فهرست کتاب


سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

, جواد فاضل‏

بخش پنجم

قرآن ما که زنده کننده حقوق بشر
و پناه دهنده ستمدیدگان و رنجبران
است، جلال و جبروت قریش را درهم
شکست و بینی های بر باد اشراف
مکه را در پیش پاهای برهنه اعراب
بیابان بر خاک خفت فرو مالید.
قرآن مجید بخاطر مردم جهان
بهشت عدل و مساوات بنیان کرد و
درهای این بهشت برین را بروی نژاد-
ها و ملت ها گشود.
(از صفحه 665 این کتاب)
بخاطر تکامل روح و تعالی فکر
خویش بسمت تقوی بگروید و سعی
کنید این موهبت علیا را دریابید و
بدین وسیله از مکارم و محمد اخلاق
برخوردار شوید.
آن کس که در سایه تقوی و فضیلت
بلندی یافته هرگز پست نخواهد شد،
و شما هم وی را پست مشمارید و آن کسان
را که در دنیا برافراشته و بر اجتماع
قدرت و عظمت بخشیده عظیم و عالی
مدانید، زیرا دنیا کوچکتر و خفیف-
تر از آن باشد که بتواند وضیعی را
شریف و فرومایه ای را سربلند
بدارد. (از صفحه 637 و 638 این کتاب)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
العلیّ عن شبه المخلوقین آن حقیقت اعلی که در ملکوت مقدّس خود بر جهان و جهانیان سلطنت میکند، حقیقتی بالاتر از تشبیه و توصیف است.
وی سزاوار سپاس و ستایش است که نامش در لغت نگنجد و صفاتش بتعریف نیاید.
العلیّ عن شبه المخلوقین، الغالب لمقال الواصفین.
در مزایای وجود چهره بنماید و با عجائب تدبیر خویش خویشتن را جلوه دهد و در عین حال جلال اجلّ و اعلای وی از دسترس افکار و اوهام بدور باشد.
ناخوانده بداند و ناگفته بشنود.
العالم بلا اکتساب و لا ازدیاد و لا علم مستفاد.
زمام امور در قبضه قدرت وی مقهور است، و نظام آسمانها و زمین در گرو مشیّت علیای اوست. زمام امور را بی مشورت دیگران بگرداند، و نظام آسمانها و زمین را بی منّت کسان برقرار دارد.
حقیقت مطلق نور مطلق است، و نور مطلق را امواج ظلمت تهدید نکند و آن روشنایی مستمرّ و مستقرّ بتیرگی نیامیزد.
حقیقت مطلق نور مطلق است، نوری است که فروغ مهر و ماه و پرتو اختران شب نما بر این سقف آبی گون همه جلوه کوچکی از تجلّی اعلای وی باشند، بنا بر این:
لا یستضی ء بالأنوار و لا یرهقه لیل و لا یجری علیه نهار.
بساحت کبریائی الوهیّت، ظلمت شب و ضیاء روز را راه نیست، زیرا ذرّات زمان بر آن ساحت مقدّس نگذرند و مرور ایّام را بسرداران اقدس وجود راه ندهند.
این چشم های ناتوان که بیهوده بدیدار وی می گردند، این نگاههای محروم که نومیدانه در جستجوی وی پر می کشند، همیشه قرین یأس و حرمان باشند.
چشمان ما ناتوان تر از آنست که از نعمت دیدار دوست بهره ور گردد، نگاه ما ناتوان تر از آنست که تا عرش عظیم الهی پر کشد.
لیس إدراکه بالأبصار و لا علمه بالأخبار.
او بزرگست و در آیینه کوچک ننماید، و حقیقت مقدّس وی در قالب الفاظ و لغات نگنجد.
آهسته سر ب آسمان برافراشت، چنانکه گویی با خدای خود
راز می گوید و حکایتی شکایت آمیز می دارد: گفتار ما جلوه ای از اندیشه ماست، و این اندیشه پاک ماست که ازدهان ما با راستی و درستی ادا می شود.
جز مصلحت دین و اصلاح دنیای مردم هدفی نداریم.
همی کوشیم که دین و دنیای مردم را از خطر فساد و فنا بدور بداریم.
آن کسانی که آوای ما را می شنوند و بحکم فرعنت و خویشتن خواهی بندای ما پاسخ نگویند، پند نپذیرند و راه حق نگیرند.
الهی، ای پروردگار بی نیاز، تو توانایی که ما را از کمک این قوم بی نیاز گردانی و پیروزی ما را ضمانت کنی.
من هم اکنون ترا بگواه گیرم و گواهی تو را کافی شمارم.
فانّا نستشهدک یا اکبر الشّاهدین شهادة و نستشهد علیه جمیع من أسکنته ارضک و سمائک.
ما را بس باشد که تو گفتار ما بشنوی و اندیشه ما بدانی و داد ما را از مردم بیدادگر بستانی و آنان را که از پیروی حقایق سرباز زنند بسزای خیره سری و خویشتن خواهی از مسند تفرعن و تکبّر براندازی.
سپس فرمود: همی داد کند و همی ریشه بیداد از زمین بر کند و بنده عزیز و رشید خویش
محمد (ص) را بر مسند عدل و انصاف بنشاند.
محمد (ص) را که پرتوی از ذات مقدّس وی بود، بجهان فرستاد و همچون لوائی از نور که در پیشاپیش گمشدگان بیدای ضلالت و جهل فرا- دارند، در دنیای جاهلیّت برافراشت و بدنبال وی کاروان بشریّت را بسوی علم و معرفت سوق داد.
أرسله بالضّیاء و قدّمه فی الاصطفاء.
نور را بسمت نور برانگیخت و انگشتان گره گشای او را به گره گشایی از کار فرو بسته بشر پیش آورد.
شکستگی های دین و دنیای مردم را بوجود نازنین وی ترمیم فرمود و دشواری های زندگانی خلق را در سایه کفایت و درایت وی آسان ساخت.
تا آنجا که نور بر ظلمت چیره شد، و هدایت بر ضلالت غلبه کرد، تا آنجا که قرآن مجید خورشید آسا بر آسمان حیات انسانیّت درخشید.
و اشهد أنّ محمّدا عبده و سیّد عباده.
دین های گذشته، در برابر دین مبین اسلام عظمت و اعتبار خود را از کف گذاشتند و نظامات پیشین بهم در پیچیدند.
نطفه مقدّس او در اصلاب و ارحام مردمی پرهیزگار و پارسا پرورش یافته و این امانت عزیز را کفر و الحاد و خیانت و فساد در طول قرون و اعصار نیالوده است.
الا ای بندگان خدای، این حقیقت را بپذیرید که پیروان حق همه جا در پناه خدای خویش از مناهی و مفاسد ایمن خواهند بود و هرگز مردم حق جوی و حق گوی روی تباهی نخواهند دید.
اسرار ازل را سینه هایی نگاه خواهد داشت که شکستنی نیست و به آنجا که شمع حقیقت فروغ می افشاند طوفان حوادث را مجال دامن- گشایی نباشد.
پیشوایان دین و دانش بشر، اسرار الهی را نیکو بدارند و همی بکوشند که راز در کف نامحرم نیفتد و تیغ برهنه به چنگ زنگی مست نیاید.
یصونون مصونه و یفجّرون عیونه، یتواصلون بالولایة و یتلاقون بالمحبّة و یتساقون بکأس رویّة.
در آن مشهد که صاحبدلان انجمن کنند و محفل انس بگیرند، چشمه های معارف و فضائل بجوشد، و از این چشمه ها جویها براه افتد و جانها را سیراب سازد.
آن جاست که استعدادها بکار افتد و قوّه ها به فعل گراید و جواهر معانی همچون گوهرهای شبچراغ بدرخشد.
الا ای بندگان خدای، خدای بی همتای ما در افاضه خیرات و اعطاء فضائل بخیل نیست. منبع فیّاض وجود همچون رگبارهای بهاری بر جهان ما باران رحمت و برکت بیفشاند و ابر رحمت وی بر- همه جا سایه اندازد.
کجاست آن ذوق سلیم و فطرت ظاهر که فرصت بشناسد و از فرصت خویش غنیمت بردارد.
روز ما در گذران و روزگار ما در گذران است.
این آفتاب و این مهتاب که یکی بعد از دیگری دامن کشان از ما می گذرند، تازه ها را کهنه سازند و دورها را بنزدیک کشانند.
دیری نپاییم که خویشتن را در آستان نیستی بیابیم.
و لینظر امرؤ فی قصیر ایّامه، و قلیل مقامه فی منزل
یستبدل به منزلا.
هوشمندان که هوشمندانه بتحوّلات جهان می نگرند و خردمندانه بگردش روزگار می اندیشند، از امروز خویش بخاطر فردای خود بهره همی گیرند و دنیای خود را مزرعه آخرت خویش می شمارند.
ای خوش ببخت آن مردم خوشبخت که سر اطاعت دارند و پای اجابت گذارند.
در پیرامون چراغ هدایت زانو می زنند، تا از ظلمات جهل و کفر بدور همی مانند.
از سفسطه اهریمنان اجتماع، بگریزند، احتراز کنید، اجتناب کنید.
زنهار که کوس رحیل بکوبند و چشمان شما همچنان در فشار خواب غفلت سنگینی کند، و نفس شما همچنان اسیر دیو معاصی و ملاهی باشد، با چشم روشن نبینید و از گوش گشوده نشنوید و در مغزی که گرم و فعّال است سایه معانی نیفتد، زیرا دیو طبیعت شما را به بند کشیده و بدامتان افکنده است.
بخدای خویش باز گردید و از منکرات و منهیّات باز ایستید.
وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا.
و دعای او بهنگام نماز چنین بود: چگونه شکر این نعمت ها بگزارم که سحرگاهان زنده دل و سرشار سر از بالین بر می دارم، نه دردی در تن دارم تا از رنجوری تن بنالم و نه عذابی بجان دارم تا پنهان از چشم مردم ناخشنود و نگران بنشینم.
خداوندا بمن بازوی توانا دادی تا دست ناتوان بگیرم و فکر بیدار بخشیدی تا مغزهای خفه و خفته را بیدار سازم.
از فطرت و تربیت فرزندان خود خشنودم، و خشنودم که پس از مرگ من نام مرا زنده خواهند داشت و مفاخر مرا از دستبرد مرور زمان بدور خواهند گذاشت.
بمن صفای عقیده و روشنایی قلب و ثبات قدم بخشیدی و رضا ندادی که رضای ترا از دست بگذارم و انحراف را بر استقامت برگزینم.
خداوندا با چه زبان شکر این نعمت بگزارم که همیشه رضای تو جستم و همه جا به راه راست رفتم و هم اکنون بعجز خویش اعتراف دارم و بر آستان علا و عظمت تو سر تسلیم بر خاک می نهم.
من که باشم که خودسرانه سر بردارم و مستبدّانه برخیزم لا أَسْتَطیعُ أَنْ آخُذَ الَّا ما اعْطَیْتَنی وَ لا اتَّقِیَ الَّا ما وَقَیْتَنی.
تنها تویی که می بخشی و تنها تویی که می بخشایی.
اگر دستم نگیری فرو خواهم افتاد و اگر بازم نداری به مناهی و معاصی خواهم گرایید.
بتو پناه می برم و بسوی تو باز می گردم.
بتو پناه می برم، تا مبادا در غنای تو بفقر فرو افتم، مبادا در روشنایی هدایت تو سر ضلالت و انحراف گیرم.
بتو پناه می برم، از دستی که ستمکارانه بسوی من پیش آید، و بتو پناه می برم. اگر در زندگانی خود شکست بینم.
در آن دم که دم فرو بندم، همی خواهم جان من با کرامت و سلامت قرین باشد، و این امانت گرانمایه را که بتو باز می گردانم، همچنان گرانمایه و ارزنده باشد.
خداوندا تویی پناه من و مگذار که دیو شهوت و هوس بر تقوای ما چیره شود و اهریمن گمراه ما را از راستی و درستی باز گرداند.
در آنجا که تلاوت کننده ای سوره مقدس: الهیکم التّکاثر را
تلاوت کرد، امیر المؤمنین (ع) لحظه ای اندیشید و فرمود: أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ حَتَّی زُرْتُمُ الْمَقابِرَ.
وای که این قوم چه نابخرد و فرومایه و بیچاره اند.
اندیشه نکنند، عبرت نگیرند و گوش به پند و اندرز ندهند.
حقایق روشن را نادیده انگارند و چشم بینای خویش را از دیدار حقایق فرو بندند.
همی پندارند که بزرگ شده اند و خیره سرانه سر به بزرگی بردارند.
استخوانهای فرسوده گورستان را سند افتخار شمارند و نام خویشتن را در کنار نامهایی که با جریان اعصار و قرون بر سنگهای مزار محو و مطموس شده گذارند، باشد که نامبردار و نامور گردند.
حوادث ایّام با این مغزهای تهی سر شوخی گیرد و این شوخ چشمان را بنگرید که چگونه باستهزاء حوادث تسلیم میشوند و چه ارزان و آسان بازیچه روزگار شده اند.
أ بمصارع آبائهم یفخرون، أم بعدید الهلکی یتکاثرون، یرتجعون منهم اجساد اخوت و حرکات سکنت.
بجای پیشروی باز می گردند و هنوز پیش نرفته بواپس می گرایند.
پیکرهایی که بخورد خاک رفته و خاک شده دیگر شایسته مباهات نخواهند بود. و این استخوانهای درهم شکسته قائمه افتخار نتوانند شد.
چه نیکو بود. اگر چشم عبرت می گشودند و از سرنوشت دیگران درس عبرت همی آموختند.
ای کاش که این گورستان خاموش غوغا برمی آورد و این سینه ها و دلهای فنا شده بخروش می افتادند، تا همی گفتند که چه دیدند و چه چشیدند، تا ارباب کبریا را از مسند فرعنت فرو می افکندند و سرانجام کار را ب آنان که خبر از سرانجام ندارند باز می نمودند.
زهر مرگ آن چنان تلخ و جانگزا بود، که شیرینی های شهوت را از کام اهل شهوت بدر برد، و رنج جان دادن آن قدر سنگین بود، که دیگر توش و توانی بخاطر کس باز نگذاشت.
عاقبت سرهای تاجور از تاج سروری بدور ماند و تخت سلطنت بتخته تابوت پیوست.
عمر عزیز بسر رسید و عقاب مرگ سایه افکند.
نازک بدنی که در آغوش حریر و پرنیان نمی آرمید، مستمندانه ب آغوش کفن رفت و خواه ناخواه بگور تیره و تاریک فرو خفت.
خاک بیرحم گور چشم و گوشش را لبریز ساخت، و دیری نگذشت که خود خاک چشم و گوش دیگران شد.
بفریاد این بدنهای فرسوده گوش فرا دهید که با آوای معنوی حدیث خویش باز گویند و غفلت زدگان را از خواب غفلت بجنبانند.
سلّطت الأرض علیهم فیه، فأکلت من لحومهم و شربت من دمائهم.
آن چنان در دل زمین بمذلّت و مسکنت افتاده اند که خاک گرسنه گوشتهای آلوده بخونشان را ببلعید و استخوانشان را همچون توتیا با غبار بیابان در آمیخت. آن کسان که قامت سرو همی کشیدند و گونه- های گلگون همی برافروختند، مانند سنگ از رشد و رونق فرو افتادند و جماد صفت بیحسّ و حرکت ماندند.
هم در آن دوران که بر روی زمین می زیستند، جمادی بیش نبودند، نه دلی داشتند که خانه غمی باشد، و نه اندیشه ای می پرورانیدند که گرد غم از خاطر غمناکی بزداید.
آن چنان پنهان شدند که دیگر روی بکس ننمایند و بدنیائی رخت بربستند که امیدی ببازگشتشان در این دنیا نیست.
جمعی خوشدل و خشنود بودند که با عیش و نوش می زیستند و در عشرت و تنعّم بسر می بردند، ولی اکنون پریشان و پراکنده اند.
دوستی ها بدشمنی گراید و ائتلاف ها رنگ اختلاف بخویش گیرد و پیمان های استوار درهم بشکند و پیوندهای مطمئن از هم بگسلد.
آن زبانهای گویا را چه رسیده که اکنون خاموش اند و آن گوش- های شنوا چون شده که دیگر یارای شنیدن ندارند از جنب و جوش باز ایستادند و مست و مخمور بخاک در غلطیدند. الا ای همسایگان ناآشنا که در کنار هم خانه دارید و از روزگار هم بیگانه اید.
همسایگی مایه آشنایی است و این چیست که شما با هم سرآشنایی ندارید و از در همخانگی در نیایید
جیران لا یتأنسون و احبّاء لا یتزاورون، و بلیت بینهم عری التّعارف و انقطعت منهم أسباب الاخاء.
رشته آشنایی از هم گسیخت و بساط دوستی بهم بپیچید. دیگر رسم برادری نشناسند و راه مهر و وفا نسپرند.
دیگر ب آن عهد فرخنده نیندیشند که طراز فلق گریبان افق را با سیماب و سیم همی آلود و پنجه خورشید بر دامن چمن حاشیه زر تار همی دوخت.
از آفتاب روز و مهتاب شب حدیث آرزو و هوس همی شنیدند و نمی دانستند که این آفتاب و مهتاب بهارها را بپاییز کشانند و جوانی ها را بسوی پیری همی رانند و جامه های نو را کهن سازند.
همچنان با آفتاب و مهتاب به غفلت گذرانیدند، و از انتهای این غفلت بی خبر ماندند، تا ناگهان دست اجل کوس رحیل فرو کوفت و نوبت ب آن روز رسید که باید برای همیشه دیده از دیدار ببندند و دل از دلدار بردارند.
هم اکنون از شما خواهم که با من بیاد آن عهد فرخنده سخن گویید، و از آنچه بیاد دارید با من در میان گذارید، و نپندارم که بتوانید لب به گفتگو بگشایید. چه حاجت که لب بگفتگو بگشایند و گفتنی ها باز گویند مگر این استخوانهای خاک خورده و این خاک های با گوشت و خون آمیخته فریاد بر نیاورند و از لب و دهانی فصیح تر و صریح تر حکایت نکنند.
و لئن عمیت آثارهم و انقطعت اخبارهم لقد رجعت فیهم أبصار العبر، و سمعت عنهم آذان العقول، و تکلّموا من غیر جهات النّطق.
در این هنگام به پرسش های ما پاسخ دهند و با ما حکایت ها و شکایت ها باز گویند.
آری دوران عزّت بسر رسید و روزگار ذلّت و مسکنت فراز آمد، تاجها از تارکها فرو افتاد و اساس قدرت و سلطنت واژگون شد.
آن پیکرهای لطیف که جامه از پرند و پرنیان همی پوشیدند، بطاقه کتانی قناعت کردند، و آن طاقه کتان نیز بیش از دو روز با پیکرشان وفادار نبود.
از کاخهای عالی و وسیع بمغاکی در افتادند که مجالی بخاطر غلطیدن نبینند و از محیط گرم و روشن خویش به غمکده ای خزیده اند که روزهایی همچون شب تاریک دارد و شب هایی تاریک تر از تاریک بگذراند.
دیگر از چشمان افسونکار ما افسون سحر مجویید. دیگر از لب و دهان ما رنگ گل و بوی گلاب مخواهید.
تهکّمت علینا الرّبوع الصّموت، فاتمّحت محاسن أجسادنا، و تنکّرت معارف صورنا، و طالت فی مساکن الوحشة اقامتنا، و لم نجد من کرب فرجا، و لا من ضیق متّسعا.
ما را از این دام رهایی نیست و گذشت روزگار و مرور دهور بنوبت غربت و محنت ما پایان نخواهد داد.
چه کنند که پاسخی جز این ندانند و حکایتی جز این نتوانند کرد آه که چشم و گوش زمین از فجایع و فریادها لبریز است. از این خاک تیره چشم مهربانی مدارید و با چنین فطرت سرد و آرام از رحم و مدارا سخن مگویید.
این گور گرسنه از بلعیدن مردگان سیر نگردد و این چشم بی حیا از تماشای مفاسد پر نشود.
پس ما هستیم که باید چشم عبرت بگشاییم و نگاه حیرت بیفکنیم، این ما هستیم که باید بخنده های دلاویز دنیا دل مسپاریم و مهر زهر- آمیز وی را بجان می پذیریم باید هوشیار باشیم که خنده های وی مایه گریه ما و مهر ما مقدمه قهر او خواهد بود، و نهیب خشم آلود حوادث همه جا بدنبال ماست. بیک لحظه از اوج اعتلا و اعتبار ما را بحضیض مذلّت خواهد کشانید و کامرانیهای ما را بناکامی در خواهد افکند.
دیگر حکمت طبیب و رحمت پرستار سودی نخواهد داد، و قدرت ثروت که گره های ناگشوده همی گشود، عقده دل را باز نخواهد کرد. أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ آیا این انبوه و ازدحام که در پیرامون خویش بینید، شما را ببازی گرفته و بخاطر شما آسایش و اطمینان بخشیده است آیا آنانکه همچون شما در پناه انبوه و ازدحام بسر می برده اند، از حادثه ایمن مانده اند در آن دم که زبان گویایشان از گفتن باز ماند، و رنگ حیات از پیشانی های غم آلودشان پرید، در آن لحظه که دیگر بازوی رزم آزما و پنجه پولادینشان از حس و حرکت در افتاد، آن انبوه و ازدحام کاری از پیش نبردند و دردی درمان ندادند.
دست نوازش دهنده و زبان تسلیت گوینده بسیار بود، ولی قدرتی که بر این حقیقت چیره گردد و قضای الهی را باز گرداند، در آن انبوه و ازدحام نبود.
فبینما هو کذلک اذ عرض له عارض من غصصه فتحیّرت نوافذ فطنته و یبست رطوبة لسانه.
گرهی از اندوهی مرموز گلویش را فرو بست و مغزش از فکر فرو افتاد و زبانش از رطوبت شیرین زندگی بخشکید. و پیرامون- نشینانش نتوانستند باری از دوشش بردارند، یا مرهمی بر زخم درونش بگذارند.
وای که این مرگ گردابی سهمناک است و درین گرداب سهمناک کس را امید نجات نخواهد بود، لغت مرگ را زبان ما نتواند تفسیر کند، و این حقیقت فظیع و فجیع در قالب لفظ و لغت نگنجد.
هی افظع من أن تستغرق بصفة، أو تعتدل علی عقول اهل الدّنیا.
آری خردمندان را در برابر این حقیقت تلخ و جانگزا یارای اندیشه نباشد.
در آنجا که این آیت مقدس را: رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ، از قرآن کریم تلاوت فرمود، چنین گفت: یاد وی دلهای ما را بجلوه و جلا در آورد و این فروغ دل افروز خاطر صاحبدلان را همچون آفتاب تابان بیفروزد.
دیدگان ببینند و گوشها بشنوند و اندیشه ها توانا گردند.
در طول اعصار و قرون مردمی بسر می بردند که یاد خدا همی- کردند و جانشان از این تمتّع و تنعّم بهره مند بود.
پنهان از چشم بدبینان قلبی تابناک داشتند و در تابش درونی خویش دیدنی ها همی دیدند و باسرار مکتوم پی همی بردند. با خدای خویش راز و نیاز می داشتند و از ملکوت اعلای آسمانها راهی مرموز باین قلبهای روشن گشوده بود.
نور الهی به قلبها و جانهایشان می تافت و به حقایق حیات راهنمونشان بود.
مردمی بیدار و هوشیار بودند که هرگز از یاد محبوب غفلت نمی ورزیدند و جز با خدای خویش بکس نمی پرداختند.
یذکّرون بایّام اللّه و یخوّفون مقامه.
قومی بودند که همچون ستارگان راهنما در بادیه زندگی، گمگشتگان را از بیراهه براه هدایت همی دادند و به بیچارگان چاره کار همی آموختند.
آن کس که بامید هدایت راه بسویشان می گرفت، گمراه نبود، و آن دست که حلقه حاجت بر درشان می کوفت، نومید نمی افتاد.
چه خوشدل بودند که چراغ هدایت بدست دارند و چه خشنود می شدند که کم کرده راهی بدنبالشان از بیراهه براه باز می آید و از نور فکر و معرفتشان روشنایی می جوید. زبانی مژده بخش و دمی روح انگیز داشتند.
اینان که با یاد خدا بسر می بردند و بیاد خدا چراغ خاطر می افروختند، هرگز بتمتّعات دنیا و تمنّیات نفس خویش روی خوش نمی نهادند.
لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر اللّه.
درهم و دینار را ناچیزتر از آن دانستند که دل از کفشان برباید، و این سودهای گران را در برابر فکر و ذکر خود بسیار اندک می شمردند.
جانهای پاکی بودند که بال ببالا گشوده داشتند تا کی نوبت پرواز گیرند و باوج اعلای ابدیّت پرواز کنند.
نفس هوسبازشان در زنجیر بود و آن زنجیر را کف کفایت عقل و عفاف باختیار داشت.
مردم را بمعروف راه می نمودند، و خود بیش از همه کس مرد معروف بودند.
مردم را از مناهی و منکرات باز می داشتند، و خویشتن بیش از همه کس دامن از منکرات و مناهی در کشیده بودند.
چنان در بند آخرت بسر می بردند، که گویی هنوز از این جهان رخت نابسته ب آن جهان بار گشوده اند و پیش از مرگ جام اجل سر کشیده و در بهشت برین آرام گرفته اند.
هم اکنون در آنجا بسر می برند و آنچه را که بما وعده داده اند با چشم سر می بینند و با احساس مادّی آن حقایق ماورایی را ادراک می کنند.
ای عجب، چگونه مردمی باشند که نادیده می نگرند و ناخوانده می دانند و ناگفته می شنوند.
آن پرده را که بهنگام مرگ از پیش چشم دیگران برخواهند داشت، پیش از مرگ از پیش چشمشان برداشته اند، اینست که چشمان این قوم قدرتی قوی تر دارد و گوششان بندای حقایق گشوده تر است.
یرون ما لا یری النّاس، و یسمعون ما لا یسمعون.
خویشتن را به محاسبه خوانند و هم خود از نفس خویش بازجویی و بازپرسی کنند.
دفتر اعمال خود را بگشایند و نکته به نکته کردار و گفتار خویش را باز بینند و اگر در روش خود به لغزشی برخورده اند آن لغزش را ببخشند و بار گناه را با دست توبت و انابت از دوش خویش براندازند.
احساس کنند که این بار سنگین باشد و دوش آدمیزاده در زیر فشاری چنین سنگین درهم شکند.
در این هنگام لب به تضرّع و توبه گشایند و از درگاه کبریای الهی بخشایش و گذشت توقّع کنند.
چشمان شرم کرده این جماعت بر این صفحه های سیاه اشک ندامت ببارد، و زبانشان به توبت و انابت پردازد.
ای کاش دیگران همی توانستند که در شب زنده داری این قوم بیدار بنشینند و در محفل آنان شب بالتجا و التماس زنده بدارند. ای کاش دیده دیگران هم می توانست درهای آسمان را ببیند که بروی این مردم گشوده شده و لمعات نور را بنگرد که لمعه لمعه بجانها و دلهای پاکشان فرود می آید، ولی افسوس در آن مشهد که تجلّی گاه انوار آسمانی و اشراقات الهی است، کس را راه ندهند مگر آنکه مرد ذکر و فکر باشد.
پروردگار متعال بر این قوم ببخشاید و نفوس مقدّسشان را تمجید و تقدیس فرماید.
اطّلع اللّه علیهم فیه فرضی سعیهم، و حمد مقامهم.
بر این دلها که در فروغ ذکر روشن است، رحمت آورد، و آن چشمها را که بسوی آسمانها گشوده است، محروم و نومید ندارد.
عیب دیگران چه جویید چرا از عیب خویش نگویید آن کسان که حساب کار خود ندارند، بکار دیگران پردازند و دهان به مذمّت و منقصت این و آن بجنبانند و ندانند که مردان خدا چنین نباشند، مردان خدا یعنی:
رجال، لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر اللّه.
آری مردان خدا اینانند.
یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ
هنگامی که در قرآن کریم باین آیه رسید، فرمود: در برابر این پرسش چه خواهند گفت و آن
انسان که مغرورانه ب آسمانها نگریسته و بفریب نفس سر از اطاعت پروردگار متعال در پیچیده است چگونه بار دیگر سر بر خواهد افراشت.
بخویشتن جرأت داده اند که گناه کنند و فریب خورده اند که فریب بدهند و سر خویش گرفته اند تا خودسرانه از پرتگاه هلاک و دمار سقوط کنند.
مگر شب تاریک شما را سپیده روز نیست. آیا از این خواب غفلت و غرور سر بیداری ندارید
یا أیّها الانسان ما جرّأک علی ذنبک، و ما غرّک بربّک و ما انسک بهلکة نفسک تو که بر خویشتن ترحّم روا نداری، چگونه بر دیگران مدارا خواهی کرد.
ب آن کس که از شعاع سوزان خورشید به سایه می خزد و خویشتن را در پناه سایه از سوزش و سازش می رهاند، بگویید که: نفس ترا حوادث فردا تهدید می دهد.
تو که امروز در بحران درد و رنج می نالی و اشک عجز و التماس فرو می باری، چه جرأت داری که نفس خویش را در راه ملاهی و مناهی فدا می کنی و بعذاب شدید قیامت رضا می دهی نوبت را به بیداری و هوشیاری بسپارید و از معصیت فرا کشید، سرمایه غرور جهل و فرجام جهل هلاک است.
بدین آسانی فریب خوردن و این چنین ارزان فدا شدن خردمند را بحیرت در اندازد.
ملکوت آسمانها شما را بجانب خیرات و فضائل بخواند و درهای رحمت آسمان بروی زمین گشوده است، این حیرت افزاست که بندای ملکوت اعلی پاسخ نگویید و روی از درهای گشاده رحمت در پیچید پروردگارا، ای حقیقت توانا که بر کائنات مستبدّانه و مستقلّانه سلطنت کنی و نیروی آن داری که بیک دم دمار از روزها و روزگارها بر گیری، چونست که همچنان پرده بر اندازی و نیاز نیازمندان برآوری.
نابخردان حلم عظیم تو را نادیده گیرند، و از پوشی ترا ای خداوند راز پوش بسهل انگارند و خیره سرانه بمعاصی و مفاسد ادامه دهند، چنانکه پندارند کس بدین فجایع و فضایح ننگرد، و کردار و گفتارشان در هیچ کتاب نگاشته نیاید.
این شگفت انگیز است که محبّت موجب عداوت و مهر مستوجب قهر باشد. یا رب. اینان که دشمنی کنند و دوستی بینند و در برابر مهر تو قهر روا دارند، اگر دست دوستی پیش آورند، چه خواهند دید اگر سر تواضع فرو کشند چه خواهند یافت
فما ظنّک به لو أطعته اگر اطاعت کنید، چه خواهد شد آن کس که دشمنان را محروم ندارد، چگونه بدوستان رنج حرمان خواهد داد کردار خویشتن را نیکو بسنجید، و چنین پندارید که دیگری بپاداش نیکویی ها و خیرات شما شرارت و عصیان پیش آورد، آیا یک چنین کس مستحقّ نیکویی و خیرات باشد آیا در این هنگام رشته محبّت وی نگسلانید و دوستی بدین نادرستی را از آستان خویش نرانید
و أیم اللّه لو أنّ هذه الصّفة کانت فی متّفقین فی القوّة، متوازیین فی القدرة، لکنت أوّل حاکم علی نفسک بذمیم الأخلاق، و مساوی ء الأعمال.
مسلّم است که در این قضاوت بر ضدّ خویش حکومت کنید، و خویشتن را بفساد اخلاق و ننگ کردار محکوم سازید.
گفته می شود که: دنیا موجودی فریبنده است، و حقیقت چنین است، امّا اگر بفریبایی وی چشم و دل نسپارید و دلربا پیش را بپشیزی نخرید، هرگز زیان نبینید.
این دنیای فریبکار در لفّافه فریبکاری خود بشما پند و اندرز گوید و هر لحظه حدیثی دیگر از فجایع خویش باز گوید. همی بیداری بینند و همی بیماری کشند.
آشکارا بنگرند که بهار جوانی بخزان پیری گراید و در انتهای زور و توانایی نوبت به نزاری و نقاهت فرا رسد، و معهذا نصیحت نپذیرند و پند نگیرند و گناه سقوط خویشتن را بعهده دنیای فریبنده اندازند.
این همان دنیای فریبکار است که شما را بعاقبت کار راهبری می نماید و نتیجه مستی و بی پروایی را بشما بنمایاند.
پس این شما هستید که با پای خود بسمت فنا می شتابید و دیده و سنجیده سر معصیت گیرید.
دنیا، این دنیای محبوب و مطلوب شما، شیدای آن صاحبدل است که دل بمهر وی نسپرده و خاطر بفریبایی وی نپیوسته است.
این خانه ب آن کس برازد که قبولش نکرده و بر کرسی خداوندیش ننشسته است:
و لنعم دار من لم یرض بها دارا، و محلّ من لم یوطّنها محلّا و انّ السّعداء بالدّنیا غدا هم الهاربون منها الیوم.
آن کسان در این سرای خوشبختند که خویشتن را شایسته سرای دیگر شمرده اند، و سعادت فردا نصیب کسی است که امروز از کرشمه و عشوه دنیا گریخته و بدام فریب وی در نیفتاده است.
بروز رستاخیز که پرده ها فرو افتد و حقایق از پس پرده آشکار گردد، دوستان این جهان را با هم بعرصه حشر در آورند و عابد و معبود در کنار
نان علی علیه السلام ازنهج البلاغه(فاضل)، صفحه ی 604
هم قرار گیرند.
پروردگار دادگر بر عرش عدالت برآید و همگان را در برابر کردار و گفتار جزا دهد.
هرگز مپندارید که عدل الهی زشت را زیبا بخشد و نیک را ببدی پاداش دهد.
در آن مشهد که تجلّی گاه حقائق است، مجالی برای منطق و برهان نیست، زیرا رازها از پرده بدر افتاده و پرده ها از رازها چاک خورده است.
هم اکنون خویشتن را آماده سازید و بخاطر فردای سیاه از امروز روشن پرده بردارید.
از شما همی پرسند:
یا أیّها الانسان ما غرّک بربّک الکریم، الّذی خلقک.
ترا چگونه از عبادت خدای کریم باز داشته اند و آن کدام افسونکار بود که بمغز تو افسون خواند و فریبت داده و از راه راست گمراهت کرده است دیگر جای حجّت و دلیل نیست، و آن کس که در این حادثه خود را بزیور فضائل نیاراسته و برای آن خانه زاد و توشه تهیه ندیده است، جز شرمساری پاسخی نخواهد گفت.
فتحرّ من أمرک ما یقوم به عذرک.
بکوشید که از آنچه نپاید بردارید، و در آنجا که پایدار و برقرار است بکار برید.
سفری مرموز و مبهم در پیش است که جز خردمندان و اصحاب دل کسی در این سفر خشنود و خوشدل نخواهد بود.
ای خوش بحال آن جانهای خوشبخت که در این سفر خطیر مشعل نجات را فرا پیش دارند و از توشه خیرات باری گران بسته اند.
در حق مردی که جوانمرد است فرماید: چه خوش آزمایش شده و چه خرسند از آزمایش برآمده آن مرد که کجی ها را راست داشت و بانحرافها و انحناها استقامت بخشید.
روش پسندیده گذشتگان را بپیش گرفت و از فتنه ها و مفاسد بر کنار ماند.
ذهب نقیّ الثّوب قلیل الغیب.
با جامه پاک از این جهان رخت بربست و در آنجا که بد و نیک و زشت و زیبا را بیازمایند از بدی و زشتی پاک بود.
جوانمردان بدنبال فضائل و خیرات می شتابند و جویندگانی باشند که سرانجام هدف خویش را دریابند.
جوانمردان از شرارت و ضلالت پرهیز دارند، و ب آسانی از آن ایمن مانند. خدای را با صمیمیّت و صفا عبادت کنند و همه جا قرین تقوی و عفاف باشند.
حقّ تقوی و عفاف در زندگانی این قوم ادا شود و حقیقت تقوی و عفاف همین باشد.
افسوس که عهد ما عهد فتوّت و مروّت نیست، و افسوس که اصحاب فتوّت و مروّت ما را در این جهان بگذاشتند و خویشتن بگذشتند.
جهان را دور از این قوم آشفته بینم و همی بینم که روشنیها بکدورت گراییدند و دوستان سر دشمنی گرفتند.
هر کس راهی پیش گرفته و هر کدام در جستجوی هدفی بشتابند.
فی طرق متشعّبة، لا یهتدی فیها الضّالّ، و لا یستیقن- المهتدی.
نه گمراه هدایت شود و نه آنان که براه راست، روند در روش خویش اطمینان و اعتماد دارند.
بهنگام نماز این دعا را تکرار میکرد.
تو بخشنده باشی و بخشایش کنی، و تویی که در بخشش و بخشایش خویش بر کس حرمان و ناکامی روا نداری، مگذار که آبرویم بخاک خفّت فرو ریزد، و روا مدار که از علوّ عزت فرو افتم.
آبرویم را از زنگ خفّت و خواری ایمن دار، و پرده حرمتم را با چنگال فقر مدران.
آن کسان که دست حاجت بسوی تو پیش می آورند، نومید ممانند و گمراهانی که در پرتو چراغ هدایت تو براه افتند، بکمال مطلوب رسند.
من همی ترسم که نومید از خوان کرم تو دست تمنّا بسوی دیگران پیش ببرم و از غم تنهایی بدامن این و آن پناه آورم.
بناچار دهانم بتمجید و تقدیس گشوده شود و این روا نباشد که زبان من جز بحمد و ثنای تو تمجید دیگران گوید و نعمت این و آن را سپاس گزارد.
آن نخواهم که چون بندگان تو از آستان دولت و شوکت خویش طردم کنند، لب بتوهین و توبیخ آنان باز کنم.
و ابتلی بحمد من اعطانی، و أفتتن بذمّ من منعنی، و أنت من وراء ذلک کلّه ولیّ الاعطاء و المنع. انّک علی کلّ شی ء قدیر.
سخن از بندگان کنم در آنجا که خداوند ببندگان ببخشد و باز دارد و بخواند و براند و زمام امور در مشت وی باشد.
دنیا در چشم علی بدین ترکیب است: خانه ای که جز رنج و محنت مبنائی ندارد، و بیغوله ای که فریبگاه غولان آدم فریب باشد، هرگز بی کسان نایستد، و هرگز بیک نواخت نماند، و خداوندان خویش را یک لحظه از غم و اندوه معاف ندارد. توأم با اختلاف و نفاق، توأم با رنگ و نیرنگ.
آسایش ندهد و آرامش نپذیرد.
جایگاه عیش نباشد، زیرا بکس فرصت عیش نبخشد.
آن کسان که در این سرای بسر برند، هدف بلایا و آماج ملاحم و حوادث باشند.
چنان نماید که کمان کشیده و در کمین نشسته و تیر حادثه را پیاپی بسوی هدف پراند و یک دم بکس امان ندهد.
مگر دیده نمی گشایید تا مردمی را که در این فریب خانه هدف تیر بلا شده و بخاک هلاک در غلطیده اند، تماشا کنید.
و اعلموا عباد اللّه أنّکم و ما أنتم فیه من هذه الدّنیا علی سبیل من قد مضی قبلکم. آنانکه پیش از شما در این سرای بغنودند، چه شدند چنین پندارید که: شما از حیله و تزویر وی ایمن مانده اید ولی بخطا رفته اید آنچه با دیگران روا داشته است، در حقّ شما دریغ نکند.
و بدانسان که اسلاف شما از اوج اعتبار برانداخته است، شما را بزیر اندازد.
گذشتگان شما از شما تنومندتر و زور آورتر و بخویشتن مغرورتر بودند. به از شما جهان را آباد می داشتند و بیش از شما با جهان سر صلح و صفا گرفته بودند. امّا در آن هنگام که روزشان فرا رسید، چشم از هر چه داشتند بپوشیدند و دامن از هر چه انداخته بودند بپرداختند.
أصبحت أصواتهم هامدة، و ریاحهم راکدة، و أجسادهم بالیة، و دیارهم خالیة.
دیگر غرّش و خروش نتوانستند برداشت و دیگر با دو بروتی نداشتند که بتوانند همچون گذشته غریو و غوغا برآورند.
خواه و ناخواه دل از کاخهای عالی و مسندهای فاخر برکندند و مشتی خاک مرطوب را بر آن همه دیبا و حریر برگزیدند.
سنگ را بالین کردند و خاک را بستر گرفتند و در تنگنای گور طمع از قصور بریدند.
گور آن گوری که در عین آبادی خرابست و با همه روشنایی تیره است.
شهری که در عین خروش خاموش است و مردمش با همه همسایگی
و همخانگی از همه بیگانه اند.
وحشتی مرموز آنجا را فرا گرفته، و گروهی وحشت زده در کنار هم مرعوب و مدهوش افتاده اند.
چنین گویی که در خوابگاه خویش ایمن بیاسوده اند، ولی نیکو بنگرید تا ببینید که رنجی گران و محنتی عظیم بجان دارند، قومی تیره بخت که با هم آشتی و آشنایی نگیرند، و با آن همه نزدیکی بهم نزدیک نشوند.
در آن شهر رسم دیدار نیست، زیرا همدیگر را نبینند.
راه بخانه یکدیگر ندارند تا غمخوار و غمگسار هم باشند.
کیف یکون بینهم تزاور و قد طحنهم بکلکلة البلی، و اکلتهم الجنادل و الثّری.
چگونه غمخوار و غمگسار هم باشند که در فشار حوادث بهم در کوفتند و خاک آدمخوار از آنان مغز و استخوانی بر جای نگذاشت نیکو بنگرید که شما را دیر یا زود ب آن شهر خاموش در برند، و در آن غمکده وحشت افزا در اندازند، آنجا خوابگاه همگان است و همگان را سرانجام خوابی چنین هولناک ضرورت باشد.
هم اکنون باندیشه خواب و خوابگاه ابدی خویشتن باشید تا شب قبر خود را مانند روز روشن سازید. هم از اینجا چراغ عمل برفروزید، تا در آنجا رنج تاریکی نبرید.
هنالک تبلوا کلّ نفس ما أسلفت و ردّوا الی اللّه موالیهم الحقّ و ضلّ عنهم ما کانوا یفترون.
هر چه کردند، باز یابند، و هر چه سپردند، باز ستانند، و کس را از درویدن کشته و جزای کرده گزیر نباشد.
در آشوب خوارج که زمزمه خلاف از مردم برخاست، چنین فرمود: دست تمنّا بسوی من آوردید، ولی من دست اجابت باز پس کشیدم، آغوشهای شما گشوده و دلهای شما امیدوار بود که من نیز آغوش بگشایم و مسألت شما برآورم.
بیاد دارم که فشردگی و ازدحام شما بانبوه فشرده شدن شتران تشنه در کنار حوض شبیه بود.
بندها از کفشها باز شد و رداها از دوش ها فرو افتاد.
آنان که زورمند بودند، ناتوان قوم را لگدمال می کردند، تا بسوی من نزدیکتر آیند و بمن نزدیکی جویند.
در یک چنین شرائط دست حمایت بسمت شما پیش آوردم، فریاد مسرّت از نهادتان برخاست.
آن چنان خرّم و خرسند بودید که حتّی کودکان خویش را بر روی دست گرفته بحضرت من آوردید، تا عهد مودّت استوار سازند، و پیران سالخورده را بکنار من کشانیدید، تا سر جوانی گیرند و جوانمردانه پیمان دوستی ما را امضا کنند.
حتّی بیماران شما نیز از بیعت من بی بهره نماندند، و دوشیزگان پریروی هم از پرده برآمدند و سر اطاعت فرو کشیدند.
و در حق پارسایان وارسته چنین فرمود: جمعی که خویشتن شمع جامعه باشند، و قومی که در این جهان از این جهان بی نیاز مانده اند.
در این دنیا آن چنان بسر می برند که پنداری قومی از دنیای دیگرند.
مردمی بینا و شنوا که نیروی بینایی و شنوایی شان حیرت انگیز است.
ببینند و عبرت گیرند و بشنوند و پند پذیرند.
از آنچه پسندیده نباشد پرهیز دارند، نه بخود و نه بدیگران ناپسندیده را نپسندند.
بنیکوییها و خیرات مبادرت جویند، و دیگران را بسوی خیرات و فضائل راهبری کنند.
مراسم اجتماع را با دیده ای حیران همی نگرند، زیرا مراسمی حیرت آور باشد. همی بینند که مردم
مرگ بدن را فاجعه ای عظیم شمارند، ولی به
مرگ دل اعتنا و التفاتی نفرمایند، ولی صاحبدلان بر مرگ دلها عزا و ماتم انگیزند، و دلهای مرده را شایسته عزا و ماتم شناسند.
یرون أهل الدّنیا یعظّمون موت أجسادهم، و هم أشدّ اعظاما لموت قلوب أحیائهم.
آری مرگ دلها در عرف این قوم حادثه عظمی باشد.
عبد اللّه بن زمعه از پیروان نزدیک او بود، و در دوران خلافت
امیر المؤمنین علیه السلام از وی تقاضای درهم و دینار کرد. در پاسخش
فرمود: آنچه در دست ما از درهم و دینار بینی، سیم و زری است که حاصل شمشیر جنگجویان دلاور اسلام است.
در دولت ما کس را نابرده رنج گنج میسّر نگردد، و ترا هم اگر امید گنج است، از رنج سربازی و سلحشوری گزیری نیست.
تا شمشیر بر کمر نبندی و دوش با دوش مردان جنگ آور ما با دشمن نبرد نکنی، پشیزی از این خزانه نخواهی برد و تا رنج نبری گنج نخواهی دید. آن دست که خود زحمت میوه چیدن می پذیرد و از ساقه های بلند بالا می رود و در میان شاخه های انبوه میوه می چیند، هرگز دسترنج خود را بدهان تن آسانان گوشه گیر نخواهد نهاد.
فجناة أیدیهم لا تکون لغیر أفواههم.
چیده دست این قوم بر دهان دیگران حرام است، و من هم حلال نشمارم که حاصل رنج سربازان اسلام را بر دامن تو بیفشانم و با سرمایه دیگران حقّ دوستی گزارم.
و فرمود: زبان شما پاره ای از وجود شما باشد، و این پاره سرخ فام در آنجا که از گفتار فرو ماند یارای جنبیدن ندارد، و هنگامی که بسخن افتد، از جنب و جوش آرام نگیرد.
ما خداوند سخن باشیم که ریشه ادب بنشاندیم و نهال هنر بپروردیم.
در جان ما ریشه سخن نشانیده شده و زبان ما نهال هنر را پرورش داده است.
و انّا لامراء الکلام، و فینا تنشّبت عروقه، و علینا تهدّلت غصونه.
چه خوش باشد که زبان گویا جز حق نگوید، و این پاره آتشین دود از دودمان مردم برنیاورد. در دنیای ما زبان حقگو کم است، زیرا کمتر زبانی توانست که بخاطر حقایق بجنب و جوش در افتد و از جنب و جوش باز نماند.
زبان حقگو ناتوان و ضعیف است، چنانکه گویی آسیب دیده و بیمار است، و آن کس که با حقّ و حقیقت آشناست، از آستان اجتماع مطرود است.
وای از این اجتماع که بر آستان عصیان اعتکاف کرده و بملاهی و مناهی جامعه با چشم اغماض می نگرد.
وای از این مردم که دانشمندانشان منافق و خردمندانشان ناپاکند، جوانی خویش را در فجور و فساد سپری سازند و موی سپید پیری را با رنگ ننگین گناه بیالایند.
خردسالان حرمت سالخوردگان ندارند، و توانگران دست درویشان نگیرند.
لا یعظّم صغیرهم کبیرهم، و لا یعول غنیّهم فقیرهم.
کتمان حق بروز حقایق چنین آورد، و زبان خاموش دست و پای هوس را چنین بکار گمارد.
سخن از اختلاف ذوق ها، و فطرت های مردم در میان بود،
چنین فرمود: از آنجا که مایه حیاتی بشر، یعنی آن حقیقت بالاتر از مادّه حیات بشریّت در اساس آفرینش بی کسان نیست، طبایع و خلیقه ها نیز بیک سان نباشد.
طینت ها از هم ممتاز و نسبت بهم مختلف افتند، و جان ها اختلاف و ائتلاف جویند: آن جانها که در جهان ارواح با هم نزدیک باشند، در این جهان هم نسبت بیکدیگر نزدیکی جویند، ولی بیگانگی در آن جهان بیگانگی در این جهان منتهی گردد.
فهم علی حسب قرب أرضهم تتقاربون و علی قدر اختلافها یتفاوتون.
چه بسیار روی زیبا بینید که از خوی زیبا بی بهره است، و احیانا نابخرد و کودن افتد، و نیز بالا بلندان را چندان همّت والا نباشد.
و باشد که سیمای زشت دارند، امّا نیکو کردار و پسندیده خویند، و کوتاه قامتند، ولی باریک بین و باریک آزمایند.
دلهای پریشان را اندیشه مطمئن و مستقیم نباشد، و زبان آوران مردمی استوار و پایدار افتند.
در آن روز که پیکر پاک پیغمبر (ص) را غسل می داد، آهسته با آن
بدن مقدس چنین نجوی میکرد: پدر و مادر خویش را بخاطر تو فدا میکنم، ای نازنین پیامبر که با مرگ تو عزیزترین کسان خود را از دست داده ایم.
دست اجل وجود عزیز ترا از آغوش ما ربود و در این فاجعه درهای رحمت آسمان بروی زمین بسته شد و فرشتگان مقدّس
بهشت دیگر به سوی دنیای ما بال نگشایند و از خانه ما که خوابگاه تو بود سراغی نگیرند.
غم ما در ماتم تو غمی پایان ناپذیر است و فراق تو بر جان ما فشاری طاقت فرسا و جانگزا دارد. کسی را نشناسیم که بتواند در این حادثه عظمی بما تسلیت گوید و لغتی را ندانیم که بتواند بجان غمناک ما تسلّی بخشد.
و لو لا انّک امرت بالصّبر و نهیت عن الجزع، لأتفدنا علیک ماء الشّؤون، و لکان الدّاء ممّا طلا و الکمد محالفا، و قلّالک و لکنّه مالا یملک ردّه.
افسوس که تو ما را ببردباری فرمان فرموده ای، و افسوس که روح مقدّس تو اشکها و افسوس های ما را ناگوار بیند، و گرنه سیل سرشک ما تربت گرامی ترا فرو می گرفت و این غم کشنده روز واپسین را بسوی ما پیش می آورد.
از دوری می مردیم و شربت ناگوار مرگ را هر چه گواراتر و شیرینتر بسر می کشیدیم و هر چه زودتر نعمت دیدار ترا باز می یافتیم.
امّا چکنیم که سیلاب دیدگان ما نتواند حصار استوار حیات را درهم بشکند، و این حجاب را که میان ما و ارواح عزیز گذشتگان ما فاصله افکنده از میان برافکند، فریاد ما ترا بما باز نخواهد گردانید.
بأبی أنت و امّی، اذکرنا عند ربّک، و اجعلنا من بالک.
یا رسول الله، اکنون که جان عزیز تو بجانان پیوسته و در حالت جمع الجمع مقام وحدت یافته ای، ما را بیاد آر و با خداوند مهربان خویش از ما سخن گوی و یاران را در وصال یار فراموش مفرمای.
باز هم سخنی در توحید: او را سپاس گویم و زبان بستایش وی گشایم که نه در خرد گنجد و نه دیدگان را یارای دیدار او باشد.
شهودی در عین غیبت دارد و در عین شهود جنابش را غیب مطلق از اندیشه ها و تخیّلات پنهان بدارد.
ازلیّت وی را پیدایش جهان شاهدی صادق است.
این که جهان را آفریده بینیم، آفریدگارش را بشناسیم، و این اختلافات و ائتلافات که کائنات را از هم دور و بهم نزدیک می دارد، گواه تنهایی و بی همتایی اوست.
آنچه وعده کند، وفا کند، و بر عرش حکومت ظلم و ستم روا ندارد:
و قام بالقسط فی خلقه، و عدل علیهم فی حکمه.
بناتوانی خویش بنگرید و بتوانایی وی بیندیشید.
فنای کائنات را برهان ابدیّت و بقای وی بشمارید. وحدت وی سرآغاز کثرت نیست، یعنی آن
یک نیست که بدنبال خویش
دو و
سه و اعداد و ارقام برانگیزاند و در کثرت محو و ناپدید گردد.
دوام وی را آمد و مدّت نباشد، و قیام وی را بتکیه گاه و کمک حاجت نیفتد.
دیده جان جمال جانان بیند و پرواز جان لذّت وصال محبوب ادراک کند.
این وهم ما نیست که بادراک ذات اعظم وی توفیق یافته است، بلکه باز هم ذات اعظم اوست که بر اوهام تجلّی کرده و در مزایای وجود خویشتن نموده است.
حقیقت مطلق منتهای حقایق است.
لیس بذی کبر امتدّت به النّهایات فکبّرته تجسیما و لا بذی عظم تناهت به الغایات فعظّمته تجسیدا.
بلکه شأنی اعظم و سلطنتی اعلی دارد که در قالب لفظها و لغت ها نگنجد.
وی را سپاس و ستایش گویم و بجان مقدّس محمد صلوات و درود فرستم، ب آن جان مقدّس صلوات و درود فرستم که بخاطر سعادت بشر و تکمیل معارف و تهذیب اخلاق فرستاده شده است.
در آن هنگام که ظلمات جهل جهان را فرو گرفته و دود فتنه و فساد فضای زندگی را بهم فشرده بود، او بود که قامت برافراشت و مشعل هدایت در پیش روی بشریّت فرا گرفت.
کاروان بشریّت را از مهالک و مخاطرات در گذرانید، و بسر منزل مقصود راهبری فرمود.
وظیفه خطیری بعهده داشت، و این وظیفه خطیر را با امانت و استقامت فرو گذاشت.
در برابر حوادث جهاد کرد و آتش منکرات و مفاسد را با رشادت و شهامت فرو نشانید.
قرآن مجید بر آسمان معارف جهان روشن تر از خورشید بدرخشید و مکارم محمد (ص) بر مفاسد محیط غلبه کرد و بالاخره:
و جعل أمراس الاسلام متینة، و عزی الایمان وثیقة.
بدین ترتیب اساس اسلام را استوار فرمود و بفضائل و خیرات رواج بخشید.
از حوادث آینده یاد کند: وه که چه مشتاق دیدار آنانم. مرغ روحم چگونه بهوای همپروازیشان پرواز دارد. گروهی که در آسمانها شهرت و اعتبار دارند، ولی در زمین کس را آشنا نشمردند و با مردم زمین آشنایی نگرفتند.
همی بینم که رنگ جهان بدیگر گونه بگردد، و نظام اوضاع درهم بگسلد، همچون من بانتظار آن روز بنشینید که جهان پریشان شود و جمعیّت ها پراکنده گردند.
مردم پست و فرومایه زمام امور بکف گیرند و پرهیزگاران را با دیده تحقیر و توهین بنگرند.
شخصیّت های پارسا و رشید آن چنان دلتنگ و افسرده باشند که مرگ را بر زندگانی زبون و ذلیل خویش رجحان دهند. همی خواهند که بجای سکّه های طلا ضربه های شمشیر بر جانشان فرود آید و زهر اجل بجای شهد حیات بکامشان فرو ریزد.
چگونه چنین آرزو ندارند که فرومایگان را توانگر و توانا بیابند نوشابه ننوشیده مستند و این مستی مستی نعمت و قدرت باشد که خیره سران را سرگردان دارد.
قسم یاد کنند، با این که ناگزیر نباشند، و دروغ گویند، و بدروغگویی خویش بهانه ای نتوانند آورد.
قسم یاد کردن و دهان بدروغ آلودن را بازیچه ای بیش ندانند، و بدین بازیچه خویشتن سرگرم و خرسند سازند.
در این شرائط اصحاب کمال و اهل دل سخت خسته و رنجور کردند، و چاره ای بخاطر بیچارگی مردم بچنگ نیاورند. مگر شتران بارکش را دیده باشید که چگونه از آسیب پالان عذاب بینند و بر عذاب صبر کنند و در عین صبر رنجور و ناراحت باشند.
جهانی بدین آشفتگی، صاحبدلان را نیز برنج و عذاب افکند و در یک چنین رنج و عذاب اگر بردبار نمانند چه گویند و اگر صبر نکنند چه کنند تا مظالم و مفاسد دنیا را فرا گیرد و ظلمت فجور و فحشا بر نور تقوی و ایمان چیره گردد.
در این هنگام یاران ما برخیزند و دست اصلاح و تأمین از آستین برآورند.
اگر چه نوبت این قیام مقدّس بدیر افتد، امّا محقّق و مسلّم باشد.
برخیزند و با فتنه ها و فتنه انگیزان در آویزند.
از پشت ابرهای طغیان و عصیان نور الهی بدرخشد، و جمال جمیل ربوبی جلوه گر شود.
همی دانم که خداوند پیروزگر بندگان صالح خود را پیروز گرداند، ولی شما که از شرارت مردم شرانگیز بستوه باشید، قیام کنید و با صاحب امر هم آهنگ و هم آواز گردید.
أیّها النّاس، القوا هذه الأزمّة الّتی تحمل ظهورها الأثقال من أیدیکم و لا تصدّعوا علی سلطانکم. اگر گردن از اطاعت پیشوای خویش درپیچید و سر خیره سری و تباهکاری بپیش گیرید، زودا که پشیمان شوید، آن پشیمانی که سود ندارد، خسران ابدی ببار خواهد آورد.
شما ندانید که چه در پیش است و نتوانید حوادث آینده را بر خویش هموار سازید.
شما را که یارای آن نباشد که خویشتن با اهریمنان فساد و نفاق پیکار کنید، این دست خداست که با قدرت خداوندی از آستین بدر آید و دمار از روزگار مردم نا اهل برآورد.
من که اکنون شما را باین حقایق راه بنمایانم، همچون چراغی افروخته باشم و پیرامون خویش نور بیفشانم.
من پرده از اسرار آینده بردارم، و آن کس پی بگفتار من خواهد برد که بقلب خود صفا بخشد و در نهاد خویش استعداد استفاده را بیدار سازد، سخنان مرا گوش سر یارای شنیدن ندارد. این گوش دل است که گفتار مرا می شنود، و این چشم دل است که دیدار مرا دریابد.
پس شما که همی خواهید مرا ببینید و بسخنان من گوش فرا دهید.
چشم دل بگشایید و گوش دل باز کنید، تا خواهش خویش را دریابید.
انّما مثلی بینکم مثل السّراج فی الظّلمة لیستضی ء به من ولجها، فاسمعوا أیّها النّاس وعوا، و أحضروا آذان تفهموا.
و گر نه رنجی بیهوده می برند.
این خطابه در پیرامون گذشت روزگار و گذران عمر ایراد شده است: شما را بتقوی و پارسایی وصیّت کنم و همی خواهم که بر نعمت- های بی قیاس الهی سپاس گویید و شکر نعمت گزارید.
آن کدام عطیّت است که از ما دریغ داشته و آن کدام موهبت است که بما نگذاشته است.
رحمت بی منتهای وی کاینات را فرا گرفته و وسعت این رحمت فراخنای آسمان و زمین را بتنگ آورده است. فرمود:
و رحمتی وسعت کلّ شی ء.
نعوذ باللّه اگر از ادراک رحمت واسعه وی باز مانیم، شایسته وجود نباشیم. شایسته نباشیم که بر ذات ما لغت
شی ء اطلاق شود، زیرا دریای رحمت وی اشیاء را در امواج خویش فرو برد.
فکم خصّکم، بنعمة و تدارککم برحمة، أعورتم له فسترکم، و تعرّضتم لأخذه فأمهلکم.
نعمت فرستاد و رحمت فرمود و در برابر عصیان و طغیان دید، و همچنان از اعطاء عطایا و ارسال مواهب مضایقت نکرد.
در مبدأ فیّاض متعال بخل و امساک نباشد، این پری رو را تاب مستوری نماند و این چشمه خورشید است که از شعشعه و تجلّی خویشتن- داری نتواند کرد.
بنا بر این از انزال رحمت و برکت باز نایستاد و روزی کافر را بگناه کفران نبرید.
من شما را بیاد آن روز تیره افکنم که انتهای روز و روزگار شماست، در آن روز که روزگار عمر بسر آید و دست اجل کوس رحلت بکوبد. از آن روز یاد کنید و سر از بالین غفلت بردارید.
ای عجب، چگونه می شود و بخواب غفلت فرو رفت و آن کدام خاطر است که خاطرات تلخ خود را در مرگ عزیزانش از یاد ببرد نگذارند که کس فراموش کند، و مهلت ندهند که غبار غفلت بر لوح ضمیر بنشیند.
از پند پندگویان چه جویید آیا می توانید واعظی فصیح تر و صریحتر از نفس مرگ بیابید.
فکفی واعظا بموتی عاینتموهم. آیا این جنازه ها که بسوی گورستان می روند با زبان حقیقت بشما پند و اندرز نمی گویند سوارانی که بر کمیت عزّت و مناعت همی نشستند، در آغوش تابوت فرو افتادند، و بی توش و توان از پای در آمدند.
آغوش تابوت فرو افتادند، و بی توش و توان از پای در آمدند.
دیگر سواره نبودند، و دیگر کمیت اعتبار و حشمت بزیر مهمیز نداشتند.
چاره ای جز تسلیم نبود، بناچار سر تسلیم بپیش آوردند و با پای خویش از تخت سلطنت فرود آمدند و در مغاک مسکنت جای گزیدند.
انگار که این هیکل افتاده در مغاک تخت نشین نبود و انگار که این سر بر خشت بالین گرفته کلاه زرین نداشت.
هرگز نمی پنداشتند که روزی دوره باد و بروتشان بسر خواهد آمد و از جلال و جبروت فرو خواهند افتاد.
تنها بدنیا پرداخته بودند، مثل این که این خانه را با ضمان جاویدان سند کرده اند.
هرگز از آخرت یاد نمی آوردند، مثل این که آخرتی در پیش ندارند.
از وطن خویش گریخته بودند و نمی دانستند که روزی ناگزیر رو بوطن خواهند نهاد و این خانه بیگانه را به خویشاوندان باز خواهند گذاشت:
اوحشوا ما کانوا یوطنون، و أوطنوا ما کانوا یوحشون. ولی علی رغم مردمی که در مستی شهوت از بهاری خوشدل باشند که گویی برای ابد آسیب خزانی نخواهد دید نعمت پروردگار خویش را شکر گزارید و بگذارید شکر شما صبر بر تلخی طاعت و پرهیز از حلاوت معصیت باشد.
مسلّم است که فردا بامروز نزدیک است و امروز دمبدم و لحظه بلحظه ما را بسمت فردا میراند.
گذشت ساعتها روزها را بوجود می آورد و گذران روزها ماه را از غرّه بسلخ می کشاند و ماهها سال میشوند، و بپایان می رسند و سالهای عمر ما را بپایان می رسانند.
و همچنان در پیرامون حوادث و ملاحم فرماید: بنام این که وظیفه خویش را در عبودیّت ایفا کنیم، بدرگاه الوهیّت پیشانی شکر بر خاک نهیم و بدین ترتیب وی را سپاس و ستایش گوییم.
هم از وی تمنّا داریم که ما را در ادای تکلیف و ایفای وظایف کمک دهد تا بنده ای حق گزار و فرمان بردار باشیم:
أحمده شکرا لانعامه و أستعینه علی وظائف حقوقه.
آن کس که قدرت عظیم و مجد عزیز دارد، سپاس ما را بپذیرد و بستایش ما پاداش مطلوب عطا کند. و بعد زبان بنام نامی محمد (ص) گشاییم، بنام نامی محمد که بنده عزیز و پیامبر امین خداوند بود زبان گشاییم و اعتراف کنیم که پیشوای گرانمایه ما حقّ بندگی فرو گذاشت و مسؤولیّت خطیر خویش بپایان برد.
دعی الی طاعته، و قاهر اعدائه جهادا عن دینه: با دست و زبان و دل و جان کمر بطاعت حق و خدمت خلق بست، بشریّت را بسوی معارف و فضائل راهبری فرمود و با دشمنان بشریّت جهاد و پیکار کرد.
چه بسیار که بر ضدّ وی صف آراستند و چه بسیار که تیشه عناد و لجاج بر بنیاد دین فرود آوردند.
اجتهادا علی تکذیبه، و التماسا لاطفاء نوره: همگان در کشش و کوشش بودند که وی را تکذیب و تحقیر کنند و در سایه تکذیب و تحقیر چراغ الهی را فرو نشانند، امّا این کشش ها و کوشش ها و تلاشها و رنجها نتوانست فروغ ربوبی را خاموش کند و محمد (ص) را از دعوت باز دارد.
فروغ الهی فرو ننشست و زبان مقدّس محمد (ص) از دعوت باز نماند و عاقبت قرآن کریم بر کرسی حکومت قرار گرفت.
قرآن کریم، این کتاب اعلی که حاصل یک عمر رنج و جهاد پیامبر ماست، ما را بتقوی و عفاف می خواند و تأکید میکند که ما بریسمان ناگسیختنی عفاف و تقوی توسّل جوییم.
فانّ لها حبلا وثیقا عروته، و معقلا منیعا دروته.
دیگر این رشته متین از هم نگسلد و دست توسّل و تمسّک ما از اعتصام بحبل اللّه کوتاه نگردد.
الا ای بندگان خدای خیره سرانه سر بفتنه و فساد مگذارید و از دستبرد حوادث غفلت مورزید.
بر فنا و مرگ غلبه کنید، تا دستخوش مرگ و فنا مگردید. دیو- شهوت و هوس را بزنجیر کشید، تا آهسته آهسته بر مغزتان چیره نگردد.
همیشه آماده بنشینید، زیرا کوس رحلت را بناگاه فرو کوبند و عقاب مرگ ناگهان بال کشد.
روزی در پیش داریم که شورآور و شرانگیز باشد.
ما را بسوی رستاخیز عظیم همی رانند و در پیشگاه حقایق با زمان دارند.
وای بر آن کس که در عرض حقایق سیاه روی و سرافکنده گردد آن خردمند کجاست که پیش از آن روز دیده عبرت بگشاید و همچنان در این جهان ب آبادی آن جهان همّت گمارد شما از این راه دور و رنج بسیار که در پیش است، چه خبر دارید چه خبر دارید که خانه گور چه غمکده ای است، حفره ای تیره و تنگ مغاکی هول انگیز و هراسناک
ما تعلمون من ضیق الأرماس، و شدّة الابلاس، و هول المطّلع، و روعات الفزع، و اختلاف الأضلاع و استکاک الأسماع.
کور باشیم و کر باشیم، دیدگان ما از دیدن فرو بندد و گوشهای ما از شنیدن وا ماند.
استخوانهای ما را درهم شکنند و بهم کوبند، در ظلمتی مستمرّ و مستدام بسر بریم و روزگاران بگذرانیم تا رستاخیز بزرگ پدید آید و نفخه حیات از دهانه صور دمیده شود.
وه که این شبها چه زود بروز رسد و این روزها چه زود به شب گراید گذشت شبها و روزها و گذشت ماهها و سالها و گذشت اعصار و قرون، جوانان را پیر و پیران را زمینگیر سازد و ناگهان روز اجل فرا رسد و آن چنان زود گذر و ناپایدار باشد که پندارند لمحه ای بیش در دنیا بسر نبرده اند، و لحظه ای بیش، روی زندگانی ندیده اند.
آنان که عمر عزیز را در خواب غفلت بسر برده بودند، ناگهان سر از بالین غفلت برآورند و دیده بحقایق حیات گشایند. حیرت زده اند که بیهوده توش و توان از دست رفت و چه نابهنگام دوران عجز و ناتوانی فراز آمد این چه رؤیا بود که تعبیر نداشت و این چه خیال ها و آرزوها و امیدها بود که از خامه تحقّق و وقوع برهنه ماند هم این چیست که بدنبال احلام و تمنیّات پدید آمده است
نار شدید کلبها، عال لجبها، ساطع لهبها، متغیّظ زفیرها، متأجّج سعیرها، بعید خمودها، ذاک وقودها، مخوف وعیدها، غم قرارها، مظلمة أقطارها.
یا رب این چه جلوه های رعب آور است که در پایان امیدها و آرمان های خویش می نگرم هرگز نمی پنداشتم که روزی چنین تیره و ترس آور بچشم ببینم و هرگز بخواب نمی دیدم که آنچه در جلال و جبروت خویش می نگرم طیف فریبنده ای بیش نیست.
آن جاست که دیده می شود.
و سیق الّذین اتّقوا ربّهم الی الجنّة زمرا.
جانهای پاک که در عشق جانان فرّ و فروز داشتند، بسوی مینوی برین راهبری شوند و پاداش نیکوییها و فضائل خویش باز ستانند.
وصال دوست بر آنان گوارا باد که بیاد دوست می زیستند و بانتظار وعده دیدار روز می شمردند.
دلی لبریز از مهر و چشمی غرق در عفّت و جانی آشفته و بیقرار داشتند و روزگاری بامید وصال امیدوار نشستند.
دنیای این قوم با رنگ و نیرنگ آشنا نبود و این قوم سعادت خویش در شقاوت دیگران نمی جستند.
کانت اعمالهم فی الدّنیا زاکیة و اعینهم باکیة و کان لیلهم فی دنیاهم نهارا تخشّعا و استغفارا. و کان نهارهم لیلا توحّشا و انقطاعا.
و در پاداش، بمینوی جاویدان گسیل شدند و در بهشت برین آشیان گزیدند.
آیا سزایشان چنین نبود الا ای بندگان خدای، شما را همی بتقوی و فضیلت وصیّت کنم و همی بسوی خیرات و نیکوییها برانگیزانم.
آن را که پایدار است، دریابید، و احتیاط کنید که بناپایدار دل مسپارید.
نیکو بنگرید تا مصلحت دین شما چگونه تأمین گردد و صلاح دنیای خویش را با این مصلحت تطبیق نمایید.
همان به که صلاح دنیا در برابر مصلحت دین خضوع کند و نا- پایدار در پای پایدار قربانی شود. آن را دریابید که هر کس برعایتش کمر بسته روی سعادت دیده و آن کس که از رعایتش غفلت خورده ببدبختی و سقوط فرو افتاده است.
باین حقیقت تسلیم شوید که جان آدمیزاد گروگان کردار اوست و باور دارید که ما را در آن جهان بکرده ها و گفته های خود باز گذارند.
دیگر در آنجا امیدی ببازگشت نیست و امیدی نیست که بار دیگر روزی از نو و روزگاری از نو بیابیم، و بجبران شکستگیها و مرمّت ویرانی ها پردازیم.
الهی، تو آن قدرت عظیم و آن جلال جلیل داری که زمام وجود در دست تست و کائنات در حکومت مستبدّ و مستقلّ تو مقهورند.
یا رب ما را بسوی سلامت و سعادت برانگیز و بما درس اطاعت بیاموز، از ناسزاواری و نابکاری های ما در گذر و سزاوارمان فرمای که ره بفضائل و محامد بیابیم و در پرتو فضائل و محامد بمینوی برین راه یابیم.
خداوندا، بگذار که بنده بردبار و شکیبای تو باشیم.
آن چنان کن که در قبال حوادث و ملاحم کوه صفت بجای مانیم و ما را نیرویی بخش که طوفان بلایا را پیروزمندانه درهم شکنیم و در پیشگاه عزّت عظمت تو سر بلند بایستیم.
خداوندا من از آن می ترسم که شمشیر در کف ما بهوس آخته شود و زبان در کام ما بیاوه بجنبد.
از آن می ترسیم که بیهوده شتاب کنیم و شتاب ما مایه پشیمانی و پریشانی ما گردد.
ما را از پیروی هوی و هوس باز دار و مگذار که بخسران و خیبت دچار گردیم.
بر آن باشیم که ترا بشناسیم و از نعمت آشنایی تو با آشنایان عزیز تو همسر و سودا گردیم.
آن کس که ترا بشناسد و آشنایان ترا دوست بدارد، ناکشیده شمشیر در راه تو جهاد کرده و ناپوشیده کفن در میدان شهادت بخون تپیده است.
باور دارم که تو این نفس مقدّس را تقدیس فرمایی و بدو افتخار شهادت ارزانی داری.
ما همی خواهیم که با معرفت ذات تو و محمد و آل محمد (ص) زندگانی را بسر آوریم و مسألت داریم که این سعادت عظمی را دریابیم
و این خطابه را نیز در پیرامون توحید و معارف الهی القا فرمود: بعظمت و جلال متجلّی است و همواره بر کائنات غالب است.
بزرگ است آن چنانکه زیبنده بزرگی باشد، و اعلاست چنانکه بعلوّ شأن وی برازنده است. سپاس او را سزاوار است و ستایش مر او راست.
بشکر نعمت های گرانمایه تو زبان بگشایم، و افسوس همی دارم که نتوانم شکر گزار تو باشم، تو در برابر سیّئات و لغزش های ما اغماض روا بداری، و بی آنکه شایسته بخشش باشیم بر ما ببخشی.
تو دانایی، تو توانایی، تو پدید آورنده جهان و آفریدگار جهانیان باشی.
نه کس پیش از تو چنین کرد تا کردار وی سرمشق تو گردد و نه از کس این صنایع بدیع را آموختی تا منّت آموزگار و استاد بر تو افتد.
و همچنان این نقش بدیع را در کارگاه خلقت لوح ماهیّات در انداختی و چنان کردی که قلم صنع تو از خطایا و انحراف ها ایمن ماند.
مبتذع الخلائق بعلمه، و منشئهم بحکمه، بلا اقتداء و لا تعلیم و لا احتداء لمثال صانع حکیم، و لا اصابة خطاء و لا حضرة ملاء.
چگونه بار دیگر لب بنام محمد (ص) نگشایم و آن جان نازنین را درود نگویم، بنده صالح او و پیامبر گران مایه او و سایه جمال و کمال او در زمین بود.
بهنگامی لواء فضیلت و علم برافراشت که بشریّت در ظلمات جهل یاوه و سرگردان بود. فساد و فضیحت دنیا را فرا گرفته بود، جهانی بحیرت افتاد و مردمی در منجلاب مناهی و مفاسد غوطه ور بودند.
در این هنگام محمد (ص) پیشوای عالی مقام ما قرآن مجید را بر سر دست برافراشت و راهبری جهانیان بعهده گرفت.
صلّی اللّه علیه و آله عبده و رسوله سرگشتگان را از بیدای نادانی و نفاق بشاهراه علم باز گردانید و بشریّت را نجات بخشید.
هم او بود که در مکتب مقدّس خویش بما درس عفاف و تقوی آموخت، و شما که بنده خدا و پیرو وفادار وی باشید، هرگز از تقوی و عفاف روی نپیچید.
خصلت تقوی وسیله تکامل جانهای شماست و بر شماست که بدین وسیله بتکمیل جان خویش بپردازید.
تقوی حقّی است که پروردگار متعال بر عهده بندگان خویش دارد و بر بندگان واجب است که این حقّ محقّق را ادا دارند و وام خویش را بخدای خویش بگزارند.
نعمت تقوی نعمتی گرانمایه است، این نعمت ارزان نباشد و آسان بدست کسی نیفتد، جانی گرامی باید که شایسته پرهیزگاری و عفاف باشد.
آن را که خداوند متعال توفیق بخشد، سزاوار تقوی و عفافش فرماید. این چنین کس تواند که بعفّت و فضیلت روزگار سپری سازد من از خداوند خواهم که یاری فرماید و ما را بتقوی و عفاف رهبری کند.
تقوی در برابر بلایا سپری مطمئن و در جهاد نفس حربه ای کارگر و بجانب آسمانها بال و پری آسمان پیماست.
من بندگان متّقی و پرهیزگار خدا را می شناسم و احوال این جماعت را که بفضائل و مکارم آراسته اند می دانم.
اولئک الأقلّون عددا و هم اصل صفة اللّه سبحانه اذ یقول: یَعْمَلُونَ لَهُ ما یَشاءُ مِنْ.
آن کسانند که در قرآن بقلّت عدد یاد شده اند، ولی بنده شکر- گزار خدا باشند.
بخاطر تکامل روح و تعالی فکر خویش بسمت تقوی بگروید و سعی کنید این موهبت علیا را دریابید، و بدین وسیله از مکارم و محامد اخلاق برخوردار شوید.
دنیا را با دنیا داران و دنیا خواران بگذارید، و بگذارید قومی که بدین لذّتهای سخیف و کیفیّات مبتذل و مفتضح دل بسته اند سرگرم کار خود باشند. از دنیا سبکبار و از رخارف دنیا بر کنار بمانید، و آخرت را که سرای جاویدان و خانه بدی شماست، برگزینید آن کس که در سایه تقوی و فضیلت بلندی یافته هرگز پست نخواهد شد و شما هم وی را پست مشمارید. و آن کسان را که دنیا برافراشته و بر اجتماع قدرت و عظمت بخشیده عظیم و عالی مدانید، زیرا دنیا کوچکتر و خفیف تر از آن باشد که بتواند وضیعی را شریف و فرومایه ای را سربلند بدارد.
لا تضعوا من رفعته التّقوی، و لا ترفعوا من رفعته الدّنیا و لا تشیموا بارقها، و لا تسمعوا ناطقها، و لا تجیبوا ناعقها.
دنیا و اینان که در سایه حطام دنیا زبان آور و عبارت آرا جلوه می کنند، شایسته اعتنا و اعتبار نباشند.
به روشنایی فریبنده این کرمک شبتاب که شب هنگام همچون چراغ برفروزد و دورادور فروغی دل انگیز بنمایاند، فریب مخورید، زیرا با همه فرّ و فروز خود کرمی ناچیز بیش نباشد که نه محفلی را روشن بدارد و نه کانونی را گرم سازد.
فریب می دهد، دروغ می گوید، می خواند و میراند و می افرازد و برمیاندازد. بدنیا دل مبندید که خیانت پیشه و بداندیش و نامهربان و زشتکردار است.
همه کارش شوخی و شوخ چشمی است و جز نادرستی و نابکاری از وی برنیاید.
ای عجب اینان در دل خاک فرو خفته و دست و دل از دنیا و زخارف، دنیا پاک شسته اند و روزگاری بدامش اسیر بودند. پند علما نشنوده و روش پرهیزگاران نپذیرفته اند. بهوس دل در هوای عشق دنیا بال و پر گشوده بودند و مست و بیخبر خویشتن را تسلیم این دلبر فریبکار ساختند، امّا دیری نگذشت که جهان بر آنان برآشفت و قوایشان سر سستی گرفت و بخت بلندشان به پستی گرایید.
قد تحیّرت مذاهبها، و أعجزت مهاربها، و خابت مطالبها، فأسلمتهم المعاقل، و لفظتهم المنازل.
فرو افتادند و فرو ماندند. بخاک و خون تپیدند و بسزای غفلت و حیرت خویش رسیدند دیگر حیله و نیرنگ کاری از پیش نبرد و در برابر حوادث دژهای استوار و حصارهای بلند پایدار نماند.
خواه و ناخواه دل بر کندند و دست باز کشیدند و با دل افسرده و دست کوتاه بخاک مذلّت در افتادند.
خیره سران همی پنداشتند که چون ترک جهان گویند، دشت و دمن در وداعشان بگرید و از سنگهای خارا ناله برخیزد.
بیخبر از آنکه در روزگاران گذشته گذشتگان را این گونه داستان بسیار بود و قصّه ایشان نخستین قصّه این کتاب نیست، منتهای چشم عبرت بین و گوش پندگیر نداشتند تا از اساطیر و افسانه های پیشین پند و عبرت دریابند و خویشتن را رها سازند تا حدیثشان مایه عبرت دیگران نگردد.
باری بگذشتند و بگذاشتند.
هیهات هیهات قد فات ما فات، و ذهب ما ذهب، و مضت الدّنیا لحال بالها (فما بکت علیهم السّماء و الأرض و ما کانوا منظرین) الآیة.
در باره مردم شام فرمود: مردمی ستمکار و فرومایه و ناکس باشند.
با خصلت بردگان خو گرفته اند که هرگز بخویشتن بزرگی ندیده و اباء نفس و علوّ فطرت ندارند.
در آن کشور که بسر می برند، آب و گل نکرده اند و ریشه در آب و گل آنجا نگذاشته اند.
از زوایای پراکنده جهان گریخته و در آنجا خانه گرفته اند.
قومی نیستند که دانش اندوخته و ادب فرا گرفته و با روش مستقیم تربیت و پرورش یافته باشند.
جفاة طغاة عبید اقزام.
نه مهاجرند که در برابر رنج مهاجرت گنج افتخار یافته باشند، و نه انصارند که مهاجران را بخانه خویش مهمان کنند، و بدین ترتیب خدا و پیغمبر (ص) را خشنود بدارند و یاری دهند. این مردم دست و پا کرده اند که دیو شهوت را در نهاد خویش رضا دارند، و شما در برابرشان سعی می دارید که وجدان خود را خشنود سازید.
ماجرای حکومت سپری شد، و حکمین بدانسان حکومت کرده اند که رضای خویش را بر رضای خدا گزیده اند.
عبد اللَّه بن قیس
ابو موسی اشعری شما را بتسلیم و شکست تشویق میکرد.
وی همی خواست که ظلمت بر نور چیره گردد و ناحق بر حق غلبه کند.
و همی گفت:
انّها فتنة فقطّعوا او تارکم، و شیموا سیوفکم.
و شما اکنون بگفتار دیروز وی بنگرید.
اگر این مرد بفکر خویش ایمان داشت، و سخن از سر صدق و صفا می گفت، سزاوار نیست بر کرسی حکومت بنشیند، زیرا محال است که با عقیده دیروز خویش امروز از حقوق شما دفاع کند.
و اگر دروغ گو و حیله گر باشد که برای این مقام نزیبد.
در برابر عمرو بن عاص شخصیّتی مانند عبد الله بن عباس را بر انگیزانید و با مشت وی بر سینه دشمن بکوبید.
فرصت روزگار را غنیمت بشمارید، و عظمت اسلام را دریابید. حرمت خویش را دریابید که نزدیک است ناچیز گردد.
ألا ترون الی بلادکم تغزی و الی صفاتکم ترمی.
مگر نمی نگرید که احوال بر چه منوال است
این نامه را امیر المؤمنین (ع) در نخستین روز خلافت خویش
بمردم کوفه نگاشته و از ماجرای قتل عثمان و اجتماع مردم سخن

میراند: این نامه را بنده خدا، علی امیر المؤمنین، بسوی اهل کوفه که جبهه انصار و پشتیبان اقوام عربند، می نگارد، و جریان شورش ملّت را بر ضدّ حکومت وقت که منتهی بقتل عثمان است، بدین ترتیب توضیح می دهد: سعی میکنم که این ما جری را در فاصله کوهها و دشت ها برای شما تعریف کنم و آن چنان سخن گویم که شنیدن شما بصورت دیدن در آید و شما را از دیدار
این حادثه مستغنی دارد.
وی از راه راست بانحراف رفت و شخصیّت امّت را ناچیز انگاشت.
اراذل و اجامر را بر مردم تسلّط داد و دست تعدّی و تجاوز بمال و خون مردم دراز کرد.
انجام کار به خشم مردم و انقلاب ملّت کشید.
مردم خشمناک بر ضدّ وی بجنبیدند و از مسند خلافت بخاک و خونش فرو کشیدند.
من که مردی مهاجر بودم، سعی فراوان بکار بردم، باشد که این پیر رنجور را در پایان عمر از بیراهه براه باز آورم و وادارش سازم تا با ملّت سرآشتی و آشنایی گیرد.
أکثر استعتابه و أقلّ عتابه.
هدف من از
استعتاب این بود که اندکی بفریاد مردم گوش دارد و از خشم امّت و خفّت خویش بکاهد.
ولی طلحه و زبیر پنهان و آشکار باین آتش نیمه افروخته دامن می زدند و دوست می داشتند که دست ملّت از دستگاه حکومت کوتاه باشد و میان خلیفه و مردم فاصله افتد.
طلحه و زبیر از یک سو خلیفه را بمظالم و مناهی تشویق می کردند، و از سوی دیگر خشم مردم را بر ضدّ دستگاه خلافت تحریک می دادند.
و کان من عائشة فیه فلتة غضب.
این بانو را نیز نسبت به عثمان کینه ای در سینه نهفته بود.
بالاخره غریو انقلاب در افتاد و موی سپید عثمان با خون سرش خضاب شد و بلوای مردم آرام گرفت.
بپایان این انقلاب در آرامشی که با مشاوره و مطالعه توأم بود، سیل امّت ب آستان سرای من سرازیر شد و دست مردم بنام بیعت بسوی من پیش آمد.
این بیعت با اکراه و الزام صورت نگرفت، زیرا من یک تن تنها بیش نبودم که دور از جریان حادثه بگوشه ای خزیده بودم.
مردم مدینه مصلحت امّت را در بیعت من یافته بودند، و من هم باحترام صلاح مردم دست اجابت از آستین برآوردم و پنجه اطاعت و وفای مردم را فشردم.
هم اکنون مرکز خلافت بر ضدّ این قوم که همی خواهند بلوا برانگیزند و سنگ نفاق در جماعت فروافکنند، تکان خورد.
شهر مدینه امروز همچون دیگی که بر خرمنی آتش نشسته باشد می جوشد و آتش فتنه و نفاق از هر سوی زبانه می کشد.
نزدیک است که این آتش خانمانسوز بقطب اسلام نزدیک گردد و بنای دین را از اساس واژگون کند.
من بسوی شما ای آزادگان عراق دست دوستی دراز میکنم و چشم براه شما دارم که بسوی من سرعت گیرید و بخاطر جهاد آماده باشید و بر ضدّ دشمنان کیش و آیین خویش بسیج کنید.
و بعد از فتح بصره و پایان غائله جمل این نامه را با مرای نیروی
عراق نگاشت: خاندان پیغمبر شما از شما سربازان دلیر که شمشیر بر کفن بربستید و با دشمنان دین خویش پیکار کردید، خشنود است. من از درگاه پروردگار متعال تمنّا دارم که شما را در برابر این کردار نیک جزای شایسته عطا کند و شما را در صف بندگان صالح و شکرگزار برانگیزاند. شما قومی باشید که سخن بشنوید و پند بپذیرید و فرمان بردارید.
فقد سمعتم و أطعتم، و دعیتم فأجبتم.
شما این چنین باشید.
به افسران رشید اسلام، این نامه را همچون بخشنامه ای فرستاد نیکو بنگرید تا آن کسان را که بسایه طاعت شما رخت می کشند دریابید.
ما همین را دوست می داریم که بسوی ما بگروند و در پیرامون پرچم ما گرد آیند.
و آنان که سر بعصیان و نفاق گذارده اند، شایسته نیستند نیروی ما را کمک دهند. خداوند بزرگ نیروی ما را از پشتیبانی مردم منافق و فتنه جوی بی نیاز فرموده است.
سربازان شما باید پیش از هر تجهیز و سلاح با نیروی ایمان مجهّز و مسلّح باشند.
سرباز باید نسبت به پرچم خویش مطیع و مؤمن باشد. من از آن سرباز که با کراهت و بیزاری پا بمعرکه نبرد می گذارد، از دشمنی که در برابرم سنگر گرفته بیشتر بیم دارم.
فانهد بمن أطاعک الی من عصاک و استغن بمن انقاد معک عمّن نقاعس عنک.
بگذارید مردم دو دل و بی ایمان از نیروی شما بر کنار بمانند. آن کس که دوست نمی دارد دوش با دوش شما بجنگد، همان به که از اردوی شما دور گردد، و آن کس که می خواهد بنشیند، همان به که برنخیزد.
و این نامه را از کوفه به اشعث بن قیس که از جانب امیر المؤمنین
فرماندار آذربایجان بود فرستاد: چنین پنداری که خاک آذربایجان را همچون لقمه ای بدهان تو گذاشته ایم، و تو نیز همی کوشی که ملّتی را در کام گرسنه خویش فرو بری ولی پندار تو یاوه ای بیش نیست.
و انّ عملک لیس لک بطعمة، و لکنّه فی عنقک امانة و انت مسترعی لمن فوقک.
فرمان حکومت آذربایجان خطّ خدمتی است که بتو سپرده شده، و نام و ناموس مردم آن سرزمین امانتی است که در پیش تو نهاده اند. بهوش باش که خدمت خویش نیکو انجام دهی، و خود را واپای که در امانت خیانت روا نداری.
تو باید مسؤولیّت خویش را بشناسی، و مرا که کردارتر از دور و نزدیک می نگرم، بنگری، خطّ حکومت آذربایجان قباله مالکیت تو نیست، و سزاوار نباشد که تو مستبدّانه بر آن سامان فرمان برانی و حرمت رعیّت روا نداری. من روا نمی دارم که خزانه مالیّات را جز بخاطر مصالح مردم بمصرف رسانی، و قبول ندارم که خودسرانه در بیت المال دست تصرف فرو بری، تا بدانم که چه برده اید و چه کرده اید، تا برده های شما را با کرده- هایتان تطبیق کنم و ارزش خدمت شما را بشناسم ای اشعث، شاید مرا پیشوایی ناهموار و فرماندهی نامهربان بشماری، چنانکه بینی نگذارم پنجه ها بخون مردم رنگ گردد و در مال مردم فرو رود، چنانکه شما را درهم درهم و قیراط قیراط تحت حساب کشم، ولی نه چنانست که پنداشته اید دیر یا زود خواهید دریافت که امیر المؤمنین پیشوایی مهربان و فرماندهی در عین فرماندهی نرمخوی و هموار است.
مسلّم است که باین حقیقت پی خواهید برد.
و این نخستین نامه ای است که در طلیعه خلافت خویش به معاویه مرقوم
داشته است: هم آنان که با ابو بکر و عمر و عثمان بیعت کرده اند، دست مرا بعنوان بیعت فشرده اند.
پیمان ما این بود که همچون گذشتگان همراه و همکار باشیم.
بنای کار اینست که دست بدست هم داده بخاطر اعلای کلمه
اسلام جهاد و اجتهاد بکار بریم و از ایفای وظایف خویش لحظه ای فرو نمانیم.
آن چنان که در عهد خلفای گذشته اجماع مردم مدینه اجماع امّت محمد بود و مسلمانان جهان همگان چشم به
مهاجر و
انصار همی داشتند و حرمت مدینه را رعایت همی کردند. اکنون بر مردم شام مسلّم است که بیعت مدینه را محترم بشمارند و سر اطاعت بسوی منبر و محراب پیغمبر (ص) فرود آورند.
مهاجر و
انصار در انتهای سه روز مشورت و مطالعه مرا بامامت برگزیده اند.
بنای مردم در عهد خلفای پیشین چنین بود که: اگر قومی اجماع امّت را ناچیز می انگاشت و سر از اطاعت امام، امامی که در شورای
مهاجر و
انصار امام شناخته شود، در می پیچید، دشمن دین و آیین
اسلام بشمار می آمد، زیرا روشی منحرف پیش گرفته و نغمه ای مخالف در انداخته بود.
در این هنگام مسلمانان بر ضدّ آن قوم بسیج می دادند و شمشیر مبارزه و جهاد از غلاف بر می آوردند.
قاتلوه علی اتّباعه غیر سبیل المؤمنین، و ولّاه اللّه ما تولّی.
و این تویی ای معاویه که ببیعت من مدیون باشی، و چنان خواهم که وام خویش فرو گذاری، و هرگز نخواهی پنداشت که دامن علی بخون عثمان آلوده باشد، زیرا مردم مدینه می دانند که من یکباره از این حادثه بدور بودم، و دورادور بدین معرکه می نگریستم.
دامن من از خون این مرد پاک است، و اگر تو بخواهی که مرا متّهم شماری، بحقیقت و ایمان خیانت روا داشتی.
سهل است، همان پندار کن که بدلخواه تست، امّا بپایان کار نیز بیندیش.
طی مدتی که امیر المؤمنین (ع) با پشتیبانی نیروی عراق و
حجاز با معاویه جهاد میکرد، این مکاتبه ها جریان داشت.
نامه های امیر المؤمنین غالبا در پاسخ نامه هایی بود که از جانب

معاویه به کوفه می رسید، اینک پاسخی که امیر المؤمنین بنامه
معاویه پاسخ می دهد: در نامه خویشتن دهان به پند و اندرز گشوده بودی، و صفحه ای را سراسر بسیاهی اندودی.
نامه ای سیاه بود که از سیاه نامه ای بما رسیده بود.
ما در نوشته های تو جز ضلالت و فساد حرفی نیافتیم. آن چنان که از ضمیر تیره تو جز تاریکی و تباهی نزاید، و زبان تو نیز جز یاوه و باطل نگوید.
نامه تو را نگارنده ای نگاشته بود که دیده ای روشن بین نداشت، و گفته های تو از زبانی برآمده که جز بناشایست از هم نگشوده بود.
و کتاب امری ء لیس له بصر یهدیه و لا قائد یرشده.
نه خود می توانی راه از بیراهه بشناسی و به از راهنمایانی که گمگشتگان را بسوی مقصود هدایت میکنند، پیروی می داری.
ترا شهوت و هوس بسوی خویش خوانده، و تو هم سر از پا نشناخته بشهوت و هوس خویش تسلیم شدی، و گمراهی را بر خردمندی برگزیدی.
نیک بیندیش ای مرد، که این راه جز بدنامی و زیان منتهی نخواهد شد، و بهره گمراهان خیره سر جز فنا و فساد نخواهد بود.
ای عجب من چگونه شورای
مهاجر و
انصار را ناچیز انگارم و پای بر افکار مردم گذارم من چگونه بیعت مسلمانان را بشکنم، و بخاطر
مردمی فاجر و خطاکار، که بدور تو گرد آمده اند، منبر خلافت را ترک گویم این بیعتی است که تجدید نخواهد شد، و پیمانی است که درهم نخواهد شکست.
بیعة واحدة لا یثنّی فیها النّظر و لا یستأنف فیها الخیار، الخارج منها طاعن و مداهن.
آن کس که این بیعت را نادیده انگارد، در وظیفه و مسؤولیّت خویش مداهنه و سستی بکار برد، مسلّم است که برای من این مداهنه و سهل- انگاری مقدور نیست.
و اینست دستوری که بنماینده مخصوص خویش جریر بن عبد الله
بجلی فرستاده است: هم اکنون که نامه ما را دریافت می داری، معاویه را دیدار کن و آخرین پیام ما را بوی برسان، تا میان صلح و جنگ کدامیک را اختیار کند.
فاحمل معاویة علی الفصل، و خذه بالأمر الجزم، ثمّ خیره بین حرب مجلیة او سلم مخزیة.
بدین سستی و سست اندیشی پایان بخش، و مگذار فرمان قرآن معطّل و امر الهی مهمل بماند.
اگر سر جنگ دارد، که بیدرنگ بسیج کند، و اگر صلح جوید، دست بیعت پیش آورد.
باز هم نامه ای است که از طرف قرین الشرف امیر المؤمنین

به شام فرستاده شده است: همی خواستند که پیامبر گرامی ما را از میان بردارند، و هسته مرکزی
اسلام را درهم شکنند.
بکوشش و تلاش در افتادند، تا آنجا که توانستند تلاش و کوشش بکار بردند.
خاندان محمد (ص) را از آزادی محروم ساختند و حتّی آب شیرین را که بر مار و مور مباح است، از ما باز گرفتند.
آل عبد المطلب در لابلای سنگلاخهای شعب ابی طالب، بی جرم و جریرت، محبوس بسر می بردند.
گناه ما کلمه توحید بود، گناه ما این بود که خداوند یگانه را می پرستیدیم، و جهان را از ظلمت مظالم و جهل بسوی نور دعوت همی کردیم.
گناه ما این بود که مردم را بفضیلت و معارف همی خواندیم، و بکیفر این گناه بزندان شعب ابی طالب در افتاده بودیم، ولی خدای ما همیشه و همه- جا پشتیبان ما بود.
دست توانای پروردگار از آستین غیب برآمد، و بر سینه آن مردم نابکار فرو کوفت.
فعزم اللّه لنا علی الذّبّ عن حوزته و الرّمی من وراء حرمته.
این قرآن است و مقدّر است که همچون آفتاب بر آسمان معارف و معالم بدرخشد، و جهان را در فروغ خاموش نشدنی خویش غرق سازد.
بنا بر این کوشش قریش هر چه عمیق و وسیع باشد، بیهوده خواهد ماند.
قریش نمی دانست که پیروان محمد (ص) تا کجا نسبت بپیشوای گرامی خویش وفادارند.
قریش، قریش متکبّر و جبّار، نمی داند که ما بخدا و پیامبر خدا ایمان آورده ایم، و این ایمان با شیره جان ما درآمیخته و تا جان در کالبد داریم ایمان خویش را از دست نگذاریم.
ما در این راه که می پیماییم، هدفی عظیم به پیش داریم، و عظمت هدف ما ایجاب همی کند که از دل و جان بکوشیم و تا سرمنزل مقصود بشتابیم.
آن کسان که در خانواده ما با ما نبودند، حرمت نژاد خویش را محترم می شمردند، و دشمنان ما را دشمن می انگاشتند، تا آنکه فرمان هجرت در رسید و پیشوای ما خاک بطحا را ترک فرمود و رو بسوی نخلستانهای یثرب نهاد. و بیدرنگ دستور داد که شمشیر جهاد از نیام برآوریم، و دشمنان حقّ و حقیقت را از میان برداریم.
روش پیغمبر (ص) ما در میدانهای جنگ فداکاری بود.
پیغمبر (ص) همیشه خود و خانواده خویشتن را در راه
اسلام به قربانگاه میراند، و همه جا ما را در صف مقدّم سپاه می گذاشت، تا سینه ما در برابر تیرهایی که از کمان کفر بسوی اوراق قرآن پر می کشید، سپر باشد.
و کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله اذا احمرّ الباس و احجم النّاس، قدّم اهل بیته فوقی بهم اصحابه حرّ السّیوف و الاسنّة.
این عبیدة بن حارث سیّد قبیله ما بود که در پیکار بدر بخاک و خون غلطید، و حمزه عمّ دلاور و پرهیزگار من بود که با ژوبین وحشی از اسب فرو افتاد و بدستور مادر تو
مثله شد و ننگ وحشت و بربریّت را در خاندان تو نهاد و همچنان برادرم جعفر در جبهه موته بسعادت شهادت رسید، و باز هم اگر بخواهم شهدای دودمان عبد المطلب را بنام همی بشمارم و از فدا- کاری قربانیان خویش سخن همی بمیان آورم خویشاوندان گرانمایه ما یکی پس از دیگری شربت شهادت نوش کردند، و در راه دین و عقیده خویش فدا شدند.
قریش در این مبارزه ها هدفی جز جان نازنین محمد (ص) نداشت، ولی خدای محمد وی را از آسیب دشمنان دین ایمن داشت و نگذاشت که اساس اسلام واژگون گردد.
و اکنون منم که از آن گردابهای ژرف بدر جستم و روزگارم به امروز رسید.
فیا عجبا للدّهر اذ صرت یقرن بی من لم یسع بقدمی و لم تکن له کسابقتی الّتی لا یدلی احد بمثلها.
و این منم که روزگارم بامروز رسید و گردش ایّام کار امر بجایی رسانید که ترا در برابرم گذاشت تو، این تو که با خاک پای من نیز همسری نتوانی کرد، اکنون در برابرم سر برافراشتی و خویشتن را قرین و قران من انگاشتی من در زندگی سربازی خویش آن افتخارات و م آثر بدست آورده ام که کس را همسر خویش نشناسم.
آن کسان که خود را هم ترازوی من شمارند، گزاف گویند، و من هنوز کسی را چنین گزافگوی نشناخته ام معهذا خداوند متعال را سپاسگزارم و سعی دارم که همواره بنده ای سپاسگزار و شاکر باشم.
تو در نامه خویش ای معاویه بار دیگر از حادثه مدینه و قتل عثمان یاد کردی، و تمنّا داشتی که من کشندگان عثمان را دست بسته به شام فرستم، و ترا بر آنان که شمشیر بر کشیدند و ریشه فساد و فجور برآوردند سلطنت بخشم.
بیهوده از من تمنّا می داری، زیرا امّت محمد (ص) خود را قاتل عثمان میداند، و برای من مقدور نباشد که دست امّت را به پشت بربندم و بدست تو بسپارم ولی ترا هم اکنون باین حقیقت نزدیک سازم و وعده دهم که اگر از ضلالت و غفلت باز نیایی، هر چه زودتر کشندگان عثمان را در میدان رزم خواهی یافت. آری
و لعمری لئن لم تنزع عن غیّک و شقاقک لتعرفنّهم عن قلیل یطلبونک، لا یکلّفونک طلبهم فی برّ و لا بحر و لا جبل و لا سهل.
کشندگان عثمان را در میدان جهاد خواهی شناخت، امّا این شناسایی چندان بر تو مبارک نخواهد بود
الّا انّه طلب یسؤک وجدانه و زور لا یسرّک لقیانه.
این دیدار بدیده تو بد خواهد افتاد، و زیارتی رعب انگیز و ترسناک خواهد بود.
و السّلام لاهله
و این هم نامه ای دیگر که به معاویه مرقوم فرمود: چه خواهی کرد اندکی بیندیش، آیا در آن روز که از جامه هستی عریان مانی و این زر و زیور را بدیگران باز گذاری و بگذرگاه در آیی، چه خواهی کرد دنیا ترا فریب داده و لذّت هوس در کام تو مزه گذاشته و شور شهوت مستت کرده است آن چنان کور و کر سر بپای دل گذاشتی و از عقل و عدل و انصاف دست برداشتی.
با چشم کور و گوش کر بدیوهوس تسلیم شدی و سر اطاعت پیش نهادی، بدین امید که این لذّت بپاید و این جلال و جبروت جاویدان بماند.
ولی ندانی که ناگهان دوران تو بسر رسد و از سریر عزت بخاک ذلّت فرو افتی، آن چنان که در روزگار گذشته عزیزان اعصار و قرون از تخت سلطنت بتخته تابوت فرو افتادند.
در آن روز ای معاویه تیر حادثه سینه ترا آماج خواهد ساخت و ترا هیچکس پناه نخواهد داد و هیچ سپر از سینه تو دفاع نتواند کرد.
من ترا پند همی گویم و همی خواهم که از لجاج و عناد دست باز داری و بیاد روز ناتوانی خویش از لحظه توانایی بهره برگیری.
آن چنان بشیطان خویش پرداختی که دیده خدا بین نداری و یارای ادراک حقایق نیاوری
فانّک مترف قد اخذ الشّیطان منک مأحذه، و بلغ فیک امله، و جری منک مجری الرّوح و الدّم.
در کالبد تو شیطان بجای جان قرار گرفته، و این شیطنت و نکر است که همچون خون در شرائین و عروق تو گردش همی کند و ترا همچنان با فریب و ریا و نیرنگ و تزویر سرگرم و دلگرم همی دارد.
من ندانم ای مرد که تو درس سیاست از کدام مکتب آموخته ای و آن کس که ترا شایسته مسند ریاست داند کیست
و متی کنتم یا معاویة ساسة الرّعیّة، و ولاة امر الأمّة بغیر قدم سابق و لا شرف باسق.
شما را که نه قدمی در اسلام و نه حرمتی در تقوی و اخلاق است، سیاست بلاد و ریاست عباد برازنده نیست.
بخدا پناه می بریم از این که سائقه شهوت ما را بجانب فساد براند و قومی را در راه دلخواه ما بفنا و دمار بکشاند.
من همی ترسم که تو ای پسر ابو سفیان از این پرتگاه مخوف با سر فرو افتی و بخسران دنیا و آخرت دچار گردی.
ترا در گرداب غرور آن چنان غرق بینم که نپندارم دست کس بتواند دست تو گیرد و از غرقاب فنا بیرونت کشد.
تا کی فریب و تزویر تا کی حیله و نیرنگ تا کی زبان شما ای دنیا پرستان باید از دل شما بیگانه بماند و دل شما با زبانتان نامحرم باشد.
نیروی شام را بجانب عراق بسیج دادی و خویشتن بفرماندهی سربازان شامی پرچم جدال برافراشتی و چنین انگاشتی که در برابر من ببرابری قامت علم کرده ای مردم شام را با سربازان عراق خصومت نیست، و این دو طایفه که تحت فرمان من و تو در مقابل هم صف مبارزه بسته اند، با هم عناد و جدالی
ندارند.
این من و تو هستیم که با هم نبرد داریم، و چه خوبست که در گوشه میدان از لشکرگاه دوری گیریم و بی کمک کس با هم پیکار کنیم و سپاهیان شام و عراق را از قتال و جدال معاف داریم.
آری:
فدع النّاس جانبا و اخرج الیّ، و أعف الفریقین من القتال لیعلم ایّنا المرین علی قلبه و المغطّی علی بصره فانا ابو حسن قاتل جدّک و خالک و اخیک شدخا یوم بدر، و ذلک السّیف معی.
اگر تو مرا نشناسی، تاریخ عرب مرا نیکو بشناسد.
من ابو الحسن هستم. آن ابو الحسن که جدّ تو و دایی تو و برادرت را در کنار چاه بدر بخاک هلاک افکندم و آن تیغ برق انگیز که بخرمن هستی شرک و کفر آتش در انداخته اکنون با من است و همچنان آماده پیکار و نبردم.
من آن قلب مطمئن و استوار دارم که در برابر سنگین ترین حوادث جای تهی نکنم، و آن کوه کلان باشم که طوفان ملاحم مرا از جای نجنباند.
هم از کودکی به محمد (ص) گرویده ام و بوی ایمان آورده ام.
ایمان من هرگز نلرزیده و عقیده من با گذشت روزگار رنگ نباخته و دینم بدنیا سودا نشده است.
ما استبدلت دینا و لا استحدثت نبیّا و انّی لعلی المنهاج الّذی ترکتموه طائعین و دخلتم فیه مکرهین.
تو در آغوش کفر و شرک تربیت شده ای و سر بر پای بت های بتکده ای سوده ای.
دین اسلام را از ترس شمشیر پیروان اسلام پذیرفتی و بهنگام فرصت ترک اسلام گفتی و اکنون جامه آغشته بخون عثمان را بر علم کرده ای و ببهانه خونخواهی وی مسلمانان را بجان هم در افکندی.
تو نیکو دانی که خون عثمان با دست چه کسی بخاک ریخته شده و کشنده وی را نیز بهتر از من بشناسی.
بسوی آن کس بشتاب که عثمان را بخاک هلاک افکنده و خون و خونبهایش را از کسی بجوی که دامانی آلوده دارد، و گر نه روزگار بر تو تباه شود و روز روشن را در چشم تو برنگ شام سیاه در آورد.
چنین بینم که از دست مردم عراق بفریاد در آیی و آن چنان که شتران بارکش در زیر بار گران بنالند تو نیز در فشار مصائب و متاعب جنگ بناله و زاری در افتی.
نیروی شام را در این جنگ نابود سازی و در برابر حمله های پیاپی ما به زانو در آیی.
مثل اینست که هم اکنون ترا در پناه قرآن بینم و بینم که قرآن مجید را در برابر بر دست برافراشتی و بکتابی که حتّی یک لحظه هم پندار و گفتار ترا صواب نشمرده است و هدف ترا تقدیس نکرده، و حتّی هرگز بدو ایمان نیاورده ای، پناهنده گردی.
و کانّی بجماعتک تدعونی جزعا من الضّرب المتتابع، و القضاء الواقع، و مصارع بعد مصارع، الی کتاب اللّه و هی کافرة جاحدة او مبایعة حائدة.
دیگر در آن روز فکر تو منکوب و قوای تو مغلوب باشد. آیا پیش بینی و دوراندیشی وظیفه خردمندان نیست
بهنگامی که در میدان جنگ با دشمن روبرو می شد، سر ب آسمان
بر می افراشت و می فرمود: بسوی تو ای پروردگار بزرگ دلها و جانها پرمیزند و گردن گردنکشان بملکوت مقدّس تو کشیده می شود.
دیده ها با نوار رحمت و برکت تو خیره مانده و پاها بجانب تو می شتابد و تار و پود وجود در عشق تو می لرزد، خداوندا این جهان آشفته ماست که ب آتش فتنه و فساد افتاده و در آن دیگ شهوت ها و امیال بجوش در آمده است. بدرگاه تو از فتنه ها و مفاسد پناه می بریم و دست نیاز بسوی تو ای معبود بی نیاز پیش می آوریم.
اللّهمّ انّا نشکو الیک فقد نبیّنا و کثرة عدوّنا و تشتّت اهوائنا. پیشوای گرامی ما که پیامبر تو بود از میان ما رخت بربست و سایه رحمت از سر ما برگرفت.
دشمنان ما دست بهم دادند و همدوش و همعنان بر سر ما حمله ور شدند.
خدایا، اندیشه های ما پراکنده و هدفهای ما پریشان است. بر ما ترحّم فرمای و ما را بر دشمنانمان پیروزی و چیرگی بخش.
ربّنا افتح بیننا و بین قومنا بالحقّ و انت خیر الفاتحین.
معاویه از امیر المؤمنین (ع) تمنا می داشت که حکومت شام را به سنت
گذشتگان در اختیار مطلق وی باز گذارد و بگذارد که بنی أمیه با استبداد
و استقلال بر شام سلطنت کنند.

اینست پاسخی که علی علیه السلام بتمنای کودکانه معاویه می دهد این تمنّا خواهشی کودکانه بیش نیست و این محال است که من حکومت شام بدست قومی خون آشام بسپارم و فرمان خدای را بزیر پای هوس در سپرم.
تمنّای امروز تو همان تمنّائی است که در آغاز ابن بلوا از من همی داشتی و دریافتی که گوش من هرگز باین نغمه ها شنوا نیست.
این درست است که عفریت جنگ دلها و جانهای مردم را بلعیده و از هزاران سرباز که در این بیابان خرگاه کشیده اند مشتی بیش بجای نمانده است، ولی باید بدانید که ارواح مقدّس، خواه از خاک و خون و خواه از بستر راحت برخیزند، بسوی ریحان و روحانیّت آسمانها پرمیکشند و نفوس خبیثه راهی جز راه دوزخ ندارند و جز لعنت و نفرت و نکبت با خویشتن نبرند.
نوشته بودی که: نیروی عراق قومی دلیر و بی باکند و هرگز از کشتار دشمن خسته نگردند.
ای عجب شما بحمایت باطل شمشیر بروی حق می کشید و بی باکانه پیش می آیید پس ما که در راه حق جهاد می کنیم، چگونه پیش نتازیم و از حقیقت دفاع نکنیم ای معاویه تو خویشتن را فرزند عبد مناف خواندی و سخن از خویشاوندی ما و رحم بمیان آوردی، و ندانی که فرزندان عبد مناف همگان ارباب فضیلت و تقوی و صلاح نبوده اند، میان هاشم که جدّ من و امیه که جد تو است تفاوت بسیار است.
و نیز حرب شایسته نبود که بتواند سیادت و سعادت عبد المطلب را آرزو کند.
پدرم ابو طالب بود و پدرت ابو سفیان نام داشت. آیا این دو مرد قرشی در تاریخ عرب بیک شخصیت و شرف می زیستند آن کیست که ابو طالب و ابو سفیان را در یک ترازو گذارد و بیک عنوان بشمارد ابو طالب کجا و ابو سفیان کجا و گذشته از گذشتگان مرا بنگر و خویشتن را بشناس.
و لا المهاجر کالطّلیق، و لا الصّریح کالّلصیق، و لا المحقّ کالمبطل، و لا المؤمن کالمدغل.
من بهمراه پیغمبر گرامی و گرانمایه ام از بطحا به یثرب هجرت کرده ام و تو تا آنجا با شرک و کفر بزیستی که مکه را گشودیم و ترا ببردگی گرفتیم و بعد آزادت ساختیم.
مرا دودمانی نجیب ببار آورده و بر دامن مادری پرهیزگار پرورش یافته ام، ولی تو از عفاف و نجابت بویی نبرده ای من حق می جویم، و تو باطل می طلبی، و من ایمان آورده ام، و تو دغل بکار برده ای.
تو آن فرزند بدبختی که بدنبال اسلاف شریر و فاسد خود سخت بسمت فساد و فنا می شتابی و متعصّبانه بگروهی اقتدا می داری که اکنون در جهنّم بسر می برند، و نرمک نرمک ترا بسوی جهنّم می کشانند.
اوه... تو چه دانی که بازوان نیرومند ما در راه اسلام چه کرد و این شمشیر که بکف دارم بر سر بت پرستان حجاز چه آورد ما در سایه شرف نبوّت که پدیدآورنده مساوات و نجات دهنده اقوام و ملل است، عزیزان را بذلّت کشانیدیم، و ذلیل ها را باوج عزّت و قدرت رسانیدیم. قرآن ما که زنده کننده حقوق بشر و پناه دهنده ستم- دیدگان و رنجبران است جلال و جبروت قریش را درهم شکست و بینی- های پر باد اشراف مکه را در پیش پاهای برهنه اعراب بیابان بر خاک خفّت فرو مالید.
قرآن مجید ما بخاطر مردم جهان بهشت عدل و مساوات بنیان کرد، و درهای این بهشت برین را بروی نژادها و ملّتها فرا گشود.
مردم جهان خیل خیل و سیل سیل بسایه این درخت برومند رخت برکشیدند.
و لمّا ادخل اللّه العرب فی دینه افواجا و اسلمت له هذه الأمّة طوعا او کرها.
آنان که از جهل و ظلم و فحشا و فجور بستوه آمده بودند، با رغبت و رضا باین دین تسلیم شدند، ولی ارباب مناصب و مواکب و تاجداران و تخت نشینان که چاره ای جز اطاعت نداشتند، قهرا و کرها سر اطاعت فرود آوردند، زیرا قدرت
اسلام شکست پذیر نبود و شمشیر ما به نیام نمی رفت.
اما تو ای پسر ابو سفیان، و خانواده ریاکار و دروغگو و ناپاک تو، ب آرزوی این که از این انقلاب بنفع خویش بهره برگیرید و بساط حکومت و سلطنت را به سنّت محکوم و مطرود گذشته تجدید کنید، کلمه توحید بزبان آوردید و به بت های بتکده پشت کردید، و گر نه شما را با اسلام و اصلاح سر و کاری نبود.
اکنون که مهاجران اوّلین بدرود جهان گفتند.
فازت اهل السّبق بسبقهم و ذهب المهاجرون الاوّلون بفضلهم فلا تجعلنّ للشّیطان فیک نصیبا و لا علی نفسک سبیلا.
تو دیگر مگذار که اهریمن تبه کار در مغز تو خانه گیرد و فکر ترا بازیچه خویش سازد.
نامه ای است در باره شهر بصره به عبد اللَّه بن عباس که از جانب
امیر المؤمنین (ع) حکمران بصره بود، فرستاده شد. شیطان خبیث در این شهر فرود آمد و تخم فتنه را در این خاک بگل کرد.
با مردم بصره سرمدارا و مهربانی گیر و بگذار که بصریّون ترا دوست داشته باشند.
مردم بصره را مترسان و از آنچه مایه ارعاب و ارهاب خانواده- هاست مطلقا بپرهیز.
من سیاست ترا در قبائل و اقوام بصره قبول ندارم، زیرا روش سیاسی تو روش تهدید و تکبّر است. شنیده ام که تو طایفه بنی تمیم را کوچک می شماری و نسبت برجال قوم تحقیر و توبیخ روا می داری این پسندیده نیست، زیرا بنی تمیم چه در جاهلیّت و چه در اسلام مردمی شرافتمند بوده اند.
بعلاوه میان ما با آل تمیم رشته رحامت و قرابت استوار است، و این سزاوار نیست که خویشاوندان تو بار نخوت و کبریای ترا بدوش بردارند.
نحن مأجورون علی صلتها و مأزورون علی قطیعتها.
صله رحم نیکو و قطع رحم نکوهیده و ناپسندیده است، و ترا ای حکمران بصره رعایت رحامت بیش از دیگران برازنده و شایسته خواهد بود.
فاربع یابن العبّاس رحمک اللّه فیما جری علی یدک و لسانک من خیر و شرّ فانّا شریکان فی ذلک.
آری من نیز در آنچه از دست و زبان تو برمی آید، خواه زیبا و خواه نازیبا، شریک خواهم بود.
تسلّط و اقتدار تو سایه ای از قدرت حکومت من است، و مسلّم است که اگر تو از راه به بیراهه پا بگذاری و دور از خیرات سر شرّ و شرارت گیری، نیمی از گناه تو در دفتر اعمال من نگاشته خواهد شد، و وبال کار تو گریبان مرا نیز خواهد گرفت.
بنا بر این بگذار که حسن ظنّ من در حقّ تو برقرار بماند، و ترا آن طور که شناخته بودم همیشه بشناسم.
به زیاد بن ابیه که از جانب فرماندار عراق امور بصره را اداره
میکرد مرقوم فرمود: بخداوند بزرگ قسم یاد میکنم که اگر نسبت به بیت المال مردم پشیزی خیانت روا داشتی ترا بجرم خیانت همچون دزدان فرومایه کیفر خواهم داد.
ترا بروزگاری خواهم افکند که بیچاره و بینوا و گمنام و منکوب و مطرود بمانی و هم اکنون گوش دار تا تو را پندی چند گویم: در زندگی همواره راه اعتدال و اقتصاد بپیش دار و همه روزه بفردای خویش بیندیش و از سیم و زر آن قدر بردار که کفاف معاش ترا تأمین کند، ولی در عین حال روز حاجت خویش را نیز همیشه بخاطر دار.
اگر آرزومندی که مردی متواضع و محبوب باشی، از کبریا و نخوت بر حذر باش.
چگونه محبوب خواهی بود تو که باد نخوت ببینی داری و خود- بین و خود پسندی.
تو که خویشتن را انسان خوانی و بشرف انسانیّت همی افتخار جویی، تا دست زیردستان نگیری و غم بینوایان نداری هرگز خود را انسان مشمار و هرگز چنین امید مدار.
بکسان آن دهند که کردند و در روز رستاخیز آن برند که دادند، و بهنگام درو آن دروند که در هنگام کشت کاشتند، و السلام.
عبد اللَّه بن عباس معتقد است که پس از پیغمبر اکرم (ص) سخنی سودمند-
تر و قوی تر و دلپذیرتر از آنچه امیر المؤمنین (ع) فرموده است نشنیده

است: هم به ابن عباس فرماید: مردم از سعادتی که در دست دارند، خشنودند و با این که بدوام این سعادت اطمینان دارند، باز هم قدر نعمت می دانند و رضا نمی دهند که نعمت خویش را از دست بگذارند.
مردم بهوای سعادتی که نصیبشان نخواهد شد، بال و پر می کشند و با این که می دانند لقمه ای از حوصله بیش می جویند و بیک چنین لقمه نخواهند رسید، افسوس می برند و چشم طمع باز نمی گیرند.
تو ای پسر عبّاس این چنین باش، تو همواره از بهره های اخروی و پیروزی های معنوی خشنود باش و اگر از تأمین آخرت خویش باز ماندی افسوس و اسف بدار.
دنیا را بمردم دنیا باز گذار.
از آنچه در این دنیا بدست آوردی خشنود مباش، و اگر از لذّت ها و کیف های دنیوی باز ماندی دل تنگ مدار
فلا تأس علیه جزعا و لیکن همّک فیما بعد الموت: تا می توانی بماورای زندگانی خویش بیندیش.
آنچه را که در باره میراث خویش وصیت فرمود، بدین قرار است، و
باید دانست که امیر المؤمنین علیه السلام این وصیتنامه را پس از بازگشت

از صفین امضاء فرموده است: بدین ترتیب بنده خدا علی بن ابی طالب امیر المؤمنین در باره اموال خویش دستور می دهد، و امیدوار است که رضای خداوند متعال را بدین وسیله تأمین کند و بهشت برین را که مقام قرب الهی است بدست آورد و از خشم پروردگار امان یابد.
پسرم حسن دستور دارد که اداره اموال مرا بعهده گیرد.
از آنچه من می گذارم بقدر نیاز بهره مند گردد و بازمانده را در راه خدا بنام خیرات انفاق کند.
در آن روز که روزگار حسن بپایان می رسد، برادرش حسین متصدّی امر خواهد بود و همچنان این تولیّت در میان اولاد فاطمه دست بدست خواهد گشت. مسلّم است که فرزندان دیگر مرا نیز در میراث من حقّ ثابتی برقرار است، ولی تولیت این اموال جز بفرزندان فاطمه بهیچ کس نخواهد رسید.
و انّی انّما جعلت القیام بذلک الی ابنی فاطمة ابتغاء لوجه اللَّه و قربة الی رسول اللّه و تکریما لحرمته و تشریفا لوصلته: من پسران فاطمه را بتولیّت و تصدّی اموال خود برگماشته ام، زیرا اینان پسران پیغمبر گرامی و عزیز ما هستند.
من بدین وسیله رضای الهی و خشنودی پیغمبر را همی خواستم، و همی خواستم که حرمت بنی فاطمه آشکار گردد و فضیلت نسل پیغمبر مسلّم بماند: 1- اصول و اعیان اموال من ثابت خواهد ماند و متولّی فقط اجازه خواهد داشت که از منافع این دارایی بهره مند گردد و بهره رساند.
2- آنچه از منافع این اعیان و اصول بدست آید، بنا بدستوری که داده ام بمصرف خواهد رسید.
3- نهالهای این نخلستان از کنار نخل ها بریده نخواهد شد و بفروش نخواهد رسید، زیرا احتمال می رود که در تعیین زمینی که اصله خرما در آن غرس شده بود، دستخوش اشتباه و اشکال گردد.
4- کنیزانی را که در خانه من بسر می برند، اگر باردار باشند و پس از من بار فرو گذارند، حقّ مسلّم باشد، زیرا فرزندانشان فرزندان من باشند و از میراث من بهره ای مشروع دارند. ولی اگر کنیز باردار من بار بگذارد و نوزاد بدرود زندگی گوید، خود آزاد خواهد بود.
فان مات ولدها و هی حیّة، فهی عتیقة. قد افرج عنها الرّقّ و حرّرها العتق.
این زن را بحال خویش باز گذارید.
این نامه را امیر المؤمنین (ع) در پاسخ معاویه نگاشته و
سید رضی، رضی اللّه عنه آن را نمونه یک نامه حکیمانه و ادیبانه
شمرده است.
در نامه خویش از پیغمبر اکرم اسلام محمد صلی اللَّه علیه و آله یاد کردی، آنجا که وی را خداوند متعال از میان کائنات برگزید و بوی خلعت رسالت پوشانید.
و همچنان یاد کردی که پیشوای عالیمقام ما از ملکوت اعلای آسمانها تکریم و تأیید همی شد و گروهی را بکمک و پشتیبانی وی همی برگماشت و باعلای دعوت وی فرمان فرمود.
ای عجب که پسر ابو سفیان از محمد رسول اللَّه یاد کند و تاریخ بعثت او را تفسیر نماید و بالاخره حکایت ما را با ما باز گوید و از خاندان ما با خاندان ما سخن گوید.
این نعمت عظیم الهی است که بخانه ما فرود آمده و موهبت خداوند مهربان است که باهل البیت اعطا شده است.
فلقد خبأ لنا الدّهر منک عجبا، اذ طفقت تخبرنا ببلاء اللّه تعالی عندنا، و نعمته علینا فی نبیّنا.
ولی بمن بازگوی که در آن هنگام چون بودی و چه اندیشه داشتی من ندانم که تو خرما را بامید کدام سود بنخلستان فرستی و چگونه جرأت آوردی که با جنگ آموز خویش پنجه در انداختی ترا آن پایه و مایه نباشد که باین ما جری لب بگشایی و از آنچه با شخصیّت تو برازنده نیست سخن گویی تو در نامه خویش از ابو بکر و عمر تمجید بسیار کردی و سعی بسیار بردی تا این دو مرد قرشی را بزرگترین شخصیّت های اسلامی بشماری.
و زعمت انّ افضل النّاس فی الاسلام فلان و فلان فذکرت امرا ان تمّ اعتزلک کلّه و ان نقص لم یلحقک ثلمه.
گرفتم که منطق ضعیف و نارسای تو قوی و رسا گردد و ابو بکر و عمر را بر امّت محمد برتری باشد، آخر بیندیش تو از فضیلت ابو بکر و عمر چه طرفی خواهی بست و شرافت دیگران ترا که بویی از فضیلت و شرف نبرده ای چه سودی خواهد بخشید و آنگهی ترا با این تحقیقات چکار باشد
و ما انت و الفاضل و المفضول، و السّائس و المسوس، و ما للطّلقاء و أبناء الطّلقاء، و التّمییز بین المهاجرین الأوّلین و ترتیب درجاتهم و تعریف طبقاتهم: ترا آن میزان و مقام نباشد که در حقّ مهاجران فداکار قضاوت کنی و میزان مقامشان بازنمایی و وزن و ارزششان بسنجی.
تو و خاندان ترا در شهر مکه ببردگی گرفتند و آن گاه آزادتان کردند.
شما بردگان آزاد شده سزاوار نباشید که سخن از سیاست و ریاست بر زبان آورید.
این تیر قمار که صدا دهد، از آن تو نباشد، و حکومت اسلام ترا نزیبد.
زیرا شما ای گردنکشان گردن شکسته که جبرا از بت پرستی دست کشیده اید، برای ابد محکوم و مطرود باشید.
آیا معهذا نتوانی بر جای خویش بنشینی و لب از استدلال و استشهاد فرو بندی و عرض خویش نبری و زحمت ما نداری.
بدور باش و آنجا را برگزین که بخاطر تو برگزیده اند و شایسته خویش آن را دان که شایسته تو شمرده اند.
الا تربع ایّها الانسان علی ظلعک و تعرف قصور ذرعک، و تتأخّر حیث أخّرک القدر فما علیک غلبة المغلوب، و لا لک ظفر الظّافر: از آن کس که در میدان مبارزه شکست خورد، خاطر تو نرنجد، و
چیرگی آنان که بر حریف چیره شدند، بتو سودی نرساند.
تو آن راه گم کرده سرگردانی، که در بادیه بیدا، سرگشته از این سوی بدان سوی روی، و هرچه بیشتر بکوشی، از صراط مستقیم دورتر مانی.
هم اکنون بشنو تا با تو از شهداء عظیم الشّأن انسانیّت داستان گویم: قومی پاکدین و پاکدامن بوده اند که در راه فضائل و معارف کفن بتن کردند و شمشیر بر کفن بستند.
در آن روزگار که قوم خودپسند و جاهل قریش با کلمه توحید از در لجاج و عداوت در آمدند و دمبدم بر انکار بیفزودند و بالاخره پیامبر عزیز ما را از مکه براندند، آن قوم فداکار دست از خانه و خانواده خویش برداشتند و دل از مال و منال برکندند و بهمراه پیشوای عزیز خویش مکه را ترک گفتند.
مهاجران گرانمایه از مکه به مدینه هجرت کردند و در مدینه به ترویج دین مقدّس و اعلای کلمه توحید دامن همّت بکمر زدند.
انّ قوما استشهدوا فی سبیل اللّه من المهاجرین و الأنصار و لکلّ فضل حتّی اذا استشهد شهیدنا قیل: سیّد الشّهداء و خصّه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله بسبعین تکبیرة عند صلوته علیه.
نوبت به بزرگترین شهیدان اسلام، حمزة بن عبد المطلب رسید.
این عزیزترین قربانیان ما در راه حقّ و حقیقت بود.
پیغمبر گرامی وی را بر دیگران سیادت و برتری بخشید و بر جنازه وی بهنگام نماز هفتاد تکبیر گفت، ولی شهداء دیگر را نیز فضیلت و عظمت و مقام و مرتبت است ای معاویه این قوم که در راه رضای حقّ و اعلای کلمه توحید دست و سر فدا کرده اند، قوم ما بودند.
ما بشهیدان گرامی خویش، خواه از خاندان هاشم و خواه از دودمان دیگر باشد، حرمت گذاریم، زیرا خداوند متعال بر این خونهای مقدّس که با خاک میدان شرف در آمیخته احترام و عزّت گذاشته است وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ الآیة: اینان زنده جاویدند. زندگی و حیات این قوم با ابدیّت خدا تضمین شده است، و خدا خواسته که شهیدان ما برای ابد زنده بمانند.
افسوس که خودستایی و خودبینی و خودپسندی است و این خصلت خصلتی نکوهیده است، و گرنه من اکنون از خویشتن با تو سخن می گفتم و فضائل خود را یک یک بر تو می شمردم. آری فضائل و مکارم من که صاحبدلان و اصحاب ذوق مرا با این فضیلت ها و مکرمت ها نیکو بشناسند و نیکو بدانند.
ای معاویه اندکی بیندیش و خود را نیکو بیازمای.
آن کسان که ترا از ادراک حقایق باز همی دارند و همی کوشند از راه راست بانحراف گرایی، دشمن جان تو باشند و سقوط و انحطاط ترا آرزو کنند.
فانّا صنایع ربّنا و النّاس بعد صنایع لنا: ما را خدا ساخته و اجتماع را ما خواهیم ساخت.
این ما هستیم که در رأس جماعت قرار گرفته ایم و مسؤولیّت عظیم ریاست را بعهده برداشته ایم.
مسؤولیّت ما اصلاح محیط و احقاق حق و تقویت فرهنگ و معارف مردم و تهذیب اخلاق و آداب اجتماع است.
تو را خودبینی و خودپسندی تو سخت باشتباه در انداخته است این درست است که خانواده ما با شما آمیزش کرده و خونهای ما را بهم درآمیخته است، ولی نباید این همسری ها و همسایگی ها را بحساب ارزش شخصیّت ها گذاشت.
مسلّم است که آشتی و آشنایی ما را با شما جوانمردی و گذشت اندان هاشم ایجاب کرده است.
لم یمنعنا قدیم عزّنا و لا عادیّ طولنا علی قومک ان خلطناکم بأنفسنا فنکحنا و أنکحنا فعل الأکفاء، و لستم هناک: ولی نباید این اختلاط و امتزاج ترا به شبهه در اندازد و میزان اعتبار نفس خویش را فراموش کنی نباید از خاطر ببری که خانواده امیه مردمی فرومایه و منفور و مطرود بوده اند.
در آن روزگار که پیامبر گرامی ما بخاطر نجات بشریّت قیام فرمود، نخستین بار خانواده شما تکذیبش کرده و بر ضدّ قرآن برخاسته است
و منّا النّبیّ، و منکم المکذّب، و منّا اسد اللّه، و منکم أسد الأحلاف، و منّا سیّدا شباب اهل الجنّة، و منکم صبیة النّار، و منّا خیر نساء العالمین، و منکم حمّالة الحطب هم اکنون خاندان خویش را با خاندان ما بسنج و بر خویشتن شماتت و ملامت فرست.
آیا شایسته باشد که امیه را با هاشم همسنگ و هم ترازو دانی و خود را در برابر من گذاری و لب بگزاف گشایی اسلام ما را کس نتواند انکار کرد و جهاد ما را در راه اسلام تو نتوانی کتمان کنی. همچنان ای قوم تیره بخت، روش جاهلیّت دارید و با مراسم کهنه و فرسوده عهد وحشت و بربریّت بسر برید، شما را با ما رحامت نیست، زیرا پروردگار متعال فرموده است: وَ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا الآیة: و این ولایت که از رحامت سرچشمه می گیرد، هم آهنگی در عقاید و اندیشه هاست.
مگر در قرآن مجید این آیت مقدّس را تلاوت نکرده اید که: إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ، بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ الآیة: این ما هستیم که به محمد (ص) ایمان آورده ایم و ما هستیم که اولویّت را در رحامت بحکم ایمان خویش بدست آورده ایم.
ما با ابراهیم و پیامبر عزیز خویش از دو راه راه داریم: ما خویشاوندان جسمی و روحی پیغمبریم.
فنحن مرّة اولی بالقرابة و مرّة اولی بالطّاعة: یک بار از آنجا که خویشاوند پیغمبر اکرم باشیم و بار دیگر از آنجا که پیش از دیگران و بیش از دیگران بدو اطاعت و ارادت روا داشته ایم. راستی حکایت
سقیفه حکایتی شنیدنی است: در روز
سقیفه،
مهاجر و
انصار در برابر هم. از فضائل و مناقب خویش سخن می گفتند و همی خواستند بر یکدیگر برتری جویند و زمام امر امّت را بحکم فضیلت بمشت گیرند.
تا سخن بخویشاوندی و قرابت کشید. مهاجران که از مکه رخت هجرت به مدینه کشیده بودند و با خانواده پیغمبر قرابت داشتند، فریادها کشیدند و قرابت خویش را با خاندان نبوّت ملاک برتری خویش دانستند، ولی فراموش کرده بودند که خاندان نبوّت را بر آنان برتری باشد و اگر بنا اینست که نزدیکترین مردم به محمد (ص) جانشین محمد باشد، این مقام ویژه ما خواهد بود.
فان یکن الفلج به، فالحقّ لنا دونکم، و ان یکن بغیره، فالانصار علی دعواهم و اگر این قرابت ملاک خلافت نیست، حقّ انصار همچنان برقرار باشد.
تو در نامه خویش مرا به خصلت حسد و رشک نسبت دادی و ضمیر طاهر مرا به تهمت های ناستوده بیالودی.
و زعمت انّی لکلّ الخلفاء حسدت و علی کلّهم بغیت اگر چنین باشد، باز هم ترا بدین ماجرا راه نیست، زیرا تو در شمار خلفا نباشی تا مرا به آماج شماتت و ملامت گذاری. ترا چه افتاده که از رشک من نسبت به خلفا در تب و تاب فرو افتی و اکنون لب به بیهوده و یاوه بگشایی باز هم از آن روزگار یاد کردی و مرا در عهد ابو بکر و عمر و عثمان مجبور و مقهور شمردی، و حتّی بیعت مرا نیز مخدوش و مغشوش شناختی.
ای عجب که بجای نکوهش ستایشم کردی و در عوض مذمّت لب بمدحت و منقبت من گشودی.
همی خواستی که مرا به رسوایی کشانی، خود به رسوایی در افتادی.
بر مسلمانی همچون من این ماجرا عار نیست، و من هرگز برای خویش ننگ نشمارم که مظلوم و مقهور باشم، زیرا نه در عقیده خویش سستی کردم و نه بانحراف و انحطاط گرویدم. من خداوند بزرگ را سپاس گزارم که نعمت اطمینان و اعتماد را از من باز نگرفت و بدرد ریا و نیرنگ و ضعف و تردید دچارم نساخت.
منطق و استدلال من در برابر تو منطقی نیست، زیرا این سخن را آنان بشنوند که جبرا مرا به بیعت و اطاعت خویش وا داشتند.
و هذه حجّتی الی غیرک قصدها، و لکنّی اطلقت لک منها بقدر ما سنح من ذکرها.
من نه با تو استدلال کنم و نه چون تویی را شایسته احتجاج دانم. آن کسان که در روز
سقیفه حقّ من پایمال کرده اند و حرمت خاندان نبوّت نشناختند، محکومند، و استدلال و احتجاج من تا آنجا که در این نامه بگنجد، گریبانگیر آنان خواهد بود.
تو در نامه خویش بار دیگر نامی از عثمان بمیان آوردی و دوباره کسی را که منفور مردم بود و با دست مردم بخاک و خون در غلتید، همچون علم آشوب برافراشتی.
ولی ترا حق نباشد که از خون عثمان دفاع کنی و پیراهن کسی را که خویشتن خوار داشته ای و از حمایت وی باز نشسته ای اکنون بر سر چوب افکنی و شور و انقلاب در اندازی.
این تویی که باید، با من و مسلمانان، از ماجرای عثمان حکایت گویی، زیرا خلیفه مقتول را با تو رشته رحامت استوار بود.
نیکو بنگر کدامیک عثمان را بیشتر دشمن می داشتیم و کدامیک از مرگ وی دلشادتر و خشنودتریم.
آن کس که وی را پند داد و کمک کرد و احساسات رعب انگیز مردم را که بر ضدّ وی طغیان کرده بود آرام می داشت، من بودم.
و آن کس که دست التجا و التماس عثمان را باز پس داده و بر سینه وی مشت انکار کوفته و از یاریش سرباز زده و آن قدر خودداری و امتناع و تغافل بکار برده تا کارش ساخته شده و دمار از روزگارش برآمده است، تو باشی.
کَلَّا وَ اللَّهِ: لَقَدْ عَلِمَ اللَّهُ (قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِینَ مِنْکُم وَ الْقائِلِینَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَیْنا وَ لا یَأْتُونَ) الآیة.
مسلّم است که من کردار این پیر ناستوده کار را زشت می شمردم و وی را گاه و بیگاه اندرز می دادم، و تا آنجا که از دست و زبانم بر می آمد با مظالم او مبارزه می کردم.
و اگر ارشاد و هدایت من نسبت بوی مستوجب ملامت باشد، شگفت انگیز نیست، ولی این حقیقت نیز مسلّم است که:
فربّ ملوم لا ذنب له: نه چنانست که هر کس هدف ملامت قرار گیرد، گناهکار باشد.
آنان که در نصیحت جانب افراط روا دارند، احیانا به سوء ظنّ دیگران دچار گردند.
مرا ببینید که جز ارشاد و اصلاح هدفی نداشتم.
وَ ما أَرَدْتُ (قالَ یا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ رَزَقَنِی مِنْهُ الآیة.
اتّکاء و اتّکال ما همواره بخداوند متعال باشد و ما جز خدای خویشتن پناهی نشناسیم.
ای معاویه، نامه تو نامه ای فرومایه بود، زیرا سراسر از اندیشه سست و نادرست تو حکایت میکرد.
مرا و اصحاب مرا با شمشیر تهدید کرده ای، و این تهدید اشک ما را
با خنده در آمیخت.
ای عجب من ندانم تو فرزندان عبد المطلب را در کدام میدان هراسان یافته ای
متی ألفیت بنی عبد المطّلب عن الأعداء ناکلین، و بالسّیوف مخوّفین: آنجا کجاست که ما را از شمشیر بترسانند و میدان بر ما بشورانند اندکی شکیبا باش تا آتش جنگ شعله کشد و مغزها را در جمجمه ها بجوشاند.
در آن هنگام حریف خویشتن را آماده خواهی یافت و راه گریز بر روی تو بسته خواهد بود.
و انا مرقل نحوک فی جحفل من المهاجرین و الانصار و التّابعین لهم باحسان، شدید رحامهم، ساطع قتامهم، متسربلین سرابیل الموت، أحبّ اللّقاء الیهم لقاء ربّهم: در رکاب من گروهی از مهاجر و انصار را خواهی یافت که همچون کوهی از خارا بهم فشرده باشند.
این کوه شکست ناپذیر را سلحشوران دلیر و دلاور مهاجر و انصار در برابر تو بر پای خواهند داشت و ترا یارای آن نباشد که سر بسنگ کوبی و با سربازان رشید من بجنگ در آیی، سربازان من پیراهن مرگ پوشیده باشند و دوست همی دارند که هر چه زودتر خدای خویش را دیدار کنند.
وَ قَدْ صَحِبَتْهُمْ ذُرّیَّةٌ بَدْرِیَّةٌ، وَ سُیُوفٌ هاشِمیَّةٌ، قَدْ عَرَفَتْ مَواقِعَ نِصالِها فی اخیکَ وَ خالِکَ وَ جَدِّکَ وَ أَهْلِکَ (مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ وَ ما هِیَ) الآیة: بقایای نبرد جویان واقعه بدر با ما باشند و شمشیرهای مرد افکن بنی هاشم در کف ما آخته باشد.
همی پندارم که تو با شمشیر ما آشنا باشی، زیرا این ما بودیم که در آن واقعه برادر تو و دایی تو و جدّ مادری ترا بخاک در افکندیم. الا ای معاویه جهاد ما بر ضدّ ظلم و جهل و فساد همچنان مستمرّ و مستدام خواهد بود.
کشور مصر بهرج و مرج در افتاده بود، و محمد بن ابی بکر، که
جوانی کم تجربه و ساده بود، نمی توانست بر اوضاع مسلط باشد.
آشفتگی روز افزون مصر امیر المؤمنین (ع) را بر آن داشت که
مردی همچون مالک اشتر را بسوی آن دیار اعزام دارد، ولی مقدر بود
که اشتر بسر منزل مقصود نرسد و همچنان محمد بر کار خویش بماند.
مثل این که اعزام اشتر اندکی خاطر محمد بن ابی بکر را
آزرده بود. این نامه را امیر المؤمنین (ع) پس از شهادت مالک به محمد

می نگارد تا آزردگی خاطرش التیام یابد: شنیدم که عزیمت اشتر بسوی مصر، خاطرت را رنجانید، دلتنگ نشسته بودی که چرا مالک اشتر بجای تو خواهد نشست و بر کشور مصر فرمان خواهد راند. کدورت تو بیهوده بود، زیرا اعزام اشتر بسوی مصر دلیل قصور تو نبوده و عقیده ما را نسبت به شخصیّت گرانمایه تو دیگرگون نمی داشته است.
اگر این خدمت را بعهده اشتر وا می گذاشتی، همچنان بخدمت دیگر می پرداختی، ولی خدمتی که ترا کمتر به رنج اندازد و آسانتر محکوم سلطنت و قدرت تو گردد.
مردی را که من بجای تو اعزام داشتم، مردی رشید و شریف و عزیز بود وی مالک بن حارث نخعی بود که خداوند بی همتا را مخلصانه عبادت همی کرد و در اجتماع با عفاف و تقوی و امانت همی زیست.
رجلا لنا ناصحا، و علی عدوّنا شدیدا ناقما، فرحمه اللّه.
خداوند بی همتا وی را بیامرزاد که بنده ای پاکدامن و پرهیز- گار بود.
افسوس که روزگارش بسر رسید و مرگ نابهنگام را دریافت. ما از وی خرسند باشیم و همی خواهیم که خدای ما نیز از وی خرسند و خشنود باشد. هم اکنون که نامه ما را دریافت می داری، نیروی خود را بسیج کن و بر دشمن خویش بتاز.
فَأَصْحِرْ لِعَدُوِّکَ وَاْمْضِ عَلی بَصیرَتِکَ، وَ شَمِّرْ لِحَرْبِ مَنْ حارَبَکَ، (وَ ادْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ) الآیة. نیکو بنگر که چگونه بر دشمن حمله آوری و فراموش مکن که نخستین حریف را به اطاعت بازخوانی و همواره از درگاه ایزد متعال پشتیبانی و کمک جویی، زیرا هم اوست که کار بسته فرو بگشاید و بندگان خویش را در مشکلات امور کمک فرماید.
و أکثر الاستعانة باللّه یکفک ما أهمّک و یعنک علی ما نزل بک، انشاء اللّه.
قدرت عظیم او همیشه پشتیبان تو و دعای ما بدرقه راهت باد.
زیاد بن ابیه که از پدر نامعلومی بدنیا آمده بود، مردی کاردان و
لایق بود. تا آنجا که وی را داهیه ای از دهات عرب شمرده اند.
این مرد در حکومت امیر المؤمنین علیه السلام مرجع خدمت بود، و
معاویه باعتبار رابطه ای که ابو سفیان با سمیه مادرش داشت، محرمانه
نامه ای بوی فرستاد، و وی را زیاد بن ابی سفیان نامید، و بدین ترتیب بفکر فریب
دادنش افتاد. باشد که زیاد را از عراق به شام بکشاند.
علی علیه السلام این نامه را به زیاد فرستاد تا به حیله های معاویه

فریب نخورد. و اینک نامه: شنیده ایم که معاویه نامه ای فریبنده بتو نگاشته و طرحی شیطنت آمیز ریخته تا در مغز تو رخنه کند و فکر ترا برباید همی خواهم که تو این موجود حیله باز و شیطان منش را بشناسی و بوعده های دلفریب وی گوش مگیری این همان شیطان مطرود و منحوس است که از چهار جانب ب آدمیزاده حمله آورد تا بر عقل وی چیره شود و از راه راست به بیراهه اش بکشاند.
این درست است که در حکومت عمر بن الخطاب از ابو سفیان سخنی ادّعا آمیز شنیده شد و ترا فرزند خویش خواند، امّا این سخن را منطقی مشروع نباشد و نشاید که مبنای نسب و نژاد قرار گیرد:
و قد کان من أبی سفیان فی زمن عمر بن الخطّاب فلتة من حدیث النّفس، و نزعة من نزعات الشّیطان، لا یثبت بها نسب و لا یستحقّ بها ارث.
این گفتار بیهوده که از دهان پدر معاویه بدر آمده ملاک ارث و مبنای خانواده نخواهد بود.
این بیهوده گوی ب آن
می باره ماند که بمیکده راهش ندهند و همواره از محفل میخوارگان بدورش دارند.
و ترا اگر بفریبد، برای همیشه سرگردان و حیران مانی، زیرا ندانی که حقیقت چیست و نشناسی که پدر تو کیست.
و المتعلّق بها کالواغل المدفّع، و النّوط المذبذب.
مگر دیده باشی که بدنبال پالان شتر کوزه ای آویزند، و این کوزه که عمرش بسته برشته ای باشد، همچنان بلرزد، و هرگز قرار و آرام نگیرد.
پس از شهادت محمد بن ابی بکر این نامه را به ابن عباس مرقوم
فرمود:
نیروی متعدّی و متجاوز شام بر مصر چیره شد و محمد بن ابی بکر بسعادت شهادت رسید.
من در سوگواری محمد سخت آزرده خاطرم، و در برابر این فاجعه، از خداوند متعال اجر جزیل تمنّا دارم.
محمد فرزند من بود، و فرزندی رشید و سعید و محبوب بود.
محمد فرماندار من بر مصر بود، و فرمانداری پاکدامن و پرهیزگار بود.
محمد شمشیری برنده و تیری شکافنده و شخصیّتی با کفایت و برجسته بود.
فعند اللّه نحتسبه ولدا ناصحا، و عاملا کادحا، و سیفا قاطعا، و رکنا دافعا.
محمد در مصر هدف تعدّی و تهاجم سپاه معاویه قرار گرفت و من بخاطر این فرماندار مجاهد، مسلمانان عراق را بجهاد خواندم.
پیدا و پنهان، و شب و روز سخن گفتم، و فرمان جهاد و دفاع دادم، امّا بگوش این مردم ناجوانمرد و ناکس فرو نرفت.
جمعی که تجهیز شده اند، نگران بودند، و جمعی که خویشتن را مرد پیکار می شمردند، بعذر بیماری از جهاد باز نشستند، و آنان که با ما سر اتّفاق نداشتند، همچنان بنفاق ماندند.
ای پسر عباس، من از خداوند بزرگ تقاضا دارم که هر چه زودتر جان خسته مرا از صحبت این مردم ناجنس آزاد سازد و میان ما فراق ابدی گذارد.
می بینید که هنوز منبر خلافت را ترک نگفته ام و سر خویش نگرفته ام و باید بدانید که من بانتظار روز شهادت خویش چشم بروزگار دارم.
لو لا طمعی عند لقائی عدوّی فی الشّهادة، و توطینی نفسی علی المنیّة، لأحببت أن لا أبقی مع هؤلاء یوما واحدا، و لا التقی بهم ابدا.
آرزوی من اینست که روز زندگانی من در میدان جهاد بپایان رسد، و همچون شهدای خونین کفن، کفن خونین نصیب من گردد.
اگر این آرزو را در دل نمی پرورانیدم، هرگز با این مردم که خوی مردمی ندارند و بویی از جوانمردی نبرده اند، بسر نمی بردم.
در پاسخ برادرش عقیل مرقوم داشت: بسوی
او سپاهی از دلاوران اسلام را گسیل داشتم و دشمن ما ناکرده جنگ پشت بمیدان گذاشت و راه گریز بپیش گرفت.
امّا نیروی ما، که همه جا بدنبال دشمن می تاخت، بهنگام غروب آفتاب حریف فراری خویش را دریافت و نبرد در گرفت، امّا آن چنان که سلحشوران رزمجوی را سزاوار باشد، میدان جنگ بخون رنگ نگردید.
بالاخره دشمن از تنگنای محاصره رمق خویش بدر برد.
حتّی نجا جریضا بعد ما أخذ منه بالمحنّق، و لم یبق منه غیر الرّمق فلأیا بلأی ما نجا.
آری بدین ترتیب دشمن ما رهایی یافت و نیمه جان خویش از مهلکه بدر برد.
نامی از قریش بمیان آورده بودی و من همی خواستم که این نام منفور بمیان نیاید.
بدور افکن نام این قوم گمراه و فتنه جو را که هرگز براه راست نیایند و هرگز از ضلالت و جهل باز نگردند.
آن چنان که دیروز با پیغمبر گرامی ما پیکار و ستیز می داشتند، امروز با من سر جنگ و جدال گرفتند.
خاطر من مطمئن است که این قوم جزای خویش باز خواهد یافت و کیفر ناستوده خود باز خواهد گرفت.
فجزت قریشا عنّی الجوازی، فقد قطعوا رحمی، و سلبونی سلطان ابن امّی.
ولی تو ای برادر من، مپندار که دست از جهاد باز دارم. و واگذارم که بار دیگر جهل و فساد بر مردم چیره شود و اصول فضیلت و اخلاق ضعیف گردد.
من تا آن روز که دیده از این جهان فرو بندم و خدای خویش را دیدار کنم، با جهل و فساد مبارزه خواهم کرد. بسیاهی لشکر خویش اعتماد نکنم و از زیادی و عظمت نیروی دشمن بیم ندارم.
تو مپندار ای برادر من که فرزند پدر تو در برابر حوادث سر تسلیم فرود آورد، یا فشار ملاحم و متاعب پشت مردانه اش را خم کند.
من تا زنده ام نگذارم که ستمگران ستم کنند و مهلت ندهم که پنجه توانا بازوی ناتوان بشکند، زیرا بیدرنگ ریشه ستم برآورم و بی مضایقه پنجه توانا فرو ریزم.
ای عقیل، من آن باشم که شاعر بنی سلیم یاد کند:
فان تسألینی کیف انت فانّنی - صبور علی ریب الزّمان صلیب
یعزّ علیّ أن تری بی کابة - فلیشمت عاد او یساء حبیب.
آن چنان بسر برم که همواره دوستان من خرسند گردند و دشمن من اندوهناک بماند.
در این نامه از وقاحت و لجاج معاویه شگفتی می دارد: بخدا پناه می برم از این نفس خبیث و فاسد که تو داری چه موجودی هوسناک و گمراه که تو باشی آن چنان سرگشته و سرگردانی که راه از چاه نشناسی و خیره سرانه بسوی پرتگاه همی شتابی سعی بسیار می داری که حقایق را پایمال کنی و سند مسلّم حقیقت را از میان چاک زنی.
فسبحان اللّه ما أشدّ لزومک للأهواء المبتدعة و الحیرة المتّبعة.
تو ندانی که حقایق هرگز پایمال نشود و تکیه گاه حقیقت در برابر تصاول شما بهم نریزد.
در باره عثمان و حادثه مدینه سخن افزون گفته ای و همچنان پیراهن خونین وی را بر چوب می افرازی و همی پنداری که ترّهات و یاوه سرایی ها، بدعت های محو شده را تجدید سازد و مردگان گور را دوباره بکاخ و تخت باز گرداند این تویی که از اری عثمان باز نشستی، تا خون وی را بخاک ریختند، و در آن هنگام که از پای در آمد و بخاک در غلتید، علم نفاق برافراشتی تو شکست عثمان خواستی، تا خویشتن بر هوس های پلید خویش پیروز شوی، نهضت تو در آن هنگام بوجود آمد که پنداشتی این نهضت بسود تو تمام خواهد شد، ولی این نهضت خود خواهانه را بحساب خون عثمان گذاشته ای
فانّک انّما نصرت عثمان حیث کان النّصر لک و خذلته حیث کان النّصر له: دیگر یاری تو وی را سودی ندهد و نوشدار وی تو سهراب جان- سپرده را زنده نسازد.
و السّلام.
بنام اشتر، مالک بن حارث این سفارش بلیغ را به مصر فرستاد تا
اصول حکومت وی را تحکیم فرماید: نامه ای است که بنده خدا علی، امیر المؤمنین، بشما می نگارد.
بشما ای مسلمانان مصر که همواره بخاطر خدا برخیزید و رضای خالق را بر خشم مخلوق برگزینید. شما مردمی هستید که حق می جویید و حق می خواهید. و بهنگامی که مظالم و مناهی فضائل اجتماعی مسلمانان را تهدید میکند، بر مظالم و مناهی بر می آشوبید و دمار از روزگار ستمگران برمی آورید.
الی القوم الّذین غضبوا اللّه حین عصی فی ارضه، و ذهب بحقّه فضرب الجور سرادقه علی البرّ و الفاجر، و المقیم و الظّاعن، فلا معروف یستراح الیه و لا منکر یتناهی عنه.
الا ای مردم مصر، من اکنون ب آرزوی این که ریشه ستم از بن برآورم و بنیان فتنه و فساد را درهم شکنم، مردی جوانمرد و پرهیزگار را بسوی شما فرستادم.
این مرد بنده ای از بندگان خداست که در حوادث آرام نگیرد و بروز پیکار خواب نکند و هرگز روی از دشمن قوی پنجه و توانا برنگرداند:
لا ینام ایّام الخوف و لا ینکل عن الاعداء ساعات الرّوع.
این مرد در برابر دشمن از آتش سوزان سوزنده تر و از تیر برّان دلاورتر است.
این مرد مالک بن حارث فرمانده قبیله مذجح است، و من از شما همی خواهم که بفرمان وی گوش بدارید و آن چنانکه از من اطاعت کنید مطیع وی باشید، و حرمت فرمانداری چنین شایسته و شریف را بدارید، و مسلّم است که تا فرماندار شما از حقّ و حقیقت پیروی میکند، باید پیرو کردار وی باشید.
در آنجا که فرمان بسیج می دهد، بسیج کنید، و لحظه ای که از حمله باز ایستد، بدنبال وی باز ایستید.
ای مردم مصر، این مالک است، و مالک شمشیری آخته از شمشیر- های خداست. مالک جز از خدای از کس نترسد و این شمشیر هرگز کندی نگیرد و هرگز زنگ نپذیرد و همواره کارگر باشد بهمراه مالک پیش بروید و مطمئن باشید که امر و نهی و مهر و قهر وی از من باشد.
ای مصر، من این مالک دلاور و شریف خود را بسیار محبوب می داشتم و اکنون بخاطر تو دل از وی بر کندم و ترا بر خویشتن رجحا بخشیدم:
و قد آثرتکم به علی نفسی لنصیحته لکم، و شدّة شکیمته علی عدوّکم.
و چون وی را نسبت بشما مهربان و دلسوز یافتم، رضا دادم که مرا ترک گوید و برای شما فرمانداری کاردان و فرماندهی دلیر باشد و دشمنان شما را از حریم کشورتان بدور دارد، و السّلام.
عمرو بن عاص بامید این که جاه و مال یابد، پیروی معاویه را
پذیرفته بود، و همه جا بدنبال معاویه می رفت.

امیر المؤمنین علیه السلام این نامه را بوی می نگارد: تو دین خود را بدنیای مردی که به گمراهی شهره جهان است باز گذاشتی و گمراهی را براهنمایی خویش پذیرفتی.
مردی که راهنما و پیشوای تست، عنصری خبیث و ناپاک و منحرف و تبهکار است.
موجودیست که فسادش آشکارا باشد و فجورش را نهفتی نشاید
امری ء ظاهر غیّه، مهتوک ستره، یشین الکریم بمجلسه و یسفه الحلیم بخلطته.
تو یک چنین موجود رسوا و مطرود را به امامت برگزیدی و نیندیشیدی که راه گم کرده راهبر نگردد و کور عصای کور دیگر نگیرد.
ترا به هیأت سگی بدبخت می نگرم که همراه شیر بدود و از نیمخورده وی سیر شود و در سایه چنگ و دندان وی از گزند حوادث پناه جوید.
تو بدین سستی و پستی، دنیا و آخرت خویش تباه کردی و بر نام خود ننگ جاویدان گذاشتی.
ای کاش که بسوی حقیقت راه می گرفتی و حق جوی بودی. مسلّم است که اگر راه راست همی پیمودی، شاهد مقصود در آغوش تو همی بود.
بامید روزی نشسته ام که ترا با پسر ابو سفیان بچنگ آورم و جزای کردارتان در کنارتان بگذارم.
الا ای فرزند عاص به او بگو که در آینده جز زیان و خسران نخواهد دید و من بشما دو نفس فاسق و فاجر وعده می دهم که آتیه خطر- خیزی بانتظار شماست.
و ان تعجزا و تبقیا فما امامکما شرّ لکما، و السّلام.
آری در آتیه، جزای کردار خویش خواهید یافت.
بیکتن از کارگزاران حکومت خود که در انجام وظایف خویش به

انحراف رفت، مرقوم داشت: شنیدم که خدای خویش را بخشم آوردی و سر از فرمان امام امّت برتافتی و در امانتی که بدست داشتی خیانت ورزیدی.
بلغنی أنّک جرّدت الارض فاخذت ما تحت قدمیک، و أکلت ما تحت یدیک.
پوست از پشت زمین کشیدی و آنچه در دست داشتی بحلق خود افکندی و خیره سرانه به بیت المال مسلمانان دست تطاول دراز کردی.
نه حقّ خلق رعایت داشتی و نه رضای خالق جستی بیدرنگ از کار ما برکنار باش و بسوی ما عزیمت کن تا حساب خدمت خویش را روشن سازی.
من ترا بمحاسبه و محاکمه خواهم کشید، ولی پیداست که خداوند قاهر و غالب سخت تر حساب خواهد کشید و سهمناک تر محاکمه خواهد کرد.
من ترا در این جهان به کیفر خیانت و خبثی که روا داشته ای خواهم رسانید، و این کیفر دوام نخواهد داشت، امّا عقوبتی که در آن جهان بخاطر ارباب خیانت آماده شده است، جاوید و سرمد خواهد بود.
پس از پایان واقعه جمل، این نامه را بمردم بصره مرقوم فرمود:
شاید فراموش نداشته اید که قومی پراکنده و پریشان بوده اید.
فتنه را دوست همی داشتید و ب آتش فساد دامن همی زدید.
من در آن روز که بر شهر شما پیروز آمدم گناه را بر گناهکار بخشودم و شمشیر را از گریختگان میدان جنگ برداشتم و بسوی آن کس که بسوی من روی آورد، دست دوستی پیش بردم.
اکنون چنین می بینم که بار دیگر سر لجاج و الحاد گرفته اید و همی سعی دارید که فتنه ای از نو برانگیزید و صحرائی از نو بخون کشتگان خویش بیالایید.
ما را باک نباشد که دوباره دست بشمشیر بریم و دوباره معرکه را بر پای داریم، امّا بدانید که در این نوبت خاطره پیشین از لوح ضمیر شما سترده خواهد شد و حادثه
جمل را یکباره از یاد ببرید.
فها أنا ذا قد قرّبت حیادی، و رحلت رکابی: این منم که پای برکاب گذاشتم، و اگر بناچار آتش افروزید، مسلّم است که خویشتن بسوزید.
من در شهر شما مردم پاکدامن بسیار شناسم و ارباب فضیلت را از نادانان و خیره سران بدور دارم.
پیداست که همچنان پاکدامنان بصره با من دوست باشند و من نیز با ایشان وفا و صفا خواهم داشت.
من در شهر بصره بی گناهان را بگناه آلوده دامنان نخواهم گرفت و عهد دوستی را با دوستان وفادار نخواهم شکست. از شما نیز چنین توقّع دارم.
این نامه را هم به شام فرستاد، امیر المؤمنین (ع) در این نامه معاویه را
نصیحت فرماید: پرهیزگار باش و خداوند متعال را همواره بر پیدا و پنهان خویش آگاه بشناس نیکو بنگر که او را بر تو حقّی عظیم است و این حقّ عظیم را گرامی و محترم بشمار. در میان معارف جهان آن را فراگیر که اگر غفلت ورزی خردمندان عذرت نپذیرند و ملامتت روا دارند.
این نمی زیبد که بنده ای خویشتن را مطیع شمارد، ولی از اطاعت نشانی با وی نباشد.
طاعت بندگان مطیع، بی نشان نباشد.
فانّ للطّاعة اعلاما واضحة، و سبلا نیّرة، و محجّة نهجة، و غایة مطلوبة، یردها الأکیاس، و یخالفها الأنکاس، من نکب عنها جار عن الحقّ، و خبط فی التّیه، و غیّر اللّه نعمته و احلّ نعمته.
این مفاخر و مواهب، که بر پیشانی بندگان مطیع همچون دیهیم شرف بدرخشد، ویژه هوشمندان باشد، زیرا نابخردان از مفاخر و مواهب بگریزند و هوس همی ورزند که از راه به بیراهه انحراف جویند و در تیه جهل و غفلت سرگردان بمانند. نعمت الهی از این قوم خواهد برافتاد و جای خویش را بنقمت و نکبت خواهد داد.
تو ای معاویه، نفس خویش را دریاب، زیرا خداوند دانا راه راست را بروی رهروان جهان بگشود و از ضلالت و انحراف بازشان داشت.
بنا بر این اگر گمراه مانی زیان خواهی دید و پوزشت پذیرفته نخواهد بود.
و انّ نفسک قد اولجتک شرّا، و أقحمتک غیّا، و أوردتک- المهالک و او عرت علیک المسالک.
این نفس تو خواهد بود که ببلا و محن فسادت در افکند و بر زیانت برافزود و بدام هلاکت در انداخت.
در این نامه امیر المؤمنین علیه السلام، معاویه را توبیخ می کند: اینان را که تو از شام بسیج کرده ای و بصحرای صفین کشانیدی، مردمی فریب خورده و راه گم کرده بیش نباشند.
فریب تو خوردند و بدنبال تو راه بیراهه گرفتند.
تو این قوم مسکین را با افسون خویش بدریای ظلمت در انداختی و اکنون در غرقاب حوادث دست و پا می زنند و ندانند چه کنند و نگویند که چه خواهند.
خدعتهم بغیّک، و القیتهم فی موج بحرک، تغشیهم الظّلمات، و تتلاطم بهم الشّبهات.
حیرت زدگان شام، همچنان در پیرامن تو بچرخند، و بدین امید که بار دیگر بعهد جاهلیّت باز گردند و مراسم فرسوده و برباد رفته دوران وحشت را تجدید کنند، هوای تو دارند.
ولی قومی خردمند را نیز می شناسم که آهسته آهسته بافسون تو ره یافتند و ترا با حیله و نیرنگ هایی که بکار می بری بشناختند و بیدرنگ پشت با تو کردند و راه خویش پیش گرفتند:
فانّهم فارقوک بعد معرفتک، و هربوا الی اللّه من موازرتک، اذ حملتهم علی الصّعب، و عدلت بهم عن القصد.
روشنفکران چنین باشند. ترا که کورکورانه بسوی پرتگاه می- شتابی همی بینند و فنای ترا محتوم دانند و از کنار تو آن چنان که از مار و افعی گریزند، بدور گردند.
الا ای معاویه، سر تقوی و عفاف گیر و از هوس های نفس خویش برحذر باش و شیطان را بزنجیر در آر.
فانّ الدّنیا منقطعة عنک، و الآخرة قریبة منک: گذشت روزگار، مرگ را بسوی تو راند و ترا بسوی مرگ دواند.
تو از دنیا پیوند بازگیری و به آخرت نزدیک گردی، پس در اندیشه عاقبت و آخرت خویش باش. و السّلام.
قثّم بن عباس برادر عبد الله بن عباس و پسر عم امیر المؤمنین (ع)
بود، و از جانب علی علیه السلام بر شهر مکه حکومت می کرد.

این نامه را امام علیه السلام بفرماندار مکه مرقوم می دارد: آن کس که در شام جریان روز را برای من گزارش می دهد، اکنون می گوید که: جمعی کوردل و فرومایه از دمشق بسمت مکه بسیج شدند تا آرامش شهر را بهم بریزند و غوغای آشوب برانگیزانند.
نابخردان، که از فضیلت و صلاح بویی نبرده اند، و حقّی نیافته و حقیقتی نشناخته اند، از ظلمت نور همی جویند و آب را در سراب همی طلبند:
العمی القلوب، الصمّ الأسماع، الکمه الأبصار، الّذین یلتمسون الحقّ بالباطل، و یطیعون المخلوق فی معصیة الخالق.
ناکسی زبون و ذلیل را بهوای عزّت و شرف اطاعت کنند و در رضای مخلوق خالق خویش را بخشم افکنند، بیچاره مردمی که اینانند، زیرا ندانند لذّت ها و مسرّت های دنیا همی بگذرد و در پی خویش رنج و مرارت باز گذارد.
دین خود بدنیای دیگران بفروشند و این شتر بی شیر را بقیمت ایمان خود بدوشند، بلکه کامی از پستان خوشیده اش شیرین سازند، امّا مسلّم است که جز زیان بهره ای نخواهند برد و آرزوی سعادت و شرافت را بخاک خواهند سپرد.
و لن یفوز بالخیر الّا عامله و لن یجزی جزاء الشّرّ الّا فاعله: آن کس که شیرین کاشت تلخ نخواهد دروید و آن نیکوکار که نیکویی بکار برد هرگز بدی نخواهد یافت.
ترا فرمان دهم که همچنان بر جای خویش مستقرّ و مسلّط باش و از شیطنت و تزویر ناکسان دمشق غفلت مپذیر.
نیروی خویش را آماده کارزار دار و خردمندانه شهرستان مکه را از شرّ آشوبگران ایمن فرمای.
برحذر باش که ناگهان بلوایی درنگیرد و امنیّت مردم بخطر در نیفتد.
من از تو که مسؤولیّت آسایش مردم و اعتدال مکه را بعهده داری، هیچ پوزش نپذیرم و تا آن روز که عهده دار حکومت بطحا باشی ترا مسئول حوادث و ملاحم خاک بطحا شمارم و از تو بازجویی کنم.
فاقم علی ما فی یدیک قیام الحازم الصّلیب و النّاصح اللّبیب و التّابع لسلطانه، و المطیع لامامه.
پس بهوش باش و قدر نعمت را بدان.
این سخن، ویژه آن حضرت است، یعنی هیچ کس را شایسته نیست
که دم از معارف مطلق زند.
تنها امیر المؤمنین (ع) بود که می گفت: سلونی قبل ان تفقدونی، سلونی قبل ان تفقدونی پیش از آنکه مرا از دست بدهید هر چه خواهید بپرسید.
به ایمان اینان، که ادعای ایمان دارند، اعتمادی نیست، زیرا ایمانها همه مستقرّ و مستقلّ و مستمرّ نباشد.
چه بسیار که ایمان آورند، ولی تا مدّتی محدود بایمان خویش بپایند، و روزی فرا خواهد رسید که از گفته خویش باز گردند و پیوند بگسلند و پیمان بشکنند. و چه بسیار مردمی که علم طغیان و نفاق بر افرازند و در راه عقیده منحرف خویش جهاد کنند، امّا با مرور ایّام به خطای خویشتن پی برند و از گذشته ها پوزش بخواهند. چندان به صلاح و فساد مردم اعتنا مدارید و بگذارید که این صلاح و فساد با سپیدی های روز و سیاهی های شب روزگاری سپری سازد، آن گاه اجل محتوم فرا رسد.
آن کس که بهنگام مرگ صالح بود، سزاوار ستایش است، و مستحقّ توبیخ و توهین هم کسی است که تا دم واپسین به انحراف خود پاینده بماند.
فقفوه حتّی یحضره الموت فعند ذلک یقع حدّ البراءة.
اینجاست که شخصیّت وی آشکار گردد و ارزشش سنجیده شود.
گفته می شود که ایمان داریم، و ساده دلان بگفتار مردم حیله گر فریب خورند و به ایمان مرتعش و بی پایه آنان ایمان آورند.
چنانکه عنوان هجرت را بخویشتن گذارند و دل خوش دارند که مکه را ترک گفته اند و به مدینه رسیده اند.
چنین نیست. این هجرت نیست که لبی نان و دمی آب با خود بردارند و روی از بطحا درپیچیده سر ببیابان یثرب گذارند.
مهاجر آن باشد که حقایق ایمان بداند و حجّت زمین بشناسد.
مهاجر آن صاحبدل است که بمحفل اهل دل راه دارد و لغت ارباب قلوب و ابصار را می شناسد.
لا یقع اسم الهجرة علی احد الّا بمعرفة الحجّة فی الأرض: بنا بر این مردمی که حجّت زمین نمی شناسند، از هجرت خویش سفری بیش نکرده و بهره ای بیش از سفر نبرده اند.
آنان که بکوشند تا در صف ضعفا و ناتوانان قرار گیرند، شایسته رحمت نیستند شنیده اند که پروردگار متعال در کلام مجید خویش فرمود: إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ، لا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبِیلًا: و تنها ضعف اراده خویش را ملاک
استضعاف قرار داده و از کشش و کوشش باز می نشینند و مردانه در جستجوی حقایق بر نمی- خیزند.
لا یقع اسم الاستضعاف علی من بلغته الحجّة فسمعها اذنه و دعاها قلبه.
این چگونه مستضعف باشد که ندای ما را شنیده و آوای ما را بقلب خویش راه داده است با ما بسر بردن کاری دشوار باشد و در محفل ما پا نهادن از دست همه بر نمی آید آن دلها که در آزمایشگاه آسمانها آزموده شدند، کجایند تا بسوی ما بال بگشایند و آن جانها را که جانان در مکتب عشق و تقوی پرورش داده کجا آشیان دارند تا با جان مشتاق ما باوج ملکوت اعلی پرواز کنند مرد باید گوشی شنوا و دیده ای بینا داشته باشد، تا جلوه حقایق را بشناسد، و حدیث حقایق بشنود، و دیده ها و شنیده ها را در وعاء قلب خویشتن بپا کند، و آن گاه دست بدست ما گذارد و پا بپای ما این راه دور را با رنج بسیار بپیماید.
انّ امرنا صعب مستصعب لا یحتمله الّا عبد امتحن اللّه قلبه للایمان و لا یعی حدیثنا الّا صدور امنیّة و احلام رزینة: این امر صعب مستصعب را فقط نفسی آزمایش شده و از آزمایش پیروز و سربلند بازگشته برخواهد داشت، و آن دلها که گنجینه عشق و آشنایی هستند با ما عشق و آشنایی خواهند ورزید، و سینه های راز دار، راز ما را در پشت پرده های خویش پنهان خواهند ساخت.
الا ای بندگان خدای، پیش از آنکه مرا از دست بدهید با من سخن گویید و سخنان مرا بشنوید. از من پرسش کنید و پاسخ گیرید.
من راههای مرموز آسمان را از جادّه های آشکار و گشاده زمین روشنتر می بینم و با معارف آسمانی از علوم مادّی زمین آشناترم.
ایّها النّاس سلونی قبل ان تفقدونی فلانا بطرق السّماء اعلم منّی بطرق الارض قبل أن تشعر برجلها فتنة تطأفی خطامها و تذهب باحلام قومها.
هنوز عفریت فتنه و حادثه پای خویشتن را به پیش نگذاشته و هنوز این شتر مست عنان را از کف سوار خود بدر نبرده است من ماجراها را با چشم دل می بینم و آینده سیاه و تباه تاریخ را هم از نزدیک تماشا می- کنم. من همی بینم که دودمان فاسد امیه زمام امور را بدست گیرند و در حصار عفاف و تقوی و سعادت و سیادت مسلمانان شکست در آورند.
من این قوم فتنه انگیز و حادثه جو را می شناسم که بناحق بر تخت فرمانروایی بنشینند و مسند خلافت را بباطل بزیر پای کشند.
بکشند، بی آنکه جرمی بینند، و ویران سازند، بی آنکه به عمران و آبادی اندیشه کنند.
سلونی قبل ان تفقدونی.
زیرا پس از من دیگر مغزی که همچون مغز من روشن بیندیشد و زبانی که بکردار زبان من صریح و فصیح گفتنی ها را باز گوید، نخواهید یافت.
دیگر در پای این منبر سخن از حقّ و حقیقت نخواهید شنید و داستان آیندگان و افسانه گذشتگان را نتوانید دانست.
سلونی قبل ان تفقدونی.
زیرا من راههای آسمان را از جادّه های زمین بهتر می شناسم و شما را باسرار مرموز و مکتوم الهی نیکوتر راهبری و راهنمایی کنم.
از من بپرسید، پیش از آنکه مرا از دست باز دهید.
عمر بن ابی سلمه مخزومی از جانب امیر المؤمنین (ع) والی
بحرین بود، و بنا بپاره ای از مقتضیات، علی علیه السلام وی را از فرمانداری
بحرین معزول کرد و بجایش نعمان بن عجلان زرقی را منصوب فرمود، و

این نامه را بوی فرستاد تا کدورت خاطرش برطرف گردد: من نعمان بن عجلان را بجای تو بر کرسی حکومت بحرین نشانیدم و ترا به کوفه فرا خواندم.
ولی باید بدانی که تو همچنان در چشم من عزیز و در قلب من گرامی و گرانمایه ای. من گواهم که تو در مدّت حکومت خویش مردی شایسته و پرهیزگار و راستگو و راستکار بوده ای.
از تو و حکومت تو صمیمانه رضامندم و اگر در این سفر که بجانب شام بسیج می دهم به کفایت و شخصیّت تو نیازمند نبودم همچنان ترا بر کرسی حکومت می گذاشتم.
نیروی عراق بوجود گرامی تو نیازمند است و من همی خواهم تو در این جهاد که بعهده داریم، با من باشی و دوش بدوش برادران مسلمان خویش در راه حق و حقیقت پیکار دهی.
فاقبل غیر ظنین و لا ملوم، و لا متّهم و لا مأثوم، فلقد اردت المسیر الی ظلمة اهل الشّام، و احببت ان تشهد معی.
آری دوست می دارم که ترا در این معرکه همدوش و پشتیبان خود ببینم.
تو ای پسر ابی سلمه مردی رشید و دلاور باشی.
تو از آنانی که شایسته باشند نام مرد بر خویش بگذارند و نقطه اتّکاء و اعتماد دیگران قرار گیرند.
کسی باشی که من بروز حادثه از پشتیبانی تو برخوردار خواهم بود و در اعلای کلمه حق از نیروی تو کمک توانم گرفت.
انشاء اللّه.
و همچنان بگماشته خویش می نگارد: همگان شایسته اعتماد و اطمینان نباشند و این تویی که شایسته اعتماد و اطمینان ما باشی.
با کمک شما توانیم قوائم دین را تحکیم کنیم و حق را بر کرسی حکومت بنشانیم.
همی خواهم که در حوزه ولایت خویش در تحکیم عدل و اعلای حق دامن بر کمر زنی و با مفاسد و مناهی جهاد کنی.
من با دست شما ای سربازان رشید اسلام توانم که کبریای مردم تبهکار را درهم بشکنم و بر مشکلات و موانع چیره گردم.
فاستعن باللّه علی ما أهمّک و اخلط الشّدّة بضغث من اللّین و ارفق ما کان الرّفق أرفق.
بنام خداوند متعال و بیاری وی از جای برخیز و برتق و فتق امور بپرداز، ولی بهوش باش که درشتی را با نرمی بیامیزی و در آنجا که مدارا سزاوار باشد سرمدارا گیری.
در آنجا که مدارا سزاوار باشد آرام باش، ولی بهنگام خشونت سر خشونت گیر و دشمن را قهرا در برابر خویش بر خاک انداز.
با رعیّت همواره فروتن باش.
و اخفض للرّعیّة جناحک و ألن لهم جانبک و آس بینهم فی اللّحظة و النّظرة و الاشارة و التّحیّة. اصول مساوات را استوار دار و مردم را عملا با عدل و انصاف آشنا ساز.
تو فرماندار شهری باشی که در آن شهر وضیع و شریف و تهی- دست و ثروتمند با هم بسر برند و تکلیف تو در این اجتماع آن باشد که خویشتن را دوست و غمخوار همگان شماری و با همه مهربان و مأنوس باشی.
در برابر ملّت سر تواضع بر زمین گذار و حاکمی دادگر و دادگستر و با همه یکسان باش، و همه را با یک نگاه بنگر و بهمه با یک زبان سلام کن.
حتّی در نگاه و اشاره و سلام و کلام، باید جانب عدالت و مساوات را روا داری و مگذاری که خاطری از تو رنجیده و آزرده گردد.
مگذاری که جمعی خویش را از دیگران عزیزتر شناسند و باعتبار این عزّت در قدرت تو طمع کنند و توانایی ترا در زیان دیگران بکار اندازند.
و آن کسان که خویش را در دستگاه قدرت حکومت مطرود شمارند، از عدالت و حکومت مأیوس گردند.
حتّی لا یطمع العظماء فی حیفک و لا ییأس الضّعفاء من عدلک.
مسلّم است که در یک چنین دستگاه ثروتمندان بقدرت فرماندار با چشم طمع بنگرند و مردم تهیدست خود را از عدل حاکم نومید و بی بهره شمارند، امّا تو چنین مباش و روا مدار که دستگاه تو قوی را امیدوار بدارد و ضعیف را بیأس اندازد. و السّلام.
به معاویة بن ابی سفیان مرقوم داشت: تا کی ستم روا داری و تا چند بتباهی و فساد گرایی ندانی که جرثومه ستم در دین و دنیای ستمکار رخنه کند و دنیا و دین وی را تباه سازد و بالاخره برسوایی و افتضاحش کشاند.
پیداست که ترا دیگر فرصت توبه نیست و آن سعادت نداری که شکستگی های گذشته را جبران کنی و بالتیام و ترمیم تباهی های خویش بپردازی.
بیهوده کوشیدن و جاهلانه جوشیدن، پیراهن خونین را بر چوب کردن و علم ریا و تزویر برافراشتن، بر خدا دروغ بستن و در برابر قرآن مجید بدروغ افتادن، کار خردمندان نیست، و تو آن نابخرد باشی که با دست خویش بدین ورطه در افتادی و اکنون امید نجات و سعادت هدایت در نفس خویش نیابی.
بدان روز بیندیش که راست کرداران راه راست خویش بپیمودند و در انتهای استقامت بجانب دوست راه بردند، و تو با این قوم جاهل که راه گم کرده در بیدای ضلالت سرگردانند همچنان سرگشته و گمراه بمانید.
و قد دعوتنا الی حکم القرآن و لست من اهله، و لسنا ایّاک اجبنا، و لکنّا اجبنا القرآن فی حکمه، و السّلام: عاقبت قرآن کریم بر نیزه بستید و در پناه کتابی که هرگز از حکمتها و مواعظ آن بهره نبرده اید فرو خفتید.
شما را با قرآن چکار این کتاب حقّ است و حرز اصحاب حقیقت است، و ما را شایسته باشد که آیاتش تلاوت کنیم و بفرمانش اطاعت روا داریم.
هم اکنون در برابر قرآن مجید سر تعظیم فرود آوریم و باین صحیفه آسمانی تسلیم شویم، امّا شما باید بدانید که هرگز شایسته اجابت نیستید و گفتار شما هرگز لیاقت شنیدن ندارد، و السلام.
بدین ترتیب دستور فرمود که فرمانداران در محیط حکومت خویش
با مردم نماز گزارند: در آن هنگام که آفتاب بقوس زوال افتد و همچون
خوابگاه بزها سایه اندازد، با مردم نماز ظهر بگزارید، و بعد درنگ کنید تا خورشید بچاهسار مغرب نزدیک گردد، ولی در عین حال
زنده و روشن باشد، آن چنان که بتوان در فروغ سپید و زنده وی دو فرسنگ راه پیمود، در این وقت بنماز عصر بپردازید.
وقت نماز مغرب وقتی باشد که روزه دار روزه خویش بشکند و طواف کنندگان کعبه از عرفات باز گردند.
پس از ادای فریضه مغرب تا خاموشی شمع شفق درنگ کنید، و آن گاه بنماز عشا برخیزید.
نماز بامداد را آن گاه گزارید که روشنی روز با تاریکی شب بیامیزد و در سیاهی و سپیدی فضا آشنا از بیگانه شناخته شود.
اینجاست که دوگانه را در راه خداوند یگانه ادا کنند و کار نماز صبح بپایان رسانند.
دستور من این است که امام جماعت با مأمومین خویش مدارا روا دارد و نماز جماعت را چندان سبک گزارد که ناتوانترین مأموم بتواند فریضه خویش را ب آسانی ادا کند:
صلّوا بهم صلاة اضعفهم و لا تکونوا فتّانین: روا مدارید که نماز شما فتنه انگیزد، و اصرار مورزید که بفتنه در افتید.
بروایت ابو جعفر اسکافی در کتاب مقامات این نامه را به طلحه

و زبیر که سر از فرمان باز داشتند و بیعت وی را بشکستند، مرقوم فرمود: گر دیگران ندانند و نادانسته انکار کنند، شما نتوانید انکار کنید، زیرا بهتر از همه می دانید که امّت محمد با تصمیم و اراده مطلق خود دست بیعت بسوی من پیش آورد و این من نبودم که از کسی توقّع و تمنّای بیعت بدارم.
شچنان در کنج عزلت نشسته بودم و در بروی مردم بسته داشتم که ازدحام توده بر در خانه من غوغا در افکند و امّت با فریاد رسا مرا بمنبر خلافت دعوت کرد و بسوی مسجد و محرابم کشید:
فقد علمتما و ان کتمتما أنّی لم ارد النّاس حتّی ارادونی، و لم ابایعهم حتّی بایعونی، و انّکما ممّن ارادنی و بایعنی: آری حتّی شما هم نام مرا بفریاد خوانده اید، و دست بیعت و اطاعت شما با منتهای رضا و رغبت پنجه های مرا فشرد.
نه شما و نه هیچکس از کسی جبر و فشار و اصرار و الزام ندیده بودید.
ولی اکنون می بینم که پیمان ما بشکستید و سر عناد و لجاج بپیش گرفتید و ندانم که چه می پندارید آیا در آن روز صمیمانه با من سخن نگفته بودید آیا امروز دست شما که علم خلاف برافراشته از قلب شما فرمان می برد اگر نابخردانه این بلوا را برانگیخته اید، لب به ندامت بگشایید، تا گناه شما را نادیده انگارم و از نافرمانی شما درگذرم، و اگر همچنان کار بفریب و حیله و نیرنگ و ریا می گذرانید، مسلّم است که از پای خواهید در افتاد، و مسلّم است که هرگز روی مقصود نخواهید دید:
و لعمری ما کنتما بأحقّ المهاجرین بالتّقیّة و الکتمان، و انّ دفعکما هذا الأمر من قبل أن تدخلا فیه کان أوسع علیکما من خروجکما
منه بعد اقرار کما به.
اگر دعوی تقیّت بدارید، دعوی شما سخنی بیهوده بیش نباشد، زیرا هیچیک از مهاجرین تقیّه روا نداشته اند تا شما هم بناچار تقیّه کنید و بدروغ دست بیعت پیش بیاورید.
چه بهتر بود که در همان روز از کنار من دامن می کشیدید و بنام
عقیده از پیروی من کناره می گرفتید.
در آن هنگام که کسی را با کسی کاری نبود، امتناع شما سزاوارتر بود. ولی امروز این امتناع سزاوار نیست، زیرا شکننده پیمان و پایمال کننده بیعت گناهکار است.
شما اصرار همی دارید که تهمت قتل عثمان بمن بندید و دامان پاک مرا باین خون فرو ریخته آلوده سازید.
من این حکومت را ب آن کسان گذارم که دور از این حادثه بگوشه ای خزیده بودند و دورادور باین معرکه چشم تماشا داشتند.
مرا هم دیدند و شما را هم شناختند.
من حکومت این قوم را خواهم پذیرفت و گفتارشان را قبول خواهم داشت.
فارجعا أیّها الشّیخان عن رأیکما، فانّ الآن أعظم أمرکما العار من قبل ان یجتمع العار و النّار. به عار تن در دهید، زیرا بیم دارم که عار و نار یکجا بجان شما در افتد و در هر دو جهان پست و فرومایه مانید.
در این جهان نامی بننگ آلوده و در آن جهان جانی بعذاب و عقوبت در افتاده. و السّلام.
به شریح بن هانی که بر مقدمه سپاه فرمان می داد، فرمود: همواره بیاد خدا باش و هرگز از تقوی و عفاف انحراف مجوی.
دنیا لعبتی فریبکار است. هرگز از این لعبت فریبنده ایمن مباش.
ای شریح هیچ می دانی اگر خویشتن را از هوس ها و شهوات ناهنجار باز نداری این نفس سرکش ترا بسوی مهلکه ها و خطرها خواهد دوانید و دمار از روزگار تو برخواهد آورد
انّک ان لم تردع نفسک عن کثیر ممّا تحبّ مخافة مکروه سمت بک الأهواء الی کثیر من الضّرر.
بنا بر این هم خویشتن با تمنیّات بیهوده خویش جهاد کن و توسن هوس را با لگام اجتهاد از انحراف باز گردان:
فکن لنفسک مانعا رادعا، و لنزوتک عند الحفیظة واقما قامعا. تا در دو جهان رستگار مانی و از مینوی جاویدان بهره مند گردی.
و در آن هنگام که از مدینه بسوی بصره عزیمت می فرمود، تا فتنه
عایشه را آرام سازد، این نامه را برای مردم کوفه فرستاد: هم اکنون از مدینه بجانب بصره عزیمت کرده ام.
در این نامه از ماجرایی که در پیش دارم، سخن نمی گویم.
خواه فتنه ای انگیخته ام و خواه بخاطر فرو نشانیدن فتنه برخاسته ام، خواه ظالم و خواه مظلوم:
و امّا باغیا و امّا مبغیّا علیه.
می توانم از شما مردم مسلمان تمنّا بدارم که بسوی ما بشتابید و مرا در این حادثه از نزدیک بشناسید.
اگر ستمکاره باشم، بر ضدّ من برخیزید، و اگر ستم می بینم، بهم- دوشی من بجهاد بپردازید.
فان کنت محسنا اعاننی، و ان کنت مسیئا استعتبنی.
و اگر آرام بنشینید و ظالم و مظلوم را بکار خویش واگذارید، معصیتی عظیم را مرتکب شده باشید.
و در این نامه امیر المؤمنین علیه السلام از واقعه صفین بملت اسلام.
گزارش می دهد تا همگان از جریان این ماجرا با خبر باشند: نیروی ما در صحرای صفین با مردم شام برخورد داد.
حقیقت اینست که میان ما در اصول عقاید اختلاف و اصطکاکی نبود:
أنّ ربّنا واحد و نبیّنا واحد و دعوتنا فی الاسلام واحدة.
پیروان معاویه نیز اصرار می داشتند که خویشتن را باصول اسلام عقیده مند نشان دهند، و به آهنگ ما بانگ اذان در اندازند و همانند ما نماز گزارند.
پس تنها خون عثمان بود که میدان صفین را بخون و عرق فرو کشیده بود.
دامان ما از خون عثمان آلایشی نداشت، تا خون ما بجرم قتل عثمان بر خاک ریخته شود.
فقلنا: تعالوا نداوی ما لا یدرک الیوم باطفاء النّائرة و تسکین العامّة حتّی یشتدّ الأمر و یستجمع، فتقوی علی وضع الحق فی مواضعه.
سخن ما این بود که خون عثمان با خون بیگناهان عراق شسته نخواهد شد و جنگ امروز انقلاب دیروز را ترمیم نخواهد کرد.
بگذارید آرام بگیریم و در آرامش قوای خویش را تکمیل و ترمیم کنیم و آن گاه به رتق و فتق و حلّ و عقد و فیصل امور بپردازیم. سخن ما این بود، ولی معاویه پیشنهاد صلح طلبانه ما را نپذیرفت و بر لجاج و عناد برافزود.
معاویه مردم شام را بسوی فتنه و فساد تحریک کرد.
معاویه نادانان دمشق را اغوا کرد و با دست آنان ب آتش جنگ اشتعال و التهاب داد.
فأبوا حتّی جنحت الحرب و رکدت، و وقدت نیرانها و حمست.
عاقبت لهیب پیکار دامنه گرفت و چنگال من بگریبان جنگجویان در افتاد.
در این هنگام نیروی دشمن خویشتن را ضعیف و حقیر یافت و آهسته آهسته زانوی استقامت خم کرد، بناچار سر تسلیم فرود آورد و آن پیشنهاد را که در ابتدای جدال داده بودیم پذیرفت.
ما همچنان بر قول خویش پای بر جا بودیم، ولی مردم شام:
حتّی استبانت علیهم الحجّة و انقطعت منهم المعذرة.
آن کسان را که براه راست گرویدند، در امان گرفته ایم و آنان که لجوجانه بر جهل و عناد خویش مانده بودند، کیفری جز فنا و شکست نداشته اند.
فمن تمّ علی ذلک منهم فهو الّذی انقذه اللّه من الهلکة و من لحّ و تمادی فهو الرّاکس الّذی ران اللّه علی قلبه و صارت دائرة السّوء علی رأسه.
مسلّم است که سعادت بهره مردم پند پذیر و خردمند است و آنان که گمراه می مانند و بگمراهی خویش رضا می دهند نصیبی جز شقاوت و خسران نخواهند داشت.
اسود بن قطبه حکمران حلوان بود، امیر المؤمنین (ع) این نامه را
بحکمران حلوان مرقوم فرمود: باید بدانید که اگر حکمران شهر دستخوش هوس و شهوت گردد، از عدالت منحرف خواهد شد و دیگر امیدی بعمران و سعادت آن شهر نخواهد ماند.
از هوس و شهوت اجتناب ورزید و روا مدارید که اصول عدل و انصاف ضعیف گردد.
از آنچه که ناپسند یافته اید بپرهیزید و مگذارید که دیگران خوی ناپسند شما را ملامت کنند.
بنگرید که در برابر خداوند متعال و وجدان خویش چه بر عهده دارید و همّت گمارید که وظایف خویش را ادا سازید.
بالطاف الهی امیدوار باشید و از خشم ملکوت اعلی حذر گیرید.
باید بدانید که دنیا خانه بلایا و حوادث است.
غفلت در حادثه، مایه حسرت خواهد بود.
آن کس که فرصت از چنگ بیندازد، جز پشیمانی و پریشانی بهره ای نخواهد برد.
جز حق جویی و حقگویی چاره ای نیست و هرگز کس نتواند برای حق، نظیر و بدیلی بشناسد.
و أنّه لن یغنیک عن الحقّ شی ء ابدا و من الحقّ علیک حفظ نفسک و الاحتساب علی الرّعیّة بجهدک.
نفس خویش را در پناه حق ایمن دارید و رعیّت خویش را از تعدّی و انحراف برکنار سازید.
باور بدارید که آنچه در برابر عدالت و انصاف خویش از خداوند بزرگ پاداش گیرید، بیش از آن باشد که عدالت و انصاف شما بمردم بهره رساند.
فانّ الّذی یصل الیک من ذلک أفضل من الّذی یصل بک.
میان آنچه که خدای توانا عطا کند با آنچه که بنده ناتوان بپردازد، نسبت قیاس نیست. و السّلام.
این نامه را بعنوان یک نامه خصوصی به مالک بن حارث (اشتر)
مرقوم فرمود: باید دانست این نامه، ب آن عهدنامه که فرمان حکومت مصر است،
مربوط نیست.
پروردگار متعال محمد صلی اللّه علیه و آله را از میان مردم جهان برگزید و بر جهانیان مبعوث فرمود.
محمد پیشوای عالیمقام ما راهنما و راهبر بشر بود و مکتب مقدّس وی، بنام بزرگترین و کاملترین مکتب های فضیلت و اخلاق، بروی بشر گشوده گشت.
نَذیراً لِلْعالَمینَ وَ مُهَیْمِناً عَلَی الْمُرْسَلینَ.
روزگاری را سپری فرمود که زبانش بانسانیّت درس تکامل و تعالی می آموخت و دستش با مفاسد و مناهی جهاد میکرد و آن قدر کوشش و تلاش بکار برد که بالاخره قرآن کریم بر کرسی حکومت نشست و فروغ جاویدان اسلام و توحید از پس ابرها دیدار پدیدار کرد.
و در این هنگام فرمان خدا فرود آمد و جان نازنین او بملکوت اعلی پرواز کرد.
پیشوای عزیز ما بدرود جهان گفت و امّت بفتنه و اختلاف در افتاد.
زعمای قریش که دین اسلام را بطمع تجدید سیادت و ریاست خویش پذیرفته بودند، اینجا و آنجا ب آتش فتنه و نفاق دامن زدند و کار فساد را بجایی کشانیدند که هدف عالی پیغمبر گرامی را در راه شهوات پلید خویش بخار و خاک در افکندند.
بخدا هرگز بخاطرم نمی گذشت که این مردم فرومایه حق مسلّم ما را از ما بگیرند و منبر محمد (ص) را همچون مسند سلطنت با نیرنگ و حیله از اهل بیت وی بربایند.
این غائله عظیم برای من بسیار عجیب بود.
باور شدنی نبود.
فو اللّه ما کان یلقی فی روعی و لا یخطر ببالی.
که غیبت مرا غفلت بشمارند و از ماتم جانگدازی که بر من و خانواده من فرو افتاده فرصت بگیرند.
بنشینند و بگویند و برخیزند و خودسرانه دست کسی را که منّتی بر اسلام و مسلمانان ندارد بفشارند و بدین ترتیب حقّ محمد (ص) را از آل محمد بربایند و بر محراب و منبر بتازند.
من همی ترسیدم که نهال نورس اسلام باور نشده بشکند و این چراغ نو افروز نابهنگام بدم طوفان حوادث در آید و نعوذ باللّه خاموش گردد.
فما راعنی الّا انثیال النّاس علی فلان یبایعونه، فأمسکت یدی حتّی رأیت راجعة النّاس عن الاسلام. همچنان خاموش نشستم و همی خواستم که تا پایان عمرم خاموش بنشینم.
دوری بگزینم و دورادور باین معرکه ها و مبارزات بنگرم، ولی استمرار عزلت و انزوا برای من مقدور نبود.
تا دیدم که اگر از جای برنخیزم و دین محمد (ص) را از خطر نرهانم، به بزرگترین تکلیف های خود خیانت روا داشته ام.
فخشیت ان لم انصر الاسلام و اهله أن أری فیه ثلما و هدما تکون المصیبة به علیّ أعظم من فوت ولایتکم.
بگذارید حقّ مرا بزیر پای حرص و غضب شهوت خویش پایمال کنند، امّا من نخواهم گذاشت که بدین محمد (ص) شکست افتد.
من می توانم حرمان خویش را از این حقّ مسلّم باز ستانم، ولی برای من میسّر نیست که اسلام را ذلیل و ضعیف ببینم.
این حکومتها روزگاری کوتاه و اساسی تباه دارند.
چند روزی بیش نپایند و هر چه زودتر دستخوش زوال و فنا باشند، ولی دین اسلام دین جاویدان خدا و قائمه نجات بشریّت است.
قرآن قانون ابدی الهی است.
این قانون نسخ نخواهد شد و این حکومت روی عزل و فصل را نخواهد دید.
نهضت فی تلک الأحداث حتّی زاح الباطل و زهق، و اطمأنّ الّذین و تنهنه: از جای برخاستم و همچون عهد نخستین کمر بر بستم و دامن بر کمر
زدم و تا آنجا به جهاد و دفاع استدامه و استمرار بخشیدم که بالاخره حق را بر باطل چیرگی دادم و بشریّت را از ضلالت و انحراف رهانیدم. بخدا آن چنان بر عقیده خویش استوارم که اگر روی زمین را سراسر کفر و شرک فرو گیرد و قدرت جهان یکجا بکف این قوم افتد، یک سر مو از عقیده خویش برنگردم و یک لحظه در ایمان خویش دستخوش تردید و انحراف نشوم.
هرگز از قدرت کفر و سلطنت نفاق نترسم و هرگز از راه به بیراهه نگرایم.
ما بالیت و لا استوحشت و انّی من ضلالهم الّذی هم فیه و الهدی الّذی انا علیه لعلی بصیرة من نفسی و یقین من ربّی.
این محال است که قوّت ضلالت بنیان استوار ایمان مرا تکان بدهد، و این محال است که فساد این قوم قلب مرا در صلاح مطلق و مسلّم خویش به تردید اندازد.
من همیشه مشتاق بوده ام که بدیدار ملکوت اعلای الهی پرواز کنم، و اطمینان دارم که خداوند مهربان من در برابر این رنج ها جان رنجدیده مرا از حسن ثواب محروم نخواهد فرمود، ولی بسیار نگرانم که مشتی فرومایه بر امّت محمد (ص) حکومت کنند و این گمراهان که دیگران را هم بسوی گمراهی میرانند راهنمای مردم باشند.
همی ترسم که بیت المال مسلمانان سرمایه شهوترانی و هوس- پروری ایشان گردد.
با فضائل و محامد بشریّت بجنگند و ارباب فسق و فجور را بر جامعه سلطه و اقتدار بخشند.
فانّ منهم الّذی شرب فیکم الحرام و جلد حدّا فی الاسلام و انّ منهم من لم یسلم حتّی رضخت له علی الاسلام الرّضائخ.
این قوم با مغیرة بن شعبه همکار و هم اندیشه باشند که آشکارا لب به نوشابه آلود و بجرم شرابخواری تازیانه خورد. و همچنان با خانواده ای همدم و همراز باشند که در آن خانواده هرگز فروغ ایمان نتابید و هرگز براستی و درستی راه نگرفت.
اینجاست که من شب و روز شما را بجنگ فرا خوانم و اصرار همی ورزم که این ریشه فاسد را از سرزمین اسلام برآورید و بمفاسد و مناهی پایان بخشید.
فلو لا ذلک ما أکثرت تألیبکم و تأنیبکم، جمعکم و تحریضکم.
هم اکنون بنگرید که حریم حرمت شما میدان تاخت و تاز این قوم بدکار قرار گرفته و شهرهای شما یکی بعد از دیگری در برابر حملات معاویه به زانو در آمده است.
قلعه های شما را می گشایند و حصار استقلال و افتخار شما را درهم می شکنند.
ألا ترون الی أطرافکم قد انتقصت، و الی أمصارکم قد افتتحت و الی ممالککم تروی، و الی بلادکم تعزی.
از جای برخیزید و بسوی دشمنان خویش حمله آورید.
این چنین سنگین منشینید و این چنین سبک از جای فرو می فتید، کیفر مردمی که سبک بنشینند و سبک فرو افتند لکّه مذلّت و نام ننگین است.
و لا تثاقلوا الی الارض فتقّروا بالخسف، و تبوؤا بالذلّ و یکون نصیبکم الاخسّ.
بهره شما در این هنگام ننگ و ذلّت خواهد بود.
آن کس که جنگ می جوید و پیکار می دارد، باید همچنان بیدار بماند.
و آن کس که در میدان کارزار سر بر بالش آرامش می گذارد و لذّت آسایش می چشد، باید بداند که دشمن وی همچنان بیدار و هوشیار است.
و انّ أخا الحرب الأرق، و من نام لم ینم عنه.
مگذارید که خواب شما مایه خواری شما گردد و فرصت مدهید که دشمن بیدار بر خوابگاه شما بتازد. و السّلام.
ابو موسی اشعری مردی منافق و در عین نفاق احمق بود. اسمش
عبد اللَّه بن قیس بود. در عهد خلافت عثمان بر عراق حکومت میکرد و بعد از حادثه مدینه
امیر المؤمنین علی علیه السلام همچنان وی را بکار خویش واگذاشت.
اما این عنصر فاسد در عین این که عضو دولت علی (ع) بود، بر ضد علی (ع)
محرمانه فعالیت داشت.
مردم را از نهضت و جهاد باز می داشت و نمی گذاشت که در جبهه
جمل به خلیفه خود کمک کنند.
امیر المؤمنین علیه السلام بموجب این نامه وی را توبیخ فرمود: بما از گفتار و کردار تو گزارش شگفت انگیزی رسیده است.
ترا مردی شناخته ام که بهوای جلب منفعت و کسب مال، خویشتن را در خطر و هلاک فرو افکنی و بخاطر خویش بر ضدّ خویش برخیزی.
هنگامی که این نامه را دریافت می داری، دامن همّت بر کمر زن و میان را در راه اعلای حق فرو بند.
فارفع ذیلک، و اشدد مئزرک، و اخرج من جحرک.
از سوراخ خویش بدر آی و آن کسان را که در پیرامون تو حلقه بسته اند بسوی جبهه جنگ گسیل دار. خویشتن را نیکو بنگر، و بنگر اگر همی توانی با اصحاب امجاد ما در این راه همگام باشی مقدم ترا پذیره خواهیم بود و اگر در این میدان مرد پیکار نیستی هر چه زودتر از ما دوری گیر.
از ما دور باش، ولی هرگز مپندار که این دوری مایه نجات تو خواهد بود.
ترا در دورترین زوایا خواهند جست و از آنجا که پنهان مانده ای بیرونت خواهند کشید.
و لا تترک حتّی یخلط زبدک بخاثرک، و ذآئبک بجامدک، و حتّی تعجل عن قعدتک، و تحذر من أمامک کحذرک من خلفک.
آشفته و پریشان خواهی بود.
ترا درهم خواهند شکست و آن چنان به ترس و هراس فرو خواهی رفت یا واپس خواهی گریخت.
از چهار جانب مرعوب و گرفتار خواهی بود.
این حادثه، بسیار دیر نخواهد کشید و گذشت روزگار آن را نزدیک خواهد ساخت، ولی حادثه ای بزرگ خواهد بود.
و لکنّها الدّاهیة الکبری یرکب جملها، و یذلّ صعبها و یسهّل جبلها: داهیه ای عظیم است،
شتر در این داهیه عنوانی شگرف خواهد داشت. بر این
شتر خواهند نشست و مصاعب و متاعب آن را همواره خواهند ساخت.
هم اکنون بخویشتن بیندیش و در این اندیشه تصمیم خود بپذیر.
این تویی که بر سر دوراهی نفاق و اتّفاق ایستاده ای، هر چه زودتر آن راه را پیش گیر که مطلوب و محبوب تو باشد.
ولی باور کن که راه نفاق منافق را بسوی سعادت رهبری نخواهد کرد و برای وی خوشبختی نخواهد آورد.
راه نفاق ترا بفنای مطلق سوق خواهد داد.
به آنجا خواهی افتاد که دیگر نام و نشانی از تو بر جای نخواهد ماند.
فبا الحریّ لتکفینّ و انت نائم حتّی لا یقال: این فلان و اللّه انّه لحقّ مع محقّ، و لا یبالی ما صنع الملحدون.
همچنان در خواب باشی که دمار از روزگار تو برآورند و از هستی تو نام و نشان بر اندازند.
بخدا جهاد ما جهادی است که در راه حق صورت می گیرد و قومی سزاوار و شایسته از حقیقت دفاع میکنند و به تبهکاران و اصحاب فاسد اعتنا ندارند. و السلام.
این نامه را به پارسای پارس، سلمان فارسی رضوان اللّه علیه، که
از دانشمندترین و پرهیزگارترین و عزیزترین اصحاب پیغمبر (ص) بود،

مرقوم داشت. و در این هنگام سلمان فارسی حکمران مدائن بود: می دانی که این دنیا بمار زهردار می ماند می دانی که مارها پوستی لطیف بر بیرون و زهری کشنده در اندرون دارند دنیا با جلوه های فریبای خود از این و آن دل می برد و هوش می رباید، ولی نعوذ باللّه اگر انسانی را بفریبد که کامش را از سمّ کشنده خویش لبریز خواهد ساخت.
تو ای سلمان گرامی، در برابر این افعی خطرناک بهوش باش و همچون کودکان کوته فکر به دلبریها و دلرباییهای این افعی خویشتن را مباز.
ای سلمان، این خط و خال ها ناچیزتر از آنند که صاحب دلی را از صراط مستقیم منحرف سازند و بروز تیره و روزگار سیاهش بنشانند.
نیکو بیندیش و نیکوتر بنگر. آیا از این بازار، چه سودی بدست توانی آورد آنچه را که می توانی با خویش برای جاویدان ببری بردار و از زخارف و ملاعب دنیا بپرهیز.
فأعرض عمّا بعجبک فیها لقلّة ما یصحبک منها.
لذّت های نارس و ناپایدارش ب آن نیرزند که خردمندان بدو دین و دل گذارند.
بخاطر دنیا اندوهگین منشین، زیرا مسلّم است که دیر یا زود باید وی را ترک گویی و سرای بدیگران بپردازی.
از آنچه در این دنیا با تو بیشتر انس و الفت دارد، بیمناک تر باش، زیرا بنای روزگار در ابتدا بدلربایی و برای انتها به بیوفائی است
فانّ صاحبها کلّما اطمأنّ فیها الی سرور أشخصته عنه الی محذور.
و همچنان بدنبال دلنوازی جان بگزاید و خاطر بگدازد.
ایمن می دارد و به هلاک و دمار می افگند، و پیمان می بندد و هنوز وفا نکرده پیمان می شکند.
در پی دوستی، دشمنی، و بعد از الفت، وحشت می آورد و السّلام.
و نامه ای هم به حارث همدانی می نگارد، و این حارث در میان اصحاب
امیر المؤمنین (ع) شخصیت عزیز و عظیمی داشته است.
این همان حارث همدانی است که امیر المؤمنین (ع) با وی از اسرار مرگ
سخن می گوید و می فرماید:
یا حار همدان من یمت یرنی من مؤمن أو منافق قبلا.
علی علیه السلام، حارث همدان را بسیار دوست می داشت و قلب
طاهر و صالح وی را شایسته آن می دانست که گنجینه اسرار باشد. در این نامه

پیشوای گرامی ما بخاطر وی چند کلمه پند و اندرز می نویسد: همواره گوش به قرآن کریم فرا دار و بشنو که پروردگار متعال تو از زبان پیامبر گرانمایه خویش چه گوید.
آنچه را که این فرمان مقدّس حلال شمرده است، حلال بشمار، و از آنچه تحذیر و تحریم فرموده، بپرهیز. یکدم بگذشتگان بیندیش و با تاریخ اعصار و قرون سخن گوی.
و صدّق بما سلف من الحقّ، و اعتبر بما مضی من الدّنیا ما بقی منها.
بنگر که با گذشتگان چه کرده است، و بیندیش که با آیندگان چه خواهد کرد.
این محال است که گردش زمان میان گذشتگان و آیندگان تفاوت بگذارد و مرور دهور فطرت تاریخ را دیگرگون سازد.
یکباره مدار روزگار بر فریب. و نیرنگ بگردد و دور زمان جوانی ها را به پیری و فرسودگی ها را به تباهی بکشاند.
هرگز نام اعظم الهی را بیهوده بر زبان مغلتان و هرگز جز بحقّ و حقیقت سخن مپرداز.
و عظّم اسم اللّه أن تذکره الّا علی حقّ.
این اسم شریف تر از آن باشد که یاوه گویی آن را بیاوه بر لب بیاورد و بگزاف از زبان بیندازد.
ای حارث هرگز مرگ را از یاد مبر و هرگز از یاد مرگ خاطر مپرداز.
و اکثر ذکر الموت و ما بعد الموت، و لا تتمنّ الموت الّا بشرط وثیق.
هرگز از یاد مرگ خاطر مپرداز، امّا بیهوده از خدا مرگ مخواه، زیرا بنای زندگی بر تکامل و تعالی است و سزاوار نباشد که هنوز بسر منزل مقصود نرسیده از راه وامانیم و کمال مطلوب را از دست بدهیم.
ای حارث، آنچه را که بر خود نمی پسندی، بر دیگران مپسند و روا مدار، که خویشتن قرین نعمت و ناز باشی و مسلمانان در رنج و محنت بسر برند نابخردان همواره در پیچ و خم زندگی بلغزند و بلرزند و فرو افتند، ولی از لغزش و لرزش خویش پوزش خواهند و احیانا گفتار و کردار خود را انکار کنند.
تو ای فرزند همدان، این چنین مباش. آن
کار مکن که بانکارش ناچار شوی و بناچار لب بپوزش و معذرت بگشایی.
هرگز آبروی خویش را در راه زبان خود بر خاک مریز و بهوش باش که هر شنیده ای را نتوان گفت و هر گفته ای را نشاید باز گردانید.
و لا تحدّث النّاس بکلّ ما سمعت به فکفی بذلک کذبا، و لا تردّ علی النّاس کلّ ما حدّثوک فکفی بذلک جهلا.
چه بسیار که با تو بدروغ حدیث کرده باشند، و ترا نزیبد که دروغ دیگران را تکرار داری، و چه بسیار سخن که بنادانی رفته باشد، و خردمند نتواند سخن نادانان را بر زبان آورد. بردبار و شکیبا باش.
بهنگام خشم، خشم خویش در گلو بشکن و در روزگار غلبه و قدرت بر حال مغلوب رحمت آر.
بخشودن بگاه قدرت زیبنده باشد، و بخشیدن بهنگام تنگدستی
ایثار است، و
ایثار شیوه مردان خداست.
نعمت خدای را بیهوده تباه مساز و آن چنان باش که نعمت های الهی، همچون سایه ای از نور، بر سیمای تو بدرخشد و ترا خرسند و خشنود بنمایاند.
و اعلم انّ أفضل المؤمنین أفضلهم تقدمة من نفسه و أهله و ماله، و أنّک ما تقدّم من خیر یبق لک ذخره، و ما تؤخّره یکن لغیرک خیره.
آن کس از همه خوشبخت تر و سپید روزتر باشد که در این سرای بخاطر آن سرای تدارک کند، و تو هم اگر سعادت جاویدان همی خواهی، تا در این سرای بسر می بری، آن سرای را دریاب، زیرا آنچه بفرستی از آن تو باشد و آنچه بگذاری بدیگران افتد.
از دوستی مردم سست رای و نادان بپرهیز، و با آنان که در گفتار و کردار خویش شهامت ندارند، آشنا مباش، و باور بدار که دوست را بشخصیّت دوست شناسند و این اعتبار را عظیم شمارند.
ای حارث، بکوش که در شهرهای بزرگ خانه کنی و خویشتن را در میان عظمت و ازدحام محیط بپرورانی. در شهرهای بزرگ مردم بسیار بسر برند و فکرهای گوناگون بکار گمارند.
مردم بسیار و فکرهای گوناگون، آدمی را دور اندیش ببار آورد و بسطح. آرزوها و اندیشه هایش اعتلا بخشد.
از مردم نادان و خویشتن خواه دوری گزین و با این خانه های ظلم- آباد همسایه مباش.
این قوم حقّ همسایه رعایت نکنند و بخدا پرستان کمک ندهند.
بکوش که اندیشه تو، ترا بهدفی سودمند رساند و با گروهی که گفتار یاوه و اندیشه بیهوده دارند منشین.
ای حارث
و ایّاک و مقاعد الاسواق فانّها محاضر الشّیطان و معاریض الفتن: بپای بازار و بازاریان منشین. زیرا در آنجا همنشین شیطان باشی و در معرض فتنه بنشینی و سعی کن که زیردستان را دل خوش و مسرور داری.
دست مردم از پا افتاده را گرفتن شکرانه توانایی و قدرت باشد.
اگر بروز جمعه سر سفر داری بنگر که ابتدا نماز را بجماعت گزارده باشی شاید که شتابی بسفر باشد، و این شتاب مجالی بخاطر نماز نگذارد، البته در این هنگام می توان پیش از نماز جمعه بسفر رفت.
ای حارث، همیشه پرهیزگار باش و خداوند متعال را صمیمانه عبادت و اطاعت کن.
و أطع اللّه فی جمل امورک، فانّ طاعة اللّه فاضلة علی ما سواها، و خادع نفسک فی العبادة، و ارفق بها و لا تقهرها.
البته طاعت و عبادت نخستین وظیفه بندگان باشد، امّا روا نیست که نفس را در ایفای این وظیفه به کسالت و ملال اندازند.
فرایض الهی را انجام دهید و در
نوافل توش و توان خویش را رعایت کنید.
ای دوست مبادا مرگ در لحظه غفلت تو فرا رسد و مگذار که عمر تو با مردم فاجر و فاسق بسر آید.
خدا را بزرگ شمار، و دوستان خدا را دوست بدار، و از خشم و خشونت بپرهیز، زیرا:
فانّه جند عظیم من جنود ابلیس. و السّلام. خشم و خشونت شیرازه لشکر شیطان است ای حارث درود بر تو باد.

حکمت ها

در این فصل به کلمات قصار امیر المؤمنین علیه السلام می پردازیم،
و آن گفتارهای کوتاه را که در هر جمله، جهانی حکمت و فلسفه و فکر و فضیلت
با خود بهمراه می آورد، بمیان می آوریم.
و باید بگوییم که قسمتی از این حکمت ها در جلد چهارم ترجمه شده
و اکنون آن قسمت که بجا مانده ترجمه می شود و در انتهای این قسمت
ترجمه کتاب نهج البلاغه تکمیل می گردد: فمرّت بهم امرأة جمیلة
زن زیبایی بر این قوم گذشت، جلوه های هوس انگیز این زن یکباره

چشم ها و دل های انجمن را بدنبال خود کشید.
امیر المؤمنین (ع) فرمود: این نگاهها، نگاه شهوت است که بسوی زنی شهوت انگیز پر- می کشد.
نگاههای هتّاک و بی باک، نگاههای مسموم و آتشین.
پس غمی نیست. می توانید طغیان غریزه خویش را در آغوش همسر خود آرام سازید، زیرا زن هر چه هست زن است.
جلوه ها و رنگ ها، شخصیّت جنسی وی را دیگرگون نخواهند ساخت.
فاذا نظر أحدکم الی امرأة تعجبه فلیلا مس أهله. در آن دم که از خوابگاه همخوابه خویش بر می خیزید، عشوه های آن زن عشوه گر چشم و دلتان را نخواهد لرزانید
در اینجا مردی که با فرقه خوارج همفکر بود گفت.
نابود باد، چه دانشمند است.
گریبانش را گرفتند تا بجرم اهانت دمار از روزگارش برآورند.
امیر المؤمنین (ع) فرمود: آرام باشید. این دشنامی بیش نبود، و پاسخ دشنام دشنامی بیش نباشد، و حیانا این گناه را با بخشایش کیفر کنند.
انّما هو سبّ بسبّ أو عفو عن ذنب.
و من دشنام وی را ببخشایش کیفر کنم.
خردمند کسی است که راه از چاه باز شناسد و خرد بدین میزان کفایت کند.
کفاک من عقلک ما اوضح لک سبل غیّک من رشدک.
نیکو کار باشید و نیکوکاری را هرگز کوچک مشمارید.
این فضیلت، با کوچکی بزرگ، و با اندکی بسیار باشد.
هرگز نیکوکاری را بر خویشتن مگیرید، و بر سر آن مباشید که این بار سنگین را از دوش خویش بدوش دیگران گذارید.
و هرگز مگویید:
انّ أحدا اولی بفعل الخیر منّی که ناگهان جان سعادتمندی بجنبد و سعادت نیکوکاری را از چنگتان برباید.
آن کس که پنهانش را از فساد و رذیلت تهذیب کند، پیدای وی هم صورت صلاح بخود گیرد.
و آن کس که بخاطر دین خود بکوشد، خداوند مهربان دنیای وی را آباد خواهد داشت.
و آن کس که با خدای خود آشنا باشد، هرگز از بیگانگان زیان نخواهد دید.
بردباری پرده ای عیب پوش است، و عقل همچون شمشیری کارگر.
با پرده بردباری خوی عیبناک خود را بپوشانید و با شمشیر عقل بر ضدّ هوس ها و شهوات خویش مبارزه کنید.
اینان که سرمایه در کف دارند، گنجور این جهان باشند و گنجور تکلیفی جز پاس داشتن و پرداختن ندارد.
یختصّهم اللّه بالنّعم لمنافع العباد.
و آن گنجور که از تکلیف خود سرباززند و وظیفه خویش ادا نکند، از خدمت خویش فرو خواهد افتاد و کلید گنجینه از دست وی بدست دیگری خواهد رفت.
هرگز بتوانگری و توانایی خویش مغرور مباشید.
ناگهان توانگر را درویش و توانا را ناتوان خواهید دید.
و بینا تراه معافی اذ سقم و بینا تراه غنیّا اذ افتقر.
سخن دوست به دشمن مبرید و با نامحرم محرمانه سخن مگویید.
آن کس که حاجت خویش با اصحاب ایمان گوید، چنان باشید که با خداوند گفته باشد.
و من شکاها الی کافر فکأنّما شکا اللّه سبحانه.
این کردار زیبنده نباشد.
تنها آن روزه دار از صفای عید لذّت خواهد برد که روزه اش در پیشگاه الوهیّت پذیرفته شده باشد و عبادتش قبول گردد.
هر آن روزی که خدای را عصیان مورزید، آن روز برای شما عیدی سعید خواهد بود.
حسرتی بی منتهاست که تیره بختی بناحق مال بیندوزد و بمیراث بگذارد، ولی وارث وی این اندوخته را ببینوایان بپردازد.
آن یک که مال اندوخته بدوزخ رود و این یک که به مردم پرداخته مینوی جاویدان بپاداش یابد.
آن تیره بخت را بنگرید که چگونه تن خویش را در راه هوس ها و شهوت ها بفرساید و بالاخره کمال شهوت و هوس را در نیابد و نابهنگام جهان را ترک گوید:
فخرج من الدّنیا بحسرته و قدم علی الآخرة بتبعته.
دیدگان خسته و خسران دیده خویش را از این جهان فرو بندد و در آن جهان بنامه سیاه خویش بگشاید.
روزی روزی خواران در این دنیا بر دو گونه باشد: آن روزی که شما بدنبالش بگردید و آن روزی که خود بدنبال شما بدود.
ألرّزق رزقان: طالب و مطلوب. آن کس که دنیا را بجوید، مرگ در کمینش بنشیند و نادیده دنیا از دنیایش ببرد، ولی آن جان سعادتمند که در جستجوی آخرت باشد، سعادت و شرافت دنیا را خواهد دریافت.
یکدم بمرگ هم بیندیشید.
اذکروا انقطاع اللّذات و بقاء التّبعات.
لذّتها بپایان رسند و گناهان بر روی هم توده گردند.
قال اخبر تقله تا حریف را نیازموده اید، بدشمنی وی بر مخیزید.
مردم همواره با آنچه ندانند عداوت ورزند:
الناس أعداء لما جهلوا پارسایی یک کلمه میان دو کلمه است: پارسایی آنست که: بر آنچه از دست داده اید، حسرت مخورید، و به آن چه در دست دارید، شادمان مباشید.
آن چنانکه خداوند متعال در قرآن کریم فرماید: لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ.
آن کس که بر گذشته افسوس بخورد و بر گذشته دل ببندد، پارسا نیست.
شما ندانید که این خواب نوشین چگونه دشمن کوششها و مساعی شما باشد.
دل ب آن خاک ببندید که از آب و نانش تمتّع یابید، و میهن شما آنجا باشد که آسایش شما را تأمین کند.
لیس بلد با حقّ بک من بلد، و خیر البلاد ما حملک.
آنجا وطن شماست.
در مرگ مالک اشتر نخعی فرمود: اگر کوه بود آن چنان بلند بود که چهارپایان بر قلّه فلک سایش سم نمی گذاشتند و پرنده بر ارتفاع مهیبش پر نمی زد.
اگر کوه بود در میان کوههای جهان تنها بود.
هنگامی که در بشری خصلتی نیکو یابید، بخصلت های نیکوی دیگرش امیدوار باشید.
از غالب بن صعصعه، پدر فرزدق شاعر معروف عرب، که تهیدست شده
بود، پرسید: بر شتران تو چه رسیده است
بعرض رسانید: در ادای وام مردم پراکنده شده اند. فرمود: برای پراکندن شتران راهی به از این نباشد.
آن کس که در مکاسب خویش از قانون قرآن پیروی نکند، راه خواری بپیش گیرد و تا گلو در شقاوت فرو رود.
آن کس که گناهان کوچک را ناچیز شمارد، خیره سرانه بگناهان بزرگ در افتد.
و آن کس که شخصیّت خویش را شریف شمارد، شهوتها و هوسها را ناچیز خواهد شمرد.
شوخی و شوخ چشمی خرد را خوار سازد.
معشوقی که عاشق خویش را دوست ندارد، نفسی ناقص باشد، و عاشقی که دل بیار نادوستدار بربندد، شخصیّت خویش را حقیر شمرده است. آدمی زاده را کبریا سزاوار نباشد، زیرا در ابتدای تکوین نطفه ای بیش نبوده و بانتهای روزگار نیز مرداری بیش نباشد.
لا یرزق نفسه و لا یدفع حتفه: نه تواند بخویشتن روزی رساند، و نه تواناست که مرگ را از خویشتن براند.
فقر و غنا را در روز رستاخیز باز شناسند، و فقیر و غنی باعتبار اعمال خویش شناخته شوند: الغنی و الفقر بعد العرض علی اللّه.
کسی گفت: یا امیر المؤمنین بزرگترین شعرای عرب کیست
در پاسخ فرمود: اگر چه سخنوران عرب بدلخواه خویش در میدان سخن کمیت معنی نرانده اند، تا پیش تاخته از وامانده شناخته شود، ولی من امرؤ القیس را اشعر شعرای عرب شناسم
فان کان و لا بدّ فالملک الضّلّیل.
آری آن پادشاه گمراه پادشاه شعرای عرب بود.
آزادگان لذّت های دنیا را همچون لقمه نیمخورده بر این سفره رنگین بجای گذارند و جان عزیز خویش را جز بدولت آخرت نفروشند.
انّه لیس لانفسکم ثمن الّا الجنّة فلا تبیعوها الّا بها: این کالای عزیز را با مینوی جاویدان آسمانها سودا کنید، تا زیان نبینید.
آن کس بخدا ایمان دارد، که راستی را، هر چه هم که زیان آور باشد، بر دروغ برگزیند، و از دروغ هر چه هم سودمند باشد، پرهیز کند.
کمال ایمان شما آن باشد که بیش از آنچه دانید، مگویید، و در آنجا که از دیگران یاد می کنید، خداوند دانا را فراموش مدارید، یعنی جز بحق مگویید.
تقدیر در همه جا بر تدبیر چیره است.
حتّی تکون الافة فی التّدبیر: تا آنجا که تدبیر را درهم شکند و تصمیم را تغییر دهد.
بنی امیه اکنون در میدان مهلت و فرصت جولان گیرند، و در آن روز که این میدان بانتهی رسد، جولانشان نیز آرام گردد.
در چنین هنگام با کفتاران مردار خوار هم نتوانند رد سیاست باخت.
و لو قد اختلفوا فیما بینهم ثمّ کادتهم الضّباع لغلبتهم.
یعنی تا این اندازه ضعیف و زبون گردند.
در باره مردم مدینه که عنوان انصار دارند، فرمود: این قوم دین اسلام را نیکو پرورش داده اند.
دین اسلام با دست درم بخش و زبان سخنگوی انصار تربیت شده و برشد رسیده است.
مع غنائهم بأیدیهم السّباط و ألسنتهم السّلاط.
دست و زبان مردم مدینه بدین اسلام توش و توان بخشیده است.
چشمان شما کلید عفاف شما باشد، و این کلید را اگر بنا محرم واگذارید، گنج عفّت خویش را از دست داده اید.
روزگاری فرا خواهد رسید که مال مالدار بر گردن وی وبال گردد و همچون ماری جانگزای جان او را بگزد، زیرا از فرمان الهی سر بپیچید و سر نافرمانی گرفت، مگر نه دستور این بود که: وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ الآیة.
بکیفر آنکه برتری و فضیلت در اجتماع فراموش می شود، اوباش و اشرار پا بر سریر حکومت گذارند و زمام امور بمشت گیرند و بر ارباب دین و فرهنگ حکومت کنند:
تنهد فیه الأشرار و یستذلّ فیه الأخیار.
در این هنگام دست بدامن مردم از پای افتاده زنند و چاره کار از بیچارگان جویند:
و قد نهی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله عن بیع المضطرّین.
پیغمبر بزرگوار (ص) بیعت این قوم را که دست توانا و بازوی کمانکش ندارند، تقبیح فرمود.
آنان که مرا از حدّ وجودم فراتر برند، و در محبّت خویش افراط روا دارند، و آنانکه مرا از حدّ وجود من فروتر کشند، و کار دشمنی را به- ناجوانمردی کشانند، هر دو دسته گمراه باشند.
محبّ مفرط و باهت مفترّ.
توحید در حقیقت اعلای خود آن هنگام تحقّق یابد که از توهّم بدور باشد، و عدل آنست که از آلایش پاک ماند.
در آنجا که سخن بحق گفته می شود، سکوت سزاوار نیست. این سکوت آن چنان باشد که بنا سزاوار سخن گفته شود.
قناعت ثروتی است که هرگز بپایان نمی رسد.
به زیاد بن ابیه فرمود: بعدالت و انصاف گرای و از ظلم و بیداد بپرهیز.
و احذر العسف و الحیف.
شما ندانید که رعیّت مظلوم و مقهور بناچار جلای وطن گوید، و شما ندانید که فشار ظالم عاقبت مظلوم را از جای بجنباند و شور انقلاب برانگیزاند.
فانّ العسف یعود بالجلاء، و الحیف یدعوا الی السّیف.
از آن گناه بپرهیزید که در چشمتان کوچک جلوه کند.
آن چنانکه نادانان را کسب علم ضرورت افتد، دانا نیز مکلّف باشد که مردم نادان را از فیض خویش مستفیض کند.
خداوند متعال پیش از آنکه تحصیل معارف را بر جاهل ایجاب فرماید، تعلیم معارف را بر عالم واجب فرموده است.
آن برادر که ترا بتکلّف اندازد، و از تو توقّع بیهوده دارد، بدترین برادران است.
در آن روز که برادران از یکدیگر توقّع بیجا دارند، و بتکلّفات و تشریفات پردازند، رشته اخوّت از هم گسیخته خواهد بود، و لغت اخوّت دیگر حقیقتی نخواهد داشت.
پایان