فهرست کتاب


او خواهد آمد

علی‏اکبر مهدی پور

رویائی سرنوشت ساز

در آن شب خوابی شگفت دیدم که سرنوشت مرا تغییر داد:
در خواب دیدم که حضرت مسیح و شمعون و گروهی از حواریون در کاخ پدر بزرگم گرد آمده اند و منبری از نور در آن نصب شده است که در شکوه و عظمت سر بر آسمان می ساید.
این منبر را درست در نقطه ای گذاشته بودند که پدربزرگم تختش را در آنجا قرار داده بود.
در آن هنگام حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) با وصی و داماد خود - امیرمؤمنان - و گروهی از فرزندانش وارد شدند.
حضرت مسیح پیش رفت و حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) را در آغوش کشید.
آنگاه رسول اکرم به حضرت مسیح فرمود: ای روح الله ! من آمده ام که از وصی تو شمعون دخترش ملیکه را خوستگاری کنم. و با دست خود به سوی: ابو محمد پسر نویسنده این نامه اشاره فرمود.
حضرت عیس (علیه السلام) به سوی شمعون نگریست و فرمود: ای شمعون، شرف و فضیلت به سوی تو روی آورده است، خاندان خود را با خاندان آل محمد پیوند برن.شمعون گفت: اطاعت می کنم.
در آن هنگام رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) بر فراز منبر تشریف بردند، خطبه ای ایراد فرمودند و مرا به همسری فرزند خویش در آوردند.
حضرت عیسی، حواریون و فرزندان رسولخداگواهان عقد بودند.
هنگامی که از این رؤیای طلائی بیدار شدم، ترسیدم که اگر خواب را با پدر و پدربزرگم در میان بگذارم مرا بکشند، و لذا آن را پوشیده داشتم و برای آنان بازگو نکردم. ولی سینه ام چنان از محبت ابو محمد آکنده شد که دیگر میل خوراک را از دست دادم، و به همین سبب سخت بیمار و رنجور شدم.
در شهرهای روم هیچ پزشکی باقی نماند جز اینکه پدربزرگم برای معالجه من فرا خواند ولی نتیجه نداشت.
چون پدربزرگم از معالجه من مأیوس شد، از روی شفقت به من گفت: ای نور دیده ام، آیا خواهش و آرزوئی در دل داری؟ که در این دنیا برای تو فراهم کنم؟.
گفتم: پدر جان! درهای گشایش را به روی خود بسته می بینم، ولی اگر فرمان دهی که از دست و پای اسیران مسلمان که در زندان تو هستند بند و زنجیر بردارند و از شکنجه آنان دست نگهدارند و بر آنان منت نهاده فرمان آزادی آنها را صادر کنی، امیدوارم که حضرت مسیح و مادرش حضرت مریم سلامتی را به من ارزانی دارند.
چون پدربزرگم خواسته ام را برآورد تلاش کردم که خود را سالم تر نشان دهم، و اندکی خوراک تناول کردم، پدربزرگم خوشحال شد و محبت بیشتری در مورد اسیران مبذول داشت.

دومین رؤیا

پس از گذشت چهارده شب از خواب نخستین، در عالم رؤیا دیدم که سرور زنان دو جهان حضرت فاطمه (علیه السلام) در حالی که حضرت مریم و هزار تن از خدمتکاران بهشتی ایشان را همراهی می کردند، به دیدار من تشریف فرما شدند.
حضرت مریم به من فرمود: این بانوی دو جهان، و مادر شوهرت ابو محمد است.
من به دامن حضرت فاطمه (علیه السلام) آویختم و گریستم، و از این که ابو محمد به دیدار من نمی آید شکوه کردم.
حضرت فاطمه (علیه السلام) فرمود: تا هنگامی که تو مشرک هستی پسرم ابو محمد به دیدار تو نخواهد آمد، این خواهرم مریم دخت عمران است که از آئین تو به پیشگاه حضرت احدیت بیزاری می جوید. اکنون اگر خواهان خشنودی خدا و مسیح و مریم هستی، و اشتیاق دیدار ابو محمد را داری، بگو:
اشهد ان لا اله الاالله، و اشهد ان محمداً رسول الله.
چون این دو گواهی را بر زبان راندم، حضرت فاطمه (علیه السلام) مرا به سینه خود چسبانید و مرادلشاد ساخت و فرمود: از حالا انتظار دیدار ابو محمد را داشته باش، من او را به نزد تو خواهم فرستاد.
بیدار شدم و در انتظار دیدار ابو محمد ثانیه شماری می کردم و با خود می گفتم: وه چقدر اشتیاق دیدار ابو محمد را دارم.(70)
شب بعد او را در خواب دیدم و به محضرشان عرض کردم: ای حبیب من، پس از آنکه در دلم جای گرفتی و دلم آکنده از مهر تو شد و در این راه جانم در معرض تلف قرار گرفت، بر من جفا کردی و این مدت به دیدار من نیامدی.
فرمود: تأخیر من در دیدار تو به سبب شرک تو بود و اکنون که به راستی اسلام آوردی، همه شب به دیدار تو خواهم آمد، تا روزی که خداوند در بیداری ما را به یکدیگر برساند
از آن شب تا کنون هیچ شبی مرا از دیدار خود محروم نساخته است.

شاهزاده و اسارت!

بشر می گوید: به او گفتم: پس چگونه اسیر شدی؟!گفت:
در یکی از شبها ابو محمد در خواب به من فرمود: در همین ایام - فلان روز - پدربزرگت لشکری به جنگ مسلمانان گسیل می دارد، خود نیز از پی لشکریان روان می شود، تو هم به طور ناشناس و در لباس خدمتکاران همراه دیگر زنها از فلان راه به آنها بپیوند.
من فرمان او را اطاعت کردم، ناگاه پیشتازان مسلمان بر ما تاختند، من هم اسیر شدم، بدون اینکه کسی تا کنون متوجه شده باشد که من نوه قیصر امپراطور روم هستم. جز تو، که اکنون خودم برایت بازگو کردم.
کسی که من در سهم او قرار گرفتم، چون از نام من پرسید، نام خود را از او مکتوم داشتم و گفتم: نرگس، گفت: آری از نامهای کنیزان است.
بشر می گوید: به او گفتم: عجب است که شما رومی هستید و این چنین به لهجه عربی سخن می گوئید!
گفت: آری پدربزرگم از شدت علاقه ای که به تعلیم و تربیت من داشت، و مایل بود که آداب ملل و اقوام را یاد بگیرم، به یکی از بانوانی که مترجم او بود دستور داد که هر روز بامدان و شامگاهان به پیش من بیاید و به من عربی بیاموزد. و بدین گونه زبان عربی را فراگرفتم و زبانم به آن گویا شد.