بحر المعارف جلد دوم

نویسنده : عالم ربانی و عارف صمدانی مولی عبدالصمد همدانی مترجم : تحقیق و ترجمه:حسین استاد ولی‏

فصل 46: در آداب مرید

بدانکه مرید نیز باید به اوصاف مریدی آراسته بود و به شرایط آداب ارادت قیام نماید تا نور علی نور باشد و فضل حق نیز قرین جهد ایشان گردد، که اصل معاملات اینست: ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء و الله ذوالفضل العظیم.(1)
و اما دلیل بر ارادت، فقوله تعالی، فان اتبعتنی فلا تسئلنی عن شی ء حتی احدث لک منه ذکرا.(2) قال النبی صلی الله علیه و آله: علیکم بالسمع و الطاعة و ان کان عبدا حبشیا.(3) و حدیث: احسن ظنک و لو بحجر فیطرح الله فیه سره فتأخذ منه نصیبک(4) را که گذشت متذکر باش.
پس باید که هیچ کس به غرور شیطان و عشوه نفس مغرور نشود و بر عقل و علم خویشتن اعتماد نکند و با کسی نیز در مقام بدی و سوء ظن درنیاید.
در مقصد الاقصی گفته است که: علامت این که سالک به خدای رسیده است صلح است با همه کس. باید که با خلق عالم به یک بار صلح کند و از اعتراض و انکار آزاد آید و هیچکس را دشمن ندارد بلکه همه کس را دوست دارد. ای درویش هر کس از ما در محله ای آمدند و به اسمی منسوب گردیدند، یکی را حنفی و یکی را شافعی و یکی را ترسا و یکی را جهود و یکی را مسلمان نام نهاده اند. جمله را چون خود عاجز و بیچاره بیند و طالب خدای شناسد.(5)
و نیز گفته است که: انسان کامل (آزاد) آنست که او را هشت چیز به کمال باشد: اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف (نیک) و ترک و عزلت و قناعت و فراغت. هرکه این هشت چیز را به کمال رساند کامل آزاد است، و هر که چهار اول را دارد و چهار آخر را ندارد بالغ است اما حر نیست، و هر که هر هشت را دارد کامل (و) آزاد است و بالغ و حر است. چون کامل آزاد را دانستی اکنون بدان که کاملان آزاد دو طایفه اند: چون ترک مال و جاه کردند و ترک شیخی و پیشوایی هم کردند آزاد و فارغ شدند دو شاخ پیدا آمد: (بعضی بعد از ترک، عزلت و قناعت و خمول اختیار کردند) و بعضی بعد از ترک، رضا و تسلیم و نظاره کردن را اختیار نموده اند، و مقصود جمله آزادی و فراغت بود. و بعضی گفته اند که آزادی و فراغت در ترک و عزلت و قناعت و خمول است. و بعضی گفته اند که آزادی و فراغت در (ترک) و رضا و تسلیم و نظاره کردن است. و این دو طایفه هنوز در عالم هستند و هر یک به کار خود مشغولند، و این بیچاره مدتهای مدید در ترک و عزلت و قناعت و خمول بودم (و مدتها در رضا و تسلیم و نظاره کردن بودم) و حال در اینم و مرا یقین نشد که کدام شاخ بهتر است و هیچ طرف را ترجیح نتوانستم کرد، و امروز که این را می نویسم هم ترجیح نکردم از جهت آن که در هر طرف فواید بسیار و آفات بسیار می باشد.(6)
ای عزیز! از این بیان معلوم شد که مرید دست ارادت به آزاد و فارغ می دهد و باید حسن ظن و حسن نیت به همه کس خصوص به شیخ داشته باشد.
ای عزیز! اول منزل طالبان درگاه اله، ارادت است. تا طالب صادق، اول مرید نبود در زمین طلب او هیچ تخم کاشته نشود. و چون تخم ارادت در زمین دل مرید ریخته شود و در مقام مریدی به خدمت شیخ کاملی شرف یافت شیخ از آن مرید بیعت باید بگیرد که ارادت مرید بدون بیعت درست نبود: ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله یدالله فوق ایدیهم فمن نکث فانما ینکث علی نفسه و من اوفی بما عاهد علیه الله فسیؤتیه اجرا عظیما.(7)
و بعضی گفته اند که باید شیخ خرقه ای به مرید بدهد. و مراد از خرقه پاره جامه یا تاجی یا خرقه ارادت باشد. بعضی گفته اند که از زمان سلطان المشایخ فتوا بر این قرار گرفته است که بی بیعت، ارادت درست نباشد. و بعضی گفته اند که چون مرید سر ارادت به پای شیخ می گذارد باید که شیخ سه موی از طرف راست و دو موی از طرف چپ و یک موی از پیشانی مرید با مقراض بگیرد. پس اول ذوق است بعد یافت که وصول است که تعبیر از این به سیر الی الله می نمایند، چون یافت دست بهم داد ذوق نمی ماند، و ثالثا یافت نیز نمی ماند، و این مقام رجوع و دعوت خلق است.
ای عزیز! به نظر اهل الله آن داعیه طلب بی اختیار ایشان که در کسی ظهور کند و پدید آید بهتر است، چه اگر به اختیار ایشان در کسی داعیه طلب ظهور کند آن اختیار ایشان در محل خطر بود و نفی آن اختیار در باطن بر ایشان لازم است تا بی اختیار ایشان از غیب چه پدید آید. و مبتدیان سلوک و اهل طلب را نزد حق تعالی و نزد اهل الله تعظیم و حرمت است: یا داود، اذا رایت لی طالبا فکن له خادما.(8) ظهور داعیه غیبی، دولت بزرگ است، زیرا که حق تعالی تا به صفت ارادت به روح بنده تجلی نکند عکس نور اراده الهی بر دل بنده پدید نیاید و طالب حق تعالی و طالب دوستان وی نگردد. جوینده از آن نه ای که جویای تو نیست.
شیخ ابوالحسن خرقانی گفته است که: هر که او را خواست ما را خواست. پس ای عزیز چون تخم ارادتی که در دل اوفتاد او را غنیمت بزرگ بدان، زیرا که گفته اند:
دامن دولت جاوید و گریبان مراد - حیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند
پس آن مهمان غیبی را عزیز شمرد و او را غذای مناسب حوصله او دهد و آن غذا را به حقیقت جز در پستان ولایت مشایخ نیابد، پس به طلب شیخ کامل یا کسی که او را شیخ کامل اجازه ارشاد داده باشد برخیزد، اگر در مشرق نشان دهند و اگر در مغرب به خدمت او برسد و تسلیم تصرفات او شود. و اگر به خدمت بزرگی رسد و نفس او بوالعجبی نماید و بهانه گیرد که این شیخ کامل است یا نه، اشاره
علیکم بالسمع و الطاعة را کار فرماید و یقین داند که اگر در تصرف بنده حبشی باشد او را به از آن که در تصرف خود باشد. و مشایخ از اینجا گفته اند که: اگر در تصرف گربه باشی به از آن که در تصرف خود باشی.
به عشق گربه ار چون شیر باشی - از آن بهتر که با خود سیر باشی
نظامی
مشو چون سگ به خواب و خورد خورسند - اگر چه گربه باشد دل در او بند
طبایع جز کشش کاری ندارند - حکیمان این کشش را عشق خوانند
مولانا
چون که با شیخی تو دور از زشتی ای - روز و شب سیاری و در کشتی ای
در پناه جان جان بخشی قوی - کشتی اندر خفته ای ره می روی
مگسل از پیغامبر ایام خویش - تکیه کم کن بر فن و بر کام خویش
گرچه شیری چون روی ره بی دلیل - همچو روبه در ضلالی و ذلیل
هین مپر الا که با پرهای شیخ - تا ببینی عون و لشگرهای شیخ
یک زمانی موج لطفش بال تست - آتش قهرش دمی حمال تست
قهر او را ضد لطفش کم نگر - اتحاد هر دو بین اندر اثر
یک زمان چون خاک سبزت می کند - یک زمان پر باد و گبزت می کند
جسم عارف را دهد وصف جماد - تا برو روید گل و نسرین شاد
مغز را خالی کن از انکار یار - تا که ریحان یابد از گلزار یار
تا بیابی بوی خلد از یار من - چون محمد بوی رحمن از یمن
در صف معراجیان گر بیستی - چون براقت برکشاند نیستی
کوه و دریا را سمش مس می کند - تا جهان حس را پس می کند
پا بکش در کشتی و می رو روان - چون سوی معشوق جان جان روان
دست نی و پای نی رو تا قدم - آن چنان که تاخت جانها از عدم(9)
و باید که هر چه پایبند او باشد و مانع او آید از خدمت مشایخ جمله را به قوت بازوی ارادت بر یکدیگر گسلد و به هیچ عذر مقید نشود تا ازین دولت محروم نماند، که محرومی این دولت را هر دو جهان جبر نکند.
به هر چه از دوست و امانی چه زشت آن نقش چه زیبا - به هر چه از یار و امانی چه جابلقا چه جابلسا
و به حقیقت تا مرید از جان خود سیر نشود و از جان و تن برنخیزد و به گرم روی هر بند که دارد و در پیش آید بر هم نشکند مرد این حدیث نباشد.
سیر آمده ای ز خویشتن می باید - برخاسته ای ز جان و تن می باید
در هر قدمی هزار بند افزون است - زین گرم روی بند شکن می باید
خواجه
هر کس از کوی تو ای شوخ ستمگر گذرد - شرط اول قدم آن است که از سر گذرد
هر آن چه مرید صادق در این راه برهم زند و براندازد و دربازد حق تعالی به مقتضای و لنجزینهم احسن الذی کانوا یعملون(10) به هزار چندان مجازی و مکافی بود در دنیا و آخرت، و آن جمع را از خویشان و اقارب که ترک کرده باشد و دلهای ایشان را به مفارقت خویش مجروح کرده هر کسی را حق تعالی درجتی و منزلتی و ثوابی کرامت کند که جابر شکستگی های ایشان باشد، چه یک صفت از صفات حق تعالی جباریت است، و یک معنی جبار شکسته بندی است. و میگوید که: ای بیچاره هرچه در طلب خداوندی من بر هم شکنی من به کرم خداوندی خود درست کنم، و هر دل که از بهر من خسته کنی از خداوندی خویش دیت آن بدهم.
جبرئیل این جا اگر زحمت دهد خونش بریز - خونبهای جبرئیل از گنج رحمت او دهد
قال الله تعالی: و من یهاجر فی سبیل الله یجد فی الارض مراغما کثیرا وسعة(11)، و قال تعالی: قل ان کان اباوکم و ابناؤکم و اخوانکم و ازواجکم و عشیرتکم و اموال اقترفتموها و تجارة تخشون کسادها و مساکن ترضونها احب الیکم من الله و رسوله و جهاد فی سبیله فتربصوا حتی یاتی الله بامره و الله لا یهدی القوم الفاسقین.(12)
خدای متعال فرموده: و هر کس در راه خدا مهاجرت کند، در زمین راه و پناهگاه و گشایشی خواهد یافت. و فرموده: (ای پیامبر) بگو اگر پدران، پسران، برادران، همسران، خویشان، اموالی که به چنگ آورده اید، تجارتی که از کسادی آن بیم دارید و مسکنهایی که مورد پسند شماست نزد شما از خدا و رسولش و جهاد در راه خدا محبوبتر است پس منتظر باشید تا امر خدا (عذاب) فرا رسد، و خداوند گروه فاسقان را هدایت نمی کند.
و خواهی دانست بعد از این ان شاء الله که جهاد اکبر جهاد نفس اماره است، پس دراین جهاد اکبر مهاجرت از آن چه مذکور شد اولی است، و مادام که این کس خود را به تصرف شیخ کاملی درنیاورده است در شرک خفی است.
و فی کتاب زهد النبی صلی الله علیه و آله للصدوق - رحمه الله(13)- عن النبی صلی الله علیه و آله انه کان یقول: آه شوقا الی اخوانی من بعدی. فقال ابوذر - رحمه الله -: یارسول الله السنا اخوانک؟ قال: لا، و انتم اصحابی، و اخوانی یجیئون من بعدی، شانهم شان الانبیاء، قوم یفرون من الاباء و الامهات و من الاخوة و الاخوات و من القرابات کلهم ابتغاء مرضاة الله یترکون المال، و یذلون انفسهم بالتواضع لله تعالی، لا یرغبون فی الشهوات و فضول الدنیا، و یجتمعون فی بیت من بیوت الله کانهم غرباء تریهم محزونین لخوف النار و حب الجنة، فمن یعلم قدرهم عند الله؟ لیس بینهم قرابة و لا مال یعطون بها، و بعضهم لبعض اشفق من الابن علی الوالد و الوالدعلی الولد و من الاخ علی الاخ - هاه شوقا الیهم - و یفرغون انفسهم من کد الدنیا و نعیمها بنجاة انفسهم من عذاب الابد و دخول الجنة لمرضاة الله تعالی. و اعلم یا اباذر ان للواحد منهم اجر سبعین بدریا، و واحد منهم اکرم علی الله من کل شی ء خلق الله عزوجل علی وجه الارض.(14)
و در کتاب زهد النبی صدوق (ره) از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت است که می فرمود: آه، چقدر به دیدار برادرانم مشتاقم! ابوذر (ره) گفت: ای رسول خدا، مگر ما برادران شما نیستیم؟ فرمود: نه، شما اصحاب منید، برادران من بعد از من می آیند، شان آنان شان انبیاست، گروهی هستند که در طلب رضای خداوند از پدران، مادران، برادران، خواهران و خویشان همگی می گریزند، دست از مال می کشند، خود را با تواضع برای خدا خوار و ذلیل می سازند. در خواهشهای نفسانی و فضول دنیا رغبت نمی ورزند، در یکی از خانه های خدا گرد می آیند گویا همگی غریب اند، آنان را می بینی که از بیم آتش و دوستی بهشت اندوهگین اند، کیست که قدر و منزلت آنان رانزد خدا بداند؟ نه رابطه خویشی با یکدیگر دارند، و نه مالی که به هم دهند، و با این حال به یکدیگر از پسر به پدر و پدر به پسر و برادر به برادر مهربانترند - آه، چقدر مشتاق آنهایم -، با نجات خود از عذاب همیشگی و دخول در بهشت به رضای خدا خود را از زحمت دنیا و نعمت های آن رهانیده اند. ای اباذر بدان که هر کدامشان را پاداش هفتاد کس از شرکت کنندگان در جنگ بدر است، و هر کدامشان نزد خداوند از آن چه در روی زمین آفریده گرامی تر است.
و فی شرح نهج البلاغه عن الرسول صلی الله علیه و آله: المهاجر من هاجر ما حرم الله علیه.(15) و عن النبی صلی الله علیه و آله موت الغریب شهادة.(16)
و در شهر نهج البلاغه از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت است که: مهاجر کسی است که از آن چه خداوند بر او حرام فرموده مهاجرت نماید.
و نیز از آن حضرت روایت است که: مرگ کسی که در غربت بمیرد شهادت است.
و المراد بهذا السفر المهاجرة من الاوطان، و قطع العلایق، و السیاحة و هی سنة عیسی علیه السلام و لذلک یجمع و یحشر معه کما فی الحدیث. قال الله تعالی: و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله.(17) و فی الحدیث النبوی صلی الله علیه و آله: طوبی للغرباء.(18) و عنه صلی الله علیه و آله: طلب الحق غربة.(19)
و الانفراد بالصفة الکمالیة عن الاقران هو الاغتراب، و لهذا قیل: الاغتراب اسم یشار به الی الانفراد عن الاکفاء. قال الله عزوجل: یا ایها الذین آمنوا مالکم اذا قیل لکم انفروا فی سبیل الله اثاقلتم الی الارض ارضیتم بالحیوة الدنیا من الاخرة فما متاع الحیوة الدنیا فی الاخرة الا قلیل.(20)
مراد از این سفر، مهاجرت از وطن ها و قطع وابستگی ها و سیاحت که روش عیسی علیه السلام بوده است می باشد، از این رو با آن حضرت جمع و محشور می گردد چنان که در حدیث وارد است، خدای متعال فرموده: و هر کس از خانه اش برای مهاجرت به سوی خدا بیرون شود، سپس مرگ گریبانگیرش شود همانا پاداش او بر خداست. و در حدیث نبوی صلی الله علیه و آله است که: خوشا به حال غریبان. و نیز: در جستجوی حق رفتن غربت است. و با داشتن صفت کمال، از اقران خود ممتاز بودن همان غربت و دوری است، از این رو گفته اند: اغتراب (دوری از وطن) اسمی است که بدان به ممتاز بودن و یگانه شدن از همردیفان اشاره می گردد. خدای بزرگ فرموده: ای کسانی که ایمان آورده اید شما را چه می شود که وقتی به شما گفته می شود: (برای جهاد) در راه خدا کوچ کنید در زمین میخکوب می شوید؟ آیا به جای آخرت به زندگی دنیا دلخوش گشته اید! و حال آن که زندگی دنیا در برابر آخرت اندکی بیش نیست.
و قرآن، نازل بر جمیع ناس است الی یوم القیامة پس ما نیز مخاطب به این خطابات و معاتب به این عتابات می باشیم. و در اول تفسیر صافی حدیثی از معصوم علیه السلام روایت کرده است که هر جا که معنی آیه قرآنی راه دارد آن جا جاری سازید و جمود بر لفظ و مورد آیه منمایید.(21) و حق تعالی در آیات بسیار امر به جهاد و ترغیب به آن فرموده، اگر اصحاب پیغمبر مامور به جهاد اعداء خارجه بودند ما مکلف به جهاد اعداء خارجه و باطنه هر دو می باشیم که نفس و شیطان است و حال آن که پیغمبر فرموده است که: اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک.(22) و قال تعالی: انفروا خفافا و ثقالا و جاهدوا باموالکم و انفسکم فی سبیل الله ذلکم خیر لکم ان کنتم تعلمون.(23) قیل: ای شبابا و شیوخا: و قیل: ای نشاطا و غیر نشاط. و قیل: ای رکبانا و مشاة. و قیل: ای ذوی عیال و غیر ذوی عیال. و قیل ای اصحاء و مرضاء. و قیل: ای مسرعین و غیر مسرعین. الصحیح انهما شاملان لجمیع ذلک. و مقصود از آیه کریمه آن است که در این راه عذر مسموع نیست. پس آیه شریفه شامل جمیع حالات باشد، یعنی خروج به سوی راه خدا را هیچ چیز مانع نیست. اژدها شو چو اژدها دیدی.
... دشمن ترین دشمنانت همان نفس توست که میان دو پهلویت است. و خدای متعال فرموده: (برای جنگ با کافران) سبکبار و گرانبار بکوچید، و با مال و جان خود در راه خدا جهاد کنید، که این برای شما بهتر است اگر بدانید. گفته اند: (سبکبار و گرانبار) یعنی جوان باشید یا پیر. و گفته اند: یعنی با نشاط و بی نشاط. و گفته اند: یعنی سواره و پیاده. و گفته اند: یعنی عیالمند و بی عیال. و گفته اند: یعنی سالم باشید یا بیمار. و گفته اند: یعنی شتابان و بی شتاب. و نظریه درست آن است که این دو لفظ شامل همه این ها هست (و اختصاص به هیچ کدام ندارد).
و فی المکاتیب عن النبی صلی الله علیه و آله: خیرالنساء و الرجال بعد المائتین الخفیف الجاه الذی لا اهل له و لا ولد.(24)
و در مکاتیب از پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است که: بهترین زنان و مردان بعد از سال دویست، کسی است که چندان سرشناس نبوده و اهل و فرزندی ندارد.
و فی مصباح الشریعة قال الصادق علیه السلام: لان حق الوالدین مشتق من حق الله تعالی اذا کانا علی منهاج الدین و السنة و لا یکونان یمنعان الولد من طاعة الله الی معصیته، و من الیقین الی الشک، و من الزهد الی الدنیا، و لا یدعوانه الی خلاف ذلک؛ فاذا کانا کذلک فمعصیتهما طاعة، و طاعتهما معصیة.(25)
و در مصباح الشریعة امام صادق علیه السلام فرموده: ... زیرا حق پدر و مادر از خدای متعال سرچشمه می گیرد آن گاه که در راه دین و سنت بوده و برای فرزند ممانعت ایجاد نکنند تا از اطاعت خدا به معصیت او، و از یقین به شک و از زهد به دنیا بگراید، و به خلاف این امر فرا نخوانند؛ و اگر چنین شدند سرپیچی از آنان اطاعت، و اطاعت از آنان معصیت به شمار آید.
و فی الغوالی ان الاسلام بدی غریبا و سیعود غریبا کما بدی، طوبی للغرباء. قیل: و ما الغرباء؟ قال: النزاع من القبائل.(26) قیل: یراد بهم من انتزع من قبیلتهم بحیث یکون قد خالف آباءه و اعمامه فی افعالهم و اقوالهم و احوالهم و اخلاقهم، و نزع منهم نفسه بالاتصاف بالاعمال الصالحة و الاخلاق المرضیة، فلم یتابعهم فی افعالهم و اقوالهم.
و در غوالی روایت است که: اسلام غریب آغاز شد، و به زودی مانند اول غریب خواهد گشت، خوشا به حال غریبان. عرض شد: غریبان کیانند؟ فرمود: آنان که خود را از قبایل و وابستگان بریده اند. گفته اند: منظور کسی است که از قبیله خویش بریده، به گونه ای که با پدران و عموهای خود در کردار و گفتار و حالات و اخلاقشان مخالفت ورزیده، و خود را با اتصاف به اعمال شایسته و خویهای پسندیده از آنان جدا ساخته پس در کردار و گفتارشان ازآنان پیروی نکرده است.
و فی الغوالی و فی الحدیث: ان الله یحب الاغتراب فی طلب الرزق.(27) پس اغتراب از برای رزق معنوی که غذای روح است و سعادت دارین بر آن موقوف است، به طریق اولی مطلوب و محبوب خدا باشد.
و فی کتاب اخبار الزمان لعلی بن الحسین المسعودی: ان الله تعالی اوحی الی ابراهیم علیه السلام: انک لما سلمت مالک للضیغان، و ولدک للقربان، و نفسک للنیران، و قلبک للرحمن، اتخذناک خلیلا.(28)
و در کتاب اخبار الزمان علی بن حسین مسعودی وارد است که: خدای متعال به ابراهیم علیه السلام وحی فرستاد که: چون مالت را برای میهمانان، فرزندت را برای قربانی، خودت را برای آتش ها، و دلت را برای خدای رحمان تسلیم نمودی ما تو را خلیل و دوست خود گرفتیم.
دعوت کردی به ما دلیلت باید - مهر موسی، شوق خلیلت باید
گر صحبت آن یار خلیلت باید - مال و تن و جان جمله سبیلت باید

ملک و مال و دولت و فرزند و زن - در ره حق چیست غیر راهزن
و لذا قال بعض الحکماء فی جواب من قال: لو اتخذت اهلا و ولدا: انی من الشغل فی اصلاح نفسی فی مؤن و غموم لا قوام لی بها، فکیف اضم الیها مثلها؟
از این رو یکی از حکیمان در پاسخ کسی که به او گفت: کاش اهل و فرزندی می گرفتی، گفت: من از سوی اشتغالی که در اصلاح نفس خود دارم در زحمت و اندوههایی هستم که تاب آن را ندارم، پس چگونه مانند آن را بدان بیفزایم؟
و فی مصباح الشریعة قال الصادق علیه السلام: اطلب السلامة - اعنی سلامة الدین - اینما کنت و فی ای حال کنت لدینک و قلبک و عواقب امورک فی الله عزوجل، فلیست من طلبها وجدها، فکیف من تعرض للبلاء و سلک مسالک ضد السلامة و خالف (اصولها)، بل رای السلامة تلفا، و التلف سلامة؟! و السلامة قد عزت فی الخلق فی کل عصر خاصة فی هذا الزمان، و سبیل وجودها فی احتمال جفاء الخلق و اذیتهم، و الصبر عند الرزایا، و خفة المؤن و الفرار من اشیاء یلزمک رعایتها، و القناعة بالاقل من المیسور، فان لم یکن فالعزلة، و ان لم تقدر فالصمت - و لیس کالعزلة - و ان لم تستطع فالکلام بما ینفعک و لا یضرک - و لیس کالصمت - و ان لم تجد السبیل الیه فالانقلاب فی الاسفار من بلد الی بلد و طرح النفس فی بوادی التلف بشرط باطن صاف و قلب خاشع و بدن صابر، قال الله تعالی: ان الذین توفیهم الملائکة ظالمی انفسهم قالوا فیهم کنتم قالوا کنا مستضعفین فی الارض قالوا الم تکن ارض الله واسعة فتهاجروا فیها.(29) و انتهز مغنم عبادالله الصالحین، و لا تنافس الاشکال، و لا تنازع الاضداد، و من قال لک: انا، فقل: انت. و لاتدع شیئا و ان احاط به علمک و تحققت به معرفتک، و لا تکنف سرک الالمن هو اشرف منک فی الدین، و انی تجد الشرف؟ و اذا فعلت ذلک اصبت السلامة و بقیت مع الله بلا علاقة.(30)
و در مصباح الشریعة امام صادق علیه السلام فرمود: سلامتی - منظورم سلامتی دین است - را هر کجا و در هر شرایطی برای دین و دل و عواقب امورت در راه خدای بزرگ بجوی، چه سلامتی آن گونه نیست که هر کس آن را جوید یابد، چه رسد به کسی که خود را در معرض بلا قرار داده، راههای ضد سلامتی را پوییده و مخالف آن عمل نموده، بلکه سلامتی را تلف و تلف را سلامتی انگاشته؟ سلامتی در میان خلق به ویژه در این زمان نایاب گشته است، و راه پیدایش آن در تحمل جفا و آزار خلق، صبر در مصیبت ها، کم خرجی، گریز از چیزهایی که رعایت آن ها بر تو لازم است، و قناعت به کمترین چیز میسور یافت می شود. و اگر اینها نشد در کناره گیری است، و اگر نتوانستی در سکوت - و البته سکوت به پای عزلت نیست - و اگر نتوانستی پس در سخن گفتن به آن چه تو را سود دهد و زیان نبخشد - که البته مثل سکوت نیست - و اگر به این هم راه نیافتی پس در گردش در سفرها از این شهر به آن شهر، و انداختن نفس در دره های تلف است به شرط داشتن باطنی صاف و دلی خاشع و بدنی صابر؛ خدای متعال فرموده: همانا آنان که فرشتگان جانشان را می ستانند در حالی که به خود ستم نموده اند، فرشتگان گویند: در چه حالی به سر می بردید؟ گویند: ما در زمین مستضعف بودیم، و فرشتگان گویند: مگر زمین خدا فراخ نبود تا در آن مهاجرت کنید؟. و نعمت وجود بندگان شایسته را فرصت شمار، و با همردیفان رقابت نورز. و با مخالفان تنازع مکن، و هر که به تو گفت: من بگو: آری تو، و هرگز مدعی چیزی مشو هر چند دانشت بدان احاطه داشته و شناخت بدان تحقق یافته است، و راز خود را جز برای کسی که در دین از تو اشرف است برملا مساز؛ و کجا شرف خواهی یافت؟ هرگاه چنین کردی به سلامتی دست یافته و با خدا بدون وابستگی (به کسی) باقی خواهی ماند.
و فی مجالس ابن الشیخ عن حماد السمندری قال: قلت لابی عبدالله علیه السلام: انی ادخل بلاد الشرک، و ان من عندنا یقولون: ان مت ثم حشرت معهم. قال: فقال لی: یا حماد، اذا کنت ثم تذکر امرنا و تدعو الیه؟ قال: قلت: نعم. قال: فاذا کنت فی هذه المدن الاسلام تذکر امرنا و تدعو الیه؟ قال: قلت: لا. قال: فقال لی: انک ان تمت ثم حثرت امة وحدک و سعی نورک بین یدیک.(31)
و در مجالس ابن شیخ از حماد سمندری روایت است که: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: من به بلاد شرک می روم و کسانی که با ما همعقیده اند گویند: اگر در آن جا بمیری با آنان (مشرکین) محشور خواهی شد. حضرت به من فرمود: ای حماد، در آن جا از ولایت ما یاد می کنی و بدان سو دعوت می نمایی؟ گفتم: آری. فرمود: در این شهرها یعنی شهرهای اسلامی از ولایت ما یاد می کنی و بدان سو می خوانی؟ گفتم: نه. فرمود: اگر در آن جا بمیری، به تنهایی به صورت امتی محشور خواهی شد و نورت پیشاپیش تو حرکت خواهد نمود.
ای عزیز! این راهی است که خدا و رسول او و ائمه هدی علیهم السلام امر به آن فرموده اند، و اولیاء الله به این راه رفته اند، و از غربت و تنهائی و قطع از اقارب و عشایر اندیشه ننموده اند، بلکه اغلب اوقات اینها مانع این راه می باشند چنانکه دانستی. پس راهرو این راه اگرچه به صورت تنهاست اما در معنی تنها نباشد، زیرا که خدا و رسول و ائمه طاهرین علیهم السلام در باطن با او می باشند.
شمس تبریز اگر مفرد و بی کس باشد - پادشاهی است ورا خیل و حشم نیت اوست
پس ای عزیز! نعوذ بالله، اگر از خدا بازمانی و جمله موجودات ترا باشد جبر این حرمان نکند.
گر با همه ای چو بی منی بی همه ای - گر بی همه ای چو با منی با همه ای
به حضرت کلیم الله ندا دردادند: یا موسی انا بدک اللازم، فالزم بدک اللازم. از از جان خودت گریز است و از منت گریز نیست.
هست جوانمرد درم صدر هزار - کار چو با جان فتد آن جاست کار
پس ملازمت ناگزیر خود کن. در اوصاف الاشراف در بیان خلوت گفته است که: در علوم حقیقی مقرر است که هر ذات که مستعد قبول فیض الهی باشد با وجود استعداد و عدم مانع، از حصول آن فیض محروم نتواند بود. و طلب فیض از کسی ممکن بود که او را دو چیز معلوم باشد: یکی آن که وجود این فیض به یقین داند بی شک. و دیگر آن که داند که وجود این فیض در هر ذات که باشد مقتضی کمال آن ذات بود. و این هر دو علم معاون (مقارن) استعداد قبول آن فیض باشد در همه احوال. و چون این مقدمه تقرر پذیرفت، گویم: طالب کمال را بعد از حصول استعداد آن، ازاله موانع واجب؛ و معظم موانع، شواغل مجازی باشد که نفس را به التفات به ما سوی الله تعالی مشغول دارد و از اقبال کلی بر وصول به مقصد حقیقی باز دارد. و ذر الذین اتخذوا دینهم لعبا و لهوا و غرتهم الحیاة الدنیا.(32)

فصل 47 : آداب مرید قبل از رسیدن به خدمت شیخ و بعد از آن

چون مرید به دست همت و قوت ارادت، علایق و عوایق قطع، و به خدمت شیخ پیوست، باید که به چند صفت از آداب و شرایط موصوف باشد تا داد صحبت شیخ تواند داد و سلوک راه به کمال دست دهد او را.
و اما قبل الوصول الی خدمة الشیخ فلابد له من تقلیل خمسة اشیاء: اولها: اختلاط الخلق، فانه یشغله عن الحق و یذهله عن الموت، فلیحذر بالکلیة عن صحبة ابناء الدنیا، و لیقتصر علی صحبة الصالحین الزاهدین فیها و العلماء العرفاء المحققین المذکرین للحق و لقائهم، فان فی صحبتهم برکة و رحمة و هدی و موعظة للمتقین، فان لم یجد فعلیه بالعزلة و الانزواء.
اما قبل از رسیدن به خدمت شیخ ناگزیر باید از پنج چیز بکاهد: اول: آمیزش با مردم، زیرا اینکار او را از پرداختن به حق مشغول داشته، از مرگ غافل می سازد، پس باید با تمام وجود از همنشینی با دنیازادگان بپرهیزد، و تنها به همنشینی و دیدار با شایستگان زاهد در دنیا و علمای عارف حقیقی که یادآور حق باشند بسنده کند، که در همنشینی با چنین کسان برکت و رحمت و هدایت و پند برای پرهیزکاران وجود دارد. و اگر نیافت باید عزلت و کناره گیری گزیند.
الثانی: التمنی، فانه من مواعید الشیطان، و کله کذب و زور و توهم باطل و غرور ینسی الحق و یسول الباطل و یجعل الفکر وسواسا.
دوم: آرزو، که آن از وعده های شیطان، و همه دروغ و بی اساس و توهم باطل و فریبی است که حق را از خاطر ببرد و باطل را نمایش و جلوه دهد و فکر را دچار وسوسه نماید.
الثالث: التعلق بما سوی الله، فانه شرک، و من انجذب الی الغیر بعد عن الحق، و استحق اللعن و الطرد.
سوم: دلبستگی به غیر خدا، که آن شرک (خفی) است، و هر که به غیر خدا جذب شود از حق دور شده و مستحق لعن و دوری می گردد.
الرابع: الشبع، فانه یهیج الشهوات، و یغلب البطر و الاشر، و یکل الادراک و النظر، و یسد طریق الفهم و الالهام، و یطرق وساوس الشیطان و الاوهام.
چهارم: سیری، که آن شهوات را تحریک کند، حالت خوشگذرانی و طغیان در نعمت را غلبه دهد، قوه ادراک و تفکر را کند سازد، راه فهم و الهام را ببندد و وسوسه های شیطان و اوهام را بیدار ساخته و به درون راه دهد.
الخامس: المنام و هو یکسل عن الطاعة، و یکدر الحواس، و یحبب الی النفس البطالة، و یورث النسیان، و یمیت قلب الانسان، و ینکسه الی سایر مراتب الحیوانات. و اعلم ان الجوع ینفی هذه الرذایل کلها من النفس، لانه یقل النوم و یمل عن الخلق، و یضیق مداخل الشیطان، و یصقل القلب فیری مکائده، و یسد بالتذکر باب التمنی، و یقطع (یقلع - خ ل) العلایق، و یهجر الباطل باجتلاء نور الحق. فلیقتصر الطالب علی الحقوق، و یترک الحظوظ.
پنجم: خواب، که آدمی را نسبت به طاعت کسل کند، حواس را تیره نماید، بیکاری را در نظر نفس محبوب سازد، موجب فراموشی شود، قلب انسان را بمیراند، و او را به سایر مراتب حیوانات سرنگون سازد. و بدان که: گرسنگی تمام این رذایل را از نفس برطرف سازد، چه از خواب بکاهد، از مردم ملول دارد، راههای ورود شیطان را تنگ کند، دل را صیقل بخشد و در نتیجه حیله های او را ببیند، باب آرزو را با یاد آوردن (حق یا مرگ) ببندد، وابستگیها را ریشه کن نماید، و با تابش نور حق باطل را بیرون راند. پس بر طالب است که بر حقوق اکتفا کند و حظوظ و کام نفس را ترک نماید.
و اما آن شرایطی که بعد از رسیدن به خدمت شیخ باید مراعات نماید:
اول: توبه است، و هی اول منازل السالکین، و واجبة علی کل حال و فی جمیع الاحوال، بمعنی انه لابد منها فی الوصول الی السعادة الاخرویة؛ و مقبولة عند اجتماع الشرایط، لان الانسان لا یخلو عن ذنب او هم او غفلة او قصور فی المعرفة مجلب للغین و الظلمة. محوج الی استغفار عند الارتقاء الی مقام فوقه. قال النبی صلی الله علیه و آله: انی لیغان علی قلبی، و انی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مرة.(33) و اذا دام الغین صار رینا و طبعا و فسدت مرآة القلب فلایتجلی فیه انوار المعارف، فیحصل الشقاوة، فیحتاج الی صیقل یمحوها فیتجلی فیه انوار المعارف فیحصل بواسطة ذلک السعادة الابدیة؛ و ذلک الصیقل هو التوبة علی وزان محو الصابون درن الثوب. قال الله تعالی: ان الحسنات یذهبن السیئات.(34)
... و آن نخستین منزل سالکان، و در همه حال و تمام احوال واجب است، بدین معنی که در وصول به سعادت اخروی از آن گریزی نیست. و با فراهم آمدن تمام شرایط آن مورد قبول واقع می شود. زیرا هیچ گاه انسان از گناه یا تصمیم (بر گناه) یا غفلت یا کوتاهی در معرفت خالی نبوده که اینها جالب کدورت و ظلمت بوده، و برای بر رفتن به مقام بالاتر از آن نیازآور به استغفاراند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده: همانا این کدورت ادامه یابد به چرک و طبع (مهر نهاده شدن بر دل) تبدیل گشته، آیینه دل فاسد شده و انوار معارف در آن نمی درخشد ودر نتیجه شقاوت حاصل می گردد؛ پس نیازمند به صیقل است که آن تیرگیها را زدوده تا انوار معارف در آن بدرخشد و بدان وسیله سعادت ابدی حاصل گردد. این صیقل توبه نام دارد که مثل صابون است در پاک ساختن چرک لباس، خدای متعال فرموده: همانا نیکیها بدی ها را از بین می برند.
و قال النبی صلی الله علیه و آله: لو عملتم الخطایا حتی تبلغ السماء ثم ندمتم لتاب الله علیکم.(35)
و پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اگر آن قدر گناه کنید تا به آسمان رسد، سپس پشیمان شده (توبه نمائید) همانا خداوند (با نظر رحمت) به شما رو آورد.
و فی التوراة مکتوب: یا ابن آدم لا تشتهی بموت حتی تتوب، و انت لا تتوب حتی تموت
و در تورات نوشته است: ای آدمیزاده، هرگز خواهان مرگ نشوی تا توبه کنی، و توبه نکنی تا بمیری.
و التوبة هی الرجوع الی الله تعالی بالارادة ان الموت رجوع بغیر ارادة، و هی الخروج عن الذنوب کلها للطالب. و الذنوب ما یحجبک عن الله من مراتب الدنیا و الاخرة. فالواجب للطالب الخروج عن کل مطلوب سواه حتی الوجود. وجودک ذنب لایقاس به ذنب.
توبه بازگشت ارادی به سوی خدای متعال است، چنان که مرگ بازگشت غیر ارادی است؛ و آن بیرون شدن طالب از تمامی گناهان است، و گناهان همان مراتب دنیا و آخرت است که تو را از خداوند محجوب می سازد. پس طالب را لازم است که از هر مطلوبی جز خدا حتی وجود و بودن، بیرون شود. وجود تو گناهی است که هیچ گناهی قابل مقایسه با آن نیست.
و حدیث انی لاستغفرالله (فی) کل یوم سبعین مرة اشاره به این مرتبه است، و مراد از هفتاد، کثرت است چه آن جناب در هرزمانی در ترقی به مرتبه ای دیگر است. و نظر به وجود خود انداختن اعظم معاصی است در نزد ارباب معرفت، چنان چه از حال ابلیس لعین معلوم می شود. و چون این حال برداشته شود سایر گناهان نیز برداشته می شود.
ای عزیز! گفته اند توبه از توبه می باید کرد، یعنی نظر از رجوع خود بردارد و نظر به ارجاع حق اندازد که از مقام قهر به مقام لطف درآمده و از مقام تبعید به مقام تقریب. پس مرید را چاره از توبه نصوح نیست که اساس آن محکم باشد، زیرا که بنای جمیع اعمال و افعال بر این اصل باشد و اگر این اساس بخلل باشد در بدایت خلل آن ظاهر شود و در نهایت، آن همه رنج برده حبط شود.
قال بعضهم: حرمت قیام اللیل ستة اشهر بذنب اذنبته. و ذلک انی رایت رجلا بکاء فقلت فی نفسی: هذا مراء. و لهذا قال بعضی الاکابر: ینبغی للمرید فی حال القبض التوبة و الاستغفار، و فی حال البسط الشکر. و قال: ینبغی للسالک آن یراعی هاتین الحالتین و سماهما بوقوف الزمان (الزمانی - خ ل).
یکی از سالکان گفته: شش ماه از نماز شب محروم ماندم به جهت گناهی که مرتکب شدم. و آن این بود که مردی را دیدم بسیار می گریست، در دل گفتم: این ریاکار است. از این رو یکی از بزرگان فرموده: شایسته است که مرید در حال قبض، توبه و استغفار کند، و در حال بسط، به شکر و سپاس پردازد. و گوید: سالک را سزاوار است که این دو حالت را مراعات کند و این دو را وقوف زمانی نامیده است.
و بعضی دیگر گفته اند که وقوف زمانی نزد این طایفه عبارت از محاسبه است. و بعضی گفته اند که محاسبه آن است که هر ساعتی آن چه بر ما گذشته است محاسبه می کنیم که غفلت چیست و حضور چیست؟ می بینیم که همه نقصان است، بازگشت می کنیم و عمل از سر می گیریم. و اعلی مرتبه محاسبه محاسبه انفاس است، و دون آن محاسبه ساعات و روز و هفته.
و فی العیون عن ابی الحسن الرضا علیه السلام: المؤمن الذی اذا احسن استبشر، و اذا اساء استغفر.(36)
در کتاب عیون از حضرت رضا علیه السلام روایت است که: مؤمن کسی است که چون نیکی کرد شادمان گردد، و چون گناه و بدی نمود آمرزش طلبد.
و لذا قال یحیی بن معاذ: ذنب افتقر (به) الیک احب الی من طاعة ادل بها علیک.
و توبه را باید که در جمیع مقامات استعمال کند زیرا که در هر مقام از مقامات سلوک گناهی است مناسب آن مقام، که حسنات الابرار سیئات المقربین.
از این رو یحیی بن معاذ گفته: گناهی که با آن به تو احساس نیاز کنم نزد من محبوبتر است از طاعتی که با آن بر تو غنج و ناز نمایم... نیکی ابرار گناه مقربان است.
و فی کتاب الحدائق عن النبی صلی الله علیه و آله انه قال: لله افرح بتوبة عبده المؤمن من رجل فی ارض دویة مهلکة معه راحلة علیها طعامه و شرابه فوضع راسه فنام نومة فاستیقظ و قد ذهب راحلته، فطلبها حتی اشتد علیه الحر و العطش ماشاء الله، قال: ارجع الی مکانی الذی کنت فیه فانام حتی اموت. فوضع راسه علی ساعدة لیموت، فیستیقظ فاذا راحلته عنده علیها زاده و شرابه. فالله اشد فرحا بتوبة العبد المؤمن من هذا براحلته.(37)
در کتاب حدایق از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت است که فرمود: خداوند از توبه بنده مؤمنش خوشحال تر می شود از خوشحالی مردی که در بیابانی خطرناک قرار داشته و شتر او با بار طعام و شرابش همراه او بوده، پس سر به زمین نهاده اندکی بخوابد، چون بیدار شود ببیند شترش رفته است. پس در طلب آن شود تا آن که گرما و تشنگی به قدری که خدا خواهد بر او فشار آورد، گوید: به جایی که بودم برمی گردم و می خوابم تا بمیرم. چون سر خود را بر ساعدش گذاشته بخوابد تا مرگش فرا رسد، بیدار شود و ببیند شترش با بار توشه و شرابش نزد او حاضر است. پس خداوند از توبه بنده مؤمنش از این مرد با مشاهده راحله اش خوشحالتر می شود.
و فی الحدایق عن النبی صلی الله علیه و آله انه قال: اتدرون من التائب؟ قالوا؟ لا، یا رسول الله، قال: اذا تاب العبد و لم یرض الخصماء فلیس بتائب. و من تاب فلم یزد فی العبادة فلیس بتائب. و من تاب و لم یغیر فی لباسه فلیس بتائب. و من تاب و لم یغیر خلقه و نیته فلیس بتائب. و من تاب و لم یحفظ لسانه و لم یفتح قلبه و لم یوسع کفه فلیس بتائب. و من تاب و لم یقصر امله فلیس بتائب. و من تاب و لم یقدم فضل قوته بین یدیه فلیس بتائب. فاذا استقام علی هذه الخصال فهو تائب.(38)
و در کتاب حدایق از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت است که فرمود: آیا میدانید تائب (توبه کار) کیست؟ گفتند: نه، ای رسول خدا، فرمود: هرگاه بنده توبه کند و خصمای خود را راضی نسازد تائب نیست. و هر کس توبه کند و در عبادتش نیفزاید تائب نیست. و هر کس توبه کند و در لباسش تغییری ندهد تائب نیست. و هر کس توبه کند و اخلاقش و نیتش را تغییر ندهد تائب نیست. و هر کس توبه کند و زبانش را حفظ نکرده، دلش را باز ننموده و دستش را نگشوده است تائب نیست. و هر کس توبه کند و آرزویش را کوتاه نسازد تائب نیست. و هر کس توبه کند و اضافه خوراکش را پیشاپیش نفرستد (به دیگران اطعام نکند) تائب نیست. پس هر گاه به این خصلت ها پرداخت و بر آن ها استوار ماند تائب است.
و فی الحدائق عن ابی عبدالله علیه السلام: اذا تاب العبد توبة نصوحا احبه الله، فستر علیه فی الدنیا و الاخرة، قلت: و کیف یستر علیه؟ قال علیه السلام: ینسی ملکیه (ما کتبا) علیه من الذنوب، و یوحی الی جوارحه: اکتمی علیه ذنوبه و یوحی الی بقاع الارض: اکتمی ما کان یعمل علیک من الذنوب حین تلقاه و لیس شی ء یشهد علیه بشی ء من الذنوب.(39)
و در حدائق از امام صادق علیه السلام روایت است که: هر گاه بنده توبه نصوح(40) کند خداوند او را دوست بدارد، پس در دنیا و آخرت گناه او را بپوشد. گفتم: چگونه گناه او را بپوشد؟ فرمود: گناهان او را از خاطر فرشتگان مامور وی ببرد، به اعضا و جوارحش وحی کند که گناهانش را کتمان کنید، و به نقاط زمین وحی کند که گناهانی را که بر روی شما انجام داده به هنگام دیدن وی بپوشانید، و چیزی نیست که بر او گواهی به گناه دهد.
و فی الکافی عن ابی جعفر علیه السلام قال: ان الله اوحی الی داود علیه السلام ان اتیت عبدی دانیال فقل له: انک عصیتنی فغفرت لک، و عصیتنی فغفرت لک و عصیتنی فغفرت لک، فان انت عصیتنی (فی) الرابعة لم اغفر لک. فاتاه داود علیه السلام فقال: یا دانیال اننی رسول الله الیک و هو یقول لک: انک عصیتنی فغفرت لک، و عصیتنی فغفرت لک، و عصیتنی فغفرت لک، فان انت عصیتنی الرابعة لم اغفر لک. فقال له دانیال علیه السلام: قد ابلغت یا نبی الله. فلما کان فی السحر قام دانیال فناجی ربه فقال: یا رب، ان داود نبیک اخبرنی عنک اننی قد عصیتک فغفرت لی، و عصیتک فغفرت لی، و عصیتک فغفرت لی، و اخبرنی عنک انی ان عصیتک فی الرابعة لم تغفر لی، فوعزتک ان لم تعصمنی لاعصینک، ثم لاعصینک، ثم لاعصینک.(41)
و در کافی از امام باقر علیه السلام روایت است که: خداوند به داود علیه السلام وحی فرستاد که: اگر نزد بنده ام دانیال رفتی به او بگو: تو مرا معصیت کردی، آمرزیدمت؛ باز معصیت کردی، آمرزیدمت؛ باز معصیت کردی آمرزیدمت؛ پس اگر بار چهارم مرا معصیت کنی تو را نیامرزم. داود علیه السلام نزد وی رفت و گفت: ای دانیال من فرستاده خدا به سوی توام، خدا به تو می فرماید... (پیام خداوند را رساند)، دانیال گفت: ای پیامبر خدا همانا پیام را رساندی. چون وقت سحر فرا رسید دانیال به پا خاست، با پروردگارش مناجات نمود و گفت: پروردگارا، پیامبرت داود از توبه من خبر آورده که من سه بار تو را معصیت کرده ام و مرا آمرزیده ای، و از تو به من خبر داده که اگر بار چهارم تو را معصیت کنم مرا نیامرزی؛ پس به عزتت سوگند که اگر مرا مصون نداری همانا به معصیت تو آلوده شوم، به معصیت تو آلوده شوم، به معصیت تو آلوده شوم.(42)
و عن ابی جعفر علیه السلام: التائب من الذنب کمن لا ذنب له، و المقیم علی الذنب و هو مستغفر منه کالمستهزی ء.(43)
و از امام باقر علیه السلام روایت است که: کسی که از گناه توبه کند چون کسی است که گناه نکرده، و کسی که بر گناه اصرار می ورزد و در عین حال از آن توبه می کند چون کسی است که (خدا را) مسخره می کند.
و از جهت ثبات بر توبه و عدم نقض آن بخواند این دعا را که سرور اتقیا در نهج البلاغه فرموده است:
اللهم اغفر لی ما انت اعلم به منی، فان عدت فعد علی بالمغفرة، اللهم اغفرلی ما وأیت من نفسی و لم تجد له وفاء عندی. اللهم اغفر لی ما تقربت به الیک (بلسانی) ثم خالفه قلبی. اللهم اغفرلی رمزات الالحاظ، و سقطات الالفاظ، و شهوات الجنان، و هفوات اللسان.(44)
بارخدایا، گناهانی را که خودت از من به آن ها داناتری بر من ببخش، پس اگر به گناه بازگشتم تو نیز به آمرزش باز گرد، خداوندا، آن چه را که از سوی خود وعده کردم و نزد من وفایی نسبت به آن نیافتی بر من ببخش. خداوندا، آن چه را که بدان وسیله (با زبانم) به تو تقرب جستم سپس دلم با آن مخالفت ورزید بر من ببخش. خداوندا، اشارتهای چشم، گفتارهای ناهنجار، خواهشهای دل، و لغزشهای زبان را بر من ببخش.
ثم اعلم ان التوبة فی الحقیقة جلاء للقلب، فکما لا تکفی فی جلاء المرآة قطع الادناس و الابخرة المسودة لوجهها، بل لابد من تصقیلها و ازالة ما حصل فی جرمها من السواد، کذلک لا یکفی فی جلاء القلب من ظلمات المعاصی و کدوراتها مجرد ترکها و عدم العود الیها، بل یجب محو آثار تلک الظلمات بانوار الطاعات فانه کما یرتفع الی القلب من کل معصیة ظلمة و کدورة کذلک یرتفع الیه من کل طاعة نور و ضیاء، و الاولی محو ظلمة کل معصیة بنور طاعة تضادها؛ بان ینظر التائب الی سیئاته مفصلة، و یطلب لکل سیئة منها حسنة تقابلها، فیاتی بتلک الحسنة علی قدر ما انی بتلک السیئة، فیکفر استماع الملاهی مثلا باستماع القرآن و الحدیث و المسائل الدینیة؛ و یکفر مس خط المصحف محدثا باکرامه و تقبیله و تلاوته؛ و یکفر المکث فی المساجد جنبا بالاعتکاف و کثرة الاقامة فی زوایاه، و امثال ذلک.
سپس بدان که توبه در حقیقت صیقل دل است، و همان طور که در صیقلی شدن آینه جلوگیری از چرکها و بخارهایی که چهره آینه را سیاه می کند کافی نیست، بلکه باید آن را جلا داد و سیاهی هایی را که در جرم آن پیدا شده زدود، همچنین در صیقلی شدن دل از تاریکی ها و تیرگی های گناهان صرف ترک و عدم بازگشت به آن ها کافی نیست، بلکه لازم است آثار آن تاریکی ها را به نور طاعات محو نمود، چه همان گونه که از هر گناهی ظلمتی و تیرگی ای به قلب بر می رود، همچنین از هر طاعتی روشنائی و نوری به آن بر می رود. و بهتر است که هر نوع گیاهی را با نور طاعتی ضد آن ناپدید ساخت، به این گونه که توبه کننده به تفصیل گناهانش را وارسی کند، و برای هر گناهی کار خوبی را که ضد آن است بجوید، پس به اندازه همان گناه از این کار خوب به جا آورد؛ مثلا گناه شنیدن آوازهای لهو و موسیقی را با شنیدن قرآن و حدیث و مسائل دینی؛ و گناه مس خط قرآن را بی وضو، به گرامی داشتن و بوسیدن و تلاوت آن؛ و گناه جنب در مسجد ماندن را به اعتکاف و بسیار ماندن در گوشه های آن برطرف سازد. و امثال این ها.

تنبیه: (مراتب توبه)

و اعلم ایضاً ان التوبة فی البدایات:(45) الرجوع عن المعاصی بترکها و الاعراض عنها؛ و فی الابواب: ترک الفضول القولیة و الفعلیة المباحة، و تجرید النفس عن هیاة المیل الیها و بقایا النزوع الی الشهوات الشاغلة عن التوجه الی الحق؛ و فی المعاملات: الاعراض عن رویة فعل الغیر و الاجتناب عن الدواعی و افعال النفس برویة افعال الحق؛ و فی الاخلاق: التوبة عن ارادته و حوله و قوته؛ و فی الاصول: الرجوع عن الالتفات الی الغیر، و الفتور فی العزم؛ و فی الاودیة: الانخلاع عن علیه بمحو عمله فی علم الحق، و التوبة عن الذهول عن الحق فی حضوره ولو طرفة عین؛ و فی الاحوال: (عن) السلو عن المحبوب و الفراغ الی ماسواه و لو الی نفسه؛ و فی الولایات: عن الهدو بدون الوجد، و عن التکرر بدون التلوین،(46) و الحرمان عن نور الکشف؛ و فی الحقایق: عن مشاهدة الغیر و بقاء الانیة؛ و فی النهایات عن ظهور البقیة.(47)
و نیز بدان که توبه در بدایات: بازگشت از گناهان به سبب ترک و اعراض از آن هاست؛ و در ابواب: ترک اقوال و افعال مباح بیش از قدر ضرورت، و مجرد ساختن نفس از هیات میل به آن ها و از بازمانده های گرایش به شهواتی است که آدمی را از توجه به سوی حق مشغول می دارد. و در معاملات: اعراض از دیدن فعل غیر (خدا) و پرهیز از انگیزه ها و افعال نفس است به وسیله دیدن افعال حضرت حق؛ و در اخلاق: توبه از اراده و قوت و نیروی خود است؛ و در اصول: بازگشت از التفات به غیر (خدا) و از سستی در عزم و تصمیم است؛ و در اودیه: گسستن از علم خود است به سبب محو ساختن علم خویش در علم حضرت حق، و توبه از غفلت است از جناب حق در حضور او ولو در یک لحظه؛ و دراحوال: توبه از غفلت و فراموشی از محبوب و سرگرم شدن به غیر اوست ولو به خودش؛ و در ولایات توبه از سکون بدون وجد، و از کدورت به تلوین، و محروم بودن از نور مکاشفه است؛ و در حقایق: توبه از مشاهده غیر (خدا) و بقاء خودیت است؛ و در نهایات: توبه از ظهور باقی مانده (خودیت) است.
بیان: و التلوین یقابل التمکین فی اصلاحهم، لان التمکین هو التمرن فی شهود الحق من غیر وجود الخلق؛ و التلوین ظهور الخلق الساتر للحق، الحاجب للشاهد عن شهود الحق. و الفرق بین التوبة و الانابة ان التوبة رجوع عن المخالفة الی الموافقة؛ و الانابة هی الرجوع الی الله، فهو اعلی.
توضیح: تلوین در اصطلاح عرفا در مقابل تمکین است، زیرا تمکین تمرن و ورزیدگی در شهود حق بدون وجود خلق است؛ و تلوین ظهور حق است که ساتر از حق و حاجب مشاهده کننده از دیدار حق می باشد. و فرق بین توبه و انابه این است که توبه بازگشت از مخالفت و سرپیچی به موافقت و فرمانبری است؛ و انابت رجوع و بازگشت به خدای متعال است، پس آن بالاتر و برتر است.(48)
و فی مصباح الشریعة قال الصادق علیه السلام: و لابد للعبد من مداومة التوبة علی کل حال. و کل فرقة من العباد لهم توبة: فتوبة الانبیاء من اضطراب السر، و توبة الاولیاء من تلوین الخطرات، و توبة الاصفیاء من التنفس، و توبة الخاص من الاشتغال بغیر الله تعالی، و توبة العام من الذنوب، و لکل واحد منهم معرفة و علم فی اصول توبتهم و منتهی امرهم، و ذلک یطول شرحه فی هذا الکتاب.
و در مصباح الشریعة امام صادق علیه السلام فرموده: و بنده ناگزیر باید در هر حالی بر توبه مداومت ورزد. و هر گروهی از بندگان توبه ای خاص خود دارند: توبه انبیا از اضطراب درون؛ توبه اولیا از تلوین و گوناگونی خطورات؛ توبه اصفیا از تنفس؛ توبه خواص از اشتغال به غیر خدای تعالی، و توبه عوام از گناهان است. و هر کدام را نسبت به اصول توبه خود و پایان کارشان علم و معرفتی است که شرح آن در این کتاب به طول می انجامد.
فاما توبة العام فبان یغسل باطنه من الذنوب بماء الحسرة و الاعتراف بجنایته دایما و الندم علی ما مضی و الخوف علی ما بقی من عمره، و لایستصغر ذنوبه فیحمله ذلک علی الکسل، و یدیم البکاء و الاسف علی ما فاته من طاعة الله تعالی، و یحبس نفسه من الشهوات، فیستغیث الی الله تعالی لیحفظه علی وفاء توبته و یعصمه من العود الی ما سلف، و یروض نفسه فی میدان الجهد و العبادة، و یقضی عن الفوایت من الفرایض، و یرد المظالم، و یعتزل عن قرناء السوء، و یسهر لیله، و یظمی نهاره، و یتفکر دائما فی عاقیبه، و یستعین بالله سائلا منه الاستعانة فی سرائه و ضرائه، و یثبت عند المحن و البلاء کیلا یسقط عن درجة التوابین، فان فی ذلک طهارة من ذنوبه، و زیادة فی علمه،(49) و رفعة فی درجاته، قال الله تعالی: فلیعلمن الله الذین صدقوا و لیعلمن الکاذبین.(50)
اما توبه عوام به این است که: باطن خود را با آب حسرت و اعتراف دائم به جنایت و پشیمانی بر گذشته و بیم بر باقیمانده عمر شستشو دهد؛ گناهان خود را کوچک نشمرد تا او را به کسالت و تنبلی وادارد؛ بر آن چه از طاعات خدا که از دستش رفته گریه و تاسف را ادامه دهد؛ نفسش را از شهوات حبس کند؛ پس به پیشگاه خدای متعال استغاثه کند تا او را بر وفای به توبه حفظ نموده، از بازگشت به گذشته مصون دارد. و نیز خود را در میدان کوشش و عبادت ورزش دهد؛ واجبات از دست رفته را قضا کند؛ رد مظالم نماید؛ از همنشینان بد کناره گیرد؛ شبش را به بیداری و روزش را به تشنگی سپری سازد؛ دائما در عاقبتش بیندیشد؛ از خدا یاری جوید در حالی که از او در خوشی و ناراحتی خواستار کمک باشد، و به هنگام گرفتاریها و بلا پایدار بماند تا از درجه توابین سقوط نکند؛ که در این امور پاکی از گناهانش و زیادی در علمش (عملش) و بلندی در درجاتش نهفته است. خدای متعال فرموده: ... و همانا و البته خدا می داند کسانی را که راست گفته اند و البته می داند دروغگویان را.
و روی عن بعض العلماء انه قال: دعوت الله تعالی ثلاثین سنة ان یرزقنی الله توبة نصوحا، ثم تعجبت فی نفسی و قلت: سبحان الله! حاجة دعوت الله فیها منذ ثلاثین سنة فما قضیت الی الان! فرایت فیما یری النائم کان قائلا یقول: تتعجب من ذلک؟ اتدری ماذا تسال الله سبحانه؟ انما تسال الله ان یحبک؛ اما سمعت قول الله عزوجل: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین؟(51) اهذه حاجة هینة؟
از بعضی علماء نقل است که فرموده: سی سال خدا را خواندم تا توبه نصوح روزیم کند، سپس پیش خود شگفتم آمد، گفتم: سبحان الله! در مورد یک حاجت سی سال خدا را خواندم و تا حال هنوز برآورده نشده است! در عالم رویا دیدم که گویا گوینده ای می گوید: آیا از این در شگفتی؟ آیا می دانی که از خدای سبحان چه خواسته ای؟ همانا از خدا خواسته ای که تو را دوست بدارد، مگر نشنیده ای قول خدای بزرگ را که: همانا خداوند آنان را که پیوسته به درگاهش توبه می کنند و هم پاکیزگان را دوست می دارد؟ آیا این حاجت ناچیزی است؟
و قوله صلی الله علیه و آله: التائب حبیب الله.(52)
و گفتار آن حضرت صلی الله علیه و آله که: توبه کننده حبیب خداست.
و فی العیون عن الرضا علیه السلام، عن ابیه، عن الصادق علیه السلام: ان الرجل لیکون بینه و بین الجنة اکثر مما بین الثری الی العرش من کثرة ذنوبه فما هو الا ان یبکی خشیة الله عزوجل ندما علیها حتی یصبر بینه و بینها اقرب من جفنه الی مقلته.(53)
و در عیون از حضرت رضا، از پدرش، از امام صادق علیه السلام روایت است که: بسا که میان مرد و بهشت از کثرت گناهانش بیش از فاصله فرش تا عرش فاصله است، و چیزی نمی گذرد که از ترس خدای بزرگ به خاطر پشیمانی بر گناهان می گرید تا آن که فاصله میان او و بهشت از پلک چشم به کره چشم نزدیکتر می گردد.
و فی نهج البلاغة عجبت لمن یقنط و معه الاستغفار.(54)
و در نهج البلاغة آمده است که: در شگفتم از کسی که ناامید می شود در حالی که استغفار به همراه دارد.
و عن الباقر علیه السلام: ان علیا علیه السلام قال: کان فی الارض امانان من عذاب الله، فرفع احدهما، فدونکم الاخر فتمسکوا به. اما الامان الذی رفع فرسول الله صلی الله علیه و آله، و اما الامان الباقی فالاستغفار، قال جل ذکره: و ما کان الله لیعذبهم و انت فیهم، و ما کان الله معذبهم و هم یستغفرون.(55)
و از امام باقر علیه السلام روایت است که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: در زمین دو امان از عذاب خدا وجود داشت، یکی برداشته شد، پس به دیگری بچسبید و بدان چنگ زنید. اما امانی که برداشته شد رسول خدا صلی الله علیه و آله بود. اما امان دیگر استغفار است؛ خدای بزرگ فرموده: اینگونه نیست که خداوند عذابشان کند در حالی که تو در میانشان هستی، و اینگونه نیست که خداوند عذاب کننده آنان باشد و حال آن که استغفار می کنند.
و قال بعض المشایخ: من عرف الله لا یضره الذنب الذی اکتسب قبل المعرفة، لان الاسلام یجب ما قبله. و حقیقة الاسلام هو معرفة الله سبحانه علی طریق الوصول بالفناء بعده البقاء؛ فیجب حصول هذه المعرفة الذنوب التی کانت حاصلة قبلها.
یکی از مشایخ فرموده: کسی که خدا را شناخت گناهی که پیش از معرفت کسب کرده برایش زیان ندارد، زیرا اسلام گذشته را قطع و پایمال می سازد. و حقیقت اسلام شناخت خدای سبحان است آن گونه که به فنایی که بعد از آن بقاء است دست پیدا شود؛ و حصول اینگونه شناخت، گناهانی را که پیش از آن حاصل بوده است قطع می سازد.
و یمکن ان یراد بالذنب الذی یحصل بعد هذه المعرفة اتفاقا من الصغایر لا الکبایر، لان اولیاء الله تعالی محفوظون عنها. و یجوز ان یکون المراد انه لا یصدر عنه ذنب. و ما توهمه الملاحدة من هذا الکلام الشریف من ان العارف اذا ارتکب الذنوب لا یضره، فهو القاء الشیطان، اولئک حزب الشیطان الا ان حزب الشیطان هم الخاسرون.(56) ربنا لا تزع قلوبنا بعد اذ هدیتنا وهب لنا من لدنک رحمة انک انت الوهاب.(57)
ممکن است مراد از گناهی که بعد از این معرفت اتفاقا سر میزند از گناهان صغیره باشد نه کبیره، زیرا اولیاء خدای متعال از کبایر مصونند. و ممکن است مراد این باشد که دیگر گناهی از او سر نمی زند. و آن چه بی دینان از این کلام شریف به خیال خود راه داده اند که عارف هر گاه مرتکب گناهان شود به او زیانی نمی رساند القاء و وسوسه شیطان است، و آنان حزب شیطانند، هان که حزب شیطان زیانکارند. پروردگارا دلهای ما را پس از آن که ما را هدایت فرمودی منحرف ساز، و از نزد خود به ما رحمتی ببخش که همانا تو بسیار بخشنده ای.(58)
و فی مجالس الصدوق: دخل معاذ بن جبل علی رسول الله صلی الله علیه و آله یبکی، فقال صلی الله علیه و آله: ما یبکیک یا معاذ؟ فقال: یا رسول الله ان بالباب شابا طری الخد (الجسد)، نقی اللون، حسن الصورة، یبکی علی شبابه بکاء الثکلی علی ولدها، یرید الدخول علیک. فقال النبی صلی الله علیه و آله: ادخل علی الشباب یا معاذ. فادخله علیه، فسلم فرد علیه السلام ثم قال صلی الله علیه و آله: ما یبکیک یا شاب؟ فقال: کیف لاابکی و قد رکبت ذنوبا ان اخذنی الله عزوجل ببعضها ادخلنی نار جهنم، و لا ارانی انه سیاخذنی بها و لا یغفر لی ابدا.
و در مجالس صدوق روایت است که: معاذ بن جبل گریه کنان بر رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد شد، پیامبر فرمود: معاذ! موجب گریه ات چیست؟ گفت: ای رسول خدا، جوانی بر در ایستاده شاداب، تازه رو، خوش سیما که بر جوانی خود چون مادر بچه از دست داده می گرید و می خواهد بر شما وارد شود. فرمود: معاذ! آن جوان را بر من داخل ساز. معاذ او را داخل ساخت. جوان سلام کرد. حضرت پاسخ داده فرمود: جوان! موجب گریه ات چیست؟ گفت: چرا نگریم و حال آن که گناهانی مرتکب شده ام که اگر خداوند مرا به پاره ای از آن ها بگیرد به آتش دوزخم فرستد، و همانا می بینم که به زودی مرا به آن مواخذه نموده و هرگز مرا نیامرزد.
فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: هل اشرکت بالله شیئا؟ قال: اعوذ بالله ان اشرک بربی شیئا. فقال صلی الله علیه و آله: اقتلت النفس التی حرم الله؟ قال: لا. فقال النبی صلی الله علیه و آله: یغفر الله لک ذنوبک و ان کانت مثل الجبال الرواسی.
قال الشاب: فانها اعظم من ذلک. فقال النبی صلی الله علیه و آله: یغفر الله لک ذنوبک و ان کانت مثل الارضین السبع و بحارها و رمالها و اشجارها و مافیها. قال الشاب: فانها اعظم من ذلک. فقال النبی صلی الله علیه و آله: یغفر الله ذنوبک و ان کانت مثل السماوات و نجومها و مثل العرش و الکرسی. قال: فانها اعظم من ذلک. قال: فنظر النبی صلی الله علیه و آله (الیه) کهیئة الغضبان ثم قال: ویحک یاشاب، ذنوبک اعظم ام ربک؟ فخر الشاب لوجهه و هو یقول: ربی، ما شی ء اعظم من ربی، ربی اعظم - یا نبی الله - من کل عظیم. فقال النبی صلی الله علیه و آله: فهل یغفر الذنب العظیم الا الرب العظیم؟ قال الشاب: لا و الله یا رسول الله. ثم سکت الشاب.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: آیا چیزی را شریک خدا ساخته ای؟ گفت: پناه می برم به خدا از این که چیزی را شریک او سازم. فرمود: آیا کسی را به ناحق کشته ای؟ گفت: نه. فرمود: خداوند گناهان تو را می آمرزد هر چند برابر کوههای بلند و استوار باشد. جوان گفت: گناهانم از کوهها بزرگتر است. فرمود: خداوند گناهانت را می آمرزد هر چند برابر زمین های هفتگانه و دریاها و ریگها و درختان و محتویات آن باشد. جوان گفت: از این ها هم بزرگتر است. فرمود: خداوند گناهانت را می آمرزد هر چند برابر آسمان ها و ستارگان آن و برابر عرش و کرسی باشد. گفت: از این ها نیز بزرگتر است. پیامبر صلی الله علیه و آله به صورت شخصی خشم آلود به وی نظر کرد و فرمود: وای بر تو ای جوان! گناهان تو بزرگتر است یا پروردگارت؟ جوان به صورت بر زمین افتاد و می گفت: پروردگارم چیزی از پروردگارم بزرگتر نیست، ای پیامبر! پروردگارم از هر بزرگی بزرگتر است. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: مگر گناه بزرگ را جز پروردگار بزرگ می آمرزد؟ جوان گفت: نه، به خدا سوگند ای رسول خدا. سپس ساکت شد.
فقال النبی صلی الله علیه و آله: ویحک یا شاب، الا تخبرنی بذنب واحد من ذنوبک؟ قال: بلی اخبرک یا رسول الله. انی کنت انبش القبور سبع سنین، اخرج الاموات و انزع الاکفان. فماتت جاریة من بنات الانصار، فلما حملت الی قبرها و دفنت و انصرف عنها اهلها و جن علیهم اللیل، اتیت قبرها، فنبشتها، ثم استخرجتها، و نزعت ما کان علیها، و ترکتها مجردة علی شفیر قبرها، و مضیت منصرفا. فاتانی الشیطان فاقبل یزینها لی و یقول: اماتری بطنها و بیاضها؟ اماتری و رکیها؟ فلم یزل یقول لی هذا حتی رجعت الیها و لم املک نفسی حتی جامعتها و ترکتها مکانها؛ فاذا انا بصورت من و رائی یقول: یا شاب، ویل لک من دیان یوم الدین، یوم یقفنی و ایاک کما ترکتنی عریانة فی عساکر الموتی، و نزعتنی من حفرتی، و سلبتنی اکفانی، و ترکتنی اقوم جنبة الی حسابی؛ فویل لشبابک من النار. فما اظن انی اشم رایحة الجنة ابدا؛ فماتری لی یا رسول الله؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: وای، ای جوان آیا مرا به یکی از گناهانت خبر نمی دهی؟ گفت: چرا، به تو خبر میدهم ای رسول خدا، من هفت سال بود که قبرها را می شکافتم، مرده ها را بیرون آورده و کفنهای آنان را می کندم. روزی دختری از انصار مرد، و چون به سوی قبرش روانه اش کردند و به خاک سپرده شد و بستگانش رفتند و شب پرده تاریک خود را بر آنان افکند، کنار قبرش رفته آن را شکافتم، بدنش را بیرون آوردم، کفنهایش را کندم، و او را تنها بر لب گور رها نموده، بازگشتم. شیطان نزد من آمد، پیوسته او را در نظرم زینت می داد و می گفت: آیا شکم و سپیدی او را نمی بینی؟ آیا کفل های او را مشاهده نمی کنی؟ همین طور پیوسته این سخنان را به من می گفت تا به سوی آن بازگشتم، و نتوانستم خودداری کنم تا اینکه دامن به گناه آلودم و او را در همان جا رها ساختم. در حال صدایی از پشت سرم شنیدم می گفت: ای جوان وای بر تو از حسابگر روز جزا! روزی که من و تو را برپا نگه می دارد، چنان که مرا برهنه در جمع مردگان واگذاشتی، مرا از گودال قبرم بیرون آوردی، کفنهایم رادرآوردی، و مرا به گونه ای رها ساختی که با حال جنابت به سوی حسابم برخیزم؛ پس وای بر جوانی تو از آتش. بنابراین گمان ندارم که هرگز بوی بهشت به مشامم رسد؛ حال نظر شما چیست ای رسول خدا؟
فقال النبی صلی الله علیه و آله: تنح عنی یا فاسق؛ انی اخاف ان احترق من نارک؛ فما اقربک الی النار! ثم لم یزل یقول و یشیر الیه حتی امعن من بین یدیه. فذهب فاتی المدینة فتزود منها؛ ثم اتی الی بعض جبالها فتعبد فیها؛ و لبس مسحا و غل یدیه جمیعا الی عنقه؛ و نادی: یا رب، هذا عبدک بهلول؛ بین یدیک مغلول؛ یا رب انت الذی تعرفنی و زل منی ما تعلم؛ سیدی یارب، انی اصبحت من النادمین؛ و اتیت نبیک تائبا فطردنی و زادنی خوفا؛ فاسالک باسمک و جلالک و عظمة سلطانک ان لا تخیب رجائی - یا سیدی - و لا تبطل دعائی، و لا تقنطنی من رحمتک.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: از من دور شو ای فاسق، میترسم که از آتش تو بسوزم، چقدر به آتش نزدیکی! و پیوسته این سخن می فرمود و به وی اشاره می نمود تا از نزد حضرتش دور شد. پس رفت و وارد شهر شد و توشه ای تهیه نمود، سپس به یکی از کوههای آن جا رفت و به عبادت پرداخت، لباسی پشمینه و زبر پوشید، دستهایش را به گردنش بست و صدا زد: پروردگارا، این بنده ات بهلول است که دست بسته در برابر تو قرار گرفته. پروردگارا، توئی که مرا می شناسی و لغزشی از من سر زده که بدان آگاهی؛ سرورم، پروردگارم، پشیمان گشته ام، و با حال توبه به نزد پیامبرت رفتم، او مرا طرد کرد و بر خوفم افزود؛ پس به نام و جلال و عظمت سلطنتت از تو درخواست می کنم که امیدم را ناکام نسازی - ای سرورم - و دعایم را تباه و باطل نگردانی و از رحمتت مأیوسم نکنی.
فلم یزل یقول ذلک اربعین یوما و لیلة، تبکی له السباع و الوحوش، فلما تمت له اربعین یوما و لیلة رفع یده الی السماء و قال: اللهم ما فعلت فی حاجتی؟ ان کنت استجبت دعائی و غفرت (لی) خطیئتی فأوح الی نبیک؛ و ان لم تستجب لی دعائی و لم تغفر لی خطیئتی و اردت عقوبتی فعجل بنار تحرقنی، او عقوبة فی الدنیا تهلکنی؛ و خلصنی من فضیحة یوم القیامة. فانزل الله تبارک و تعالی علی نبیه صلی الله علیه و آله: و الذین اذا فعلوا فاحثة یعنی الزنا او ظلموا انفسهم یعنی بارتکاب ذنب اعظم من الزنا و نبش القبور و اخذ الاکفان و(59) ذکروا الله و استغفروا لذنوبهم یقول: خافوا الله فعجلوا التوبة و من یغفر الذنوب الا الله: یقول الله عزوجل: اتاک عبدی یا محمد تائبا فطردته؟ فاین یذهب؟ و الی من یقصد؟ و من یسال ان یغفرله ذنبا غیری؟ ثم قال عزوجل: و ثم یصروا علی ما فعلوا و هم یعلمون، یقول: لم یقیموا علی الزنا و نبش القبور و اخذ الاکفان، اولئک جزاؤهم مغفرة من ربهم و جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها و نعم اجر العاملین.(60)
چهل شبانه روز پیوسته این را می گفت، به طوری که درندگان و وحوش برایش می گریستند. چون چهل شبانه روز تمام شد دستش را به سوی آسمان برداشت و گفت: خداوندا با حاجت من چه کردی؟ اگر دعایم را مستجاب فرموده و گناهم را آمرزیده ای پس به پیامبرت وحی فرست، و اگر دعایم را مستجاب نفرموده و گناهم را نیامرزیده ای و قصد عقوبتم داری پس هر چه زودتر آتشی بفرست تا مرا بسوزاند، یا به کیفری در دنیا گرفتارم ساز تا مرا هلاک کند، و مرا از رسوایی در قیامت رهایی بخش. پس خدای متعال این آیه را بر پیامبرش صلی الله علیه و آله فرو فرستاد: و آنان که چون گناهی مرتکب شوند، یعنی زنا، یا به خود ستم کنند یعنی با ارتکاب گناهی بزرگتر از زنا و نبش قبرها و کفن دزدی، یاد خدا کنند پس برای گناهانشان آمرزش طلبند، می فرماید: از خدا بترسد پس در توبه شتاب ورزند - و کیست که گناهان را بیامرزد جز خدا؟ خدای بزرگ می فرماید: ای محمد، بنده ام با حال توبه نزد تو آمد و او را طرد نمودی؟ پس کجا رود؟ و به که روی آورد؟ و جز من از که درخواست کند که گناهش را بیامرزد؟ سپس خدای بزرگ فرموده - و بر گناهان گذشته اصرار نورزند و حال آن که می دانند (گناه است و کیفر دارد)، می فرماید: بر زنا و نبش قبرها و کفن دزدی اصرار نورزند، اینان پاداششان آمرزشی از سوی پروردگارشان است و بهشتهایی که از زیر آن ها نهرها جاری است،در آن جاودانند، و چه خوب است پاداش عمل کنندگان.
فلما نزلت هذه الایة علی رسول الله صلی الله علیه و آله: خرج و هو یتلوها و یتبسم، فقال لاصحابه: من یدلنی علی ذلک الشاب التائب؟ فقال معاذ: یا رسول الله بلغنا انه فی موضع کذا و کذا. فمضی رسول الله صلی الله علیه و آله باصحابه حتی انتهوا الی ذلک الجبل فصعدوا الیه یطلبون الشاب؛ فاذا هم بالشاب قائم بین صخرتین، مغلولة یداه الی عنقه، و قد اسود وجهه، و تساقطت اشفار عینیه من البکاء، و هو یقول: سیدی! قد احسنت خلقی و احسنت صورتی، فلیت شعری ماذا ماذا ترید بی؟ افی النار تحرفنی؟ او فی جوارک تسکننی؟ اللهم انک قد اکثرت الاحسان الی، و انعمت علی، فلیت شعری ماذا یکون امری؟ الی الجنة تزفنی؟ ام الی النار تسوقنی؟ اللهم ان خطیئتی اعظم من السموات و الارض و من کرسیک الواسع و عرشک العظیم، فلیت شعری تغفر (لی) خطیئتی ام تفضحنی بها یوم القیامة. فلم یزل یقول نحو هذا و هو یبکی و یحثو التراب علی راسه، و قد احاطت به السباع، وصفت فوقه الطیر و هم یبکون ببکائه. فدنا رسول الله صلی الله علیه و آله، فاطلق یدیه من عنقه، و نفض التراب عن راسه و قال: یا بهلول ابشر فانک عتیق الله من النار. ثم قال لاصحابه: هکذا تدارکوا الذنوب کما تدارکها بهلول. ثم تلا علیه ما انزل الله عزوجل فیه و بشره بالجنة.(61)
چون این آیه بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شد، بیرون آمد؛ حالی که آن را تلاوت می نمود و لبخند می زد، و به اصحابش فرمود: چه کسی مرا بر آن حیوان توبه کار رهنمایی می کند؟ معاذ گفت: ای رسول خدا به ما خبر رسیده که در فلان و فلان جاست. حضرت با یارانش حرکت نموده رفتند تا به آن کوه رسیدند، همگی در طلب جوان از کوه بالا رفتند، ناگاه او را دیدند که میان دو تخته سنگ ایستاده در حالی که دو دستش به گردنش بسته، چهره اش سیاه شده، مژه های چشمش از گریه زیاد ریخته، می گوید: سرورم! تو مرا زیبا آفریدی و نیکو چهره ام ساختی، کاش می دانستم که با من چه خواهی کرد؟ آیا در آتشم می سوزانی؟ یا در جوار خود جایم می دهی؟ خداوندا، تو فراوان به من احسان نمودی و به من نعمت بسیار بخشیدی، کاش می دانستم که کارم به کجا می انجامد؟ آیا به سوی بهشتم می بری؟ یا به سوی آتشم می رانی؟ خداوندا، گناه من از آسمانها و زمین و کرسی گسترده و عرش بزرگ بزرگتر است، کاش میدانستم که گناهم می بخشی؟ یا روز قیامت مرا بدان سبب رسوا می کنی؟ و پیوسته از این گونه سخنان می گفت و می گریست و خاک بر سرش می ریخت، و درندگان گردش حلقه زده و پرندگان بالای سرش بال گشاده و به گریه او می گریستند. رسول خدا صلی الله علیه و آله نزدیک شد، دستهای او را از گردنش باز، و خاک را از سرش افشاند و فرمود: ای بهلول، مژده باد تو را که تو آزاد شده خدا از آتشی. سپس به یارانش فرمود: این گونه گناهان را جبران کنید چنان که بهلول جبران کرد. سپس آن چه را که خدای بزرگ درباره وی نازل فرموده بود برایش خواند و او را به بهشت مژده داد.
و عن الصادق علیه السلام، عن النبی صلی الله علیه و آله: من الذنوب ما لا یکفرها الا الوقوف بعرفة.(62)
و از امام صادق علیه السلام، از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت است که: پاره ای از گناهان است که جز وقوف در عرفه موجب آمرزش آن ها نمی شود.
و عن النبی صلی الله علیه و آله: اعظم الناس ذنبا من وقف بعرفة و ظن ان الله لم یغفر له.(63)
و از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت است که: بزرگترین مردم از نظر گناه کسی است که در عرفه وقوف کند و با این حال پندارد که خداوند گناهش را نیامرزیده است.
و فی الحدایق: و یروی عن داود علیه السلام انه لج به البکاء ذات یوم، فلما کان فی آخر اللیل قال: یارب اما ترحم کثرة بکائی؟ فاوحی الله عزوجل الیه: یا داود نسیت ذنبک و ذکرت بکاءک! فقال: الهی و سیدی، لم انس ذنبی و لکنی ارجو منک غفرانک. ثم قال: الهی، کنت اذا تلوت الزبور کف الماء الجاری عن جریانه، و یسکن هبوب الریح، و یظللنی الطیر، و تطوف الوحوش بمحرابی؛ فقد فقدت ذلک کله، افمن اجل هذا الذنب کل هذه الوحشة؟ فاوحی الله عزوجل الیه: یا داود، آدم خلقته بیدی، و نفخت فیه من روحی، و اسجدت له ملائکتی، و البسته ثوب کرامتی، و توجته تاج عنایتی، و زوجته حین استوحش بحواء امتی، و ابحت لهما جنتی؛ فلما عصانی اخرجته من جواری، و نزعت عنه تاج وقاری. یا داود، من اطاعنا قربناه؛ و من سالنا اعطیناه؛ و من عصانا امهلناه، و ان عاد الینا الی ما کان قبلناه.
و در حدایق گوید: روایت است که داود علیه السلام روزی سخت گریه کرد، چون آخر شب فرا رسید گفت: پروردگار من، آیا به گریه فراوانم رحمت نمی آوری؟ خدای بزرگ به او وحی فرستاد: ای داود گناهت را فراموش و گریه ات را یاد آورده ای؟! گفت: معبود من و سرور من! گناه خود را فراموش نکرده ام ولی از توامید بخشش دارم. سپس گفت: معبودا! من هرگاه به تلاوت زبور مشغول می شدم آب روان از جریان می ایستاد، وزش باد باز می ایستاد، پرندگان بر سرم سایه می افکندند و حیوانات وحشی اطراف محرابم گرد می آمدند، ولی همه این ها را از دست داده ام؛ آیا این همه وحشت (و تنهایی) به خاطر این گناه است؟ خدای بزرگ به او وحی فرستاد که: ای داود، آدم را با دست خود آفریدم، از روح خود در او دمیدم، فرشتگانم را به سجده وی مامور ساختم، لباس کرامتم را به وی پوشاندم، تاج عنایتم بر سرش نهادم، و در وقت تنهایی و احساس وحشت کنیز خود حواء را تزویج وی کردم و بهشتم را برای آن دو روا داشتم؛ پس چون مرا نافرمانی کرد او را از جوار خود بیرون راندم و تاج وقارم را از او برگرفتم. ای داود، هر کس ما را فرمان برد تقربش بخشیم، و هر کس از ما چیزی بخواهد به او عطا می کنیم، وهر کس ما را نافرمانی کند مهلتش می دهیم، پس اگر به سوی ما همان گونه که بود بازگردد او را می پذیریم.
و فی شرح الصحیفة عن ابی سعید الخدری: ان النبی صلی الله علیه و آله قال: ممن کان قبلکم قتل تسعا و تسعین نفسا، فسال عن اعلم اهل الارض، فدل علی راهب، فاتاه فقال: انی قتلت تسعا و تسعین نفسا، فهل لی من توبة؟ فقال: لا؛ فقتله؛ فکمل به مائة. ثم سال عن اعلم اهل الارض؛ فدل علی رجل عالم؛ فقال: انی قتلت مائة نفس فهل لی من توبة؟ فقال: نعم؛ و من یحول بینک و بین التوبة؟ انطلق الی ارض کذا و کذا فان بها اناسا یعبدون الله، فاعبدالله معهم، و لا ترجع الی ارضک، فانها ارض سوء.
و در شرح صحیفه از ابو سعید خدری روایت است که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: یکی از پیشینیان نود و نه کس (بی گناه) را کشته بود، سپس از عالمترین مردم روی زمین جویا شد، او را به راهبی رهنمایی کردند، نزد وی رفت و گفت: من نود و نه کس را کشته ام، آیا مرا توبه ای هست؟ گفت: نه، او را نیز کشت و صد نفر کامل شد. سپس از عالمترین مردم روی زمین جویا شد، او را به مرد عالمی ره نمودند، به او گفت: من صد کس را کشته ام، آیا مرا توبه ای هست؟ گفت: آری، چه کسی است که میان تو و توبه فاصله شود؟ به فلان سرزمین برو که در آن جا مردمی هستند که به عبادت خدا مشغولند، تو نیز با آنان به عبادت مشغول شو و به سرزمین خود باز نگرد که آن جا سرزمین بدی است.
فانطلق حتی اذا انصف فاتاه ملک الموت فقبض روحه. فاختصمت فیه ملائکة الرحمة و ملائکة العذاب؛ فقالت ملائکة الرحمة: جاءنا مقبلا؛ و قالت ملائکة العذاب: انه لم یعمل خیرا قط. فاتاه ملک فی صورة آدمی، فجعلوه (حکما) بینهم؛ فقال: قیسوا ما بین الارضین، فالی ایتهما کان ادنی فهو له. فقاسوا فوجدوه ادنی الی الارض التی اراد؛ فقبضته ملائکة الرحمة.
وی روانه شد، چون به نیمه راه رسید ملک الموت آمد و او را قبض روح نمود. فرشتگان رحمت و فرشتگان عذاب در مورد وی به مخاصمه افتادند؛ فرشتگان رحمت گفتند: او به سوی ما آمده بود؛ و فرشتگان عذاب گفتند؛ او هرگز عمل خوبی انجام نداد. فرشته ای در صورت انسانی در آن جا حاضر شد، او را میان خود داور ساختند. وی گفت: فاصله دو مکان را اندازه بگیرید، به هر کدام نزدیکتر بود از آن اوست. اندازه گرفتند دیدند به سرزمینی که قصد داشت به آن جا رود نزدیکتر است، پس فرشتگان رحمت او را دریافت داشتند.
و فی روایة: و کان الی القریة الصالحة اقرب بشبر، فجعل من اهلها، و فی روایة: فاوحی الله الی هذه تباعدی، و الی هذه ان تقربی؛ و قال: قیسوا ما بینهما، فوجدوه الی هذه اقرب بشبر، فغفر له.(64)
و در روایتی است: یک وجب به آن سرزمین صالحه نزدیک بود، بنابراین از اهل آن جا محسوب شد. و در روایتی دیگر است: پس خدای بزرگ به یک طرف زمین وحی کرد: دور شو، و به سوی دیگر وحی کرد: نزدیک شو، و گفت: میان این دو اندازه گیری کنید، پس او را یک وجب به آن سرزمین نزدیکتر دیدند، پس آمرزیده شد.
ای عزیز! در فتوحات آورده که: قوم تعریف کرده اند توبه را به ترک گناه در حال؛ و پشیمانی بر آن چه گذشته است؛ و عزم بر آن که عود نکند. اما در اعتبار عزم سخنی است، زیرا که حال تائب از سه بیرون نیست: یا می داند که این گناه را می کند، و در این حال عزم متصور نیست. و یا می داند که اجراء نمی کند، و این زمان عزم را فایده ای نیست. یا متردد است بر اجراء و عدم اجراء، و در این هنگام اگر عزم کند احتمال هست که مودی شود به نقص عهد، و منخرط شود در سلک ناقضان عهد؛ و در حق ایشان وعید ثابت شده. پس مناسب چنین می نماید که به جای عزم پناه برد به حضرت حق سبحانه و تعالی، و تضرع و زاری نماید از اجرای گناه، چنانکه ابوالبشر آدم صفی الله علیه السلام این طریق را اختیار کرد.(65)
ابن ضعیف می گوید که: اطمینان حالی تائب دارد بر عدم معصیت، و عزم می نماید بر این که در مستقبل نیز به توفیق الهی عود ننماید؛ پس نقضی و سخنی بر قوم وارد نمی آید.
ای عزیز! در توبه باز است و توبه مقبول است تا آفتاب از مغرب طلوع بکند. و احادیث در این باب بسیار است؛ پس رو از توبه مگردان و در توبه بکوش. و یک در از هشت در بهشت باب توبه است.
قال النبی صلی الله علیه و آله: باب التوبة خلف المغرب، له مصراعان من ذهب مکللان بالدر و الیاقوت، ما بین المصراع الی المصراع الاخیرة مسیرة اربعین عاما للراکب المسرع. و ذلک الباب مفتوح منذ خلق الله تعالی خلقه الی صبیحة لیلة طلوع الشمس من مغربها.(66)
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: در توبه در پس مغرب است. دو لنگه از طلا دارد که به در و یاقوت مزین است، میان یک لنگه تا لنگه دیگر به اندازه مسیر حرکت چهل سال یک سواره تندرو فاصله است. این دراز روزی که خدای متعال خلق خود را آفریده باز است تا صبح شبانگاهی که خورشید از مغربش طلوع کند.(67)
مولانا
توبه را از جانب مغرب دری - باز باشد تا قیامت بر دری(68)
تا ز مغرب برزند سر آفتاب - باز باشد آن در از وی رومتاب
هست جنت را ز رحمت هشت در - یک در توبه است زان هشت ای پسر(69)
اسماء هشتگانه بهشت
بدان که نام بهشت اول عدن است. دوم وسیله است. سیم فردوس است. چهارم خلد است. پنجم نعیم است. ششم جنة الماوی است. هفتم دارالسلام است. هشتم دارالقرار است.
نام در اول توبه است. دوم زکاة است. سیم صلاة است. چهارم باب الامر و النهی است. نام در پنجم حج است. ششم ورع است. نام در هفتم باب القرار است. نام در هشتم باب الصبر است.
آن همه گه باز باشد گه فراز - و آن در توبه نباشد جز که باز
هین غنیمت دان که در باز است زود - رخت آن جا کش به کوری حسود
پیش از آن کز قهر در بسته شود - بعد از آن زاری تو کس نشنود
بازگرد از کفر و این در باز یاب - تا نگردی از شقاوت رد باب(70)
مروی است که چون حق تعالی ابلیس را از آسمان به زمین آورد، ابلیس گفت: به حق عزت و عظمت تو، دور نمی شوم از فرزندان آدم تا بر کفر و ضلالت بمیرند. خدای تعالی فرمود: به حق عزت و عظمت خودم، من توبه را از بنده دور نمی کنم تا جانش باشد.(71)

دوم: زهد است. باید مرید به کلی از دنیا اعراض کند، خواه مالی و خواه جاهی. فالزهد هو الخروج عن متاعها و شهواتها، و قلیلها و کثیرها، و مالها و جاهها، کما ان بالموت یخرجون منها.
پس زهد بیرون شدن (اختیاری) از متاع و شهوات و کم و زیاد و مال و جاه دنیاست، چنان که با مردن از همه این ها (بدون اختیار) بیرون می شوند.
ای عزیز! اتفاق مشایخ روی زمین و رواسخ هفت اقلیم بر این است که سالک تا از عقبه دنیای دین ربای، و طالب از ثقبه سرای راستین فرسای بیرون نیاید بر اورنگ وصول پای ننهند، کما قال صلی الله علیه و آله: ترک الدنیا راس کل عبادة. اگر به خاطر آرد که اکثر مقتدایان، در صورت، جاه و خیمه و بارگاه داشته اند، زنهار این خطور در پیش راه نیارد، که اطوار این راه مختلف است؛ نسبت به منتهیان دیگر است، و نسبت به مبتدی دیگر. مبتدی و منتهی، بیمار و تندرستی اند.(72)
و اعلم ان الفقر عبارة عن فقد مایحتاج الیه مع عدم القدرة علیه. فان کان مضطرا الی ما یفقده، خص باسم المضطر. و ان لم یکن مضطرا ولکن کان بحیث لو اتاه کرهه و هرب من شمه، خص باسم الزاهد. و ان کان بحیث لا یکرهه ولکن لایرغب فیه الی حد (لا) یفرح بحصوله، خص باسم الراضی. و ان کان بحیث یفرح بحصوله ولکن لایسعی فی تحصیله، خص باسم القانع. و ان کان بحیث یسعی فی تحصیله و لایترکه الا للعجز، خص باسم الحریص. و اما المستغنی فهو الذی یستوی عنده الماء و المال فی انه لایلتفت الا علی قدر الحاجة منه. و انما لم یسم غنیا لان الغنی هو الذی لایحتاج اصلا، و ذلک هو الله تعالی لا غیر. و بهذا ظهر فساد قول من قال: الغنی أفضل من الفقیر، لان الغناء صفته تعالی شانه.
و بدان که فقر عبارت است از نداشتن مایحتاج زندگی با عدم قدرت بر پیداکردن آن. پس اگر به آن چه ندارد نیاز ضروری داشته باشد مضطر است. و اگر مضطر نبود ولی به گونه ای است که اگر به دستش آید آن را ناخوش دارد و از بویش می گریزد، زاهد است. و اگر آن را ناخوشایند هم نمی دارد ولی رغبتی هم بدان نمی ورزد به حدی که با به دست آوردنش شاد نمی گردد راضی است. و اگر به گونه ای است که با حصولش شاد می شود ولی در تحصیلش نمی کوشد قانع است. و اگر به گونه ای است که در تحصیلش هم می کوشد و دست بر نمی دارد مگر به خاطر عجز و ناتوانی حریص است. اما مستغنی کسی است که آب و مال نزد وی برابر است به این گونه که به هیچ کدام جز به قدر نیاز التفات نمی کند. چنین کسی را غنی نخوانده اند، زیرا غنی کسی است که اصلا نیازی ندارد، و او خدای متعال است و بس. و از این جا ظاهر می شود فساد قول کسی که گفته است: غنی از فقیر برتر است، زیرا غنا و بی نیازی صفت خدای متعال است.
فالزهد عبارة عن عزوف النفس عن الدنیا مع القدرة علیها، لاجل الاخرة، فلا یتصور الزهد بمن لیس له مال و لا جاه و لا ساعدته الدنیا. و علامة الزهد فی الجاه ان یستوی عنده ذامه و مادحه. و العلامة الجامعة لهما غلبة حب الله تعالی علی القلب، وحلاوة الطاعة، و بغض الدنیا. و من زهد فی الدنیا و هویها مشتهیا فهو متزهد. و الافضل ان یزهد طوعا فی کل شی ء حتی نفسه رغبة فی لقاء الله تعالی لا لرغبة و لا لرهبة، و یزهد فی زهده کمن رمی کسرة خبزة لکلب لیتوصل بذلک الی الدخول الی الملک. و لذا قال صلی الله علیه و آله: الدنیا حرام علی اهل الاخرة، و الاخرة حرام علی اهل الدنیا، و هما حرامان علی اهل الله.(73)
پس زهد عبارت است از دل کندن و کناره گیری از دنیا با قدرت داشتن بر به دست آوردن آن، به خاطر دست یافتن به آخرت. بنابراین زهد نسبت به کسی که مال و جاهی ندارد و دنیا با او همراهی نکرده است متصور نیست. نشانه زهد در جاه این است که نکوهش کننده و ستایشگر او در نظرش یکسان باشند. و نشانه کلی آن در این دو این است که حب خدای متعال و شیرینی طاعت و دشمنی دنیا بر قلب غالب باشد. و کسی که در دنیا زهد ورزد در حالی که خواهان مشتهیات آن باشد زاهد نماست. و بهتر است که در هر چیزی حتی در خودش از روی طوع و رغبت زهد ورزد، به خاطر رغبت در لقاء خدای متعال نه به خاطر رغبت و بیم (نسبت به بهشت و دوزخ)؛ و در زهد خود چون کسی باشد که پاره نان را جلو سگ اندازد تا بدین وسیله به دخول بر شاه دست یابد. از این رو فرموده: دنیا بر اهل آخرت حرام، و آخرت بر اهل دنیا حرام، و هر دو بر اهل الله حرامند.
ای عزیز! چون سالک از ورطه انهماک در معاصی و زلات بیرون آید، و زنگ هوا از مرآة طبیعت او زدوده گردد، و حقیقت دنیا بلکه آخرت نیز چنان چه هست بر وی منکشف شود، پس رغبت او از آن ها صرف گردیده روی به حق آرد. از آن جاست که زهد بعد از توبه مذکور شد. پس زهد ترک رغبت است و این دو قسم است:
اول - ترک تمتعات دنیوی، مثل تمتع به مآکل و مشارب و مناکح و حب مال و جاه و ذکر خیر و تقرب ملوک و نفاذ امر و غیر این ها. و این ترک رغبت مبتنی بر رغبت به آخرت است، چه دنیا فانی وآخرت باقی است.
دوم - ترک رغبت است از دنیا و آخرت از جهت ملاحظه نقصان دنیا و آخرت در جنب حق سبحانه و تعالی. و زهد به حسب حقیقت این است، زیرا که قسم اول زهد مبتنی است بر رغبت به لذات نفسانیه باقیه، پس حقیقت ترک رغبت وجود نیافته، زیرا که به جای آن رغبتی پیدا شده از آن جنس و اکمل از آن، و این رغبت کامله با رغبت به حق سبحانه و تعالی جمع نشود. پس طالبان حق را ناچار است که به هیچ چیز آرام نگیرد جز به او.
پوشیده نماند که چون معنی زهد ترک رغبت است پس با حضور مال و جاه جمع تواند شد، و اکثر مشایخ در حق منتهیان تجویز کرده اند. و این ضعیف می گوید که: دنیا دشمن خداست، و حضور مال و جاه دنیاست، و حضور دشمن دوست با حضور دوست جمع نمی شود. پس باید که زهد را مطمح نظر نسازد و مقصود اصلی ندارد، چه مقصود اصلی حق سبحانه و تعالی است.
و قال النبی صلی الله علیه و آله: اذا رایتم العبد قد اوتی صمتا و زهدا فی الدنیا فاقربوا منه، فانه یلقی الحکمة.(74)
و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هرگاه بنده را دیدید که سکوت و زهد در دنیا به او داده شده، نزدیک وی شوید که القاء حکمت می کند.
و قال صلی الله علیه و آله: ان اردت ان یحبک الله فازهد فی الدنیا.(75)
و فرمود: اگر خواستی خداوند تو را دوست دارد، در دنیا زاهد باش.
و قال داود الطائی: صم عن الدنیا، و اجعل فطرک الاخرة،(76) و فر عن الناس.
و داود طائی گوید: از دنیا روزه دار، و آخرت را افطار خود ساز. و از مردم بگریز.
قیل: سمع بعض العلماء رجلا یقول: این الزاهدون فی الدنیا و الراغبون فی الاخرة؟ فقال له: یا هذا، قلب الکلام وضع یدک علی من شئت.
گفته اند: یکی از علما شنید از مردی که می گفت: کجایند زاهدان در دنیا و راغبان به آخرت؟ به او گفت: آی مرد! سخن را عکس کن و بر هر که خواهی دست گذار.
و عن الحسن البصری قال: مرض سلمان - رحمه الله - مرضه الذی مات عنها، فدخل علیه سعد یعوده و قال: یا سلمان کیف تجدک؟ قال: فبکی، فقال: ما یبکیک؟ فقال: و الله ما ابکی حبا للدنیا، و انما ابکی لهذه الاساود حولی. فقال سعد: فنظرت، فو الله ما رایت حوله الا اجانة و مطهرة.
و از حسن بصری نقل است که: سلمان به بیماری مرگ افتاد، سعد به عیادت وی رفت و گفت: ای سلمان، حالت چطور است؟ او گریست، سعد گفت: موجب گریه ات چیست؟ گفت: به خدا سوگند، از روی دوستی دنیا نمی گریم، و گریه ام به خاطر این مال بسیاری است که در اطراف من است. سعد گوید: من نگاه کردم، به خدا سوگند در اطراف او جز یک طشت و ابریق چیز دیگری ندیدم.
و روی انه لما بعث الی المداین رکب حماره وحده و لم یصحبه احد، و وصل الی المداین خبر قدومه، فاستقبله اصناف الناس علی طبقاتهم، فلما راوه قالوا له: ایها الشیخ این خلفت امیرنا؟ قال: و من امیرکم؟ قالوا: الامیر سلمان الفارسی صاحب رسول الله صلی الله علیه و آله. فقال: لا اعرف الامیر، و انا سلمان الفارسی، ولست بامیر. فترجلوا له و قادوا الیه المراکب و الجنایب، فقال: ان حماری هذا خیر لی و ارفق و اوفق.
و روایت است که: چون به جانب مدائن گسیل شد، تنها برالاغش سوار شد و هیچ کس همراه او نبود. خبر ورودش به مدائن رسید. مردم از همه طبقات به استقبال وی رفتند، چون او را دیدند گفتند: ای پیرمرد، امیر را کجا پشت سر گذاشتی؟ گفت: امیرتان کیست؟ گفتند: امیر، سلمان فارسی، یار رسول خدا صلی الله علیه و آله. گفت: امیر را نمی شناسم، ولی سلمان منم، و امیر نیستم، همگی به خاطر او پیاده شدند و مرکبها و اسبهای گزیده و حسابی برایش آوردند، گفت: همین الاغم برای من بهتر و ملایم تر و موافق تر است.
فلما دخل البلد ارادوا ان ینزلوه دار الامارة، فقال: مالی و الدار الامارة و لست بامیر! فنزل علی حانوت فی السوق، و قال: ادعوا صاحب الحانوت. فاستاجره منه، و جلس هناک یقضی بین الناس. و کان معه و طاء یجلس علیه، و مطهرة یتطهر بها للصلاة، و عکازة یعتمد علیها فی المشی. فاتفق ان سیلا وقع فی البلد، فارتفع صیاح الناس بالویل و العویل و یقولون: وا اهلاه، و وا ولداه، و وا مالاه. فقام سلمان، و وضع وطاءه علی عاتقه، و اخذ مطهرته و عکازته، و ارتفع علی صعید و قال: هکذا ینجو المخففون یوم القیامة.
چون به شهر وارد شد خواستند او را در دارالاماره سکنی دهند، گفت: مرا با دارالاماره چه کار؟ من که امیر نیستم! پس در یکی از دکانهای بازار بار انداخت و گفت: صاحب این دکان را فرا خوانید. دکان را از وی اجاره نمود، و همانجا نشست و میان مردم به قضاوت می پرداخت. پلاسی داشت که بر آن می نشست، و ابریقی که با آن برای نماز وضو می ساخت، و عصایی که در راه رفتن بر آن تکیه می نمود. اتفاقا سیلی آمد که در شهر سرازیر شد، فریاد مردم به داد و وای بلند شد، می گفتند: خانواده مان، بچه هایمان، مالهایمان! سلمان برخاست، پلاس خود را بر دوش انداخت و ابریق و عصایش را به دست گرفت و بر بلندیی رفت و گفت: سبکباران اینگونه در قیامت نجات می یابند.
قیل لحاتم الاصم: علی ما بنیت امرک؟ قال: علی اربع خصال: علمت انی میت فلم ارکن الی الدنیا. و علمت ان عملی لا یعمله غیری، فاشتغلت به. و علمت ان الموت یاتی بغتة، فبادرت بالتوبة.(77)
به حاتم اصم گفتند: کار خود را بر چه بنا گذاشته ای! گفت: بر چهار خصلت: 1 - دانستم که خواهم مرد، پس بر دنیا اعتماد نکردم و بدان دل نبستم. 2 - دانستم که عمل مربوط به مرا هیچ کس جز خودم انجام نمی دهد، پس بدان پرداختم. 3 - دانستم که مرگ ناگهانی می رسد، پس به توبه مبادرت کردم. 4- ...
و قال ابو یزید لابی موسی بن عبدالرحیم: فیما ذا تتکلم؟ قال: فی الزهد عن الدنیا. فنفض یده و قال: ظننت انک تتکلم فی شی ء، الدنیا ای شی ء حتی نتزهد فیها. و مثال ذلک من قصد دار ملک متوقعا عن عطائه او جاهه لیعیش فی نعمة مدة حیاته، فمنعه من دخول الدار کلب بالباب، فالقی الیه کسرة خبز حتی اشتغل الکلب بها و دخل الرجل الدار؛ افتراه بتلک الکسرة التی القاها من یده مع ما انتهی الیه من قرب الملک و نعیم الابد خسر شیئا؟ فالشیطان کلب علی باب الله، یمنع عنه عباد الله، و الدنیا لقمة، ان تلذذت باکلها ساعة او بعض ساعة تاذیت بثقلها ثم نتنها و رجیعها مدة، تأکل...(78)
ابو یزید به ابی موسی بن عبدالرحیم گفت: درباره چه سخن می گویی؟ گفت: در زهد و بی رغبتی به دنیا. وی دستش را تکان داد و گفت: پنداشتم که در مورد چیزی سخن می گویی، دنیا چی هست که در آن زهد ورزیم؟! و حکایت آن این است که کسی قصد خانه پادشاهی کند و از او چشمداشت عطا و مقام داشته، تا بتواند در طول زندگانیش در رفاه و نعمت به سر برد، و سگی جلو در مانع ورود او شود، پس پاره نانی نزد آن اندازد تا سگ بدان سرگرم شود و آن مرد داخل خانه گردد. آیا چنین بینی که او با انداختن پاره نانی از دست، در برابر هدفی که بدان دست می یابد از نزدیکی شاه و نعمت همیشگی چیزی از دست داده است؟ شیطان سگی است که در جلو در خانه خدا ایستاده و مانع بندگان خدا از او می شود؛ و دنیا لقمه ای است که اگر ساعتی یا لختی به خوردن آن مشغول شوی، با سنگینی حاصل از آن و سپس با بوی گند و مدفوع آن مدتی در آزار و اذیت خواهی بود...
و مما یحکی عن الورع: ان اباالحسن(79) ترک اکل لحم الغنم اربعین سنة لما نهیت الترک الغنم فی تلک الناحیة، و کان یاکل السمک. فحکی له ان بعض الامراء تغذی الی حافة ذلک النهر، فلما فرع من الغذا طرح ما بقی فی سفرته فی النهر الذی کان یصاد له منه السمک، فاجتنب له اکل السمک اربعین سنة اخری.
و از جمله حکایات درباره ورع این است که: ابوالحسن، پس از آن که ترکان در آن ناحیه گوسپندان را غارت کردند، چهل سال خوردن گوشت را ترک کرد، و ماهی می خورد. برایش حکایت کردند که یکی از امراء لب این نهر غذا خورد، و پس از خوردن غذا باقی آن را که در سفره مانده بود در همان نهری ریخت که برای او ماهی از آن صید می کنند، و او بدین خاطر چهل سال دیگر از خوردن ماهی پرهیز کرد.
یکی مرد صیاد با دام و شست(80) - سوی رود شد دست رودش بدست
شکاری که کردی سپردی به رود - روان او ز کف در فکندی بزود
پدر وجه پرسید ازو در جواب - چنین بر زبان شدکه ماهی در آب
چو از حق شود غافل افتد به دام - چنین لقمه ای هست بر ما حرام
کسانی که با خویش آورده اند - هم از کودکی بالغی کرده اند
و عن النبی صلی الله علیه و آله: الا اخبرکم بملوک اهل الجنة؟ قالوا: بلی یا رسول الله. قال صلی الله علیه و آله: کل ضعیف مستضعف اغبر اشعث ذی طمرین لا یؤبه به، لو اقسم بالله لابره.(81)
و از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت است که: آیا شما را از پادشاهان اهل بهشت خبر ندهم؟ گفتند: چرا ای رسول خدا. فرمود: هر ناتوان مستضعف زرد چهره ژولیده مویی که دو جامه کهنه به تن دارد و کسی به او اعتنا نکند، که اگر خدا را سوگند دهد همانا خداوند سوگندش را جامه عمل بپوشاند.
چون پیغمبر را گفتند که اگر خواهی بطحاء مکه پر از زر به تو دهیم، گفت: لا، بل اجوع یوما فاصبر، و اشبع یوما فاشکر.(82)
... نه، بلکه روزی گرسنه می مانم تا صبر کنم، و روزی سیر تا شکر نمایم.
و فی نهج البلاغة: الزهد کله بین کلمتین من القرآن: قال الله تعالی: لکیلا تاسوا علی مافاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم. و من لم یاس علی الماضی، و لم یفرح بالآتی فقد اخذ الزهد بطرفیه.(83)
و در نهج البلاغة وارد است که: همه زهد در دو کلمه از قرآن خلاصه شده است، خدای متعال فرموده: تا بر آن چه از دست شما رفت اندوه مدارید، و به آن چه به شما عطا کرده شادمان نگردید. و هر که بر گذشته اندوه نخورد، و به آینده دلخوش نگردد، همانا دو طرف زهد را به دست آورده است.
و سئل صلی الله علیه و آله ایضاً عن الزهد، قال صلی الله علیه و آله: ترک ما یشغلک عن الله. الدنیا یوم و لنا فیه صوم.(84)
و از رسول خدا صلی الله علیه و آله از زهد پرسش شد، فرمود: ترک هر چیزی است که تو را از خدا مشغول دارد. دنیا یک روز است، و ما آن را روزه داریم.
هر که غم قوت یکروزه دارد قوت این روزه ندارد. خلق را وعده افطار به عید است، و افطار عید این جماعت از آن وعده بعید است.
صوفیان در دمی دو عید کنند - عنکبوتان مگس قدید کنند
صوفیان از دو عید دم نزنند - جز ره نیستی قدم نزنند
و فی کتاب ادب النفس عن ابی عبدالله علیه السلام: ان داود علیه السلام قال: یا رب، اخبرنی بقرینی فی الجنة و نظیری فی منازلی، فاوحی الله الیه ان ذلک متی ابو یونس علیه السلام قال: فاستاذن الله عزوجل فی زیارته، فاذن له. فخرج داود و سلیمان ابنه علیهما السلام حتی اتیا موضعه، فقیل لهما: هو فی السوق، فسالا عنه اهل السوق، فقیل لهما: اطلباه فی الحطابین، فقال لهما جماعة من الناس: نحن ننتظره، الان یجی ء. فجلسا ینتظرانه اذا اقبل و علی راسه وقر من الحطب. فقام الیه الناس، فالقی الحطب و حمد الله تعالی و قال: من یشتری طیبا بطیب؟ فساومه واحد، و زاد آخر، حتی باعه من بعضهم.
در کتاب ادب النفس از امام صادق علیه السلام روایت است که: داود علیه السلام گفت: پروردگارا، مرا از همنشینم در بهشت و نظیرم در منازل و مراتب بهشتی خبر ده. خداوند به او وحی فرستاد که وی متی پدر یونس علیه السلام است. داود از خداوند اجازه خواست تا به دیدن وی رود، خداوند اجازه فرمود. داود و پسرش سلیمان علیهما السلام بیرون شدند تا به مکان وی رسیدند، به آن دو گفتند: وی در بازار است، از بازاریان سراغ او را گرفتند، گفتند: او را در بازار هیزم فروشان بجویید، و عده ای گفتند: ما نیز منتظر اوییم و به زودی می آید. داود و سلیمان به انتظار او نشستند که آمد در حالی که بار سنگینی از هیزم روی سر داشت. مردم به سوی وی برخاستند، هیزم را بر زمین انداخت و شکر الهی به جا آورد و گفت: کیست که این پاکیزه را به (مال) پاکیزه ای خریداری کند؟ یکی قیمتی گفت و دیگری بیش از آن گفت تا بالاخره آن را به یکی از آن ها فروخت.
فسلما علیه. فقال لهما: انطلقا بنا الی المنزل؛ و اشتری طعاما بما کان معه، ثم طحنه و عجنه فی نقیر له، ثم اجج نارا و اوقدها، ثم جعل العجین فی تلک النار،و جلس معهما یتحدث، ثم قام و یتحدث حتی نضجت خبزته، فوضعها فی النقیر و فلقها و ذر علیها ملحا و وضع الی جنبه مطهرة مل ءه ماء، و جلس علی رکبتیه و اخذ لقمة، فلما رفعها فوضعها الی فیه قال: بسم الله، فلما ازدردها قال: الحمد لله، ثم فعل ذلک باخری و اخری، ثم اخذ الماء فضرب منه فذکر اسم الله، فلما وضعه قال: الحمد لله رب العالمین، یا رب من الذی انعمت علیه فاولیته مثل ما اولیتنی؟ قد صححت بدنی و بصری و سمعی، و قویتی حتی ذهبت الی شجر لم اغرسه و لم اهتم لحفظه جعلته لی رزقا و سقت لی من اشتراه منی، فاشتریت بثمنه طعاما لم ازرعه، و سخرت لی النار فانضجته، و جعلته آکل بشهوة اقوی به علی طاعتک؛ فلک الحمد. قال: ثم بکی. و قال داود لسلیمان: قم فانصرف بنا فانا لم نَرَ عبدا قط اشکر لله عزوجل من هذا.(85)
داود سلیمان علیهما السلام به او سلام نمودند، به آن دو گفت: با هم به منزل برویم. با پولی که داشت مقداری گندم خرید، سپس آن را آرد کرد و در ظرفی که داشت خمیر نمود، سپس آتشی افروخت و خمیر را در آن نهاد، و با آن دو به سخن نشست. سپس برخاست و همان طور سخن می گفت تا نانش پخت، سپس آن را در آن ظرف نهاده، میانش را شکافت و مقداری نمک بر آن پاشید، و ظرفی پر از آب در کنارش نهاد و دو زانو نشست و لقمه ای برگرفت، چون برداشت و به دهان گذاشت گفت: بسم الله. و چون آن را فرو برد گفت: الحمد لله.
و در هر لقمه ای چنین کرد، سپس آب را گرفت و نوشید و نام خدا را برد، و چون بر زمین گذاشت گفت: الحمد لله رب العالمین، پروردگارا کیست که من به او نعمتی چون من داده باشی؟ بدن و چشم و گوشم را سالم داشتی، به من نیرو دادی تا به سوی درختی که خود نکاشته بودم و غم محافظتش را نداشتم رفتم و تو آن را روزی من ساختی. و کسی را نزد من گسیل داشتی که آن را از من خرید، و من با پول آن گندمی خریدم که خودم نکشته بودم، آتش را مسخر من داشتی تا آن را پخت، و آن را به گونه ای قرار دادی تا با لذت بخورم و بدان سبب بر انجام طاعتت نیرو بگیرم، پس تو را سپاس. سپس گریست. داود به سلیمان گفت: برخیز برویم که ما تاکنون بنده ای را شاکرتر برای خدا از این مرد ندیدیم.
قال ابو یزید البسطامی: لیس الزهد ان لایملک شیئا، انما الزهد ان لایملکه شی ء.
ابو یزید بسطامی گوید: زهد آن نیست که مالک چیزی نباشد، بلکه زهد آن است که چیزی مالک او نباشد.
و عن علی علیه السلام: الزهد ثلاثة احرف: زاء و هاء و دال. فاما الزاء فترک الزینة. و اما الهاء فترک الهوی. و اما الدال فترک الدنیا.
از علی علیه السلام روایت است که: زهد سه حرف است: زاء، هاء، دال. زاء، ترک زینت است. هاء، ترک هوی و هوس است. و دال، ترک دنیاست.
و لا یخفی ان الالیق للزاهد ان یکون طعامه من شعیر غیر منخولة، فان زاد نخله، فان زاد فحنطة غیر منخولة، فان نخل الحنطة فلیس بزاهد. و هکذا فقس اللباس. و اما المسکن فهو زاویة مسجد، فان زاد فحجرة بقدر الحاجة، فان وسع او جصص او زین او علا اکثر من ستة اذرع فلیس بزاهد.
پوشیده نماند که زیبنده تر برای زاهد آن است که خوراکش جو سبوس نگرفته باشد، پس اگر افزود سبوسش را بگیرد، اگر باز هم افزود گندم سبوس نگرفته باشد، پس اگر سبوس گندم را گرفت دیگر زاهد نیست. و بر همین قیاس است لباس او. اما مسکن او گوشه مسجد باشد، اگر افزود اطاقکی به اندازه نیازش باشد، پس اگر جای وسیع تر انتخاب کرد یا گچکاری و تزیین نمود، یا فراتر از شش ذراع ساخت، زاهد نیست.
روزی بهلول به سرای خلیفه درآمد و بر تختش نشست. غلامان بهلول را زدند که چرا گستاخی کردی؟ از تخت فرود آمد و با فریاد و زاری گریه کردن گرفت تا خلیفه از اندرون خانه آوازش شنید. بیرون آمد و سببش پرسید: گفت: از بهر آن گریه می کنم که من یک ساعت به جای تو نشستم مرا چنین راندند، و تو چندین سال است که اینجا بنشینی، آیا حال تو چون شود؟!
پس ای عزیز! فقر و قلت بهتر از غنا و قدرت است.
توانگری کشدت سوی کبر و نخوت و ناز - خوش است فقر که دارد هزار سوز و نیاز
و فی مجالس ابن الشیخ و العیون عن الصادق علیه السلام، سئل عن الزاهد فی الدنیا، قال علیه السلام: (الذی) یترک حلالها مخافة حسابها، و یترک حرامها مخافة عقابها.(86)
و در مجالس شیخ و عیون از امام صادق علیه السلام روایت است که: از آن حضرت از زاهد در دنیا پرسیدند، فرمود: زاهد آن است که حلال دنیا را از بیم حساب، و حرام آن را از بیم عذاب ترک نماید.
و فی مصباح الشریعة قال الصادق علیه السلام: الزهد مفتاح باب الاخرة، و البراءة من النار. و هو ترکک کل شی ء یشغلک عن الله من غیر تاسف علی فوتها، و لااعجاب فی ترکها، و لا انتظار فرج منها، و لا طلب محمدة علیها، و لاعوض بها، بل تری فوتها راحة، و تکونها آفة، و تکون ابدا هاربا من الافة، معتصما بالراحة، و الزاهد الذی یختار الاخرة علی الدنیا، و الذل علی العز، و الجهد علی الراحة، و الجوع علی الشبع، و عافیة الاجل علی محبة العاجل، و الذکر علی الغفلة، و تکون نفسه فی الدنیا، و قلبه فی الاخرة.(87)
و در مصباح الشریعة امام صادق علیه السلام فرمود: زهد کلید در آخرت و بیزاری از آتش دوزخ است. و آن ترک کردن توست هر چیزی را که تو را از خدا سرگرم سازد بی آن که بر از دست رفتن آن تاسف خوری، و از ترک آن خودبین شوی، و نسبت به آن انتظار فرج داشته باشی، و خواهان ستایش بر آن باشی، و عوض آن را بخواهی، بلکه از دست رفتن آن را راحت دانی و بودنش را آفت شناسی، و همیشه از آفت آن گریزان بوده، به راحت آن چنگ زنی. زاهد کسی است که آخرت را بر دنیا، خواری (در راه خدا) را بر عزت (در معصیت)، سختی را بر راحتی، گرسنگی را بر سیری، عافیت آینده را بر دوستی دنیای زودرس، و ذکر را بر غفلت برگزیند، نفسش در دنیا و قلبش در آخرت باشد.
قیل لعیسی علیه السلام: لو دعوت الله یرزقک حمارا ترکبه. فقال: انا اکرم علی الله ان یجعلنی خادم حمار.
به عیسی علیه السلام گفته شد: خوب بود دعا می کردی خدا الاغی روزیت کند تا سوارش شوی. فرمود: من نزد خدا گرامی تر از آنم که مرا خدمتکار الاغی قرار دهد.
و قیل لبعض الزهاد: الا توصی؟ فقال: بماذا اوصی؟ فقال: و الله ما لنا شی ء، و ما لنا عند احد شی ء.(88)
به یکی از زهاد گفته شد: آیا وصیت نمی کنی؟ گفت: به چه وصیت کنم؟ به خدا سوگند نه نزد خود چیزی داریم، و نه نزد دیگری چیزی داریم.
داشت لقمان یکی کریچه تنگ؟(89) - چون گلوگاه نای و سینه چنگ
بوالفضولی سؤال کرد از وی - چیست این خانه شش به دست و سه پی
با لب خشک و چشم گریان پیر - گفت: هذا لمن یموت کثیر
ابو یزید گفته است که: من هرگز به مقام زهد موصوف نشدم، زیرا که دنیا را نزد من هرگز وقعی نبوده است و قدری نداشته که من رغبت به وی نمایم و در ترک آن ممدوح باشم.
قیل: کفی للاغنیاء مهانة ان رئیسهم قارون خسف به. و کفی للفقراء فخرا ان رئیسهم عیسی علیه السلام رفع الی السماء.
گفته اند: اغنیا را همین ذلت بس که رئیسشان قارون است که در زمین فرو رفت. و فقرا را همین افتخار بس که رئیسشان عیسی علیه السلام است که به آسمان برده شد.
از این جاست که سهل بن عبدالله گفته است که: هر کس در دنیا زاهدی از دل صافی صادق و یقین حاصل بکند کرامات از وی ظاهر بشود، و اگر ظاهر نشود بداند که وی را صدق و اخلاص نبوده است.
قال فی شرح نهج البلاغة: الزهد فهو الاعراض عن غیرالله، و قد یکون ظاهرا و قد یکون باطنا الا ان المنتفع به هو الباطن. قال صلی الله علیه و آله: ان الله لا ینظر الی صورکم و لا الی اعمالکم ولکن ینظر الی قلوبکم و نیاتکم(90)، و ان کان لابد من الزهد الظاهری اولا، اذا الزهد الحقیقی فی مبدا السلوک لا یتحقق. و السبب فیه ان اللذات البدنیة حاضرة، و الغایة العقلیة التی یطلبها الزهد الحقیقی غیر متصورة له فی مبدا الامر، و اما الظاهری فهو ممکن متیسر لمن قصده لتیسر غایته و هی الریاء و السمعة، و لذلک قال: صلی الله علیه و آله الریاء قنطرة الاخلاص.(91)
در شرح نهج البلاغة گوید: زهد رو گردانیدن از غیر خداست. و آن دو نوع است: ظاهری و باطنی، جز آن که زهد قابل استفاده زاهد باطنی است. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: همانا خداوند به صورت ها و اعمال شما نمی نگرد ولی به دلها و نیتهای شما می نگرد. گرچه در ابتدا از زهد ظاهری چاره ای نیست، چه زهد حقیقتی در آغاز سلوک محقق نمی شود، و علتش آن است که لذات بدنی حاضر و نقد است، ولی هدف عقلیی که زهد حقیقی می طلبد در آغاز کار برای سالک غیر متصور است. اما زهد ظاهری برای قاصد آن ممکن و میسر بوده زیرا غایت آن که ریاء و سمعه است میسر است. از این رو رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ریاء پل اخلاص است.
و مما یروی عن المسیح علیه السلام انه قال: لا تنظروا الی اهل الدنیا فان بصیص ثبابهم و بریق اموالهم یذهب بحلاوة ایمانکم.(92)
از جمله سخنانی که از حضرت مسیح علیه السلام نقل شده این است که: به اهل دنیا ننگرید، زیرا که درخشش لباسها و تابش اموالشان، شیرینی ایمان شما را می برد.
و من قولهم: من رزق ثوبه رق دینه. و فسر لباس التقوی الذی وصفه الله بالخیر، بالصوف الخشن.(93)
و از سخنان آن هاست که: هر که لباسش لطیف باشد دینش هم لطیف و سست است. و لباس تقوی که خداوند آن را به خیر وصف نموده به لباس پشمینه خشن تفسیر شده است.
و فی الاثنا عشریة قال الله تبارک و تعالی لموسی علیه السلام: یا موسی انا افعل بک ثلاثة افعال، انت ایضاً افعل ثلاثة، فقال موسی علیه السلام: یا رب ما هذه الثلاثة؟ قال تعالی: (الاول: ) وهبتک نعیمی کثیرا و لم امن علیک فهکذا اذا اعطیت خلقی شیئا فلا تمن علیهم. و الثانی: لو اکثرت الجفاء معی لقبلت معذرتک اذا اقبلت الی، فکذلک اقبل معذرة من جفاک لو اعتذر الیک. و الثالث: لم اکلفک عمل غد فلاتکفنی رزق غد.(94)
و در اثناعشریة است که خدای متعال به موسی علیه السلام فرمود: ای موسی، من سه کار با تو می کنم، تو نیز سه کار بکن. موسی گفت: پروردگارا آن سه چیست؟ فرمود: اول - به تو نعمتهای بسیار خود را بخشیدم و بر تو منت ننهادم، تو نیز وقتی به آفریدگانم چیزی دادی بر آنان منت منه. دوم - اگر هر چه به من جفا کنی، چون به سوی من رو آوری پوزش تو را می پذیرم، تو نیز پوزش کسی را که به تو جفا کرده اگر پوزش خواست بپذیر. سوم - من عمل فردا را بر تو تکلیف نکردم، تو نیز روزی فردا را از من مخواه.
سیم: تجرید است، باید که مرید قطع جمیع تعلقات سببی و نسبی و حسبی به احسن وجه نماید تا خاطر او به ایشان نگردد(95) که ایشان فی الحقیقة دشمن اویند. قال سبحانه و تعالی: ان من ازدواجکم و اولادکم عدوا لکم فاحذروهم.(96)
بزرگان گفته اند که: الاتصال بالحق بقدر الانفصال عن الخلق.(97) از این جاست که اصحاب ولایت گفته اند که: ترک تجرید در بدایت حال، واسطه حصول عروس حجله روزگار است. و تجرید و تفرید در مبدا، رابطه شموس اسحبه پروردگار است. مادام که این شرایط به جای نیاورد پای بر اورنگ ولایت ننهد.
تو یک دل داری ای مسکین و صد کار - به یک دل کی توانی کرد صد کار

مجرد شو ز اسباب جهان گر رفعتی خواهی - که دایم، از تجرد، مبتدا مرفوع می باشد
عن الرضا، عن ابیه علیهما السلام قال: رفع الی رسول الله صلی الله علیه و آله قوم فی بعض غزواته، فقال صلی الله علیه و آله: من انتم؟ قالوا: مؤمنون یا رسول الله. قال صلی الله علیه و آله: و ما بلغ من ایمانکم؟ قالوا: الصبر عند البلاء، و الشکر عند الرخاء، و الرضاء بالقضاء. فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: علماء حلماء کادوا من الفقه ان یکونوا انبیاء؛ ان کنتم کما تصفون فلا تبنوا ما لا تسکنون، و لا تجمعوا ما لا تاکلون، و اتقوا الله الذی الیه تحشرون.(98)
از حضرت رضا، از پدرش علیهما السلام روایت است که: در یکی از جنگهای رسول خدا صلی الله علیه و آله قومی را نزد حضرت آوردند، فرمود: شما کیستید؟ گفتند: مؤمنانیم ای رسول خدا، فرمود: ایمان شما به کجا رسیده است؟ گفتند: صبر در بلاء. شکر در خوشی و رخاء، و خشنودی به قضاء. فرمود: اینان عالمان بردباری هستند که از کثرت دانایی نزدیک است پیامبر شوند: اگر آن چنان که وصف کردید هستید، پس آن چه را که در آن سکونت نمی کنید مسازید. و آن چه را که نمی خورید جمع نکنید، و از خدایی که به سوی او محشور می شوید پروا کنید.
و فی فردوس العارفین: روی ان موسی علیه السلام مر برجل ساجد علی صخرة منذ ثلاثمائة سنین کان یبکی و دموعه یجری فی الاودیة. فوقف موسی علیه السلام طویلا یبکی یبکائه، ثم قال: یارب اما ترحم عبدک؟ فقال الله تعالی: لا. فقال له: لم یا رب؟ فقال: لان قلبه یستریح الی غیری. و کان له جبة یستتر بها من الحر و البرد.
و در فردوس العارفین آمده است که: روایت است که: موسی علیه السلام بر مردی که سیصد سال بود بر تخته سنگی در حال سجده بود و می گریست و اشکهایش در رودها جاری می شد عبور نمود، پس مدت زیادی ایستاد و به گریه او گریه کرد. سپس گفت: پروردگارا، آیا به بنده ات رحم نمی آوری؟ خدای متعال فرمود: نه. عرض کرد: پروردگارا چرا؟ فرمود: زیرا دلش به غیر من استراحت و آرامش دارد. و او را جبه ای بود که با آن خود را از گرما و سرما می پوشاند.
و قیل لبعض اهل المعرفة: عبد فقد قلبه، فمتی یجده؟ قال: اذا نزل فیه الحق. قیل: و متی ینزل فیه الحق؟ قال: اذا ارتحل مادون الحق عنه. قیل: و متی یرتحل مادون الحق عنه؟ قال: اذا عرف مادون الحق عدوه و حجابه عنه.
و به یکی از اهل معرفت گفتند: بنده ای دلش را گم کرده، کی می یابدش؟ گفت: آن گاه که حق در آن فرود آید. گفتند: چه زمانی حق در آن فرود آید؟ گفت: آن گاه که غیر حق از آن کوچ کند. گفتند: چه زمانی غیر حق از آن کوچ کند؟ گفت: آن گاه که بشناسد که غیر حق دشمن و حجاب او از حق است.
و قیل: ان الله تعالی اذا اطلع علی قلب عبد فرأی فیه غیره سلط علیه العدو. و یقال: لان تفرد قلبک الی الله ذرة خیر لک مما طلعت علیه الشمس. و ما من احد صفی قلبه من ادناس الشهوات، و طهره من غبار الغفلات، و نقاه من کدورات الغوایات، الا اطلعه الله علی غایة الغایات.
و گفته اند: هرگاه خدای تعالی بر دل بنده ای سرکشی کند و غیر خود را در آن ببیند، دشمن را بر او مسلط می سازد، و گفته می شود: همانا اندکی دلت را برای خدا یگانه ساختن، برای تو بهتر است از آن چه خورشید بر آن می تابد. و هیچ کس دلش را از آلودگی شهوات، صاف و از غبار غفلتها، پاکیزه و از کدورت گمراهیها نپرداخت جز اینکه خداوند او را بر غایة الغایات آگاهی داد.
و قیل فی معنی قوله: و جاء (ربه) بقلب منیب:(99) المنیب الذی یمشی ببدنه علی الارض و قلبه متعلق بالله.
و در معنای آیه و با دلی منیب (به نزد پروردگارش) آید گفته اند: منیب کسی است که با بدن بر زمین راه می رود و دلش به خدا وابسته است.
و عن الائمة الاطهار علیهم السلام القلب السلیم الذی خلا عن غیر الله.(100)
و از ائمه اطهار علیهم السلام روایت است که: قلب سلیم آن است که از غیر خدا تهی باشد.
قیل: القلب السلیم هو قلب منقطع عن علایق الدنیا، مملو من حب المولی، لایشکو من الشداید و البلوی، و لا یهتک استار الصیانة و التقوی.
و گفته اند: قلب سلیم دلی است که از علایق دنیا بریده، و از دوستی مولی سرشار است، از شداید و گرفتاری ها شکوه نمی کند، و پرده های خودداری و تقوا را نمی درد.
و حکی ان عارفا رای رجلا یدور حول المسجد، فقال له: یا هذا ما تطلب؟ قال: اطلب موضعا خالیا اصلی فیه. فقال له: خل قلبک عما دون الله فصل فی ای موضع شئت.
و حکایت است که عارفی مردی را دید که اطراف مسجد می گردد،به او گفت: آی مرد در پی چه هستی؟ گفت: جای خلوتی می جویم تا در آن نماز گزارم. گفت: دلت را از غیر خدا تهی کن و هر کجا خواستی نماز بگزار.
و یقال: بقدر اقبالک علی الله یکون له قرب القلب منه، و بقدر قربک منه یکون قلبک صافیا عن غیره. و لا یکون القلب صافیا من غیره حتی یستغنی به عن کل ما سواه. و ما اطلع الله علی قلب عبد فرای فیه غیره الا عذبه الله تعالی به و وکله الیه، و ان العبد و الله منه مادام قلبه معه. من کان لله کان الله له.
و گویند: به اندازه اقبال و روی دل کردنت به خدا، دل به او نزدیک می شود، و به اندازه نزدیکیت به او دلت از غیر او صاف می گردد. و دل از غیر او صاف نمی شود تا آن که با او از هر چه غیر اوست احساس بی نیازی کند. و خداوند بر دل بنده ای سرنکشد و غیر خود را در او بیند جز آن که او را بدان سبب عذاب کند و او را به همان واگذارد. و بنده، خدا با اوست تا دل او با خداست. هر که برای خدا بود خدا نیز برای او خواهد بود.
و قال یحیی بن معاذ: القلب اذا وضعته عند الدنیا خاب، و اذا وضعته عند العقبی ذاب، و اذا وضعته عند المولی طاب. و قال: الدنیا دار خراب، و اخرب منها قلب من یعمرها. و الاخرة دار عمران. و اعمر منها قلب من یطلبها.
و یحیی بن معاذ گوید: دل را اگر نزد دنیا نهادی زیان بیند، و اگر نزد آخرت نهادی آب شود، و اگر نزد مولا نهادی پاکیزه گردد. و گوید: دنیا خانه خرابی است، و خرابتر از آن دل کسی است که آن را آباد می سازد. و آخرت خانه آبادی است، و آبادتر از آن دل کسی است که آن را می طلبد.
در نزهة الارواح در بیان تجرید می فرماید: روحی که مجروح عشق است او را از کارخانه یحبهم و یحبونه(101) دو صفت دادند: یکی بندگی، دوم آزادگی. بندگی حقیقت فقر است، و آزادگی حقیقت تصوف. با هر که این دو صفت همراه نیست او از اصل صفوت آگاه نیست. بندگی معرفت نفس است، و آزادگی معرفت حق. هر که دوی را ندانست یگانگی را نشناخت.
چون تو در نفس خود زبون باشی - عارف کردگار چون باشی؟
میان این دو صفت که شنیدی صد بار و صد هزار بار صد هزار مدعی را غیرت عشق غارت کرد که یکی از صورت به سیرت نرسید، و از امل به عمل نپیوست. جمله مقصود، سود دنیا دانستند و مشغول غول غفلت گشتند. همه را سر به مناهی و لهو فرود آمد از سر الهی محروم شدند، رنگ ظاهر زنگ باطن ایشان گشت، و نقاب اسم و رسم، عقاب روح و جسم ایشان گشت. بندگی آن است که طاعت به دل کنی، و آزادگی آن که قبله بدل نکنی. بندگان آزاد، دنیا و عقبی را دو پر ساختند نه آن که هر دو را پیش خود سپر ساختند.
عام، دنیا دید گفت: حاصل این است. خاص، عقبی یافت گفت: منزل این است. عاشق، مولی یافت گفت: مشکل اینست. عام را دوزخ رسید، خاص را بهشت، عاشق حق را دید هر دو را بهشت.
مرد آن است که گرد دنیا گرد او نگردد، و مایه عقبی سرمایه او نباشد، و لا یرهق وجوههم قتر و لا ذلة(102) به شان درویشان است، یریدون وجهه(103) در شان ایشان.
ما روی تو را قبله جان ساخته ایم - بر نطع(104) غمت هر دو جهان باخته ایم
در اصل، سمند(105) ما چنین تیزرو است - کز کون و مکان پیشترک تاخته ایم
و لذا قیل: کل هم لغیر الله فهو حجاب بینک و بین الله. قیل: لا تحزن علی کل مفقود و ذکر المعبود موجود. قیل: و ما الراحة الکبری؟ قیل: التسلیم للمولی. قیل: و ما الدنیا؟ قیل: الذی یشغلک عن المولی. و من اکتفی بمقامه فقد احتجب عنه امامه.
از این رو گفته اند: هر همی که برای غیر خدا باشد حجاب میان تو و خداوند خواهد بود. و گفته اند: بر هیچ مفقودی غم مدار و حال آن که یاد معبود موجود است. و گفته شد: آسایش بزرگ چیست؟ پاسخ داده شد: تسلیم مولی شدن. گفته شد: دنیا چیست؟ پاسخ داده شد: آن چه تو را از مولی مشغول دارد. و هر کس به مقامی که دارد بسنده کند مقاماتی که در پیش دارد از او پوشیده ماند.
چنانچه گذشت بعضی را اعتقاد آن است که زهد و تجرید منافاتی با مال و منال دنیوی از برای منتهی ندارد، چه حق سبحانه و تعالی دنیا را با همه اسباب برای اولیاء الله آفریده، بلکه مقصود از آفرینش دنیا ایشانند.
آورده اند که حضرت شیخ مجدالدین بغدادی را هر سال خرج سفره خانقاه دویست هزار زر سرخ بود. و حضرت شیخ ابو سعید ابوالخیر را به مرتبه ای دستگاه بود که سگبانان کمر زرین می بستند، و شتربانان زنجیر سیمین، و اسبان را نعل زرین زده بودند، و استران را زین سیمین.
و فی روح الاحباب قال صلی الله علیه و آله: لا یطول الکمین الا ملعون. و قال صلی الله علیه و آله: زیادة الازار فی النار. و قال صلی الله علیه و آله: صاحب القمیص الطویل لا یجد حلاوة الایمان. و قال صلی الله علیه و آله: من طول سراویله حتی یدخل تحت قدمیه لعنه کل مالک فی الارض و السماء، و له بکل شعرة فی بدنه بیت فی النار.
و در روح الاحباب رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: آستین خود را دراز نمی سازد مگر ملعون. و فرمود: اضافه دامن در آتش است. و فرمود: صاحب لباس بلند شیرینی عبادت را نمی چشد. و فرمود: هر که لباس خود را به اندازه ای بلند سازد که زیر پایش رود تمام فرشتگان زمین و آسمان او را لعنت کنند. و برای او به هر موی بدنش خانه ای در آتش خواهد بود.(106)
ای عزیز! اگر در عبارات این طایفه لفظ قلندر ذکر بشود، مراد از قلندر کسی است که تجرید اختیار نموده باشد از ماسوای الهی، و تفرید گرفته باشد از ماورای نامتناهی. و گاه باشد که در عبارات این قوم قلندریه ذکر شود و مراد ایشان ذکر نفی و اثبات است(107) که موجب حصول این معنی می شود.

چهارم: باید که بر اعتقاد اهل بیت طاهرین علیهم السلام باشد، و از بدعت و ضلالت پاک و منزه باشد، و رفتار و عمل او بر طریقه فقه ائمه اثنا عشر باشد چنان چه در آداب شیخ ذکر شد.

پنجم: تقوی است. باید که مرید پرهیزگار باشد و در لقمه و لباس احتیاط نماید ولیکن مبالغه ننماید که به وسواس منجر شود.
و فی الخبر: تقوی القلوب بزجر القلوب عن الشهوات.
و در خبر است که: تقوای دلها به بازداشتن دلها از شهوات است.
و فی الکافی عن الرضا علیه السلام: الایمان فوق الاسلام بدرجة، و التقوی فوق الایمان بدرجة، و الیقین فوق التقوی بدرجة، و لم یقسم بین الناس شی ء اقل من الیقین، قلت: فای شی ء الیقین؟ قال: التوکل علی الله، و التسلیم لله، و الرضا بقضاء الله، و التفویض الی الله.(108)
و در کافی از حضرت رضا علیه السلام روایت است که: ایمان یک درجه از اسلام بالاتر، و تقوا یک درجه از ایمان بالاتر، و یقین یک درجه از تقوا بالاتر است، و میان مردم چیزی کمتر از یقین تقسیم نشده است. عرض کردم: یقین چیست؟ فرمود: توکل بر خدا، تسلیم برای خدا، رضا به قضای خدا، و واگذاری کارها به خدا.
یقول الضعیف: و لذا ورد فی النبوی صلی الله علیه و آله: الیقین الایمان کله.(109)
این ضعیف گوید: از این رو در حدیث نبوی صلی الله علیه و آله وارد است که: یقین همه ایمان است.
و فی تأویل الایات عن علی بن الحسین، عن ابیه، عن امیرالمؤمنین علیهم السلام انه قال: المؤمن علی ای حال مات و فی ای ساعة قبض فهو شهید.(110)
و در تأویل الایات از امام سجاد، از پدرش، از امیر مؤمنان علیهم السلام روایت است که: مؤمن در هر جا بمیرد و در هر ساعتی قبض روح شود شهید است.
روی الطبرسی عن العیاشی، عن المنهال القصاب قال: قلت لابی عبدالله علیه السلام: ادع الله ان یرزقنی الله الشهادة، فقال علیه السلام: المؤمن شهید ثم تلا هذه الایة: و الذین آمنوا بالله و رسله اولئک هم الصدیقون و الشهداء عند ربهم لهم اجرهم و نورهم - الایة.(111)
و طبرسی از عیاشی، از منهال قصاب روایت کرده است که: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: برایم دعا کنید که خداوند شهادت روزی من کند. فرمود: مؤمن شهید است، سپس این آیه را تلاوت فرمود: و آنان که به خدا و رسولان او ایمان آورده اند، آنان صدیقان و شهدایند که نزد پروردگار خود هستند، و آنان راست پاداش و نورشان....
وذکر ایضاً عن الحارث بن المغیرة قال: کنا عند ابی جعفر علیه السلام فقال: العارف منکم هذا الامر المنتظر (له) المحتسب فیه الخیر کم جاهد فی الله مع قائم آل محمد صلی الله علیه و آله بسیفه. ثم قال: بل و الله کمن جاهد مع رسول الله صلی الله علیه و آله بسیفه، ثم قال: (بل) و الله کمن استشهد مع رسول الله صلی الله علیه و آله فی فسطاطه، و فیکم نزلت آیة من کتاب الله عزوجل. قلت: و أیة آیة جعلت فداک؟ قال: قوله عزوجل: و الذین آمنوا بالله و رسله- الایة. ثم قال: صرتم و الله صادقین شهداء عند ربکم.(112)
و نیز از حارث بن مغیره آورده است که: نزد امام باقر علیه السلام بودیم، فرمود: آن کس از شما که عارف به این امر (ولایت) و منتظر (فرج) باشد و انجام خوبی ها را به حساب آن گذارد، چون کسی است که در راه خدا به همراه قائم آل محمد علیهم السلام با شمشیر خود جهاد کرده است. سپس فرمود: بلکه به خدا سوگند چون کسی است که همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله با شمشیرش جهاد نموده. سپس فرمود: بلکه به خدا سوگند چون کسی است که همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله و در رکاب آن حضرت شهید شده است. و درباره شما آیه ای از کتاب خدای بزرگ نازل شده است. گفتم: فدایت شوم کدام آیه؟ فرمود: قول خدای بزرگ: و آنان که به خدا و رسولانش ایمان آورده اند...، سپس فرمود: به خدا سوگند، شما صادقان و شهیدان نزد پروردگارتان گشته اید.
و فی کتاب البشارات مرفوعا عن ابی حمزة قال: قلت لابی عبدالله علیه السلام: جلعت فداک کبر سنی و دق عظمی و اقترب اجلی و قد خفت ان یدرکنی قبل هذا الامر الموت. قال: فقال: علیه السلام: یا ابا حمزة، او ما تری الشهداء الا من قتل؟ قلت: نعم، جعلت فداک. فقال علیه السلام: یا ابا حمزة، من آمن بنا و صدق حدیثنا و انتظر امرنا کان کمن قتل تحت (رایة القائم، بل و الله تحت) رایة رسول الله صلی الله علیه و آله.(113)
و در کتاب بشارات به سند مرفوع از ابی حمزه روایت است که: به امام صادق علیه السلام گفتم: فدایت شوم سنم زیاد و استخوانم نازک شده و اجلم نزدیک گشته، و می ترسم پیش از فرا رسیدن این امر (ظهور حق) مرگم فرا رسد. فرمود: ای ابا حمزه، مگر شهیدان را تنها کسانی می دانی که کشته شده اند؟ گفتم: آری. فدایت شوم. فرمود: ای ابا حمزه، هر کس به ما ایمان آورد و حدیث ما را تصدیق کند و منتظر امر ما باشد چون کسی است که زیر (پرچم قائم علیه السلام، بلکه به خدا سوگند زیر) پرچم رسول خدا صلی الله علیه و آله به قتل رسیده باشد.
و عن ابی بصیر قال: قال لی الصادق علیه السلام: یا ابا محمد، ان المیت علی هذا الامر شهید. قال: قلت: جعلت فداک و ان مات علی فراشه؟ قال علیه السلام: و ان مات علی فراشه فانه حی یرزق.(114)
و از ابی بصیر روایت است که: امام صادق علیه السلام به من فرمود: ای ابا محمد، کسی که با اعتقاد به این امر مرده باشد شهید است، گفتم: فدایت شوم، هر چند در بستر مرده باشد؟ فرمود: هر چند در بستر مرده باشد، زیرا او زنده است و روزی داده می شود.
و سئل عن امیرالمؤمنین علیه السلام عن التقوی فقال علیه السلام: هو ان لو وضع عملک علی طبق و لم یجعل علیه غطاء و طیف به علی اهل الدنیا لما کان فیه شی ء تستحی منه.
و از امیر مؤمنان علیه السلام در مورد تقوا پرسش شد، فرمود: تقوا آن است که اگر عمل تو بر طبقی بدون سرپوش نهاده شود و در نظر اهل دنیا گردش داده شود. چیزی در آن نباشد که از آن شرمنده شوی.
و سئل بعضهم عن التقوی فقال: هل سلکت طریقا ذا شوکة؟ فقال السائل: نعم. قال: و ما صنعت؟ قال: کنت اتحرز من الشوک ان یصیب رجلی. قال: کن فی دین الله کذلک لتنال درجة المتقین.
خل الذنوب صغیرها و کبیرها فهو التقی - و احذر کماش فوق ارض الشوک یحذر ما یری
لا تحقرن صغیرة، ان الجبال من الحصی
و یکی از آن ها (عرفا و مشایخ) از تقوا پرسش شد، گفت: آیا راه پر خار و خاشاک را پیموده ای؟ سائل گفت: آری. گفت: چه کردی؟ گفت: از خارها پرهیز می کردم که مبادا به پایم بخلد. گفت: در دین خدا نیز چنین (با احتیاط و پرهیزکار) باش تا به درجه متقین نائل شوی. از کوچک و بزرگ گناهان دست بکش که این تقواست، و همانند کسی باشد که بر روی زمین خاردار راه می رود که از هر چه می بیند می پرهیزد. هرگز گناه کوچک را ناچیز مشمار که کوهها از سنگ های ریز تشکیل یافته است (و گناهان بزرگ نیز از انباشته شدن گناهان کوچک تشکیل می یابد).
و فی الکافی قال ابو عبدالله علیه السلام: لیس منا - و لا کرامة - من کان فی مصر فیه مائة الف او یزیدون و کان فی ذلک المصر احدا ورع منه.(115)
و امام صادق علیه السلام فرمود: از ما نیست - کرامتی هم ندارد - کسی که در یک شهر صد هزار نفری یا بیشتر زندگی کند و در آن شهر از او پرهیزکارتر وجود داشته باشد.
حدث بشر بن الحارث قال: رایت فی طریقی شابا یقاسی مسکنة و شدة علی نفسه، فتقدمت الیه و قلت: یا فتی من این؟ قال: من عنده. قلت: فالی این؟ قال: الیه. قلت: ففیما النجاة؟ قال: فی الزهد. قلت: فکیف الوصول؟ قال: بالمراقبة و التقوی. قلت: اوصنی بشی ء. قال: تستوصی انت؟ قلت: نعم. قال: فر من الخلق، و عامل الله بالصدق. قلت: فتاذن لی فی صحبتک؟ قال: آمرک ان تفر من الخلق و اصحبک! ولکن خصلة واحدة ان لا انساک و لا تنسانی، و مضی علی وجهه.
بشر بن حارث گوید: در راه جوانی را دیدم که با تهیدستی و سختی بسیار بر خود دست به گریبان بود. نزدیک وی شدم، گفتم: ای جوان از کجا می آیی؟ گفت: از نزد او. گفتم: به کجا می روی؟ گفت: به سوی او. گفتم: نجات در چیست؟ گفت: در زهد. گفتم: وصول چگونه دست می دهد؟ گفت: با مراقبت و تقوا. گفتم: مرا سفارشی نما. گفت: تو از من سفارش می طلبی؟ گفتم: آری. گفت: از خلق بگریز، و با خدا با راستی معامله کن. گفتم: اجازه می دهی همراه تو باشم؟ گفت: تو را به گریز از خلق دستور می دهم حال خود همنشین تو شوم! ولی یک خصلت میان من و تو باشد و آن این که من تو را فراموش نکنم، و تو نیز مرا فراموش نکنی. (این را گفت) و به راه خود ادامه داد.
و در مقصد الاقصی آورده است که: باید مرید متقی و پرهیزکار باشد، و راست کردار و راست گفتار، و حلال خوار باشد، و شریعت را عزیز دارد و به یقین بداند که هر گشایشی که سالک را پدید آید از متابعت پیغمبر صلی الله علیه و آله پدید آید.(116)
پس ای عزیز! بدان که اساس جمیع طاعات و عبادات بر تقوی است، انما یتقبل الله من المتقین.(117)
قال صلی الله علیه و آله: کن ورعا تکن اعبد الناس، کن بالعمل بالتقوی اشد اهتماما منک بالعمل بغیره، (فانه لا یقل عمل بالتقوی) و کیف یقل عمل یتقبل؟(118)
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: پرهیزکار باش تا عابدترین مردم باشی. به عمل به تقوا اهتمام بیشتری داشته باش تا عمل به غیر آن، (چه عمل با تقوا کم نیست) و چگونه عملی که مقبول واقع شده اندک باشد؟
و سئل عن الصادق علیه السلام عن التقوی فقال: ان لا یفقدک الله حیث امرک و لا یراک حیث نهاک.(119)
و از امام صادق علیه السلام از تقوا پرسش شد، فرمود: تقوا این است که خداوند تو را در هر جا که فرمانت داده غایب نیابد، و در هر جا که نهیت نموده حاضر نبیند.
و فی کتاب ادب النفس عن علی علیه السلام قال: کونوا بقبول العمل اشد اهتماما بالعمل، فانه لا یقبل عمل الا بالتقوی، و کیف یقل عمل یتقبل.(120)
و در کتاب ادب النفس از علی علیه السلام روایت است که: به پذیرفته شدن عمل بیشتر اهتمام ورزید تا خود عمل، چه هیچ عملی جز با تقوا پذیرفته نخواهد شد، و چگونه عملی که پذیرفته شده اندک باشد؟
و قال بعضهم: من هتک ستر التقی لم یستره السموات العلی. و من علم ان مالک الملوک یراه لا یعمل الا ما فیه رضاه. و من رضی من الدنیا بالیسیر فقد استراح من شغل کثیر. و من اصبح علی الدنیا حزینا اصبح من الله بعیدا. و من نظر فی عواقب الامور نجا من نوایب الدهور. و من لم یقنع بالقلیل وقع فی غمرة طویل. و من سل سیف التقی ضرب به اعناق الردی. و من لا یحفظ لسانه یفسد علیه شانه. و من لا یعرف موضع ضره لا یعرف موضع نفعه. و من اعرض عن صحبة الفجار اعوضه الله صحبة الاخیار. و من کثر کلامه کثر سقطه. و من اخذ عزا بغیر حق اورثه الله ذلا بحق. و من ضیع ایام حرثه ندم ایام حصاده. و من توکل علی غیر الله یعذبه الله به. و من اشتغل بالعام بقی عن العلام. و من رضی بالله وکیلا صار الی الله خیر دلیل، و وجد الی کل خیر سبیلا. و من عرف حلاوة النجوی لم یجد مرارة البلوی. و من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخرة اعمی و اضل سبیلا.(121)
و یکی از آنان (عرفا و مشایخ) فرموده: هر کس پرده تقوا را بدرد آسمانهای برافراشته او را نپوشانند. و هر کس بداند که مالک الملوک او را می بیند جز آن چه را که مورد رضای اوست انجام نمی دهد. و هر کس از دنیا به اندکی راضی شد از شغل و زحمت بسیار رسته است. و هر کس بر دنیا غم خورد از خداوند دور گشته است. و هر کس به آخر کارها بیندیشد از مشکلات روزگار رهایی یافته است. و هر کس به اندکی قانع نشود در گردابی عمیق درافتد. و هر کس شمشیر تقوا برکشد گردن هلاکت را با آن بزند. و هر کس زبانش را نگه ندارد کار را بر خودش فاسد می کند. و هر کس جای زیانش را نشناسد جای سودش را تشخیص ندهد. و هر کس از همنشینی فاجران روی گرداند خداوند همنشینی نیکان را بدو عوض دهد. و هر کس سخنش زیاد شود لغزشش افزون گردد. و هر کس از راه ناحق عزتی به دست آورد خداوند ذلتی به حق را بهره اش سازد. و هر کس روزهای کشت را تباه کند به روزهای درو پشیمان باشد. و هر کس بر غیر خدا توکل کند خداوند او را به همان کس کیفر دهد. و هر کس به عموم پردازد از حضرت علام باز ماند. و هر کس به وکالت خدا راضی شود به خداوندی که بهترین رهنماست بازگشت کند و به هر خیری راه یابد. و هر کس شیرینی مناجات را چشید تلخی بلا را نخواهد دید. و هر کس در این دنیا کور (دل) باشد در آخرت نیز کور و گمراهتر خواهد بود.
و روی ان موسی علیه السلام قال: الهی خلقت آدم بیدک و ادخلته الجنة و فعلت معه ما فعلت من الاحسان، ثم اخرجته منها بزلة واحدة منه؟! فقال تعالی: یا موسی اما علمت ان الجفاء للحبیب شدید؟ لا یحتمل من الاحباء ما یحتمل من الاعداء؟ و لذا قیل: راس الوفاء ترک الجفاء.
و روایت است که موسی علیه السلام گفت: بارالها، آدم را به دست خود آفریدی، به بهشتش بردی و آن همه احسان به او کردی، سپس به خاطر یک لغزش از آن بهشت بیرونش راندی؟! خدای متعال فرمود: ای موسی، آیا ندانی که جفاء به حبیب سخت است؟ زیرا آن چه از دشمنان قابل تحمل است از دوستان قابل تحمل نیست. از این رو گفته اند: راس وفاداری، ترک جفاکاری است.
و فی وصیة النبی صلی الله علیه و آله لابی ذر (ره): یا اباذر من لم یات یوم القیامة بثلاث فقد خسر. قلت: و ما الثلاث، فداک ابی و امی؟ قال: ورع یحجزه عما حرم الله علیه، و حلم یرد به جهل السفیه، و خلق یداری به الناس.(122)
و در سفارشات پیامبر صلی الله علیه و آله به ابی ذر (ره) آمده است: ای اباذر، هر کس در قیامت سه چیز با خود نیاورد زیان کرده است. گفتم: آن سه چیز کدام است، پدر و مادرم فدایت؟ فرمود: پروایی که او را از آن چه خدا بر او حرام نموده باز دارد، حلمی که جهل بیخرد را بدان دور سازد، و اخلاقی که بدان سبب با مردم مدارا نماید.
و فی نهج البلاغة: فانی اوصیک بتقوی الله - ای بنی - و لزوم امره، و عمارة قلبک بذکره، و الاعتصام بحبله، و ای سبب اوثق من سبب بینک و بین الله ان انت اخذت به؟ احی قلبک بالموعظة، و الجی ء نفسک فی الامور کلها الی الهک، فانک تلجئها الی کهف حریز و مانع عزیز. و اعلم انه لا خیر فی علم لا ینفع، و لا ینتفع یعلم لا یحق تعلمه. و انما قلب الحدث کالارض الخالیة ما القی فیها شی ء الا قبلته، فبادرتک بالادب قبل ان یقسو قلبک و یشتغل لبک بجد رایک من الامر ما قد کفاک اهل التجارب بغیته و تجربته.
و در نهج البلاغة (ضمن سفارشات امیرالمؤمنین به امام حسن علیهما السلام) آمده است: فرزندم! تو را سفارش می کنم به تقوای الهی، و به آباد ساختن دلت به ذکر او، و چنگ زدن به ریسمان او؛ و کدام سبب محکمتر از سببی که میان تو و خداوند است، اگر بدان دست یازی؟ دلت را با موعظه زنده ساز، و در همه امور خود را به معبودت پناه ده، که همانا خود را به کهفی نگهدارنده و مانعی بازدارنده و توانا پناه داده ای. و بدان، در عملی که سودمند نیست خیری نیست، و از علمی که سزاوار آموختن نیست سودی برده نشود. و جز این نیست که دل جوان مانند زمین خالی است. چیزی در آن نیفتد جز آن که بپذیردش، از این رو در تادیب تو شتافتم پیش از آن که دلت سخت شده و خردت به اندیشه در امورت مشغول گردد، تادیبی که اهل تجربه تو را از طلب و آزمایش آن بی نیاز کرده اند.
و اعلم یا بنی ان احب ما انت اخذ به الی من وصیتی تقوی الله و الاقتصار علی ما فرضه الله علیک، یا بنی اجعل نفسک میزانا فیما بینک و بین غیرک، فاحب لغیرک ما تحب لنفسک، و اکره له ما تکره لها، و لا تظلم کما لا تحب ان تظلم، و احسن کما تحب ان یحسن الیک، و استقبح من نفسک ما تستقبح من غیرک، و ارض من الناس ما ترضاه لهم من نفسک، و لا تقل ما لا تعلم و ان قل، و لا تقل ما لا تحب ان یقال لک. و اعلم ان الاعجاب ضد الصواب و آفة الالباب.(123)
فرزندم! بدان که محبوبترین چیز از سفارش من که بدان دست می یازی تقوای الهی است و بسنده کردن به آن چه خداوند بر تو واجب نموده. فرزندم، خودت را از ترازوی انصاف میان خود و دیگران قرار ده، پس هر چه را برای خود می پسندی برای دیگران بپسند، و آن چه را برای خود نمی پسندی برای دیگران نیز نپسند، ستم مکن چنان که دوست نداری به تو ستم شود، نیکی کن چنان که دوست داری به تو نیکی شود، هر چه را از دیگران زشت می شماری از خود نیز زشت شمار، آن چه را از خود برای دیگران می پسندی از دیگران برای خود بپسند، آن چه را نمی دانی مگو هر چند اندک باشد، و آن چه را دوست نداری به تو گویند تو نیز به دیگران نگو. و بدان که خودبینی، خلاف درستی و آفت خردهاست.
و قال علیه السلام فی خطبة له: عباد مخلوقون اقتدارا، و مربوبون اقتسارا - ای بالقهر و الجبر لیس لهم اختیار - و مقبوضون احتضارا، و مضمنون اجداثا، و کائنون رفاتا، و مبعوثون افرادا، و مدینون جزاء، و ممیزون حسابا، قد امهلوا فی طلب المخرج - ای انما امهلوا فی الدنیا لطلب خلاصهم و خروجهم من ظلمات الجهل و ورطات المعاصی الی نور الحق - و هدوا سبیل المنهج، و عمروا مهل المستعتب، و کشفت عنهم سدف الریب - ای ظلمة الریب - و خلوا لمضمار الجیاد و رویة الارتیاد - ای الطلب - و اناة المقتبس المرتاد، فی مدة الاجل و مضطرب المهل.(124) أی ترکوا فی الدنیا لیضمروا انفسهم بازواد التقوی، و لیتفکروا فی طلب ما یتخلصون به الی الله تعالی من سایر طاعاته، و کذلک لیتانوا اناة المقتبس للانوار الالهیة الطالب للاستنارة بها فی مدة آجالهم و محل اضطرابهم فی مهلتهم، و تحصیلهم لما ینبغی لهم من الکمالات. و من ملک من عبیده هذه الحالات الثلاثة عشر و افاض علیهم ضروب هذه الانعامات فکیف یلیق باحدهم ان یجاهره بالعصیان او یتجاسر ان یقابله بالکفران؟ ان الانسان لکفور مبین.(125)
و آن حضرت در خطبه ای فرمود: ... بندگانی که از نظر قدرت مخلوق اند، و به اجبار مربوبند (یعنی با قهر و جبر تحت ربوبیت اند و آنان را اختیاری نیست) و در وقت احضار جانشان گرفته شود، و در گورها جای گیرند، و به زودی خاکستر شوند، و به تنهایی برانگیخته گردند، و به پاداش و کیفر محاسبه شوند، و پس از حسابرسی از یکدیگر ممتاز گردند. راستی که برای پیدا کردن گریزگاه مهلت داده شدند (یعنی در دنیا جهت طلب رهایی و بیرون شدن از تاریکیهای جهل و گردابهای گناهان به سوی نور حق مهلت داده شدند) و به راه پهناور هدایت یافتند، و به اندازه ای که یک عذر آورنده مهلت خواهد عمر گرفتند، و تاریکیهای تردید از دیدگانشان برداشته شد، و میدان دواندن اسب (عمل) و راه اندیشه طلب برایشان خالی شد. و به اندازه مهلت جوینده نور الهی برای یافتن راه، فرصت داده شدند، در مدت اجل و محل اضطرابشان در آن مهلت ها. (یعنی در دنیا رها شدند تا با تهیه زاد تقوا خود را ریاضت و تمرین دهند، و در طلب آن چه موجب باز شدن راه برای رسیدن به خداست از قبیل طاعات خداوندی، بیندیشند، و نیز مهلت یافتند تا مانند جوینده انوار الهی تانی نموده تا از نور آن استفاده کند. در مدت اجلها و محل اضطرابشان در این مهلتها و تحصیل آن چه از کمالات زیبنده آن هاست. پس آن خداوندی که این حالات سیزده گانه بندگانش به دست اوست و انواع نعمتها را بر آنان فرو ریخته، چگونه یکی از آنان را سزد که آشکارا نافرمانی کند، و چگونه جرات جسارت پیدا می کند که با ناسپاسی با او رو به رو شود؟ راستی که انسان بسیار ناسپاس آشکار است.
ای عزیز! پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده است: من جاوز الاربعین و لم یغلب خیره شره فلیتبوا مقعده من النار.(126)
هر کس به چهل سالگی رسد و خیر او بر شرش غلبه نکند باید جای خود را در آتش دوزخ مهیا سازد.
پیری گفت: قوت من چنان که در جوانی بود هنوز باقی است. گفتند: از چه می دانی؟ گفت: هر معصیتی که در جوانی کردمی اکنون نیزمی کنم.
الهی به هنگام پیری مرا - تمنای نفس جوانان مده
و هیچ خصلتی را حق تعالی در قرآن مجید به مثابه تقوی امر و تاکید نفرموده است، حتی آن که در کریمه: و اتقوا الله و یعلمکم الله(127) ثمره آن را افاضه علوم لدنیه ذکر فرموده، و همچنین در اخبار و خطب صادره از ائمه طاهرین علیهم السلام، و قال سبحانه و تعالی: ان المتقین فی جنات و نهر، فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر.(128) فغایتها و هی مقام العندیة اقصی الغایات و اسنی الدرجات و ارفع المقامات فهنیئا للمتقین. قال النبی صلی الله علیه و آله: ان الله تعالی خلق الخلق فی ظلمة ثم رش علیهم من نوره، فمن اصابه من ذلک النور فقد اهتدی، و من اخطأ(ه) فقد ضل.(129)
و خدای سبحان فرموده: همانا پرهیزکاران در باغها و نهرهایی هستند، در جایگاهی راستین نزد پادشاهی مقتدر. پس غایت تقوا که مقام عندیتاست دورترین غایات و بلندترین درجات و بالاترین مقامات است، و گوارای متقیان باد. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود خدای متعال خلق را در تاریکی آفرید، سپس از نور خود بر آنان پاشید. پس هر که از آن نور به او رسید هدایت یافت، و هر که آن نور از او به خطا رفت گمراه گردید.
چون نزد بر وی نثار رش نور - او همه جسم است بی دل چون قشور
ور ز رش نور حق قسمیش داد - همچو رسم مصر سرگین مرغ زاد
لیک نی مرغ خسیس خانگی - بلکه مرغ دانش و فرزانگی
تو بدان مانی کز آن نوری تهی - زان که بینی بر پلیدی می نهی(130)
ای عزیز! ادنی عطیه ای که حق تعالی نسبت به متقی عطا می فرماید: ما فی الکافی و التهذیب باسنادهما عن ابی الحسن الاحمسی، عن ابی عبدالله علیه السلام قال:
ان الله عزوجل فوض الی المؤمن اموره کلها و لم یفوض الیه ان یکون ذلیلا، اما تسمع الله تعالی یقول: ولله العزة و لرسوله و للمؤمنین؟(131) فالمؤمن یکون عزیزا و لا یکون ذلیلا. ثم قال: ان المؤمن اعز من الجبل ان الجبل یستقل منه بالمعاول، و المؤمن لا یستقل(132) من دینه شی ء.
... آنست که در کافی و تهذیب با سند خود از ابی الحسن احمسی، از امام صادق علیه السلام روایت کرده اند که: همانا خدای بزرگ همه امور مؤمن را به خودش واگذار نموده، ولی به او اختیار نداده که ذلیل شود. مگر نشنیده ای که خدای متعال فرموده: و عزت از آن خدا و رسول او و مؤمنان است؟ بنابراین مؤمن عزیز است و ذلیل نیست. سپس فرمود: همانا مؤمن از کوه گرانتر است، زیرا از کوه با کلنگ تراشیده می شود، ولی از دین مؤمن چیزی نتوان تراشید.
ثم ذکر بهذا المضمون ثلاثة اخبار اخر. و فی آخر: فوض الی المؤمن کل شی ء الا اذلال نفسه. و فی آخر عنه علیه السلام: لا ینبغی للمؤمن ان یذل نفسه. قیل له: و کیف یذل نفسه؟ قال: یتعرض لما لا یطیق. و فی آخر عنه علیه السلام: قال: یدخل فیما یعتذر منه.(133)
و به همین مضمون سه خبر دیگر نقل نموده. و در خبر دیگری است که: خداوند هر چیزی را در اختیار مؤمن قرار داده جز خوار ساختن خود را. و در خبر دیگری است که: مؤمن را نرسد که خود را خوار سازد. گفتند: چگونه خود را خوار می سازد؟ فرمود: به کاری که طاقت آن را ندارد دست می زند. و در خبر دیگری است که: در کاری وارد می شود که از آن عذر میخواهد.
و فی النبوی صلی الله علیه و آله: لیس شی ء خیرا من الف مثله الا المؤمن.(134)
و در حدیث نبوی صلی الله علیه و آله است که: چیزی از هزار برابر خود بهتر نیست مگر مؤمن.
و فی مصباح الشریعة قال الصادق علیه السلام: التقوی علی ثلاثة اوجه: تقوی بالله و فی الله و هو ترک الحلال فضلا عن الشبهة، و هو تقوی خاص الخاص. و تقوی من الله و هو ترک الشبهات فضلا عن الحرام، و هو تقوی الخاص. و تقوی من خوف النار (و العقاب، و هو ترک الحرام) و هو تقوی العام.(135)
و در مصباح الشریعة امام صادق علیه السلام فرمود: تقوا بر سه گونه است: تقوای بالله و فی الله، و آن ترک حلال است چه رسد به شبهه، و آن تقوای خواص از خاصان است. و تقوای من الله، و آن ترک شبهات است چه رسد به حرام، و آن تقوای خواص است. و تقوای از ترس آتش دوزخ (و کیفر، و آن ترک حرام است فقط) و آن تقوای عوام است.
و بعضی قسم رابعی ذکر نموده اند و آن پرهیز از غیر یاد و ذکر خدا (است) یعنی در دل که محل خاص اوست غیر او را راه ندهد و هر چه غیر از یاد الله و محبة الله باشد ترک نماید. پس ای عزیز! سرمایه عمر را غنیمت بدان، و محافظت اوقات عزیز را بنما و آن را به جز از یاد دوست صرف منما.
قال الجنید - رحمه الله - لیس شی ء اعز من ادراک الوقت، فان الوقت اذا فات لا یستدرک. قال افلاطون الالهی: اعظم المصائب فوات الوقت بلا فایدة. و لذا قیل: وقتک اعز الاشیاء، فاشغله باعز الاشیاء و هو ذکر الله بلاغفلة و فترة. و قیل: فوات الوقت اشد من فوات الروح، لان فی فوات الروح الانقطاع من الخلق، و فی فوات الوقت الانقطاع من الحق. و لذا قیل: افضل الطاعات حفظ الاوقات.
جنید (ره) گوید: چیزی از ادراک وقت (حالات ملکوتی که گهگاه سالک را دست می دهد) گرانتر نیست، چه هرگاه وقت از دست رفت جبران پذیر نخواهد بود. افلاطون الهی گوید: بزرگترین مصیبتها بیهوده ازدست رفتن وقت است. از این رو گفته اند: وقت تو گرانترین چیزهاست، پس آن را به گرانترین چیزها که ذکر خدا بدون غفلت و سستی است، مشغول دار. گفته اند: فوت وقت از فوت روح سختتر است، چه در فوت روح گسستن از خلق نهفته است، و در فوت وقت گسستن از حق. و از این رو گفته اند: برترین طاعات حفظ اوقات است.
عزیزی سبب توبه خود را بیان کرد که: من تاجر بودم، حرامیان مالم را بردند و من دلتنگ گشته می رفتم، هاتفی ندا درداد: عجبت لمن یحزن علی ذهاب ماله، و لا یحزن علی ذهاب عمره.
... شگفت دارم از کسی که بر رفتن مالش اندوه می خورد، و بر رفتن عمرش اندوه نمی دارد.
پیری در حالت نزع (خود) تاسف می خورد، گفتندش: حیات دنیا را بقا نیست، هر آینه کسی در این جهان باقی نماند. گفت: تاسف من در آن نفس هاست که در خواب بودم، و بر آن روزهاست که طعام خوردم، و بر آن ساعتهاست که به غفلت گذرانیدم.
سلف گفته اند: هر آن کس که این شش کلمه را یاد بگیرد از جمله مغفوران است: اول: در ابتدای هر کاری بگوید: بسم الله الرحمن الرحیم. دوم: در آخر هر کاری گوید: الحمد لله رب العالمین. سیم: هرگاه به زبان لغوی یا خطایی برود بگوید: استغفر الله العظیم. چهارم: چون پیش وی مکروهی آید بگوید: لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. پنجم: آن که چون مصیبتی به وی رسد بگوید: انا لله و انا الیه راجعون. ششم: آن که زبانش هرگز از ذکر لا اله الا الله فارغ نباشد.
و عن النبی صلی الله علیه و آله انه قال: اذا اراد الله بعبد خیرا اعانه علی حفظ لسانه، و شغله بعیوبه عن عیوب غیره.
و از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت است که: هرگاه خداوند خیر بنده ای را بخواهد او را بر نگهداری زبانش یاری می دهد، و او را با سرگرم شدن به عیوب خود از عیوب دیگران باز می دارد.
و فی النبوی صلی الله علیه و آله: یبصر احدکم القذی فی عین اخیه، و یدع الجذع فی عینه.(136)
و نیز فرمود: پاره ای از شما خار را در چشم برادرش می بیند، ولی شاخه را در چشم خود رها می کند.
اری کل انسان یری عیب غیره - و یعمی عن العیب الذی هو فیه
فلاخیر فیمن لایری عیب نفسه - و یبدو له العیب الذی لا خیه
فما لی و ذی عیب و عیبی ظاهر - و لا یجسس الاعیاب غیر سفیه
هر انسانی را می بینم که عیب دیگری را در نظر می آورد، و از عیبی که در خود اوست دیده می بندد. خیری نیست در کسی که عیب خود نبیند، و عیبی که در برادر اوست در نظرش آشکار شود. مرا با صاحبان عیب چه کار در حالی که عیب خودم آشکار است! و جز بی خرد تفتیش از عیبها نمی کند.
و عنه صلی الله علیه و آله: ایها الساهر لیله، الصائم نهاره، الذائب جلده، لا تفرح بما انت فیه، فان الله لا یقبل عملا بغیر تقوی، و التقوی ان یجتنب المحارم و حب الدنیا.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت است که: ای که شبها بیدار و روزها روزه داری و پوستت آب شده است، به آن چه داری شادمان مباش، که خداوند هیچ عملی را بدون تقوی نمی پذیرد. و تقوی آن است که از گناهان و دنیا دوستی پرهیز شود.
و فی التوراة مکتوب: اربعة کمنت فی اربعة: السلامة فی السکوت، و العافیة فی ترک الریاسة، و الشرف فی التقوی، و المحبة فی ترک الفضول.
در تورات نوشته است که: چهار چیز در چهار چیز نهفته است: سلامتی در سکوت، عافیت در ترک ریاست، شرافت در تقوا، و محبت در ترک فزونی ها (ی مال و کلام، یا ترک دخالتهای بیجا).
و فی النبوی صلی الله علیه و آله: ان لکل شی ء معدنا، و معدن التقوی قلوب العارفین.(137) یعنی لکل شی ء موضع اقامة و محل یستخرج منه و لا یوجد ذلک الا فیه و لا یوجد فی غیره، و معدن تقوی الله قلوب العارفین، لأنهم الذین عرفوا الله و خافوه.
و در حدیث نبوی است که: هر چیزی را معدنی است، و معدن تقوا دلهای عارفان است. یعنی هر چیزی را اقامتگاه و نیز محل استخراجی است که جز در آن جا یافت نمی شود و در غیر آن به دست نمی آید، و معدن تقوای الهی دلهای عارفان است، زیرا آن هایند که خدا را شناخته و از او بیم دارند.
و قال ابو عبدالله الحزلی:(138) لیس فی الدنیا شی ء اعز من قلبک و وقتک. قد ضیعت قلبک عن مشاهدة الغیوب، و ضیعت وقتک عن ممارسة آداب النفوس، فقد ضیعت اعز الاشیاء علیک.
ابو عبدالله حزلی گوید: در دنیا چیزی گرانتر از دل و وقت تو نیست، و تو دلت را نسبت به مشاهده غیوب ضایع ساخته، و وقتت را نسبت به ممارست بر آداب نفوس تباه گردانیده ای، بنابراین گرانترین چیزهای خود را تباه نموده ای.
و قال بعضهم: یا ابن آدم انت عدد، فاذا ذهب یوم ذهب بعضک.
یکی از عارفان گفته است: ای آدمیزاده، تو ماننده عدد هستی، هر روزی که بگذرد قسمتی از تو از دست رفته است.
و فی مجالس الصدوق رحمه الله، عن رسول الله صلی الله علیه و آله: لا تزول قدما عبد یوم القیامة حتی یسال عن اربعة: عن عمره فیما افناه، و عن شبابه فیما ابلاه، و عن ماله من این کسبه و فیما انفقه، و عن حبنا اهل البیت علیهم السلام.(139)
در مجالس صدوق (ره) از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت است که: روز قیامت بنده قدم از قدم برندارد تا از چهار چیز مورد پرسش قرار گیرد: از عمرش که در چه صرف کرده، و از جوانیش که در چه کهنه ساخته، و از مالش که از کجا به دست آورده و در چه خرج نموده، و از دوستی ما خاندان علیهم السلام.
پس ای عزیز! سرمایه عمر را قدر بدان، و آن را از دست مده رایگان، که والله می گردی پشیمان، و پشیمانی ندارد سود در آن زمان که تو گویی: ربنا ابصرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صالحا،(140) با تو گویند: تو خود از آن جا می آیی، اولم نعمرکم ما یتذکر فیه من تذکر و جاءکم النذیر.(141) پس از خدا غافل مباش و او را در همه احوال و افعال ناظر و حاضر خود بدان.
پروردگارا! ما دیدیم و شنیدیم، پس ما را بازگردان تا کار شایسته کنیم... آیا به شما به آن اندازه که هر که بخواهد تذکر یابد تذکر می یابد، عمر ندادیم؟ و آیا پیامبر هشدار دهنده نزد شما نیامد؟
و قال رجل لابی یزید - رحمه الله -: عظنی. قال: حسبک من الموعظة علمک بانه یراک علی کل حال. و لذا قیل: افضل الطاعات ملاحظة الحق فی جمیع الاحوال. و افضل الاعمال الاعتراف بالتقصیر فی جمیع الاعمال.
مردی به ابو یزید (ره) گفت: مرا پندی ده. گفت: همین پند تو را بس که می دانی خداوند تو را در هر حالی می بیند. از این رو گفته اند: برترین طاعات در نظر گرفتن حق است در همه احوال. و برترین اعمال، اعتراف نمودن به تقصیر و کوتاهی است در همه اعمال.
و کان یحیی بن معاذ اذا قرا هذه الایة: و نحن اقرب الیه من حبل الورید،(142) یقول: هذا قربک الی اعدائک، فکیف قربک الی اولیائک!
یحیی بن معاذ هرگاه این آیه را می خواند که: و ما به او از رگ گردن نزدیکتریم می گفت: (خداوندا) این نزدیکی تو به دشمنانت است، پس نزدیکیت به دوستانت چگونه است؟
پس چند روزی که عمر باقی است فرصت غنیمت شمار، و به خداوند خود روی آر، و دل خود را فارغ از غیر حق بدار، و اوقات را ضایع مگذار، و هر نفس که بر می آید در یاد و شوق الله برآر، و دل را از اندیشه غیر حق نگه دار که: قلب المؤمن حرم الله، و حرام علی حرم الله ان یلج فیه غیر الله.
... دل مؤمن حرم خداست و بر حرم خدا حرام است که غیر خدا در آن راه یابد.
خانه خالی کن و بگذار که این جای کسی است - در نیاید هیچگه تا غیر در وی می نشست(143)

کعبه هر چندی که خانه بر اوست - این دل دیوانه خانه سر اوست
تا بکرد آن خانه را در وی نرفت - اندرین خانه کسی جز وی نرفت(144)
و فی الغوالی: فی الحدیث القدسی: لا یسعنی ارضی و لا سمائی ولکن یسعنی قلب عبدی المؤمن. و باضافة التقی النقی در روایت دیگر.(145)
در غوالی است که در حدیث قدسی آمده: نه زمینم گنجایش مرا داشت و نه آسمانم، ولی دل بنده مؤمنم گنجایش مرا دارد. و در روایت دیگر بنده مؤمن باتقوا و پاکیزه ام وارد است.
قال فی مزامیر العاشقین: عن السید الداماد - رحمه الله -: ورد عن طریق الخاصة و العامة: انا قلب المؤمن بیت الله الحرام، و قلب العارف عرش الله الاعظم، اشارة الی ان الحق اذا وسعه القلب لا یسع معه غیره من المخلوقات و لا ذاته ایضاً، و ذلک ان القلب اذا نظر الی الحق عند تجلیه لا یمکن ان ینظر معه الی غیره. و بایزید بسطامی از سعه دل اولیاء الله خبر داده است که: لو ان العرش و ما حواه مائة الف الف مرة ادخل فی زاویة قلب العارف ما احس به.
در مزامیر العاشقین گوید: از سید داماد (ره) نقل است که فرموده: از طریق شیعه و سنی وارد است که: همانا دل مؤمن خانه محترم خدا، و دل عارف عرش بزرگ الهی است. اشاره به این که: هرگاه دل، حق را در خود جای داد گنجایش سایر مخلوقات حتی ذات خود را نیز ندارد، زیرا هرگاه دل هنگام تجلی حق به حق نظر انداخت ممکن نیست که با وی به دیگری نظر کند... اگر عرش با همه محتویاتش صد میلیون برابر شده و در گوشه ای از دل عارف جای گیرد، اصلا آن را احساس نمی کند.
گفت پیغمبر که حق فرموده است - من نگنجم هیچ در بالا و پست
در زمین و آسمان و عرش نیز - من نگنجم این یقین دان ای عزیز
در دل مؤمن بگنجم ای عجب - گر مرا جویی در آن دلها طلب(146)
آن دلی کز آسمان ها برتر است - آن دل ابداال یا پیغمبر است
دل که هفتصد همچو این هفت آسمان - چون بیاید می شود در وی نهان
مسجدی کاو در درون اولیاست - قبله گاه جمله است آن جا خداست(147)
و قلب اهل شفا به خلاف این است در سعت محبت دنیا، زیرا که مثل اهل دنیا مانند آفتاب است نسبت به مشرق و مغرب، هر قدری که به یکی از اینها نزدیک می شوی از دیگری دور می شوی.
و فی نهج البلاغة ان الدنیا و الاخرة عدوان متفاوتان، و سبیلان مختلفان، فمن احب الدنیا و تولاها ابغض الآخرة و عاداها. و هما بمنزلة المشرق و المغرب و ماش بینهما، کلما قرب من واحد بعد من الاخر؛ و هما بعد ضرتان.(148)
در نهج البلاغة آمده است: همانا دنیا و آخرت دو دشمن متفاوت، و دو راه مخالف یکدیگرند، پس هر که دنیا را دوست دارد و بدان دل بندد آخرت را دشمن داشته و از آن نفرت ورزد. و آن دو به منزله مشرق و مغرب اند و کسی که میان آن دو راه می پیماید، که به هر کدام نزدیک شود از دیگری دور می گردد. و از این گذشته دنیا و آخرت هووی یکدیگرند.
ای عزیز! غیر خدا را در دل راه دادن و توجه و التفات به آن نمودن شرک است، کما قال علی علیه السلام: کل ما شغلک عن الحق فهو صنمک.
هر چه تو را از حق سرگرم سازد همان بت توست.
سال بعض العارفین مذکرا: فیم الراحة؟ قال: فی نقاء الراحة. قال: ففیم نقاء الراحة؟ قال: فی براءة الساحة. قال: ففیم براءة الساحة؟ قال: فی کثرة النیاحة. فخرج و هو یقول: فاذا راحتی فی راحتی.(149)
یکی از عارفان از مردی پرسید: راحتی در چیست؟ گفت: در پاکی کف دست. پرسید: پاکی کف دست در چیست؟ گفت: در برائت و پاکی درگاه. پرسید: برائت درگاه در چیست؟ گفت: در ناله و فریاد فراوان. پس وی بیرون رفت و می گفت: پس در این حال راحتی من در راحت من (کف دستم) است.
و فی نهج البلاغة: و اعلموا ان یسیر الریاء شرک، و مجالسة اهل الهوی منساة للایمان و محضرة للشیطان.(150) لان الریاء فی العبادة - و ان قل - التفات من الله الی غیره و ادخال له فی القصد بالعمل و الطاعة، و ذلک فی الحقیقة شرک خفی اتفقت علیه ارباب القلوب.
و در نهج البلاغه آمده است که: و بدانید که اندکی ریاء شرک است، و همنشینی با هواپرستان جایگاه فراموشی ایمان و حضور شیطان است. زیرا ریای درعبادت - هر چند اندک باشد - رو گرداندن از خدا و توجه به غیر اوست و داخل ساختن غیر خدا در نیت عمل و طاعت است، و در حقیقت همین شرک خفی و پنهان است که ارباب قلوب بر آن اتفاق نظر دارند.
و فی الحدیث: ان الله تعالی اوانی فی الارض لیست بذهب و لا فضة انما هی القلوب، فاحبها الی الله تعالی مارق و صفا و صلب اصلبها فی الدین و اصفاها فی الیقین.(151)
و در حدیث است که: همانا خدای تعالی را در زمین ظروفی است که از طلا و نقره نیست، و آن دلها (ی بندگان) است، پس محبوبترین آن ها نزد خدای متعال آن است که رقیق و با صفا و استوار باشد، استوارترین آن ها در دین و پاکیزه ترین آنها در یقین.
پس ای عزیز! از آن چه ذکر شد معلوم گشت که دل آن است که اگر آسمان بر زمین آید، و زمین از حیز خویش بدر آید آن دل از جای نجنبد.
دانی کرا ز شیردلان مرد گفته اند - آن را که تنگدستی دنیا زبون نساخت
پس همچنین دلی شایسته نور خداست. پس اگر زلازل و حوادث بر سالک نگمارند ثبات دل او و شایستگی او مر بساط قرب را چگونه ظاهر گردد؟ قال الله تعالی: و زلزلوا حتی یقول الرسول و الذین آمنوا معه متی نصر الله.(152)
خدای متعال فرموده: و دچار اضطراب و وحشت شدند تا آن جا که آن پیامبر و مؤمنانی که با او بودند گفتند: یاری خدا کی می رسد؟
و اما وجه سعت قلب اولیاء الله علی ما تقدم ان الله تعالی خص بمنه من عباده من شاء، فاعطاه اعظم جوهرة فی خزائنه برحمته، ثم دعاهم الی نفسه بفضله، فقال تعالی: و انیبوا الی ربکم(153) فاجابوه و انابوا الیه و مشوا نحوه. فهم فی مشیهم علی اصناف شتی: فالتائبون یمشون الیه برجل الندامة علی قدم الحیاء. و الزاهدون یمشون الیه برجل التوکل علی قدم الرضاء. و الخائفون یمشون الیه برجل الهیبة علی قدم الوفاء. و المحبون یمشون الیه برجل الشوق علی قدم الصفاء. و العارفون یمشون الیه برجل المشاهدة علی قدم الفناء.
اما وجه گشادگی دل اولیاء خدا - بنابر آن چه گذشت - این است که خدای متعال از میان بندگانش آن کس را که اراده اش تعلق گرفت به من و بخشش خود مخصوص گردانیده، و با رحمت خود بزرگترین گوهری را که در خزانه خود دارد به او عطا فرموده، سپس به فضل خود همه را به سوی خود فرا خوانده و فرموده: به سوی پروردگارتان انابه و بازگشت کنید. پس همه آنان دعوت حق را اجابت نموده، به سوی وی بازگشته و به جانب او روانه شدند. آنان در رفتن خود چند دسته اند: تائبان با پای ندامت و پشیمانی بر قدم حیاء، زاهدان با پای توکل بر قدم رضا، خائفان با پای هیبت بر قدم وفاء، محبان با پای شوق بر قدم صفا. و عارفان با پای مشاهده بر قدم فنا به سوی او رهسپارند.
و هذه المعرفة طعام الله تعالی یطعمه من یشاء، فمنهم من یذوق ذوقا، و منهم من یاکل منه بلاغا، و منهم من یاکل کفافا، و منهم من یاکل شبعا. فالناس فی المعرفة علی منازل: فمنهم من یکون منزلته کشعب، و منهم من یکون کقریة، و منهم من یکون کمصر، و منهم من یکون کعالم و منهم من یکون منزلته منها کالدنیا و الاخرة، فقلوب اهل المعرفة خزائن الله فی ارضه، یضع فیها و دائع سره و لطایف حکمته و حقایق محبته و انوار علمه و امانة معرفته. و ان کلام اهل المعرفة هو الکشف عما شاهده القلب، و اظهار علوم السر.
و این معرفت طعام خدای متعال است که به هر که بخواهد می خوراند، پس گروهی فقط اندکی می چشند، و پاره ای به اندازهای که زنده بمانند، و پاره ای به اندازه کافی، و بعضی دیگر سیر می خورند. مردم نیز در معرفت، منازل مختلف دارند: منزل بعضی مثل یک ناحیه، پاره ای مانند یک قریه، عده ای مانند یک شهر، گروهی مانند یک جهان، و پاره ای برابر دنیا و آخرت است. بنابراین دلهای عارفان گنجینه های الهی در زمین است، که خداوند امانتهای اسرار و لطایف حکمت و حقایق محبت و انوار علم و امانت معرفت خود را در آن ها می نهد. و سخن اهل معرفت کشف از مشاهدات قلبی و اظهار علوم سر است.
و سر این معنی آنکه: هستی به جمیع شئون و صفات و نسب و اعتبارات که حقایق همه موجوداتند در حقیقت هر موجودی ساری است، لهذا قیل: کل شی ء فیه کل شی ء. و هذا المقام یسمی مقام الجمع.
کل شی ء فیه معنی کل شی ء - فتفطن و اصرف الذهن الی
کثرة لایتناهی عددا - قد طواها وحدة الواحد طی
... از این رو گفته اند: هر چیز در او همه چیز هست. و این مقام را مقام جمع نامند. همه چیز در او معنای همه چیز هست، پس این مطلب را خوب بفهم و ذهن خود را به من متوجه ساز. کثرتی که از نظر عدد نامتناهی است، وحدت واحد همه را در هم پیچیده است.
و مقام الجمع مقام التوحید، و مقاماته مشهورة، و سیأتی ان شاء الله تعالی. و از اینجا سر حدیث شریفی که در ارادت مرید ذکر شد ظاهر می شود که: احسن ظنک و لو بحجر یطرح الله فیه سره فتاخذ منه نصیبک.(154)
و مقام جمع همان مقام توحید است، و مقامات و درجات آن مشهور است که بزودی، به خواست خدا، خواهد آمد... گمان خود را نیکو ساز اگر چه به سنگی باشد، که خداوند سر خود را در آن انداخته و تو بهره خود را از آن خواهی گرفت.
دل یک قطره را گر برشکافی - برون آید از وصد بحر صافی

هستی که بود ذات خداوند عزیز - اشیاء همه درویند وی در همه چیز
این است بیان آن که عارف گوید - باشد همه چیز مندرج در همه چیز
ای عزیز! چون ذات رفیع الدرجات نسبت او به جمیع متقابلات برابر است، آینه او مدرکی تواند بود که مناسب او باشد و نسبت او به جمیع متقابلات برابر باشد، نه آن که منحرف باشد به جانبی. و آن آینه لطیفه شریفه مدرکه انسانی است هرگاه هیئت اعتدالیه پیدا کرده باشد و از انحراف مصون باشد، و حینئذ اوست مرآة کل یوم هو فی شان.(155) و حق را در هر صورتی که ظاهر شود باز شناسد به آن وجهی که مناسب حال اوست. و ان شاء الله در مبحث ولایت ای معنی در بیان ذکر تشبیه و تنزیه، مفصلا بیان خواهد شد.
دیده ای باید که باشد شه شناس - تا ببیند شاه را در هر لباس
ما رایت شیئا الا و رایت الله معه.(156) و چون در یابنده حق مطلق نیست مگر مرتبه قلبیه، چنانچه امیر متقیان و قدوه عارفان فرموده اند: اللهم نور ظاهری بطاعتک، و باطنی بمحبتک، و قلبی بمعرفتک،(157) لهذا حق سبحانه و تعالی به لسان بشیر و نذیر خبر داد که: ما وسعنی ارضی - الحدیث. و مراد به قلب در این حدیث این مرتبه از قلب است که مذکور شد نه لحم صنوبری، چه این پارچه از لحم از آن حقیرتر است که حق جل و علا در او گنجد. آری بخاری لطیف که در تجویف ایسر این لحم صنوبری است متعلق آن قلب است و تصرف او در بدن به واسطه آن است. و چون شخصی صاحب دل شود توجه او اعلای توجهات باشد،چه متعلق توجه او حق سبحانه و تعالی است، چنان چه توجه حق نیز در او اتم و اثبت توجهات است، چه فتور و تفرق در این توجه نتیجه انحراف است.
پس ای عزیز! فان اردت نعیم الاخرة فاترک الدنیا، فان ترک الدنیا مهر الاخرة، و ترکهما موجب لوصل المولی. سئل عن علی بن الحسین علیهما السلام: ای الاعمال افضل عند الله؟ قال: ما من عمل بعد معرفة الله و رسوله افضل من بغض الدنیا.(158)
... اگر نعمت آخرت می خواهی دنیا را ترک کن، که ترک دنیا مهریه آخرت است؛ و ترک هر دو موجب وصول به مولی است. از امام سجاد علیه السلام پرسش شد: کدام عمل نزد خدا از همه برتر است؟ فرمود: هیچ عملی بعد از شناخت خدا و پیامبرش از دشمنی دنیا برتر نیست.
و فی الکافی عن ابی جعفر علیهما السلام: مثل اهل الدنیا کمثل دود القز، کلما ازدادت علی نفسها لفا کان ابعد لها من الخروج حتی تموت غرة.(159)
و در کافی از امام باقر علیه السلام روایت است که: حکایت اهل دنیا حکایت کرم ابریشم است، که هر چه بیشتر بر دور خود می تند راه خروج بر او دورتر می شود، تااز فریب خوردگی (یا از غصه) بمیرد.
پس اساس همه طاعات چنانچه دانستی ترک دنیاست، و این عین تقوی است. و مثل التقوی کماء یجری فی النهر، و مثل طبقاتها فی معناها کاشجار مغروسة علی حافة ذلک النهر من کل لون و کل جنس، و کل یستمص من ذلک النهر علی قدر جوهره و طعمه و لطافته و کثافته، ثم منافع الخلق من تلک الاشجار و الاثمار علی قدرها و قیمتها، قال الله تعالی: صنوان و غیر صنوان یسقی بماء واحد و نفضل بعضها علی بعض فی الاکل.(160) فالتقوی للطاعات کالماء للاشجار، (و) مثل طبایع الاشجار و الثمار فی لونها و طعمها (مثل) مقادیر الایمان، فمن کان اعلی درجة فی الایمان و اصفی جوهرا بالروح کان اتقی، و من کان کذلک کانت عبادته اخلص و اطهر، و من کان کذلک کان مراتبه اقوی.(161) و کل عبادة غیر یانیة علی التقوی فهی هباء منشور. قال الله تعالی: افمن اسس بنیانه علی تقوی من الله و رضوان خیر ام من اسس بنیانه علی شفا جرف هار فانهار به فی نار جهنم.(162)
و مثل تقوا مانند آبی است که در نهری جاری است، و مثل طبقات آن در معنی آن مانند انواع و الوان درختانی است که بر لب آن نهر کاشته شده، و هر کدام به قدر و اندازه جوهریت و طعم و لطافت و ضخامت خود از آن نهر میمکند، و منافع آفریدگان از همین درختان و میوه ها با توجه به قدر و قیمت هر کدام از آن هاست. خدای متعال فرموده: درختانی که از یک اصل و ریشه و یا ریشه های متعدد می رویند، و با این که همه از یک آب سیراب می شوند پاره ای را در خوردن بر پاره ای دیگر برتری می دهیم. پس تقوا برای طاعات مانند آب برای درختان است، و مثل اندازه های ایمان مثل طبایع درختان و میوه ها در رنگ و مزه آن هاست. پس هر که درجه ایمانش بالاتر، و جوهر روحش شفاف تر باشد باتقواتر است، و هر که چنین باشد عبادتش خالص تر و پاکیزه تر، و هر که چنین باشد مراتبش قوی تر (نزدیکتر - خ) است. و هر عبادتی که بر اساس تقوا بنا نشده باشد غباری پراکنده است؛ خدای متعال فرموده: آیا آن کس که بنیان خود را بر تقوا و رضوان الهی تاسیس کرده بهتر است یا آن که بنیانش را بر لب پرتگاهی مشرف به ویرانی پایه گذاری کرده است که به زودی او را در آتش دوزخ سرنگون سازد؟.
ثم فی المصباح: و تفسیر التقوی ترک ما (لیس) باخذه باس حذرا عما به یاس، و هو فی الحقیقة طاعة (بلا عصیان) و ذکر بلا لسان، و علم بلا جهل، مقبول غیر مردود.(163)
سپس در مصباح الشریعه (در دنباله مطلب فوق آمده است): و تفسیر تقوا این است که تقوا، ترک کردن چیزی است که گرفتنش اشکال ندارد به خاطر پرهیز از چیزی که گرفتنش مورد اشکال است. و آن در واقع طاعت (بی گناه)، و ذکر بی زبان، و علم بی جهل، و عمل مقبول بدون رد است.
و قال صلی الله علیه و آله: الناجی من اتقی الله فی الاخذ و الاعطاء، و اعتصم بحبل الورع، و الناس فی هاتین الخصلتین خاص و عام. فالخاص ینظر فی دقیق الورع، فلایتناول حتی یتیقن انه حلال، و اذا اشکل علیه تناول عند الضرورة. و العام ینظر فی الظاهر، فما لم یجده و لم یعلمه غصبا و لا سرقه تناول و قال: لا باس، هو لی حلال. و الامین فی ذلک من یاخذ بحکم الله، و ینفق فی رضائه.(164)
و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: اهل نجات کسی است که در گرفتن و دادن، تقوای الهی را در نظر گیرد، و به ریسمان ورع چنگ زند. و مردم در این دو خصلت (گرفتن و دادن) دو دسته اند: خاص و عام. گروه خاص در ریزه کاریهای ورع می نگرد، پس چیزی را نمی گیرد تا به حلال بودنش یقین حاصل کند، و اگر تشخیص آن بر او مشکل شد تنها به وقت ضرورت از آن بر می گیرد. و گروه عام به ظاهر می نگرد، پس هر چه را که نیافت و ندانست که غصبی و دزدی است بر می گیرد و گوید: مانعی ندارد، برای من حلال است. و در این مورد، شخص امین کسی است که به حکم خدا بگیرد، و در راه رضای او خرج کند.
و علامة التقوی انه اذا تمکنت الانوار فی السر نطقت الجوارح بالبر. و فی الحقیقة تقوی مرکب از سه چیز است: یکی خوف، و دیگر اجتناب از معاصی، سیم: طلب قربت.
و نشانه تقوا این است که هرگاه انوار در سر و باطن جایگزین شد، اعضا و جوارح به بر و نیکی زبان گشایند.
ای عزیز! همه غایات، محبت حق تعالی باشد، بلی من اوفی بعهده و اتقی فان الله بحث المتقین.(165)
فاذا کان کذلک فحری ان یقال:
تزود یا اخی التقوی فخیر الزاد تقوی الله - و لا ترغب الی الدنیا و لا تانس بغیر الله
آری هر که به پیامبرش وفا کند و تقوا گزیند، همانند خداوند متقین را دوست می دارد. پس حال که چنین است شایسته است گفته شود: ای برادر، توشه تقوا برگیر که بهترین توشه تقوای الهی است، و به دنیا میل مکن و با غیر خدا انس مگیر.
ترا ز کنگره عرش می زنند صفیر - ندانمت که درین دامگه چه افتاده است
ای عزیز! اگر طالب را توفیق مدد کند که ملازم کاملی گردد، و به خدمت او قیام نماید، و بر موجب امر و رضای ایشان - چنانچه دقیقه ای از شرایط آداب خدمت و فرمان بردن فرو نگذارد و پیوسته به ذکر حق تعالی به نهجی که کامل اشارت کند - مشغول باشد، ظلمت حجابهای آینده به نور تقوای گذشته مبدل شود.
اول مرتبه - نور لطیفه ذکر قلبی است و آن نور سبز است. در این حال سیر سالک تا فلک قمر بود.
دوم - نور کبود است، و آن نور نفس مزکی است که تابع قلب شده است.
سیم مراتب - نور الوان است درهم آمیخته.
چهارم - نور قلبی است که آن سرخ مصفا بود.
پنجم - نور سفید است، که نور سر است.
ششم - نور زرد است و آن نور روح است.
هفتم - نور سیاه که آن نور خفی است و آن را نور ذات گویند، که آن نور از غایت الطفی بی رنگ، و آن نور رنگ بی رنگی است که اسیر رنگ شده. و بعضی گفته که: اطوار القلب سبعة، و الانوار تسعة.(166)
پس در هر مرتبه از مراتب سبعه که سالک را سیر واقع شود صفتی در وجود سالک غالب گردد و جمیع صفات و قوای وجود مبدل گردند، چندان که جمیع صفات مستهلک گردند به حضرت ذات. پس هر که دست ارادت در دامن تقوی زد به ارشاد کاملی، مهبط فیض الهی گردد چنان چه به فعل و خواص او - نظر به تخلقوا باخلاق الله(167) - به خلق بلکه به جمیع عالم فیض رساند. از این راه است که اشاره به تقوی در آیات و اخبار زیاده از حد و احصا شده است.
عزیزی گفته است که: چون من از حضرت حق تعالی عاصی شوم اثر آن در همسایه و دوستان می بینم که به من بی وفایی کنند، و در اهل و بنده و کنیزک مشاهده می کنم که مرا عاق شوند و اطاعت نکنند، و در ستوران نیز می دانم که مرا رام نشوند و لگد زنند.
و فی وصیة النبی صلی الله علیه و آله لابی ذر - رحمه الله -: یا اباذر کن بالعمل بالتقوی اشد اهتماما منک بالعمل بغیره، فانه لا یقل عمل بالتقوی. یا اباذر لا یکون الرجل من المتقین حتی یحاسب نفسه اشد من محاسبة الشریک شریکه، فیعلم من این مطعمه و مشربه و من این ملبسه، امن حلال ذلک ام من حرام؟ یا اباذر ان احبکم الی الله جل شانه اکثرهم ذکرا لله، و اکرمکم عند الله عزوجل اتقاکم (له)، و انجاکم من عذاب الله اشدکم له خوفا.
در سفارشات پیامبر صلی الله علیه و آله به ابی ذر (ره) آمده است: ای اباذر، به عمل به تقوا بیشتر اهتمام ورز تا عمل به غیرتقوا، چه هیچ عملی با تقوا اندک به شمار نیاید. ای اباذر، مرد از پرهیزکاران به شمار نیاید تا این که به حساب خود برسد سختتر از رسیدگی شریک به حساب شریک خود، تا بداند خوراک. نوشیدنی و پوشاکش از کجا به دست آمده، از حلال است یا از حرام؟ ای اباذر، محبوبترین شما نزد خدای بزرگ کسی است که بیشتر به یاد خدا باشد، و گرامیترین شما نزد خدای بزرگ پرهیزکارترین شماست، و نجات یا بنده ترین شما از عذاب خدا کسی است که خوفش از او بیشتر باشد.
یا اباذر ان المتقین الذین یتقون الله عزوجل من الشی ء الذی لا یحرم خوفا من الدخول فی الشبهة. یا اباذر من اطاع الله عزوجل فقد ذکر الله و ان قلت صلاته و صیامه و تلاوته للقرآن. یا اباذر اصل الدین الورع، و راسه الطاعة، یا اباذر کن ورعا تکن اعبد الناس، و خیر دینکم الورع. یا اباذر فضل العلم خیر من فضل العبادة. و اعلم انکم لو صلیتم حتی تکونوا کالحنایا (یعنی کواکب مستدیرة) و صمتم حتی تکونوا کالاوتار ما ینفعکم الا بورع. یا اباذر ان اهل الورع و الزهد فی الدنیا هم اولیاء الله حقا.(168)
ای اباذر، پرهیزکاران کسانی اند که در مورد چیزهای غیرحرام از خدا پروا می کنند از بیم آن که در شبهه افتند. ای اباذر، هر کس خدای بزرگ را اطاعت کند همانا یاد خدا نموده هر چند نماز و روزه و خواندن قرآنش اندک باشد. ای اباذر، ریشه دین پرهیزکاری است، و سر آن فرمانبری است، ای اباذر، پرهیزکار باش تا عابدترین مردم باشی، و بهترین (جزء) دین شما ورع است. ای اباذر، فضل علم از فضل عبادت بیشتر است. و بدان که اگر آن قدر نماز گزارید تا چون ستاره ای کمانی (باریک و لاغر اندام) شوید و آن قدر روزه بدارید تا چون کمان خمیده گردید، به حال شما سود نبخشد جز این که با ورع همراه باشد. ای اباذر، اهل ورع و زهد در دنیا حقا اولیای خدا هستند.
و از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام مروی است که: ما مردم را مؤمن نمی شماریم مگر آن که جمیع اوامر ما را متابعت نمایند، و اراده و خواهش فرموده های ما را داشته باشند. و از جمله متابعت امر ما ورع و پرهیزگاری است. پس ورع را زینت خود گردانیده تا مورد رحمت الهی گردید، و به ورع دفع مکر و حیله دشمنان ما از خود بکنید تا خدا شما را بلند مرتبه گرداند.(169)
قیل: للتقوی الف درجة، ایسرها ترک ما لایعنیه، و اعلاها ترک الالتفات الی ما سواه.
گفته اند: تقوا هزار درجه دارد، آسان ترینش ترک امور بی فایده است، و برترینش ترک التفات به غیر خداست.
و یروی عن النبی صلی الله علیه و آله: اذا کان یوم القیامة یقول الله عزوجل: یا ایها الناس جعلت نسبا، و انتم جعلتم نسبا، و انی جعلت اکرمکم اتقاکم، و انتم جعلتم اکرمکم اغناکم، و انی الیوم ارفع نسبی و اضع نسبکم، فاین المتقون الیوم فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون.(170)
و از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت کنند که: چون روز قیامت شود خدای بزرگ می فرماید: ای مردم من نسبی قرار دادم، شما هم نسبی قرار دادید؛ من گرامی ترین شما را پرهیزکارترین شما قرار دادم، و شما گرامی ترین خود را داراترین خودتان؛ امروز من نسبت خود را بر می دارم و نسب شما را در میان می نهم. پس امروز کجایند پرهیزکاران؟ که نه بیمی بر ایشان است و نه اندوهی دارند.
و فی فردوس العارفین: و قال عیسی علیه السلام: لو صمتم حتی تکونوا کالاوتار، و صلیتم حتی تکونوا کالحنایا، لا یقبل منکم الا بورع صادق.
و در فردوس العارفین آمده است که: عیسی علیه السلام فرمود: اگر روزه بدارید تا... (مانند فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله در ص 108)
و عنه صلی الله علیه و آله: الورع سید العمل. و عنه صلی الله علیه و آله: ملاک الدین الورع.(171)
و از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت است که: ورع و پرهیزکاری سرور اعمال است. و نیز فرموده: ملاک دین ورع است.
و یقال: اتق الله الذی اخذ آدم علیه السلام بلقمة، و موسی علیه السلام بلطمة، و داود علیه السلام بنظرة، و یوسف علیه السلام بهمة، و نوحا علیه السلام بدعوة، و محمدا صلی الله علیه و آله بخطرة.
و گفته اند که: بپرهیز از خدائی که آدم علیه السلام را به لقمه ای، و موسی علیه السلام را به لطمه ای (سیلی ای که به آن قبطی زد)، و داود علیه السلام را به نگاهی، و یوسف علیه السلام را به عزم و اندیشه ای، و نوح علیه السلام را به نفرینی، و محمد صلی الله علیه و آله را به خطوری گرفت و کیفر داد.(172)
و قال ابو درداء: التقوی هو ان یترک العبد بعض ما یری انه حلال حتی یکون حجابا بینه و بین الحرام.
ابو درداء گوید: تقوا آن است که بنده آن چه را حلال می داند ترک کند تا حجابی میان او و حرام باشد.
و قال بعضهم: من نظر الی بستان او بنیان بعین المنیة لا بعین العبرة نقص من عقله بقدر ما یستحسنها، و سلبه الله حلاوة العبادة اربعین یوما.
و یکی از عرفا گوید: هر کس به باغ یا ساختمانی به چشم آرزو نه به چشم عبرت بنگرد، به همان اندازه که آن را نیکو شمرد از عقلش کاهش یابد، و خداوند مدت چهل روز شیرینی عبادت را از او سلب کند.
و قال جعفر الاودی: بلت فی اصل حایط، فهتف بی هاتف: تدعی التقوی و تبول فی اصل حایط غیرک؟
جعفر اودی گوید: در پای دیواری بول کردم، پس هاتفی به من ندا داد که: ادعای تقوا داری و حال آن که پای دیوار دیگری بول می کنی؟!
قیل: حرام علی کل قلب فیه حب الدنیا ان یسکن فیه التقوی. و قیل: ترک دانق من حرام خیر من عبادة خمسین الف سنة، و افضل من ان یتصدق بالف درهم. و ترک دانق من الشبهة افضل من ان یتصدق بمائة الف دینار.
و گفته اند: بر دلی که دوستی دنیا در آن جای دارد حرام است که تقوا سکنی گزیند. و گفته اند: ترک یک دانق(173) از حرام از عبادت پنجاه هزار سال بهتر است، و از هزار درهم صدقه دادن برتر است. و ترک یک دانق از شبهه از صد هزار دینار صدقه دادن برتر است.
و قال بعضهم:
لیس بتقوی الله طول عبادة - و لکنما التقوی مجانبة الشبه
و ان یخلص الانسان سر ضمیره - و ان یبرز الابریز فی معرض الشبه
و یکی از عرفا گوید: تقوا عبادت طولانی نمودن نیست، بلکه تقوا پرهیز از شبهه هاست. تقوا این است که انسان سر باطنش را صاف سازد، و در جای مس خام طلای ناب را به نمایش گذارد.
و قال ابو عبدالله علیه السلام: کل سفلة یعمل بالخیر. ولکن الکریم من یجتنب المحارم. لان العمل بالفضایل و الحبور عمل العجایز، و اجتناب المحارم عمل الرجال.
امام صادق علیه السلام فرمود: هر سفله ای کار خیر می کند، ولی کریم کسی است که از حرام ها دوری نماید، زیرا کارهای زیبا و چشمگیر کار پیر زالان است، و اجتناب از حرامها کار مردان.
و لنختم الکلام فی التقوی بما قاله خیر البرایا، لان ذکر ما ورد فیها لا یعد و لا یحصی. قال صلی الله علیه و آله: یا اباذر قال الله عزوجل: انی لست کلام الحکیم اتقبل ولکن همه و هواه، فان کان همه و هواه فیما احب و ارضی جعلت صمته حمدا لی و وقارا و ان لم یتکلم. ان الله تبارک و تعالی لا ینظر الی صورکم ولکن ینظر الی قلوبکم و اعمالکم. یا اباذر التقوی ههنا - و اشار الی صدره -(174)
و حال، سخن در تقوا را با گفتاری از بهترین آفریدگان به پایان می بریم، چه ذکر تمام آن چه درباره آن رسیده بی شمار و پایان ناپذیر است. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای اباذر، خدای بزرگ فرموده: چنین نیست که من کلام حکیم را بپذیرم، ولی اندیشه خاطر و میل قلبی او را پذیرایم، پس اگر اندیشه و میل او در آن چه من دوست می دارم و می پسندم بود سکوت او را حمد و بزرگداشت خودم قرار می دهم هر چند سخن نگوید. راستی که خدای متعال به صورتهای شما نمی نگرد ولی به دلها و اعمالتان نظر دارد. ای اباذر، تقوا این جاست - به سینه خود اشاره نمود -
ما درون را بنگریم و حال را - نی برون را بنگریم و قال را

ششم: تا تواند مرید در اول کار به عزیمت کار کند و گرد رخصت نگردد. قال فی شرح منهاج(175) السایرین فی باب التعظیم: و الجفا ترک المامور، و هو معصیة، فان اهل السلوک ارباب العزایم، فان نزلوا الی الرخصة کان جفاء منهم و ذنب حالهم و معصیة، فان ذلک تفریط منهم، و التفریط فی حقهم جفاء.(176)
... جفا ترک دستور است، و آن نافرمانی است، چه اهل سلوک صاحبان عزیمت اند، پس اگر به درجه رخصت سقوط کردند از آنان جفا و گناه حال و معصیت به شمار آید، چه این کار از آنان تفریط محسوب می شود، و تفریط در حق آنان جفاست.
و این معنی در اخبار بسیار وارد شده است. و فی الحدیث القدسی: ما تحبب الی عبد باحب مما افترضت علیه.(177) و فی الکافی بمعناه اخبار عدیدة.
و در حدیث قدسی آمده است که: هیچ بنده ای با من اظهار دوستی ننموده به عملی که نزد من از آن چه بر او واجب ساخته ام محبوبتر باشد. و در کافی اخبار چندی بدین مضمون وارد است.
و فی الکافی فی اخبار متعددة عن الباقر علیه السلام انه قال للصادق علیه السلام: یا بنی، ان الله اذا احب عبدا ادخله الجنة، و رضی (عنه) بالیسیر.(178)
و در کافی در اخبار چندی از امام باقر علیه السلام وارد است که به امام صادق علیه السلام فرمود: فرزندم! همانا خداوند هرگاه بنده ای را دوست دارد او را به بهشت برد و از او به عمل اندک خشنود باشد.
و فی نهج البلاغة: نوم علی یقین خیر من صلاة علی شک.(179)
و در نهج البلاغة آمده است که: خواب با حال یقین از نماز در حال شک بهتر است.
و فی کتاب الشهاب عن النبی صلی الله علیه و آله: ان قلیل العمل مع العلم کثیر، و کثیر العمل مع الجهل قلیل.(180)
و در کتاب شهاب از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت است که: همانا عمل اندک با علم، بسیار است و عمل بسیار با جهل، اندک است.
و فی معانی الاخبار عن ابی عبدالله علیه السلام: من اطاع الله فقد ذکر الله و ان قلت صلاته و صیامه و تلاوته، و من عصی الله فقد نسی الله و ان کثرت صلاته و صیامه و تلاوته للقرآن.(181) و قد مر آنفا فی وصیة النبی صلی الله علیه و آله لابی ذر ما بمعناه.
و در معانی الاخبار از امام صادق علیه السلام روایت است که: هر کس خدا را اطاعت کند همانا خدا را یاد کرده است هر چند نماز و روزه و تلاوتش اندک باشد، و هر کس خدا را نافرمانی کند تحقیقا خدا را فراموش نموده هر چند نماز و روزه و تلاوت قرآنش بسیار باشد. و در چند صفحه قبل همین معنی ضمن سفارش رسول خدا صلی الله علیه و آله به ابی ذر گذشت.
و در عین الحیاة گفته است که: به سند معتبر از حضرت رسول صلی الله علیه و آله منقول است که: هر که اطاعت خدا بکند یاد خدا بسیار کرده است هر چند نماز و روزه و تلاوتش کم باشد.(182)
و فی الکافی عن هشام بن سالم، عن ابی عبدالله علیه السلام قال: ان الله یقول: من شغل بذکری عن مسالتی اعطیته افضل ما (اعطی من) یسالنی.(183) و فی محاسن البرقی مثله.
و در کافی از هشام بن سالم، از امام صادق علیه السلام روایت است که: خدای متعال می فرماید: هر کس با یاد من از درخواست از من مشغول ماند، برترین چیزی را که (می بخشم به آن که) از من می خواسته به او عطا نمایم. و در محاسن نیز مانند آن روایت شده است.
و عن النبی صلی الله علیه و آله: قال الله تعالی: من شغله ذکری عن مسالتی اعطیته افضل ما اعطی السائلین.(184)
و از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت است که خدای متعال فرموده: هر کس یاد من او را از درخواست از من مشغول سازد، برترین چیزی را که به سائلان می دهم به او خواهم داد.
و فی الکافی و العلل قال ابو عبدالله علیه السلام لحمران بن اعین: و اعلم ان العمل الدائم القلیل علی الیقین افضل عند الله من العمل الکثیر علی غیر یقین.(185)
و در کافی و علل روایت است که امام صادق علیه السلام به حمران بن اعین فرمود: و بدان که عمل دائم اندک در حال یقین نزد خداوند از عمل بسیار در حال غیر یقین، برتر است.
و فی مجالس الصدوق (ره) عن رسول الله صلی الله علیه و آله قال: لا تنظروا الی کثرة صلاتهم و صومهم و کثرة الحج و المعروف و طنطنتهم باللیل، انظروا الی صدق الحدیث و اداء الامانة.(186)
و در مجالس صدوق از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت است که: به فراوانی نماز و روزه و حج و کارهای خیر و مناجاتهای شبانه آنان ننگرید، به راستگویی و امانت داری آن ها نظر داشته باشید.
و فی الغوالی: فی الحدیث القدسی: یاداود، انما یکفی لاولیائی الیسیر من العمل مثل کفایة الملح للطعام.(187)
و در غوالی: در حدیث قدسی آمده است که: ای داود، جز این نیست که برای اولیای من عمل اندک کفایت می کند مثل نمک برای غذا.
و فی الکافی عن ابی الحسن علیه السلام: یا هشام، قلیل العمل من العالم مقبول مضاعف، و کثیر العمل من اهل الهوی و الجهل مردود.(188)
و در کافی از امام کاظم علیه السلام روایت است که به هشام فرمود: عمل اندک از عمل مورد قبول و چند برابر است، و عمل بسیار از هواپرستان و جاهلان مردود است.
و فی الکافی عن ابی عبدالله علیه السلام فی قول الله عزوجل: لیبلوکم ایکم احسن عملا(189) قال علیه السلام: لیس یعنی اکثر عملا ولکن اصوبکم عملا، و انما الاصابة خشیة الله و النیة الصادقه، و الخشیة (الحسنة - خ) ثم قال علیه السلام: ابقاء العمل حتی یخلص اشد من العمل. و العمل الخالص: الذی لا ترید ان یحمدک علیه احد الا الله عزوجل. و النیة افضل من العمل، الا و ان النیة هی العمل. ثم تلا قوله عزوجل: قل کل یعمل علی شاکلته(190) یعنی علی نیته.(191)
و نیز در کافی از امام صادق علیه السلام روایت است که در تفسیر این آیه: تا شما را بیازماید که کدامین از نظر عمل بهترید فرمود: منظور این نیست که کدامین بیشتر عمل می کنید، بلکه این است که کدامین بهتر و درست تر عمل می کنید؛ و جز این نیست که اصابت و درستی، خشیت از خدا و نیت صادق و خشیت (حسنه - خ) سپس فرمود: پایداری بر عمل تا خالص شود سختتر از عمل است. و عمل خالص آن است که نخواهی جز خداوند کسی تو را بر آن بستاید، و نیت از عمل برتر است، هان که نیت خودش عمل است، سپس این آیه را تلاوت فرمود: بگو هر کس بر شاکله خود عمل می کند یعنی مطابق نیت خود.
و در اوصاف الاشراف در باب یقین آورده است که: در حدیث آمده است که: من اقل ما اوتیتم الیقین، و من اوتی حظه منه لم یبال بما انتقص من صلاته و صومه.(192)
... کمترین چیزی که داده شده اید یقین است، و هر کس که بهره اش از یقین به او داده شده باشد از کم شدن نماز و روزه اش باک ندارد.
و فی فردوس العارفین و روی کعب الاحبار: ان الله تعالی قال: من شغله ذکری عن مسالتی اعطیته افضل ما اعطی السائلین. و در باب تقوی نیز اخبار مناسب مقام گذشت.
و در فردوس العارفین آورده که کعب الاحبار روایت کرده است که: خدای متعال فرموده: هر کس یاد من او را از درخواستش از من مشغول سازد...

هفتم: صبر است. باید که مرید در تحت تصرفات اوامر و نواهی شرع صابر باشد، و در تجرع کؤوس(193) نامرادی در تربیت شیخ، صبر را کار فرماید، و ملال و سام(194) را به خود راه ندهد.
طلبکار باید صبور و خمول - که نشنیده ام کیمیاگر ملول
و فی الکافی عن الحسین بن شاذان الواسطی قال: کتبت الی ابی الحسن الرضا علیه السلام اشکو جفاء اهل واسط و جهلهم علی - و کانت عصابة من العثمانیة توذینی - فوقع بخطه علیه السلام: ان الله قد اخذ میثاق اولیائه علی الصبر فی دولة الباطل، فاصبر لحکم ربک، فلو قد قام سید الخلق لقالوا: یا ویلنا من بعثنا من مرقدنا.(195)
و در کافی از حسن بن شاذان واسطی روایت است که گوید: به امام رضا علیه السلام نامه ای نوشتم و در آن از ستم اهل واسط و جهالتی که بر من می ورزند شکایت نمودم - در واسط گروهی از عثمانیان مرا می آزردند- به خط خود نوشت: همانا خداوند از اولیائش پیمان گرفته که در دولت باطل صبر کنند، پس بر حکم پروردگارت صبر کن، که چون سرور خلایق (امام قائم علیه السلام) قیام کند خواهند گفت: وای بر ما چه کسی ما را از خوابگاهمان برانگیخت؟ (زیرا حضرت آنان را زنده کند و به کیفر اعمالشان در همین دنیا برساند).
پس باید که از سخنان ناملایم اعداء و ملامت ایشان، از سلوک نماند.
هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک - گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون.(196) بلکه از ملامت و سخنان به غرض آشوب ایشان محبت او در سلوک زیاده شود، چه مثل مؤمن مثل نعامه(197) است که چون باد از پیش روی او آید تیز رود. آری آری خاصیت محبت صادقه آن است که هر چه برای اطفای آن کنند سبب زیادتی اشتغال آن شود. مانند آتش که چون درگرفت هر چه در او ریزند که آن را فرو نشاند آتش در او افتد و آن را آتش گرداند.
و فی مسکن الفواد: قیل: اوحی الله - جل جلاله - الی داود علیه السلام: تخلق باخلاقی، و ان من اخلاقی الصبر.(198)
و قال علیه السلام: اذا احب الله عبدا ابتلاه فان صبر اجتباه، فان رضی اصطفاه.(199)
و روی ان موسی علیه السلام قال: یا رب دلنی علی امر فیه رضاک حتی اعمله. فاوحی الله تعالی الیه ان رضائی فی کرهتک، و انت لا تصبر علی ما تکره. قال: یا رب دلنی علیه. قال: فان رضائی فی رضاک بقضائی.(200)
قال بعضهم: ست خصال لا یطیقها الا من کانت نفسه شریفة: الثبات عند حدوث النقمة الجسیمة، والصبر عند المصیبة العظیمة، و جذب النفس الی العقل عند دواعی الشهوة، و کتمان السرعن الاصدقاء و الاعداء، و الصبر علی الجوع، و احتمال الجار السوء.
قال النبی صلی الله علیه و آله من تصبر صبره الله تعالی.(201)
در کتاب مسکن الفواد آورده است که: گفته اند: خداوند جلیل به داود علیه السلام وحی فرستاد که: به اخلاق من آراسته شو، و از جمله اخلاق من صبر است.
و پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: هرگاه خداوند بنده ای را دوست بدارد گرفتارش کند، پس اگر صبر کرد برگزیندش، و اگر خشنود شد او را ویژه خود سازد.
و روایت است که: موسی علیه السلام گفت: پروردگارا، مرا بر امری که رضای تو در آن است راهنمایی کن تا بدان عمل کنم. خدای متعال به او وحی فرستاد که: همانا رضای من در ناخوشایندیهای توست، و تو در ناخوشی ها صبر نداری. گفت: پروردگارا مرا بدان راه نما. فرمود: رضای من در خشنودی تو به قضای من است.
یکی از عرفا گفته: شش خصلت است که تاب آن را ندارد مگر کسی که دارای نفس شرافتمند باشد: ثبات در وقت پیشامد نقمتهای بزرگ، صبر در وقت مصیبت گران، جذب نفس به سوی عقل در وقت انگیزه های شهوت، رازپوشی از دوستان و دشمنان، صبر بر گرسنگی، و تحمل همسایه بد. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است: هر کس خود را به صبوری زند خداوند او را صبر دهد.
و فی الکافی عن ابی جعفر علیه السلام: الجنة محفوفة بالمکاره و الصبر، فمن صبر علی المکاره دخل الجنة. و جهنم محفوفة باللذات و الشهوات، فمن اعطی نفسه لذتها و شهوتها دخل النار.(202)
و در کافی از امام باقر علیه السلام روایت است که: بهشت پیچیده در ناخوشی ها و صبر است، پس هر که بر ناخوشی ها صبر کند داخل بهشت شود. و دوزخ پیچیده در لذات و شهوات است، پس هر که بهره نفس خود را از لذت و شهوت بدهد داخل آتش گردد.
و عن النبی صلی الله علیه و آله: ایاک و الکسل و الضجر، فانهما مفتاح کل سوء، و من کسل لم یود حقا، و من ضجر لم یصبر علی حق.(203)
و از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت است که: از کسالت و ملالت بپرهیز که آنها کلید هر بدی هستند. هر که کسالت ورزد حقی را ادا نکند، و هر که ملول شود بر حقی صبر نتواند کرد.
و عن ابی عبدالله علیه السلام: اصبروا علی الدنیا، فانما هی ساعة، فما مضی لا تجد له الما و لا سرورا، و ما لم یجی ء فلا تدری ما هو، فانما هی ساعتک التی انت فیها، فاصبر فیها علی طاعة الله، و اصبر فیها عن معصیة الله تعالی.(204)
و از امام صادق علیه السلام روایت است که: بر دنیا صبر کنید که ساعتی بیش نیست، زیرا آن چه گذشته است درد و سروری نسبت به آن نمی یابی، و آن چه نیامده اطلاعی از آن نداری، پس دنیا همان ساعتی است که در آن قرار داری، پس در آن ساعت بر طاعت خدا و از معصیت خدای متعال صبر نما.
و فی الحدیث: الصبر نصف الایمان.(205) اما کونه نصف الایمان، فلان الایمان عبارة عن العقاید و الاعمال، و العمل لا یحصل الا بتوطین النفس علی الایمان و علی ترک المنهیات، و هذا هو الصبر.
و در حدیث است که: صبر نصف ایمان است. اما این که صبر نصف ایمان است، زیرا او ایمان عبارت است از عقاید و اعمال، و عمل حاصل نمی شود مگر با پایدار داشتن نفس برایمان و ترک منهیات، و این همان صبر است.
اما تعدد اسمائه: فهو ان کان صبرا عن شهوة البطن و الفرج سمی عفة. و ان کان علی احتمال مکروه سمی صبرا، و یضاده الجزع. و ان کان فی حالة الغنی سمی ضبط النفس، و یضاده حالة تسمی بطرا. و ان کان فی حرب و مقاتلة(206) تسمی شجاعة، و یضاده الجبن. ان کان فی کظم الغیظ یسمی حلما. و ان کان فی نائبة یسمی سعة الصدر. و ان کان فی اخفاء کلام یسمی کتمان السر. و ان کان فی فضول العیش یسمی زهدا، و یضاده الحرص. و ان کان صبرا علی قدر من الحظوظ سمی قناعة، و یضاده الشره. فاکثر اخلاق الایمان داخله فی الصبر، فلذلک لما سئل صلی الله علیه و آله عن الایمان، قال: هو الصبر(207) کمال قال: الحج عرفة.(208) و قد جمع اقسام ذلک و سمی الکل صبرا.
و قال بعض اهل المعرفة: الکسالة من باب الزندقة.
اما تعدد نامهای صبر: اگر صبر از شهوت شکم و دامن باشد عفت نام دارد. و اگر بر تحمل ناخوشایندیها باشد صبر و ضد آن جزع است. و اگر در حالت بی نیازی باشد ضبط نفس (خودداری) و ضد آن بطر (سرکشی) است. و اگر در جنگ و کشتار باشد شجاعت و ضد آن جبن (ترس) است. و اگر در فرو بردن خشم باشد حلم (بردباری) است. و اگر در مصیبت و ناگواری باشد سعه صدر است. و اگر در پوشیده داشتن سخن باشد کتمان سر است. و اگر در مازاد معاش باشد زهد و ضد آن حرص است. و اگر بر اندازه (اندکی) از بهره ها باشد قناعت و ضد آن شره است. بنابراین بیشتر صفات و خلقهای ایمان داخل در صبر است، از این رو چون از رسول خدا صلی الله علیه و آله راجع به ایمان پرسش شد فرمود: آن صبر است، چنان که فرمود: حج، عرفه است.(209) زیرا آن حضرت همه این اقسام را جمع کرده و به اسم صبر نامیده است.
و یکی از اهل معرفت گوید: کسالت یکی از دردهای زندقه و بی دینی است.
و مؤلف این اوراق ذکر می نماید که این ضعیف مواظب بر تهجد بوده، شبی به تقریب شدت گرما تا قریب به ثلث آخر شب نخوابیده، در تلاطم و اضطراب بوده، و بعد فی الجمله تفاوتی در هوا به هم رسیده خوابیدم. نظر به عادتی که برای تهجد داشت بیدار شدم، نفس مایل به راحت، پاره ای حیل پیش پا انداخته به خواب شد. بنابر عادت دوباره بیدار شدم، باز به حیل و تزاویر آن شوم کسل به خواب شدم. مرتبه سوم در عالم خواب این فقرات شریفه را بر این ضعیف النفس خواندند: ایاک ان تکون کسلا، فان فیه هلک من هلک من السلف.(210) لطف را ببین و عنایت را بدان که با این مشت خاک بی قدر تا چه قدر ذره نوازی می نماید. تهدید و تاکید را خوب تامل بنما. شکی و شبهه ای در این نیست که امت هر پیغمبری که هلاک شدند به سبب این بود که کسالت نمودند، و در معجزه آن نبی تامل و نظر و تفکر ننمودند، و الا فلله الحجة البالغة.(211)
و فی شرح الصحیفة: و روی: ان الله تعالی خلق النار فقال لجبرئیل علیه السلام: اذهب فانظر الیها، فذهب و نظر الیها، فقال: و عزتک لا یسمع بها احد فیدخلها. فحفها بالشهوات. ثم قال: اذهب فانظر الیها، فذهب و نظر الیها، فقال: و عزتک خشیت ان ادخلها.(212)
و در شرح صحیفه آمده که: روایت است که: خدای متعال آتش (دوزخ) را آفرید و به جبرئیل فرمود: برو به آن بنگر. جبرئیل رفت و بدان نگاه کرد، گفت: به عزتت سوگند، کسی نیست که نام آن را بشنود و در عین حال (کاری کند که) داخل آن گردد، پس خداوند آن را به شهوات در پیچید، سپس فرمود: برو به آن بنگر. جبرئیل رفت و بدان نگاه کرد، گفت: به عزتت سوگند، ترسیدم داخل آن شوم.
ای عزیز! باید که مرید در کار خود به جسد بود و هیچ چیز او را مانع از سلوک راه خدا نشود و باز ندارد، چه آن چیز اگر خوشی است مانع نخواهد بود از راه خدا، و اگر ناخوشی است بضاعت سالکان است، از آن نباید گریخت.
ای عزیز! بدان که خدای رؤف و رحمن در تربیت بندگان خود مهربانتر است از شیری به بچه خود، چنان که گفته اند که: بچه شیر چون اول وهله با مادر خود بیرون می آید از هر طرف که آوازی می شنود می ترسد شیر او را در کنار می گیرد و آوازی در گوش او می کند به صلابت هر چه تمام تر (است)، چنان چه قریب به آواز رعد. پس بچه او بعد از آن از هیچ آوازی اندیشه نمی کند و ترس و باک ندارد. هرگاه شیر را این تدبیر و اندیشه درباره تربیت و هدایت بچه خود است پس شیر آفرین چگونه است؟
این بلای دوست تطهیر شماست - علم او بالای تدبیر شماست
عمر بن عبدالعزیز با عالمی نشسته بود، رعد و برق و باران پیدا شد. خلیفه از بانگ رعد بترسید. آن عالم گفت: این آواز صوت رحمت است که باران رحمت می بارد، آیا اگر صوت عذاب شنوی حالت چون شود که حق تعالی گوید: خذوه فغلوه، ثم الجحیم صلوه.(213)
و فی الکافی عن الرضا علیه السلام: لا یکون المؤمن مؤمنا حتی یکون فیه ثلاث خصال: سنة من ربه، و سنة من نبیه، و سنة من ولیه. فاما السنة من ربه فکتمان سره، قال الله عزوجل: عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احدا الا من ارتضی من رسول.(214) و اما السنة من نبیه فمداراة الناس، فان الله عزوجل امر نبیه بذلک فقال تعالی: خذ العفو و امر بالعرف.(215) و اما السنة من ولیه فاصبر فی الباساء و الضراء.(216)
و در کافی از حضرت رضا علیه السلام روایت است که: مؤمن، مؤمن نیست تا سه خصلت در او باشد: روشی از پروردگارش، و روشی از پیامبرش، و روشی از ولی و امامش، اما روش از پروردگارش: راز خود را پوشیدن است، خدای بزرگ فرموده: (خداوند) دانای غیب است، پس کسی را برغیب خود آگاه نمی کند مگر آن رسولی را که بپسندد. و اما روش از پیامبرش: مدارای با مردم است، چه خدای بزرگ پیامبرش را بدان امر فرموده که: عفو پیشه کن و به نیکی فرمان ده. و اما روش از امامش: صبر در مشکلات مالی و جانی است.
پس مرید باید در امر خود ثابت قدم باشد و از ملامت و سرزنش خلق نرنجد اگر چه او را به جنون و کفر نسبت دهند. اما نسبت جنون در احادیث چند قبل از این گذشت. و اما نسبت کفر، اهل معرفت گفته اند که: لا یبلغ المرء مرتبة الایمان حتی یشهد الف صدیق بانه زندیق.
مردی به مرتبه ایمان نمی رسد تا این که هزار صدیق گواهی دهند که او زندیق و بی دین است.
بابا افضل گوید:
این طرفه عجب که هر که حق را بشناخت - مؤمن شد و خلق کافرش می دانند
و فی الکافی عن ابی عبدالله علیه السلام قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: مداراة الناس نصف الایمان، و الرفق بهم نصف العیش. ثم قال ابو عبدالله علیه السلام: خالطوا الابرار سرا، و خالطوا الفجار جهارا، و لا تمیلوا علیهم فیظلموکم، فانه سیاتی علیکم زمان لا ینجو فیه من ذوی الدین الا من ظنوا انه ابله، و صبر نفسه علی ان یقال: انه ابله لا عقل له.(217)
و در کافی از امام صادق روایت است که: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: مدارای با مردم نیمی از ایمان است، و نرمش با آنان نیمی از زندگی است. سپس امام صادق علیه السلام فرمود: با نیکان در پنهان آمیزش کنید و با بدان در آشکار، و بر آنان حمله مکنید که به شما ستم خواهند کرد، زیرا زمانی بر شما خواهد آمد که هیچ کس از دینداران نجات نیابد مگر آن کس که او را ابله پندارند، و او هم بر این که او را ابله و بی خرد خوانند صبر نماید.
تبصرة: فی اقسام الصبر
و اعلم ان الصبر علی اقسام: الاول: الصبر عن المعصیة بدوام النظر فی الرغبة الی الوعد، و الرغبة عن الوعید، و استحضاره بحیث یکون علی ذکر منه، و له ستمائة درجة.
الثانی: الصبر علی الطاعة بالمحافظة علیها دواما، و برعایتها اخلاصا. و الصبر علی الطاعة فوق الصبر عن المعصیة، لان هذا الصبر لیستلزم الصبر عن المعصیة، قال الله تعالی: ان الصلاة تنهی عن الفحشاء و المنکر.(218) و خصوصا اذا داوم صاحبها علی محافظتها من الافات و ادائها فی الاوقات، و احتاط فی شرایطها و ارکانها.
الثالث: الصبر فی البلاء بملاحظة حسن الجزاء، و انتظار روح الفرج و له تسعمائة درجة. و فی هذه الدرجات الثلاث من الصبر نزلت: یا ایها الذین آمنوا اصبروا یعنی فی بلاء و صابروا یعنی (فی) المعصیة و رابطوا(219) یعنی علی الطاعات. و انما خص الصبر بالبلاء لشهرة استعماله فیه عرفا، و المصابرة بالمعصیة لانه مجاهدة النفس و مقاومتها فی نزوعها الیها، و المرابطة بالطاعة لان النفس فی الطاعة و ریاضتها تشبه فرس المرابطة فی محاربة الشیطان و دوام ارتیاضها ایضاً.
اقسام صبر: بدان که صبر بر چند قسم است: اول: صبر از گناه بدین سبب که دائما در رغبت به وعده ها و ترس از تهدیدها نظر دوخته و آن را چنان در خاطر آورد که همیشه یاد آن باشد. این صبر ششصد درجه (پاداش) دارد.(220) دوم: صبر بر طاعت بدین سبب که دائما بر آن مواظبت کند و اخلاص را در آن مراعات نماید. صبر بر طاعت بالاتر از صبر بر گناه است زیرا چنین صبری مستلزم صبر از گناه است، خدای متعال فرموده: همانا نماز از فحشاء و منکرات باز می دارد. به ویژه گاهی که صاحبش بر حفظ آن از آفات و ادای آن در وقت خود مداومت نماید و در شرایط و ارکان آن احتیاط به خرج دهد. سوم: صبر دربلا و گرفتاری بدین سبب که پاداش نیک آن را در نظر گیرد، و منتظر نسیم فرج باشد. این صبر را نهصد درجه (پاداش) است. و در مورد همین درجات سه گانه صبر این آیه نازل شده است که: ای کسانی که ایمان آورده اید، صبر کنید، یعنی در بلا و گرفتاری، و استقامت ورزید، یعنی در (دوری از) گناه، و مراقب و مهیا باشید، یعنی در طاعت. صبر به بلاء اختصاص داده شده زیرا در عرف استعمال آن در بلا شهرت دارد، و مصابره به گناه، زیرا آن مجاهده با نفس و مقاومت در برابر آن به هنگام گرایش آن به گناه است، و مرابطه به طاعت، زیرا نفس در هنگام طاعت و هنگام تمرین و ریاضتش و نیز در دوام ریاضتش به اسب جنگی ماند که در میدان نبرد با شیطان آورده شده است.
و اعلم ان للصبر اقساما اخر: الصبر لله و هو صبر العامة، و فوقه الصبر بالله و هو صبر المرید، و فوقهما الصبر علی الله و هو صبر السالک، الصبر لله الصبر عن المعصیة او علی الطاعة لاجل ثواب الله و غفرانه، علی حذف المضاف. و الصبر بالله هو الصبر بقوة الله و تاییده، لان المرید هو الذی انسلخ عن فعله و قوته و علم ان لا حول و لا قوة الا بالله. و الصبر علی الله هو الصبر علی حکم الله تعالی، لان السالک بری ء عن التصرف و الاختیار و یری ان المتصرف فیه و فی الکل و المتصرف للامور هو الحق تعالی، فیصبر علی احکامه و تصرفاته تعالی مع مکابدة الالم. و بعضهم اثبت رابعا و هو الصبر مع الله لاهل الحضور و المشاهدة؛ و خامسا و هو الصبر عن الله لاهل المحبة اذا اراد المحبوب فراق المحب.
و بدان که صبر اقسام دیگری دارد که عبارتند از: صبر لله که صبر عموم مردم است، و بالاتر از آن صبر بالله است که صبر مرید است، و بالاتر از آن صبر علی الله است که صبر سالک است: صبر لله، صبر از گناه است یا صبر بر طاعت است به خاطر پاداش و آمرزش خداوند؛ که در این جا مضاف حذف شده است (زیرا در اصل صبر لثواب الله بوده است). و صبر بالله، صبر به نیرو و تایید الهی است، زیرا مرید از فعل و نیروی خود منسلخ شده و داند که هیچ حول و قوه ای جز به خدا نیست. و صبر علی الله، صبر بر حکم خدای تعالی است، زیرا سالک از تصرف و اختیار بری است، و متصرف در خود و در همه چیز و همه امور را خدا می بیند، بنابراین بر احکام و تصرفات خدای متعال همراه با تحمل رنج و درد صبر می نماید. و بعضی از عرفا قسم چهارمی نیز اثبات کرده، و آن صبر مع الله است برای اهل حضور و مشاهده؛ و نیز قسم پنجمی را که صبر عن الله است برای اهل محبت، آن گاه که محبوب خواستار فراق محب باشد.
آنکو شراب فرقت، روزی چشیده باشد - داند که تلخ باشد قطع امیدواران
و روی ان شابا من المحبین سال الشبلی - رحمه الله - عن الصبر فقال: ای الصبر اشد؟ فقال: الصبر لله، فقال: لا، فقال: الصبر علی الله، فقال: لا، فقال: الصبر مع الله، فقال: لا، فقال: الصبر فی الله، فقال: لا، فقال الشبلی رحمه الله: ویحک! فای الصبر اشد؟ فقال: الصبر عن الله. فشهق الشبلی - رحمه الله - و خر مغشیا علیه. و روی عن الشبلی - رحمه الله - فی معناه:
صابر الصبر فاستغاث به الصبر - فصاح المحب بالصبر صبرا
ای قال للصبر: اصبر صبرا.
و روایت است که جوانی از محبان، از شبلی (ره) درباره صبر پرسید، گفت: کدام صبر سختتر است؟ شبلی گفت: صبر لله، جوان گفت: نه، شبلی گفت: صبر علی الله، گفت: نه، پاسخ داد: صبر مع الله، گفت: نه، پاسخ داد: صبر فی الله، گفت: نه، شبلی گفت: وای! پس کدام صبر سختتر است؟ گفت: صبر عن الله. شبلی صیحه ای برآورد و غش کرد. و از شبلی در این معنی شعری نقل شده است که: در برابر صبر صبر کرد تا آن جا که صبر از وی کمک خواست، پس محب بر آن فریاد زد که صبر داشته باش.(221)
و توضیح این مراتب آن که: صبر یا از فعل حرام است یا در فعل مامور به و این یا در فرض است یا در نفل، مانند صبر بر نوافل، و صبر بر سر کرامات و احوال، و صبر بر خمول و فقر و اخفای آن، و صبر بر بلا و مصیبت و نعمت تا در مناهی صرف نگردد، و صبر در عافیت تا در فتنه نیفتد. و این معنی مشهور را صبر فی الله می گویند.
و صبر در مرتبه قلب و روح نیز باشد. صبر قلب بر مکروه، صبر است بر دوام تصفیه نیت و اخلاص از شایبه نفس، و آن را صبر لله خوانند. یا بر دوام مراقبه، آن را صبر علی الله خوانند. یا التفات به عالم نفس و اشتغال به تدبیر و سیاست آن، و آن را صبر بالله خوانند. و صبر قلب از مراد، صبر از دوام محاضره و مکاشفه است به اشتغال اعمال صوری ضروری، و آن را صبر عن الله گویند.
و اما صبر روح بر مکروه، صبر است بر اطراف بصیرت از تحدیق نظر(222) به نور مشاهده جمال ازلی، و انطواء روح در مطاوی حیا، از جهت رعایت حضرت شهود، و این را صبر مع الله خوانند. و صبر روح از مراد، صبر است از اکتحال بصیرت به نور مشاهده ازلی در حضرت جلال لم یزلی، و این را صبر عن الله خوانند.
ای عزیز! استدعا از جناب حق - جل و علا - منافی مقام صبر نیست، چه حق تعالی حضرت ایوب را صابر گفته است با آن که از حق تعالی طلبید ازاله مرضی را که داشت. و گویند که سلطان العارفین(223) گرسنه شد، پس گریست. گفتند: چرا گریه می کنی؟ گفت: برای همین گرسنه ساخت تا گریه کنم. و فرموده است که: عوارض بدن که لازم تغیر مزاج است و در تحت اختیار نیست منافی صبر نیست.
آورده اند که از خواجه عبدالله(224) سری سقطی - رحمه الله - از صبر پرسیدند و خواجه در صبر سخن می گفت، در آن حال کژدمی بر دست او افتاده و می گزید و خواجه ساکن بود. گفتند: چرا کژدم را دور نمی کنی؟ خواجه گفت: شرم داشتم از خدای تعالی که در صبر سخن گویم و خود صبر نکنم، که: الصبر عند الصدمة اولی.
قیل: کان لبعض العلماء تلمیذ، فدخل علیه ذات یوم معصوب الراس برقعة لحمی او صداع، فقال له: مالک عصبت راسک؟ قال: حممت البارحة، فقال: سبحان الله! انک طول عمرک فی نعمة الله تعالی و عافیته لم تشد علی راسک کتاب شکر، فبحمی یوم واحد شددت علی راسک کتاب شکایة؟!
گفته اند: یکی از علما شاگردی داشت، روزی بر استاد وارد شد در حالی که به جهت تب یا سردرد، سر خود را با دستمالی بسته بود، استاد گفت: چرا سرت را بسته ای؟ گفت: دیشب تب کرده ام. استاد گفت: سبحان الله! در طول عمر خود در نعمت و عافیت خدای تعالی بودی و سپاسنامه ای بر سرت نبستی، و به خاطر تب یک روزه شکایتنامه بر سر خود بسته ای؟!
روی ابوالعباس، عن الاوزاعی، عن بعض الحکماء قال: خرجت انا و ارید الرباط حتی کنت بعریش مصر، اذا انا بمظلة و فیها رجل قد ذهبت عیناه و استرسلت یداه و رجلاه و هو یقول: لک الحمد سیدی و مولای، اللهم انی احمدک حمدا یوافی محامد خلقک، کفضلک علی سایر خلقک اذ فضلتنی علی کثیر من خلقک تفضیلا. فقلت: والله لا سالمنه.(225) فدنوت منه و سلمت علیه، فرد علی السلام، فقلت، رحمک الله انی اسالک عن شی ء اتخبرنی به ام لا؟ فقال: ان کان عندی منه علم اخبرتک به. فقلت: رحمک الله علی ای فضیلة من فضایله تشکره؟ فقال: اولیس تری ما قد صنع بی؟ قلت: بلی، فقال: و الله تبارک و تعالی ان صب علی نارا تحرقنی، و امر الجبال فدمرتنی، و امر البحار فغرقتنی، والارض فخسفت بی، ما ازددت له الا شکرا.
ابوالعباس از اوزاعی، از یکی از حکماء نقل کرده است که: به قصد رباط بیرون شدم، چون به عریش مصر وارد شدم به سایبانی رسیدم که مردی در آن بود که دو چشمش کور و دست و پاهایش فلج بود و می گفت: ای سرور و مولایم، تو را سپاس؛ خداوندا تو را ستایش می کنم برابر ستایش همه آفریدگانت، و مثل فضل تو بر همه آن ها، چه مرا بر بسیاری از آفریدگانت برتری بخشیدی. گفتم به خدا سوگند با او رفاقت (یا از او سوال) خواهم کرد، پس به او نزدیک شده سلام کردم، پاسخ سلامم داد، گفتم: خدا رحمتت کند، می خواهم از تو چیزی بپرسم، مرا از آن خبر می دهی یا نه؟ گفت: اگر از آن اطلاع داشته باشم خبرت می دهم. گفتم: خدا رحمتت کند، خدا را بر کدام یک از فضائل و نعمتهایش شکر می کنی؟ گفت: مگر نمی بینی آن چه با من کرده؟ گفتم: چرا، گفت: به خدای متعال سوگند، اگر آتشی بر من بریزد و مرا بسوزاند، کوهها را فرمان دهد تا مرا هلاک سازند، دریاها را فرمان دهد تا مرا غرق کنند، و زمین را فرمان دهد تا مرا در کام خود فرو برد، او را جز شکر نیفزایم.
فقال: و ان لی الیک حاجة افتقضیها لی؟ قلت: نعم، قل ما تشاء. فقال: لی ابن کان یتعاهدنی اوقات صلواتی، و یطمعنی عند افطاری، و قد فقدته منذ امس، فانظر هل تجده لی. (قال) فقلت فی نفسی: انا فی قضاء حاجته تقربت الی الله عزوجل؛ وقمت و خرجت فی طلبه حتی اذا صرت بین کثبان الرمال اذا انا بسبع قد افترس الغلام یاکله، فقلت: انا لله و انا الیه راجعون، کیف آتی هذا العبد الصالح بخبرابنه؟ قال: فاتیته و سلمت علیه، فرد علی السلام، فقلت: رحمک الله ان سالتک عن شی ء تخبرنی به؟ فقال: ان کان عندی منه علم اخبرتک. قال: فقلت: انت اکرم علی الله و اقرب منزلة او نبی الله ایوب علیه السلام؟ فقال: ایوب علیه السلام اکرم علی الله تعالی منی و اعظم عند الله تعالی منی منزلة. فقلت: انه ابتلاه الله تعالی فصبر حتی استوحش منه من کان یانس به، و کان غرضا لمرار الطریق؛ اعلم ان ابنک الذی اخبرتنی به وسالتنی اطلبه لک افترسه، الاسد، فاعظم الله اجرک. فقال: الحمد لله الذی لم یجعل فی قلبی حلوة من الدنیا. ثم شهق شهقة و سقط علی وجهه.
پس به من گفت: مرا به تو حاجتی است، آیا برایم برمی آوری؟ گفتم: آری، هر چه خواهی بگو. گفت: فرزندی دارم که در اوقات نمازم به من سر می زد، و در وقت افطار خوراکم می داد، و از دیشب تا حال او را نیافته ام، ببین آیا او را می یابی. من پیش خود گفتم: به قصد قربت در پی حاجت او خواهم شد، برخاستم و در طلب آن فرزند بیرون شدم، چون به میان تلهای شن رسیدم دیدم درنده ای آن کودک را دیده و مشغول خوردن اوست. گفتم: انا لله و انا الیه راجعون، چگونه خبر این فرزند را برای آن مرد صالح ببرم؟ به هر حال نزد وی رفته سلام کردم، سلامم را پاسخ داد، گفتم: خدا رحمتت کند، اگر از تو چیزی بپرسم مرا به آن خبر می دهی؟ گفت: اگر ازآن مطلع باشم، خبرت می دهم. گفتم: تو نزد خداوند گرامی تر و نزدیکتری با پیامبر خدا حضرت ایوب علیه السلام؟ گفتن ایوب علیه السلام نزد خداوند گرامی تر و بلند مرتبه تر از من است. گفتم: خداوند او را گرفتار نمود و او صبر کرد تا آن جا که انیسان وی از او وحشت کردند و او را تنها گذاشتند، و او (در سر راه) هدف عبور کنندگان بود؛(226) بدان که فرزندت را که مرا از او خبر دادی و خواستی در پی او روم، شیر درید، خداوند پاداش جزیل به تو دهد. گفت: ستایش خدای را که در دلم شیرینی ای از دنیا قرار نداد. سپس صیحه ای زد و به رو درافتاد.
فجلست ساعة ثم حرکته فاذا هو میت. فقلت: انا لله و انا الیه راجعون، کیف اعمل فی امره؟ و من یعیننی علی غسله و کفنه و حفر قبره و دفنه؟ فبینا انا کذلک اذا انا برکب یریدون الرباط، فاشرت الیهم فاقبلوا نحوی حتی وقفوا علی فقالوا: ما انت و هذا؟ فاخبرتهم بقصتی، فعقلوا رواحلهم و اعانونی حتی غسلناه بماء البحر و کفناه باثواب کانت معهم، و تقدمت وصلیت علیه مع الجماعة، و دفناه فی مظلته، و جلست عند قبره آنسا به اقرأ القرآن الی ان مضی من اللیل ساعات، فغفوت غفوة، فرایت صاحبی فی احسن صورة و اجمل زی فی روضة خضراء، علیه ثیاب، قائما یقرا القرآن، فقلت: الست صاحبی؟ قال: بلی، قلت، فما الذی صیرک الی ما أری؟ فقال: اعلم انی وردت مع الصابرین لله عزوجل، لم ینالوها الا بالصبر، و الشکر عند الرخاء.
لختی نشستم، سپس حرکتش دادم دیدم مرده است. گفتم: انا لله و انا الیه راجعون، چگونه در کارش عمل کنم؟ چه کسی مرا در غسل و کفن و کندن قبر و دفن او مرا یاری می دهد؟ در همین حال کاروانی آمد که قصد رباط داشت، اشاره کردم به سویم آمدند تا نزدیکم ایستادند، گفتند: تو را با این چه کار؟ داستان خود را گفتم، شتران خود را بستند و مرا یاری دادند تا او را با آب دریا غسل داده و با لباسهایی که همراه داشتند کفن کردیم، من پیش رفته و با جماعت بر او نماز کردم، و او را در همان سایبانش دفن نمودیم، و خود کنار قبرش نشسته، مانوس وار قرآن می خواندم تا این که پاسی از شب گذشت، چرتی زدم، در خواب او را به بهترین صورت و زیباترین هیئت میان باغی سرسبز دیدم که لباسی در بر داشت و ایستاده قرآن می خواند، گفتم: مگر تو آن یار من نیستی؟ گفت: چرا، گفتم: چه چیز تو را به آن چه می بینم درآورده است؟ گفت: بدان که من با صابرین لله وارد شده ام. و آنان به این مقام نرسیدند مگر با صبر، و شکر در وقت آسایش و خوشی.
و لا یذهب علیک ان الم القلب بحکم الطبع، فلایمکن الصبر عنه التعذره، کما تقدم، و من کفی مونة جند الشیطان الطیار - اعنی الشهوة - بقی متعرضا لجنده السیار، و هو الوسواس، و لا ینقطع ذلک الا بالموت، لان الشیطان مخلوق من النار و طبعها الحرکة، و الادمی مخلوق من الطین و طبعها السکون، و الادمی مشتمل علیهما لکونه مخلوقا من الفخار و قد اجتمع فیه معنی الطین و النار، فلا یتصور نار مشتعلة لا تتحرک بل لا یزال تتحرک النار بطبعها، و قد کلف الملعون بالانقیاد لما خلق من الطین فاستعصی، فکیف نطمع نحن فی انقیاده لنا؟
فراموشت نشود که رنج قلب به حکم طبع (آدمی) است، بنابراین صبر در برابر آن ممکن نیست زیرا نامقدور است، چنان که گذشت، (و آن از وسوسه شیطان است) و هر که از زحمت لشکر طیار شیطان - یعنی شهوت - برهد، در برابر لشکر سیار شیطان - وسواس - باقی می ماند، و این جز با مرگ قطع نشود، زیرا شیطان از آتش آفریده شده که طبع آن حرکت است، و آدمی از گل آفریده شده که طبع آن سکون است، و آدمی مشتمل بر هر دو است زیرا از گل پخته آفریده شده که معنی گل و آتش در آن جمع است، پس آتش مشتعلی که حرکت نداشته باشد، تصور ندارد بلکه آتش طبیعةً متحرک است؛ و آن ملعون مکلف است که از آن چه از گل آفریده شده اطاعت کند، ولی او سرپیچی نمود، پس چگونه ما طمع داریم از ما فرمان برد؟
هشتم: مجاهده است، و هی منع النفس من الالتفات الی ما سوی الله، و اجبارها علی التوجه نحوه، فیصیر الاقبال علیه و الانقطاع عما دونه ملکة لها، قال تعالی: و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی، فان الجنة هی الماوی.(227) و قال صلی الله علیه و آله: رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر.(228)
... و آن بازداشتن نفس است از توجه به غیر خدا، و مجبور ساختن اوست بر توجه به سوی خدا، و در نتیجه رو آوردن به خدا و بریدن از هر چه غیر اوست ملکه او خواهد شد. خدای متعال فرموده: و اما آن کس که از مقام پروردگارش هراسان باشد، و نفس را از خواهش آن باز دارد، پس همانا بهشت جایگاه اوست. و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده: از جهاد کوچکتر بازگشته به سوی جهاد بزرگتر می رویم.
پس ای عزیز! باید که پیوسته توسن نفس را به لجام مجاهده ملجم داشت و با او رفق ننمود الا به قدر ضرورت، و باید که به هیچ وجه مراد او را نداد که نفس چون شیر گرسنه است، اگر وی را سیر کنی قوت بیابد و تو را بخورد؛ و همواره او را به کار دین مشغول بدار که اگر او را به کار دین مشغول نداری او تو را به کار هوای خود مشغول بکند.
آورده اند که سلیمان علیه السلام موری را دید که از تلی خاک می کشید، گفت: مقصود تو از این خاک کشیدن چیست؟ گفت: عاشق موری شده ام و او گفته است که هرگاه این تل خاک را از راه برداری جفت تو می شوم، اکنون مشغولم به کشیدن این تل خاک. سلیمان علیه السلام فرمود: عمر تو و قوت تو کجا وفا به این کند؟ گفت: دانم که چنین است اما چاره و طریق منحصر است در این، جز مشغولی به آن روی نیست، برای آن که با یار باید بود و یا در طریق یار.
یار اگر هست ترا یاری بس - ورنه ترا جستن او کاری بس(229)
و فی مصباح الشریعة قال الصادق علیه السلام: طوبی لعبد جاهد الله نفسه و هواه؛ و من هزم جند هواه ظفر برضاء الله، و من جاوز عقله نفسه الامارة بالسوء بالجهد و الاستکانة و الخضوع علی بساط خدمة الله تعالی فقد فاز فوزا عظیما. و لا حجاب اظلم و اوحش(230) بین العبد و بین الله من النفس و الهوی، و لیس لقتلهما و قطعهما سلاح و لا آلة الا الافتقار(231) الی الله تعالی و الخشوع و الجوع و الظماء بالنهار و السهر باللیل، فان مات صاحبه مات شهیدا، و ان عاش و استقام اوی عاقبته الی الرضوان الاکبر، قال الله عزوجل: والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنین.(232) قال صلی الله علیه و آله: اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک.
در مصباح الشریعة امام صادق علیه السلام فرمود: خوشا به حال بنده ای که به خاطر خدا با نفس و هوای خود جهاد کند. و هر کس سپاه هوای خود را گریز دهد به خشنودی خداوند دست یافته، و هر کس عقل او با کوشش و کرنش و خضوع بر بساط خدمت خدای متعال از نفس فرمان دهنده به بدی خود بگذرد و آن را پشت سر نهد همانا به رستگاری بزرگ نائل آمده است. هیچ حجابی میان بنده و خداوند تاریک تر و وحشتناک تر از نفس و هوا نیست، و سلاح و ابزاری برای کشتن و بریدن آن دو جز (یا مثل) احساس نیاز به خدای متعال و خشوع و گرسنگی و تشنگی در روز و بیداری در شب وجود ندارد، پس اگر (در این مجاهده) صاحب آن مرد، شهید مرده است، و اگر زنده ماند و استقامت ورزید، عاقبت در آغوش رضوان بزرگ خدا جای خواهد گرفت. خدای بزرگ فرموده: آنان که در راه ما جهاد می کنند همانا به تحقیق آنان را به راههای خود هدایت می کنیم، و همانا خداوند با نیکوکاران است. و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: سرسخت ترین دشمنانت نفس توست که در میان دو پهلوی تو قرار دارد.
و اذا رایت مجتهدا ابلغ منک فی الاجتهاد فوبخ نفسک و لمها و عیرها تحثیثا علی الازدیاد علیه، و اجعل لها زماما من الامر و عنانا من النهی، و سقها کالرایض للفاره(233) الذی لا یذهب خطواتها الا و قد صحح اولها و اخرها. و کان رسول الله صلی الله علیه و آله یصلی حتی تتورم قد ماه و یقول: افلااکون عبدا شکورا؟ اراد ان تعتبر به امته، فلا تغفلوا عن الاجتهاد و التعبد و الریاضة بحال. الا و انک لو وجدت حلاوة عبادة الله و رایت برکاتها و استضات بنورها لم تصبر عنها ساعة واحدة و لو قطعت اربا اربا، فما اعرض من اعرض عنها الا بحرمان فواید السلف من العصمة.
قیل لربیع بن خثیم: مالک لا تنام باللیل؟ قال: لانی اخاف البیات.(234)
پس اگر کوششگری را دیدی که بیشتر از تو می کوشد نفس خود را بجهت انگیزش به سوی کوشش بیشتر از او توبیخ و ملامت و سرزنش نما، و برای آن مهاری از امر و عنانی از نهی قرار ده و آن را به پیش بر، همچون پرورش دهنده اسب چابکی که گام از گام بر نمی دارد جز این که همه را صحیح و درست می سازد. رسول خدا صلی الله علیه و آله آن قدر نماز می گزارد تا اینکه قدمهایش ورم می کرد، و می فرمود: آیا بنده شاکری نباشم؟ می خواست امتش از او پند بگیرند، پس در هیچ حالی از کوشش و عبادت و ریاضت غفلت نکنید. هان، اگر شیرینی عبادت خدا را بچشی و برکات آن را ببینی و با نور آن روشن شوی لحظه ای شکیبائی نسبت به آن نتوانی کرد هر چند قطعه قطعه شوی. پس کسی از آن رو نگردانده مگر به جهت آن که از عصمت که از فوائد گذشتگان است محروم مانده است.
به ربیع بن خثیم گفتند: چرا در شب نمی خوابی؟ گفت: از عذاب شبانه می ترسم.
ویحکی ان مالک بن دینار قال: نازعتنی نفسی فی ماء بارد فی کوز جدید فقلت: هذا حلال لا باس به، فاشتریت کوزا و ملاته ماء و وضعته فی مهب الشمال حتی برد، و حان وقت الافطار، فصلیت المغرب و نوافله، و جعلت نفسی تتازعنی و انازعها، فغلبتنی عینای، فرایت فی النوم حوراء لم ترعینی مثلها حسنا و جمالا، فتحیرت فیها فقلت: لمن انت؟ فقالت: لمن لایبیعنی بشربة ماء بارد فی کوز جدید. ثم رکضت الکوز برجلهاو کسرته و صبت الماء برجلها، فانتبهت فاذا الکوز مکسور و الماء مصبوب.
و حکایت است که: مالک بن دینار گفت: نفسم در مورد آب سردی در کوزه نوی با من درگیر شد، (با خود) گفتم: این که حلال است و مانعی ندارد، پس کوزه ای خریده از آب پر کردم و در معرض وزش باد شمال نهادم تا سرد شد، و وقت افطار فرا رسید. نماز مغرب و نوافل آن را گزاردم، و همین طور نفسم با من در گیر و دار بود، در این حال چشمم را خواب ربود، در خواب حوریه ای را دیدم که تا حال چشمم مثل او را در زیبایی و جمال ندیده بود، مدهوش وی شدم و گفتم: از آن که هستی؟ گفت: از آن کسی که مرا به شربت آبی سرد در کوزه ای نو نفروشد. سپس کوزه را با پا لگد زد، آن را شکست و آب به پایش ریخت. من بیدار شدم، کوزه را شکسته و آب را ریخته دیدم.
قیل لبعض العارفین:(235) کیف اصبحت؟ قال: اصبحت و نفسی تدعونی الی هواها، و الشیطان الی معصیة الله، و عیالی یطالبونی بالقوت، و الله یطالبنی باداء ما کلفنی، فما حال من کان مطالبا بهذه الاشیاء؟ مبتلی بهذه الافات.
به یکی از عارفان گفتند: چگونه صبح کردی؟ گفت: صبح کردم در حالی که نفسم مرا به هوای خود، و شیطان به نافرمانی خدا می خواند، و عیالم از من خوراک می طلبند و خداوند اداء تکلیف را از من می خواهد، پس حال کسی که این چیزها را از او خواهند و گرفتار این آفات است چگونه خواهد بود؟
ای عزیز! مجاهده که امر به آن شده است ثمره آن حسن خلق است، لقوله صلی الله علیه و آله: حسنوا اخلاقکم.(236) و انما یتم حسن الخلق باربعة اشیاء: قوة العلم، و ثمرته الحکمة، و هی حالة فی النفس بها تدرک الصواب و الخطاء. و قوة الغضب الی حد تدخل تحت اشارة العقل، و هی الشجاعة. و قوة الشهوة کذلک، و هی العفة. و قوة العدل. و لما کان الاعتدال و الوسط ادق من الشعر و احد من السیف و لم ینفک البشر من المیل منه، قال تعالی: و ان منکم الا واردها.(237) و احتاج العبد الی ان یدعو الله فی کل یوم: اهدنا الصراط المستقیم.(238)
... به جهت فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله که: اخلاق خود را نیکو سازید. و جز این نیست که خوش خلقی به چهار چیز تمام می شود: 1 - نیروی علم، که میوه آن حکمت است و آن حالتی است در نفس که بدان درست و نادرست را ادراک می کند. 2 - نیروی غضب تا حدی که تحت اشاره و کنترل عقل درآید، و آن شجاعت است. 3 - نیروی شهوت نیز با همین شرط، و آن عفت است. 4 - نیروی عدل. و چون اعتدال و حد وسط از مو باریک تر و از شمشیر تیزتر است و بشر هرگز از تمایل (به یکی از دو طرف) جدا نیست. خدای متعال فرموده: و هیچ یک از شما نیست جز اینکه وارد آن (دوزخ که طرف افراط و تفریط است) می شود، و بشر نیازمند این است که هر روز به درگاه خداوند این دعا کند که: ما را به راه راست هدایت فرما.
و المعین علی الاعتدال امران: احدهما التایید الالهی فی حق الانبیاء. و الثانی المجاهدة، ای المقابلة بالضد، کمقابلة البخل بالتسخی. و انما تکون المجاهدة بعد معرفة العیوب. و طرق المعرفة اربعة: صدیق بصیر بعیوبه یخبره بها. و عدو مجاهر یکاشفه، و مخالطة مع الناس توجب له مطالبة النفس بالتبری عما یراه فی غیره. قال عیسی علیه السلام: ما ادبنی احد بل رایت جهل الجاهل فجانبته.(239) و شیخ بصیر بعیوبه یتبع اشاراته کما ینبع الاعمی شاطی البحر اشارة البصیر، و هذا اجود الطرق و اعزها، فالشیخ یمنعه من کثرة الاوراد و یامره بالاقتصار علی الرواتب و الخلوة و الفرایض، و یترتب(240) له کسبا حلالا و ذکرا یواظب علیه.
و دو چیز به اعتدال کمک می کند: یکی تایید الهی که در حق انبیاء علیهم السلام است. دوم مجاهده، یعنی مقابله به ضد، مانند مقابله بخل با سخاوت. مجاهده همیشه پس از شناخت عیبها صورت می گیرد. و راههای شناخت چهار است: 1 - دوستی که به عیوب او بینا بوده و او را بدان آگاه سازد. 2 - دشمن آشکاری که آشکارا بااو دشمنی کند و عیوب او را برملا سازد. 3 - آمیزش با مردم، که موجب می شود آدمی خود را وادارد تا از عیوبی که در مردم می بیند دوری جوید. عیسی علیه السلام فرمود: کسی مرا ادب نیاموخت، بلکه جهل جاهل را دیدم و از آن اجتناب ورزیدم. 4 - شیخی که به عیوب او بینا بوده، و این شخص از اشارتهای وی پیروی کند همانگونه که نابینا هنگام عبور از کنار دریا از اشارتهای بینا پیروی می نماید، و این بهترین و گران ترین راههاست، پس شیخ او را از خواندن ورد بسیار باز داشته،به اکتفا نمودن به نمازهای یومیه و تنهایی و انجام واجبات دستور می دهد، و کسبی حلال و ذکری (مناسب) را برای او ترتیب می دهد که بر آن مواظبت نماید.

نهم: شجاعت است. باید که مردانه و دلیر باشد تا با نفس و بر مکاید او قیام و مقاومت تواند نمود، و از مکر و حیله شیطان نیندیشد که در این راه شیاطین انس و جن بسیارند که دفع ایشان باید کرد.

دهم: بذل و ایثار است، که بخل قیدی عظیم و حجابی بزرگ است. و در بعضی مقامات باید که دنیا و آخرت را بذل نماید و از سرجان بر خیزد. و فی النبوی صلی الله علیه و آله: ما جبل الله ولیاً الا علی السخاوة و حسن الخلق.(241) و قال صلی الله علیه و آله: ان هذا دین ارتضیته لنفسی، و لن یصلحه الا السخاء و حسن الخلق، فاکرموه بهما ما استطعتم.(242)
بیان: و السخاء بذل مایزید علی ما ینبغی بذله و لو بشی ء یسیر، و ان کان ثم منازعة فهو تسخ. و الجود هو السخاء. و قیل: هو ان یستغرق البذل معظم امواله لا لغرض دنیوی. و الایثار هو الجود مع الحاجة الیه.
و در حدیث نبوی صلی الله علیه و آله است که: خداوند هیچ یک از دوستان و اولیای خود را جز بر سخاوت و خوش خویی نسرشته است و فرمود: همانا این دینی است که برای خود پسندیده ام. و هرگز چیزی جز سخاوت و خوش خویی آن را سامان نمی بخشد، پس تا می توانید آن را به این دو گرامی دارید.
بیان: سخاوت بذل کردن بیش از مقداری است که باید بذل کرد هر چند به اندکی باشد، و اگر این بذل نمودن همراه با درگیری (نفس) باشد تسخی است (خود را سخی وانمود کردن). و جود همان سخاوت است. و گفته اند: جود آن است که بذل کردن شامل بیشتر اموالش شود ولی نه به هدف دنیوی. و ایثار، بخشیدن به هنگام نیازمندی خود است.
و عن علی علیه السلام: استغن عمن شئت فانت نظیره. و احتج الی من شئت فانت اسیره. و امنن علی من شئت فانت امیره.(243)
و از علی علیه السلام روایت است که: از هر که خواهی بی نیاز باش که نظیر او باشی. و به هر که خواهی نیازمند باش که اسیر او باشی. و بر هر که خواهی بخشش نما که امیر او باشی.
و عنه علیه السلام: سادات الناس فی الدنیا الاتقیاء، و فی الاخرة الاسخیاء.(244)
و نیز فرمود: بزرگان و سروران مردم در دنیا پرهیزکاران، و در آخرت سخاوتمندانند.
و عن ابی عبدالله علیه السلام: اتخذ الله ابراهیم خلیلا لانه لم یرد احدا، و لم یسال (احدا) غیر الله.(245)
و از امام صادق علیه السلام روایت است که: خداوند ابراهیم را خلیل و دوست خود گرفت، زیرا وی هیچ کس را رد نکرد و از (احدی) غیر خدا نیز درخواست ننمود.
و فی الحدیث: کان رجل یبکی عند الکعبة المعظمة و یقول: اللهم اغفر لی الذنب العظیم بحرمة هذا البیت. فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: ما ذنبک؟ قال: هو اعظم من ان اصفه. فقال صلی الله علیه و آله: ذنبک اعظم ام الجبال؟ فقال: ذنبی. فقال صلی الله علیه و آله: ذنبک اعظم ام البحار؟ قال: ذنبی یا رسول الله. فقال صلی الله علیه و آله: ذنبک اعظم ام الارضون؟ قال: ذنبی یا رسول الله. فقال صلی الله علیه و آله: ذنبک اعظم ام العرش؟ قال: ذنبی یا رسول الله. فقال صلی الله علیه و آله: ذنبک اعظم ام الله؟ قال: الله اعظم و اعلی. فقال صلی الله علیه و آله: ویحک صف لی ما ذنبک؟ قال: یا رسول الله انی رجل ذوثروة من المال، و ان السائل یسالنی فکانما یستقبلنی یشعلة من النار. فقال صلی الله علیه و آله: تنح عنی لا حرقتنی الله تبارک و تعالی؛ فوالذی بعثنی بالحق نبیا لو وقفت بین یدی الرکن و المقام ثم صلیت الفی الف عام، و بکیت حتی یجری من دموعک الانهار، و یستقی بها الاشجار، ثم مت و انت لئیم اسکنک الله فی النار، اما علمت ان البخل کفر، و ان الکفر فی النار؟!(246)
و در حدیث است که: مردی کنار کعبه معظمه می گریست و می گفت: خداوندا، به حرمت این خانه گناه بزرگ مرا بیامرز. رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: گناهت چیست؟ گفت: بزرگتر از آن است که وصف کنم. فرمود: گناه تو بزرگتر است یا کوهها؟ گفت: گناه من. فرمود: گناه تو بزرگتر است یا دریاها؟ گفت: گناه من ای رسول خدا. فرمود: گناه تو بزرگتر است یا زمین ها؟ گفت: گناه من ای رسول خدا. فرمود: گناه تو بزرگتر است یا عرش؟ گفت: گناه من ای رسول خدا. فرمود: گناه تو بزرگتر است یا خدا؟ گفت: خدا بزرگتر و برتر است. فرمود: وای بر تو، گناهت را برایم وصف کن. گفت: ای رسول خدا، من مردی مالدار و ثروتمند هستم. ولی همین که سائل از من درخواست می کند گویا با شعله ای آتش با من رو به رو می شود. فرمود: از من دور شو، که خداوند مرا نیز (به آتش تو) نسوزاند؛ به آن کس که مرا به پیامبری برانگیخته، اگر جلوی رکن و مقام بایستی و دو میلیون سال نماز گزاری، و آن قدر گریه کنی تا نهرها از اشکهایت جاری شود و درختان از آن ها سیراب گردد، سپس بمیری در حالی که لئیم و خسیس بوده باشی، خداوند تو را در آتش سکونت دهد. مگر ندانی که بخل کفر است، و کفر در آتش است؟!
ای عزیز! معلوم شد که عمده طاعات و اصل عبادات بیرون کردن محبت دنیاست از دل خود، و اگر نه عبادت حق تعالی با محبت دشمن او که دنیاست بی ثمره است، زیرا که عبادت موجب قرب به حق تعالی باشد، و محبت دنیا موجب بعد به آن جناب. قال الحواریون لعیسی علیه السلام: ما لک تمشی علی الماء و لا نقدر علی ذلک؟ فقال لهم: ما منزلة الدینار و الدرهم عندکم؟ قالوا: الدینار حسنة. قال: لکنهما عندی سواء.(247)
... حواریون به عیسی علیه السلام گفتند: چه شده که شما برروی آب راه می روی و ما نتوانیم؟ به آنان فرمود: مقام و ارزش دینار و درهم نزد شما چگونه است؟ گفتند: دینار خوب است. فرمود: ولی آن دو نزد من یکسان است.
و قال صلی الله علیه و آله: خصلتان لا یجتمعان فی مؤمن: البخل و سوء الخلق.(248) قیل: البخل استقلال القلیل، و استکثار الکثیر.
و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: دو خصلت است که در مؤمن گرد نیایند: بخل و بدخلقی. گفته اند: بخل، کم را کم شمردن، و زیاد را زیاد انگاشتن است.(249)
قال احمد بن علی: سمعت الشبلی یقول: وقع فی سری انی بخیل، عزمت الیوم ان لا انال شیئا فی یومی الا دفعته الی اول من یلقانی، فما تممت عقدی حتی بعث الی صاحب الموسر الکبیر بصرة فیها مائة دینار، فاخذتها و خرجت فاذا بفقیر بین یدی مزین، فلما قام ناولته الصرة، فقال: ادفعها الی المزین، فقلت: انهادنانیر، فقال: الیس قد قیل لک: انک بخیل؟ فناولته المزین، فقال: نوینا ان لا ناخذ من الفقیر شیئا، فرمیت بها فی دجلة و انصرفت.
احمد بن علی گوید: از شبلی شنیدم که می گفت: در سر و درونم افتاد که من بخیل هستم، از این رو آن روز تصمیم گرفتم که در این روز چیزی به دست نیاورم جز این که آن را به اولین کسی که با من برخورد می کند بدهم، و هنوز تصمیم من تمام نشده بود که صاحب موسر کبیر کیسه ای محتوی صد دینار برایم فرستاد. آن را گرفته به راه افتادم، در راه به فقیری در نزد آرایشگری برخوردم. چون برخاست کیسه را به او دادم، گفت: آن را به آرایشگر بده. گفتم: اینها دیناری چند است. گفت: مگر به تو نگفتند: تو بخیلی؟ آن را به آرایشگر دادم، گفت: ما تصمیم داریم از فقیر چیزی نگیریم. پس آن را در دجله افکنده و بازگشتم.
و فی العیون عن الرضا علیه السلام قال: لا یجمع المال الا بخصال خمس: بخل شدید، و امل طویل، و حرص غالب، و قطیعة للرحم، و ایثار الدنیا علی الاخرة.(250)
و در کتاب عیون از حضرت رضا علیه السلام روایت است که: مال جز با پنج صفت گرد آوری نشود: بخل شدید، آرزوی دراز، حرص غالب، قطع رابطه با خویشاوند، و مقدم داشتن دنیا بر آخرت.
و فی المکاتیب: و از جمله محاسن سلوک آن است که: بعض از آن چه طبیعت به آن رغبت کند خود ارتکاب آن نکند و به فقیری دهد که: لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون.(251) مثلا سالک را رغبت گوشت باشد، قدری گوشت تحصیل کند و خود نخورد و به فقیری دهد یا مؤمنی دیگر که بخورد.

یازدهم: فتوت است، باید که جوانمرد باشد چنان که حق هر کس را در مقام خویش به قدر وسع به جای آورد، و عوض و مکافات از هیچ کس طمع نداشته باشد.

دوازدهم: صدق است. باید که بنای امر و معامله خود را با خدا و خلق به راستی بگذارد، و از کذب و خیانت دور گردد، و کارهای رو کشیده نکند، بلکه از توریه(252) نیز اجتناب نماید، چه دروغ نماست.
ای عزیز! اگر کسی راستی را شعار خود نماید جمیع ارکان دین از عبادات و ریاضات همه از یک راستی به دست آیند، و مرتکب به جمیع امور اسلام و فنون دین گرام گردد. پس همچنان که در ایمان به ما جاء به النبی صلی الله علیه و آله صدق ضرور است، همچنین در بیعت با شیخ در امر طریقت، که اگر در امری از امور خلاف راستی کرد طریقت بر ذمه او می ماند تا از عهده اوفوا بالعهد ان العهد کان مسؤولا(253) درآید.
و روی ان لقمان الحکیم بلغ عمره ثلاث آلاف و خمسمائة عام، و قد قیل له: ألست عبد آل فلان؟ قال: بلی. فقیل: ما بلغ بک ما نری؟ قال: صدق الحدیث و اداء الامانة، و ترک ما لا یعنینی.
و روایت است که لقمان حکیم عمرش به سه هزار و پانصد سال بالغ شد، به او گفتند: مگر تو بنده فلان خاندان نیستی؟ گفت: چرا: گفتند: چه چیز تو رابه آن چه می بینیم رسانده است؟ گفت: راستگویی، رد امانت، و ترک آن چه به کارم نمی آید.
و فی الکافی عن ابی عبدالله علیه السلام: لا تنظروا الی طول رکوع الرجل و سجوده فان ذلک شی ء اعتاده، فلو ترکه استوحش لذلک، ولکن انظروا الی صدق حدیثه و اداء امانته.(254)
و در کافی از امام صادق علیه السلام روایت است که: به طولانی بودن رکوع و سجود مرد ننگرید که این چیزی است که عادت وی شده، و اگر ترکش کند به وحشت افتد، ولی به راستگویی و امانتداری وی نظر کنید.
و فی مجالس ابن الشیخ - رحمه الله - عن ابی عبدالله علیه السلام: من صدق لسانه زکی عمله، و من حسنت نیته زید فی رزقه، و من حسن بره باهل بیته زید فی عمره.(255)
و در مجالس ابن الشیخ (ره) از آن حضرت روایت است که: هر که زبانش راستگو باشد عملش پاکیزه شود، و هر که نیتش نیکو باشد روزیش فراوان گردد. و هر که به خانواده اش خوب نیکی نماید عمرش زیاد گردد.
و فی مجالس الصدوق - رحمه الله - عن المفضل بن عمر قال: قلت لابی عبدالله علیه السلام: بم یعرف الناجی؟ فقال علیه السلام: من کان فعله لقوله موافقا فهو تاج، و من لم یکن فعله لقوله موافقا فانما ذلک مستودع؟(256)
و در مجالس صدوق (ره) از مفضل بن عمر روایت است که گفت: به امام صادق علیه السلام گفتم: نجات یابنده از کجا شناخته می شود؟ فرمود: هر کس کردار و گفتارش با هم موافق باشد نجات یابنده است، و هر که کردارش با گفتارش موافق نباشد، چنین کسی عاریه داده شده است (یعنی ایمانش ثابت نیست و نجات نخواهد یافت).
و عن الفضیل بن عیاض:(257) ترک العمل: من اجل الناس ریاء، و العمل من اجلهم شرک، و الاخلاص ان یعافیک منهما.
و از فضیل بن عیاض نقل است که: ترک عمل به خاطر مردم ریاء است، و عمل به خاطر آنان شرک است، و اخلاص آن است که تو را از این دو به سلام دارد.
و روی انس بن مالک عن النبی صلی الله علیه و آله فی قوله عزوجل: فو ربک لنسألنهم اجمعین، عما کانوا یعملون،(258) قال صلی الله علیه و آله: عن لا اله الا الله.(259)
و انس بن مالک از پیامبر صلی الله علیه و آله در تفسیر این آیه: پس به پروردگارت سوگند که همانا البته از اینان بازخواست می کنیم نسبت به آن چه می کردند روایت کرده است که: از لا اله الا الله پرسش می شود (یعنی از کلمه توحید که نشان صدق و اخلاص بنده است).
و ذهب الائمة العارفون فی ذلک الی انه السؤال عن صدق لا اله الا الله و الوفاء بها، علی ما روی عن النبی صلی الله علیه و آله انه قال: لیس الایمان بالتحلی و لا بالتمنی، ولکن ما و قربالقلوب، و صدقته الاعمال.(260)
پیشوایان عارف، در این مورد معتقدند که: آن سوال از صداقت در لا اله الا الله و وفای به آن است، بنابر روایتی که از پیامبر صلی الله علیه و آله رسیده است که: ایمان به آراستگی (ظاهر) و آرزوی بیجا داشتن نیست، بلکه ایمان آن است که در دل نشیند و اعمال نیز راستی آن را تایید کند.
و قال صلی الله علیه و آله: لا اله الا الله مخلصا دخل الجنة. فقیل: یا رسول الله و ما اخلاصها؟ قال صلی الله علیه و آله: ان یحجزه عن محارم الله.(261) و ان الله عهد الی ان لا یاتینی احد من امتی بلا اله الا الله لا یلخط بها شیئا الا اوجبت له الجنة. قالوا: یا رسول الله و ما الذی یخلط بلا اله الا الله؟ قال صلی الله علیه و آله: حرصا علی الدنیا و جمعا لها و منعا. و قوله صلی الله علیه و آله: لیس علی اهل لا اله الا الله وحشة فی القبور و لا فی النشور.(262) راجع الی هذا المعنی.
و فرمود: هر که لا اله الا الله را با اخلاص بگوید داخل بهشت شود. عرض شد: ای رسول خدا، اخلاص آن چیست؟ فرمود: آن است که گوینده را از حرامهای خدا باز دارد. و همانا خداوند به من سفارش کرده که هیچ یک از امت تو با لا اله الا الله در صورتی که چیزی را به آن نیامیخته باشد، نزد من نیاید جز این که بهشت را برای او واجب کنم. گفتند: ای رسول خدا، آن چه را با لا اله الا الله در می آمیزد چیست؟ فرمود: حرص بر دنیا و جمع آن و منع کردن (آن از دیگران). و این فرمایش حضرت که: بر اهل لا اله الا الله وحشتی در قبر و در وقت بیرون آمدن از آن نیست. بازگشت آن به همین معنا است.
و فی الکافی عن ابی عبدالله علیه السلام قال: انا لنحب من کان عاقلا فهما فقیها حلیما مداریا صبورا صدوقا وفیا. ان الله عزوجل خص الانبیاء بمکارم الاخلاق، فمن کانت فیه فلیحمد الله علی ذلک، و من لم تکن فیه فلیتضرع الی الله عزوجل و لیساله ایاها. قال: قلت: جعلت فداک و ما هن؟ قال علیه السلام: هن الورع و القناعة و الصبر و الشکر و الحلم و الحیاء و السخاء و الشجاعة و الغیرة و البر و صدق الحدیث و اداء الامانة.(263)
و در کافی از امام صادق علیه السلام روایت است که: همانا ما دوست می داریم کسی را که عاقل، فهیم، دانا، بردبار، مدارا کننده، صبور، بسیار راستگو و اهل وفا باشد. همانا خدای بزرگ پیامبران را به مکارم اخلاق مخصوص ساخت، پس هر که این خویها در او هست باید خدا را بر آن حمد گوید، و هر که در او نیست باید به پیشگاه خدای بزرگ زاری کند و آن ها را درخواست نماید. راوی گوید: گفتم: فدایت شوم آن ها کدام است؟ فرمود: پرهیزکاری، قناعت، صبر، شکر، بردباری، حیا، سخاوت، شجاعت، غیرت، نیکوئی، راستگویی و امانتداری.
ابو علی عمر گفت: مادرم از دنیا برفت، خانه به میراث به من رسید، او را به پنجاه دینار فروختم و به حج رفتم. چون به بابل رسیدم مردمی مرا پیش آمد گفت: زر کجاست؟ گفتم: پنجاه دینار است در حرز و در میان بسته ام. گفت: حرز را به من بده، حرز را به وی دادم. بشمرد پنجاه دینار درست بود، مرا باز داد گفت: بگیر که راستی تو مرا گرفت. و از ستور به زیر آمد و صحبت لازم گرفت تا به وقت مرگ.
سید اشرف نوربخشی در مکاتیب گفته است: در راه صدق نسبت به پیر چنان باید بود که اگر کبیره ای هم از پیر سر بزند هیچ به خاطر در نیاورد، و حمل به راستی او باید کرد هر چند به حسب ظاهر صلاح او نداند، چون مضطر شود تأویل او نداند قصه حضرت موسی و خضر را به خاطر بیاورد.
طالب صادق کسی باشد که او - هرچه بیند از چنین پیر هدی
راست پندارد اگر چه کژ بود - بنده باید بود در پیش خدا
و به یقین داند که هیچ در طریقت چنان مضر نیست که اعتراض بر اکابر. و امائل گوهر سفته گفته اند که: همه چیز را تدارک توان کردن مگر اعتراض را، که معترض البته معذور نیست.
ای برادر در ره و رسم و سلوک - همچو رضوان رو خرامان در ریاض
معترض نتوان شدن در کار پیر - زان که بدتر نیست امری ز اعتراض
فعلیک ایها الطالب ان تجتنب عن هذه الداء العضال.(264) بعضی افعال این طایفه اگر چه به حسب ظاهر خلاف شریعت می نماید، ولکن اگر کسی را بصیرت به کحل عرفان مکحل بود ببیند که عین صواب است، چون مقرر ارباب سیرت و مصور اصحاب بصیرت چنین آمده که ازین طایفه صدور افعال قبیحه و ظهور اعمال شنیعه ممکن نیست الا به ضرورت، پس چرا به چشم انکار و اعتراض به سوی ایشان نگاه کنند؟
بعد از آن گفته است که: اصحاب ابوالغیث یمنی خواهش گوشت و نان کردند، قطاع طریق قافله را زدند و یک گاو و یک خروار گندم برای شیخ آوردند. شیخ گفت: سر گاو و جوال گندم را نگاه دارید، گاو و آرد را به مصرف برسانید. زبان فقها بر شیخ دراز شد. بعد از چند روز اهل قافله آمدند، دو نفر آمدند که ما گاوی و یک خروار گندم نذر شیخ داشتیم، قطاع طریق بردند. شیخ سر گاو و جوال گندم را به آن هر دو نفرشان دادند، یکی گفت: این سر گاو من است، و دیگری گفت: این جوال گندم من است. و شاهد بر این که اعتراض باعث حرمان از فیوضات باطنیه می شود قصه موسی و خضر است.

سیزدهم: علم است. باید مرید آن قدر علم پیدا کند که از عهده فرایضی که بر وی واجب است تواند بیرون آمد، و در طلب زیادتی نکوشد که از راه باز ماند مگر وقتی که به کمال مقصود رسد و مقتدایی کند و مرتبه پیشوایی یافته باشد، و در هیچ وقت به علم لاینفع مشغول نشود. و علم نافع را ان شاء الله این ضعیف بیان خواهد نمود.
و قیل: اول درجة الارادة الاعراض عن رسوم الطباع و عادات النفوس و العوام مع اصطحاب العلم الشرعی حتی یقوم احکام العلم فی الطاعات و العبادات مقام العادات، و تعلق بانفاس السالکین حتی لا یقتصر المرید علی مقتضیات العلم الشرعی من الاعمال، فیکون (فی) زمرة العباد واقفا مع العبادات، بل یتعلق بانفاس السالکین و یتقید باحوالهم، و یستمد من بواطنهم، و یستفید من کلماتهم و علومهم، و ینتقل بانتقالاتهم فی المقالات سایرا الی الله معهم فی الباطن مع صدق القصد الی الحق، خالصا لوجهه، مبرءا عما سواه من الاغراض و الاعواض، منزها عن الریاء و طلب الریاسة، و خلع کل شاغل من الاخوان و مشتت من الاوطان، فان التعلق بانفاس السالکین اتخاذ الاخوان منهم و الاقتدار بهم.(265)
و گفته اند: درجه اول ارادت، رو گرداندن از رسوم طبایع و عادات نفوس و عوام است با همراهی علم شرعی، تا احکام علم در مورد طاعات و عبادات جایگزین عادات شود، و به انفاس سالکان تعلق پذیرد تا مرید تنها بر مقتضیات علم شرعی عملی اکتفا نکند تا در زمره بندگان به عبادت پردازد، بلکه به انفاس سالکان تعلق پیدا کند، مقید به احوال آنان شود، از باطن آنان کمک جوید، از سخنان و علومشان استفاده کند، و با انتقال آنان در مقامات انتقال یابد، در حالی که در باطن با آنان به سوی خدا سیر نماید همراه با صدق قصد به سوی حق، و خالص برای وجه او باشد و از غیر او از هدفها و عوضها مبرا بوده، از ریا و طلب ریاست منزه باشد، و هر سرگرم کننده ای را از برادران و هر پراکنده سازی را از وطن ها خلع نماید، چه تعلق به انفاس سالکان برادر گرفتن از آن ها و پشت گرمی (یا اقتداء) به آن هاست.

چهاردهم: عقل است، باید که به تصرف عقل کار کند و حرکات او مضبوط باشد تا حرکتی بر خلاف رای شیخ و فرمان او از او صادر نشود.
و فی مجالس ابن الشیخ (ره): لا یکون المؤمن حتی یکون کامل العقل، و لا یکون کامل العقل حتی یکون فیه عشر خصال: الاول: الخیر منه مامول، الثانی: و الشر منه مامون، الثالث: یستقل کثیر الخیر من نفسه (و تستکثر قلیل الخیر من غیره). الرابع: و یستکثر قلیل الشر من نفسه، الخامس: یستقل کثیر الشر من غیره. السادس: و لا یتبرم بطلب الحوایج قبلة. السابع: و لا یسام من طلب العلم عمره. الثامن: الذل احب الیه من العز. التاسع: و الفقر احب الیه من الغنا. العاشر: حسبه من الدنیا قوت. (و) العاشرة و ما العاشرة! لا یلقی احدا الا قال: هو خیر منی و اتقی! انما الناس رجلان: رجل خیر منه و اتقی: و آخر شر منه و ادنی، فاذا لقی الذی هو خیر منه (واتقی) تواضع له لیلحق به، و اذا لقی الذی هو شرمنه و ادنی قال: لعل شر هذا ظاهر و خیره باطن، فاذا فعل ذلک فقد علا و ساد اهل زمانه.(266)
و در مجالس ابن شیخ (ره) (از رسول خدا صلی الله علیه و آله) روایت است که: مؤمن مؤمن نیست تا این که عقلش کامل باشد، و عقلش کامل نیست تا این که ده خصلت در او باشد: 1 - چشم داشت به خیر او برود. 2 - از شر او در امان باشند. 3 - خوبی زیاد خود را اندک (و خوبی اندک دیگران را زیاد) شمارد. 4 - بدی اندک خود را بسیار و بدی بسیار دیگران را اندک انگارد. 5 - از این که از او حاجت خواهند ملول نگردد. 6 - در طول عمرش از طلب علم خسته نشود. 7 - خواری (در راه خدا) نزد او از عزت محبوبتر باشد. 8 - فقر (در راه خدا) نزد او از بی نیازی محبوبتر باشد. 9 - قوت اندکی از دنیا او را بس باشد. و دهم، وه چه دهمی! با کسی برخورد نکند مگر این که گوید او از من بهتر و پرهیزکارتر است. جز این نیست که مردم دو کس اند: مردی که از او بهتر و پرهیزکارتر است، و دیگری آن که از او بدتر و فروتر است. پس چون به کسی که بهتر از اوست برخورد کند در برابرش فروتنی کند تا به او برسد، و چون به کسی که از او بدتر و فروتر است برخورد کند گوید: ممکن است شر این کس آشکار باشد ولی خیرش باطن بود. پس هرگاه چنین کند به مرتبه ای بلند دست یافته و بر اهل زمانش سیادت و آقائی پیدا کند.
قیل: علامة الاحمق ثلاث: اولها: لایبالی من تضییع عمره. و الثانی: لا یشبع من فضول اقاویله. و الثالث: لا یطیق صحبة من یری عیبه.
گفته اند: نشانه احمق سه چیز است: 1 - از تضییع عمرش باک ندارد. 2 - از زیادی گفتارش سیر نمی شود. 3 - طاقت همنشینی با کسی را که به عیوبش بیناست، ندارد.

پانزدهم: در مرصاد العباد گفته است که: باید مرید ملامت صفت باشد و قلندر سیرت، نه چنان که بی شرعی کند و پندارد که ملامت است؛ کلا و حاشا، آن راه شیطان و ضلالت است، و اهل اباحت را از این منزل به دوزخ برده اند. ملامتی بدان معنی باشد که نام و ننگ و مدح و ذم و رد و قبول خلق به نزد او یکسان باشد و به دوستی و دشمنی خلق فربه و لاغر نشود، چنان چه این ضعیف گوید:
ز آن روی که راه عشق راهی تنگ است - نی با خودمان صلح و نه با کس جنگ است
شد در سر نام و ننگ، عمر همه کس - ای بی خبران چه جای نام و ننگ است
انتهی.(267) و این ضعیف گوید که: ملامت به معنی مذکور خلاف شریعت نیست بلکه از اخبار بسیار مستفاد می شود که ممدوح است، چنان چه در اخبار متعدده گذشت که ذل را بهتر از عزت، و فقر را بهتر از غنا بداند، و خلق او را ابله و بی عقل بدانند.
و فی روضة الکافی رسالة منه الیه:(268) محمد بن یحیی، (عن محمد بن الحسین)، عن محمد بن اسماعیل بن بزیع، عن عمه حمزة بن بزیع قال: کتب ابو جعفر علیه السلام الی سعد الخیر: بسم الله الرحمن الرحیم. اما بعد فقد جاءنی کتابک تذکر فیه (معرفة) ما لا ینبغی ترکه، و طاعة من رضاء الله رضاه، فقبلت من ذلک لنفسک ما کانت (نفسک) مرتهنة لو ترکته تعجب ان رضاء الله و طاعته و نصیحته لا تقبل و لا توجد و لا تعرف الا فی عباد غرباء اخلاء - ای لا یکون الا منفردا - من الناس، قد اتخذهم الناس سخریا لما یرمونهم (به) من المنکرات، و کان یقول: لا یکون المؤمن مؤمنا حتی یکون ابغض الی الناس من جیفة الحمار، و لولا ان یصیبک من البلاء مثل الذی اصابنا فتجعل فتنة الناس کعذاب الله، - و اعیذک بالله و ایانا من ذلک - لقربت علی بعد منزلتک بی. و اعلم - رحمتک الله - انه لا تنال محبة الله الا ببعض کثیر من الناس. و لا ولایته الا بمعاداتهم، و فوت ذلک قلیل یسیر لدرک ذلک من الله لقوم یعلمون.(269)
و در روضه کافی) به سندش از حمزة بن بزیع روایت است که امام ابو جعفر علیه السلام به سعد الخیر نامه ای نوشت بدین مضمون: به نام خداوند بخشنده مهربان. اما بعد، نامه ات به دستم رسید، در آن نامه یادآور شده ای از شناخت آن چه که ترکش روا نیست (ولایت)، و اطاعت از کسی که خشنودی او خشنودی خداست. و در این باره برای خود پذیرفته ای آن چه را که نفست در گرو آن است اگر آن را رها کنی. و شگفت داری از این که خشنودی خدا و طاعت و خیرخواهی او پذیرفته نیست و یافت نمی شود و شناخته نمی گردد جز در بندگان غریب و تنهای از مردم، که مردم آن ها را به جهت متهم ساختن آنان به کارهای ناشایسته به باد مسخره می گیرند، و گفته می شود که مؤمن مؤمن نیست تا این که در نظر مردم از لاشه الاغ مبغوض تر باشد! و اگر در آن هنگام که بلاهایی که به سر ما آمد به سر تو می آمد، این فتنه مردم را مانند عذاب خدا (سخت و دشوار) نمی انگاشتی - و البته تو و خودم را از آن به خدا پناه میدهم - همانا با بعد منزل تو از من نزد من تقرب می یافتی. و بدان - خدا رحمتت کناد - که به محبت الهی دست نیابی جز با دشمنی بسیاری از سوی مردم، و به ولایت او نرسی مگر با دشمنی سخت آن ها. و از دست دادن آن (دوستی مردم) در برابر رسیدن به حجت و ولایت الهی اندک و ناچیز می نماید برای کسانی که بدانند.
و فی التحصین قال النبی صلی الله علیه و آله: حسب امرء من الشر - الا من عصم الله من السوء - ان یشیر الناس الیه بالاصابع فی دینه و دنیاه.(270)
و در تحصین پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده است: همین شر در دین و دنیای مرد بس که انگشت نمای مردم شود مگر آن کس که خداوند از بدی نگاهش دارد.
و قال النبی صلی الله علیه و آله لعلی علیه السلام: انما هلاک الناس باتباع الهوی و حب الثناء.(271)
و پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: همانا هلاکت مردم به پیروی از هوای نفس و دوستی مدح و ثناست.
و فی التحصین عن ابی عبدالله علیه السلام قال: قال الله تبارک و تعالی: ان من اعبد اولیائی عبدا مؤمنا ذاحظ من صلاة، احسن عبادة ربه، و عبدالله فی السریرة، و کان غامضا فی الناس فلم یشر الیه بالاصابع، و کان رزقه کفافا، فیصبر علیه، فعجلت به المنیة، فقلت تراثه و بواکیه.(272)
و در تحصین از امام صادق علیه السلام روایت است که: خدای متعال فرموده: همانا از عابدترین دوستانم بنده مؤمنی است که از نماز بهره مند است، عبادت پروردگارش را نیکو به جا آورده، خدا را پنهانی عبادت می کند، و در میان مردم پوشیده و گمنام است و انگشت نمای آن ها نیست، روزیش به قدر ضرورت می رسد و بر آن شکیباست، مرگش زود فرا می رسد، بنابراین میراثش کم و نوحه سرایانش اندک اند.
و فیه عن النبی صلی الله علیه و آله انه قال: لا یستکمل العبد حقیقة الایمان حتی یکون ان لا یعرف احب الیه من ان یعرف، و حتی یکون قلة الشی ء احب الیه من کثرته.(273)
و در همان کتاب از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت است که: بنده ای حقیقت ایمان را به کمال نرساند تا این که معروف نبودن نزد او از معروف بودن، و کم داری نزد او از بسیاری محبوبتر باشد.
و عن ابی عبدالله علیه السلام انه یقول: و ایاکم و هولاء (الروساء) الذین ینرأسون، فو الله ما خفقت النعال خلف رجل الا هلک و اهلک.(274)
و از امام صادق علیه السلام روایت است که می فرمود: و از این ریاست پرستان بپرهیزید، که به خدا سوگند صدای کفش پشت سر مردی بلند نشود (کنایه از کثرت پیروان و هواداران) جز این که سخت به هلاکت افتد.
و عنه علیه السلام: ملعون من ترأس، ملعون من هم بها، ملعون من حدث بها نفسه.(275)
و نیز فرمود: ملعون است آن که ریاست پرستی کند، ملعون است کسی که قصد آن کند، ملعون است کسی که اندیشه آن را به خود راه دهد.
و عن النبی صلی الله علیه و آله: ما ذئبان ضاریان فی غنم قد تفرق رعاؤها باضر فی دین المسلم من طلب الریاسة.(276)
و از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت است که: زیان دو گرگ درنده که در رمه ای بی شبان افتند از زیان ریاست طلبی در دین مرد مسلمان بیشتر نیست.
فاذا تاملت ما ورد من الاخبار فی ذم الجاه و مدح الخمول مما تقدم و فی مثل قولهم: المؤمن لا یخلو من ذلة او علة او قلة(277)، و فیما ورد من الاخبار: ان المؤمن انما یکمل اذا کان مادحه و ذامه عنده متساویین...(278)
پس چون در اخباری که در نکوهش جاه و ستایش گمنامی گذشت، و نیز در امثال این گفتارشان که: مؤمن هیچ گاه از ذلت یا بیماری یا کم داری بیرون نیست. و نیز در اخباری که بدین مضمون وارد است: همانا مؤمن تنها زمانی کامل می شود که ستاینده و نکوهنده اش در نزد او برابر باشند، تامل کنی (در پی کسب جاه و مقام بر نیایی).
مدح و ذمش گر تفاوت می کند - کافر است کو سجده بر بت می کند
فلو جاهد نفسه طول عمره فی هذه الخصلة الواحدة لکان له شغل شاغل فیه لا یتفرغ معه لغیره مع ان بینه و بین السعادات عقبات کثیرة، فترک الرسوم و العادات بین الناس، و اشتغل بعیوب نفسه و علاجها، فهو مستحق للمدح.
پس اگر در طول عمرش تنها در همین یک خصلت با نفسش مبارزه کند سرگرم همان خواهد بود و برای پرداختن به غیر آن فراغت نمی یابد، با این که میان او و سعادت کریوه های بسیاری قرار دارد، پس اگر رسوم و عادات مرسوم میان مردم را ترک کرده، به عیوب خود و علاج آن ها پرداخت، چنین کسی سزاوار ستایش است.
صد هزاران دام و دانه است ای خدا - ما چو مرغان اسیر و بی نوا
می رهانی هر دمی ما را و باز - سوی دامی می رویم ای بی نیاز
گر هزاران دام باشد هر قدم - چون تو بامایی نباشد هیچ غم(279)
و لذا ورد فی الکافی عن علی علیه السلام قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: الصبر ثلاثة: صبر عند المصیبة، و صبر علی الطاعة، و صبر عن المعصیة، و الحدیث تقدم فی باب الصبر آنفا.
از این رو در کافی از علی علیه السلام روایت است که: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: صبر سه گونه است: صبر در مصیبت، صبر بر طاعت و صبر از معصیت. که حدیث آن در صفحاتی قبل در باب صبر گذشت.
و عن الباقر علیه السلام قال: قال علی بن الحسین علیهما السلام: ان الدنیا قد ارتحلت مدبرة، و الاخرة فقد ارتحلت(280) مقبلة، و لکل واحدة منهما بنون فکونوا من ابناء الاخرة، و لا تکونوا من ابناء الدنیا، و کونوا من الزاهدین فی الدنیا الراغبین فی الاخرة. الا ان الزاهدین فی الدنیا اتخذوا الارض بساطا و التراب فراشا و الماء طیبا، و قرضوا من الدنیا تقریضا. الا و من اشتاق الی الجنة سلا عن الشهوات. و من اشفق من النار رجع عن المحرمات، و من زهد فی الدنیا هانت علیه المصائب. الا ان الله عبادا کمن رای اهل الجنة فی الجنة مخلدین، و کمن رای اهل النار فی النار معذبین، شرورهم مامونة، و قلوبهم محزونة، (و) انفسهم عفیفة و حوایجهم خفیفة، صبروا ایاما قلیلة فصاروا بعقبی راحة طویلة، اما اللیل فصافون اقدامهم، تجری دموعهم علی خدودهم و هم یجارون الی ربهم یسعون فی فکاک رقابهم. و اما النهار فحلماء علماء بررة اتقیاء کانهم القداح قد براهم الخوف من العبادة، ینظر الیهم الناظر فیقول مرضی - و ما بالقوم من مرض - ام خولطوا، فقد خالط القوم امر عظیم من ذکر النار و ما فیها.(281)
و از امام باقر علیه السلام روایت است که: امام سجاد علیه السلام فرمود: همانا دنیا پشت کرده می رود، و آخرت رو کرده می آید، و هر کدام را فرزندانی است، پس از فرزندان آخرت باشید و از فرزندان دنیا مباشید، و از زاهدان در دنیا و راغبان به آخرت باشید. آگاه باشید که زاهدان در دنیا زمین را فرش، خاک را بستر، و آب را عطر خود قرار داده، و از دنیا به کلی بریده اند. هان که هر کس مشتاق بهشت است از شهوات دل کند، و هر که از آتش هراسان است از محرمات باز گردد، و هر که در دنیا زهد ورزد مصیبت ها بر او سبک آید. آگاه باشید که خدا را بندگانی است که چون کسی هستند که بهشتیان را در بهشت جاویدان می نگرد، و چون کسی هستند که دوزخیان را در آتش معذب می بیند. مردم از شرشان در امانند، دلهاشان غمناک، و نفسشان پاک و خواسته هایشان ناچیز است. اندک روزگاری صبر کنند سپس در آخرت به آسایشی دراز دست یابند. شبها بر پاها (به نماز) بایستند، سرشکشان بر گونه هاشان بغلتد، و آنان به سوی پروردگارشان ناله کنند و در آزاد ساختن گردنهای خود (از آتش دوزخ) بکوشند، و در روز بردباران دانشمند و نیکان پرهیزکاری باشند که گویا (از لاغری) چوبه تیرند، آری خوف از (کوتاهی در) عبادت ایشان را نحیف ساخته است. بیننده که به آنان نگرد گوید: اینان بیمارند، ولی این گروه بیمار نیستند، یا این که گوید: اینان دیوانه شده اند، آری امری بزرگ یعنی یاد آتش دوزخ و عذابهای شدید آن با ایشان در آمیخته (و آنان را دیوانه کرده) است.
هر چه غیر از دوست آمد دشمن است - در ره حق سالکان را رهزن است
ملک و مال و دولت و فرزند و زن - در ره حق چیست غیر راهزن

شانزدهم: ادب است. باید که مرید مؤدب و مهذب الاخلاق باشد و در حضور شیخ به وقار و سکون و تعظیم بنشیند، تا از وی سخن نپرسد سخن نگوید، و آن چه بگوید به سکونت و رفق و راستی گوید، و اگر خلاف ادبی از او صادر شود به ظاهر و باطن استغفار نماید و به طریق احسن عذر خواهد.
و من الادب استعظام ذنبه و ان قل. و فی الخبر: ان المؤمن یری ذنبه کالجبل فوقه و یخاف ان یقع علیه. و المنافق یری ذنبه کذباب مر علی انفه.(282)
و از ادب است بزرگ شمردن گناه خود هر چند کم باشد. و در خبر است که: همانا مؤمن گناه خود را چون کوهی بالای سر خود می بیند و بیم آن دارد که بر سرش فرود آید. و منافق گناه خود را چون پشه ای بیند که بر بینی اش گذشته است.
قیل للاسکندر: لم صار تعظیمک لمعلمک اعظم من تعظیمک لابیک؟ قال: لان والدی سبب حیاتی الفانیة، و مؤدبی سبب حیاتی الباقیة.
به اسکندر گفتند: چرا بزرگداشت تو نسبت به معلمت از پدرت بیشتر است؟ گفت: زیرا پدرم سبب زندگی فانی من است، و معلم و ادب آموزم سبب زندگی باقی من.
قال محمد بن ابی الورد: آفة الخلق فی حرفین: الاشتغال بالنافلة و تضییع الفرض، و عمل الجوارح بلا مواطاة القلب.
محمد بن ابی الورد گوید: آفت مردم در دو چیز است: اشتغال به مستحبات با تضییغ واجبات، و عمل اندام بدون موافقت و همراهی دل.
قال ابو حفص: و من الادب تعظیم جمیع الخلق و ان ینأ عنه القلب، و ازدرته العین، فان کل احد من المسلمین کائنا من کان لا یخلو من فضل الله. قال: کن لربک عبدا و لاخوانک خادما. و اعلم انه لا احد من المسلمین الا و له مع الله سر، فاحفظ حرمة ذلک السر.
ابو حفص گوید: از جمله ادب، بزرگداشت همه آفریدگان است هر چند دل از او دور و بیگانه بوده و چشم، او را خوش ندارد. زیرا هیچ یک از مسلمانان - هر کس که باشد - از فضل خدا خالی نیست. گوید: پروردگارت را بنده باش، و برادرانت را خادم. و بدان که هیچ یک از مسلمانان نیست جز این که با خدا سری دارد، پس حرمت آن سر را نگاه دار.
در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست
و قد جمع شیخ المشایخ عبدالله السری السقطی رحمه الله آداب الفقر فی کلمة فقال: أن لا یسال من احد شیئا، و لا یکون معه شی ء یعطی احدا.
و شیخ المشایخ عبدالله سری سقطی (ره) آداب فقر را در یک کلمه جمع کرده، گوید: (فقیر) آن است که از هیچ کس چیزی نخواهد، و چیزی هم نداشته باشد که به کسی دهد.
و قال الحسین بن منصور: من اراد ان یذوق شیئا من هذه الاحوال فلیکن کما کان فی بطن امه مدبرا غیر مدبر، مرزوقا من حیث لایعلم، او یکون کما یکون فی یوم القیامة.
و حسین بن منصور گوید: هر که خواهد چیزی از این حالات را بچشد باید همان طور که در شکم مادرش بوده، باشد که در آن جا تدبیرش با دیگری بوده و خودش تدبیر کننده نبود، و از جایی که گمان نداشت روزی داده می شد.یا این که آن گونه باشد که در قیامت خواهد بود.
و من الادب ان یکون مراد العبد مراد الله تعالی فیه، فلایقول فیما یقول: انا و نحن و لی، فانه اذا قال العبد، انا، قال الله: تعست، بل انا، و اذا قال العبد: لا، بل انت یا مولای، قال المولی: بل انت یا عبدی.
و از جمله ادب آن که: مراد بنده مراد خدا درباره او باشد، پس در آن چه میگوید: من و ما و برای من نگوید، زیرا وقتی بنده بگوید: من، خداوند گوید: تباه باشی، بلکه من. و چون گوید: نه، بلکه تو ای مولای من، مولا گوید: بلکه تو ای بنده من.
و فی حقایق الاسرار عن النبی صلی الله علیه و آله: لایقول احدکم: عبدی و امتی؛ کلکم عبدالله، و کل نسائکم امة الله، و لیقل: غلامی و جاریتی و فتای - الحدیث.(283)
و در حقایق الاسرار از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت است که: هیچ یک از شما نگوید: بنده من و کنیز من؛ همه شمابنده خدایید، و همه زنانتان کنیزان خدایند؛ و باید بگوید: غلام من، جاریه من، جوانک من...
قال السری رحمه الله: من اطاع من فوقه اطاعه من دونه، و من عجز عن ادب نفسه کان عن ادب غیره اعجز. و خیر الادب الورع، و خیر الورع حفظ اللسان عن المدح و الذم.
سری (ره) گوید: هر که از مافوقش اطاعت کند زیردستانش او را فرمان برند، و هر که از تادیب خود ناتوان باشد از تادیب دیگران ناتوانتر است. بهترین ادب پرهیزکاری است، و بهترین پرهیزکاری نگاهداری زبان از مدح و ذم (دیگران) است.
و قیل: اول ما یودب المبتدی التبری من الحرکات المذمومة، ثم التنقل الی الحرکات المحمودة، ثم التفرد لامر الله، ثم التوقف، ثم الرشاد، ثم الثبات، ثم القرب، ثم المناجاة، ثم المصافاة. و لا یستقر هذا بقلبه حتی یرجع الی ایمانه، فیکون العلم و القدرة زاده، و الرضا و التسلیم مراده، و التفویض و التوکل حاله. ثم یمن علیه بعد هذا بالمعرفة، فیکون مقامه عندالله مقام المتبرئین من الحول و القوة.
و گفته اند: نخستین ادبی که به مبتدی آموخته شود بیزاری از حرکات ناپسند است، سپس انتقال به حرکات پسندیده، سپس یگانه شدن برای امر خدا، سپس توقف، سپس رشاد و ترقی، سپس ثبات، سپس قرب، سپس رازگویی، سپس مصافات و یکدله شدن، سپس موالات و کمال نزدیکی و دوستی است. و این در قلبش قرار نیابد تا این که به ایمانش باز گردد، پس علم و قدرت توشه اش، رضا و تسلیم خواسته اش، و تفویض و توکل حال او باشد. سپس از این پس معرفت به او ارزانی می شود. در نتیجه، مقام او نزد خداوند مقام بیزاران از حول و قوه خود خواهد بود.
و قال الفضیل بن عیاض: انی لا عصی الله فاعرف ذلک فی خلق خادمی و حماری. و صحبه ابوعلی الرازی ثلاثین سنة فما رآه ضاحکا و لاباسما الا یوما مات ابنه علی. قال: فقلت له (فی) ذلک، فقال: ان الله احب امرا فاحببت ذلک.
و فضیل بن عیاض گوید: همانا من نافرمانی خدا میکنم و آثار آن را در اخلاق خادم و مرکب خود مشاهده می نمایم. ابو علی رازی سی سال ملازم او بود و هرگز او را خندان و متبسم ندید مگر روزی که پسرش علی از دنیا رفت. گوید: در این باره با او سخن گفتم، گفت: همانا خداوند چیزی را دوست داشت، من نیز آن را دوست داشتم.
قیل لمعروف الکرخی رحمة الله: اوص، قال: تصدقوا بقمیصی، فانی ارید ان اخرج من الدنیا عریانا کما دخلتها.
به معروف کرخی گفتند: سفارشی نما، گفت: پیراهنم را صدقه دهید، زیرا می خواهم برهنه از دنیا بیرون روم همان طور که برهنه وارد آن شدم.
و قال ابو تراب: الفقیر قوته ما وجد، و لباسه ما ستر، و مسکنه حیث نزل.
ابو تراب گوید: فقیر قوتش همان است که بیابد، و لباسش همان که او را بپوشاند، و مسکنش هر جا که فرود آید.
و عن بعض اهل المعرفة: اذا اجتمع للرجل العلم و العمل و الادب یسمی عاقلا.
و ازیکی از اهل معرفت نقل است که: هرگاه برای مرد علم و عمل و ادب فراهم آمد عاقل نامیده شود.
قال بعض الحکماء: کما لا یستطیع الرجل ان یکتب فی صحیفة فیها کتابة حتی یمحو الکتابة منها، کذلک لا یستطیع ان یعلم العلوم الشریفة حتی یمحو من ذهنه الامور الدنیة.
یکی از حکما گوید: همان گونه که مرد نمی تواند در کاغذی که نوشته دارد چیزی بنویسد تا این که آن نوشته اول را محو سازد، همچنین نمی تواند علوم شریفه را بداند تا این که امور دنیه و پست را از ذهنش پاک سازد.
قال ابراهیم بن ادهم: اعلم انک لا تنال درجة الصالحین حتی تجوز ست عقبات: اولها تغلق باب الفرج و السعة و تفتح باب الشدة. و الثانیة تغلق باب العز و تفتح باب الذل. و الثالثة تغلق باب الراحة و تفتح باب الجهد. و الرابعة تغلق باب النوم و تفتح باب السهر. و الخامسة تغلق باب الغنی و تفتح باب الفقر. و السادسة تغلق باب الامل و تفتح باب الاستعداد للموت.
ابراهیم ادهم گوید: بدان که به درجه صالحان نمی رسی تا از شش گردنه عبور کنی: 1 - در فرج و گشایش را ببندی و در سختی را بگشایی. 2 - در عزت را ببندی و در ذلت را باز کنی. 3 - در راحتی را ببندی و در کوشش را باز کنی. 4 - در خواب را ببندی و در بیداری را باز کنی. 5 - در بی نیازی را ببندی و در فقر را باز کنی. 6 - در آرزو را ببندی و در آمادگی برای مرگ را باز نمایی.
قال الحفص بن الحمید المروزی: اجتمعت العلماء و الفقهاء و الحکماء و الشعراء علی ان النعیم لا یدرک الا بترک النعیم.
حفص بن حمید مروزی گوید: همه عالمان، فقیهان، حکیمان و شاعران اتفاق دارند که نعمت و آسایش به دست نیاید جز با ترک نعمت و آسایش.
و قال ذوالنون المصری: وصف لی بالمغرب رجل و ذکر لی من لطایف شانه و حسن کلامه فی اشارات اهل المعرفة، فارتحلت الیه حتی بلغت مکانه، فوقفت عنده اربعین صباحا فلم اجد وقتا اقتبس من علمه شیئا لکمال شغله بربه، و قلت: لا اترک الحرمة. فیوم من الایام نظر الی و قال: من این المرتحل؟ فاخبرته ببعض حالی، ثم قال: بای شی ء جئت؟ قلت: لا قتبس من علمک مایرشدنی الی ربی. فقال: اتق الله، و استعن به، و توکل علیه، فانه ولی حمید. ثم سکت، فقلت: زدنی رحمک الله فانی رجل غریب جئتک من بلد بعید ارید ان اسالک عن اشیاء اختلجت فی ضمیری. فقال: امتعلم ام عالم او مناظر؟ فقلت: بل متعلم محتاج. قال: قف درجة المتعلمین، و احفظ ادب السوال، و لا تتعد، فانک ان تعدیت و ترکت الحرمة افسد علیک نفع العلم، فان العقلاء من العلماء و العارفین من الاصفیاء الذین سلکوا سبیل الصدق و الوفاء، و قاموا علی قدم القرب و الصفاء، و قطعوا اودیة الحزن و البلاء، قد ذهبوا بخیر الدارین و لذایذهما. فقلت: رحمک الله متی یبلغ العبد الی ما وصفت؟ قال: اذا کان خارجا من الاسباب، و قطع قلبه من کل علاقة. قلت: و مانهایة العارف؟ قال: ان یصیر بالکلیة کالمعدوم عند وجوده، و هذه غایة الاضطراریة. قلت: متی یبلغ العبد مرتبة الصدیقین؟ قال: اذا عرف نفسه بالتحقیق. قلت: فمتی یعرف نفسه بالتحقیق؟ قال: اذا صار مستغرقا فی ابحر المنة. و خرج من اودیة الانانیة، و قام علی قدم اللیسیة بصفاء الدیمومیة. قلت: و متی یبلغ العبد الی ما وصفت؟ قال: اذا جلس الی مرکب الفردانیة؟! فلا ینزل بشی ء دون الفرد. قلت: و ما مرکب الفردانیة؟ قال: القیام علی وفاء صدق العبودیة. قلت: و ما صدق العبودیة؟ قال: العمل برضاء الله، و الرضاء بقضاء الله. قلت: اوصنی، قال: اوصیک بالله تعالی، و ایاک عنه. قلت: زدنی، قال: حسبک.
ذوالنون مصری گوید: وصف مردی در مغرب زمین را برایم باز گفتند، و شمه ای از لطایف شان و سخن او را در اشارت اهل معرفت برایم ذکر نمودند، پس به سوی او کوچ کرده تا به مکانش رسیدم، چهل روز در نزد او ماندم ولی وقتی را که چیزی از علمش بهره گیرم نیافتم از بس مشغول پروردگارش بود، و گفتم ترک حرمت نمی کنم. روزی به من نگاهی انداخت و گفت: از کجا آمده ای؟ شمه ای از حالم را برایش گفتم. گفت: برای چه آمده ای؟ گفتم: تا از علمت بهره ای گیرم که مرا به پروردگارم ارشاد کند. گفت: تقوای الهی پیشه کن و از او یاری بجو(284) و بر او توکل نما، که او سرپرستی ستوده است. سپس ساکت شد، گفتم: زیاده بفرما خدا رحمتت کند که مردی غریبم و از شهری دور آمده ام و می خواهم از چیزهایی که در خاطرم خلجان دارد از شما بپرسم. گفت: شاگردی یا عالمی یا مناظره کننده؟ گفتم: بلکه شاگردی نیازمندم. گفت: در درجه شاگردان بمان، آداب پرسش را نگه دار و از حد تجاوز مکن، که اگر تجاوز کنی و پاس حرمت نداری سود علم از دستت می رود، زیرا که عالمان عاقل و اصفیای عارف کسانی اند که راه صدق و لذت دنیا و آخرت را به چنگ آورده اند. گفتم: خدا رحمتت کند، چه زمانی بنده به این مقام که گفتی می رسد؟ گفت: آن گاه که از اسباب بیرون شود، و دل از هر علاقه ای ببرد. گفتم: نهایت کار عارف چیست؟ گفت: این که کلیة در برابر وجود او معدوم گردد، و این غایت بیچارگی است. گفتم: بنده کی به مرتبه صدیقان می رسد؟ گفت: آن گاه که تحقیقاً نفس خود را بشناسد. گفتم: کی تحقیقا نفس خود را می شناسد؟ گفت: آن گاه که در دریای منت غرق شود و از وادیهای خود پرستی بیرون شود، و با صفای جاودانگی بر قدم نیستی بایستد. گفتم: کی بنده به این مقام که وصف کردی می رسد؟ گفت: آن گاه که بر مرکب فردانیت بنشیند و بر چیزی غیر فرد (یگانه) فرود نیاید. گفتم: مرکب فردانیت چیست؟ گفت: قیام نمودن بر وفای صدق بندگی. گفتم: صدق بندگی چیست؟ گفت: عمل به رضای خدا و راضی بودن به قضای الهی. گفتم: مرا سفارشی نما، گفت: تو را به خدای متعال سفارش می کنم و از دوری از او پرهیز می دهم. گفتم: زیاده بفرما، گفت: تو را بس است.
و از جمله آداب آن است که مالی که داشته باشد در راه شیخ نهد تا در مصالح خود و مریدان صرف بکند، و او بدان مقدار قوت و لباس که شیخ دهد قانع شود.
و از جمله آداب ترک امتحان است شیخ را، بلکه امتحان مرید شیخ را باعث اضرار به مرید شود. روزی مولانا جلال الدین به دیدن شیخ صدرالدین رفته بود. شیخ به تعظیم (تمام) استقبال نمود و به سر سجاده خود بنشاند و برابر او به دو زانو (ی ادب) بنشست. هر دو مراقب گشتند و در دریای پر نور حضور ربانی سباحی و سیاحی کردند، مگر مریدی که در مدرسه شیخ مجاور بود و آن را حاجی کاشی خواندندی، از مولانا به طریق امتحان سوال نمود که فقر چیست؟ مولانا جواب نداد، و شیخ صدرالدین عظیم برنجید. باز سوال کرد جواب نگفت. مولانا برخاست و روانه شد. شیخ تا در بیرونی مشایعت نموده باز گردید، به غضب تمام گفت: ای پیر خام و ای مرغ بی هنگام در آن وقت چه جای سوال و کلام بود که بی ادبی کردی؟ سوالت را جواب صافی فرمود و تو بی خبر، حالیا حاضر وقت خود باش که از عالم غیب زخم خوری. حاجی کاشی گفت: جوابم چه بود؟ گفت: آن که الفقیر اذا عرف الله کل لسانه. یعنی درویش تمام آن است که در حضور اولیاء الله سخن نگوید نه به زبان و نه به دل. یعنی اذا تم الفقر فهو الله.(285) بعد از سه روز حاجی کاشی را در باغ رندان به قتل رسانیدند، هر چه داشت بردند، نعوذ بالله من قهرهم.
شیخ را که پیشوا و رهبر است - گر مریدی امتحان کرد او خر است
امتحانش گر کنی در راه دین - هم تو گردی ممتحن ای بی یقین
جرأت و جهلت شود عریان و فاش - او برهنه کی شود زان افتتاش(286)
امتحان همچون تصرف دان در او - تو تصرف بر چنان شاهی مجو
چون چنین وسواس دیدی زود زود - با خدا گرد و درآ اندر سجود
سجده گه را تر کن از اشک روان - کان خدایا وارهانم زین گمان
آن زمان کت امتحان مطلوب شد - مسجد دین تو پر خروب شد(287)
چون اولیاء الله همچنان که خلق را به ظاهر ایشان می بینند باطن ایشان را نیز می دانند، از این جهت گفته اند: در نظر بزرگان دنیا، ادب، ظاهر اعضاء را نگاه داشتن است، مثلا به زانو نشستن و نظر در پیش کردن. اما در نظر بزرگان دین چنان که اعضا را نگاه دارند دل را نیز از وسواس و طعن و انکار نگاه باید داشت.
آورده اند که سلطان بایزید پیش از ولادت شیخ ابوالحسن خرقانی به دویست و یکسال به صحرای خرقان گذرش افتاد، استنشاق رایحه خوشی و نوری به نظرش آمد، مریدان تغیر حال او را یافتند، ازو پرسیدند، خبر داد که بعد از دویست و یکسال شیخ ابوالحسن متولد می شود، و تمامی اوصاف او را بیان فرمود. مردم تاریخ را ضبط نمودند مطابق فرموده بایزید شد. و بعد از تولد شیخ ابوالحسن به وی گفتند که بایزید همچنین خبری نسبت به شما قبل از این داده بود. شیخ گفت که از راه باطن نیز به من خبر داده است.
منقول است که ابوالحسن مدت دوازده سال هر روز علی الصباح می رفت به نزد قبر بایزید تا چاشت به ادب در برابر می ایستاد و (هر) مشکلی که داشت از راه باطن بر وی حل می شد. بعد از دوازده سال از قبر بایزید ندایی دررسید که: یا ابالحسن وقت آن شد که بنشینی. شیخ ابوالحسن گفت: ای بایزید همتی بازدار که مرد امیم و چیزی نخوانده و قرآن نمی توانم خواند و از شریعت چیزی نمی دانم. ندا آمد که: یا اباالحسن آن چه به ما دادند از برکات تو بود. شیخ گفت: تو به دویست سال پیش از من بودی؟ گفت: آری، ولی چون به خرقان گذر کردم نوری دیدم که از خرقان به آسمان برسید، و سی سال بود با خدا در حاجتی درمانده بودم، ندا کردند که: ای بایزید آن نور را شفیع آر تا حاجت تو برآید. گفتم: خداوندا آن نور چیست؟ هاتفی ندا درداد که: آن نور بنده ای است خاص که آن را ابوالحسن می گویند. شیخ ابوالحسن می گوید که: بایزید گفت: فاتحه قرآن آغاز کن، آغاز کردم، چون به خرقان رسیدم قرآن را تمام کردم. و از شیخ ابوالحسن منقول است که می گفت که: چهل سال است که نفس خواهش دوغی می کند و به وی نمی دهم.
حکم حق بر لوح می آید پدید - آن چنان که حکم غیب بایزید
همچنان آمد که او فرموده بود - بوالحسن از مردمان بشنوده بود
که حسن باشد مرید و امتم - درس گیرد هر صباح از تربتم
گفت من هم نیز خوابش دیده ام - وز روان شیخ آن بشنیده ام
هر صباحی رو نهادی سوی گور - ایستادی تا ضحی اندر حضور
یا مثال شیخ پیشش آمدی - یا که بی گفتی شکالش حل شدی
تا یکی روزی بیامد با سعود - گورها را برف نو پوشیده بود
توی بر تو برفها همچون علم - قبه قبه دید و شد جانش به غم
بانگش آمد از حظیره شیخ حی - ها انا ادعوک کی تسعی الی
هین بیا این سو بر آوازم شتاب - عالم ار برفست روی از من متاب(288)
در نفحات مذکور است که انتساب شیخ ابوالحسن در تصوف به سلطان العارفین ابو یزید بسطامی است، و تربیت ایشان در سلوک از روحانیت شیخ ابو یزید است.(289)
و از جمله آداب آن است که حقوق شیخ فوق حقوق سایر ارباب حقوق است بلکه نسبت ندارد. ولادت صوری هر چند از والدین است اما ولادت معنوی مخصوص شیخ است. ولادت صورت را حیات چند روزه است، ولادت معنوی را حیات ابدی است. و نجاست معنویه را شیخ به قلب و روح خود کناسی و تطهیر می نماید. پیر است که به وسیله او نفس اماریه خبیثه، مطمئنه می گردد و از کفر جبلی به اسلام حقیقی می آید. پس سعادت خود را در قبول پیر باید بداند، و شقاوت خود را در رد او، زیرا که متوسل به او به خدا می رسد. رضای حق تعالی در پس پرده رضای پیر است. تا مرید در مراضی پیر، خود را گم نسازد به مراضات حق سبحانه و تعالی نرسد. آفت مرید در آزار پیر است. هر زلتی که غیر از آن باشد تدارک آن ممکن است اما آزار پیر را هیچ چیز تدارک نتوان نمود، و آزار پیر بیخ شقاوت است.

هفدهم: حسن خلق است، باید که گشاده رو و خوش طبع و خوشخوی باشد، با یاران ضجرت و تنگ خویی نکند، و از تکبر و عجب و تفاخر و دعوی و طلب جاه و ریاست دور باشد، و به تواضع و شکستگی و خدمت با یاران بزرگ زندگانی کند، و بار خود بر یاران ننهد، و بارکش و متحمل و بردبار باشد.
رنج خود و راحت یاران طلب - سایه خورشید سواران طلب
و در موافقت یاران کوشد، و از مخالفت دور باشد.
و فی الکافی عن عبدالله بن سنان، عن رجل من بنی هاشم قال: اربع من کل فیه کمل اسلامه، و لو کان من قرنه الی قدمه خطایا لم ینقصه: الصدق و الحیاء و حسن الخلق و الشکر.(290)
و در کافی از عبدالله بن سنان، از مردی از بنی هاشم روایت کرده است که: چهار چیز است که در هر کس باشد اسلامش کامل است، و اگر از فرق تا قدمش غرق در گناه باشد نقصی بر او وارد نمی کند: راستگوئی، حیاء، خوش خلقی و شکر.
و نصیحت گو و نصیحت شنو باشد، و راه مناظره و مجادله و خصومات و منازعات را بسته دارد، و به نظر حرمت و ارادت به یاران نگرد، و به نظر حقارت به هیچکس از خلق خدای ننگرد، و به خدمت و دوستی یاران تقرب به حق جوید.
و فی مجالس ابن الشیخ (ره) عن ابی جعفر محمد بن علی الباقر علیهما السلام: ان رسول الله صلی الله علیه و آله قال: اذا کان یوم القیامة جمع الله الخلایق فی صعید واحد و نادی مناد من عند الله، یسمع آخرهم کما یسمع اولهم: این اهل الصبر؟ فیقوم عنق - الی ان قال - ثم ینادی مناد آخر: این اهل الفضل فیقوم عنق. ثم قال: فینادی مناد من عند الله، یسمع آخرهم کما یسمع اولهم، فیقول: این جیران الله جل جلاله فی داره؟ فیقوم عنق من الناس، فیستقبلهم زمرة من الملائکة یقولون: ماذا کان عملکم فی الدنیا فصرتم الیوم جیران الله فی داره؟ فیقولون: کنا نتحاب فی الله عزوجل و نتباذل فی الله. قال: فینادی مناد من عند الله: صدقتم عبادی؛ خلوا سبیلهم لینطلقوا الی الجنة بغیر حساب. ثم قال ابو جعفر علیه السلام: هولاء جیران الله فی داره، یخاف الناس و لا یخافون، و یحاسب الناس و لا یحاسبون.(291)
و در مجالس ابن شیخ از امام باقر علیه السلام روایت است که: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است: چون روز قیامت شود خداوند آفریدگان را در یک سرزمین جمع کند و یک منادی از سوی خداوند ندا کند که آخرین نفر هم بشنود همان گونه که اولین نفر می شنود، و گوید: کجایند اهل صبر؟ گروهی برخیزند... سپس منادی دیگری ندا کند: کجایند اهل فضل؟ گروهی برخیزند. سپس منادی دیگری از سوی خداوند ندا کند که آخرین نفر هم چون اولین نفر بشنود، و گوید: کجایند همسایگان خدای بزرگ در خانه او؟ گروهی از مردم برخیزند، پس دسته ای از فرشتگان به استقبال آنان آیند، گویند: مگر عمل شما در دنیا چه بود که همسایگان خدای بزرگ گشته اید؟ گویند: ما در راه خدای بزرگ با یکدیگر دوستی می نمودیم، و در راه خدا به یکدیگر بذل و بخشش می کردیم. پس منادیی از سوی خداوند ندا کند که: ای بندگان من، راست گفتید؛ راهشان را باز کنید تا بدون حساب به سوی بهشت روانه گردند. سپس امام باقر علیه السلام فرمود: اینان همسایگان خدا هستند در خانه او، مردم همه در هراس اند و آنان بیمی ندارند، و مردم همه مورد حساب قرار می گیرند و آنان محاسبه نمی شوند.
قال عیسی علیه السلام: من لطمک علی خدک فادر له الخد الآخر. و من اخذ قمیصک فزده رداعک. و من هجرک میلا فامض معه میلین.(292)
عیسی علیه السلام گفت: هر کس سیلی بر گونه ات نواخت گونه دیگری را برایش بگردان و پیش آر، و هر کس لباست را گرفت عبایت را نیز بر آن بیفزا، و هر کس به فاصله یک میل از تو دوری گزید تو به فاصله دو میل با او همراهی کن.(293)

هجدهم: تسلیم است به ظاهر و باطن. باید که مرید تصرفات خود را از خود محو کند و به تصرف اوامر و نواهی و تادیب شیخ زندگانی کند چون مرده در تحت تصرفات غسال، زیرا که گفته اند: الارادة ترک الارادة، و الانابة درک الولایة.(294)
ای عزیز! گوی از دار و گیر چوگان، صاحب حالت است.
چون تو گویی در این میدان میندیش - کجا خواهی رسید از کوشش خویش
برو تسلیم چوگان شو زمانی - مگر یابی ز حال خود نشانی
پس باید که مرید به باطن پیوسته در هر کار التجا به ولایت شیخ برد، اگر در حضور باشد اگردر غیب، و در هر حرکت که در حضور و غیبت کند از ولایت شیخ به اندرون و بیرون اجازت طلبد، اگر اجازت باید بکند و اگر نه ترک کند، زیرا که واسطه فیوضات ربانیه نسبت به او شیخ است و شیخ از حضرات ائمه معصومین علیهم السلام اخذ می کند.
در عین الحیاة گفته است که: پیغمبر و ائمه علیهم السلام ماده قابله جمیع فیوض و رحمتهایند، و هر فیضی و رحمتی اول برایشان فایض می گردد و به طفیل ایشان به مواد قابله دیگر سرایت می کند در خور استعداد ایشان، چنان چه نعمت ایجاد اول بر آن حضرت فایض گردید و بعد از آن بر دیگران.(295)
راند دیوان را حق از مرصاد خویش - عقل جزوی را ز استبداد خویش
که سری کم کن نه ای تو مستبد - بلکه شاگرد ولی و مستعد
بندگی او به از سلطانی است - که انا خیر دم از شیطانی است
فرق بین و برگزین تو ای خسیس - بندگی آدم از کبر بلیس
گفت آن که هست خورشید ره او - حرف طوبی هر که ذلت نفسه
سایه طوبی ببین و خوش بخسب - سر بنه در سایه ای سرکش بخسب
ظل ذلت نفسه خوش مضجعی(296) است - مستعدان صفا را مهجعی(297) است
گر از این سایه روی سوی منی - زود طاغی گردی و راه گم کنی
پس برو خاموش باش از انقیاد - زیر ظل امر شیخ اوستاد
ورنه گرچه مستعد و قابلی - مسخ گردی تو ز لاف کاملی
هم ز استعداد و امانی اگر - سرکشی ز استاد راد(298) باخبر
صبر کن در موزه دوزی تو هنوز - ور بوی بی صبر گردی پاره دوز
کهنه دوزان گر بدیشان صبر و حلم - جمله نودوزان شدندی هم به علم
گر نخواهی هر دمی این خفت و خیز - کن ز خاک پای مردی چشم تیز
کحل دیده ساز خاک پاش را - تا بیندازی سر اوباش را
که ازین شاگردی و زین افتقار - سوزنی باشی شوی تو ذوالفقار
سرمه کن تو خاک هر بگزیده را - هم بسوزد هم بسازد دیده را
چشم اشتر بس بود زان نور بار - که خورد از بهر نور چشم خار(299)
ای عزیز! بسیار بوده است که مشایخ کبار توجه به روحانیت یکی از اولیاء الله سابق می جسته اند، چنان چه شیخ بهاء الدین نقشبندی گفته است که: توجه به روحانیت اویس قرنی - رحمه الله - انقطاع تمام و تجرد کلی از علایق ظاهری و باطنی بود. و هرگاه توجه به روحانیت خواجه محمد حکیم ترمذی نموده شدی اثر آن توجه ظهور بی صفتی محض بودی، و هر چند در آن توجه سیر افتادی هیچ اثر و صفتی مطالعه نمی افتاد. و چون وجود روحانیت در انوار حقیقت بی نهایت محو شود هر چند آدمی خود طلبد و آن چه سرمایه ادراک (است) از خویشتن بجوید جز بی صفتی و بی نهایتی چیز دیگر نبیند. و این سخنان را شیخ در وقتی می فرمودند که از مبادی سلوک و احوال خود حکایت می کردند و توجهات خود را به ارواح طیبه مشایخ کبار و ظهور اثر هر توجهی را در بیان می آوردند. و اولیاء الله مختلفند بعضی بی صفت و بی نشانند، و بعضی از صفت نشانمند گشته اند. بعضی اهل معرفتند، و بعضی اهل معامله، و بعضی اهل توحید و کمال حال، و نهایت درجات اولیا را در بی صفتی و بی نشانی گفته اند. بی صفتی اشاره به کشف ذاتی است که مقامی بس بلند است و درجه ای بس شریف، و عبارت و اشارت از کنه آن مرتبه قاصر است.
برتر از علم است و بیرون از عیان - ذاتش اندر هستی خود بی نشان
زو نشان جز بی نشانی کس نیافت - چاره ای جز جانفشانی کس نیافت
عجز از آن همراه شد با معرفت - کو نه در شرح آید و نی در صفت
و کمال این مرتبه بی صفتی حضرت سید الشهداء راست صلی الله علیه و آله، و همه انبیاء و اولیاء علی حسب مراتبهم خوشه چینان خرمن سعادت اویند و به استمداد از باطن مقدس او در درجات این مرتبه ترقی می نمایند، و مقام محمود که مخصوص آن حضرت است اشاره به کمال این مرتبه است. و از خواص مرتبه بی صفتی (آن است) که صاحب این مرتبه از اهل تمکین بود و از صحبت قلب به صحبت مقلب قلب پیوسته و به جمیع صفات و اخلاق الهی متخلق و متصف، و متصرف بود بر احوال باطنی، بنابراین او را أبوالوقت گویند که از صفتی به صفتی به اختیار خود انتقال تواند نمود و از جمله بقایای وجود بشریت به کلی صاف شده باشد. و از این معنی خبر داده اند:
صوفی ابن الوقت باشد در مثال - لیک صافی فارغ است از وقت و حال
حالها موقوف عزم و رای اوست - بسته بر رای جهان آرای اوست(300)
ای عزیز! باید که مرید بر افعال شیخ اعتراض نکند و هر چه در نظر وی کج نماید حواله کجی به چشم خود کند، و اگر به خلاف شرع نماید اعتقاد کند که اگرچه مرا خلاف می نماید اما شیخ نکند، زیرا که نظر او در این باب کاملتر است، و حکایت موسی علیه السلام و واقعه خضر علیه السلام را به خاطر آورد، پس بداند که اعتقاد خلاف و اعتراض سبب مفارقت بود حقیقةً اگرچه به صورت مفارقت نبود، چنان که اعتراض موسی علیه السلام به خضر علیه السلام سبب مفارقت شد.
ای عزیز! تا راه اعتراض به همه وجوه بسته ندارد و پیوسته طریق تسلیم نسپرد تسلیم نباشد، و تسلیم اراده شیخ نردبان قضا و قدر الهی است، و چون از عهده این هر دو بر آید تسلیم باشد.
قیل للصادق علیه السلام: بای شی ء یعلم المؤمن انه مؤمن؟ قال علیه السلام: بالتسلیم لله، و الرضاء فیما ورد علیه من سرور او غضب.(301)
به امام صادق علیه السلام عرض شد: مؤمن به چه چیز می داند که مؤمن است؟ فرمود: به تسلیم در برابر خدا، و خشنودی در آن چه بر سر او می آید از شادی و خشم.

نوزدهم: تفویض است. مرید باید که چون قدم در راه طلب نهد به کلی از سر وجود خود برخیزد و خود را فدای راه خدا کند.
شرط اول قدم آن است که از سر گذرد
و از سر صدق بگوید: افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد.(302) و تعبد حق نه از بهر طمع در بهشت و خوف دوزخ کند، یا از بهر کمال و نقصان کند، بلکه از راه بندگی و محبت کند، به هیچ وجه از خوشی و ناخوشی روی از حضرت عزت برنگرداند، نیک و بد خویش به خدای خود حواله نماید، و بر جاده بندگی ثابت قدم باشد، و اگر هزار خطاب در رسد کهمطلب درنیابی یک ذره از کار باز نایستد، و به هیچ ابتلا و امتحان از پای طلب فرو ننشیند و دست از کار باز ندارد.
تا دل رقم عشق تو بر جان دارد - باران بلا بر سر دل می بارد
جانا به سرت کز تو نگردانم روی - ور عشق هزار از این برویم آرد

اگر به تیغم بر آوری سر - و گر به جورم برآوری جان
قسم به جانت که برندارم - سر ارادت زخاک آن کوی
و از مضمون من قرع بابا و لج و لج(303) دست بر ندارد.
گرنشینی بر سر کویی بسی - عاقبت بینی تو هم روی کسی
گفت پیغمبر که چون کوبی دری - عاقبت زان در بیرون آید سری(304)
ای عزیز!
سایه حق بر سر بنده بود - عاقبت جوینده یابنده بود(305)
و فی المکاتیب: سالک باید صفا و بی صفایی را برطرف کند، چون ثبات قدم شیوه مردان است. صفا تنشط طبع سالک است، و نزد بالغان از رعونت(306) معدود است. محب تا جویای وصل است هنوز در محبت خام است.
خواهی به وصال کوش و خواهی به فراق - من فارغم از هر دو مرا عشق تو بس
مردی بود که سی سال سلوک کرده و در خود یک ذره صفا نیافته، اما چنان دان که صفاها همه برای او ذخیره شده به یک بار پیش او خواهد آمد. من کان لله کان الله له.(307)
کان لله بوده ای در ما مضی - تا که کان الله ترا آمد جزا(308)
ای عزیز! بدان که خداوند تو شکور است، و ما کان الله لیضیع ایمانکم ان الله بالناس لرؤف رحیم.(309) و هیچ کس در معامله به آن جناب زیان نکرده است؛ مترس و دل را قوی دار، اگر تمام لذات جهان را به من دهند با عمر جاوید که یک ذره درد او از من بخرند نفروشم، چه درد او بهتر است از دوای دیگران، و مرده او بودن به که زنده جهان.
در عشق اگر بی جان شوی، جان و جهانت من بسم - گر دزد دستارت برد، من رسم دستاری کنم
ای عزیز! اساس کار را نه بر مراد نهاده ایم بلکه بر نامرادی نهاده ایم؛ اگر مراد پیش آید چیزی است که به راه باز یافته ایم، و اگر نامرادی باشد آن خود بر اصل واقع است.
ای عزیز! این راه را به اعتماد خدا می رویم و به قوت او مستظهریم نه به قوت خود چشم داریم، تا مرحمت او چه کند، انتظاری می کشیم تا چه پیش آید، دری دیگر نداریم که اگر این در را نگشایند آن در را بکوبیم، به همه حال دری می کوبیم، و حقی پیش کسی نداریم که به ناز آن را بجوییم: یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی الحمید.(310) نیازمند و محتاج و دردمند و بی علاج افتاده ایم، ما بنده ایم، بنده را بندگی باید کرد، کار خدایی خدا داند.
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن - که دوست خود روش بنده پروری داند
و فرق مابین تسلیم و تفویض و سایر مقامات ان شاء الله در مرتبه دویم بیان خواهد شد.

بیستم: ترک سفر است در اول کار. قال ابو یزید لابن خضرویه و کان دایم السفر: الی کم تسیح کانک المسیح! قال: الماء اذا مکث انتن. فقال: کن بحرا لا تنتن و لا تتغیر.
ابو یزید به ابن خضرویه که دائم در سفر بود، گفت: چقدر سیاحت می کنی گویا مسیح هستی! گفت: آب هرگاه بی تحرک بماند می گندد. ابو یزید گفت: دریا باش تا نگندی و تغییر نیابی.
قال بعضهم: الانتقال من صفة الی صفة مترقیا نحو ابعد الدرجات فی الخیرات اولی من الانتقال من بقعة الی بقعة. و کم تری من یسافر بنفسه الی البقاع النائیة، و قل ما یری من یسافر بروحه فی الاحوال العالیة!
یکی از عرفا گوید: انتقال یافتن از صفتی به صفت دیگر تا به دورترین درجات بالا رفتن، شایسته تر است از انتقال یافتن از مکانی به مکان دیگر. چه بسیار می بینی کسانی را که تن خود را به مکانهای دور دست سفر می دهند و اندک دیده شود که کسانی روح خود را به احوال عالی سفر دهند!
جسمی معی غیر أن الروح عندکم - فالجسم فی غربة و الروح فی الوطن
فلیعجب الناس منی ان لی بدنا - لا فیه روح، و لی روح بلا بدن
جسمم با من است ولی روحم پیش شماست، بنابراین جسم در غربت است ولی روح در وطن است. باید مردم از من تعجب کنند که بدنی دارم بی روح، و روحی دارم بی بدن.
و کسانی که اختیار سفر می کنند بعد از استکمال نفس و استیفای حضور است به سبب مجاهدات و ریاضات، و شاید که به سبب سفر زیادتی آدابی دست دهد.
و فی مصباح الشریعة عن الصادق علیه السلام: التفویض خمسة احرف، لکل منها حکم، فمن اتی باحکامه فقد اتی به: التاء من ترک التدبیر و الدنیا. و الفاء من فناء کل همة غیر الله. و الواو من وفاء العهد و تصدیق الوعد. و الیاء الیأس من نفسک و الیقین بربک. و الضاد من الضمیر الصافی فی الله و الضرورة الیه. و المفوض لا یصبح الا سالما من جمیع الآفات، و لا یمسی الا معافی فی بدنه.(311)
و در مصباح الشریعة از امام صادق علیه السلام روایت است که: تفویض پنج حرف است که هر کدام حکمی دارند، پس هر که احکامش را به جا آورد تفویض را عملی ساخته است: تاء از ترک تدبیر و ترک دنیاست. فاء از فنای هر همت و خاطره ای جز (خاطره) خداست. واو از وفای به عهد و عملی ساختن وعده است. یاء یاس از خودت و یقین به پروردگارت است. و ضاد از ضمیر و درون صاف و بی آلایش در راه خدا و ضرورت و نیازمندی شدید به اوست. کسی که کارهای خود را به خدا واگذار نموده صبح نمی کند مگر در حال سلامتی از تمام آفات، و شب نمی کند مگر در حال عافیت بدنی.
پس فایده ای که در سفر و تدبیری که از برای انتقال از حضر در فکر و نظر در آورده است با تفویض به حق تعالی منافات دارد، بلکه به آن جناب تفویض نماید که نعم الوکیل و نعم النصیر است، و سفر حقیقی این سفر است. و باید از ملامت خدمت شیخ به هیچ وجه روی نگرداند، و اگر شیخ او را هزار بار براند و از خود دور کند نرود، و در ارادت کم از مگسی نباشد که هر چندش می رانند او باز می آید، و او را ازین وجه ذباب می گویند یعنی ذب آب برانندش بازآید. اگر از طاووسان این ره نتواند بود باری از مگسان باز نماند.
تا عمر بود در طلبت ننشینم - یا خاک شوم یا به کف آرم کانی
اما از نسایم مشایم روح مأیوس نباشد، و همواره مترقب نفحات عالم قدس باشد، که پیغام همیشه می رسد و مبذول است، اما در غیر آشنایان در نمی گیرد.
همه عالم پر از نسیم صباست - مرد باید که بوشناس بود
ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات، الا فتعرضوا لها.(312)
سخن شمع به پروانه دلی باید گفت - کاین حدیثی است که با سوختگان درگیرد
و الحاصل باید آشنا شد، که پیغام آشنا نفس روح پرور است. از سفر این معنی حاصل نمی شود.
بیست و یکم: ترک سوال(313) و طلب از خلق است. بأن لا یسال الا لضرورة، لانه حرام فی الاصل لقوله صلی الله علیه و آله: من سال عن (ظهر) غنی فانما یستکثر من حمیم جهنم.(314) و لما فیه من شکوی الرب، و احتمال ذل السوال، و ایذاء قلب المسؤول. و نعم ما قیل فی هذا المعنی:
ما اعتاض باذل وجهه بسواله - عوضا و لو نال الغنی بسوال
و اذا السوال مع النوال و زنته - رجح السوال و خف کل نوال
و اذا ابتلیت ببذل وجهک سائلا - فابذله للمتکرم المفضال
ان الکریم اذا حباک بموعد - اعطاکه سلسا(315) بغیر مطال
... به این که جز در حال ضرورت سوال نکند، زیرا سوال در اصل حرام است به دلیل فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و آله که: هر که در حال بی نیازی سوال کند جز این نیست که از آب جوشان دوزخ زیاده می طلبد. و نیز بدین جهت که در سوال، شکایت از پروردگار، تحمل خواری درخواست، و آزردن دل شخصی که از وی درخواست می کند، نهفته است. و چه شعر خوبی در این باره سروده شده