و به آن بازگشت می کنند، و آن اصل توحید است که اگر یک یک معارف آن را تحلیل کنیم، سر از آن اصل در می آوریم و اگر آن اصل را ترکیب نماییم به یک یک آن معارف بر می خوریم.
و نیز اگر برایمان ثابت شده که قرآن نازل شده بر پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) متعرض داستان امت های گذشته بوده، قرآن عصر خود را می بینیم که در این باره بیاناتی دارد که لایق ترین بیان و مناسب ترین کلام است که شایسته طهارت دین و نزاهت ساحت انبیاء (علیهم السلام) می باشد، بطوری که انبیاء را افرادی خالص در بندگی و اطاعت خدا معرفی می کند و این معنا وقتی برای ما محسوس می شود که داستان قرآنی هر یک از انبیاء را با داستان همان پیغمبر که در تورات و انجیل آمده مقایسته نماییم آن وقت به بهترین وجهی دستگیرمان می شود که قرآن ما چقدر با کتب عهدین تفاوت دارد.
و نیز اگر می دانیم که در قرآن کریم اخبار غیبی بسیاری بوده، در قرآن عصر خود نیز می بینیم که بسیاری از آیات آن بطور صریح و یا تلویح از حوادث آینده جهان خبر می دهد.
و نیز می بینیم که خود را به اوصاف پاک و زیبا از قبیل نور، و هادی به سوی صراط مستقیم، و به سوی ملتی اقوم - یعنی تواناترین قانون و آیین در اداره امور جهان - ستوده است.
و قرآن عصر خود را نیز می یابیم که فاقد هیچ یک از این اوصاف نیست، و در امر هدایت و دلالت از هیچ دقتی فروگذار نکرده است.
و از جامع ترین اوصافی که برای خود قائل شده صفت یادآوری خداست و اینکه در راهنمایی به سوی خدا همیشه زنده است، و همه جا از اسمای حسنی و صفات علیای خدا اسم می برد، و سنت او را در صنع و ایجاد وصف می کند، و اوصاف ملائکه و کتب و رسل خدا را ذکر می نماید، شرایع و احکام خدا را وصف می کند، منتهی الیه و سرانجام امر خلقت یعنی معاد و برگشت به سوی خدا و جزئیات سعادت و شقاوت و آتش و بهشت را بیان می کند.
و همه اینها ذکر و یاد خداست، و همان است که قرآن کریم به قول مطلق، خود را بدان نامیده است.
چون از اسامی قرآن هیچ اسمی در دلالت بر آثار و شؤون قرآن به مثل اسم ذکر نیست، به همین جهت در آیاتی که راجع به حفظ قرآن از زوال و تحریف صحبت می کند آن را به نام ذکر یاد نموده، و از آن جمله می فرماید: ان الذین یلحدون فی ءایتنا لا یخفون علینا أ فمن یلقی فی النار خیر أم من یأتی ءامناً یوم القیامه اعملوا ما شئتم انه بما تعملون بصیر، ان الذین کفروا بالذکر لما جاءهمو انه لکتاب عزیز، لا یأتیه الباطل من بن یدیه و لا من خلفه تنزیل من حکیم حمید(397)
که می فرماید: قرآن کریم از این کریم از این جهت که ذکر است باطل بر آن غلبه نمی کند، نه روز نزولش و نه در زمان آینده، نه باطل در آن رخنه می کند و نه نسخ و تغییر و تحریفی که خاصیت ذکریتش را از بین ببرد.
و نیز در آیات مورد بحث ذکر را به طور مطلق بر قرآن کریم اطلاق نموده، و نیز به طور مطلق آن را محفوظ به حفظ خدای تعالی دانسته و فرمود: انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون(398) که از آن دو اطلاق این معنا استفاده می شود که گفتیم قرآن کریم از هر زیاده و نقصان و تغییر لفظی و یا ترتیبی که ذکر بودن آن را از بین ببرد محفوظ خواهد بود.
یکی از حرفهای بی پایه ای که در تفسیر آیه مورد بحث زده اند این است که ضمیر له را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برگردانده و گفته اند: منظور از اینکه ما او را حفظ می کنیم آن جناب است، ولی این معنا با سیاق آیه سازش ندارد، زیرا مشرکین که آن جناب را استهزاء می کردند بخاطر قرآن بود که به ادعای آن جناب بر او نازل شده، همچنانکه قبلاً هم به این نکته اشاره کرده و فرموده بود: و قالوا یأیها الذی نزل علیه الذکر انک لمجنون(399)
پس از آنچه گذشت این معنا به دست آمد که قرآنی که خدای تعالی بر پیغمبر گرامیش (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل کرده و آن را به وصف ذکر توصیف نموده به همان نحو که نازل شده، محفوظ به حفظ الهی خواهد بود و خدا نخواهد گذاشت که دستخوش زیاده و نقص و تغییر شود.
و خلاصه، دلیل ما هم این شد که قرآنی که خدای تعالی بر پیغمبرش نازل کرده و در آیات زیادی آن را به اوصاف مخصوصی توصیف نموده، اگر بخواهد محفوظ نباشد و در یکی از آن اوصاف دچار دگرگونی و زیاده و نقصان گردد آن وصف دیگر باقی نخواهد ماند و حال آنکه ما می بینیم قرآن موجود در عصر ما تمامی آن اوصاف را به کاملترین و بهترین طرز ممکن داراست.
از همینجا می فهمیم که دستخوش تحریفی که یکی از آن اوصاف را از بین برد نگشته است، و قرآنی که اکنون دست ما است همان است که به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده است.
پس اگر فرض شود که چیزی از آن ساقط شده و یا از نظر اعراب و زیر و زبر کلمات و یا ترتیب آیات دچار دگرگونی شده باشد، باید قبول کرد که دگرگونی اش به نحوی است که کمترین اثری در اوصاف آن از قبیل اعجاز، رفع اختلاف، هدایت نوریت، ذکریت، هیمنه و قهاریت بر سایر کتب آسمانی و... ندارد.
پس اگر تغییری در قرآن کریم پیدا شده باشد از قبیل سقوط یک آیه مکرر و یا اختلاف در یک نقطه و یا یک اعراب و زیر و زبر و امثال آن است.
علاوه بر آنچه گذشت اخبار بسیاری هم که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از طریق شیعه و سنی نقل شده که فرمود: در هنگام بروز فتنه ها و برای حل مشکلات به قرآن مراجعه کنید دلیل بر تحریف نشدن قرآن است.
دلیل دیگر آن حدیث شریف ثقلین است که از طریق شیعه و سنی به حد تواتر نقل شده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: به درستی که من در میان شما دو چیز گرانقدر باقی می گذارم: کتاب خدا و عتریم، اهل بیتم، مادام که به آن دو تمسک جویید هرگز گمراه نخواهید شد(400)، چون اگر بنا بود قرآن کریم دستخوش تحریف شود معنا نداشت آن جناب مردم را به کتابی دستخورده و تحریف شده ارجاع دهد و با این شدت تأکید بفرماید تا ابد هر وقت به آن دو تمسک جویید گمراه نمی شوید.
و همچنین اخبار بسیاری که از طریق رسول خدا و ائمه اهل بیت (علیهم السلام) رسیده، دستور داده اند اخبار و احادیثشان را به قرآن عرضه کنند، زیرا اگر کتاب الهی تحریف شده بود معنایی برای این گونه اخبار نبود.
و اینکه بعضی گفته اند مقصود از این دستور تنها در اخبار فقهی است که باید عرضه به آیات احکام شود و ممکن است قبول کنیم که آیات احکام تحریف نشده اما دلیل بر این نیست که اصل قرآن تحریف نشده باشد صحیح نیست، زیرا دستور مذکور مطلق است و زیرنویسی ندارد که تنها اخبار فقهی را به قرآن عرضه کنید، و اختصاص دادنش به اخبار فقهی تخصیص بدون مخصص است.
علاوه بر اینکه زبان اخبار عرضه به قرآن صریح و یا دست کم نزدیک به صریح است در اینکه دستور عرضه مزبور به منظور تشخیص راست از دروغ و حق از باطل است، و معلوم است که اگر در روایات دسیسه و دستبردی شده باشد تنها در اخبار مربوط به فقه و احکام نبوده بلکه اگر دشمن داعی به دسیسه در اخبار داشته داعیش در اخبار مربوط به اصول و معارف اعتقادی و قصص انبیاء و امم گذشته، و همچنین اوصاف مبدأ و معاد قوی تر و بیشتر بوده است.
و لذا می بینیم روایات اسرائیلی که یهود، داخل در روایات ما کرده اند و همچنین نظائر و آن، غالباً در مسائل اعتقادی است نه فقهی.
دلیل دیگر عدم تحریف از نظر روایات، روایاتی است که در آنها خود امامان اهل بیت (علیهم السلام) آیات کریمه قرآن را در هر باب موافق و عین آنچه در این قرآن موجود در عصر ماست قرائت کرده اند، حتی در آن روایات، اخبار آحادی که می خواهند قرآن را تحریف شده معرفی کنند آیه را آنطور که در قرآن عصر ماست تلاوت کرده اند و این بهترین شاهد است تفسیر بر اینکه مراد در بسیاری از آنها که دارد آیه فلان جور نازل شده است تفسیر بر حسب تنزیل و در مقابل بطن و تأویل است.
دلیل دیگر، روایاتی است که از امیرالمؤمنین و سائر ائمه معصومین (علیهم السلام) وارد شده که قرآن موجود در دست مردم همان قرآنی است که از ناحیه خدا نازل شده، اگر چه غیر آن قرآنی است که علی (علیه السلام) آن را به خط خود تنظیم نموده است، و در زمان ابوبکر و همچنین در زمان عثمان که به تنظیم و کتابت قرآن پرداختند آن حضرت را مشارکت ندادند.
و از همین باب است اینکه به شیعیان خود فرموده اند: اقرؤا کما قرء الناس قرآن را همانطور که مردم می خوانند بخوانید(401).
و مقتضای این روایات این است که اگر در آن روایات دیگر آمده که قرآن علی (علیه السلام) مخالف قرآن موجود در دست مردم است معنایش این است که از نظر ترتیب، بعضی سوره ها یا آیات تفاوت دارد، آن هم سوره یا آیاتی که به هم خوردن ترتیبش کمترین اثری در اختلال معنای آن ندارد، و آن اوصافی را که گفتیم خداوند قرآن را به این اوصاف توصیف نموده از بین نمی برد.
پس مجموع این اخبار - هر چند که مضامین آنها با یکدیگر مختلف است - دلالت قطعی دارد بر اینکه قرآنی که امروز در دست مردم است همان قرآنی است که از ناحیه خدای تعالی بر خاتم انبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده است، بدون اینکه چیزی از اوصاف کریمه اش و آثار و برکاته از بین رفته باشد.
عده ای از محدثین شیعه و حشویه و جماعتی از محدثین اهل سنت را عقیده بر این است که قرآن کریم تحریف شده، به این معنا که چیزی از آن افتاده و پاره ای الفاظ آن تغییر یافته، و ترتیب آیات آن بهم خورده است.
و اما تحریف به معنای زیاد شدن چیزی در آن فرضیه ای است که احدی از علمای اسلام بدان قائل نشده است.
محدثین مذکور به عدم وقوع زیادت در قرآن به وسیله اجماع امت و بر وقع نقص و تغییر در آن به وجوه زیادی احتجاج کرده اند.
1- در اخبار بسیاری از طریق شیعه و سنی روایت شده که یا دلالت دارند بر سقوط بعضی از سوره ها، و یا بعضی آیات، و یا بعضی جملات، و یا قسمتی از جملات و یا کلمات و یا حروف آن که در همان ابتدا در موقع جمع آوری آن در زمان ابی بکر، و همچنین در موقع جمع آوری بار دوم آن، در زمان عثمان اتفاق افتاده است. و نیز دلالت دارند بر تغییر و جابجا شدن آیات و جملات.
و این روایات بسیار است که محدثین شیعه آنها را در جوامع حدیث و سایر کتب معتبر خود آورده اند و بعضی از ایشان عدد آنها را بالغ بر دو هزار حدیث دانسته اند.
و همچنین محدثین اهل سنت در صحاح خود، مانند صحیح بخاری و صحیح مسلم، و سنن ابی داوود، و نسائی، و احمد، و سایر جوامع حدیث و کتب تفسیر و غیر آن نقل کرده اند.
و آلوسی در تفسیر خود عدد آنها رابیش از حد شمار دانسته است.
البته آنچه گفته شد غیر موارد اختلافی است که میان مصحف عبدالله بن مسعود با مصحف معروف است، که این خود بالغ بر شصت و چند مورد است.
و نیز غیر از موارد اختلاف مصحف ابی بن کعب با مصحف عثمانی است، که آن نیز بالغ بر سی و چند مورد است. و همچنین اختلاف میان خود مصحف های عثمانی که خود او نوشته و با اقطار بلاد اسلامی آن روز فرستاده است که به قول ابن طاووس - در سعد السعود - بالغ بر پنجاه و چند مورد، و به قول دیگران چهل و پنج مورد است، چون عثمان پنج و یا هفت مصحف نوشته به شام، مکه، بصره کوفه، یمن و بحرین فرستاده و یکی را در مدینه نگهداشته است.
و نیز آنچه نقل شد، غیر اختلافی است که از نظر ترتیب میان مصحف های عثمانی و مصحف های دسوره اول (زمان ابی بکر) وجود دارد، زیرا سوره انفال در جمع، بار اول جزو سوره های مثانی و سوره برائت جزو سوره های مئین قرار داشت، و حال آنکه در جمع دوم، هر دو سوره جزو سوره های طوال قرار گرفته، و روایتش به زودی از نظر شما می گذرد.
باز آنچه تاکنون گفته شد غیر اختلافی است که در ترتیب سوره ها وجود دارد چون بر حسب روایات، ترتیب سوره ها در مصحف عبدالله بن مسعود و مصحف ابی بن کعب غیر ترتیبی است که در مصحف عثمان است.
و همچنین غیر اخلافی است که در میان قرائت ها وجود دارد، زیرا قرائتهای غیر معروفی است که از اصحابه و تابعین روایت شده که با قرائت معروف اختلاف دارد که اگر همه آنها را حساب کنیم به هزار یا بیش از آن بالغ می شود.
2- دلیل دوم ایشان اعتبار عقلی است، به این بیان که عقل بعید می داند قرآنی به دست غیر معصوم جمع آوری شود و هیچ اشتباه و غلطی در آن وجود نداشته باشد و عیناً موافق واقع از کار در آید.
3- روایتی است از عامه و خاصه که علی (علیه السلام) بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از مردم کناره گیری کرد، و بیرون نمی آمد مگر برای نماز تا آنکه قرآن را جمع آوری نمود آنگاه آن را به مردم ارائه داد، و اعلام کرد که این همان قرآنی است که خداوند بر پیغمبرش نازل فرموده و من آن را جمع آوری کردم.
مردم او را رد کردند و قرآن او را نپذیرفتند، و به قرآنی که زید بن ثابت جمع کرده بود اکتفاء کردند.
و اگر این دو قرآن عین هم بودند این حرف معنی نداشت و اصلاً معنا نداشت که آن جناب قرآن را آورده اعلام کند که این همان قرآنی است که خدای تعالی بر پیغمبر اکرم نازل نموده، با اینکه می دانیم علی (علیه السلام) بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) داناترین مسلمانان به کتاب الله بود، و لذا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در حدیث ثقلین مردم را به او ارجاع داده و علاوه در حق آن جناب فرموده: علی با حق است و حق با علی است.
4- روایاتی است که می گوید: در این امت نیز آنچه در بنی اسرائیل واقع شده واقع می شود و طابق النعل بالنعل رخ می دهد و یکی از چیزهایی که در بنی اسرائیل اتفاق افتاد تحریف کتابشان بود که قرآن و روایات ما بدان تصریح دارد، ناگزیر باید در این امت هم اتفاق بیفتد و کتاب این امت یعنی قرآن کریم هم باید تحریف شود (و گرنه آن روایات درست در نمی آید)
در صحیح بخاری از ابی سعید خدری روایت کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: به زودی سنت های اقوام گذشته را وجب به وجب، و ذراع به ذراع پیروی خواهید کرد، حتی اگر آنها به سوراخ سوسمار رفته باشند، شما هم می روید.
گفتیم یا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) پدر و مادران یهود و نصاری خود را پیروی می کنیم؟ فرمود: پس چه کسی را؟
این روایت مستفیض است و در جوامع حدیث از عده ای از صحابه مانند ابی سعید خدری - که قبلاً روایتش نقل شد - و ابی هریره، عبد الله عمر، ابن عباس، حذیفه، عبدالله بن مسعود، سهل بن سعد، عمر بن عوف، و عمرو بن عاص، شداد بن اوس و مستورد بن شداد، در عباراتی قریب المعنی نقل کرده اند.
و نیز این روایت بطور مستفیض از طرق شیعه از عده ای امامان اهل بیت (علیهم السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده.
همچنانکه قمی در تفسیر خود از آن جناب آورده که فرمود: پس کیست؟ بزودی عروه و دست آویزهای اسلام را یکی پس از دیگری پاره خواهید کرد و اولین چیزی که آن را از دست می دهید امانت و آخرین آنها نماز است.
اما جواب از استدلال ایشان به اجماع امت بر عدم تحریف به زیاده، این است که اجماع امت، حجتی است مدخوله، برای اینکه حجت بودنش مستلزم دور است. توضیح اینکه، اجماع به خودی خود حجت عقلی یقینی نیست، بلکه آن کسانی که اجماع را به عنوان یک حجت شرعی معتبر می دانند قائلند به اینکه در صورتی که اعتقاد آور برای انسان باشد فقط اعتقادی ظنی خواهد بود (نه قطعی) و در این مسأله اجماع منقول و محصل یکسان می باشد.
و اینکه بعضی میان آن دو فرق گذاشته و گفته اند اجماع محصل قطع آور است اشتباه کرده اند، برای اینکه آنچه که اجماع افاده می کند بیش از مجموع اعتقادهایی که از یک یک اقوال حاصل می شود نیست، و آحاد اقوال در اینکه بیش از ظن افاده نمی کنند مثل یکدیگرند و انضمام اقوال به یکدیگر بیشاز این اثر ندارد که ظن را تقویت کند نه اینکه قطع بیاورد، زیرا قطع، اعتقاد مخصوصی است بسیط و مغایر با ظن، نه اینکه اعتقادی مرکب از چند مظنه بوده باشد.
تازه این در اجماع محصل است که خود ما اقوال را تتبع نموده یک قول و دو قول و سه قول موافق بدست آوریم، و همچنین تا معلوممان شود که در مسأله قول مخالفی نیست.
و همانطور که گفتیم این تتبع از این اثر ندارد که مظنه آدمی را به قطع نزدیک کند ولی افاده قطع نمی کند.
و اما اجماعی که دیگران از اهل علم و بحث برای ما نقل کنند و بگویند: فلان مطلب اجماعی است که بی اعتباریش روشن تر است، زیرا به منزله یک روایت و خبر واحد است که بیش از افاده ظن اثری ندارد.
پس حاصل کلام این شد که اجماع حجتی است ظنی و شرعی که دلیل اعتبارش نزد اهل سنت مثلاً خبری است که نقل می کنند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده: امت من بر خطلا و ضلالت اتفاق و اجماع نمی کند و نزد شیعه به این است که در یا قول معصوم (علیه السلام) در میان اقوال مجمعین باشد و یا از قول مجمعین به گونه ای کشف از قول معصوم شود.
پس حجیت اجماع چه منقولش و چه محصلش، موقوف بر قول معصوم (پیغمبر و امام) است، که آن نیز موقوف بر نبوت، و صحت نبوت هم در این عصر متوقف بر سلامت قرآن و مصونیتش از تحریف است.
آن تحریفی که گفتیم صفات قرآن از قبیل هدایت و قول فصل و مخصوصاً اعجاز را از بین ببرد، چون غیر از قرآن کریم معجزه زنده و جاویدی برای نبوت خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) نیست، و تنها قرآن است که معجزه آن جناب در این عصر شمرده می شود و به احتمال تحریف به زیاده و یا نقیصه و یا هر دگرگونی دیگری وثوقی به این معجزه باقی نمی ماند، چون نمی دانیم که آنچه در قرآن است کلام خالص خداست یا نه؟
پس در صورت تحریف، قرآن از حجیت می افتد، و با سقوط حجیت، اجماع هم از حجیت می افتد.
این بود معنای آنچه که گفتیم اجماع حجتی است مدخوله که حجت بودنش مستلزم دور است.
خواهید گفت: شما در اول بحث گفتید که وجود قرآنی نازل بر پیغمبر اسلام در میان ما مسلمانان از ضروریات تاریخ است و با چنین اعترافی دیگر حجیت اجماع موقوف بر اثبات حجیت قرآن و نبوت خاتم النبیین نیست.
در جواب می گوییم: صرف اینکه آنچه در دست ماست مشتمل بر قرآن واقعی است، باعث نمی شود که دیگر احتمال زیاده و نقصان و تغییر را ندهیم، باز در هر آیه و یا جمله و یا سوره ای که در اثبات مطلبی مانند، نبوت خاتم النبیاء و پس از آن اجماع و امثال آن محتاج به آن باشیم احتمال تحریف را می دهیم و قرآن به کلی از حجیت ساقط می گردد.
و اما پاسخ از دلیل اول اینکه اولاً: تمسک به اخبار برای اثبات تحریف قرآن مستلزم حجت نبودن خود آن اخبار است، نظیر دوری که در اجماع بیان کردیم، (زیرا با تحریف شدن قرآن دلیلی بر نبوت خاتم الانبیاء باقی نمی ماند تا چه رسد به امامت امامان و حجیت اخبار ایشان).
پس کسی که به اخبار مذکور استدلال می کند تنها می تواند به عنوان یکی از مصادر تاریخ به آن تمسک بجوید و در تاریخ هم هیچ مصدر متواتری و یا مصدری همراه با قرائن قطعی که مفید علم و یقین شود وجود ندارد، و عقل در هیچ یک از آن مصادر مجبور به قبول نیست، چون هر چه هست همه اخباری آحاد است که یا ضعیف در سند است و یا قاصر در دلالت، و یا به فرض صحت سند و روشنی دلالت که در نایابی چون کبریت احمر است تازه بیش از ظن افاده نمی کند.
زیرا گو اینکه سندش صحیح و دلالتش روشن است، لیکن از جعل و دسیسه در امان نیست، چون اخباری که بدست یهود در میان اخبار ما دسیسه شد آنقدر ماهرانه دسیسه شده که از اخبار واقعی خود ما قابل تمیز نیست، و خبری هم که ایمن از جعل و دسیسه نباشد قابل اعتماد نیست.
از همه اینها که بگذریم اخبار مذکور، آیه ها و سوره هایی را نشان می دهد که از قرآن افتاده که به هیچ وجه شبیه به نظم قرآنی نیست، گذشته از اینکه بخاطر مخالفتش با قرآن مردود است.
و اما اینکه گفتیم سند بیشتر آن اخبار ضعیف است، مراجعه به سندهای آنها مصدق گفتار ماست، زیرا اگر مراجعه کنید خواهید دید یا مرسلند و اصلاً سند ندارند، و یا مقطوع و بریده سندند، و یا رجال سند ضعیفند، آن هم که سالم است آن قدر کم و ناچیز است که قابل اعتماد نیست.
و این هم که گفتیم پاره از آنها در دلالت قاصرند، دلیلش این است که بسیاری از آنها اگر آیه قرآن را آورده اند، آورده اند که تفسیر کنند، نه اینکه بگویند آیه اینطور نازل نشده، مانند روایتی که در روضه کافی از ابی الحسن اول (علیه السلام) در ذیل آیه أولئک الذین یعلم الله ما فی قلوبهم فأعرض عنهم (فقد سبقت علیهم کلمه الشقاء و سبق لهم العذاب) و قل لهم فی أنفسهم قولاً بلیغاً است که جمله بین پرانتز به عنوان تفسیر آورده شده است.
و مانند روایتی که در کافی از امام صادق (علیه السلام) در تفسیر آیه و ان تلووا أو تعرضوا فرموده: ان تلووا (الامر) و تعرضوا (عما امرتهم به) فان الله کان بما تعملون خبیراً که جملات بین پرانتز به عنوان تفسیر و توضیح است، نه جزو آیه.
و همچنین روایات تفسیری دیگری که آقایان جزو روایات تحریف شمرده اند.
و ملحق به این باب است روایات بی شماری که سبب نزول آیات را بیان می کند و آقایان آنها را جزو ادله تحریف قرآن شمرده اند، مانند روایاتی که می فرماید: این آیه اینطور است: یا أیها الرسول بلغ ما أنزل الیک (فی علی) و حال آنکه روایت نمی خواهد بگوید کلمه فی علی جزو قرآن بوده، بلکه می خواهد بفرماید: آیه در حق آن جناب نازل شده است.
و همچنین روایاتی که دارد: فرستادگان بنی تمیم وقتی خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می رسیدند، پشت در منزلش می ایستادند و صدا می زدند که به سر وقت ما بیرون بیا.
آنگاه آیه ای را که در این مورد نازل شده این چنین نقل کرده: ان الذین ینادونک من وراء الحجرات (بنو تمیم) أکثرهم لایعقلون آنگاه آقایان پنداشتند که کلمه بنو تمیم جزء آیه بوده و ساقط شده است.
باز محلق به این باب است روایات بی شمار دیگری که در جری قرآن (تطبیق کلیات آن بر مصادیق) وارد شده است مانند روایتی که در ذیل آیه: و سیعلم الذین ظلموا (آل محمد حقهم) آمده که جمله آل محمد حقهم به منظور بیان یکی از مصادیق ظلم آورده شده، نه به عنوان متن آیه. و روایتی که در خصوص آیه و من یطع الله و رسوله (فی ولایت علی و الائمه من بعده) فقد فاز فوزاً عظیماً و این گونه روایات بسیار زیاد است.
باز ملحق به این بابست روایاتی که وقتی آیه ای را تفسیر می کند ذکری و یا دعایی به آن اضافه می نماید، تا مردم در هنگام خواندن آن آیه ادب را رعایت نموده، آن ذکر و دعا را بخوانند، همچنانکه در کافی به سند خود را بعد العزیز بن مهتدی روایت کرده که گفت از حضرت رضا (علیه السلام) درباره سوره توحید پرسیدم فرمود: هر کس بخواند قل هو الله أحد را و به آن ایمان داشته باشد توحید را شناخته است.
آنگاه اضافه کرده است: عرض کردم چطور بخوانیم آن را؟ فرمود: همانطور که مردم آن را می خوانند: قل هو الله أحد، الله الصمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً أحد کذلک ربی کذلک الله ربی.
و نیز جزو ادله قاصر الدلاله آقایان، باید روایاتی را شمرد که در باب الفاظ آیه ای وارد شده و آقایان آنها را از ادله تحریف شمرده اند، مانند روایتی که در پاره ای روایات مربوط به آیه و لقد نصرکم الله ببدر و أنتم أذله دارد آیه اینطور است: و لقد نصرکم الله ببدر و انتم ضعفاء و در بعضی دیگر آمده و لقد نصرکم الله ببدر و انتم قلیل.
و این اختلافات چه بسا خود قرینه باشد بر اینکه، منظور، تفسیر آیه به معنا است، به شهادت اینکه در بعضی از آنها آمده که، صلاح نیست اصحاب بدر را که یکی از ایشان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است ذلیل نامید و به وصف ذلت توصیف نمود.
پس منظور از لفظ اذله در آیه شریفه جمعیت کم و ناتوان است نه خوار و ذلیل.
و چه بسا از این روایات که در میان خود آنها تعارض و تنافی است که به حکم کلی (تساقط روایات در هنگام تعارض) از درجه اعتبار ساقطاند، مانند روایات وارده از طرق خاصه و عامه در اینکه آیه ای در قرآن برای حکم سنگسار بوده و افتاده آنگاه در بیان اینکه آیه مذکور چه بوده در یکی چنین آمده: اذ زنی الشیخ و الشیخه فارجموهما البته فانهما قضیا الشهوه - وقتی پیرمرد و پیرزن زنا کردند باید حتماً سنگسار شوند زیرا این طبقه شهوترانی خود را کرده اند.
و در بعضی دیگر چنین آمده: الشیخ و الشیخه اذا زنیا فارجموهما البته فانهما قضیا الشهوه - پیرمرد و پیرزن اگر زنا کنند باید حتماً سنگسار شوند چون آنها شهوترانی خود را کرده اند.
و در بعضی آمده: و بما قضیا من اللذه.
و در بعضی دیگر در آخر آیه آمده: نکالا من الله و الله علیم حکیم.
و در بعضی در آخرش آمده نکالا من الله و الله عزیز حکیم.
و نیز مانند آیه الکرسی علی التنزیل که روایاتی درباره اش رسیده و در بعضی از آنها چنین آمده: الله لا اله الا هو الحی القیوم لا تأخذه سنه و لانوم له ما فی السماوات و ما فی الارض (و ما بینهما و ما تحت الثری عالم الغیب و الشهاده فلا یظهر علی غیبه احدا) من ذا الذی یشفع عنده... و هو العلی العظیم (و الحمد لله رب العالمین).
و در بعضی دیگر جمله الحمد لله رب العالمین را در آخر آیه سوم بعد از جمله هم فیها خالدون آورده.
در بعضی چنین آمده: له ما فی السموات و ما فی الارض (و ما بینهما و ما تحت الثری عالم الغیب و الشهاده الرحمن الرحیم... .
و در بعضی دیگر اینطور آمده: عالم الغیب و الشهاده الرحمن) الرحیم بدیع السموات و الارض ذو الجلال و الاکرام رب العرش العظیم و در بعضی دیگر آمده عالم الغیب و الشهاده العزیز الحکیم.
و اینکه بعضی از محدثین گفته اند که اختلاف روایات در آیاتی که نقل شد ضرر به جائی نمی رساند چون این روایات در اصل تحریف قرآن اتفاق دارند مردود و غلط است.
چون اتفاق روایات مذکور در تحریف شدن قرآن ضعف دلالت آنها را جبران نمی کند و هر یک از آنها دیگری را دفع می کند.
و اما اینکه گفتیم دسیسه و جعل در روایات شایع شده، مطلبی است که اگر کسی به روایات مربوط به خلقت و ایجاد و قصص انبیای سلف و امتهای گذشته، و همچنین به اخبار وارده در تفاسیر آیات، و حوادث واقعه در صدر اسلام مراجعه نماید هیچ تردیدی، در آن برایش باقی نمی ماند، چون بزرگترین چیزی که از اسلام خواب را بر چشم دشمنان حرام کرده و ایشان حتی یکی لحظه از خاموش کردن نور آن و کم فروغ کردن شعله فروزان آن و از بین بردن آثار آن از پای نمی نشینند، قرآن کریم است.
آری قرآن کریم است که کهفی منیع و رکنی شدید برای اسلام است. قلعه ای است که جمیع معارف دینی و سند زنده و جاوید نبوت و مواد دعوت در آن متحصن است.
آری، دشمنان خوب فهمیده بودند که اگر بتوانند به قرآن دستبردی زنند و حجیت آن را مختل سازند، امر نبوت خاتم الانبیاء بدون کمترین درد سری باطل می شود و شیرازه دین اسلام از هم می گسلد و دیگر بر بنای اسلام سنگی روی سنگی قرار نمی گیرد.
و عجب از این گونه علمای دینی است که در مقام استدلال بر تحریف شدن قرآن بر می آیند و آنگاه به روایاتی که به صحابه و یا به ائمه اهل بیت منسوب شده احتجاج می کنند و هیچ فکر نمی کنند که چه می کنند؟
اگر حجیت قرآن باطل گردد، نبوت خاتم الأنبیاء باطل شده، و معارف دینی لغو و بی اثر می شود، و در چنین فرضی این سخن به کجا می رسد که در فلان تاریخ مردی دعوی نبوت نموده و قرآنی به عنوان معجزه آورد، خودش از دنیا رفت، و قرآنش هم دستخورده شد، و از او چیزی باقی نماند مگر اجماع مؤمنین به وی، بر اینکه او به راستی پیغمبر بوده، و قرآنش هم به راستی معجزه ای بر نبوت او بوده است، و چون اجماع حجت است - زیرا همان پیغمبر آن را حجت قرار داده، و یا از اجماع مجمعین کشف می کنیم که قول یکی از جانشینانش در آن هست - پس باید نبوت او و قرآنش را قبول کنیم؟!
خلاصه، احتمال دسیسه و جعل حدیث که احتمال قوی هم هست و شواهد و قرائن آن را تأیید می کند، وقعی و اعتباری برای روایات مذکور باقی نمی گذارد، و با در نظر گرفتن آن، دیگر نه حجیت شرعی بر آن اخبار باقی می ماند، و نه حجیت عقلانی، حتی صحیح السندترین آنها هم از اعتبار ساقط می گردد.
زیرا حجیت سند، معنایش این است که رجال حدیث دروغ عمدی نمی گویند و اما اینکه فریب نمی خورند، و در اصول روایتی آنان هم دست برده نمی شود، ربطی به صحت سند ندارد.
و اما اینکه گفتیم روایات تحریف، آیات و سوره هایی را سوای قرآن اسم می برد که از نظر نظم و اسلوب هیچ شباهتی به نظم قرآن ندارد، دلیلش مراجعه خود شما است که اگر مراجعه کنید به موارد بسیاری - از قبیل سوره خلع و سوره حفد که به چند طریق از طرق اهل سنت روایت شده است - بر خواهید خورد، و بطور قطع گفتار ما را تصدیق خواهید نمود، و ما این دو سوره را در اینجا می آوریم تا زحمت شما را کم کرده باشیم. سوره خلع چنین است: بسم الله الرحمن الرحیم انا نستعینک و نستغفرک و نثنی علیک و لا نکفرک و نخلع و نترک من یفجرک و سوره حفد چنین است: بسم الله الرحمن الرحیم اللهم ایاک نعبد و لک نصلی و نسجد و الیک نسعی و نحفد نرجو رحمتک و نخشی نقمتک ان عذابک بالکافرین ملحق.
و همچنین سوره ولایت و غیر آن که پاره ای روایات آن را آورده اقاویل و هذیان هایی است که سازنده اش از نظم قرآنی تقلید کرده و نتیجه اش این شده که اسلوب عربی مأنوس و معمولی را هم از دست داده است و مانند زاغ شده که خواست چون کبک بخرامد راه رفتن خود را نیز فراموش کرد، این دشمن قرآن نیز که نتوانسته است به نظم آسمانی و معجز قرآن برسد، اسلوب معمولی زبان عرب را هم فراموش کرده، چیزی گفته است که هر طبع و ذوقی از شنیدنش دچار تهوع می شود، و لذا باز هم به شما عزیزان سفارش می کنم که به این یاوه گویی هایی که دشمنان خواستند به قرآن نسبت دهند، مراجعه نمائید تا به درستی دعوی ما پی ببرید، آن وقت است که با اطمینان خاطر و به جرأت تمام حکم می کنید بر اینکه محدثینی که به چنین سوره هائی اعتناء می کنند، بخاطر تعصب و تعبد شدیدی است که نسبت به روایات دارند و در تشخیص صحیح از مجعول آن و در عرضه داشتن احادیث بر قرآن کوتاهی می کنند و اگر این تعصب و تعبد نبود، کافی بود در یک نظر حکم کنند به اینکه ترهات مذکور جزو قرآن کریم نیست.
و اما اینکه گفتیم روایات تحریف، به فرضی هم که صحیح باشد مخالف با کتاب است و به همین جهت باید طرح شود. توضیحش این است که مقصود ما مخالفت با ظاهر آیه ی: انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون و ظاهر آیه و انه لکتاب عزیز لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه نیست، تا بگویید این مخالفت ظنی است، - چون ظهور الفاظ آیه جزو ادله ظنی است - بلکه مراد مخالفت با دلالت قطعی کتاب است، چون مجموع قرآنی که فعلاً در دست ما است به بیانی که دلیل اول بر نفی تحریف گذشت، دلالت قطعی دارد بر اینکه در قرآن تحریفی رخ نداده است.
و چطور ممکن است در این دلالت خدشه کرد، و حال آنکه قرآنی که در دست ما هست اجزایش در نظم بدیع، و معجزه بودن نظیر یکدیگرند و خودش در دفع اختلافاتی که در بدو نظر به ذهن می رسد کافی است.
نه در دفع آن اختلافات نقصی دارد، و نه در افاده معارف حقیقی و علوم الهی کلی و جزئیش قصوری، معارفش همه به هم مربوط و فروعش بر اصولش مترتب، و اطرافش بر اوساطش منعطف است، و این خصوصیات که در نظم قرآنی است و خداوند آن را به آن خصوصیات، وصف نموده در همه جای این کتاب مشهود است.
و اما پاسخ از دلیل دوم آنان که گفتند: عقل بعید می داند قرآنی به دست غیر معصوم جمع آوری شود و هیچ اشتباه و غلطی در آن نباشد. این است که این حرف، حرفی خرافی بیش نیست، بلکه مطلب به عکس است، زیرا عقل مخالفت نوشته شده را با واقعش ممکن می داند، نه اینکه موافقت آن دو را بعید و مخالفت آن را را واجب شمارد پس هر جا که دلیل و قرینه ای باشد بر اینکه نوشته شده با واقعش موافق است آن را می پذیرد و ما به جای یک دلیل و یک قرینه دلیل هایی ارائه دادیم که همه موافقت این قرآن را با واقعش اثبات می کردند.
و اما پاسخ از دلیل سومشان اینکه صرف جمع آوری قرآن کریم توسط علی امیر المؤمنین (علیه السلام) و عرضه داشتن بر اصحاب و نپذیرفتن آنان دلیل نمی شود بر اینکه قرآنی که آن جناب جمع آوری کرده بود مخالف با قرآن دیگران بوده، و از حقایق اصولی دین و یا فرعی آن چیزی اضافه داشته است، و بیش از این احتمل نمی رود که قرآن آن جناب از نظر ترتیب سوره ها و یا آیه های یک سوره که به تدریج نازل شده است با قرآن سایرین مخالفت داشته است، آن هم مخالفتی که به هیچ یک از حقایق دینی برخورد نداشته است.
چون اگر غیر این بود و واقعاً قرآن آن حضرت، حکمی یا احکامی از دین خدا را مشتمل می بود که در قرآنهای دیگر افتاده بوده است، امیرالمؤمنین به آن سادگی دست از قرآن خود برنمی داشت، بلکه به طور قطع به وسیله آن به احتجاج می پرداخت و به مجرد اعراض آنان قانع نمی شد، همچنانکه می بینیم که در موارد مختلفی با آنان احتجاج نموده و روایات، احتجاجات آن حضرت را ضبط نموده و در آن حتی یک مورد هم نقل نشده که آن جناب درباره امر ولایت و خلافتش و یا در امر دیگری آیه و یا سوره ای خوانده باشد که در قرآنهای خود آنان نبوده باشد و آن جناب ایشان را به خیانت در قرآن متهم کرده باشد.
ممکن است کسی چنین خیال کند که علی (علیه السلام) بخاطر حفظ وحدت مسلمین پافشاری نکرد.
در جواب می گوییم اگر مسلمانان سالیان درازی با قرآن انس گرفته بودند جا داشت علی (علیه السلام) از قرآن خود که فرضاً مخالف آن قرآنها بوده صرفنظر نماید تا مبادا وحدت مسلمین را شکسته باشد.
ولی گفتار ما درباره روز اولی است که مسلمانان به جمع کردن قرآن پرداخته بودند و هنوز قرآن در دست مردم نبود و در شهرها پخش نشده بود.
و ای کاش می فهمیدیم که چگونه ممکن است ادعا کنیم این همه آیاتی که شاید به قول و ادعای آنان بالغ بر هزارها آیه باشد همه راجع به امر ولایت بوده و مخالفین آن حضرت آنها را حذف کرده اند؟! و یا اصولاً آیه هایی بوده که عموم مسلمانان از آن خبری نداشته اند و تنها علی (علیه السلام) از آن خبر دار بوده؟ چطور چنین جرأتی به خود بدهیم، با آن همه دواعی قوی که مسلمانان در حفظ قرآن و آن همه شوق و رغبتی که در فرا گرفتن آن از خود نشان می دادند؟! و آن همه سعی و کوششی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در تبلیغ آیات و رساندن آن به آفاق و تعلیم و بیان آن مبذول داشته است؟! با اینکه خود قرآن کریم در این باره تصریح کرده که: یعلمهم الکتاب و الحکمه و نیز فرمود: لتبین للناس ما نزل الیهم آن آیاتی که احادیث مرسل می گویند در سوره نساء در میان جمله ی و ان خفتم ألا تقسطوا فی الیتامی و جمله فانکحوا ما طاب لکم من النساء بوده و به اندازه یک ثلث قرآن یعنی بیش از دو هزار آیه می شده و افتاده است.
و نیز آن آیاتی که محدثین سنی گفته اند از سوره برائت ساقط شده، مانند بسم الله آن و صدها آیه که سوره مذکور را مساوی با سوره بقره می کرده و اینکه سوره احزاب بزرگتر از سوره بقره بوده و دویست آیه از آن ساقط شده.
و یا آن آیاتی که روایات مجعوله مذکور می گوید منسوخ التلاوه شده و جمعی از مفسرین اهل سنت هم برای دفاع از یک حدیث که گفته پاره ای از قرآن را خدا از یادها برد و تلاوتش را منسوخ کرد پذیرفته اند، کجا رفته اند؟ و چطور گم شده اند، که حتی یک نفر هم سراغ یکی از آن هزارها را نگرفته است؟!
و اگر شما هم همان حدیث را سند قرار دهید، و بگویید خدا از یادها برده می پرسیم از یاد بردن خدا چه معنا دارد؟ و مقصود از نسخ تلاوت چه می تواند باشد؟ آیا نسخ تلاوت بخاطر این بوده که عمل به آن آیات منسوخ شده؟ پس چرا آیات منسوخه دیگری که هم اکنون در قرآن کریم است منسوخ التلاوه نشد؟ و تاکنون در قرآن کریم باقی مانده؟! مانند آیه صدقه و آیه نکاح زانیه و زانی، و آیه عده، و غیر آن؟ و جالب اینجاست که آقایان آیات منسوخ التلاوه را دو قسم می کنند، یکی آنها که هم تلاوتش نسخ شده و هم عمل به آن، و قسم دیگر آن آیاتی که تنها تلاوتش نسخ شده است مانند آیه رجم.
و یا بخاطر این بوده که واجد صفات کلام خدایی نبوده و بدین جهت خداوند خط بطلان بر آنها کشیده، و از یادهایشان برده است.
اگر چنین بود پس در حقیقت جزو کلام خدا و کتاب عزیز که لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه نبوده، منزه از اختلاف نبود، قول فصل و هادی به سوی حق و به سوی صراط مستقیم، و معجزه ای که بتوان با آن تحدی نمود و... نبوده.
و به عبارت مختصر، بگو قرآن نبوده، زیرا خدای تعالی قرآن را به صفاتی معرفی نموده است که آن را نازل شده از لوح محفوظ، و نیز آن را کتاب عزیزی خوانده که در عصر نزولش و در اعصار بعد تا قیام قیامت باطل در آن راه ندارد، و آن در قول فصل هدایت، نور، فرقان میان حق و باطل، معجزه و... نامیده است.
آیا با چنین معرفی باز هم می توانیم بگوییم این آیاتی که قرآنی را معرفی می کند مخصوص به پاره ای از قرآن بوده که هم اکنون در دست ما است، و تنها این باقیمانده از یادها نمی رود، و منسوخ التلاوه و دستخوش بطلان نمی شود؟
آیا تنها این باقیمانده است که قول فصل، هدایت، نور، فرقان، و معجزه جاودانه است؟
و یا می گویید منسوخ التلاوه شدن و فراموش شدن بطلان نیست؟
چطور بطلان نیست؟ مگر بطلان غیر از این است که کلام ناقصی از اثر و خاصیت بیفتد و هیچ چیز نتواند آن را اصلاح نموده و برای ابد از کار بیفتد؟
و آیا با اینکه برای ابد از کار افتاده باز هم ذکر و یاد آورنده خداست.
پس حق همین است که به خود جرأت داده برای رهایی از این همه غلط بگوییم روایاتی که از طرق شیعه و سنی در تحریف و یا نسخ تلاوت رسیده بخاطر مخالفتش با کتاب خدا، مردود است.
و اما پاسخ از دلیل چهارم اینکه: اخباری که می گوید حوادث واقعه در امت اسلام مانند حوادثی است که در بنی اسرائیل رخ داده قبول داریم، و حرفی در آنها نیست، و اتفاقاً اخبار بسیاری است که شاید به حد تواتر هم برسد لیکن به شهادت وجدان و ضرورت این اخبار دلالت بر یکسان بودن در همه جهات ندارد.
پس ناگزیر باید بپذیرید که این مشابهت در پاره ای امور آن هم از نظر نتیجه و اثر است، نه از نظر عین حادثه.
پس به فرضی هم که قبول کنیم که این روایات تحریف کتاب را هم شامل می شود، می گوییم ممکن است مشابهت امت اسلام با امت بنی اسرائیل در این مسأله از جهت نتیجه تحریف یعنی حدوث اختلاف و تفرقه و انشعاب و مذاهب مختلف باشد، به نحوی که این مذهب آن مذهب را تکفیر کند.
همچنانکه در روایات بسیاری که بعضی ادعای تواتر آنها را کرده اند آمده که به زودی امت اسلام به هفتاد و سه فرقه منشعب می شود، همچنانکه امت نصاری به هفتاد و دو فرقه و امت یهود به هفتاد و یک فرقه منشعب شد.
و این هم پر واضح است که همه فرقه های مذکور از امت های سه گانه، مذهب خود را مستند به کتاب خدا می دانند، و این نیست مگر بخاطر اینکه کلمات را از جای خود تحریف نموده اند، و قرآن کریم را به رأی خود تفسیر کرده، و به اخبار وارده در تفسیر آیات (ولو هر چه باشد) اعتماد کرده اند بدون اینکه برای تشخیص صحیح از سقیم آن، به خود قرآن عرضه کرده باشند.
و خلاصه کلام، اصل روایات داله بر اینکه میان دو امت مشابهت و مماثلت است به هیچ وجه دلالت بر تحریف، آنطور که آنان ادعا می کنند ندارد.
بله، در بعضی از آنها تصریح شده بر اینکه قرآن تغییر و اسقاط و تحریف می شود، و لیکن گفتیم که این دسته از اخبار علاوه بر ضعفش، بخاطر مخالفت کتاب مردود است.
در تاریخ یعقوبی آمده که عمر بن خطاب به ابی بکر گفت: ای خلیفه رسول خدا! حاملین قرآن بیشترشان در جنگ یمامه کشته شدند، چطور است که قرآن را جمع آوری کنی زیر می ترسم با از بین رفتن حاملین (حافظین) آن تدریجاً از بین برود؟
ابی بکر گفت: چرا این کار را بکنم و حال آنکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین نکرده بود؟ از آن به بعد همواره عمر پشت این پیشنهاد خود را گرفت تا آنکه قرآن جمع آوری و در صحفی نوشته شد، چون تا آن روز در تکه هایی از تخته و چوب نوشته می شد، و در نتیجه متفرق بود.
ابی بکر بیست و پنج نفر از قریش و پنجاه نفر از انصار را در جلسه ای دعوت کرد و گفت باید قرآن را بنویسید و آن را به نظر سعید بن العاص که مردی فصیح است برسانید.
البته بعضی روایت کرده اند که علی بن ابی طالب آن را پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جمع نمود و بر شتری بار کرد و به محضر صحابه آورد و فرمود: این قرآن است که من جمع آوری کرده ام.
علی (علیه السلام) قرآن را به هفت جزء تقسیم کرده بود.
و روایت مذکور اسم آن اجزاء را هم برده.
و در تاریخ ابی الفداء آمده که:
در جنگ با مسیلمه کذاب گروهی از قاریان قرآن از مهاجر و انصار کشته شدند، و چون ابی بکر دید عده حافظین قرآن که در آن واقعه در گذشته اند بسیار است، در مقام جمع آوری قرآن بر آمد و آن را از سینه های حافظین و از جریده ها و تخته پاره ها، و پوست حیوانات جمع آوری نمود و آن را در نزد حفصه دختر عمو، همسر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گذاشت.
ریشه و مصدر اصلی این دو تاریخ، روایاتی است که اینک از نظر می گذرد.
بخاری در صحیح خود از زید بن ثابت نقل می کند که گفت: در روزهایی که جنگ یمامه اتفاق افتاد ابی بکر به طلب من فرستاد وقتی به نزد او رفتم دیدم عمر بن خطاب هم آنجاست.
ابی بکر گفت: عمر نزد من آمده می گوید که واقعه یمامه حافظین قرآن را درو کرد و من می ترسم که جنگ های آینده نیز ما بقی آنان را از بین ببرد، و در نتیجه بسیاری از قرآن کریم با سینه حافظین آن در دل خاک دفن شود، و نیز می گوید من بنظرم می رسد دستور دهی قرآن جمع آوری شود.
من به او گفتم: چگونه دست به کاری بزنم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نکرده است؟ عمر گفت: این کار به خدا کار خوبی است.
و از آن به بعد مرتب به من مراجعه می کرد و تذکر می داد تا آنکه خداوند سینه ام را برای این کار گشاده کرد و مرا جرأت آن داد، و نظریه ام برگشت و نظریه عمر را پذیرفتم.
زید بن ثابت می گوید: کلام ابی بکر وقتی به اینجا رسید به من گفت: تو جوان عاقل و مورد اعتمادی هستی و در عهد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وحی الهی را برای آن جناب می نوشتی، تو باید جستجو و تتبع کنی و آیات قرآن را جمع آوری نمایی.
زید می گوید: به خدا قسم اگر دستگاه ابی بکر به من تکلیف می کرد که کوهی را به دوش خود بکشم سخت تر از این تکلیف نبود که در خصوص جمع آوری قرآن به من کرد، لذا گفتم چطور دست به کاری می زنید که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خود نکرده است، گفت: این کار به خدا سوگند کار خیری است.
از آن به بعد دائماً ابی بکر به من مراجعه می کرد تا خداوند سینه مرا گشاده کرد آن چنان که قبلاً سینه ابی بکر و عمر را گشاده کرده بود.
با جرأت تمام به جستجوی آیات قرآنی برخاستم و آنها را که در شاخه های درخت خرما و سنگ های سفید نازک و سینه های مردم متفرق بود جمع آوری نمودم و آخر سوره توبه را از جمله لقد جاءکم رسول تا آخر سوره برائت را نزد خزیمه انصاری یافتم و غیر او کسی آن را ضبط نکرده بود و این صحف نزد ابی بکر بماند تا آنکه از دنیا رفت، از آن پس نزد عمر بود تا زنده بود و بعد از آن نزد حفصه دختر عمر نگهداری می شد.
و از ابی داوود از طریق یحیی بن عبد الرحمن بن حاطب روایت شده که گفت عمر آمد و گفت: هر که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آیه و چیزی از قرآن شنیده و حفظ کرده باشد آن را بیاورد.
و در آن روز داشتند قرآن را در صحیفه ها و لوحها و... جمع آوری می کردند و قرار بر این داشتند که از احدی چیزی از قرآن را نپذیرند تا آنکه دو نفر بر طبق آن شهادت دهند.
و باز از او از طریق هشام بن عروه از پدرش - البته در طریق سند اسم چند نفر برده نشده - روایت کرده که گفت: ابی بکر به عمر و به زید گفت: بر در مسجد بنشینید، هر کس دو شاهد آورد بر طبق آنچه از قرآن حفظ کرده پس آن را بگیرید و بنویسید.
و در الاتقان از ابن اشته - در کتاب المصاحف - از لیث بن سعد روایت کرده که گفت: اولین کسی که قرآن را جمع آوری کرد ابی بکر بود که زید بن ثابت آن را نوشت، و مردم نزد زید می آمدند، و او محفوظات کسی را می نوشت که دو شاهد عادل می آورد، و آخر سوره برائت را کسی جز ابی خزیمه بن ثابت نداشت.
ابی بکر گفت: آن را هم بنویسید، زیرا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده بود شهادت ابی خزیمه به جای دو شهادت پذیرفته می شود، لذا زید آن را هم نوشت.
عمر آیه رجم را آورد قبول نکردند و ننوشت چون شاهد نداشت.
و از ابن ابی داوود - در کتاب المصاحف - از طریق محمد بن اسحاق از یحیی بن عباد بن عبدالله بن زبیر از پدرش روایت کرده که گفت: حارث بن خزیمه این دو آیه را از آخر سوره برائت برایم آورد و گفت: شهادت می دهم که این دو آیه را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیده و حفظ کرده ام عمر گفت: من نیز شهادت می دهم که آنها را شنیده ام.
آنگاه گفت: اگر سه آیه بود من آن را یک سوره جداگانه قرار می دادم، و چون نیست در همان آخر برائت بنویسید.
و نیز از وی از طریق ابی العالیه ابی بن کعب روایت کرده که گفت: قرآن را جمع کردند تا رسیدند در سوره برائت به آیه ثم انصرفوا صرف الله قلوبهم بأنهم قوم لا یفقهون و خیال کردند که این آخرین آیه آن است. ابی گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از این آیه دو آیه دیگر برای من قرائت کرد، و آن آیه لقد جاءکم رسول - تا آخر سوره - است.
و در الاتقان از دیر عاقولی در کتاب فوائدش نقل کرده که گفت: ابراهیم بن یسار از سفیان بن عیینه از زهری از عبید از زید بن ثابت برای ما حدیث کرد که او گفته است: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از دار دنیا رفت در حالی که هنوز هیچ چیز از قرآن جمع آوری نشده بود. و حاکم در مستدرک به سند خود از زید بن ثابت روایت کرده که گفت: نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) داشتیم قرآن را از ورق پاره ها جمع آوری می کردیم که... ممکن است این روایت با روایت قبلیش منافات نداشته باشد، و مقصود از این روایت این باشد که آیه هایی که از یک سوره به طور پراکنده نازل شده بود یکجا جمع می کردیم، و هر کدام را به سوره خود ملحق می کردیم و یا پاره ای از سوره ها را که از نظر کوتاهی، بلندی، متوسط بودن نظیر هم بودند مانند طوال و مئین و مفصلات را پهلوی هم قرار می دادیم.
همچنانکه در احادیث نبوی هم از آنها یاد شده است و گرنه بطور مسلم جمع آوری قرآن به صورت یک کتاب، بعد از درگذشت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اتفاق افتاده و به همین وجهی که ما گفتیم باید حمل شود روایتی که در ذیل می خوانید.
و در صحیح نسائی از ابن عمر روایت کرده که گفت: من قرآن را جمع آوری نمودم و همه شب می خواندم تا به گوش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید، فرمود: قرآن را در عرض یک ماه بخوان.
و در الاتقان از ابن ابی داوود به سند حسن از محمد بن کعب قرظی روایت کرده که گفت: قرآن در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به دست پنج نفر از انصار یعنی معاذ بن جبل، عباده و بن صامت، ابی بن کعب، ابو الدرداء و ابو ایوب انصاری جمع آوری شد.
و نیز در همان کتاب از بیهقی - در کتاب المدخل - از ابن سیرین روایت کرده که گفت: در عهد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) قرآن را چهار نفر جمع آوری کردند که در آنها اختلافی نیست و آنان عبارت بودند از: معاذ بن جبل، ابی بن کعب، ابو زید و به دو نفر دیگر که در سه نفر مردد و مورد اختلاف است، بعضی گفته اند ابو درداء و عثمان و بعضی دیگر گفته اند عثمان و تمیم داری.
باز در همان کتاب از بیهقی و از ابن ابی داوود از شعبی روایت کرده که گفت قرآن را در عهد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شش نفر جمع کردند: ابی، زید، معاذ، ابو الدرداء سعید بن عبید و ابو زید.
البته مجمع بن حارثه هم جمع کرده بود، مگر دو سوره و یا سه سوره را.
و نیز در همان کتاب از ابن اشته - در کتاب المصاحف - از طریق کهمس از ابن بریده روایت کرده که گفت: اولین کسی که قرآن را در مصحفی جمع کرد سالم غلام ابی حذیفه بود که قسم خورده بود تا قرآن را جمع نکرده رداء به دوش نگیرد، و بالأخره جمع کرد... .
نهایت چیزی که این روایات بر آن دلالت دارد این است که نامبردگان در عهد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سوره ها و آیههای قرآن را جمع کرده بودند.
و اما اینکه عنایت داشته بودند که همه قرآن را به ترتیب سوره و آیه هایی که امروز در دست ما است و یا به ترتیب دیگری جمع کرده باشند دلالت ندارد.
آری، این طور جمع کردن تنها و برای اولین بار در زمان ابوبکر باب شده است.
بعد از آنکه تدوین و جمع آوری قرآن در زمان ابو بکر شروع شد، در نتیجه ادامه این کار قرآنهای مختلفی و قرائتهای زیادی به وجود آمد و لذا عثمان برای بار دوم به جمع آوری آن پرداخت.
یعقوبی در تاریخ خود می نویسد: عثمان قرآن را جمع آور و تألیف کرد سوره های طولانی را در یک ردیف، و سوره های کوتاه را در یک ردیف دیگر قرار داد، و آنگاه تمامی مصحف ها را که در اقطار آن روز اسلام بود جمع نمود و با آب داغ و سرکه بشست.
و به قول بعضی دیگر بسوزانید و جز مصحف ابن مسعود هیچ مصحفی نماند مگر آنکه همین معامله را با آن نمود.
ابن مسعود در آن موقع در کوفه بود، حاکم کوفه عبد الله بن عامر خواست قرآن او را بگیرد و او از دادن قرآن امتناع نمود.
حاکم قضیه را به عثمان نوشت، در جواب دستور آمد که او را به مدینه بفرست تا این دین رو به فساد ننهاده نقصانی در آن پدید نیاید.
ابن مسعود وارد مدینه شد، وقتی به مسجد درآمد که عثمان بر فراز منبر مشغول خطابه بود.
وقتی ابن مسعود را دید رو کرد به مردم و گفت: جانور بدی دارد بر شما وارد می شود.
ابن مسعود هم جواب تندی به او داد. عثمان دستور داد با پایش او را به زمین بکشند، و در نتیجه این عمل دو تا از دنده های سینه اش شکست.
عایشه وقتی جریان را شنید زبان به اعتراض گشود و بگومگوی بسیار کرد.
به امر عثمان مصحف های نوشته شده به همه شهرها از قبیل کوفه، بصره، مدینه، مکه، مصر، شام، بحرین، یمن و جزیره فرستاده شد و به مردم دستور داده به یک نسخه قرآن را قرائت کنند.
و این اقدام عثمان بدین جهت بود که به گوشش رسیده بود که می گویند قرآن فلان قبیله، و خواست تا این اختلاف را از میان بردارد.
بعضی گفته اند: همین ابن مسعود این حرف را برای عثمان نوشته بود، ولی وقتی شنید که نتیجه گزارشش این شده که عثمان قرآنها را می سوزاند ناراحت شد و گفت من نمی خواستم اینطور بشود.
بعضی دیگر گفته اند گزارش مذکور را حذیفة بن یمان داده بود.
و در کتاب الاتقان آمده که بخاری از انس روایت کرده که گفت: حذیقة بن یمان در روزگاری که با اهل شام به سرزمین ارمینه و با اهل عراق به سرزمین آذربایجان می رفت و سرگرم فتح آنجا بود به این مطلب برخورد که مردم هر کدام قرآن را یک جور قرائت می کنند، خیلی وحشت زده شد، وقتی به مدینه آمد و وارد بر عثمان شد، رو کرد به عثمان و گفت: عثمان بیا و امت اسلام را دریاب و نگذار مانند امت یهود و نصاری دچار اختلاف شوند.
عثمان نزد حفصه فرستاد که قرآنی که نزد تو است بده تا از روی آن نسخه برداریم و دوباره نسخه خودت را بتو برگردانیم.
آنگاه زید بن ثابت، عبد الله بن زبیر، سعید بن عاص و عبد الرحمن بن حارث بن هشام را مأمور کرد تا از آن نسخه بردارند.
و به سه نفر قریشی گفت: اگر قرائت شما با قرائت زید بن ثابت اختلاف داشت به قرائت قریش بنویسید، زیرا قرآن به زبان قریش نازل شده.
این چهار نفر این کار را کردند و صحف را در مصحف وارد نمودند.
آنگاه عثمان صحف حفصه را به او برگردانید، و از مصاحف نوشته شده به هر دیاری یکی فرستاد و دستور داد تا بقیه قرآنها را چه در صحف و چه در مصاحف آتش زدند.
زید بن ثابت می گوید: در آن موقع که قرآنها را جمع آوری می کردیم به این مطلب برخوردیم که در سوره احزاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آیه ای را قرائت می کرد ولی در نسخه هایی که در اختیار داشتیم نبود، بعد از تحقیق معلوم شد تنها خزیمه بن ثابت انصاری آن را دارد.
آن را که عبارت بود از آیه ی: من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه در جای خودش قرار دادیم.
باز در همان کتاب است که ابن اشته از طریق ایوب، از ابی قلابه روایت کرده که گفت: مردی از بنی عامر که انس بن مالکش می گفتند گفت: در عهد عثمان اختلافی بر سر قرآن پدید آمد و آنچنان بالا گرفت که آموزگاران و دانش آموزان بجان هم افتادند.
این مطلب به گوش عثمان رسید و گفت: در حکومت من قرآن را تکذیب می کنید و آن را به دلخواه خود قرائت می نمایید؟ قهراً آنهایی که بعد از من خواهند آمد اختلافشان بیشتر خواهد بود، ای اصحاب محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) جمع شوید و برای مردم امامی بنویسید.
اصحاب گرد هم آمدند و به نوشتن قرآن پرداختند، و چون در آیه ای اختلاف می کردند و یکی می گفت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این آیه را به فلانی یاد داد عثمان می فرستاد تا با سه نفر شاهد از اهل مدینه بیاید آنگاه می پرسیدند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این آیه را چگونه به تو یاد داده؟ آیا اینجور یا اینجور؟ می گفت نه اینطور به من آموخته است، آیه را آنطور که گفته بود در جای خالی که قبلاً برایش گذاشته بودند می نوشتند.
باز در همان کتاب از ابن ابی داوود از طریق ابن سیرین از کثیر بن افلح روایت کرده که گفت: وقتی عثمان خواست مصاحف را بنویسد برای این کار دوازده نفر از قریش و انصار را انتخاب نمود، ایشان فرستادند تا ربعه را که در خانه عمر بود آوردند.
عثمان با ایشان قرار گذاشت که در هر قرائتی که اختلاف کردند تأخیر بیندازند تا از او دستور بگیرند.
محمد می گوید: به نظر من منظور از تأخیر انداختن این بود که آخرین عرصه قرآن را پیدا نموده آیه را بر طبق آن بنویسند (چون جبرئیل سالی یک بار همه قرآن را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عرضه می کرد).
و نیز در آن کتاب است که ابن ابی داوود به سند صحیح از سوید بن غفله روایت کرده که گفت علی (علیه السلام) فرمود: درباره عثمان جز خوبی نگویید، زیرا به خدا قسم که آنچه او در خصوص قرآن انجام داد همه با مشورت ما و زیر نظر ما بود مرتب می پرسید: شما چه می گویید درباره این قرائت؟ (و جریان چنین بود که روزی گفت) شنیدم: بعضی به بعضی می گویند قرائت من از قرائت تو بهتر است، و این کار سر از کفر در می آورد.
ما گفتیم: نظر خودت چیست؟ گفت من نظرم این است که همه مردم را بر یک قرائت وادار سازیم، تا در قرائت قرآن فرقه فرقه نشوند، ما گفتیم بسیار نظر خوبی است.
در الدر المنثور است که ابن ضریس از علباء بن احمر روایت کرده که عثمان بن غفان وقتی خواست مصاحف را به صورت یک کتاب در آورد، بعضی خواستند حرف واو را از اول جمله: و الذین یکنزون الذهب و الفضه در سوره برائت بیندازند، ابی گفت: یا واو آن را بنویسید و یا شمشیر خود را بدوش می گیرم.
پس، از حذف آن منصرف شدند.
و در کتاب الاتقان از احمد، ابی داوود، ترمذی، نسائی ابن حیان و حاکم نقل کرده که همگی از ابن عباس روایت کرده اند که گفت: من به عثمان گفتم چه چیز وادارتان کرد که سوره انفال و سوره برائت را پهلوی هم بنویسید یا اینکه یکی از سوره های طولانی است و دیگری از سوره های صد آیه ای است و میان آن دو بسم الله الرحمن الرحیم نگذاشتید و میان هفت سوره طولانی گذاشتید؟
عثمان گفت: سوره ای دارای آیات بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل می شد و وقتی چیزی نازل می شد به بعضی از نویسندگان وحی می فرمود این آیات را بگذارید در آن سوره ای که در آن چنین و چنان آمده، و سوره انفال از سوره هایی است که در اوائل هجرت در مدینه نازل شد، و سوره برائت از سوره هایی است که در اواخر نازل شد، ولی چون مطالب آن شبیه به مطالب انفال بود، من شخصاً خیال کردم که این سوره جزو آن سوره است.
و چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت و تکلیف ما را درباره این مطلب معین نفرمود به همین جهت من از یک سو این دو سوره را پهلوی هم قرار دادم، و میان آن دو بسم الله الرحمن الرحیم ندادم، و از سوی دیگر آن از پهلوی هفت سوره طولانی گذاردم.
مقصود از هفت سوره طولانی بطوری که از این روایت و از روایت ابن جبیر بر می آید سوره های: بقره، آل عمران، نساء، مائده، انعام، اعراف، و یونس است که در جمع اول ترتیب آنها بدین قرار بوده و سپس عثمان آن را تغییر داده، انفال را که از مثانی است، و برائت را که از صد آیه ها است و باید قبلاً از مثانی باشد، میان اعراف و یونس قرار داد و انفال را جلوتر از برائت جای داد.
روایاتی که در نقل شد معروفترین روایات وارده در باب جمع آوری قرآن است که بعضی از آنها صحیح و بعضی دیگر غیر معتبر است، و از مجموع آنها بر می آید که جمع آوری قرآن در نوبت اول عبارت بوده از جمع آوری سوره ها که یا بر شاخه های نخل و یا در سنگ های سفید و نازک و یا کتفهای گوسفند و غیر آن و یا در پوست و رقعه ها نوشته شده بود، و پیوستن آیه هایی که نازل شده و هر کدام در دست کسی بوده به سوره هایی که مناسب آن بوده است.
و اما جمع در نوبت دوم، یعنی جمع در زمان عثمان، عبارت بوده از اینکه جمع اول را که آن روز دچار تعارض نسخه ها و اختلاف قرآن شده بود به یک جمع منحصر کردند و تنها آیه ای که در این جمع ملحق شد آیه من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه... بود که آن در سوره احزاب جای دادند، چنانکه از قول زید بن ثابت نقل شد در حالی که مدت پانزده سال که از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می گذشت کسی این آیه را در سوره احزاب نمی خواند و جزو آن محسوب نمی شد. همچنانکه بخاری از ابن زهیر روایت کرده که گفت: من به عثمان گفتم آیه ی: و الذین یتوفون منکم و یذرون أزواجاً را آیه دیگری نسخ کرده و شما ناسخش را ننوشتید و یا نخواستید بنویسید؟ گفت برادر زاده! من هیچ آیه ای را از قرآن از جای خودش تغییر نمی دهم.
و آنچه که تفکر آزاد در پیرامون این روایات - که عمده و مهم ترین روایات این باب است - و همچنین در دلالت آنها به آدمی می فهماند این است که هر چند روایات، آحاد و غیر متواقر است، و لیکن قرائن قطعیه همراه دارد که آدمی را ناگزیر از پذیرفتن آنها می کند، چون بطوری که قرآن کریم تصریح فرموده رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هر چه که از قرآن برایش نازل می شده بدون اینکه چیزی از آن را کتمان کند به مردم ابلاغ می کرده، و حتی به مردم یاد می داده و برایشان بیان می کرده، و همواره عده ای از صحابه ایشان مشغول یاد دادن و یاد گرفتن بودند که چطور قرائت کنند، و بیان هر کدام چیست؟
آن عده که به دیگران یاد می دادند همان قراء بودند که بیشترشان در جنگ یمامه کشته شدند.
مردم آن زمان هم رغبت شدیدی در گرفتن قرآن و حفظ کردنش داشتند، و این گرمی بازار تعلیم و تعلم قرآن همچنان ادامه داشت تا آنکه قرآن جمع آوری شد.
پس حتی یک روز و بلکه یک ساعت هم بر مسلمانان صدر اول پیش نیامد که قرآن از میانشان رخت بر بسته باشد، و آنچه که بر سر تورات و انجیل و کتابهای سایر انبیاء آمد بر سر قرآن کریم نیامد.
علاوه بر اینکه روایات بی شماری از طرفین شیعه و سنی داریم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بیشتر سوره های قرآنی را در نمازهای یومیه و غیر آن می خواند، و این قرآن خواندن در نماز در حضور انبوه جمعیت بود، و در بیشتر این روایات اسامی سوره ها چه مکی و چه مدنی آن برده شده است.
از اینهم که بگذریم روایاتی در دست است که می رساند هر آیه ای که می آمده رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مأمور می شده آن را در چه سوره ای و بعد از چه آیه ای جای دهد، مانند روایت عثمان بن ابی العاص که ما آن را در تفسیر آیه ی: ان الله یأمر بالعدل و الاحسان [آورده ایم ]که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: جبرئیل این آیه را برایم آورد و دستور داد آن را فلان جای از سوره نحل قرار دهم. و نظیر این روایت روایاتی است که می رساند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سوره هایی را که با آیاتش به تدریج نازل شده خودش می خواند، مانند سوره آل عمران و نساء و غیر آن.
پس، از این روایات آدمی یقین می کند که آن جناب بعد از نزول هر آیه به نویسندگان وحی دستور می داد که آن را در چه سوره ای در چه جایی قرار دهند.
از همه شواهد قطعی تر همان دلیلی است که در ابتدای این مباحث آوردیم، که قرآن موجود در عصر ما دارای تمامی اوصافی است که خدای تعالی قرآن نازل بر پیغمبر را به آن توصیف می کند. و خلاصه، مطالبی که از روایات مذکور استفاده پیغمبر را به آن توصیف می کند. و خلاصه، مطالبی که از روایات مذکور استفاده می شود چند مطلب است: 1- اینکه آنچه ما بین دو جلد قرآن کریم هست همه کلام خدای تعالی است چیزی بر آن اضافه نشده، و تغییری نیافته.
و اما اینکه چیزی از قرآن نیفتاده باشد این ادله دلالت قطعی بر آن ندارد همچنانکه به چند طریق روایت هم شده که عمر بسیار به یاد آیه رجم می افتاد و نوشته نشد.
و نمی توان این گونه روایات را که به گفته آلوسی از حد شماره بیرون است حمل بر منسوخ التلاوه کرد، زیرا گفتیم منسوخ التلاوه سخنی بیهوده بیش نیست و روشن ساختیم که سخن از منسوخ التلاوه کردن از اثبات تحریف قرآن شنیع تر و رسواتر است.
علاوه بر این، کسانی که به غیر آن قرآنی که زید به امر ابوبکر و در نوبت دوم به امر عثمان نوشت قرآن دیگری داشتند - مانند علی بن ابی طالب (علیه السلام) و ابی - بن کعب و عبد الله بن مسعود - چیزی را از آنچه که در قرآن دائر در میان مردم بود انکار نکردند و نگفتند فلان چیز غیر قرآن و داخل قرآن شده.
تنها چیزی که از نامبردان در مخالفت با آن قرآن رسیده این است که از ابن مسعود نقل شده که او در قرآن خود، معوذتین را ننوشته بود، و می گفت اینها دو حرز بودند که جبرئیل برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آورد تا حسن و حسین را با آن معوذ کند و از گزند حوادث بیمه سازد.
ولی بقیه اصحاب این سخن ابن مسعود را در کرده اند و از امامان اهل بیت (علیهم السلام) بطور تواتر تصریح شده که این دو سوره از قرآن است.
و خلاصه سخن اینکه، روایات سابق همانطور که می بینید روایات آحادی است محفوف به قرائن قطعی که به طور قطع تحریف به زیاده و تغییر را نفی می کند، و نسبت به نفی تحریف به نقیصه دلیلی است ظنی.
پس، از اینکه بعضی ادعا کرده اند که روایات نافیه هر سه قسم تحریف متواتر است، ادعای بدون دلیل کرده اند.
عمده دلیلی که در باب تحریف نشدن قرآن کریم به آن اتکاء می شود همان دلیلی است که در ابتدا بر این ابحاث آورده و گفتیم: قرآنی که امروز در دست ما است همه آن صفات را که خدای تعالی در قرآن برای کلام خود آورده واجد است.
اگر آن قران واقعی که بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد قول فصل و رافع اختلاف در هر چیزی است، این نیز هست.
اگر آن ذکر و هادی و نور است، این نیز هست.
اگر آن مبین معارف حقیقی و شرایع فطری است، این نیز هست.
اگر آن معجزه است و کسی نمی تواند سوره ای مانندش بیاورد، این نیز هست.
و هر صفت دیگری که آن دارد این نیز دارد.
آری، جا دارد که به همین دلیل اتکا کنیم، چون بهترین دلیل بر اینکه قرآن کریم کلام خدا و نازل بر رسول گرامی او است خود قرآن کریم است که متصف به آن صفات کریمه است و هیچ احتیاج به دلیل دیگری غیر خود ولو هر چه باشد ندارد.
پس قرآن کریم هر جا باشد و بدست هر کس باشد و از هر راهی بدست ما رسیده باشد حجت و دلیلش با خودش است.
و به عبارت دیگر قرآن نازل از ناحیه خدای تعالی به قلب رسول گرامی اش، در متصف بودن به صفات کریمه اش احتیاج و توقف ندارد بر دلیلی که اثبات کند این قرآن مستند به آن پیغمبر است، نه به دلیل متواتر، و نه متظافر.
گو اینکه این چنین دلیلی دارد، لیکن کلام خدا بودنش موقوف بر این دلیل نیست، بلکه قضیه به عکس است، یعنی از آنجایی که این قرآن متصف به آن اوصاف مخصوص است مستند به پیغمبرش می دانیم، نه اینکه چون به حکم ادله مستند به آن جناب است قرآنش می دانیم.
پس قرآن کریم در این جهت به هیچ کتاب دیگری شبیه نیست.
در کتابها و رساله های دیگر وقتی می توانیم به صاحبش استناد دهیم که دلیلی آن را اثبات کرده باشد.
و همچنین اقوالی که منسوب به بعضی از علماء و صاحب نظران است، صحت استنادش به ایشان موقوف است بر دلیل نقلی قطعی، یعنی متواتر و یا مستفیض ولی قرآن خودش دلیل است بر اینکه کلام خدا است.
2- اینکه ترتیب سوره های قرآنی در جمع اول کار اصحاب بوده، و همچنین در جمع دوم - به دلیل روایاتی که گذشت - و در بعضی داشت که عثمان سوره انفال و برائت را میان اعراف و یونس قرار داد، در حالی که در جمع اول بعد از آن دو قرار داشتند.
و نیز به دلیل روایاتی که داشت ترتیب مصاحف سایر اصحاب با ترتیب در جمع اول و دوم مغایرت داشته، مثلاً روایتی که می گوید مصحف علی (علیه السلام) بر طبق ترتیب نزول مرتب بوده و چون اولین سوره ای که نازل شد سوره علق بود در قرآن علی (علیه السلام) هم اولین سوره، سوره علق و بعد از آن مدثر و بعد از آن نون، آنگاه مزمل، آنگاه تبت، پس از آن تکویر و بدین طریق تا آخر سوره های مکی و بعد از آن سوره های مدنی قرار داشته است. و این روایت را صاحب الاتقان از ابن فارس نقل کرده.
و در تاریخ یعقوبی ترتیب دیگری برای مصحف آن جناب ذکر شده است.
و از ابن اشته نقل کرده که او - در کتاب المصاحف - به سند خو از ابی جعفر کوفی ترتیب مصحف ابی را نقل کرده که به هیچ وجه شباهتی با قرآنهای موجود ندارد.
و همچنین وی به سند خود از جریر بن عبد الحمید ترتیب مصحف عبد الله بن مسعود را نقل کرده که با قرآنهای موجود مغایرت دارد.
عبد الله بن مسعود اول از سوره های طولانی شروع کرده و پس از آن سوره های صدی و آنگاه مثانی و آنگاه مفصلات را آورده، و حال آنکه قرآنهای موجود اینطور نیست.
در مقابل این قول که ما اختیار کردیم قول بسیاری از مفسرین است که گفته اند ترتیب سوره های قرآن توقیفی و به دستور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده، و آن جناب به اشاره جبرئیل و به امر خدای تعالی دستور داده تا سوره های قرآنی را به این ترتیب بنویسند.
حتی بعضی از ایشان آنقدر افراط کرده که در ثبوت این مطلب ادعای تواتر نموده اند.
ما نمی دانیم این اخبار متواتر کجاست که به چشم ما نمی خورد.
روایات این باب همان بود که ما عمده آن را نقل کردیم و در آنها اثری از این حرف نبود.
و به زودی استدلال بعضی از مفسرین را بر مطلب به روایاتی که می گوید قرآن یک نوبت از اول تا به آخر از لوح محفوظ به آسمان دنیا نازل شد و بار دیگر به تدریج از آنجا به رسول خدا نازل گردید خواهیم آورد.
3- اینکه ردیف کردن آیات به ترتیبی که الان در قرآن است با اینکه این آیات متفرق نازل شده بدون دخالت اصحاب نبوده است، و از ظاهر روایاتی که در گذشته داستان جمع آوری نوبت اول را نقل می کرد بر می آید که اصحاب در این کار اجتهاد و نظریه و سلیقه خود را بکار زده اند.
و اما روایت عثمان بن ابی العاص از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمود: جبرئیل نزد من آمد و گفت باید آیه ان الله یأمر بالعدل و الاحسان... را در فلان موضع از سوره جای دهی بیش از این دلالت ندارد که عمل رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در پاره ای آیات چنین بوده باشد، نه در تمام آنها.
و به فرض هم که تسلیم شویم و قبول کنیم که روایت چنین دلالتی دارد ربطی به قرآن موجود در دست ما ندارد، زیرا روایاتی که در دست داریم و در ابحاث گذشته نقل کردیم دلالت ندارد بر مطابقت ترتیب اصحاب با ترتیب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم).
و صرف حسن ظنی که ما به اصحاب داریم باعث نمی شود که چنین دلالتی در آن روایات پیدا شود.
بله، این معنا را افاده می کند که اصحاب تعمدی بر مخالفت ترتیب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آنجا که علم به ترتیب آن جناب داشته اند نورزیده اند، و اما آنجایی که از ترتیب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اطلاعی نداشتند باز مطابق ترتیب او سوره ها و آیه ها را ترتیب داده باشند از کجا؟ و اتفاقاً در روایات مربوط به جمع اول بهترین شواهدی هست که شهادت می دهند بر اینکه اصحاب ترتیب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در همه آیات نمی دانستند، و به اینکه جای هر آیه ای کجاست علم نداشتند، و حتی حافظ تمامی آیات هم نبودند.
علاوه بر لحن روایات مذکور روایات مستفیضی از طرق شیعه و اهل سنت آمده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و صحابه اش وقتی تمام شدن سوره را می فهمیدند که بسم الله دیگری نازل می شد، آن وقت می فهمیدند سوره قبلی تمام شد.
و این معنا را بطوری که در الاتقان آورده ابو داوود و حاکم و بیهقی و بزار از طریق سعید بن جبیر از ابن عباس نقل کرده اند.
و ابن عباس گفته است: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نمی دانست چه وقت سوره تمام می شود تا آنکه بسم الله الرحمن الرحیم نازل گردد.
و بزار اضافه کرده که وقتی بسم الله نازل می شود معلوم می گشت که آن سوره خاتمه یافته و سوره دیگری شروع شده است.
و نیز الاتقان از حاکم به طریق دیگر از سعید از ابن عباس نقل کرده که گفت مسلمانان نمی دانستند سوره چه وقت و در کدام آیه تمام می شود تا بسم الله الرحمن الرحیم دیگری نازل می گردید و چون نازل می شد می دانستند که سوره تمام شده است حاکم درباره این روایت گفته است همه شرایط بخاری و مسلم را واجد است.
و نیز از وی به طریقی دیگر از سعید از ابن عباس روایت کرده که گفت: وقتی جبرئیل بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل می شد و بسم الله الرحمن الرحیم را می خواند آن حضرت می فهمید که از اینجا سوره ای دیگر شروع می شود - حاکم روایت را صحیح دانسته است.
قریب به این معنا در تعدادی از روایات دیگر و همچنین عین این معنا از طرق شیعه از امام باقر (علیه السلام) روایت شده است.
و این روایات بطوری که ملاحظه می فرمایید صریحند در اینکه ترتیب آیات قرآن در نظر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همان ترتیب نزول بوده، در نتیجه همه آیه های مکی در سوره های مکی و همه آیه های مدنی در سوره های مدنی قرار داده شده اند، جز آن سوره ای که (فرضاً) بعضی آیاتش در مکه و بعضی دیگر در مدینه نازل شده و به فرضی هم که چنین چیزی باشد حتماً بیش از یک سوره نیست.
لازمه این مطلب این است که اختلافی که ما در مواضع آیات می بینیم همه ناشی از اجتهاد صحابه باشد.
توضیح اینکه، روایات بی شماری در اسباب نزول داریم که نزول بسیاری از آیات که در سوره های مدنی است در مکه و نزول بسیاری از آیاتی که در سوره های مکی است در مدینه معرفی کرده است.
و نیز آیاتی را مثلاً نشان می دهد که در اواخر عمر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده و حال آنکه می بینیم در سوره هایی قرار دارد که در اوائل هجرت نازل شده است.
و ما می دانیم که از اوایل هجرت تا اواخر عمر آن جناب سوره های زیاد دیگری نازل شده است، مانند سوره بقره که در سال اول هجرت نازل شد، و حال آنکه آیات چندی در آنست که روایات آنها را آخرین سوره آیات نازله بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می داند.
حتی از عمر نقل شده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت در حالی که هنوز آیات ربا را بر ما بیان نکرده بود و در این سوره است آیه ی: و اتقوا یوماً ترجعون فیه الی الله... که در روایات آمده که آخرین آیه نازل بر آن جناب است.
پس معلوم می شود این گونه آیات که در سوره های غیر مناسبی قرار گرفته اند و ترتیب نزول آنها رعایت نشده، به اجتهاد اصحاب در آن مواضع قرار گرفته اند.
مؤید این معنا روایتی است که صاحب الاتقان از ابن حجر نقل کرده که گفته است: روایتی از علی وارد شده که بعد از درگذشت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) قرآن را به ترتیب نزولش جمع آوری کرده است.
این روای را ابن ابی داوود هم آورده و مضمون آن از روایات مسلم و صحیح شیعه است.
این بود آنچه که ظاهر روایات این باب بر آن دلالت می کرد.
لیکن عده زیادی اصرار دارند بر اینکه ترتیب آیات قرآنی توقیفی است، و آیات قرآن موجود در دست ما که معروف است به قرآن عثمانی به دستور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ترتیب یافته که دستور آن جناب هم به اشاره جبرئیل بوده.
این عده ظاهر روایاتی که ذکر شد را تأویل نموده و گفته اند: جمعی که صحابه کردند جمع ترتیبی نبوده، بلکه همان ترتیبی را که به یاد داشته اند در آیات و سوره ها رعایت نموده اند، و آن را در مصحفی ثبت کرده اند.
و حال آنکه پرسشگر محترم خوب می داند که کیفیت جمع اول که در زمان ابو بکر اتفاق افتاد، و روایات آن را بیان می کرد، صریحاً این تأویل را رد می کند.
و چه بسا که بعضی استدلال کرده اند بر مطلب فوق الذکر به اینکه مرتب بودن آیات عثمانی اجمالی است، همچنانکه سیوطی در کتاب الاتقان از زرکشی دعوی آن را نقل کرده، از ابی جعفر بن زبیر چنین آورده که گفته است: در این مورد اختلافی در میان مسلمانان نیست.
و لیکن ما در پاسخ این استدلال می گوییم اجماع مذکور منقول است، که با وجود خلاف در اصل تحریف و با وجود روایات گذشته که دلالت بر خلاف آن داشت به هیچ وجه قابل اعتماد نیست.
و چه بسا بعضی دیگر که بر دعوی مذکور استدلال تواتر اخبار کرده اند، و این معنا در کلمات بسیاری از ایشان دیده می شود، که اخبار در اینکه ترتیب آیات قرآن عثمانی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است به حد تواتر است.
و این ادعای عجیبی است، با اینکه سیوطی در الاتقان بعد از نقل روایت بخاری و غیره، به چند طریق از انس روایت کرده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت در حالی که هنوز قرآن را جز چهار نفر جمع نکرده بودند، و آن چهار نفر عبارت بودند از: ابو الدرداء، معاذ بن جبل، زید بن ثابت، و ابو زید. و در روایتی به جای ابو الدرداء، ابی بن کعب آمده. و از مازری نقل کرده که گفته است: جماعتی از ملحدین به این گفتار انس تمسک بر الحاد خود کرده اند، و حال آنکه این روایت دلالتی بر مرام آنها ندارد، چون اولا ما قبول نداریم که ظاهر آن مقصود باشد، و لاجرم حمل بر خلاف ظاهرش می کنیم، و ثانیا بفرضی که ظاهرش را بگیریم، از کجا معلوم است که واقع امر هم همینطور بوده، (ممکن است انس اشتباه کرده باشد).
و ثانیاً تسلیم می شویم که انس اشتباه نکرده، و لیکن اینکه فرد فرد گروه بسیاری تمامی قرآن را حفظ نکرده باشند لازمه اش این نیست که تمامی قرآن را مجموعاً گروه بسیار حفظ نکرده باشند، و شرط تواتر این نیست که تمامی قرآن را یک یک مسلمانان حفظ کرده باشند، بلکه اگر همه قرآن را همه افراد حفظ داشته باشند.
هر چند که به نحو توزیع بوده باشد در تحقق تواتر کافی است.
اما اینکه ادعا کرد که ظاهر کلام انس مقصود نبوده سخنی است که در بحثهای لفظی (که اساس آن ظاهر الفاظ است، و تنها وقتی از ظاهر صرفنظر می شود که قرینه ای از کلام خود متکلم یا از نائب مناب متکلم در بین باشد) هرگز پذیرفته نیست، و اهل بحث این معنا را نمی پذیرند که شما به خاطر کلمات دیگران از ظاهر کلام کسی صرفنظر کنید.
علاوه بر این، اگر هم بنا شود کلام انس بر خلاف ظاهرش حمل شود، لازم است حمل شود بر اینکه چهار نفر مذکور در عهد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) معظم قرآن و بیشتر سوره ها و آیاتش را جمع کرده بودند، نه اینکه حمل کنید بر چهار نفر مذکور و دیگر صحابه که همه قرآن را بر طبق ترتیب قرآن عثمانی جمع کرده بودند و موضع یک آیات را تا به آخر ضبط کرده بودند، چون زید بن ثابت که یکی از آن چهار نفر از حدیث انس است و متصدی جمع آوری قرآن هم در جمع اول و هم در جمع دوم بوده است، خودش تصریح می کند بر اینکه حافظ تمام آیات قرآن نبوده.
نظیر کلام زید بن ثابت، کلامی است که الاتقان از ابن اشته - در کتاب المصاحف به سند صحیح از محمد بن سیرین نقل می کند که گفت: ابو بکر از دنیا رفت و قرآن را جمع نکرد، و همچنین عمر کشته شد در حالی که قرآن را جمع نکرده بود.
و اما اینکه گفت: و ثانیاً به فرضی که ظاهرش را بگیریم از کجا معلوم است که واقع امر هم همینطور بوده باشد؟ عیناً به خودش بر می گردد، و طرف می گوید: اگر واقع امر معلوم نیست آنطور باشد که انس گفته، از کجا آنطور باشد که تو می گویی و حال آنکه شواهد همه بر خلاف گفته ات شهادت می دهند؟
و اینکه گفت: بلکه اگر همه را همه حفظ داشته باشند هر چند که به نحو توزیع باشد در تحقق تواتر کافی است مغالطه واضحی کرده و برای اینکه چنین لفظی تنها این معنا را به تواتر ثابت می کند که مجموع قرآن به تواتر نقل شده، و اما اینکه یک یک آیات قرآنی با حفظ موضع و ترتیبش به تواتر ثابت شده باشد از کجا؟ در الاتقان از بغوی نقل کرده که در کتاب شرح السنه گفته است: آنچه ما بین دو جلد قرآن است اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جمع کردند، و این همان قرآنی است که به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده، بدون اینکه چیزی بر آن اضافه و یا از آن کم کرده باشند، چون می ترسیدند اگر ننویسند با از دنیا رفتن حافظان از بین برود، و لذا همانطور که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیده بودند نوشتند، بدون اینکه چیزی را جلوتر و یا عقب تر بگذارند و یا از پیش خود و بدون دستور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ترتیبی برای آیاتش درست کنند.
و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رسمش این بود که آیات نازله را بر اصحابش تلقین می کرد (و آنقدر تکرار می کرد تا حفظ شوند) و هر چه نازل می شد به ترتیبی که امروز در دست ماست به اصحاب تعلیم می فرمود، و این ترتیب توقیفی و به دستور جبرئیل، و اعلامش در موقع آوردن آیات بوده که می گفته: این آیه را بعد از فلان آیه از فلان سوره بنویسید.
پس ثابت شد که سعی صحابه همه در جمع آوری قرآن بوده، نه در ترتیب آن زیرا قرآن در لوح محفوظ به همین ترتیب نوشته شده بود، چیزی که هست خدای تعالی آن را یک باره به آسمان دنیا فرستاد، و از آنجا آیه آیه و هر آیه را در هنگام حاجت نازل فرمود.
پس ترتیب نزول غیر از ترتیب تلاوت است.
و از ابن حصار نقل کرده که گفته است: ترتیب سوره ها و وضع هر آیه در موضع خود به وحی بوده، و این رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده که می فرمود آیه فلان را در فلان موضع جای دهید، و از نقل متواتر یقین شده که این ترتیب به سفارش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده، و اصحاب فقط آن را جمع آوری نموده، و آیاتش را آنطور که الآن در مصاحف ضبط شده، ضبط کردند.
قریب به این معنا را از دیگران مانند بیهقی، طیبی و ابن حجر نیز نقل کرده است. ما در این نقلها ایراداتی داریم: اما اینکه اصحاب مصاحف را به ترتیبی که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گرفته اند، و در آن ترتیب، مخالفت نکرده اند هیچ دلیلی از روایات گذشته بر طبقش نیست.
آنچه از دلالت روایات مسلم است این است که اصحاب آنچه از آیات که بینه و شاهد بر آن قائم می شد می نوشتند، و این معنا هیچ اشاره ای به کیفیت ترتیب آیات ندارد.
بله، در روایت ابن عباس که در گذشته نقل کردیم از عثمان مطلبی نقل کرده که اشاره ای به این معنا دارد، ولی عیبی که دارد این است که در روایت مذکور به بعضی از کتاب وحی می فرمود چنین کنید، و این غیر آن است که به همه صحاب فرموده باشد. علاوه بر اینکه این روایت معارض با روایت مربوط به جمع اول، و روایات مربوط به نزول بسم الله و غیر آنست.
و اما اینکه گفتند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رسمش این بود که آیات را با همین ترتیب بر اصحابش تلقین می کرد، گویا منظورشان اشاره به حدیث عثمان بن ابی العاص است، که در خصوص آیه ان الله یأمر بالعدل و الاحسان نقل آن گذشت.
و از آنچه گذشت معلوم شد که این حدیث خبر واحدی است، آنهم در خصوص یک آیه، و این چه ربطی دارد به محل و موضع تمامی آیات.
و اما اینکه گفتند قرآن به همین ترتیب در لوح محفوظ نوشته شده بود... منظورشان اشاره به روایت مستفیضه ای است که از طرق عامه و خاصه وارد شده مبنی بر اینکه قرآن تماما از لوح محفوظ به آسمان دنیا نازل شده، و از آنجا آیه آیه بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل گردید.
لیکن روایات این را ندارد که ترتیب آیات قرآنی در لوح محفوظ و در آسمان دنیا به همین ترتیبی بوده که در دست ماست. علاوه بر اینکه، گفتاری در معنای نوشته شدن قرآن در لوح محفوظ و نزولش به آسمان دنیا، در ذیل آیه مناسب آن مانند آیه اول دو سوره زخرف و دخان، و در سوره قدر [آورده ایم که می توانید مراجعه کنید.]
و اما اینکه گفتند: و از نقل متواتر یقین شده که این ترتیب به سفارش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود... کاملاً واقف شدید که چنین ادعایی بی دلیل است، و چنین تواتری نسبت به یک یک آیه ها در بین نیست، و چگونه می تواند باشد با اینکه روایات بی شماری داریم که می گویند: ابن مسعود دو سوره قل اعوذ را در مصحف خود ننوشته بود، و در پاسخ کسی که اعتراض کرده بود گفت: این دو سوره جزء قرآن نیست، بلکه به منظور محافظت حسن و حسین از گزند نازل شده بود و هر جا مصحفی می دید این دو سوه را از آن پاک می کرد و از او نقل نشده که از نظریه اش برگشته باشد، حال می پرسیم چگونه این تواتر بر ابن مسعود در تمام عمرش آن همه بعد از جمع اول مخفی مانده؟
راجع به بحث قبلی بحث دیگری پیش می آید، و آن گفتگو درباره روایات انساء (از یاد بردن) است، که قبلاً هم بطور اجمال به آن اشاره شد.
این روایات از طرق عامه درباره نسخ و انساء قرآن وارد شده که روایت تحریف به معنای نقصان و تغییر قرآن را هم حمل بر آن نموده اند.
یکی از آنها روایتی است که الدر المنثور از ابن ابی حاتم و حاکم - در کتاب الکنی - و ابن عدی و ابن عساکر از ابن عباس نقل کرده اند که گفت: از آنجایی که بعضی از آنچه در شب بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وحی می شد در روز فراموش می کرد آیه: ما ننسخ من آیه أو ننسها نأت بخیر منها أو مثلها نازل گردید.
و نیز الدر المنثور از ابی داوود - در کتاب الناسخ - و بیهقی - در کتاب الدلائل - از ابی امامه روایت کرده که گفت: جماعتی از انصار از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به آن جناب خبر دادند که مردی نصف شب برخاست تا سوره ای را که حفظ کرده بود شروع به خواندن کند، لیکن غیر از بسم الله الرحمن الرحیم آن، چیزی به یادش نیامد. این پیشامد برای جمعی از اصحاب آن جناب نیز رخ داد، صبح نزد آن جناب شده سوره مزبور را از آن حضرت سؤال کردند.
ایشان نیز ساعتی به فکر فرو ریخت و چیزی به یادش نیامد که بگوید آنگاه فرموده دیشب آن سوره نسخ شد، نسخی که در هر جا بود از بین رفت، اگر در سینه بود فراموش شد و اگر در کاغذها بود گم شد.
این قضیه به چند طریق و با عبارات مختلف و قریب المعنی روایت شده است.
باز در همان کتاب از عبد الرزاق، سعید بن منصور و ابی داوود - در کتاب الناسخ - و پسرش - در کتاب المصاحف - و نسائی، ابن جریر، ابن ابی حاتم، و حاکم - وی حدیث را صحیح دانسته - از سعد بن ابی وقاص روایت کرده که وقتی آیه ی: ما ننسخ من آیه أو ننسها نأت بخیر منها أو مثلها را ما ننسخ من آیه او ننساها قرائت کرد، شخصی اعتراض کرد که سعید بن مسیب آن را او ننسها می خواند، تو چرا چنین خواندی؟ سعد گفت قرآن که بر مسیب و دودمان او نازل نشده، مگر نشنیده ای که خدای تعالی می فرماید: سنقرئک فلا تنسی - بزودی برایت می خوانیم تا فراموش نکنی و نیز می فرماید:و اذکر ربک اذا نسیت - به یاد آر پروردگارت را هرگاه که فراموش کردی.
مقصود سعد از استشهاد به این دو آیه این بوده که خداوند نسیان را از پیغمبر شما برداشته، و دیگر در حق او ننسها معنا ندارد، بدین جهت من ننساها خواندم، که از ماده نسی به معنای ترک و تأخیر است.
و خلاصه، معنای ما ننسخ من آیه این است که آیه را از کار بیندازیم، نه اینکه تلاوتش را نسخ کنیم، و این چنین نسخ در آیات قرآنی هست، مانند آیه صدقه دادن برای نجوی کردن با رسول خدا که عملش نسخ شده ولی تلاوتش همچنان باقی است.
و معنای او ننساها این است که آیه را به کلی ترک کنیم، یعنی از میان آنان براندازیم، هم عمل به آن و هم تلاوت آن را متروک سازیم، همچنانکه از ابن عباس و مجاهد و قتاده و غیر ایشان نقل شده که اینطور تفسیر کرده اند.
و نیز در همان کتاب است که ابن الانباری از ابی ظبیان روایت کرده که گفت: ابن عباس از ما پرسید کدام یک از دو قرائت را قرائت اول می دانید؟ گفتم قرائت عبد الله رات و قرائت خودمان را آخری می دانیم. گفت هر ساله جبرئیل در رمضان می آمد و قرآن را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عرضه می کرد، در سال آخر دو مرتبه آمد، و عبد الله مسعود آنچه نسخ و یا تبدیل شده بود دید.
این معنا به طریق دیگری از ابن عباس و خود عبد الله بن مسعود و غیر آن دو از صحابه و تابعین روایت شده، و در این مورد روایات دیگری نیز وجود دارد.
و خلاصه، چیزی که از آنها استفاده می شود این است که نسخ گاهی در حکم است، مانند آیات نسخ شده ای که حکمش از بین رفته، و خودش در قرآن باقی مانده است، و گاهی در تلاوت است، حال چه حکمش نسخ شده باشد، و چه نسخ نشده باشد.
و ما سابقاً در تفسیر سوره بقره در ذیل آیه 106 که می فرمود: ما ننسخ من آیه گفتیم و در تفسیر سوره نحل آیه 101 می فرماید: و اذا بدلنا آیه مکان آیه [آورده ایم ] که این دو آیه اجنبی از مسأله انساء به معنی نسخ تلاوت است.
و نیز در فصول سابق گذشت که این روایات مخالف صریح قرآن است.
پس وجه صحیح این است که روایات انساء را هم عطف بر روایات تحریف نموده هر دو را با هم طرح نماییم و دور اندازیم(402).

113- آیا انسان بعد از رسیدن به یقین می تواند دیگر عبادت نکند همانگونه که عده ای از آیه شریفه: و اعبد ربک حتی یأتیک الیقین چنین استنباط کرده اند؟

جواب : و اما اینکه فرمود: و اعبد ربک حتی یأتیک الیقین(403)
اگر مراد از آن، امر به عبادت باشد، جمله مزبور به منزله تفسیر برای آیه ی قبلی می شود، و اگر مقصود، اخذ به عبودیت باشد - همچنانکه ظاهر سیاق هم همین است و مخصوصاً سیاق آیات قبلی آن، که دستور به صفح و اعراض از مشرکین را می داد که لازمه اش صبر است - در این صورت جمله ی مذکور به قرینه قید حتی یأتیک الیقین حتی یأتیک الیقین دستور سلوک در منهج تسلیم و اطاعت و قیام به لوازم عبودیت خواهد بود.
بنا بر این احتمال، مراد از آمدن یقین، رسیدن اجل مرگ است که با فرا رسیدنش غیب، مبدل به شهادت و خبر مبدل به عیان می شود، مؤید این احتمال هم تفریع: فاصفح الصفح الجمیل بر جمله قبلیش، یعنی و ما خلقنا السماوات و الأرض و ما بینهما الا بالحق و ان الساعه لآتیه(404).
است، زیرا در حقیقت از این جهت امر به عفو و صبر در برابر گفته های آنان فرموده که برای ایشان روزی است که در آن روز از ایشان انتقام می گیرد، و اعمال ناروایشان را کیفر می دهد.
خلاصه، معنای آیه این می شود که: تو بر عبودیت خود ادامه بده و همچنان بر اطاعتت و اجتنابت از معصیت صبر کن، و نیز همچنان بر آنچه که ایشان می گویند تحمل کن تا مرگ فرا رسد و به عالم یقین منتقل شوی، آن وقت مشاهده کنی که خدا با آنان چه معامله ای می کند.
و از اینکه فرا رسیدن مرگ را به عبارت تا یقین برایت بیاید تعبیر کرده نیز اشعار بر این معنا هست، و برای اینکه در این جمله عنایت بر این است که مرگ در دنبال تو و طالب تو است، و به زودی به تو می رسد، پس باید همچنان پروردگارت را عبادت بکنی تا او به تو برسد، و این یقین همان عالم آخرت است که عالم یقین عمومی ماوراء حجاب است، نه اینکه مراد از یقین آن یقینی باشد که با تفکر، و یا ریاضت و عبادت به دست می آید.
این را گفتیم تا معلوم شود اینکه بعضی پنداشته اند که: آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه عبادت تا وقتی لازم است که یقین نیامده باشد، و همینکه انسان یقین پیدا کرد دیگر نماز و روزه واجب نیست، پندار و رأی فاسدی است. برای اینکه اگر مقصود از یقین، آن یقین معمولی باشد که گفتیم از راه تفکر یا عبادت، در نفس پدید می آید رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در هر حال آن یقین را داشته، و آیه شریفه که خطابش به شخص رسول اکرم است می فرماید: عبادت کن تا یقین برایت بیاید، چطور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) یقین نداشته با اینکه آیات بسیاری از کتاب خدا او را از موقنین و همواره بر بصیرت و بر بینه ای از پروردگارش، و معصوم و مهتدی به هدایت الهی و امثال این اوصاف دانسته است(405).
[و به بیان دیگر] هر نوعی از انواع موجودات برای خود هدف و غایتی از کمال دارد که از بدو پیدایش، بسوی آن حد از کمال سیر می کند و با حرکت وجودیش آن کمال را جستجو می کند واز این رو همه ی حرکاتش طوری است که با آن کمال متناسب است، و تا خود را به آن حد نرسان آرام نمی گیرد مگر آنکه مانعی در سر راهش در آید و او را از سیر باز بدارد و قبل از رسیدن به هدف او را از بین ببرد، مثلاً درخت به خاطر آفاتی که به آن حمله ور می شود از رشد و نمو باز بایستد.
و نیز این معنا مشخص است که محرومیت از رسیدن به هدف، مربوط به افراد مخصوصی از هر نوع است، نه نوعیت نوع، که همواره محفوظ است، و تصور ندارد که تا آخرین فردش دچار آفت گردد.
یکی از انواع موجودات، آدمی است که او نیز غایتی وجودی دارد که به آن نمی رسد مگر آنکه به طور اجتماع و مدنیت زندگی کند، دلیل و شاهدش هم این است که به چیزهایی مجهز است که به خاطر آنها از همنوع خود بی نیاز نیست مانند نر و مادگی، و عواطف و احساسات، و کثرت حوائج و تراکم آنها.
و همین اجتماع و مدنیت، آدمیان را به احکام و قوانینی محتاج می کند که با احترام نهادن به آن و به کار بستن آن، امور مختلف زندگی را منظم ساخته و اختلافات خود را که غیر قابل اجتناب است بر طرف سازند، و هر فردی در جائی قرار بگیرد که سزاوار آن است، و به همین وسیله سعادت و کمال وجودی خود را در یابد، و این احکام و قوانین عملی در حقیقت ناشی از حوائجی است که خصوصیت وجودی انسان و خلقت مخصوصش، یعنی تجهیزات بدنی و روحیش آن را ایجاب می کند، همچنانکه همین خصوصیات وجودی و خلقتیش مرتبط با خصوصیات علل و اسبابی است که در میان نظام عمومی عالم، مثل او موجودی را پدید بیاورد.
و این معنا همان معنای فطری بدون دین خداست، زیرا دین خدا عبارتست از مجموعه احکام و قوانینی که وجود خدا انسان، انسان را به سوی آن ارشاد می کند و یا به تعبیر دیگر، فطری بودن دین خدا به این معنا است که دین خدا مجموعه سنتهایی است که وجود و کون عمومی عالم آن را اقتضاء می کند بطوری که اگر آن سنتها اقامه شود مجتمع بشر اصلاح شده و افراد، به هدف وجودی و نهایت درجه کمال خود می رسند، باز بطوری که اگر آن سنت ها را باطل و بی اعتبار کنند، عالم بشریت رو به تباهی نهاده، آن وقت مزاحم نظام عمومی جهان می گردد.
و این احکام و قوانین چه مربوط به معاملات اجتماعی باشد که حال مجتمع را اصلاح و منظم کند، و چه مربوط به عبادات باشد که آدمی را به کمال معرفتش برساند و او را فردی صالح در اجتماعی صالح قرار دهد، می بایستی از طریق نبوت الهی و وحی آسمانی به آدمی برسد، و انسان تنها باید به چنین قانونی تن در دهد و لا غیر.
با این بیان و اصولی که گذشت معلوم می شود که: تکالیف الهی اموری است که ملازم آدمی است، و مادامی که در این نشأت، یعنی در دنیا زندگی می کند چاره ای جز پذیرفتن آن ندارد، حال چه اینکه خودش فی حد نفسه ناقص باشد و هنوز به حد کمال وجودش نرسیده باشد، و چه اینکه از حیث علم و عمل به حد کمال رسیده باشد، (خلاصه اینکه، بشر تا بشر است و تا در این عالم است محتاج دین است چه اینکه در حال توحش باشد و چه اینکه به نهایت درجه تمدن و پیشرفت رسیده باشد) اما احتیاجش به دین در صورت توحش و عقب افتادگی و عقب افتادگی روشن است، و ما در صورت تمدن و کمال علم و عل از این نظر است که معنای کمالش این است که در دو ناحیه علم و عمل دارای ملکات فاضله ای شده است که به خاطر داشتن آن، کارهایی از او سر می زند که صالح به حال اجتماع است، و اعمال عبادی ای از او سر می زند که صالح به حال معرفت او است، و درست مطابق با عنایت الهی نسبت به هدایت انسان به سوی سعادتش می باشد.
و پر واضح است که اگر قوانین الهی را مختص به افراد و اجتماعات ناقص و عقب افتاده بدانیم، و تجویز کنیم که انسان کامل تکلیف نداشته باشد تجویز کرده ایم که افراد متمدن، قوانین و احکام را بشکنند، و معاملات را فاسد انجام دهند، و مجتمع را فاسد و در هم و بر هم کنند، و حال آنکه عنایت الهی چنین نخواسته است. و همچنین تجویز کرده ایم که افراد متمدن از ملکات فاضله و احکام آن تخلف کنند و حال آنکه همه افعال، مقدماتی برای به دست آوردن ملکاتند، و وقتی ملکه پیدا شد افعال، آثار غیر قابل تخلف آن می شود، و دیگر تصور نمی شود شخصی که مثلاً ملکه معرفه الله را پیدا کرده خدا را عبادت نکند، و یا کسی که ملکه سخاوت را پیدا کرده بذل و بخشش نکند.
اینجا است که فساد گفته بعضی ها روشن می شود که توهم کرده اند: غرض از تکالیف عملی، تکمیل انسان و رساندنش به نهایت درجه کمال او است، و وقتی کامل شد دیگر حاجتی به تکلیف نداشته بقای تکلیف در حق او مفهومی ندارد.
وجه فسادش این است که انسان هر قدر هم که کامل شده باشد اگر از تکالیف الهی سرباز زند، مثلاً احکام معاملاتی را رعایت نکند، اجتماعی را دچار هرج و مرج کرده است، و عنایت الهی را نسبت به نوع بشر باطل ساخته است، و اگر از تکالیف مربوط به عبادات تخلف کند برخلاف ملکاتش رفتار کرده، و این محال است، چون رفتار بشر آثار ملکات او است، و به فرض هم که جائز باشد، باز مستلزم از بین بردن ملکه است، و آن نیز مستلزم ابطال عنایت الهی نسبت به نوع بشر است.
آری، میان انسان کامل و غیر کامل از نظر صدور افعال فرق است، انسان کامل و دارای ملکه فاضله از مخالفت مصون است، و ملکه راسخه در نفسش نمی گذارد او کار خلاف بکند، ولی انسان ناقص چنین مانع و جلوگیری در نفس ندارد.
خداوند همه را در به دست آوردن ملکات فاضله یاری فرماید(406).

114- آیا از نظر اسلام، زن و مرد مؤمن در دریافت پاداش یکسانند و آیا عمل بدون ایمان مورد پذیرش درگاه الهی قرار می گیرد؟

جواب : [آیه شریفه 97 از سوره نحل می فرماید:] من عمل صالحاً من ذکر أو أنثی و هو مؤمن فلنحیینه حیوه طیبه و لنجزینهم أجرهم بأحسن ماکانوا یعملون(407)
[این آیه ] وعده ی جمیلی است که به زنان و مردان مؤمن می دهد، که عمل صالح کنند، و در این وعده جمیل فرقی میان زنان و مردان در قبول ایمانشان و در اثر اعمال صالحشان که همان احیاء به حیات طیبه، و اجر به احسن عمل است نگذاشته، و این تسویه میان مرد و زن علی رغم بنائی است که بیشتر غیر موحدین و اهل کتاب از یهود و نصاری داشتند و زنان را از تمامی مزایای دینی و یا بیشتر آن محروم می دانستند، و مرتبه زنان را از مرتبه مردان پایین تر می پنداشتند، و آنان را در وضعی قرار داده بودند که به هیچ وجه قابل ارتقاء نبود.
پس اینکه فرمود: من عمل صالحاً من ذکر أو أنثی و هو مؤمن حکمی است کلی، نظیر تأسیس قاعده ای برای هر کس که عمل صالح کند، حالا هر که می خواهد باشد، تنها مقیدش کرده به اینکه صاحب عمل، مؤمن باشد و این قید در معنای شرط است، چون عمل در کسی که مؤمن نیست حبط می شود و اثری بر آن مترتب نیست همچنانکه خدای تعالی فرمود: و من یکفر بالایمان فقد حبط عمله(408) و نیز فرمود: و حبط ما صنعوا فیها و باطل ما کانوا یعملون(409) و آنچه در آنجا کرده اند به هدر رفته، و آنچه انجام می داده اند باطل گردیده است(410).