فهرست کتاب


سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

, جواد فاضل‏

حکمت ها

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
ای انیس شبهای تیره و تار وای همدم روزهای تنهایی و بیقراری، ای داننده هر چه اندیشند و ای خواننده هر چه بنگارند.
ای... ای آن کس که جنبش فکر را در شیارهای باریک مغز بنگری و عواطف مبهم قلب را بر صفحه لوح با نیش قلم بنگاری.
اللّهمّ انّک آنس الآنسین بأولیائک و احضرهم بالکفایة للمتوکّلین علیک.
تو با دوستان خویش این چنین محرم و مهربان باشی و از جانهایی که ترا پشتیبان خویش دانند آن چنان حمایت و حفاظت می فرمایی.
چه دانیم که از تو پنهان باشد و چه گوییم که آوای ما از حجاب آسمان ها نگذرد و بگوش خلوت نشینان سرادق ملکوتی نرسد این تویی که:
و تطّلع علیهم فی ضمائرهم، و تعلم مبلغ بصائر الهی چگونه از درد دوری بنالیم، زیرا هر چه بنگریم سایه وسیع وجود بر همه جا کشیده و با همه چیز همسر و همسایه است، و چگونه خویشتن را بتو نزدیک دانیم، زیرا شاهباز بلند پرواز خرد را نرسد که تا آستان جلال و جبروت تو بال و پر کشد.
فاسرارهم لک مکشوفة و قلوبهم الیک ملهوفة.
بدین خوشیم که تو با ما باشی و بدین خوشدلیم که با تو از هر یار و یاور بی نیاز خواهیم بود.
خداوندا اگر وجود مقدّس و مسلّط تو در ظلمات وحشت جان ما را بکنار نکشد، با ظلمت وحشت چه خواهیم کرد و اگر بروزهای درماندگی یاد تو نداریم، بیاد کدام کس باشیم آنان که محرمانه قلب خویش را از هر چه جز عشق بدوست پرداختند و از همه کس و همه چیز با دوست ساختند.
و ان صبّت علیهم المصائب لجئوا الی الاستجارة بک.
زیرا خردمندانه بدین حقیقت راه یافته اند که جز از سرچشمه فیض مطلق زلال هستی نجوشد، و جز از کمال فیض الهی موهبت کمال بدست نیاید.
علما بأنّ ازمة الامور بیدک، و مصادرها عن قضائک.
پروردگارا من ندانم که چه می گویم و نیندیشم که چه می جویم موجودی بناتوانی و نادانی من گفتن چه داند و جستن چه تواند و ذرّه ناچیز را چه رسد که با فروغ ابدی خورشید از روز و روشنایی سخن بدارد
فدلّنی علی مصالحی، و خذ بقلبی الی مراشدی.
هم آن بهتر که تو خود مصلحت ما بازگویی و همچنان چشم و دل ما را بسوی مصالح ما بگشایی. از تو خواهیم که این همه جان ما را بنوازی و این چنین لغزش و خطایای ما را نادیده انگاری و هر چه ناشایست کنیم تو شایسته بخشش بشماری.
فلیس ذلک بنکر من هدایاتک، و لا ببدع من کفایاتک.
تا بودنی در جهان بود، تو بودی، و تا تو بودی، کردار تو چنین بود.
تو همیشه از پوزش خواهان پوزش همی پذیرفتی و همواره به- خواهندگان نعمت و دولت همی بخشیدی.
ما از پیشگاه تو طمع نداریم، زیرا در برابر میزان عدالت جز پریشانی و پشیمانی بهره ای نبریم، ولی بخشش و بخشایش ترا سزاوار باشد که همی جفا بیند و وفا کند و همی از سستی و نادرستی ببخشش و بخشایش مکافات فرماید:
اللّهمّ احملنی علی عفوک و لا تحملنی علی عدلک. ... در اینجا مکتب حکمت و فضیلت علی علیه السلام گشوده می شود و سخنان گرانبهای آن پیشوای دین و دانش را طی شماره های مرتب به خواننده گرامی هدیه می کنیم.
اگر چه می توانستیم که این بخش را نیز همچون بخش نخست به فصل ها و قسمت های گوناگون ترتیب بخشیم، ولی از آن جایی که فرصت ما اندک و غم زمانه بسیار بود، کار بدلخواه ما انجام نیافت و این ناکامی هم بحساب هزاران ناکامی دیگر گذاشته شد.
بالاخره از این حکایت ها و شکایت ها می گذریم و حدیث دوست در میان می گذاریم زیرا:
از هر چه بگذری سخن دوست خوشتر است.
سلونی قبل أن تفقدونی تا مرا از دست نداده اید، با من سخن گویید.
1- چون روزگار را آشفته بینید، چنان باشید که شتربچگان سه ساله باشند. همچون ابن لبون نه پشتی دارد که بار بردارد و نه پستانی که شیر بفشارند.
2- خود تباه ساخت، آن کس که طمع کرد.
بخواری رضا داد، آن کس که پیش ناکس گریبان درید.
خویش را کوچک شمرد، آن کس که نیندیشیده سخن گفت.
3- مگر نشنیده باشید که تنگ چشمی فرومایگیست مگر نشنیده باشید که نابردباری نامردی است مگر نشنیده باشید که تهیدستی منطق را در دهان بشکند و برهان را ناچیز سازد و سخنور را از ادای سخن باز دارد 4- درویشان هم در سرای خویش بیگانه باشند.
5- آن تن آسانی که جان ترا از کسب فضیلت باز دارد، آفت جان تست، و آن بردباری که در برابر شهوت و هوس حصار برآورد، شجاعت است، و آن پارسایی که نفس را از انحراف ایمن سازد، ثروت است، و بگذارید بگویم که: پرهیزگاری از ناپرهیزی ها مطمئن ترین سپر در مقابل حوادث و مخاطرات است. 6- من همدمی مهربانتر از تسلیم و رضا نمی شناسم و میراثی سرشارتر از علم و هنر نمی دانم و جلوه و جمالی دلاراتر و دلرباتر از ادب ندیده ام.
7- اندیشه خردمندان آیینه ای روشن است که حقایق را در خود منعکس سازد و سینه دانشوران گنجینه اسرار است.
8- چهره های گشاده و خندان بدان می مانند که دوست بربایند و دوستی بیفزایند و حوصله های وسیع که دیرتر لبریز شود، عیب ها را پنهان دارد.
9- آنان که از خویشتن رضا باشند، دشمن بسیار خواهند داشت، و آنچه که در این جهان با دست و زبان بکار برید، در آن جهان با دل و جان بپذیرید.
10- اوه، بدین آدمی بنگرید که در پرتو یک پاره پیه جهان را بنگرد و با جنبش یک قطعه گوشت سخن را بیاراید و در خمیدگی یک تکّه استخوان سخن بشنود و همی خود را گویا و بینا و شنوا بشمارد و بر خویشتن ببالد 11- زیب ها و زیورهای این جهان در میان اقوام و ملل دست بدست می گردد، چهره سعادت یک لحظه بدان دسته و یک لحظه بدین دسته می خندد و جمال فریبای خویش را هم مانند زیور عاریت گاهی دست بدست می گرداند، ولی آن روز که این چهره بسوی دیگری برگشت عاریت زیبای وی نیز بهمان سوی باز خواهد گشت و فریفتگان را خجل و شرمسار خواهد ساخت.
12- با کسان آن چنان باشید که در زندگانی شما شادمان باشند و بر مرگ شما گریبان بدرانند.
13- در آن روز که بر دشمن چیره شوید، گذشته ها را فراموش دارید، تا این گذشت از گذشته ها در پیشگاه خداوند بجای سپاس بر پیروزیها شمرده شود.
14- آن کس که نتواند دوست بدست آورد، جانی ناتوان دارد، و ناتوان تر از او کسی باشد که دوست بدست آمده را برایگان از دست بدهد.
15- آنانکه در حوادث اجتماع بگوشه ای بنشینند و پای در پیچند، نه از حق حمایت کنند و نه بناحق کمک بخشند.
16- ممکن است که بسیار بجویید و اندک بیابید و این اندک را ناسپاسی کنید و برای همیشه از جستن بسیار محروم بمانید، ولی چه خوب بود اگر بر اندک سپاس می گزاردید تا بسیار بدست می آوردید 17- اگر آشنایان سر بیگانگی گرفته اند، غم مدارید، زیرا در این هنگام بیگانگان رو ب آشنایی بگشایند.
18- هر چه عشق است گناه نیست، و هر عاشقی سزاوار ملامت نباشد.
19- ما چه دانیم که چه پیش آید و چه بسیار دیده اند که اندیشه امان، قاتل کسان ببار آمده است.
20- گفته می شود که: حنابندان کنید تا موی سپید شما برنگ خون در آید، ولی من می گویم آن کنید که هم خویشتن بپسندید و هم دیگران را نخندانید.
21- سراسیمه بدنبال آرزوها شتافتن با خطر لغزیدن و از پرتگاه فرو افتادن مقرون است.
22- هر که بیشتر بترسد سخت تر بشکست دچار شود و هر که شرمنده تر باشد از خوشبختی ها بی بهره ماند.
23- وه که این عمر چه عزیز است و این عزیز چه بی فایده و ناپایدار.
ابر صفت سایه افکند و سایه صفت دامن درپیچد و آهسته آهسته خویش را بکنار کشد، ای خوش آن خردمند خوشبخت که از این فرصت زود گذر بهره مند گردد.
24- باید در احیای حقّ خویش کوشید و بدنبال آن بر شتری راهوار نشست و شب و روز راه پیمود و دشواری ها را در ایفای این وظیفه حیاتی آسان شمرد.
25- بروید دستی بر دلهای دردمند و سرهای بی سامان بگذارید تا از سنگینی گناهان خویش بکاهید و بدانید که دست زیردستان گرفتن و دل شکسته دلان بدست آوردن کفّاره گناه شمرده شود و گناهکار را در پیشگاه خداوند سپیدروی دارد.
26- هنگامی که نعمت خداوند را افزون می یابید، بر گناه نیفزایید، زیرا اینجاست که ناگهان دست کیفر گزار وی از آستین آسمانها بدر آید و به مردم ناسپاس و حق ناشناس کیفر گزارد. 27- آنچه را که در اندیشه پنهان دارید، خواه و ناخواه از خطوط چهره و رنگ پیشانی و آهنگ سخنان خویش آشکار خواهید ساخت.
28- با دشمن خود آن چنان باشید که وی با دشمن خویش است.
بهنگام درشتی، درشت و بروز نرمی نرم.
29- مقبول تر از این پارسایی نشناسم، که پارسا مرد خصلت ستوده خویشتن را پنهان دارد و در چشم انداز مردم خود ننماید و خویشتن نفروشد.
30- این گامهای ماست که بسوی مرگ برداشته می شود و این مرگ است که بسوی ما گام برمیدارد، آیا در چنین هنگام دیدار ما بدیر خواهد کشید و روز دیدار پدیدار نخواهد بود.
31- بپرهیزید، باز هم بپرهیزید، زیرا پروردگار خطاپوش خطای بندگان را آن چنان بپوشاند که همی پندارند این خطاپوشی خطا بخشی است، امّا این چنین نباشد و روز مکافات بناگهان فرا رسد.
32- اگر بنای ایمان را بکاخی همانند دانیم، باید بیندیشیم که این کاخ بر چهار شالوده مطمئن و قلبی استوار خواهد بود.
نخستین پایه ایمان بردباری است و این بردباری هم بر چهار گونه است بردباری، خویشتن داری از شهوت ها و تمنّیات نفس است.
بردباری، عشق و آرزومندی بفضایل و معارف است.
بردباری پرهیزگاری از ناپرهیزی هاست. بردباری، اغتنام فرصت و استفاده از نوبت است.
آن جان آرزومند که در آرزوی وصال بی صبرانه بال و پر زند و در قفس تن بیقراری و ناشکیبایی کند، بناگزیر از آلایش خواهشهای ناهنجار پاک باشد، و آن دل پرهیزگار که از ناستوده ها بپرهیزد، هوس حرام نکند و در لذّت حرام نغلطد. آن مغز خردمند و اندیشه ناک که بفرصت خویش بیندیشد، از سختی روزگار و سنگینی حوادث اندیشه ندارد، و چشمی که در روشنایی های زندگانی تیرگیهای مرگ را از نزدیک ببیند، همواره پاک بین و بلند نظر باشد.
آن پایه دوم که بار ایمان بر دوش دارد
یقین است و یقین را نیز بر چهار گونه شمرده اند: گفته اند که باید هوشیار و هوشمند بود.
باید در غرقاب حکمت و عرفان فرو رفت.
باید از تحوّلات تاریخ حیرت کرد و عبرت گرفت.
باید این حیرت ها و عبرت ها را با حوادث روز تطبیق نمود و از این اجتهاد و انطباق بر دانایی و توانایی خویش برافزود.
آن کس که در پیچیدگی های زندگی چراغ بینایی در چشم و فروغ فکر در مغز دارد، با حکمت و معرفت نزدیک خواهد بود و جان حکمت اندوز وی هم انقلاب های گذشته تاریخ را فراموش نخواهد کرد و از انقلاب های آینده نیز سود نابرده نخواهد گذشت.
یک چنین عنصر فرزانه آن چنانست که در روزگار دو نوبت گذرانیده باشد. نوبتی تجربه کردن و نوبتی تجربه بکاربردن.
سومین پایه ایمان، اساس عدل و انصاف است، و این پایه را نیز مانند آن دو پایه نخست بشناسید.
آن را که پیشه عدل و روش داد باشد، ناگزیر است که بخواند و بداند و بیندیشد و بر احساسات و عواطف خویش چیره باشد.
در خواندن وسیع، و در دانستن عمیق، و بر اندیشه استوار، و در پیکار بر ضدّ امیال و دلخواه خویش پیروزمند باشد، تا نیکو دریابد و عادلانه قضاوت کند و بحق فرمان دهد و هرگز بسوی افراط نشتابد و بجانب تفریط نگراید و گوهر ایمان خویش را از دستبرد اهریمن بدور گذارد.
اینست چهارمین پایه ای که کاخ ایمان را پایدار خواهد داشت و این جهاد است.
این جهاد، این پیکار، تنها کفن بر تن پوشیدن و شمشیر بر کفن بستن نیست، این مبارزه ای است که گاهی منفی و گاهی مثبت بعمل آید و باز هم از چهار گونه بیرون نباشد: به نیکویی ها فرمان دادن و از زشتی ها باز داشتن ناحق را بیرحمانه درهم شکستن و حق را بی صبرانه برافراشتن. چون به نیکویی فرمان دهند، نیکوکاران را خوشدل و پشتگرم سازند، و هنگامی که از زشتی ها باز می دارند، آبروی زشتکاران
ببرند و ستون بد اندیشان براندازند.
ناحق را ناچیز سازند و حق را بر جای آن برافرازند و بدین روش کاخ ایمان را پای برجا و سربلند گردانند.
آری بنای ایمان بر این چهار اصل مقدّس استوار است.
نخستین صبر و بعد یقین و بعد عدل و بعد جهاد.
33- از کفر همی پرسند و بدانند که کفر، ظلمت و ظلمت فقدان نور و نعمت است، هنگامی که این چهار خصلت نکوهیده جان آدمیزاد را بسیاهی و تباهی بیالاید، آن جان کافر گردد.
الف- دوری از دانش، ب- پرهیز از دانشجویی، ج- از بیراهه راه حقّ جستن و در بیغوله نادانی گمراه ماندن، د- کوری و دوری و مهجوری در این موقع جان نادان که کور و دور و مهجور است، همچون مستی خمار زده باشد که هم سست و هم ناتندرست است، نه راه می شناسد و نه یارای ره شناسی دارد. اینست معنی کفر و اینست آن تیره بخت که به- تیره بختی کفر فرو افتاده است.
34- از تردید بپرهیزید و بدان تخته سبک مایه ممانید که بر امواج اقیانوس یکره باوج برخیزد و یکره به پستی بگراید. استوار نباشد و استواری نداند، گاهی بچپ و گاهی براست گردد، از خویشتن اراده و تصمیم ندارد. آن جان که مصمّم و پا برجای نیست، لجوج و هراسان و سرگشته و بدبین باشد. یک چنین نفس روی سعادت نبیند و ره به آرامش نبرد.
شبانگاه بیمناک بنشیند و سپیده دم خسته و فرسوده برخیزد.
اهریمن ناپاک بر وی چیرگی و حکومت کند و شب و روز و آفتاب و مهتاب بر ضدّ او سپید و سیاه و رنگین و بی رنگ گردند، وی چنان پندارد که یار و روزگار هر دو کمر بقتل وی بسته اند.
35- آن کس که نیکو کند، از نیکویی
به بود، و جان بدکار از نفس بدی بدتر باشد.
36- جوانمردی کنید تا آنجا که زیبنده جوانمردان باشد، یعنی از زیاده روی خویشتن بدارید، و این خویشتن داشتن هم اگر از میزان اعتدال منحرف گردد، بر پیشانی شما لکّه ناجوانمردی بگذارد، پس هرگز از موازنه و اقتصاد سرباز مزنید.
37- بی نیازتر از همه آن کس خواهد بود که کم تمنّی تر از همه باشد.
38- آن کس که در کردار خویش خاطر دیگر کسان رعایت کند، زبان بدگویان را بروی خویشتن گشوده دارد.
39- چندان که رشته آرزو دراز دارید، از کردار زشت خودداری نتوانید، زیرا فطرت آزمند همیشه گرسنه باشد و به نیکی و و بدی نیندیشد.
این سخنان حکمت آمیز را بصورت پند و اندرز با پسر بزرگ خویش حسن (ع) در میان نهاده است:
40- این چهار سخن را از من بیاد داشته باش: الف- سرشارترین سرمایه ها
خرد است، و خردمند همواره توانگر باشد.
ب- بنیان فقر و فنا نادانی است، و هرگز جان نادان روی بی نیازی نبیند.
ج- خودپسندی بیغوله وحشت و تنهایی است، زیرا هر آن کس که خود به پسندد و حرمت دیگران بشکند همیشه به تنهایی و جدایی محکوم باشد.
د- و بدین نسبت خوش خویی استوارترین رشته ایست که بیگانگان را با هم آشنا سازد و پراکندگان را بهم پیوند دهد.
41- ای پسر عزیز تا می توانی از مردم نادان بدور باش، زیرا عنصر نادان کانون زیان است، اگر چه همی بکوشد که سود رساند.
42- هرگز با مردم تنگ چشم پیمان آشنایی مبند، زیرا ناگهان پیمان آشنایی ترا ببهای ناچیزی به بیگانه فروشند.
43- آن را که بینی بداندیش و تباهکار است، بدوستی مگیر و دامن خویش را به آلایش بدی و تباهی میالای.
44- مگر شنیده باشی که زبان دروغگو جلوه ای همرنگ سراب دارد دور را در چشم تو نزدیک بنماید و نزدیک را از جان تو دور سازد.
45- آن مستحب که به واجب زیان رساند سودی نخواهد داشت، یعنی مستحب و محبوب نخواهد بود. 46- زبان خردمند گروگان قلب اوست، تا نیندیشد نگوید، امّا قلب نابخردان در گرو زبانشان باشد، یعنی نخست سخن گویند و آن گاه بیندیشند.
47- و همچنان دل نادان بر زبان او باشد و زبان دانا در قلب وی جای دارد 48- تا جان شما نیکو نیندیشد و زبان شما نیکو نگوید و دست و پای شما به نیکویی نجنبد، به پاداش نیکوکاران چشم مدارید.
49- گاهی چنان افتد که تنها به اندیشه خیر اندیشان بهشت مینو بخشند، زیرا اینان زری که بیفشانند در کیسه و دستی که پیش آورند در آستین ندارند.
هر دم که از حباب بن ارث شهید نهروان یاد میکرد، چنین می فرمود:
50- وه چه جان نازنینی بود که صمیمانه ایمان آورد و مشتاقانه هجرت کرد و تا زنده بود بهمراه حق می رفت و با حقیقت هم آهنگی داشت.
51- ای خوشبخت آن کس که خدای خویش را بیاد می دارد و بروز رستاخیز می اندیشد و بمال مردم چنگ و بجان مردم چنگال نمی اندازد و پروردگار بزرگ از وی خرسند باشد.
52- دوست من همواره دوست من است، آن چنانکه اگر از دست من حنظل بنوشد شیرین تر از عسل بشمارد، و آن را که با من سر بیگانگی است، با شیرین کاری و شیرین خواری راه آشنایی نپیماید و پنجه دوستی نفشارد.
53- آن کردار ناستوده که جان ترا به پشیمانی در اندازد، از کار ستوده ای که در وجود تو کبریا و غرور بوجود آورد ستوده تر باشد 54- بنگرید که تا چه پایه درستی و راستی و شهامت و پرهیزگاری دارید، و بدین نسبت میزان شخصیّت و جوانمردی و نجابت و غیرت خویش را بسنجید.
55- از جوانمردان گرسنه بترسید، زیرا سخت خشمناک باشند، و از ناکسان سیر بهراسید، زیرا همه کس و همه چیز را فراموش کنند.
56- قلب شما بدان پرنده بلند پرواز می ماند که تا دانه مهربانی بر دامن کس نبیند بدام مهربانی کس نیفتد و اسیر کس نگردد.
57- چندان که خویشتن را واپایید، عیب خویش نیز بپوشانید.
بی باکی سرآغاز رسوایی است.
58- چه نیکوست که بهنگام چیرگی ببخشایند، و پیش از تمنّی ببخشند، آن کس که دست انتقامجو ندارد، اگر از انتقام باز ماند، کریم نباشد، و آن بخشنده ای که در برابر تمنّی ببخشد، کرامتی نکند.
59- میراثی که همه جا برای همیشه باز ماند و از دستبرد میراث- خواران ایمن بماند، ادب است، و پشتیبانی که هرگز درهم نشکند و به هر کار پشتیبان شما باشد، جز رای زدن و رای گرفتن نخواهد بود. 60- شکیبا آن نباشد که رنج ببیند و ناله بر نیاورد، بلکه جان شکیبا جانیست که دوست می دارد و دم نمی زند.
61- توانگران هرگز از خانمان بدور نمانند، زیرا در هر خانه خانمانی دارند، ولی تهیدستان همچنان در خانه خویش بی خانمان باشند.
62- سرمایه داری سرمایه هوسرانی است.
63- آن دوست که ترا باز می دارد، بدان دوست ماند که ترا پیش میراند.
64- زبان آدمیزاده افعی آدم آزاری است که اگر آزاد بماند آدمیزادگان بیازارد.
65- آن کژدمی که نیش می زند، امّا نیش وی لذّت نوش می بخشد،
زن است.
66- خواهندگان اگر خواهش خویش را با سفارش دیگری توأم بیاورند، آن چنان باشد که پرنده صفت بجانب هدف خویش بال گشوده اند، پیداست که آسانتر بهدف خویش رسند.
67- بکشتی نشستگان می مانیم که بر دریای زمان روز و شب شنا می کنیم، امّا همه از خویش بی خویشتنیم. آن لحظه از این خواب گران برمیخیزیم که کشتی عمر ما بساحل رسیده باشد و طومار حیات ما را درهم پیچیده باشد.
68- از دوستان دوری گزیدن، از وطن دور ماندن است، خواه در جای خویش و خواه در سرای بیگانه.
69- ای ناگوار باد آن لذّت که با تلخی ذلّت در آمیزد و آن نوش که در کام آدمی نیش خواری بشکند.
70- هرگز خواهندگان خویش را نومید مدارید، اگر چه اندک ببخشید، زیرا نومیدی از اندک اندکتر باشد.
71- آن تهیدست که جانی پرهیزگار دارد، چنان نماید که زیور توانگران بر خویشتن بسته باشد.
72- آن چنان کن که همی خواهی، و اگر بدلخواه خویش نیابی بهر چه پیش آید خوش باش.
73- روشن ترین نشان نادانی تعدّی از حدّ اعتدال است، زیرا نادان یا افراط کند و یا تفریط روا دارد و هرگز ره بموازنه نبرد.
74- روشن ترین نشان خردمند گفتار کم و اندیشه بسیار باشد.
در آن هنگام که سخن بکوتاهی گراید، سیر اندیشه سریع و دامنه خرد وسیع گردد.
75- دنیا این دنیا را چگونه می نگرید این آفتاب روز، این مهتاب شب، این گردشی که دست آفرینش در چرخ و فلک در اندازد و قرون و اعصار بوجود آورد، تازه ها را کهن سازد و آرزوها را گاهی از صفحه خاطر بزداید و گاهی بر آن نقش بربندد.
سایه مرگ را دمبدم بروشنایی زندگی نزدیک سازد و روشنایی امید را آهسته آهسته در افق زندگانی فرو برد. وه که چه امیدهای ناشایست. و آرزوهای ناهنجار.
چه بسیار دیده ایم که قلب بامید رسیده از کامیابی خویش رنجور مانده و آرزوی آرزومند جان وی را در گرداب غم غرق کرده است، ولی نمی توان کتمان کرد که چشم مردم نومید بدین زهرهای شهد آلود از دیدار حسرت نتوانست دیده برگیرد و دل خویش را نیارست از عذاب رشک و رنج حسد آرامش بخشد.
76- آن کس که رشته تقدیر اجتماع بمشت گیرد، اگر خویشتن نداند دیگران را نتواند بدانش راهبری کند، و اگر خود مرد ادب و فرهنگ نیست، در پیرامون وی هرگز آموزش و پرورش صورت نخواهد گرفت.
77- آن بهتر که آموزگار کتابی جز از دفتر قلب خویش نگشاید و شاهدی جز از سیرت و روش خویش نیاورد. در این هنگام دیگر نه زبان را بگفتار نیازی باشد و نه درس را بتکرار حاجتی افتد.
78- آن آموزگار که هنوز کس را نیاموخته خویشتن آموخته باشد، شایسته تقدیس و احترام عمومی است.
79- هر دمی که فرو می بریم گامی بسوی گور فرا می نهیم، این است که دمبدم کاروان حیات بشر بسوی ابدیّت شتابان است.
80- ناشکیبا ممانید که هر شمارشی سرانجام به شماره آخر رسد، و در پایان شماره ها آن را که باز می جویید باز خواهید یافت.
81- دور نیست که با گردانیدن یک حلقه از حلقه های تاریخ فکر شما آغاز این رشته را فراموش کند و نداند که حلقه های این زنجیر از رنگ سپید یا سیاه آغاز شده است.
اندیشه مدارید و با شکیبایی آن دانه آخر را بشناسید، زیرا سپیدی و سیاهی پایان، نمونه ای از سپیدی و سیاهی آغاز باشد.
ضرار پسر ضمره ضبابی با علی (ع) بسیار نزدیک بود، چنانکه
گویی همواره با وی بسر می برد.
اینست دورنمایی که ضرار بما نشان می دهد:
... شب هنگام که موج ظلمت بر میخاست و جهان در غرقاب تاریکی
فرو می رفت وی در محراب عبادت خویش به نماز ایستاده بود، بخود می پیچید،
چنان که پنداشتم بیماری مار گزیده است و از سوزش زهر همچون مار بخویشتن می پیچید و دمبدم ناله برمی آورد. ناله ای توأم با اندوه و اشک و حسرت و خون.
شبی شنیدم که می گفت:
82- ... ای لذّت ها، ای شهوت ها، بیهوده بدامن من میاویزید، بیهوده در پیرامون من مگردید. از جان من دست بردارید که جان من پرنده ای بلند پرواز است و یک چنین پرنده بدام عنکبوت های مگس خوار در نماند و بدین تارهای سست و نادرست در نپیچد. من دنیا را همسری نامهربان و سست عهد یافته ام و آن را در پیشگاه خدا و وجدان خویشتن سه بار طلاق گفته ام. آیا روا باشد که کس بهمسر سه طلاقه خویش باز- گردد اوه، مرا مفریبید، دل مرا مبرید و بمن دلربایی و دلبری مفروشید، من بدین زرق ها و برقها و رنگها و نیرنگها محال است خاطر بسپارم.
این زندگی کوتاه، این لذّت های زودگذر، این زهرهای آلوده به شهد و مستیهای توأم با خماری بدل بستن و دل سپردن نیرزد.
خداوندا راهی دور و رنجی فراوان در پیش داریم. پای ما خسته و بار ما گران و بار انداز ما ناپیداست.
نه توشه سفر داریم که بدان خوشدل باشیم و نه از رهزنان ایمنیم که با پشتگرمی بسوی منزل مقصود بشتابیم.
پرسنده ای از مردم شام چنین پرسیده بود:
- این که بسوی شام بتاختید، آیا از یک قانون حتمی الاجرای طبیعی
که تقدیر نامیده می شود، پیروی کرده اید آیا ناگزیر بوده اید که چنین
کنید آیا کسی یارا دارد که از این فرمان سرپیچد
امیر المؤمنین (ع) در پاسخ وی فرمود:
83- ... ای عجب اگر چنین باشد، دیگر نه نیکوکار را بستایند و نه بد- کار را ملامت کنند، پس ماجرای رستاخیز و بازپرسی ها و بازجویی های آن افسانه ای بیش نباشد، زیرا چگونه عدالت بی منتهای الهی تبهکاری مجبور را بحرم تباه کردن کیفر دهد و به نیک اندیشان بی اندیشه پاداش نیکو بخشد دیگر به بهشت و دوزخ نیازی نماند و دوری و نزدیکی ارزشی نخواهد داشت
لو کان کذلک لبطل الثّواب و العقاب، و سقط الوعد و الوعید.
و حقیقت اینست که پندار شما از حقیقت بدور است. حقیقت اینست که بندگان در آنچه از خویشتن برآورند بی خویشتن نباشند. بدیها و خوبی ها از جانب خوب و بد سرزند و تاریکی ها و روشناییها را از مغزهای تاریک و روشن بوجود آورند.
انّ اللّه سبحانه أمر عباده تخییرا و نهاهم تحذیرا و کلّف یسیرا، و لم یکلّف عسیرا، و أعطی علی القلیل کثیرا، و لم یعص مغلوبا، و لم یطع مکرها.
و همچنان دین ها را از آسمان بیهوده نفرستاد و پیامبران را در زمین بیاوه برنینگیخت و دستگاه آفرینش را بدین عظمت و عزّت ببازیچه برنداشت.
وَ لا خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلًا.
و آن کسان که در عقیده خویش بجانب جبر گرایند و مردم را در کارها و کردارها مجبور شمارند، گمراه باشند، زیرا:
ذلِکَ ظَنُّ الَّذینَ کَفَروُا فَوَیْلٌ لِلَّذینَ کَفَروُا مِنَ النَّارِ.
84- همه جا در جستجوی دانش بشتابید و در پیرامون چراغ علم پروانه صفت بگردید و در بند آن مباشید که این چراغ از کاخ شاه می افروزد یا در کوخ گدا می درخشد.
در بند آن مباشید که فروغ حکمت روشنی بخش جانی تباهکار است.
خذ الحکمة أین کانت... زیرا مرد آن باشد که پند بگوش گیرد و بدین نیندیشید که آیا این گوهر گرامی از دهان گوینده ای برآمده یا بر کنار دیواری آویخته شده است.
مرد باید که گیرد اندر گوش ور نبشته است پند بر دیوار
1- هرگز از این پنج خصلت خجسته روی متابید: الف- جز بسوی خدای خویش دست نیاز مگشایید.
ب- جز از گناه خویش از کس مترسید.
ج- از نادانی شرم مدارید و دانشجویی را ننگ مشمارید.
د- تا آنجا که بدانید، بدیگران بیاموزید و مار صفت بر گنجینه علم حلقه مزنید و جویندگان را از این گنج سرشار بی بهره مسازید.
ه- همواره بردبار و شکیبا باشید و فراموش مکنید که مسلمان نابردبار بدان پیکر می ماند که بر خویشتن سر ندارد، از پیکر بی سر جنب و جوش برنخیزد و مؤمن بی صبر ایمان خویش از دست بدهد و بنیاد عقیده خویش درهم بشکند.
فانّ الصّبر من الایمان کالرّأس من الجسد و لا خیر فی جسد لا رأس معه.
بآن متملق که در پیشگاه او لب بچاپلوسی گشوده بود، چنین
فرمود:
2- از آنچه گویی فروتر باشم، امّا شخصیّت من بر پندار تو فراتر باشد، زیرا تو مرا همچون مردم خویشتن خواه و خودپرست پنداری و گمان بری که از زبان های چرب و شیرین لذّت برم و ارزش خود فراموش کنم.
أنا دون ما تقول و فوق ما فی نفسک 3- آنان که از طوفان حوادث بگذرند و جان از معرکه تاریخ بدریزند. استوارتر و پایدارتر بمانند.
أبقی عددا و أکثر ولدا.
4- گاهی آن چنان افتد که کلمه
ندانم جان آدمی را از چنگ مهلکه نجات بخشد، بنا بر این کسانی که همه جا
دانم گویند، احیانا حیات خویش را بخطر افکنده اند.
5- و گاهی آن چنان افتد که اندیشه پیران از نیروی جوانان کارگرتر و پیروزتر باشد.
6- ای عجب، شما که توانید لب بتوبه بگشایید، چونست که بسوی آسمانها با دیده نومیدی می نگرید 7- تا محمد (ص) در این جهان بسر می برد، پناه جهانیان بود، و چون روح نازنین وی بجهان دیگر آشیان گرفت، ما را پناهی جز
توبه و استغفار نیست. مگر به قرآن کریم گوش فرا نمی دهید تا گفتار خدای بشنوید:
وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فیهِمْ وَ ما کانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ.
برکت وجود محمد (ص) و نیروی استغفار ابر آتشبار عذاب را از افق زندگانی شما بدور خواهد داشت.
8- این روزگار است که یک روز از قومی روی بگرداند و بقوم دیگر روی نماید. چون روی کند، نور و نعمت بخشد، و چون روی بگرداند، بخشیده های خویش باز ستاند، و دارایی آنان نیز برباید. آری:
اذا أَدْبَرَتْ عَنْهُمْ سَلِبَتْهُمْ مَحاسِنُ أَنْفُسِهِمْ
9- بکوشید که با خدای خویش آشتی کنید، تا همگنان را با شما رسم آشتی افتد و بکوشید که دین خود را بیارایید تا دنیای شما با دست خدا آراسته گردد.
10- آن کس که خویشتن را از تبهکاری پند دهد، خداوند وی را از تباهی ایمن خواهد داشت.
11- بهنگام اندرز گفتن بهوش باشید، تا نیش را با نوش و قهر را با مهر و عذاب را با رحمت درهم بیامیزید، زیرا:
الفقیه کلّ الفقیه من لم یقنّط النّاس من رحمة اللّه و لم یؤیسهم من روح اللّه و لم یؤمنهم من مکر اللّه این چنین کس حقّ وعظ و نصیحت را ادا کرده باشد. 12- آن علم نیست که لعاب صفت از تیغه زبان فرو چکد، زیرا تجلّیگاه علم عمل است و عمل را با پای پایا و دست توانا بوجود آورند.
13- قلب های شما کوچک باشد و آن چنان افتد که در مشت احساسات گوناگون فشرده شود، خوبست قلب خویش را با افسانه ها و افسون های حکمت آمیز سرگرم سازید و مگذارید فرسوده و ناتوان گردد.
15- با پیامبران آن کس خویشاوند باشد که از مکتب آنان درس فضیلت و هنر بیاموزد و آن جان از همه با جانان نزدیکتر افتد که راز عشق و آشنایی بداند. از قرآن مجید بیاد آورید که می گوید:
انَّ أَوْلَی النَّاسِ بِاِبْراهیمَ لِلَّذینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذاَ النَّبِیُّ وَ الَّذینَ آمَنُوا بنا بر این
أولی النّاس بالأنبیاء أعلمهم بما جاءوا به.
15- و همچنین آن مسلمان که با خدای محمد (ص) آشناست، آشنای محمد (ص) باشد، و بسیار افتد که فرزندان وی از خدای بیگانه گردند و با همه خویشاوندی از خاندان محمد (ص) نیز بیگانه مانند.
ب آن مردک که بتقلید از دیگران نماز شب می گزارد، چنین
فرمود:
16- آنان که جان روشن و فکر بیدار دارند، آسوده بخوابند، زیرا در آسمانها یک چنین خواب بر شب زنده داری شب زنده داران تیره روان پسندیده تر است.
17- در آنچه می شنوید بنگرید و چندان نگران گوینده مباشید: چه بسیار گفته ها که در پیشگاه خرد نادرست افتد، زیرا مردم گفته ها را بگذارند و بگویندگان بپردازند.
اینجاست که:
رواة العلم کثیر و رعاته قلیل.
روایت فراوان است ولی رعایت اندک.
بار دیگر مشتی مردم چاپلوس دهان به چاپلوسی گشوده بودند،
شاید با طبع وی مناسب افتد، ولی او با خدای خود چنین می گوید:
18- الهی تو مرا هم از نفس خویشم نیکوتر می شناسی، و این منم که خود را از مردم ستایشگر بهتر می دانم، آن چنان کن که جان من از آنچه پندارند والاتر گردد و آن چنانم دار که پنهان من از آشکارم پسندیده تر باشد.
19- بهوش باشید که در فعّالیّت های حیات این سه خصلت را از دست مدهید.
الف- هدف خویش را هر چه دشوار باشد، آسان شمارید.
ب- ولی در عین حال مگذارید که کس از نقشه و هدف شما آگاه گردد. ج- و همچنان در نهان بسوی مقصود بشتابید و کار امروز بفردا میفگنید.
20- روزگاری فرا رسد که مردم سخن چین و سخن پرداز عزیز گردند و آنانکه دامن آلوده و نام نکوهیده دارند خردمند شمرده شوند. در چنین روزگار خردمندان را سست عنصر و کوتاه فکر خوانند. هدیّه ناچیزی که بدست تهیدستان سپارند، با کراهت و کدورت توأم باشد، و پایی که بخانه خویشاوند نهند، سایه منّتی است که بر سر وی گسترند، و نماز را بدرگاه خداوند بی نیاز جز بخاطر خداوندی بر مردم نیاورند.
فعند ذلک یکون السّلطان بمشورة الاماء و امارة الصّبیان و تدبیر الخصیان.
آری در این هنگام کنیزکان خنیاگر رایزن باشند و کودکان نابخرد فرمان دهند و خواجگان حرمسرای رشته امور بمشت گیرند.
پیراهنی پاره در برداشت، پرسنده ای پرسید که این چیست- فرمود:
21- قلب آرزومند را بدین وسیله آرام دارم و نفس سرکش را علی رغم تمنّیات بیهوده ای که بخود راه دهد، درشکنم و پرهیزگاران را درس پرهیزگاری بیاموزم.
و یقتدی به المؤمنون چون مرا چنین بینند، از روش من پیروی کنند.
22- هرگز مپندارید که این جهان و آن جهان با هم آشتی کنند.
و توقّع مدارید که زمین با آسمان نزدیک گردد.
این دو راه از هم بدور و این دو منطقه از هم برکنار است.
عدوّان متفاوتان و سبیلان مختلفان آن کس که مرد آخرت باشد، خواه و ناخواه دنیا را از دست گذارد و دنیا بدستان هم راه ب آخرت برند.
و هما بمنزلة المشرق و المغرب.
رونده ای که بسوی خاور روی آورد، چاره جز دوری از باختر ندارد، پس آنان که هوس و شهوت و لذّت را ترک گویند، چگونه با دنیا دمساز شوند آیا بهتر نیست که بگوییم:
و هما بعد ضرّتان.
آیا دنیا و آخرت بدو دلبر که بر بودن دلی میان بسته اند، شباهت ندارند.
نوف بکالی، نیمه شب، بر بستر خویش آرمیده بود، نوف
می گوید: ناگهان آوای امیر المؤمنین (ع) بگوشم رسید: أ راقد أنت أم رامق
آیا دوست من در خواب فرو رفته، یا هنوز بیدار است
بیدارم ای پیشوای گرامی
علی فرمود:
23- وه آن کسان خوشبختند که در دنیا بپارسایی و پرهیزگاری بسر می برند و همچون پرندگان قفس در هوای آزاد آسمانها دمبدم پر می زنند، اینان خاک زمین را فرش گرانبهای خویش شمارند و آب چشمه ساران را نوشابه وش بنوشند و نوشابه های خمار انگیز را با همه نوشی که دارد بنیش خمارش ببخشند، شب همه شب قرآن تلاوت کنند و روز همه روز روزه دار و بردبار بمانند.
ثمّ قرضوا الدّنیا قرضا علی منهاج المسیح علیه السّلام.
آن چنانکه پسر والا گهر مریم از مهر دنیا پیوند ببرید و با ملکوت اعلی پیمان بست، از این جهان دست کشند و بدان جهان چنگ زنند.
داود (ع) با آن نغمه های روح افزا که آهنگ بهشت می نواخت و آوای جهان برمی آورد. شب هنگام در چنین لحظه ای بستر آسایش را ترک گفت و بدریچه های گشوده آسمان دیده دوخت. وی می گفت: هر آن بنده شب خیز که در این هنگام از جای برخیزد و روی بدرگاه پروردگار بزرگ آورد، نومید نخواهد ماند.
اما نکند که بپشتیبانی پادشاهان و فرمانروایان از مردم دینار و درم گیرد، یا همچون دوره گردان کوتاه نظر، خویشتن را بخاطر مشتی زر و سیم هدف مسخره و ملعبه این و آن قرار دهد. 1- نیکو بنگرید تا بدانچه از آسمانها دستور یافته اید بکار افتید و از میزانی که قرآن مجید با هندسه ملکوتی خویش در اخلاق و آداب گذاشته تجاوز نشود.
شما را از ناشایست ها باز داشته اند، همان به که از ناشایست ها دوری گزینید.
و سکت لکم عن أشیاء و لم یدعها نسیانا فلا تتکلّفوها.
یعنی هرگز گرد فضول مگردید و مپندارید که خدای دانا و توانا مصالح جهان را از یاد ببرد، پس از آنچه خاموش مانده اند دم مزنید و خویشتن را در کشف اسرار بدشواری میفگنید.
2- وای بر آن کس که مصلحت دین در راه سود دنیا قربانی کند. وای بر وی که دین و دنیای خویش را یکجا از دست بگذارد و آن چنان زیان بیند که برای همیشه زیانکار بماند.
3- وه... چه بسیار دانشمند دیده ایم که فدای نادانی خویش شدند و آن دانسته های بسیار نتوانست جان مغرورشان را از خطر فنا بر کنار دارد.
4- دین اسلام دینی جدید و جوان و جاوید باشد، زیرا آن چنان بر نقشه اعتدال طرح شده که با تحوّلات تاریخ سازگار و آشنا افتد. بنا بر این:
نحن النّمرقه الوسطی بها یلحق التّالی، و الیها یرجع- الغالی.
ارباب افراط را از شور و شتاب باز گرداند و اصحاب تفریط را تا میزان موزون به پیش راند و بدین ترتیب تعادل را برقرار فرماید.
5- مرد خدا آن جوانمرد باشد که فرمان خدای را صمیمانه انجام دهد و در راه ایفای وظیفه سستی و نادرستی روا ندارد و در برابر هیچ حادثه ای زانو نزند و بدنبال هوس ها و شهوت ها چشم اشتیاق نگشاید.
لا یصانع، و لا یضارع و لا یتّبع المطامع آری این چنین است کسی که:
یقیم أمر اللّه سبحانه و تعالی.
سهل بن حنیف در کوفه بدرود زندگی گفت، و این سهل در
پیشگاه علی علیه السلام بسیار عزیز بود و خبر مرگ وی بر امیر المؤمنین (ع) دشوار آمد. بر بدرود دوستی همچون سهل افسوس خورد و فرمود:
6- بدین کوههای افراشته گردن و آسمان سا بنگرید. مهر من آن چنان باشد که اگر در دل کوه جای کند سینه وسیع و استوار وی را درهم بشکافد و هیکلی بدین عظمت را پراکنده و پریشان سازد آری:
لو أحبّنی جبل لتهافت.
پس مرگ سهل چندان شگفت انگیز نباشد.
7- آن کسان که ما را دوست می دارند، باید تهیدست و سبکبار بمانند.
فلیستعدّوا للفقر جلبابا.
8- خرد سرمایه ای سودانگیز و سودآور باشد و خودستایی جز وحشت و نکبت سودی نیاورد.
خردمند کاربین و کاردان است و پرهیزگار همواره ببزرگی و عظمت یاد شود. مردم نیکوکار را همه مردم دوست می دارند و آنانکه با ادب و مراسم آشنا باشند میزانی گرانبها در کف دارند.
9- شما که در جستجوی سعادت از این سوی بدان سوی می شتابید، توفیق شما پیشوای شما خواهد بود و آنانکه در بازار زندگی بازرگانی پیشه دارند، اگر نیکوکار باشند، سود فراوان برند.
و لا تجارة کالعمل الصّالح.
10- سود، این سود چیست که همه در پی آن سودا کنند سودا آنست که از سودای خود با خدای خویش بدست آورید.
11- پارسا مردم از حرام بپرهیزند و بهنگام تردید و
شبهه احتیاط روا دارند.
12- گوهر دانایی از خواندن فراوان بچنگ نیاید، بلکه فروغ دانش در چراغ فکر بدرخشد.
و لا علم کالتّفکّر.
13- (و لا عبادة کأداء الفرائض.
آری، نخستین بار باید بایفای تکلیف های مسلّم پرداخت و بعد کمر بانجام مستحبّات بست.
14- آنانکه حیا ندارند، چگونه ایمان خواهند داشت و جانهای نابردبار بچه جرأت با خدای خود پیمان توانند بست.
15- فروتن باشید، تا محبوب و محترم بمانید، و بدانش بگرایید، تا دیهیم شرف و شوکت بر پیشانی شما بدرخشد، و صبر کنید، که صبر تخت عزّت و اعتلای شما خواهد بود، و اگر همی خواهید که همیشه با پشتیبان مطمئنّ و استوار بسر برید، هرگز دور از مشورت خردمندان دست بکار مگشایید.
16- در آنجا که بر اجتماع نیکی ها و نیکوها چیره باشد، کس را سزا نیست که با چشم بدبینی بمردم بنگرد و هنوز خیانتی نیافته بر دامن دیگران لکّه تهمت بیفکند، ولی بهنگامی که آتش فتنه و فساد در فضای زندگی دود برانگیزد و دودمان براندازد، هر آن کس روش خوش بینی در پیش گرفت هم فریب خورده و زیان برده است.
گفته شد احوال امیر المؤمنین چونست و امیر المؤمنین (ع)
چنین گفت: 17- زنده ایم که بمیریم و بهبود داریم که بیماری در افتیم و در ایمنی بسر می بریم تا با دست اجل ربوده شویم. پس:
کیف یکون حال من یفنی ببقائه و یسقم بصحّته و یؤتی من مأمنه.
18- او را بنگرید که دمبدم ببلندی اوج می گیرد و لحظه بلحظه بر غرور و کبریای خویش می افزاید. خوش است که ننگهای وی در پشت پرده
پنهان است و خرّم است که زبان مردم نام او را بعزّت و عظمت یاد میکند ولی در آن هنگام که از بهشت نعمت و ناز بدوزخ حوادث فرو می افتد از همه بدبخت تر و بیچاره تر خواهد بود.
و ما ابتلی اللّه احدا بمثل الاملاء له.
هر چه دید از این فرصت وسیع و فریبکار دید.
19- این دو طایفه در حقّ من سخن بناحق گویند و بسزای ناحق گویی خویش رسند: آن دوست که شخصیّت مرا بر بال و پر احساسات خویش گذاشته و از زمین و آسمان ببالا پر دهد، و آن دشمن که نام مرا بکینه ورزی و بد خواهی یاد کند، ناموس انسانیّت خویش بشکند.
محبّ غال و مبغض قال.
20- آنان که فرصت را از دست بگذارند، اندوه فراوان دارند.
21- دنیا با همه لذّت ها و لطف های خود بیشتر به ماری پرنقش و نگار شبیه است که از پشت بسیار نرم و نوازنده باشد و در دل زهر جانگزای دارد.
یهوی الیها الغرّ الجاهل و یحذرها ذو اللّبّ العاقل.
خردمندان از چنین خط و خال بگریزند تا بچنان مهلکه مهیب دچار نشوند. امّا مردم نابخرد فریب خورند و از پای در آیند.
22- از قریش مپرسید که فرزند گوناگون زاده و زادگان خود را به گوناگون پرورش داده است. پسران مخزوم مردمی مجلس آرا و گرم و گیرا باشند. همی خواهید که با مردان این خانواده سخن گویید و همی آرزو کنید که همسر شما از دختران آنان باشد، ولی فرزندان عبد الشمس کوچک بنگرند و کودکانه فکر کنند و بسیار از شاهد مقصود بدور افتند.
أبعد رأیا و أمنعها لما وراء ظهورها آری همچنان در حمیّت و تعصّب عهد جاهلیّت بسر برند.
این ما هستیم، این دودمان هاشم است، هر چه در کف داریم بخاطر دیگران از دست بگذاریم و بهنگام بخشش جان عزیز خویش را ناچیز شماریم.
و هم أکثر و أمکر و أنکر.
هم بسپارند و هم حیله کارند و هم بر انکار ما.
أفصح و أنصح و أصبح.
23- وه که میان این دو کار تا کجا فاصله و تفاوت در کار است، آن کار که لذّت خویش از دست بدهد و بجای آن نکبت آورد و کاری که دیر یا زود رنجهای اندک را بگنجهای بسیار پاداش دهد و بجاویدان سرمایه افتخار باشد.
تذهب مئونته و یبقی أجره.
24- ما چه می دانیم که در گذشته حقیقت اسلام را با چه زبان تفسیر کرده اند. من
اسلام را
تسلیم دانم و
تسلیم را به
یقین تعبیر کنم و
یقین در قاموس من تصدیق است. آری تصدیق یعنی اقرار یعنی فعالیّت، و بالاخره معنی
اسلام نیکوکاری و خود فدا کردن در راه مصالح عمومی است.
25- این نابخرد که بخل می ورزد، چرا نمی داند که خصلت نکوهیده بخل جان وی را دمبدم از
استغنا بدور می کشد و دمبدم بر نیاز و تنگدستی و بینوایی وی می افزاید.
یعیش فی الدّنیا عیش الفقراء و یحاسب فی الآخرة حساب الأغنیاء.
وای بر یک چنین موجود بدبخت که این جهان را به شیوه گدایان بگذراند و در آن جهان مسؤولیّت توانگران بعهده دارد. 26- ای عجب شما که کبر و کبریا می فروشید، چرا نمی دانید که دیروز یک قطره آب بیش نبوده اید و فردا مشتی خاک بیش نخواهید بود 27- به جنازه هایی که هر روز از پیش چشم شما می گذرد فکر کنید و مرگ خویش را در کنار این جنازه ها بشناسید.
28- ره از عالم مادّه بعالم ما وراء مادّه بردن آسان است و آن جهان را مردم خردمند در این جهان آشکارا ببینند، بنا بر این تا توانند به آبادی آن خانه که بالاتر از تحوّلات زمان و مکان از آسیب حوادث ایمن ماند بپردازند.
29- آن کسان که از کار و کوشش سستی کنند. ناگزیر در غرقاب غم و محنت فرو روند.
30- آن دنیا بدست که به خدای خویش از دارایی خود بهری نمی بخشد و جان خود را از آن خدای نمی داند و بالاخره خویشتن را از پشتیبانی ملکوت آسمانها بی نیاز میداند، هرگز در آسمانها پناهی نخواهد داشت.
31- هر چه آفریدگار را بزرگتر بشمارید، آفریدگان را کوچکتر خواهید دید.
عظم الخالق عندک یصغّر المخلوق فی عینیک
در بازگشت از پیکار صفین یکره از قبرستان کوفه گذشت
و بخفتگان مزار چنین گفت 32- به بیغوله گور خزیده اید و از سرزمین آباد دوری گزیده اید تک و تنها در این وحشتکده آرمیده و از نور و نعمت جهان دیده بربسته اید
یا أهل التّربة یا اهل الغربة یا أهل الوحدة یا أهل الوحشة آرام بگیرید و آرام بخوابید که کاروان ما شب و روز بدنبال شما می شتابد و امروز و فردا شما را در می یابد.
أنتم لنا فرط سابق و نحن لکم تبع لا حق و همی پرسید که زندگان چگونه زندگی کنند و ندانید که خانه های شما آشیان دیگران است و زنان شما در آغوش این و آن هر چه داشتید بر بودند و هر چه گذاشتید برداشتند.
هذا خبر ما عندنا.
و اکنون بگویید که روزگار شما چونست و شما در غمکده گور چگونه می گذرانید
33- بآن فرشته راستگوی گوش هوش فرا دهید که می گوید:
لدوا للموت و أجمعوا للفناء و ابنوا للخراب و راست همی گوید. بخاطر مرگ می پروریم و در راه فنا و فساد گرد می آوریم و برای ویرانی آباد می کنیم.
34- دوستان شما در آن روز دوستدار شما باشند که بهنگام بیچارگی حمایت کنند و در پشت سر به نیکویی یاد آورند و پس از مرگ پیمان زندگی نشکنند.
35- در این سرای ویران که راهی در راه رهگذری بیش نیست، بیش از دو سوداگر نبینم.
یکی آن که خویشتن با دست خویش ببردگی فروخت و گوهر آزادی از کف بگذاشت، و دیگر آن که طغرای آزادی بدست آورد و آزادمنشانه خویشتن را از بند بندگی رها ساخت.
36- از خدای خویش بخواهید تا خواستنی های خود را بدست آورید.
37- به توبه و بازگشت بگرایید تا دامان خویشتن را از آلایش گناه بشویید.
38- پوزش بخواهید و خدای پوزش پذیر را رضا سازید.
39- سپاس بگزارید و در برابر شکر نعمت، نعمت افزون بچنگ آورید.
40- آنان که نماز می گزارند، بحضرت بی نیاز نزدیک شوند.
الصّلوة قربان کلّ تقیّ.
41- کاروانی که بسوی خانه خدای ره می سپارد، همچون آن سپاهی باشد که شمشیر جهاد بر کفن بسته و بمیدان کار زار می شتابد. مگر نشنیده اید که:
و الحجّ جهاد کلّ ضعیف
42- بخاطر بهبود خویش روزه دار باشید و بدانید که:
و لکلّ شی ء زکاة البدن الصّیام.
43- این درست است که زن را صف آرایی و میدان داری نزیبد، ولی زنان نیز در دنیای خویش می توانند جهاد کنند.
جهاد زن مجاهدت وی در تنظیم امور خانواده و قیام وی به آبادی خانه است.
آن بانو که شوهر خویش را نیکو نگاه می دارد، در راه خداوند خویش جهاد میکند.
و جهاد المرأة حسن التّبعّل
44- بیهوده آز مدارید و بمیزان نیاز خویش گرد آورید.
45- بیهوده دینار و درهم از دست و دامن مریزید، زیرا عفریت تهیدستی در کمین شما است، و هرگز فراموش مکنید که:
ما عال امرء اقتصد.
آنان که توازن زندگی را رعایت میکنند، بتنگدستی نیفتند.
46- هر چه بر شمار دوستان خویش بیفزایید، بر میزان خرد خویش افزوده اید، و هر چه کمتر اندوه برده اید، جوانتر و شاداب تر مانده اید: چون:
و اللهمّ نصف الهرم.
47- اوه... بدین روزه ها و نمازها مغرور مباشید، زیرا چه بسیار روزه داری که جز گرسنگی و تشنگی از روزه خویش بهره ای نبرد و چه بسیار مردم نمازگزار که بیش از اندام خسته خود مزدی نیافته اند.
و حبّذا نوم الأکیاس و افطارهم.
ای خوش ببخت خردمندان که خوش خفته اند و خوش خورده اند و سعادت هر دو جهان یافته اند.
48- مردم بخشنده در دین خویش حسن سیاست بکار می برند، و آنان که دست عطا بسوی درویش پیش آورند دارایی خویش را از خطر فنا و فساد بیمه کرده اند و نیازمندانی که روی نیاز بدرگاه بی نیاز آورند از بلاها و محنت ها در امان باشند.
49- شما هر کس و هر چیز که هستید شناسنامه ای صریح تر و صادق تر از زبان خویش در دست ندارید.
50- آن کس که خویشتن نشناسد، دامن بهلاک خویش بر کمر زده است.
51- این مسلّم است که جان بردبار پیروزمند باشد و ممکن است که این پیروزمندی دیرتر فرا رسد و دستخوش گذشت روزگارها گردد، ولی بالاخره نتیجه صبر
ظفر است.
52- شما که بکردار جمعی رضا می دهید، و خویشتن را بدان جمع بسته دارید، پس بهوش باشید که هرگز از کردارهای ناستوده کسان خشنود نگردید.
53- آنان که خشنود و شادکام بکاری ناشایست، بپردازند، دو بار گناهکار باشند. گناه ناشایست کردن و گناه بر ناشایست شادی و شادکامی آوردن.
54- این محال است که دو تن بر خلاف یکدیگر برخیزند و هر دو راستگو و راستکار باشند.
55- در خشم و خشونت افراط روا مدارید، زیرا که این خصلت جلوه ای از جنون باشد. مگر نمی بینید که:
صاحبها یندم.
56- هرگز خردمند از کار خویش پشیمانی نبرد، پس خشمندگان خردمند نباشند.
احیانا خشونت روا دارند و از خشونت فراوان خویش پشیمان هم نگردند. یک چنین عنصر لجوج دیوانه ای باشد که:
جنونه مستحکم.
57- ای کمیل بکسان خویش فرمان کن که در جستجوی فضیلت و دانش دامن بر کمر زنند و دستور ده که نیاز نیازمندان برآورند، خداوند مهربان در دل آن جوانمرد که با فروغ مهربانی خود دلی را شاد سازد شادی زوال ناپذیر در افکند و وی را در غوغای حوادث از خطر برهاند.
58- من همی گویم که بهنگام تنگدستی دست تنگدستان بگشایید.
و از هر چه که در مشت دارید بدیگران فرو افشانید و همی اطمینان بخشم که گره از کار فرو بسته شما گشوده خواهد شد. آری:
فتاجروا اللّه بالصّدقة.
59- آن چنان که با ارباب وفا جفا ناستوده باشد، جفاکاران را نیز وفا نشاید، مگر نخوانده اید که:
الغدر بأهل الغدر وفاء عند اللّه.
60- آنان که به راستی و درستی بگروند، قلبی روشن و جانی روشنایی بخش دارند. آن چنان است که فروغ معرفت در دل اصحاب عرفان نخستین همچون نقطه سپیدی بدرخشد و آهسته آهسته بر درخشش خویش بیفزاید، تا یکباره پیرامون خویشتن را سپید و درخشان سازد.
کلّما ازداد الایمان ازدادت اللّمظة.
61- سپاهی را بگذارید که تا می تواند از عشق زن بپرهیزد، زیرا در میدان رزم سفره بزم گستردن دشوار باشد.
اعزبوا عن النّساء ما استطعتم.
62- آن کسان که آرزوی خام می پزند و دلخواه بیهوده در دل می پرورانند به بازیگری می مانند که بی صبرانه در نخستین دست، برد خویش و باخت حریف تمنّا می دارد.
ینظر أوّل فوزة من قداحه
63- بیاد دارم که در پیکارهای خونین اسلام همه جا پیشوای ما در پیشاپیش سپاه می شتافت و خویشتن را هدف نخستین حمله دشمن قرار می داد. وی همواره پناه ما بود.
و کنّا اذا احمرّا البأس اتّقینا به این محمد (ص) بود که ما را در سایه خود پناه می داد
64- آن کس که با پادشاهان همنشین باشد، چشم مردم وی را بر پشت شیر همی بیند، امّا دل مردم از دل هراسان وی آگاه نیست.
یغبط بموقعه و هو أعلم بموضعه
65- اگر خواهید که نام شما بنیکویی یاد شود، نام دیگران به، نیکویی یاد کنید.
66- دانشمندان اگر براستی گام بردارند درد اجتماع را دارو بخشند ولی اگر نادرستی گیرند بر درد اجتماع بیفزایند.
67- با دوستان خویش چنان باشید که اگر روزی بدشمنی گرایند، روزگارتان تباه نکنند، و همچنان با دشمنان خود در کار دشمنی مدارا روا دارید، تا بروز دوستی شرمسار نمانید.
أحبب حبیبک هونا مّا و أبغص بغیضک هونا مّا و این خصلت خردمندان است.
68- هرگز دانش خویشتن را با نادانی میامیزید و هرگز در تصمیم خویش به تردید نگرایید:
اذا علمتم فاعلموا و اذا تیقّنتم فاقدموا.
69- آن اندک که بپاید هزار بار از بسیاری که زوال پذیرد سودمند- تر باشد.
70- مردمی که از دوری راه آگاه باشند، برای سفر آماده تر گردند.
71- همه جا همه چیز را با دیده نتوان دید، زیرا همیشه دیدارها با دیدگان صورت نگیرد.
آنان که با چشم خرد چشم اندازها را فرا بینند، هرگز فریب نخورند.
72- این که می شنوید و بکار نمی برید و می بینید و عبرت نمی گیرید و احساس می کنید و از لوح ضمیر می زدایید:
بینکم و بین الموعظة حجاب من الغرّة.
پرده غرور نمی گذارد تا جلوه حقایق را از نزدیک تماشا کنید.
73- آفتاب علم پرتو دل افروز بتابد و در تابش این پرتو دل افروز، تن پروران و خیره سران را شرمنده سازد.
74- این همه به خوشبختی مردم با چشم رشک منگرید، زیرا مردم خوشبخت هم روزی به بدبختی در افتند:
و قد خبأ له الدّهر یوم سوء.
75- آن کس که از سرچشمه معرفت و دانش بدور است، از همه تیره- بخت تر است.
76- آن کس که با دشمن تو دشمنی روا دارد، دوست تو باشد و همچنان آن دوست را که با دشمن تو پیوندد بدوستی مگیر.
77- نه چندان در دشمنی افراط ورزید که گناهکار آیید، و نه چندان دامن بکنار کشید، که دشمن را چیرگی بخشید.
78- آنانکه از خطر ایمن مانده اند، همان به که شکر سلامت به جای آورند.
79- دعا کنید که مردم مبتلا از گرداب بلا برآیند و دعا کنید که خیره سران هم از این گرداب مخوف برکنار مانند.
80- دنیا را دوست همی دارند و در این دوستی معذور باشند، زیرا کدام کودک است که ما در خویشتن را دوست نمی دارد:
و لا یلام الرّجل علی حبّ امّه.
81- تا بندگان از قدرت و عظمت پروردگار خویش اطمینان نگیرند، در بندگی خود ره بسوی کمال نبرند.
82- سنگ را بجای نخستینش باز گردانید، یعنی کلوخ انداز را با سنگ پاداش دهید، زیرا:
الشرّ لا یدفعه الّا الشّرّ.
به منشی خود، ابن ابی رافع دستور می دهد: 83- دوات خود را اصلاح کن و بگذار زبانه قلم تو دراز و رسا باشد.
میان سطرها فاصله بگیر، ولی کلمات را بهم نزدیک و آشنا ساز.
فانّ ذلک أجدر بصباحة الخطّ.
بدین وسیله خطّ تو جلوه ای فریبا خواهد گرفت.
به محمد بن حنفیه فرمود:
84- پسر من از آن همی ترسم که نکبت فقر بر جان تو چیره گردد و همی خواهم که خداوند مهربان گریبان ترا از چنگ این عفریت مخوف بدور دارد، فقر را کوچک و کوتاه منگرید و بدانید که:
منقصة للدّین، مدهشة للعقل، داعیة للمقت.
85- بپرسید و از پرسیدن خویش جز آموختن تمنّا مدارید، زیرا نادانی که دانش بیاموزد بنوبت خویش دانشمند باشد، ولی آن دانشمند که با لحن لجاج و عناد دم از دانش بر آورد، برای همیشه نادان بماند.
86- در خلوتخانه ها نیز از گناه بپرهیزید، زیرا بروز رستاخیز آن کس که حکومت کند هم خویشتن بر گناه شما شهادت دهد.
از دیده بانان آسمان نمی توانید پنهان مانید، نمی توانید پنهان بدارید.
87- سال شصتم... آری همین که عمر شما بشصت رسید، دیگر راه پوزش بروی شما بسته خواهد شد، زیرا:
العمر الّذی أعذر اللّه سبحانه فیه الی ابن آدم ستّون سنة.
88- در ثروت توانگران بینوایان را قسمتی است، بنا بر این اگر نیازمندی گرسنه ماند بی نیازان مسئول باشند.
و اللّه تعالی جدّه سائلهم عن ذلک.
89- چرا چنان کنند که بپوزش نیازمند شوند و نیکو آن باشد که جوانمردان از پوزش خواهی بی نیاز بمانند. مگر ندانسته اید که:
الاستغناء عن العذر اعزّ من الصّدق به.
90- دست کم از نعمت خدا بخاطر معصیت خدا استفاده مکنید.
ذلک أقلّ ما یلزمکم للّه.
91- آنانکه گناه کنند، مردمی ناتوان و نابخرد باشند.
خردمندان فضیلت طاعت را گرانبهاترین غنیمت خویش از مبارزه زندگی شناسند.
92- صاحبدلان چنین باشند: چهره درخشان و پیشانی گشاده دارند، هرگز اندوه دل خویش بکس ننمایند. لبخند آنان بر دریای خون شنا کند و خون قلبشان هرگز لبریز نگردد.
مردمی جوانمرد و خویشتن دار و خودشناس باشند، بنا بر این همه جا فروتن و همه جا آرام و آهسته بسر برند.
تواضع را نیکو شمارند و تظاهر را نکوهیده دانند.
طویل غمّه، بعید همّه، کثیر صمته، مشغول وقته، شکور صبور معمور بفکرته.
آن اندوه دورو آن همّت بلند نگذارد که بیجا گویند و مجال ندهد که ببازی و بازیچه گرایند.
همواره در غرقاب اندیشه فرو رفته و همیشه با خرد خویش همنشین باشند، آسوده نمایند، ولی آسایش ندارند. سستی و ناتندرستی آنان به- قدرت فکر و عظمت اراده آنان خلل نیندازد:
نفسه أصلب من الصّلد و هو اذلّ من العبد.
آری: صاحبدلان چنین باشند.
93- اگر بیشتر ببینید و باریکتر بشناسید، هرگز مغرور و فریفته نگردید.
94- توانگران در توش و توان خویش دو شریک نامهربان دارند:
الوارث و الحوادث.
وارث بروز فنای آنان چشم طمع دوخته و حوادث در انتظار فرصت است.
95- آن کس که دیگران را به فضائل می خواند و خویشتن را از فضائل می راند، به تیراندازی شبیه است که همی خواهد از کمان بی
زه تیر بگشاید.
96- دانش را دانش آموزان یکره از راه گوش فرا گیرند و راه دیگر بر طبیعت مستعدّ خویش نقش کنند:
و لا ینفع المسموع اذا لم یکن المطبوع.
اگر طبیعت از استعداد تهی باشد، شنیده ها سودی نبخشد.
97- این درست است که روز دادستانی در نظر بیدادگر از روز بیدادگری در چشم مظلوم سیاه تر باشد.
آنچه گفته شود، بخاطرات سپرده خواهد شد و آنچه در پرده ضمیر پرورش یابد، عاقبت آزمایش خواهد گردید، ولی جانها در گرو کرده های خویش باشند:
و کلّ نفس بما کسبت رهینة.
98- سیر حوادث در مغز آدمیزاد خلل بیفکند و گذشت روزگار خرد را تباه سازد.
الّا من عصم اللّه.
مگر آنانکه در پناه ایزد توانا ایمن بمانند.
99- تهیدستان بیشتر توقّع کنند و دنیا بدستان بر پستی و فرومایگی خویش بیفزایند، آن را که اندیشه عالی باشد در طوفان خشم و خشنودی از اعتلای اندیشه خود بپایین بگراید و آن استخوان پولادین که شکستنی نباشد، در زیر فشار وظیفه آهنگ شکست کند:
یکاد افضلهم رأیا یردّه عن فضل رأیه الرّضی و السّخط، و یکاد أصلبهم عودا تنکاؤه اللّحظة، و یستحیله الکلمة الواحدة.
و از دست روزگار کارها بسیار برآید.
100- آن کس را که زور مردم آزاری در بازو و زر در کف و در پی زشتکاری نیست معصوم است.
101- روی شما آبروییست که تا روز نیازمندی خشکیده باشد، نیکو بنگرید که بروز نیازمندی آبروی خویش را در پای چه کس فرو می افشانید و بر خاک کدام ره فرو می ریزید 102- بیش از سزای سزاواری ستودن چاپلوسی باشد، و کمتر از حقّ استحقاق ستودن ناتوانی است.
103- آن گناه را که کوچک شمارید، از هر گناهی بزرگتر خواهد بود.
104- در آن هنگام که هنگامه گرم شود، پیروزی پدید آید، و چون سیاهی فشرده تر گردد، سپیدی نزدیک است.
105- به ستمگران بگویید که: در هر بار ستم کردن سه بار ستمکار شمرده می شوید.
106- بر پروردگار خویش از راه گناه ستم روا می دارید:
یظلم من فوقه بالمعصیة.
107- و بر مردم بی گناه بناحقّ غلبه می جویید:
و من دونه بالغلبة.
108- و ستمکاران دیگر را با کردار خویش پشتیبانی و کمک می دهید:
و یظاهر القوم الظّلمة.
109- در پذیرایی از خانه و پرستاری از خانواده بافراط مروید و بگذارید که خویشتن از کشت خود خوشه برچینید:
لا تجعلنّ اکثر شغلک بأهلک و ولدک.
110- هرگز از این زشت تر ندیده ام که عیب جویان عیب خویش نبینند و هر چه خود دارند در دیگران بجویند.
111- چنان پندارند که چون درهای خانه فرو بسته شد، روزنه روزی فراهم آید، ولی نمی دانند که آدمیزاد از روزنه اجل خویش روزی خورد و نان وی از آن راه فرا رسد که جان وی از آن راه بیرون رود:
یأتیه رزقه من حیث یأتیه اجله.
112- بر زن و فرزندان خویش سخت مگیرید، و گر نه به بدگویی بدگویان رضا دهید.
113- آنان که پیش از رسیدن فرصت شتاب روا دارند و پس از گذشتن فرصت همچنان سست و آهسته باشند، مردمی نابخرد و کودنند.
114- تو که امروز خود در چنگال حوادث دست و پا می زنی از آینده چه گویی و در ابهام آتیه چه جویی پس هم بفکر اکنون باش
115- فکر شما آیینه ای تابناک است و عبرتی که از تحوّلات تاریخ بر می گیرید پندی گرانمایه باشد که چراغ صفت راه زندگانی را از چاه باز نماید.
116- نفس شما در آن هنگام پرورش خواهد یافت که آموزش شده باشد، و جان آموزش شده و پرورش یافته آنچه را که بخود نمی پسندد بر دیگران روا نمی دارد.
117- علم و عمل همچون دو کودک باشند که با هم بوجود آمده اند، و وجود هر یک بسته بدیگری است.
118- علم ها در محیطی که عمل نباشد، دیری نپاید، زیرا دور از یار دیرین خویش یارای بقا ندارند. چنان باشد که
علم از عمل بفریاد دعوت کند و چون دعوت خویش را با اجابت مقرون نبیند جای خود را ترک گوید و آهسته آهسته محو گردد.
119- سخن حق همیشه تلخ و بار حق بر همه کس گران است، ولی
باطل را بنگرید که چه شیرین و چه لطیف باشد:
انّ الحقّ ثقیل مری ء و انّ الباطل خفیف و بی ء.
120- از خصلت نامبارک بخل بسیار بپرهیزید که سرمایه مفاسد و سرچشمه رذائل است.
121- یکره شما بدنبال روزی بشتابید و یکره روزی از دنبال شما بیاید بنا بر این: الرّزق رزقان: رزق تطلبه و رزق یطلبک.
122- تا می توانید افزون از دانش خویش سخن مگویید و ناسنجیده بگفتار دم بر میاورید.
فانّ اللّه قد فرض علی جوارحک کلّها فرائض یحتجّ بها علیک یوم القیمة.
و چنان باشد که دست و پایتان بر ضدّ زبان هرزه درایی که دارید گواهی دهد.
123- چه بیشرمند آنان که همیشه در برابر خدای خویش بزهکارانه جلوه کنند و سعادت ندارند تا لحظه ای هم مانند اصحاب طاعت بر آستان ملکوت اعلی آشکار شوند.
124- با جدّیت فراوان بفعّالیّت خویش ادامه دهید و مطمئن باشید که اگر آب دریا را کشیدن نتوانستید بمیزان تشنگی خود از چشیدن بهره مند خواهید بود.
125- وه در آن زندگانی چه نور و چه نعمتی است که با خشم خدا توأم باشد و از آن حادثه چه بیم و چه اندیشه که رضای ایزد متعال را تأمین نماید.
126- بناشایست ها آلوده میشوند و از ادراک حقایق باز می مانند، زیرا نادانند، خداوند مهربان و بزرگ را از یاد می برند، و بناپایدارها دل می سپارند زیرا می خواهند در سودای زندگانی زیان بینند.
127- تا آدم که سخن بر زبان نیاید، سخنگو بر سخن حکومت کند، ولی در آن هنگام که سخن گفته شود، برای همیشه بر گوینده خویش فرمانروا باشد.
فی وثاقک ما لم تتکلّم به.
و چون از قید زبان آزاد گردید.
صرت فی وثاقه.
128- بمن بگویید که گنجینه های سیم و زر خویشتن را چگونه گنجوری کنید، تا من بگویم که زبان خود را نیز همچنان تحت احتیاط و مراقبت خویش در آورید.
فربّ کلمة سلبت نعمة.
و این پسندیده نیست که نعمتی در راه نعمتی قربانی شود.
129- توانا باشید، ولی توانایی خویش را در راه فضیلت و تقوی بکار برید، و ناتوان باشید امّا تنها از ارتکاب ناشایستکاری ناتوانی کنید.
و اذا قویت فاقو علی طاعة اللّه، و اذا ضعفت فاضعف عن معصیة اللّه. آن توانایان که ناتوانی کنند، چنین باشند.
130- درویشی بلای طاقت فرساییست، و طاقت فرساتر از آن بیماری تن باشد که رنجوری آورد.
آری بیماری تن نیز بلای بزرگیست، ولی از بیماری دل بزرگتر نخواهد بود.
أشدّ من مرض البدن مرض القلب.
131- توانگری نعمت سرشاری است، و سرشارتر از آن بهبود بدن است، ولی آنان که جانی جوان و قلبی بیدار دارند از توانگران خوش- گذران و تن پروران شاداب خوشبخت تر و شاداب تر خواهند زیست.
132- سخن گویید تا با گفتار خویش ارزش خویشتن بنمایانید.
فانّ المرء مخبوء تحت لسانه.
133- بدانچه در دنیا از مکنت دنیا بدست آورده اید، خشنود باشید و بر حرمانها و فقدانهای مادّی حسرت و افسوس مدارید.
فان أنت لم تفعل، فاجمل فی الطّلب.
در این موقع سعی کنید که از راه مشروع و معروف بگنج های این جهان راه یابید.
134- مگر نخوانده باشید که:
ربّ قول أنفذ من صول. سخنان دلربا از حمله وران قلعه گشا تندتر پیش روند و آسانتر به- پیروزی رسند.
135- خوشم در آن هنگام که همی بینم درویشی به توانگری کبریا فروشد، زیرا خدای توانگران را پشتیبان خود داند، و خوشم در آن دم که بنگرم توانگری در برابر درویشی فروتنی نماید، و در این فروتنی رضای خدای درویشان را باز جوید.
ما أحسن تواضع الأغنیاء للفقراء طلبا عند اللّه و أحسن منه تیه الفقراء علی الأغنیاء اتّکالا علی اللّه.
آری کبریای درویشان زیباتر و زیبنده تر باشد.
136- خرد را به بخردان بخشیده اند، تا در حوادث زندگی از آنان دستگیری کند و ب آنان راه بنماید.
137- هرگز ندیده ایم که کس پنجه در پنجه حق در افکند مگر آنکه بازوی خویش درهم شکسته باشد.
138- قلب شما قرآن چشم شماست، و چشم شما تنها از منبع قلب شما الهام گیرد و نیک را از بد باز شناسد.
139- یا بر نکبت ها و محنت های جهان همچون صاحبدلان بردبار باشید و یا مانند بهایم در برابر حوادث عاجزانه زانو بر زمین گذارید.
من صبر صبر الأحرار، و الّا سلا سلوّ الأغمار.
البته روش آزادگان ستوده است.
140- از خرد خویش بیش از این چه خواهید که راه را از چاه باز نماید و سپیدی را از سیاهی باز شناسد بنا بر این:
کفاک من عقلک ما اوضح لک سبیل غیّک من رشدک.
141- آن کس که نهان خویش بیاراید، آشکار خود را نیز نیاراسته باشد و آن صاحبدل که بدین خود بپردازد، خداوندگار سازگار دنیای او را بسازد.
و من احسن ما بینه و بین اللّه کفاه اللّه ما بینه و بین النّاس.
و همچنین با آفریدگار بی همتای خویش نیکو باشید، تا نیروی خداوندی وی آفریدگان را با شما نیکو گرداند.
142- بردباری خصلتی است که پرده صفت معایب اخلاقی بردباران را بپوشاند، و تدبیر عقل شمشیر کارگری است که رشته معضلات را از هم بگسلاند.
فاستر خلل خلقک بحلمک و قاتل هواک بعقلک.
پس ب آسانی می توانید نادرستی های اخلاق خویش را در پرده شکیبایی بپوشانید و در برابر نیروی شهوت و هوس با شمشیر خرد نبرد کنید.
143- این نعمت ها که بارباب نعمت داده اند، داده اند که در راه مصالح دیگران بکار آید، و همین که دست توانگران این جریان را از مجری باز گرداند دست انتقام الهی خلعت توانگری را از اندام ناساز و نارسای آنان سلب کند و خاکستر فقر و مسکنت را بر سر و روی آنان بپاشد.
نزعها منهم و حولها الی غیرهم.
و بدین ترتیب نعمت ها دست بدست بگردد و دولت ها از خانه ای بخانه دیگر جای گزیند.
144- ببندگان نرسد که بر توانایی و توانگری خویش مغرور گردند، زیرا بیماری و درویشی همه جا بر راه زندگی بشر کمین کرده و همیشه بهدف تن و جانشان کمان گشاده است.
شبی بروز آید که توانگران از بستر نرم بخاکستر گرم افتند، و تبی فرا گیرد که پیلی را بذلّت و زبونی پشه ای در اندازد.
بینا تراه معافا اذ سقم و بینا تراه غنیّا اذ افتقر.
145- اگر در غمهای زمانه درد دل خویش را بکسان باز گویید، آن چنان باشد که با خدای حسد در دل گفته اید، ولی زنهار هرگز در برابر ناکسان پرده از راز خویش فرو مکشید و غم و رنج خویش باز منمایید، زیرا در این هنگام از دست خداوند خود گله آغاز کرده اید.
146- عید... عید بدان کس فرخنده و مبارک است که خدای خویش را طاعت آورد.
فلذا کلّ یوم لا یعصی اللّه فیه فهو یوم عید. آن روز که روز عید نیست کدامست
147- بروز رستاخیز توانگران حسرت فراوان برند، زیرا همی- بینند که از مکنت آنان خانه ها روشن شده و خانواده ها در نور و نعمت فرو رفته و رضای ایزد متعال بدست آمده، امّا ثواب آن بهره دیگران است، زیرا خود با دست خویش در همی نیفشانده و دیناری نبخشیده اند، و گذاشتند که وارث درهم و دینار را دامن دامن در راه پروردگار پخش کند و از مزد آن خویشتن نصیب گیرد. اینجاست که:
انّ اعظم الحسرات یوم القیمة حسرة رجل کسب ما لا فی غیر طاعة اللّه فورثه رجلا فانفقه فی طاعة اللّه.
کیفر گرد آورنده مال دوزخ و پاداش بخشاینده آن مینوی جاویدان خواهد بود.
148- گاه و بیگاه بدان لحظه بیندیشید که لذّتها بسر رسند و ذلّت ها فرا آیند:
اذکروا انقطاع اللّذّات و بقاء التّبعات.
149- بشر عنصری خودخواه و خویشتن دوست است، و از اصراری که در حبّ ذات می ورزد نسبت بهر چه نمی داند دشمنی می دارد.
اعداء لما جهلوا.
150- از معنی تقوی چه دانید پارسایی آنست که در قرآن مجید یاد شده و بیش از یک کلمه در میان دو کلمه نباشد.
لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتیکم، آن کس که از گذشته خاطری آزرده ندارد به آینده نیز خرسند نخواهد گردید.
فقد أخذ الزّهد بطرفیه.
پارسا مرد چنین باشد.
151- در شهرهای جهان آن شهر از همه نیکوتر و نازنین تر است که ترا بخود پذیرفته و بر دامن خویش نشانیده است و از این رو:
خیر البلاد ما حملک.
152- در وجود هر کس که خصلتی پسندیده یافتید، امیدوار باشید که همه خصلت ها را در وی پسندیده خواهید یافت.
153- از آن کس بر حذر باشید که گفتار شما بشنود و اسرار شما بداند:
ان قلتم سمع و ان أضمرتم علم.
و بسوی جهانی بشتابید که سیر تاریخ و گذشت روزگار دمبدم بدانسوی دامن می کشد:
و بادروا الموت الّذی ان هربتم منه أدرکم و ان اقمتم أخذکم. چه سودی از گریز توانید برد، زیرا از چنگ مرگ گریزی نیست، و چگونه از مقاومت خویش پیروز شوید، زیرا در نخستین حمله از پای در خواهید افتاد. اگر فراموشش کنید، هم بخاطر شما باز خواهد گشت:
و ان نسیتموه ذکر بکم.
154- مترسید و بر نیکویی بیفزایید و از نیکوکاری خویشتن بسپاس و ستایش دیگران چشم امید مدارید، چه بسیار که نادیده نعمت شکر نعمت شما گزارند و برایگان نیکویی شما را پاداش دهند.
و بالاتر از این پاسها و سپاسها.
اللّه یحبّ المحسنین او که محبوب بی همتای عالم وجود است، شما را محبوب خویش می شمارد.
این ظرفها هر چه وسیع و هر چه عمیق باشد، بالاخره سرشار خواهد شد، تنها دریای عظیم علم است که هرگز در موجها و طوفانهای خویش فشرده نخواهد گردید و هرگز سر زیر نخواهد کرد، بلکه دمبدم بر عمق و وسعت خویش خواهد افزود، زیرا:
وعاء العلم فانّه یتّسع.
155- از بردباری زیان نخواهید دید، زیرا هر چه باشد بمحبوبیّت بردباران در جامعه می ارزد:
انّ النّاس انصاره علی الجاهل
156- ممکن است که شکیبا نباشید، ولی ممکن نیست که نتوانید همچون شکیبایان خویشتن داری کنید.
آری بصورت مردم شکیبا و بردبار جلوه گر شوید، تا روزی در ردیف آنان قرار گیرید:
قل من تشّبه بقوم الّا اوشک أن یکون منهم.
157- آن کس که خود بحساب خویشتن پردازد، سود برد، و کسی که از خویش غفلت ورزد، زیان آورد، مردم باریک بین و پیش اندیش ایمن مانند، و آنانکه از تحوّلات و انقلاب ها عبرت گیرند، بر بینایی و اندیشه خویش بیفزایند:
و من ابصر فهم و من فهم علم.
158- اوه... گیتی همیشه بیک روی و رنگ نماند، زیرا در پس هر پرده رویی تازه و رنگی نوین نهفته دارد. روزگاری هم فرا رسد که نوبت صاحبدلان باشد و در آن هنگام:
لتعطفنّ الدّنیا علینا بعد شماسها عطف الضّروس علی ولدها.
همچون شتری شیردار، که مشتاق و مهربان بسوی شیرخوار خویش باز گردد، دولت جهان هم بسوی ما بازگشت کند، این خداوند بزرگ و مهربان است که در قرآن کریم فرماید. وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ.
159- دست بخشنده شما بر عیب های شما پرده رنگین فرو خواهد آویخت و ناستوده ها را ستوده خواهد نمود.
160- بردبار باشید تا پیشانی شما از زنگ کدورت صفا یابد.
161- آنان که بهنگام پیروزی ببخشایند و با قدرت از انتقام بگذرند در راه موفّقیّت خویش قربانی کرده اند و بدین وسیله پیروزی خود را از آسیب حوادث ایمن ساخته اند: العفو زکاة الظّفر
162- اگر در مصیبت های گیتی خونسرد بمانید و از پیش آمدهای زمانه راضی جلوه کنید، چنان باشید که بنیان مصیبت ها را زیر و زبر ساخته- اید و چنان نماید که اصول حوادث را بر هم زده اید:
و عوضک ممّن غدر اینست پاداش آن کس که نیرنگ زده است.
163- مشورت کنید، تا راه را از چاه باز یابید: الاستشارة عین الهدایة.
سخنی حکیمانه است، زیرا مردم مستبدّ و سرکش اینجا و آنجا آماج تیر حوادث خواهند بود.
164- آن چنانکه صبر و شکیبایی در برابر تهاجم مقدّرات حربه- صفت کار کند، جزع و زاری به تهاجم غمهای زمانه کمک فرستند.
165- آن کسان که می خواهند همواره بی نیاز مانند، باید پیوسته از آرزوها چشم بپوشند.
166- چه بسیار خردها از مردم خردمند دیده ایم که در برابر هوس- ها همچون. اسیران زنجیر شده بزانو در آمده بودند.
167- آنان که از تجربه خویش سود برند، مردمی خوشبخت و پیروز باشند.
168- بدوستی ها با چشم کودکانه منگرید، زیرا این رشته خود از رشته های خویشاوندی است، با این تفاوت که بجای خون ها جان ها را بهم
اتّصال بخشیده باشد:
قرابة مستفارة.
169- دلی را که از دل آزاری تو آزرده باشد، هرگز بامانت مپذیر، زیرا روزی بتلافی آزار خویش بر ضدّ تو بهم برآید.
170- مردم خودپسند که از نفس ناراضی خویش رضا باشند با عقل خود بجنگ برخاسته اند.
171- آن را که مهربانی بیشتر باشد، دوستان مهربان فراوان تر نصیب گردد، و بدرختی ماند که نرم بروید و شاخه بسیار برویاند.
172- چندان که از محنت ها فریاد برآورید بر محنت خویش بر- افزایید.
173- در انجمن بخردان از سرکشی و گردن افرازی خویشتن دست بدارید، تا بنیان خرد استوار بماند و کنکاش ها نتیجه سودمند بخشد.
174- به تجربه آورده ایم که سوارکاران چندان که پا بر رکاب گذاشته اند، گرم بتازند، و آنان که آرزوی خویش بچنگ آورده اند، گردنفرازی کنند. آری به تجربه رسید که:
من نال استطال.
175- بگذارید این آرامش ها با دست انقلاب تکان خورند تا ببینید که مرد کیست و دریابید که کدام کس نامرد مانده و نامردمی روا داشته است. مسلّم است که:
فی تقلّب الاحوال علم جواهر الرّجال.
گوهر جوانمردی در هنگامه ها آشکار گردد.
176- دوستانی که با دوستان خویش رشک ورزند، در دوستی خود بیمار باشند، و شاید این دوستی در اساس خویشتن با صلاح و سلامت مقرون نبوده است.
177- بیایید تا قربانگاه عقل ها را در چشم انداز شما بگذارم، و بیایید ببینید که چگونه خرد خردمندان در قربانگاه آزها و آرزوها قربانی شده است:
اکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع
178- آن قاضی که باستناد گمان خویش حکومت کند، در حکومت خود بخطا رفته و بر محکوم ستم روا داشته است.
179- حکومت ها اگر بر دوش رعیّت ها ظالمانه بار بگذارند، آبادیها را ویران و خانواده ها را پراکنده و پریشان ساخته اند.
و آن فرمان فرما که بر فرمانبران ستم روا دارد، جاهلانه بروی خویش شمشیر انتقام کشیده است.
180- آن چنانکه نادانان را بکسب دانش و تحصیل فضیلت دستور دادند، خداوند بزرگ بدانشمندان و ارباب فضیلت نیز دستور فرموده که دانسته های خود را برایگان در دسترس نادانان بگذارند، و هر چه خود آموخته اند، بدیگران بیاموزند.
181- آن برادر که در نظام برادری ترا به تکلّف و دشواری در افکند برادری ناهموار و نکوهیده باشد.
182- برادری که قلب برادر برنجاند و پاس برادری وی ندارد، بیرحمانه رشته خویشاوندی را از میان بریده باشد.
183- در آینده با گذشت روزها و شبها روز و روزگاری فرا خواهد رسید که سخن چینان عزیز باشند و نابخردان خردمند شمرده شوند. ارباب انصاف خوار گردند و مردم بخشنده ابله جلوه کنند.
لا یضعّف فیه الّا المنصف و لا یظرّف فیه الّا الفاخر.
همی گویند که: صله رحم منّتی بیش نباشد، و در حقیقت بنام صله رحم بر ارحام منّت گذارند.
عبادت کنند، تا بر مردم حکومت برانند، و دین را سرمایه دنیای خویش دانند.
فعند ذلک یکون السّلطان بمشورة الاماء و امارة الصّبیان و تدبیر الخصیان.
آری در چنین روزگار دخترکان عشوه کار زمام سلطنت بمشت گیرند، و کودکان ناپخته بر مسند حکومت تکیه زنند، و خواجه سرایان بر کرسی وزارت نشینند.
یأتی علی النّاس این چنین روزگار فرا خواهد رسید.
184- آنان که همی بکوشند تا دنیا را با آخرت بهم آمیزند و همی خواهند که در لذّتهای این جهان لطف آن جهان را ادراک کنند، پنداری بیهوده دارند:
من احبّ الدّنیا و تولّاها ابعض الاخرة و عاداها.
مسلّم است که دنیا بدست دنیا دوست هرگز آخرت پرست و آخرت خواه نباشد، و آن کس که در خاور دور بسر می برد بباختر دور دسترس نخواهد داشت:
هما بمنزلة المشرق و المغرب.
و آن راه پیما که از مشرق بسوی مغرب همی راه پیماید، هرگام که بجانب مقصد بردارد از
مبدأ گامی بدور مانده است.
و اگر این حقیقت را آشکاراتر از پرده برآوریم، چنین گوییم که: دنیا و آخرت دور از یکدیگر همچون دو
رقیب باشند که محبوب واحدی دارند، به دو
زن می مانند که بر سر یک شوی همچشمی آورند.
این دو زن با هم دوست نشوند و آن شوی این دو دشمن را یکجا بکنار نتواند کشید و یکجا در آغوش هر دو نتواند فرو رفت:
هما ضرّتان دنیا و آخرت بدو
هوو شبیه تر باشند.
185- در آن هنگام که ایمان اجتماعی بر اجتماع مسلّط باشد، یعنی: جامعه در فروغ صلاح و صواب گرم و روشن گردد، هر کس که بدبینی پیشه کند بدبخت و تیره روز ماند، و همچنان در آن دوره که تقوای عمومی از جان های مردم دامن بکنار کشد،
و استولی الفساد علی الزّمان و اهله.
کورکورانه از این و آن پیروی کنند و نابخردانه بدنبال غریوها و غوغاها بشتابند، باز هم جز پریشانی و پشیمانی سودی نبرند. زیرا در امواج و روشنایی تاریک دیدن و در تلاطم ظلمت از نور چراغ بی نیاز ماندن شیوه خردمندان نیست.
در آن موقع که از پیکار صفین بکشور عراق باز می گشت،
موکب همایونش به گورستان عمومی کوفه گذار کرد. ناگهان از

رفتار باز ایستاد پس از اندیشه بسیار چنین گفت:
186- سلام، ای خفتگان بستر گور سلام، ای خاک بدیده ها و ای سنگ بسینه ها سلام بر شما ای جانهای وحشت آلود. سلام بر شما ای خویشان از خویشاوندان بدور:
یا اهل الدّیار الموحشة و المحالّ المقفرة و القبور المظلمة، یا اهل التّربة یا اهل الغربة.
پیش از ما در این خراب آباد خانه گرفته اید و بهتر دانید:
نحن لکم تبع لا حق نیکو دانید که کاروان ما نیز امروز و فردا این بیابان را بپایان خواهد رسانید و ما را در کنار شما جای خواهد داد.
چه می پرسید که بازماندگان شما چگونه اند و با باز گذاشته های شما چه کرده اند آنچه از زر و سیم بر جای نهاده اید، مشتی باین و مشتی ب آن رسید، و آن خانه ها که با دست شما خشتی از سیم و خشتی از زر بنیان شده بود، علی رغم دوستان شما نشیمن گاه دشمنان شما گردید.
امّا الدّور فقد سکنت و امّا الازواج فقد نکحت و امّا الاموال فقد قسمت.
اکنون بگویید که: روزگار شما چونست و در آن جهان چگونه بسر می برید
در این هنگام بهمراهان خود نگاهی خیره در افکند و
آهسته گفت: خداوندا اگر به این استخوانهای فرسوده یارای گفتار داده می شد، بپرسش من پاسخ همی دادند، و یک زبان همی گفتند که:
انّ خیر الزّاد التّقوی.
تنها پرهیزگاری سرمایه رستگاری است.
187- این چهار تن هرگز از این چهار موهبت بی بهره نمانند.
آن کس که همی بخواهد، هرگز نومید نخواهد ماند، و آن کس که همی توبه کند، بالاخره از آلایش زشتی ها تعمید خواهد یافت، و آن کس که آموزش همی بجوید، آمرزیده خواهد بود، و آن کس که شکر نعمت همی بگزارد، بر نعمت خویش خواهد افزود.
و تصدیق ذلک فی کتاب اللّه سبحانه.
آنجا که می گوید: وَ قالَ رَبُّکُمُ.
مرا بخوانید تا شما را پاسخ گویم.
و می گوید: وَ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً أَوْ یَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ یَسْتَغْفِرِ اللَّهَ یَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً.
تبه کاری که بخدای خود باز گردد، خدای خویش را مهربان خواهد یافت.
و می گوید: لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ.
شکر نعمت، نعمت را افزون نماید.
و می گوید: إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللَّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیبٍ فَأُولئِکَ یَتُوبُ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ کانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً.
گناه کنند و در گناهکاری خویش نادان باشند، امّا هر چه زودتر از کرده پشیمان کردند و روی بسوی آسمانها آورند.
البته پروردگار دانا و توانا بر این گنه کاران نادان ببخشاید.
و بعلاوه: وَ إِنِّی لَغَفَّارٌ لِمَنْ.
در اینجا خداوند بزرگ در وعده خویش تأکید همی کند و بخشایش توبه کاران را تأیید همی فرماید.
188- بگذارید تا حقیقت اسلام را بی پرده در پیش چشم شما بگذارم، و این معنی آسمانی را دور از آرایه و پیرایه بر زبان آورم:
الاسلام هو التّسلیم.
این عقیده همه جا با صلح و سلامت مقرون است:
و التّسلیم هو الیقین.
پس آن کس که بدین اسلام سر تسلیم فرود می آورد، خاطری مطمئن و اراده ای ثابت خواهد داشت.
و الیقین هو التّصدیق.
این مسلّم است که پیروان مطمئن پیشوای خود را تصدیق خواهند کرد و بگفته های وی ایمان خواهند داشت و این تصدیق:
و التّصدیق هو الاقرار، و الاقرار هو الاداء، و الاداء هو العمل الصّالح.
تا ببینند که از نیکویی چه کرده اید و از نیکوکاری چه آورده اید.
تنها آن جان که نیکو پندار و نیکو کردار باشد، مسلمان خواهد بود.
189- گفته اند که یکتا پرست باشید و همی خواستند که از وحشت جهل و تباهی دو پرستی و دو دوستی بدور مانید، و ایدون حکمت عبادت- هایی که شایسته یکتا پرستان است:
و الصّلوة تنزیها عن الکبر.
زیرا نمازگزاران در برابر ملکوت اعلای الهی پیشانی بندگی بر خاک نهند و فروتنی خویش را بدین پایه پدید آورند.
و بعد:
و الزّکوة تسبیبا للرّزق: و آنچه که بنام زکاة از سود و سرمایه خویش بدرویشان بخشید، روز تیره روزان برافروختید و روزی بینوایان بپرداخته اید.
و الصّیام ابتلاء لاخلاص الخلق: و هم آنان که از سپیده دم تا سیاهی شامگاهان گرسنه و تشنه می مانند و روزه می دارند، بدین عبادت ارادات مردم بسنجند و بر ارادت خویش بیفزایند.
و الحجّ تقویة للدّین: از دور و نزدیک بسوی کعبه مقدّس شتافتن و ندای خدای را پاسخ گفتن، دین را نیرومند سازد و بدو جلال و شکوهی ویژه بخشد.
و الجهاد عزّا للاسلام: سربازان رشید شما، شمشیر بر کفن همی بندند و در مقابل تهاجم بیگانگان از عقیده و مرام خویش حمایت همی کنند و این فداکاری بزرگ با سلام عزّت و مناعت بخشد.
و الامر بالمعروف مصلحة للعوام، و النّهی عن المنکر ردعا للسّفهاء.
گفته شد که به نیکوییها فرمان دهید و از بدیها باز بدارید. تا مصالح عمومی جامعه در پناه
امر بمعروف رونق گیرد و فساد و فحشا به نیروی
نهی از منکر بر طرف گردد
و صلة الارحام منماة للعدد: هر چه خویشاوندان بیشتر بپردازند، ب آبادی خانواده خویش بیشتر کمک کرده اند.
و القصاص حقنا للدّماء: راستی اگر از خونهای بناحق ریخته خونخواهی نشود و خون مردم خونخوار با دست عدالت بر خاک نریزد، دیگر امنیّت و امانتی در میان نخواهد ماند و هیچکس بر جان خویش ایمنی نخواهد داشت.
و اقامة الحدود اعظاما للمحارم: بر پشت و پهلوی کسانی که بر حدود وظایف اجتماعی تعدّی می آورند، تازیانه می زنند، تا دیگر کس را یارای تجاوز و تعدّی از مقرّرات اجتماع نماند.
و ترک شرب الخمر تحصینا للعقل: این مایع مست کننده که مایه سستی خرد و نادرستی اعصاب خواهد بود، همان به که با خاک در آمیزد.
و مجانبة السّرقة ایجابا للعفّة.
آری دست رباینده دستی بی عفّت و ناپاک است، پس این که گفته اند: بدزدی دست میالایید، همی خواستند عفّت اخلاق عمومی را تحکیم فرمایند.
و ترک الزّنا تحصینا للنّسب و ترک اللّواط تکثیرا للنّسل: کردار ناشایست زنا نام ناموران را پست سازد و سند نژادها و نسل ها را از هم بدراند و شناسنامه خانواده ها را کم کند. و امّا لواط... با ادامه این گناه دیگر سلسله بقا از خطر انقراض ایمن نخواهد ماند، و دیگر زنی آبستن نخواهد شد، تا بزنجیر بقاء امتداد بخشد.
و الشّهادات استظهار للمجاحدات: و این که در قضاوتها بگواهی گواهان راستگو نیاز باشد، همی- خواهند که گردن دروغگویان را درهم شکنند و روی نادرستان را سیاه سازند.
و ترک الکذب تشریفا للصّدق: اینجاست که فنای دروغ ببقای راستی کمک کند و براست گویان حرمت بخشد.
و السّلام امانا من المخاوف و الامامة نظاما للأمّة و الطّاعة تعظیما للامامة: با تقدیم سلام بیمها بر کنار شود و در پیرامون عدالت امام، امّت در امان بماند و با اطاعت امّت مقام امامت بر وظایف خویش مسلّط گردد و مسئولیت خود را با رضای پروردگار و آرامش محیط برگزار نماید.
آری اینست آن حقایق که یکتاپرستی بدنبال دارد. ای کمیل باین و آن بگو که تا می توانند ویرانه های دل را آباد کنند، و اگر دستی دارند، بدستگیری افتادگان پیش آورند.
مر اهلک ان یروحوا فی کسب المکارم، و یدلجوا فی حاجة من هو نائم.
من ب آن خداوند بینا و شنوا که همه کس را یکجا همی بیند و همه چیز را یکجا همی شنود، قسم یاد میکنم و ایمان دارم که دست های دلنواز هرگز کوتاه و ناتوان نمانند و قلبهای مهرانگیز و مهربان برای ابد گرم و روشن خواهند بود.
ای کمیل ما من احد ادوع قلبا سرورا الّا و خلق اللّه له من ذلک السّرور لطفا.
آن جان سعادتمند که بجانهای نومید نعمت امید همی بخشد و دلهای شکسته را جبران همی کند، در برابر هیچ حادثه درهم نخواهد شکست و فرّ و فروغ وی در دود کدورت پنهان نخواهد ماند. پرتو سروری که با دست شما در دل مردم برافروخته می شود، بطغیان ظلمت ها و زنگها اجازه نخواهد داد که در کانون نورانی قلبتان رخنه اندازد و سرور صفایش را از جلوه و جلا فرو افکند.
یطردها عنه کما تطرد غریبة الابل.
بشتران بیگانه بنگرید که چه آسان و آهسته از آبشخورها رانده شوند و باور بدارید که غمهای زمانه نیز بدین صورت از پیرامون دلهای مهربان مطرود مانند.
در آن روزگار که گزارش تهاجم معاویه به
مرز بدو رسید،
یک تنه روی به نخلیه آورد، تا مردم بی حال و هوش کوفه را برای
دفاع تهییج کند.
گروهی از دنبالش دویدند که:
نحن نکفیکهم.
این وظیفه ماست که باید انجام دهیم
ولی امیر المؤمنین (ع) بدین گفتارهای نادرست اعتنا نکرد
و فرمود: اگر راست همی گویید، نخست جان مرا از دست پیمان شکنی ها و خودخواهی های خویشتن برهانید.
و اللّه ما تکفوننی انفسکم فکیف تکفوننی غیرکم شما مرا از شر کجی ها و کج اندیشی های خود نتوانید خلاص کرد، و من چگونه می توانم بنیروی شما در برابر تهاجم دشمن پشتگرم باشم ای عجب در گذشته های اعصار و قرون همه جا ملّت از ستم دولت همی نالید و دست دادخواهی ب آسمانها همی برافراشت. امّا در نوبت من، دولت از ستم ملّت بفریاد آمده فریاد خویش بفلک می رساند
ان کانت الرّعایا قبلی لتشکوا حیف رعاتها، فانّی الیوم لاشکو حیف رعیّتی.
انگار که قدرت امامت من در مشت امیال و هوسهای مشتی مردم بلهوس و لجام گسیخته قرار دارد.
همه همی خواهند که فرمان بفرمایند، و توقّع همی دارند که من فرمان ببرم
کأنّنی المقود و هم القادة، او الموزوع و هم الوزعة آیا این چنین است بدوید و بشتابید و از رنج دویدن و شتافتن بپای در آیید، ولی مطمئن باشید که بیش از سرنوشت خویش بدست نخواهید آورد.
انّ اللّه سبحانه لم یجعل للعبد، و ان عظمت حیلته، و اشتدّت طلبته، و قویت مکیدته، اکثر ممّا سمّی له فی الذّکر الحکیم.
در
ذکر حکیم یعنی در قرآن مجید، یعنی در
لوح محفوظ هر کس را
روز و
روزی تقدیر کرده اند، از میزان
تقدیر تجاوز نتواند نمود.
آن کس که بدین حقیقت ایمان آورد، آسوده خاطر خواهد ماند و کشش و کوشش خویش را نابجا بکار نخواهد برد.
سپاس بگزارید و ستایش کنید و خدای را بشناسید و شکر نعمت وی بگزارید.
از شیوه و شتاب فراوان، دل بردارید و آرزوهای خویش را از میزان اعتدال مگذرانید تا خوشبخت و خوشکام بمانید.
این آز بردن و آزمندی آوردن... این طمع کردن و حرص زدن، بالاخره جز خستگی و خواری و جز فرسودگی و فرومایگی سودی نخواهد بخشید.
انّ الطّمع مورد غیر مصدر، و ضامن غیر وفیّ.
پیش براند، ولی بهدف نرساند، و پیمان بر بندد، امّا استوار ندارد.
تشنه را در آب زلال غرق کند، ولی سیر و سیرابش نسازد، و موجها را از سرش بگذراند، امّا جان سوخته وی را همچنان در حرارت عطش با سوز و گداز نگاه بدارد و دمبدم بر تشنگی او بیفزاید.
و کلّما عظم قدر الشّی ء المتنافس فیه عظمت الرّزیّة لفقده.
و این پیداست که ارزش گمشده در افسوس گمشدن اثری شگرف خواهد داشت. و آن دل آرزومندی که عمری گرانمایه در آرزوی بیهوده ای بسر رسانید، از سر کردن عمر و نومید ماندن جان، گوهری گرانبها گم کرده و نعمتی بیمانند از دست داده است. اینجاست که فریاد اسف بفلک برآورد و بر اطلال آرزوهای فنا شده و امیدهای بر باد رفته خود اشک حسرت ببارد. تیره بخت تا آرزومند بود، چشمان بینا نداشت زیرا:
و الامانیّ تعمی الابصار.
برق هوس ها نور بینایی را از چشمانش ربوده بود، و اکنون که دیده گشوده جز خاک بر دامن خویش نمی بیند و جز خاکستر بر گریبان خویش ندارد.
ای پروردگار بزرگ روا مدار که در چشم انداز مردم زیبنده و زیبا جلوه کنم، امّا در محرمخانه قلب خود تیره روی و نازیبا بمانم.
خداوندا من بخودنمایی خو نگرفته ام و بخودسازی نیندیشیده ام.
محافظا علی رئاء النّاس من نفسی بجمیع ما انت مطّلع علیه منّی.
تا بدین نیرنگ در برابر دیگران رنگها بنمایانم و در پرده خاطر اندیشه های دیگر بپرورانم.
فابدی للنّاس حسن ظاهری و افضی الیک بسوء عملی.
من نخواهم که به مردم نزدیک باشم و از تو دور بمانم و نخواهم که رضای خلق بجویم و خشم خالق بپذیرم.
اللّهمّ انّی اعوذ بک. ای کردگار بی همتای من، مرا از این خصلت های ناپسند در پناه خویش ایمن دار.
در روزگار پیشین برادری پارسا داشتم که جانی روشن و دلی بردبار داشت.
در چشم من بسیار بزرگ منش و بلند نظر جلوه میکرد، زیرا می دیدم که دنیای بزرگ در چشمان وی بسیار کوچک و ناچیز جلوه همی کند.
شکم بنده و شهوت پرور نبود، تا هر چه را به بیند بخواهد، و هر چه بخواهد بپرستد.
بنا بر این:
لا یشتهی ما لا یجد و لا یکثر اذا وجد.
خاموش و آرام بود، آن چنانکه گویی سخنی نمی داند تا بر زبان آورد، یا رازی بدل دارد که همی ترسد از دل بدهان باز آید. هرگز بتحسین مردم گوش نمی داد تا نکند که خویشتن را از یاد ببرد و اگر ستایش ستایشگران را همی شنید، بحساب خویش نمی گذاشت.
با دوستان آن چنان مهربان و ملایم بود که اندکی ناتوان بنظر می آمد، امّا در میدان کارزار از اژدهای خشم گرفته خروشان تر و از شیر زخم خورده بی باک تر حمله میکرد.
لیث غاد و صلّ واد.
لب بملامت دیگران نمی گشود و پوزش پوزش خواهان را با دیده شماتت نمی نگریست.
از دردها نمی نالید و حتّی حکایت بیماری خویش را نیز بروزگار تندرستی می گذاشت، و تا بیمار بود لب بشکایت و حکایت نمی گشود، جز از کرده های خود سخن نمی گفت، و هرگز
ناکرده را شایسته گفتار نمی شمرد.
آنچه را که خواهد کرد شایسته حدیث و حکایت نمی دانست، تا هنگامی که بصورت کردار در آید.
بیشتر در پی آن بود که بشنود، وی شنیدن را هزار بار بر گفتن رجحان می بخشید.
دوست من از هوس های ناهنجار می گریخت، و این گریز و هراس تا آنجا دامنه داشت که در کارهای عادی زندگی هم به مشقّت و رنج راضی تر بود، و از کارهای دلخواه و دل انگیز دوری می گزید.
و کان اذا بدهه امران نظر ایّهما أقرب الی الهوی فخالفه.
این بود دورنمایی از دل و دیده دوست من، و شما که مرا دوست می دارید، اگر چنین باشید بهتر است.
فعلیکم بهذه الخلائق فالزموها و تنافسوا فیها فان لم تستطیعوها.
کوشش کنید، بر اصرار و جدیّت بیفزایید، باشد که دوستان من هم مانند آن دوست من بکمال انسانیّت نزدیک کردند. امّا شما را آن چنان یارا و جرأت نباشد که دل از بستگی ها بردارید و رشته جان از ریشه آزها و آرزوها بگسلانید، و خویشتن بر خویشتن چیره و پیروز گردید، و معهذا دوست همی دارم که روش دوست مرا از یاد مبرید و تا آنجا که می توانید از این چشمه حکمت و حقیقت کام جان تر کنید و بدانید که:
فاعلموا انّ اخذ القلیل خیر من ترک الکثیر.
آب دریا را اگر نتوان کشید هم بقدر تشنگی باید چشید.
از اشعث بن قیس کندی پسری بدرود زندگی گفته بود. این
اشعث سرداری رشید بود و در ارتش عراق همواره فرماندهی های
بزرگ بعهده داشت.
امیر المؤمنین به افسر داغدیده خود چنین می فرماید: بر مرگ فرزند عزیز خود اندوهناک شدی و این حادثه جانگزا گلوی ترا از زهر ماتم لبریز کرد.
چنین است، داغ پسر داغی دل آزارست، و من ترا ازین اندوه و افسوس باز ندارم. و تمنّا نمیکنم که رنجی بدین شگرفی را نادیده انگاری امّا:
و ان تصبر ففی اللّه فی کلّ مصیبة خلف. اگر بردباری کنی و شکیبا بمانی، پروردگار بزرگ این بردباری و شکیبایی را ناچیز نگیرد، و قلب درهم شکسته ترا که با چنین شکستن آرام و خاموش مانده از نعمت جبران بی بهره نگذارد.
سردار من پسر ناکام تو از پدری چون تو در مرگ خود آه و افسوس همی خواهد و آشنایان تو توقّع همی دارند که ترا در موج اشکها غرق بنگرند.
فقد استحقّت منک ذلک الرّحم.
آری اقتضای رحم چنین باشد، ولی لبخند تو در برابر حوادث روح سربازی ترا منیع تر و متین تر نشان دهد و به پیشه پرافتخار تو افتخار بیشتری بخشد.
ان صبرت جری علیک القدر و أنت مأجور.
راستی بخاطر مبارزه خویش بر ضدّ حادثات زندگی جز طاقت و تحمّل چه آوریم و در برابر طوفان محنت ها و مصیبت ها اگر کوه صفت استوار نمانیم چکنیم هم اکنون تو:
و ان جزعت جری علیک القدر و أنت مأزور.
این
پیش آمد پیش آمدنی است، نه با کس لب به مشورت بگشاید و نه از کس برای جریان عادی خویش اجازت خواهد. بالاخره
پیش آمد پیش آمدنی است و افسری مانند تو اگر بجای اشک حسرت خون و خوناب از دیده بیفشاند و عوض مشت گران اگر سنگ کوهساران بر سر و سینه خویش بکوبد، عفریت مرگ را از بالین جگر گوشه خویش بدور نخواهد راند و فرمان قضا را که امضاء شده است از جریان باز نخواهد داشت.
اوه... ای سردار من دیگر از این فتنه خواستنی که فرزند نامیده می شود، چه گویم و این بلا را، آن چنانکه فرود آمده است، چگونه یاد کنم پای بدنیا می نهند و همچنان بدنبال خود پای رنجها و محنت ها را بدنیا می گشایند و دیده از این دنیا بر می دارند و نور دیده ما را نیز بهمراه خود می برند و فرزند تو:
سرّک و هو بلاء و فتنة.
این سرور در جشن میلاد وی بود، امّا اکنون.
و حزنک و هو ثواب و رحمة.
اندوه تو در آسمانها بهائی فراوان دارد و قلب داغدیده ترا در ملکوت اعلی تقدیس کنند.
در آن روز که پیکر مقدس پیغمبر (ص) را بخاک سپرد، بر مزارش
چنین گفت: من تا بوده ام با صبر و شکیب همدم بوده ام، امّا اکنون همی بینم که دور از تو صبر و شکیب هم مرا ترک گفته اند.
خون خوردن و لبخند زدن، دندان بر جگر گذاشتن، از جگر بند گذشتن، شیوه شیوایی است، ولی مرگ ترا نتوانم همچون حوادث دیگر آسان بگیرم و از یاد تو ب آسانی بگذرم.
انّ الصّبر لجمیل الّا عنک و انّ الجزع لقبیح الّا علیک.
من آن بودم که بر شیون داغدیدگان خرده می گرفتم و فریاد افسوس و اسف را بر جان جوانمردان حرام می شمردم، امّا امروز همی بینم که بر فراق تو بردباری سزاوار نیست و در اندوه تو شیون بر آوردن ناپسند نباشد.
حقیقت اینست که غم بدرود تو بر جان من از کوه کلان سنگین تر است.
در تاریخ گذشتگان ماتمی سیاه تر و سوزان تر از ماتم تو ندیده ام، و پس از مرگ تو دیگر عزائی دردناک تر از عزای تو نخواهم دید.
انّ المصاب بک لجلیل و انّه قبلک و بعدک لجلل.
آری دیگر هر چه غم بینم در برابر غم تو کم باشد.
در بازگشت از صفین بر شبامی ها گذر کرد، زنان شبامی بر
شهدای خویش می نالیدند و در این موقع حارث بن شرحبیل شبامی فرماندار
قبیله هم ملازم رکاب بود: اوه... چه فریادها، چه شیون ها، مگذارید که با این شیون بر شهدای عزیز ما ماتم بدارند.
أ تغلبکم نسائکم پس آن توانایی مردانه کجاست که بتواند بر عواطف لطیف زنان چیره شده و از آه و ناله بازشان دارد.
آیا در برابر احساسات دختران قبیله خود از پای در آمده اید
ألا تنهوا نهنّ عن هذا الرّنین تا آنجا که نمی توانید شیون کشان را از شیون کشیدن باز دارید.
حارث با پای پیاده در رکاب امام علیه السلام راه می پیمود و او از این
رفتار هم انتقاد کرد:... از همراه من باز گرد. این ستوده نیست که با پای پیاده در دنبال پیشوای سواره خود راه پیمایید.
این رفتار که بیش و کم به تملّق شباهت دارد، از طرفی حکومت را از خود راضی و بخود مغرور و نسبت بملّت بی اعتنا می سازد و از طرف دیگر شخصیّت و اعتبار ملّت را از مقام بلندش بپایین می کشاند و آبروی اقوام و طوائف را بر خاک می ریزد.
فانّ مشی مثلک مع مثلی فتنة للوالی و مذلّة للمؤمنین آری باز گرد، زیرا نه خود می خواهم که بعنوان پیشوایی خویش مغرور و فریفته گردم و نه دوست می دارم که مسلمانان با همه شهامت و شرافت، خویشتن را پست و کوچک جلوه دهند.
آن کسان که اسیر آرزوهای خویشند، همان به که از بند آرزوهای خویش بدر آیند و شما که چنین بی بند و بار بسوی تمایلات خویشتن می شتابید، بهتر آنست که از تمایلات خویشتن باز گردید، زیرا راهی که در پیش داریم دور است و رنجی که باید بجان بپذیریم بسیار.
فانّ المعرّج علی الدّنیا لا یروعه منها الّا صریف انیاب الحدثان.
آنان که از پیش حوادث همی بهراسند و به صفیر مارهای جانگزای طبیعت گوش هوش همی دارند، دنیا بدستان باشند. بهوش باشید و نفس خویش را هم با دست خویش ادب کنید و بمراسم زشت و آداب نکوهیده اش پایان بخشید.
و اعدلوا بها عن ضراوة عاداتها.
و مگذارید که بی باک و بی پروا بماند.
از بدبینی و بدگویی و بد اندیشی بپرهیزید، و در آن هنگام که دست نیاز بدرگاه پروردگار بی نیاز بر می آورید نخستین بر جان مقدّس محمد (ص) درود فرستید، زیرا:
فانّ اللّه سبحانه اکرم من ان یسأل حاجتین فیقضی احداهما و یمنع الاخری.
این محال است که خداوند مهربان مسألت بندگان را در تقدیس پیامبر خویش بپذیرد و مسألت های دیگر را نامستجاب و غیر مقبول بگذارد.
آه از این لذّت ها و لطف ها که مردم بی چشم و دل را از دیدن و سنجیدن باز داشته و بر چهره حقایق پرده مستی و مستوری افکنده است.
حظّی که شهوت پرستان از
متاع دنیا می برند، آن چنان نماید که کودک نابخردی به گیاهی کوچک و فرسوده دل ببندد و از رنگ پریده و روی خزان دیده اش لذّت برد.
این زهر قاتل است. این آتش سوزان و افعی جانگزای است. بر حذر باشید که بجای مهر گیاه این نوش زهر آلود را بکام مکشید و نادیده نعمتی از نور، به لهیب طغیان کرده این جهنّم تسلیم مشوید.
ایّها النّاس متاع الدّنیا حطام موبی ء فتجنّبوا مرعاة قلعتها احظی من طمأنینتها و بلغتها ازکی من ثروتها.
بر پیشانی آنان که درهم و دینار بدامن دارند، خطّ فقر و تیره- بختی نگاشته است، و آن کسان که غنی ترند محتاج تر خواهند بود.
و من استشعر الشّعف بها ملأت ضمیره اشجانا لهنّ رقص علی سویداء قلبه.
چه بیهوده از زر و سیم این جهان خوشدل و خوشحال باشند و ندانند که در محرمخانه قلبشان هزاران غم و ماتم پنهان گردد و بار دیگر حوادث بر رشته جان و ریشه دل آنان مستانه بر قصد.
دنیادار، همواره با یکدل و غم دارد، غمی دلپذیر و غمی دلگداز.
غم بدست آوردن که اندکی شیرین باشد و غم نگاهداشتن که از حنظل بیابان تلخ تر مزه دهد.
در چنین بیم ها و امیدها شب و روزش به شب ها و روزها و بالاخره بروزگارها کشد و ناگهان خود را تهیدست و تهیدامن در آغوش گور بیند:
کذلک حتّی یؤخذ بکظمه فیلقی بالفضاء منقطعا.
ولی آشکارا با این حقیقت زننده آشنا شود که در آستان قدس الهی وی را عظمت و اعتباری نیست.
فرمان الهی طغرای فنای وی را امضاء کند و دوستان مگس قدس او نیز از پیرامونش پرپرزنان بدور روند و تیره بخت را بیکس و بینوا بر جای بگذارند. امّا صاحبدلان چنین نباشند:
و انّما ینظر المؤمن الی الدّنیا بعین الاعتبار، و یقتات منها ببطن الاضطرار.
آن چنان که پنداری در برابر بقایای قرون و اعصار ایستاده همی پند گیرد و همی در غرقاب حیرت و عبرت فرو رود، و بدانسان که گویی با مال بیگانه روبروست، ترس ترسان بسویش دست دراز کند و بناچار از کنارش لقمه ای بردارد.
از او جز با گوش بی اعتنائی نشنود و بدو جز با چشم بی اعتباری ننگرد.
راستی این چه باشد که بخاطرش خاطری بیازارند، یا خود خاطر آزرده بمانند
ان قیل اثری قیل اکدی، و ان فرح له بالبقاء حزن له بالفناء.
پس از توانگری درویشی و بدنبال شادمانی اندوه... و هنوز.
لم یأتهم یوم فیه یبلسون.
این دیگر دردی بیدرمان باشد، زیرا از رحمت بی انتهای الهی بدور ماندن در خور پست ترین جانها و فرومایه ترین فطرتهاست.
شما را روزی در پیش و روزگاری در راه است که از اسلام جز نامی نبینید و از قرآن جز نشانی نجویید.
این نمازخانه ها که اکنون از غوغای نمازگزاران لبریز است، در آن روز نیز بر جای بماند، امّا از بیرون آباد نماید و در درون ویران باشد.
و مساجدهم عامرة البناء و خراب من الهدی.
در نمازخانه ها نور تقوی و عصمت ندرخشد و نمازگزاران جز مشتی فریبکار و خودآرای نباشند.
مردم همه فتنه انگیزند و همه هم با فتنه خویش در آویزند، هم خود کرده اند و هم خود خورده اند:
منهم تخرج الفتنة و الیهم تأوی الخطیئة: خیره سرانی نابخرد باشند که دورنشینان و دوری گزیدگان را نیز بمنجلاب فساد و فحشا فرو اندازند، چنین شنیده ام که خداوند بزرگ نیز مردم آن دوران را بدین بلاها بیازماید:
یقول اللّه سبحانه: فَبِیْ حَلَفْتُ لَابْعَثَنَّ عَلی اولئِکَ فِتْنَةً اتْرُکُ الْحَلیمَ فیها حَیْرانَ: در این تیرگی جهان گیر، مردم بردبار در گرداب حیرت و عبرت غرق باشند.
خداوندا ما بسوی تو پناهنده ایم و بتو پناه آوریم، زیرا نتوانیم بدینسان آزمایش شویم.
و نحن نستقیل اللّه عثرة الغفلة: آری لغزش غفلت لغزشی خطرناک است.
گروهی نادرست و ناکس، ستم پیشه و پست فطرت، در پیرامون معاویه گرد آمدند که نه حقّ بینند و نه حقیقت شناسند، نه از
مهاجران باشند که محنت دربدری و آوارگی کشیده و بشرف مهاجرت مفتخر شده اند، و نه در شمار
انصار که دروازه شهر و خانه و دل خود را بروی محمد (ص) گشوده و بخاطرش تلخی ها و ناگواری ها چشیده اند. نه اینند و نه آن.
و لا الّذین تبوّو الدّار و الایمان.
بلکه مردمی از مردمی بدور، بپای قدرت و حکومت از پای در آمده و دل به درخشش طلا و نقره سپرده اند و معهذا شما را در این حکمیّت به استهزاء گرفته اند.
نماینده شام عمرو بن عاص است که می تواند با شیطنت ها و حیله- های خود معاویه را ارضا کند و نماینده شما ابو موسی اشعری که از ادای هر گونه تکلیف ناتوان و نادرست است.
ألا و إنّ القوم اختاروا و لانفسهم أقرب القوم ممّا یحبّون و انّکم اخترتم لأنفسکم أقرب القوم ممّا تکرهون.
نیکو بنگرید که چه کرده اید و زیان این کردار ناهنجار چگونه بجان و دلتان باز خواهد گشت.
عبد اللّه بن قیس در نیروی عراق بر ضدّ دلاوران عراقی تبلیغ می کند.
یقول: انّها فتنه فقطّعوا اوتارکم و شیموا سیوفکم.
او معنی فتنه را ندانسته و از صلح و صفا بویی نبرده دم از فتنه و صلح می زند.
او نمی داند که همین کمانهای کشیده و همین شمشیرهای برآهیخته دو پاسدار صلح و سلامتند، و اگر نیروی دلیر عراق در نبرد خود به پیش نمی رفت و بسوی پیروزی پیشرفت نمی کرد، تا ابد اختر صلح و صفا از پشت کدورت های انبوه مطامع و شهوات جلوه نمی نمود.
عبد اللّه اشعری تا دیروز عقیده این مبارزه را مشروع و قانونی نمی دانست، و نمی دانست که مصلحت صلح مقتضی جنگ است.
کسی را که در روش سیاسی خود این چنین کند و فرومایه باشد چگونه در برابر
داهیه عرب می نشانید و با چه جرأت مردی این همه ابله و کودن را در مشکلات سیاست و نظام حکم می شمارید.
آیا در این فتوای سیاسی که از خود برآورده اشتباه نکرده است- گفته می شود که: وی بدروغ چنین گفته و من نمی دانم بیک عنصر دروغگوی چگونه اعتماد کنم و اگر بگویند که ابو موسی بخطا رفته باز هم خطاکاران را در حکمیّت ها بر مسند حکومت ننشانند.
فادفعوا فی صدر عمرو بن العاص بعبد اللّه بن العبّاس، و خذوا مهل الایّام، و حوطوا قواصی الاسلام الا ترون... هم بجای ابو موسی، عبد الله بن عباس را بنشانید تا با مشت تدبیر بر سینه عمرو بن عاص بکوبد و از فرصتهای گرانبهای سیاسی استفاده کند.
الا ترون الی بلادکم تعزی و الی صفاتکم ترمی مگر نمی بینید که وطن در خطر افتاده و مواریث ملّی هدف تهدید دشمن قرار گرفته است نمی بینید..

نامه های علی علیه السّلام نامه های علی علیه السلام

در بخش های یکم و دوم و سوم... جای جای از نامه های
امیر المؤمنین (ع) یاد کرده ام. و بزرگترین نامه های وی
دو فرمان بود که بخاطر دو فرماندار بزرگ مصر نگاشته
شده بود:
فرمان به مالک اشتر و فرمان به محمد بن ابی بکر..
ولی معهذا از تکلیف ترجمه نامه های امام علیه السلام
برنیامدم، زیرا پیشوای عالیمقام ما بسیار نامه نگاشته و با نیش

قلم خود همچون زبان حق بیانش پرده های اوهام و خرافات را
از جمال حقایق بر کنار زده است.
فرصت ما در این بخش که آخرین بخشهای سخنان علی
از نهج البلاغه است برای تکمیل این منظور مقدس فرصت
مناسبی است.
من دست و پا میکنم که از این فرصت کمک فراوان گرفته
و با اراده و تأیید خداوند مهربان وظیفه دینی و فرهنگی خود را
ایفاء نمایم.
هم اکنون به ترجمه نامه های نامی علی علیه السلام
می پردازم:
هنگامی که از مدینه بسوی بصره بسیج میکرد، تا با-
پیروان عایشه جهاد کند، این نامه را باهل کوفه نگاشته است:
من عبد اللّه علیّ امیر المؤمنین الی اهل الکوفة جبهة الانصار و سنام العرب.
و همی خواهم ماجرای سقوط عثمان را آن چنانکه با دیدن تفاوت نکند بشما گزارش دهم.
توده بر ضدّ خلیفه وقت نهضت کرد، و من که یکتن مهاجر بیش نبودم، تا می توانستم به آرامش محیط کمک می کردم، عثمان را پند می دادم و با مردم از در صلح و سلامت سخن می گفتم.
طلحه و زبیر آهسته آهسته بدین آتش دامن می زدند و خنجر بکف بجانب بالین خلیفه گام بر می داشتند. امّا عایشه:
و کان من عائشة فیه فلتة غضب.
این بانو هم از سازمان دولت ناراضی و نسبت به پیشوا خشمناک بود.
بالاخره آتش فتنه شعله کشید و دود از دودمان عثمان برآمد.
قتلوه.
و پس از سر انجام این کار که نمی گویم زشت یا زیبا بود، دست مرا بنام بیعت فشردند.
و با یعنی النّاس غیر مستکرهین و لا مجبرین بل طائعین مخیّرین. و اکنون می نگرم که کشندگان عثمان بخونخواهی وی دامن بر کمر زده و شهر بصره را اردوگاه خویش قرار داده اند.
از مدینه مپرسید که:
قد قلعت بأهلها و قلعوا بها مردم مدینه همچون دیگی که بر زبانه های خشمناک آتش گذاشته شود، می جوشند و دود بلا و بلوی افق اسلام را تیره و تار ساخته است.
شما ای مردم کوفه، ای پیشانی گشاده و فروزان پیروزی، ای پشت و پشتیبان نژاد عرب، بخاطر بازگشت آرامش و استقرار امنیّت بسوی من بسیج کنید و در این مبارزه مقدّس که در پیش گرفته ام از دنبال من بیایید.
و در آن هنگام که شهر بصره بدست سربازان رشید کوفه تسلیم
شد، امیر المؤمنین (ع) این نامه را بافتخار آنان نگاشت: امیدوارم که خداوند مهربان شما جنگجویان دلاور را بپاداش این فداکاری، پاداشی بمانند دهاد... ای آفرین بر همّت سربازان کوفی که شنیدند و اطاعت کردند و حمله بردند و پیروز شدند.
فقد سمعتم و أطعتم و دعیتم فاجبتم
گفته شد که: شریح بن هانی، قاضی القضاة کوفه خانه ای بقیمت هشتاد
سکّه طلا خریده و مطابق مقررات این معامله را در یک قباله، رسمی ثبت کرده است، تا مالکیت وی ثابت و قانونی باشد. امیر المؤمنین (ع) بدو گفت:- شنیده ام که در برابر هشتاد دینار خانه ای خریده ای و این خریداری را با پشتیبانی قباله و گواه تثبیت کرده ای تا دیگران را بحریم مالکیّت تو دست تعدّی دراز نباشد
- آری چنین است یا امیر المؤمنین.
در این هنگام پیشانی بلند و نجیب وی بعلامت غضب فشرده و تیره شد
و همچنان خشمناک بدو نگریست و فرمود: ای عجب شاید هرگز فکر نکنی که روز تو هم دیر یا زود فرا رسد و اصول مالکیّت تو در این دنیا برای همیشه واژگون گردد.
ترا بجویند و ترا بیابند، نخست دست ترا از دامن دنیا و تعلّقات دنیا کوتاه کنند، و سپس از قصری بدین شکوه و عظمت بیرونت کشند و در خانه تنگ و تاریک گور جایت دهند.
ای شریح در یک چنین روز غم انگیز کس به
قباله تو حرمت قانونی نگذارد و مالکیّت ترا محترم نشمارد. و آنگهی نیکو بیندیش تا نکند که در این هشتاد سکّه طلا وامی از وامخواهی پنهان باشد و گردن تو گروگان حقوق ستمدیدگان بماند
فاذا انت قد خسرت دار الدّنیا و دار الآخرة.
وه چه خوب بود که قلم من سند مالکیّت ترا می نگاشت و چه خوب بود که قباله عمارت خود را بدین صورت تنظیم می نمودی:
این خانه را موجودی ناچیز که در تلاطم دریای حوادث مانند پاره چوبی بپایین و بالا می گراید، از موجودی ناچیزتر از خویش خریده و بخاطر این معامله شاهد و گواه برانگیخته است.
این خانه که خریداری شده از خانه های ناپایدار دنیاست و در محیط زوال و فنا قرار دارد، بنیان این قصر از چهار جانب به حوادث و بلاها تهدید می شود.
این خانه از حدّی به فتنه و از حدّ دیگر به مصیبت محدود می شود و دو سمت دیگرش نیز بازیچه زیان و زبونی است.
اشتری منه دارا من دار الغرور من جانب الفانین و خطّة الهالکین این موجود نادان با خریدن خانه ای چنین وحشت را و دهشت- انگیز از عزّت قناعت بذلّت آز و نیاز فرو افتاده و با پای خویشتن از طریقت پارسایان ره بانحراف گرفته است.
تیره بخت همی پندارد که این سندها و گواهها به مالکیّت دو روزه وی بقای جاویدانی بخشد و تاریخ نخواند و حقیقت نداند تا ببیند که در گذشته ها، در اعصار و قرون کسرای ایران و قیصر روم و فرعون مصر و ملوک حمیر و تبّع را قدرت افزون بوده و در پیشگاه شاهان جهان ثروت و مکنت و مال و ملک فراوان تمرکز داشته، امّا قهر اجل بدین جلال و شکوه احترام نگذاشته و تاجداران تخت نشین را از کاخهای بلند بخاک پست فرو کشیده است.
مبلبل اجسام الملوک و سالب نفوس الجبابرة و مزیل ملک الفراعنة مثل کسری و قیصر و تبّع و حمیر و من جمع المال علی المال فاکثر و من بنا و شیّد و زخرف و نجّد و ادّخر.
و بعد ارباب سیم و زر را بپای حساب آورند و از منبع و مخرج آن باز همی جویند که چگونه بدست آمده و چگونه از دست رفته است
شهد علی ذلک العقل اذا خرج من أسر الهوی و سلم من علائق الدّنیا.
به امرای سپاه می نویسد: چندان که نیروی دشمن از تسلیم سرباز می زند و جنگ و ستیز آغاز می دارد، با وی نبرد کنید، ولی همواره به ندای صلح و آشتی پاسخ مثبت گویید.
فان عادوا الی ظلّ الطّاعة فذاک الّذی نحبّ.
ما این را دوست می داریم که همه با هم یار و دوستدار باشیم: ما همی خواهیم که بی گشودن جبهه و گشادن تیر، بهدف عالی خویش در عدالت اجتماعی دست یابیم. خواه این تمنّا از ما باشد، و خواه از حریف ما، ولی:
و ان توافت الامور بالقوم الی الشّقاق و العصیان فانهد بمن اطاعک الی من عصاک.
در این هنگام از دوستداران خویش کمک گیرید، و بر ضدّ بد- خواهان خود بکار برید، و این نکته را نیز بخاطر بسپارید که: هرگز در بسیج سپاه قهر و اجبار سود نبخشد، و سپاهی مجبور نه تنها بر رشد و رونق لشکر نیفزاید، بلکه با سستی و نادرستی خویش ستاد لشکر را سست و نادرست سازد. یک چنین سرباز:
مغیبه خیر من مشهده و قعوده اغنی من نهوضه همان بهتر که از منطقه اردوی شما بدور باشد و همان سزاوارتر که دست حمایت وی از سنگر شما کوتاه گردد.
این نخستین نامه ایست که امیر المؤمنین (ع) پس از حادثه عثمان به
معاویه می نگارد: آن چنانکه با ابو بکر و عمر و عثمان بیعت کرده اند، دست بیعت مرا نیز فشردند، و باستناد آن قانون که خلفای گذشته تنها با بیعت بزرگان مدینه اکتفا کرده و خویشتن را از موافقت دیگران بی نیاز شمرده اند، من نیز می توانم بگویم که:
فلم یکن للشّاهدان یختار و للغائب ان یرد.
زیرا شورای عالی مسلمانان در انتخاب خلیفه تنها از پارسایان مهاجران و انصار تشکیل می یابد.
فان اجتمعوا علی رجل و سمّوه اماما کان ذلک للّه رضی.
و از آن جایی که یک چنین امام به تمایل عمومی اتّکا دارد، سزاوار انتقاد و ایراد مردم نخواهد بود.
در این هنگام اگر مردمی ماجراجو و آشوبگر بخاطر استفاده از اندیشه های اهریمنی خود، سر ماجرا و آشوب گیرند، حکومت مرکزی جز سرکوبی آنان چاره دیگری نخواهد داشت.
و لعمری، یا معاویة، لئن نظرت بعقلک دون هواک لتجدنّی أبرأ النّاس من دم عثمان فقط اندکی بخویشتن باز گرد و با خرد خویش سخن گوی. اگر تنها عقل معاویه در مورد من حکمیّت کند، دامن مرا از خون عثمان پاک بیند.
زیرا همه می دانند که من از همه مردم کناره گرفته بودم، و همه گواهند که مرا با دربار خلافت عثمان تماس و اصطکاکی نبوده است تا بیک چنین بلوی ارتباط یابد. ولی همی ترسم که عقل تو در زنجیر هوس تو یارای حکومت نیابد و خواهش نفس تو مرا در ماجرای اخیر شریک بشناسد. در این موقع:
فتجنّ ما بذالک علی را از تو توقّع و تمنّائی نیست
و همچنان بنامه معاویه پاسخ می دهد: مرا پند همی دهی و بسوی رشد و صلاح همی خوانی، و ندانی که خویشتن در ظلمات جهل و غرور عمری است که سرگردانی.
و کتاب امرء لیس له بصر یهدیه و لا قائد یرشده، قد دعاه الهوی فأجابه و قاده الضّلال فاتبعه.
نامه تو نامه مردی است که نه چشم بینا دارد تا حقایق را باز بیند و نه خردی توانا راهنمای اوست تا بدو راه را از چاه باز شناساند.
تو همچنان گرفتار شهوت و دستگیر هوس خویشتنی. ترا انگیزه ای جز آرزوی راهبری، جز بهیمیّت در وجود نیست، بنا بر این نیندیشی که چه گویی و ندانی که چه انگاری، همی خواهی که بیعت مردم تجدید گردد تا خویشتن را بنام امامت در برابر امّت جلوه دهی و ندانی که:
لأنّها بیعة واحدة لا یثنّی فیها النّظر، و لا یستأنف فیها الخیار.
و از چنین بیعت هر آن کس سرپیچید بر ضدّ آراء عمومی سر- پیچیده باشد و دستی که بحمایت آراء عمومی پیش نیاید، دستی سست و شاید نادرست شمرده گردد.
الخارج منها طاعن و المرویّ فیها مداهن.
در این نامه با معاویه از روزهای نخستین اسلام، در آن موقع
که پیغمبر گرامی (ص) در شهر مکه هدف نامردی خویشاوندان خویش
قرار گرفته بود، سخن گوید:
خویشاوندان ما همی کوشیدند که پیشوای ما را از میان بردارند و محور دین ما را درهم شکنند، هزاران طرح شوم برافکندند و هزاران نقشه منحوس بگذاشتند.
منعونا العذاب و أحلسونا الخوف، و اضطرّونا الی جبل و عر، و أوقدوا لنا نار الحرب ولی پروردگار بزرگ آن طرحها را درهم فرو ریخت و آن نقشه ها را از نقش برانداخت و دست خداوندی بحمایت پیامبر خویش پیش آورد و اصول توحید و علم و انسانیّت را بر کرسی حکومت بر قرار ساخت. و باید دانست که در این هنگام:
مؤمننا یبغی بذلک الاجر، و کافرنا یحامی عن الاصل.
آن کس که با محمد (ص) ایمان آورد، جز رضای پروردگار و خشنودی پیشوای خود هدفی نداشت، امّا مردم ستم پیشه و درنده خویی که بر ضدّ ندای آسمانها برخاسته بودند، همی خواستند از مراسم پوسیده و بربریّت گذشتگان نادان خود حمایت کنند و جبرا این مشعل جهان افروز را از فرّ و فروغ خاموش سازند.
بالاخره قریش خودخواه و خویشتن دوست علی رغم آرزوهای وحشیانه ای که در خاطر می پرورانید بدین قانون مبارک سر فرود آورد و از ترس جان خود پای بر احلام خویش گذاشت.
در حوادثی که طیّ پیشرفت های این مذهب پیش می آمد، همیشه محمد (ص) در صف مقدّم سربازان مسلمان می ایستاد و خانواده خود را سپر سان در پیش روی پیروان وفادار خویش قرار می داد:
اذا احمرّ البأس و أحجم النّاس قدّم اهل بیته فوقی بهم اصحابه حرّ السّیوف و الاسنّة.
و در راه این فداکاری، شخصیّت هایی همچون عبیدة بن حارث و حمزة بن عبد المطلب و جعفر بن ابی طالب را در
بدر و
احد و
موته فدا ساخت.
چه بسیار دوست می داشتم که خود نیز با کسان شرافتمند و دلاورم در آن میدان های پر افتخار بشرف شهادت دست یابم. ولی چه گویم که روزگار با دلخواه من همداستان نبود و دست تقدیر تا آنجا اجل مرا بتأخیر انداخت که اکنون موجودی مانند ترا رقیب خویش می بینم.
فیا عجبا للدّهر اذ صرت یقرن بی من لم یسع بقدمی، و لم تکن له کسابقتی شگفتا که دست روزگار علی را با معاویه در برابر هم گذاشت چگونه با من رقابت آوری و بهم چشمی من چشم گشایی، تو که یک گام مانند من بر نداشته ای و یک کلمه از مفاخر نظامی مرا در تاریخ عمر خود ثبت نکرده ای اوه... تو چه کس باشی که حریف من گردی زیرا ناموران مهاجر و انصار با افتخارات عظیم خویش در برابر شخصیّت من لب از خود نمایی فرو بندند و دم از نامجویی نیاورند. و معهذا.
الحمد للّه علی کلّ حال.
و امّا این که کشندگان عثمان را در پیرامون من بازجویی آرزویی بیهوده در سر بجوشانی. زیرا من این مردان شجاع و شریف را نه بسوی تو فرستم و نه کس را بر آنان راه نمایم.
اندکی آسوده باش و همچنان بگمراهی خویش بپرداز تا با کشندگان عثمان در میدان نبرد روبرو گردی، ولی زینهار پنجه در پنجه آنان مفکن و جان خویش را ارزان از دست مگذار:
لتعرفنّهم عن قلیل یطلبونک، لا یکلّفونک طلبهم فی برو
لا بحر و لا جبل و لا سهل.
بجای آن که تو آنان را باز جویی هدف جستجوی آنان قرار گیری.
آری ترا در خشکی و آب جویند و در پی تو سر بکوه و دشت گذارند و از همه جهان آرزو کنند که ترا بدست آورند امّا باید بدانی که:
إلّا انّه یسؤک وجدانه و زور لا یسرّک لقیانه.
هرگز از این دیدار خشنود نخواهی بود و از دیدار کنندگان خویش جز مرگ و خون هدیّه ای نخواهی گرفت.
و السّلام لأهله.
در این نامه معاویه را بجنگ
تن بتن دعوت میکند.
بمن بگو که در روز واپسین، در آن لحظه که سایه مرگ را بر بالین خویش می یابی، چه خواهی گفت و دل از این دنیا که بقیمت هر چیز خود مست و مشتاقش شده ای چگونه برخواهی داشت تا هر جا که شهوت تو رهنما بود گام گذاشتی و هر چه که از دیو هوی و هوس خود شنیده ای پذیرفتی.
یوشک ان یقفک واقف علی ما لا ینجیک منه منج.
و دیگر ترا چه سود باشد زیرا روزی که پشیمانی سود ندهد از پشیمانی جز پریشانی چه بدست توانی آورد.
پس هم اکنون بخویشتن آی و دست از کردار ناهنجار خود بردار و پای از رفتار نادرست خویش واپس گذار.
مگذار که در گوش تو زمزمه نفاق فرو خوانند و مگذار که در چشم تو زرق و برق فریبکار سلطنت را فرو کشند.
فانّک مترف قد أخذ الشّیطان منک مأخذه، و بلغ فیک أمله، و جری منک مجری الرّوح و الدّم.
این اهریمن ناپاک است که چشم و گوش ترا بهم پیچید و بهمراه خون در رگ و شریان تو راه یافت و بر قلب تو چیره گردید.
بمن بگوی ای معاویه که خانواده شما از کدام تاریخ، تاجدار و تخت نشین بوده و در چه روزگار فرزندان امیه مردم سیاست و ریاست بوده اند که این چنین حرص سیاست و عطش ریاست آزارت می دهد:
و متی کنتم یا معاویة ساسة الرّعیّة، و ولاة أمر الامّة، بغیر قدم سابق، و لا شرف باسق، و نعوذ باللّه من لزوم سوابق الشّقاء.
این آرزوی دور و دراز از تست که یک چنین خیال فریبنده را در قلب تو بوجود آورد و من هم اکنون ترا پند همی دهم که دیده از این آرزوی دور، و دل از این آز دراز بردار و بمن بازگوی که چرا خویشتن را از میدان کارزار بکنار کشی و با جان دیگران بازی کنی
فدع النّاس جانبا و اخرج الیّ، و أعف الفریقین من القتال لیعلم أیّنا المرین علی قلبه و المغطّی علی بصره.
بگذار که مردم مرد را از نامرد باز شناسند و بگذار که دل نادرست و دیده نابین در فراخنای میدان جلوه گر شود و حق از ناحق آشکار گردد.
مگر من آن ابو الحسن نیستم که جدّ و دایی و برادر ترا در مبارزه
بدر از پای در آورده ام و مگر آن شمشیر مردافکن در دست من و آن بازوی زور آزمای بر کتف من نیست.
دلی دارم که با زره ایمان مسلّح و مجهّز است. یک چنین زره- پوش در برابر هلهله دشمن نلرزد و جان من که شب و روز بسوی آسمانها بال گشوده است از حمله حریف نهراسد:
فأنا أبو حسن قاتل جدّک و خالک و أخیک شدخا یوم بدر و ذلک السّیف معی.
نه روش من دستخوش انحراف شده و نه اندیشه من با گذشت روزگار از روشنایی روحانیّت فرو مانده است. آن چنان که مرا ترک گفته ای همچنان باز خواهی یافت، با همان فکر روشن و با همان ایمان استوار.
و هم اکنون که به بهانه خون عثمان گروهی را از راه به بیراهه افکنده و بمیدان پیکار کشیده ای حریف خویش را آماده خواهی یافت.
تو که نیکوتر از همه کشندگان عثمان را می شناسی و ندانم چرا در جستجوی این خون چنین دست و پا گم کرده و حیرانی.
و لقد علمت حیث وقع دم عثمان فاطلبه من هناک ان کنت طالبا امّا همچنان بدین انحراف و حیرت ادامه خواهی داد و در زیر حملات سنگین این جنگ شتر صفت ناله خواهی کشید و نیروی تو که زهر تلخ و جانگزای شکست را چشیده اند ناگزیر بزانو خواهند افتاد و به قرآن کریم پناه خواهند برد و سربازان عراق را که هم از عهد نخستین پیرو قرآن بوده اند زاری کنان بسوی قرآن خواهند خواند
و کأنّی بجماعتک تدعونی، جزعا من الضّرب المتتابع، و القضاء الواقع، و مصارع بعد مصارع، الی کتاب اللّه و هی کافرة جاحدة، او مبایعة حائدة.
در این هنگام یا بر کفر و الحاد خویش بپایند و یا از سر صلح و صفا ب آشتی گرایند.
این نامه را در پاسخ معاویه راجع به پیشنهاد صلح مشروط نگاشته است.
نوشته بودی که:
عرب نابود شود و این نژاد را عفریت جنگ پایمال کرد.
و نوشته بودی که اگر کشور شام را باختیار تو بگذارم و همچنان طغرای فرمانداری آن دیار را بنام تو تسجیل کنم، بدین شیوه ناهنجار پایان خواهی داد و میدان رزم را تهی خواهی گذاشت ولی چرا نمی دانی که سیاست من در امور مملکت امروز و دیروز و فردا نمی شناسد و من آن چنان که دیروز بدین تمنّی تسلیم نشده ام امروز هم تسلیم نخواهم شد و فردا نیز همان اندیشم که اندیشه امروز و دیروز من باشد.
فانّی لم اکن لاعطیک الیوم ما منعتک أمس.
و تباهی دودمان عرب اگر گناه است بعهده آن کسان خواهد بود که بناحق دامن بر کمر زده و با حق به نبرد و ستیز برخاسته اند، بگذار که آتش این جنگ شعله ور بماند تا جانهایی که در خور بهشت و دوزخند به بهشت و دوزخ در افتند.
این که خویشتن را با من و شام را با عراق برابر داری انگاری بیهوده بیش نباشد ما در یقین خویش از شما که دستخوش تردید و حیرت مانده اید استوارتریم و سربازان عراق بیش از آشوبگران شام بهدف عالی خویش دلبستگی دارند.
باری سخن از حسب و نسب بمیان آوردی و گفته بودی که:
انا بنو عبد مناف فکذلک نحن.
ولی فراموش کرده ای که امیه و هاشم، حرب و عبد المطلب، و ابو سفیان و ابو طالب همیشه دو شخصیّت مختلف و شاید متضاد بوده اند.
پدران تو از راهی و پدران من از راه دیگر می رفته اند، زیرا:
و لا المهاجر کالطّلیق، و لا الصّریح کاللّصیق، و لا المحقّ کالمبطل، و لا المؤمن کالمدغل.
ما بخاطر پیشوای محبوبمان محمد (ص) شهر مکه را ترک گفته ایم و بشرف مهاجرت افتخار یافتیم در صورتی که شما با محمد (ص) سر پیکار و ستیز گرفته اید و کار این لجاج و عناد را بجایی رسانیده اید که در دست ما گرفتار شده و از دست ما آزادی یافته اید. این ما هستیم
مهاجر و شما هستید که طلق نامیده می شود. ما صراحت و صداقت داریم و شما به دروغ و فریب دهان می آلایید، ما راست و درستیم و شما منحرف و نادرست ما نقطه بر حقّ می رویم و شما بباطل می پیمایید، ما ایمان آورده ایم و شما همچنان بازیچه تردید و تشویش مانده اید، بنا بر این میان ما و شما فاصله بسیار است و فرزندان عبد مناف همه بر یکسان نیستند. شما آن خلف باشید که بدنبال سلف خویش کورکورانه می شتابید و نمی دانید و پیروی از روش ناهنجار جاهلیّت بالاخره بجهنم جهل و نادانی منتهی خواهد شد و پریشانی و پشیمانی ببار خواهد آورد ولی ما چراغ علم و فضیلت بدست گرفته ایم و بدنبال محمّد روی بسوی بهشت اخلاق و دانش آورده ایم.
ادللنا بها العزیز و نعشنا بها الذّلیل.
در این موقع قبایل عرب فوج فوج و موج موج بمکتب مقدّس اسلام روی آورد و قریش هم خویشتن را ناگزیر دید که خواه و ناخواه دست از مراسم پوسیده بربریّت بردارد و بسوی تجدّد بگرود.
کنتم ممّن دخل فی الدّین امّا رغبة و امّا رهبة علی حین: رغبت شما بنور و نعمت و حشمت و شوکت اسلام بود و ترس شما از جنگجویان دلاور مدینه که فداکارانه از چپ و راست می تاختند و بتخانه ها را با در هم شکستن بت ها از اساس واژگون می ساختند.
پس اکنون در پیش پای ما که سابقه ایمان و علم داریم زانو بزن.
و لا تجعلنّ للشّیطان فیک نصیبا: آری از اهریمن ناپاک بدور باش و جان خود ب آلایش فتنه و فساد میالای.
این نامه را سید رضی گرد آورنده نهج البلاغه از زیباترین
نگارشهای قلم عرب می شمارد.
در این نامه امیر المؤمنین علیه السلام به معاویه پاسخ می دهد: همی از نعمت خداوند بی همتا یاد کرده ای و همی بیاد محمد (ص) قافله سالار عظیم الشأن قافله ما داد سخن داده ای.
تذکر فیه اصطفاء اللّه سبحانه محمّدا علیه السّلام لدینه و تأییده ایّاه بمن ایّده من أصحابه.
گفته بودی که پروردگار بزرگ از پیامبر گرامی خویش پشتیبانی کرده و گروهی از مسلمانان را بیاری و یاوری وی افتخار بخشوده است ولی نگفتی و نخواستی بگویی که خویشتن از این افتخار چه بهره ای در کف داری و چگونه توانی دوش بدوش مهاجر و انصار در صف مسلمانان عرض قامت کنی.
از فرصت نامناسبی که بدست آورده ای کمک گرفتی و آهسته آهسته نام ابو بکر و عمر بمیان کشیدی و این دو تن را بر امّت محمد (ص) رجحان گذاشتی و من ندانم که تو با این حکمیّت ها و قضاوت ها چه کار، چه کس به آزاد شدگان مکه و شکست خوردگان بی دست و پای قریش اجازه داده که از اولیای اسلام سخن گویند و میان امت محمد (ص) دم از فاضل و مفضول و سائس و مسوس برآورند.
و ما للطّلقاء و أبناء الطّلقاء، و التّمییز بین المهاجرین الأوّلین، و ترتیب درجاتهم، و تعریف طبقاتهم.
ترا چکار ب آنان که مردی و مردمی آوردند و در طلیعه اسلام رنج ملامت کشیده و زهر شماتت چشیده اند.
تو که خود در این محاکمه محکوم باشی چرا سجلّ رسوایی خویش را بر ملامی می افگنی و پرده از ننگ خویش برمیداری.
الا تربع أیّها الانسان علی ظلعک و تعرف قصور ذرعک و تتأخّر حیث أخّرک القدر آیا ای آدمیزاده نتوانی بر جای خویش بنشینی و پایه خویش بدانی و مایه خویش بشناسی.
ترا فرمان تقدیر بعقب انداخت و پایه ترا پایه گذاری آفرینش فروتر گذاشت و همان به که بر جای خویشتن بنشینی و مایه خویشتن بدانی.. ترا چه که سخن از غالب و مغلوب گویی و میان فاضل و مفضول قضاوت کنی نه از حشمت و شوکت غالب برخوردار توانی بود و نه فضیلت فاضل ترا بهره ای تواند رسانید. تو دروغ می گویی، تو فریب می دهی، تو بانحراف می شتابی.
من نخواهم که پیش کس دم از فضل و فضیلت خویش برآورم ولی: خداوند بزرگ بندگان خود را به حدیث نعمت دستور فرمود:، وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ، بنا بر این من هم از نعمت های بی انتهای پروردگار یاد کنم و همی گویم که حمزه ما بر صفوف شهدای دنیا سیادت دارد.
انّ قوما استشهدوا فی سبیل اللّه من المهاجرین و الأنصار و لکلّ فضل حتّی اذا استشهد شهیدنا قیل: سیّد الشّهداء، و خصّه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله بسبعین تکبیرة عند صلوته علیه.
این تنها عموی من حمزه بود که در میان شهیدان غرقه بخون احد با نود تکبیر تقدیس شد و باز هم از خویشاوندان گرامی خویش سخن گویم و برادر عزیزم جعفر را بگواه بیاورم.
در معرکه کارزار چه بسیار دستها که از آرنج فرو افتد و چه بسیار سرها که از پیکر بدور شود ولی ذو الجناحین تنها عنوان پر افتخار جعفر باشد.
و لو لا ما نهی اللّه عنه من تزکیة المرء نفسه لذکر ذاکر فضائل جمّة تعرفها قلوب المؤمنین و لا تمجّها أذان السّامعین.
آری اگر خود ستودن نکوهیده نبود هم اکنون سخن از خویش می گفتم و هم اکنون از تو می پرسیدم که چگونه خانواده بنی أمیه را در کنار بنی هاشم می نشانی و رذائل را بحساب فضائل می گذاری.
از دودمان ما پیامبری مانند محمد (ص) ظهور کرد و دعوت مقدّس وی در دودمان شما با لحنی دور از شرم و آزرم تکذیب گردید.
حمزه که شیر خدا نامیده می شد سردار شجاع هاشمی بود و هند جگرخوار شما جگر همین حمزه را در دهان گذاشت و بدندان گرفت.
و منّا سیّدا شباب أهل الجنّة و منکم صبیة النّار و منّا خیر
نساء العالمین و منکم حمّالة الحطب: خداوندا چه کس می تواند که، پسران پیغمبر (ص)، حسن و حسین را بازادگان ناپاک شما قرین بداند و فاطمه زهرا را زنی همچون حمالة الحطب بشمارد. در آن روز که خدای علم و تمدن بر ارتفاعات کوه حری جهان را بولوله و زلزله افکند شما مشتی عرب جاهل و جسور بیش نبوده اید که نه دین داشتید و نه از دانش بویی برده بودیدو
معهذا برای فرو نشانیدن این شعله آسمانی دامن ها را از سنگ و کلوخ بینباشتید و آن فرشته رحمت را که از ملکوت اعلای خدا بر شما آیات سعادت و سیادت تلاوت می کرد بهدف گرفته بودید.
و این ما بودیم که پروانه صفت در پیرامون آن شمع فروزان پر می زدیم و برابر طوفان حوادث سینه سپر می ساختیم.
انّ أولی النّاس بابراهیم للّذین اتّبعوه و هذا النّبیّ و الّذین
آمنوا و اللّه ولیّ المؤمنین.
بنا بر این هم اکنون ما به محمد (ص) از دیگران نزدیک تریم زیرا آن بستگی که روح ما با این روح مقدّس دارد در سراسر خاک این شبه- جزیره بی نظیر است.
فنحن مرّة أولی بالقرابة و تارة أولی بالطّاعة.
در آن روز که میان مهاجر و انصار بر سر کرسی خلافت نفاق افتاد و کار باستدلال و احتجاج کشید بالاخره پای
قرابت بمیان آمد و بی درنگ مهاجر را بر انصار پیروز ساخت. و همین قرابت است که امروز ما را بر شما برتری خواهد بخشید.
باری در نامه خویش نامی از خلفاء پیشین بمیان آوردی و دامن مرا به تهمت حسادت فرو کشیدی و چنین پنداشتی که علی از سیاست و ریاست ابو بکر و عمر رشک می برده ولی من ندانم که چگونه بخویشتن اجازه داده ای که نام خلفا بر زبان آوری و سخن از سیاست و ریاست آغاز کنی.
مرا با تو کاری نبود تا از تو گله مند باشم و بتو نپرداخته بودم تا اکنون پیش تو لب بپوزش گشایم.
گفته بودی که در آن روز مرا همچون شتر گردنکش مهار کرده اند تا در پای منبر خلافت بزانویم در آورند، تا از من بیعت ستانند و همی خواستی که بدین تعبیر نامم بزشتی یاد کنی ولی افسوس که بجای مذمّت ستایش کردی.
لعمر اللّه لقد اردت أن تذمّ فمدحت، و أن تفضح فافتضحت، و ما علی المسلم من غضاضة فی أن یکون مظلوما ما لم یکن شاکا فی دینه و لامر تابا بیقینه.
چه خوشبختم که در برابر استبداد دیگران پایدار ماندم و استقامت شکست ناپذیر من دستگاه خلافت را بقهر و جبر واداشت و بقول تو قهرا و جبرا از من بیعت گرفته اند.
و اما حادثه عثمان این تویی که باید آرام بنشینی و عمیق بیندیشی تا سایه روشنهای این صحنه مخوف در چشم انداز تو آشکار گردد.
از این خون که بر خاک ریخته کس نتواند دامان علی را رنگین سازد و نیرنگهای تو هم کافی نیست افق رنگ باطل را بوجود آورد زیرا دست من همیشه بحمایت عثمان از آستین بیرون بود و زبان من پیش همه کس از مظالم عثمان پوزش می خواست و اصلاح می جست.
آیا مرا با چنین گفتار و کردار بخون عثمان نزدیکتر دانند یا ترا که دست از یاری وی کنار کشیدی و روی از دیدارش برتافتی و تا آنجا دست بدست سودی که خبر مرگش را در دمشق بشنودی.
کلّا و اللّه: لقد علم اللّه المعوّقین منکم و القائلین لاخوانهم هلمّ الینا و لا یأتون البأس الّا قلیلا.
و آنگهی زبان پوزشخواه و دست اصلاح جوی من در برابر خشم توده و نهضت ملّت چه می توانست کرد و زبان من چه می توانست گفت ای معاویه در پایان نامه خود یاری از شمشیر کرده ای و سلحشوران عراق را بشمشیر خویش تهدید نموده ای.
فلقد أضحکت بعد استعبار این دیگر سخنی خنده آور و نشاط انگیز بود و براستی توانستی که بدنبال باران اشک فروغ لبخند بیفروزی ولی بیا و بمن بگو که از کدام تاریخ فرزندان عبد المطلب را برق شمشیر از میدان بدر برد و زلزله میدان جنگ قلب آنان را بلرزانید تا امروز که تو هم دم از تیغ و نیزه برآوری و دورنمای عرصه نبرد را در چشم انداز من بگذاری
لبث قلیلا یلحق الهیجا حمل فسیطلبک من تطلب و یقرب منک ما تستعبد اندکی درنگ کن تا در آن روز ب آرزوی خویش دست یابی و حریف میدان را در برابر خود آماده کارزار بینی و هم اکنون.
و انا مرقل نحوک فی جحفل من المهاجرین و الأنصار و التّابعین لهم باحسان.
اینان که با من بسیج کرده اند همی خواهند که شربت شهادت بنوشند و سعادت جاوید بربایند.
تو این پهلوانان دلاور را نیکو خواهی شناخت و برق شمشیر اینان در چشم تو بسیار آشنا باشد زیرا فکر نمیکنم که بدین زودی خاطرات بدر و احد را از یاد برده باشی.
مگر قربانگاه برادر و دایی و جدّ تو با همین دستها و همین شمشیرها بخون رنگ نشده است.
... ذرّیّة بدریّة و سیوف هاشمیّة قد عرفت مواقع نصالها فی اخیک و خالک و جدّک و أهلک و ما هی من الظّالمین ببعید هم اکنون نوبت بتو رسیده است.
و باز هم به معاویه می نگارد: باری از خدای بترس و نیکو بنگر که حقّ او بر تو چه باشد و نیکو بیندیش که حقّ او را تا کجا ادا کرده ای و چگونه توانی ادا کرد تو اگر بپروردگار بزرگ طاعت می گزاری و بر پیشگاه وی پیشانی عبودیّت بر خاک می نهی، باید همی پاکدل و پارسا باشی، امّا حقیقت اینست که تو دلی پاک و جانی پارسا نداری.
فانّ للطّاعة أعلاما واضحة و سبلا نیّرة و محجّة نهجة و غایة مطبوعة.
و آنان که مغزی روشن و روحی سبکبال دارند، بدین راه ها و روش ها دست یابند، چنانچه مردم کودن از این گونه موفقیّت ها بی بهره مانند، نعمت خداوند را تغییر همی دهند و خشم آسمانها را بر ضدّ خویش بر انگیزانند.
تو ای معاویه خویشتن را باش و بخود بیندیش تا نکند که روز تو بسر رسد و روزگار تو بسر آید و جان تو با گذشت روزها و روزگار- ها از سعادت محروم بماند.
فقد بیّن اللّه لک سبیلک و حیث تناهت بک امورک فقد أجریت الی غایة خسر و محلّة کفر.
دیگر روی سعادت نخواهی دید و بدنبال یک چنین زیان گران سودی ارزان بچنگ نخواهی آورد.
آن باز دارنده که دست ترا از ادراک کمک باز دارد، و آن پرده که چشم ترا از تماشای حقایق بپوشاند، جز شهوت تو و غضب تو و هوی و هوس تو نیست.
فانّ نفسک قد أولجتک شرّا و أقحمتک غیّا.
آری این نفس تست که بیرحمانه ترا بسوی نیستی و مذلّت می کشاند.
آیا بهتر نباشد که هم خود در اندیشه خویشتن باشد.
پایان بخش چهارم سخنان علی (ع) از نهج البلاغه

بخش پنجم

قرآن ما که زنده کننده حقوق بشر
و پناه دهنده ستمدیدگان و رنجبران
است، جلال و جبروت قریش را درهم
شکست و بینی های بر باد اشراف
مکه را در پیش پاهای برهنه اعراب
بیابان بر خاک خفت فرو مالید.
قرآن مجید بخاطر مردم جهان
بهشت عدل و مساوات بنیان کرد و
درهای این بهشت برین را بروی نژاد-
ها و ملت ها گشود.
(از صفحه 665 این کتاب)
بخاطر تکامل روح و تعالی فکر
خویش بسمت تقوی بگروید و سعی
کنید این موهبت علیا را دریابید و
بدین وسیله از مکارم و محمد اخلاق
برخوردار شوید.
آن کس که در سایه تقوی و فضیلت
بلندی یافته هرگز پست نخواهد شد،
و شما هم وی را پست مشمارید و آن کسان
را که در دنیا برافراشته و بر اجتماع
قدرت و عظمت بخشیده عظیم و عالی
مدانید، زیرا دنیا کوچکتر و خفیف-
تر از آن باشد که بتواند وضیعی را
شریف و فرومایه ای را سربلند
بدارد. (از صفحه 637 و 638 این کتاب)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
العلیّ عن شبه المخلوقین آن حقیقت اعلی که در ملکوت مقدّس خود بر جهان و جهانیان سلطنت میکند، حقیقتی بالاتر از تشبیه و توصیف است.
وی سزاوار سپاس و ستایش است که نامش در لغت نگنجد و صفاتش بتعریف نیاید.
العلیّ عن شبه المخلوقین، الغالب لمقال الواصفین.
در مزایای وجود چهره بنماید و با عجائب تدبیر خویش خویشتن را جلوه دهد و در عین حال جلال اجلّ و اعلای وی از دسترس افکار و اوهام بدور باشد.
ناخوانده بداند و ناگفته بشنود.
العالم بلا اکتساب و لا ازدیاد و لا علم مستفاد.
زمام امور در قبضه قدرت وی مقهور است، و نظام آسمانها و زمین در گرو مشیّت علیای اوست. زمام امور را بی مشورت دیگران بگرداند، و نظام آسمانها و زمین را بی منّت کسان برقرار دارد.
حقیقت مطلق نور مطلق است، و نور مطلق را امواج ظلمت تهدید نکند و آن روشنایی مستمرّ و مستقرّ بتیرگی نیامیزد.
حقیقت مطلق نور مطلق است، نوری است که فروغ مهر و ماه و پرتو اختران شب نما بر این سقف آبی گون همه جلوه کوچکی از تجلّی اعلای وی باشند، بنا بر این:
لا یستضی ء بالأنوار و لا یرهقه لیل و لا یجری علیه نهار.
بساحت کبریائی الوهیّت، ظلمت شب و ضیاء روز را راه نیست، زیرا ذرّات زمان بر آن ساحت مقدّس نگذرند و مرور ایّام را بسرداران اقدس وجود راه ندهند.
این چشم های ناتوان که بیهوده بدیدار وی می گردند، این نگاههای محروم که نومیدانه در جستجوی وی پر می کشند، همیشه قرین یأس و حرمان باشند.
چشمان ما ناتوان تر از آنست که از نعمت دیدار دوست بهره ور گردد، نگاه ما ناتوان تر از آنست که تا عرش عظیم الهی پر کشد.
لیس إدراکه بالأبصار و لا علمه بالأخبار.
او بزرگست و در آیینه کوچک ننماید، و حقیقت مقدّس وی در قالب الفاظ و لغات نگنجد.
آهسته سر ب آسمان برافراشت، چنانکه گویی با خدای خود
راز می گوید و حکایتی شکایت آمیز می دارد: گفتار ما جلوه ای از اندیشه ماست، و این اندیشه پاک ماست که ازدهان ما با راستی و درستی ادا می شود.
جز مصلحت دین و اصلاح دنیای مردم هدفی نداریم.
همی کوشیم که دین و دنیای مردم را از خطر فساد و فنا بدور بداریم.
آن کسانی که آوای ما را می شنوند و بحکم فرعنت و خویشتن خواهی بندای ما پاسخ نگویند، پند نپذیرند و راه حق نگیرند.
الهی، ای پروردگار بی نیاز، تو توانایی که ما را از کمک این قوم بی نیاز گردانی و پیروزی ما را ضمانت کنی.
من هم اکنون ترا بگواه گیرم و گواهی تو را کافی شمارم.
فانّا نستشهدک یا اکبر الشّاهدین شهادة و نستشهد علیه جمیع من أسکنته ارضک و سمائک.
ما را بس باشد که تو گفتار ما بشنوی و اندیشه ما بدانی و داد ما را از مردم بیدادگر بستانی و آنان را که از پیروی حقایق سرباز زنند بسزای خیره سری و خویشتن خواهی از مسند تفرعن و تکبّر براندازی.
سپس فرمود: همی داد کند و همی ریشه بیداد از زمین بر کند و بنده عزیز و رشید خویش
محمد (ص) را بر مسند عدل و انصاف بنشاند.
محمد (ص) را که پرتوی از ذات مقدّس وی بود، بجهان فرستاد و همچون لوائی از نور که در پیشاپیش گمشدگان بیدای ضلالت و جهل فرا- دارند، در دنیای جاهلیّت برافراشت و بدنبال وی کاروان بشریّت را بسوی علم و معرفت سوق داد.
أرسله بالضّیاء و قدّمه فی الاصطفاء.
نور را بسمت نور برانگیخت و انگشتان گره گشای او را به گره گشایی از کار فرو بسته بشر پیش آورد.
شکستگی های دین و دنیای مردم را بوجود نازنین وی ترمیم فرمود و دشواری های زندگانی خلق را در سایه کفایت و درایت وی آسان ساخت.
تا آنجا که نور بر ظلمت چیره شد، و هدایت بر ضلالت غلبه کرد، تا آنجا که قرآن مجید خورشید آسا بر آسمان حیات انسانیّت درخشید.
و اشهد أنّ محمّدا عبده و سیّد عباده.
دین های گذشته، در برابر دین مبین اسلام عظمت و اعتبار خود را از کف گذاشتند و نظامات پیشین بهم در پیچیدند.
نطفه مقدّس او در اصلاب و ارحام مردمی پرهیزگار و پارسا پرورش یافته و این امانت عزیز را کفر و الحاد و خیانت و فساد در طول قرون و اعصار نیالوده است.
الا ای بندگان خدای، این حقیقت را بپذیرید که پیروان حق همه جا در پناه خدای خویش از مناهی و مفاسد ایمن خواهند بود و هرگز مردم حق جوی و حق گوی روی تباهی نخواهند دید.
اسرار ازل را سینه هایی نگاه خواهد داشت که شکستنی نیست و به آنجا که شمع حقیقت فروغ می افشاند طوفان حوادث را مجال دامن- گشایی نباشد.
پیشوایان دین و دانش بشر، اسرار الهی را نیکو بدارند و همی بکوشند که راز در کف نامحرم نیفتد و تیغ برهنه به چنگ زنگی مست نیاید.
یصونون مصونه و یفجّرون عیونه، یتواصلون بالولایة و یتلاقون بالمحبّة و یتساقون بکأس رویّة.
در آن مشهد که صاحبدلان انجمن کنند و محفل انس بگیرند، چشمه های معارف و فضائل بجوشد، و از این چشمه ها جویها براه افتد و جانها را سیراب سازد.
آن جاست که استعدادها بکار افتد و قوّه ها به فعل گراید و جواهر معانی همچون گوهرهای شبچراغ بدرخشد.
الا ای بندگان خدای، خدای بی همتای ما در افاضه خیرات و اعطاء فضائل بخیل نیست. منبع فیّاض وجود همچون رگبارهای بهاری بر جهان ما باران رحمت و برکت بیفشاند و ابر رحمت وی بر- همه جا سایه اندازد.
کجاست آن ذوق سلیم و فطرت ظاهر که فرصت بشناسد و از فرصت خویش غنیمت بردارد.
روز ما در گذران و روزگار ما در گذران است.
این آفتاب و این مهتاب که یکی بعد از دیگری دامن کشان از ما می گذرند، تازه ها را کهنه سازند و دورها را بنزدیک کشانند.
دیری نپاییم که خویشتن را در آستان نیستی بیابیم.
و لینظر امرؤ فی قصیر ایّامه، و قلیل مقامه فی منزل
یستبدل به منزلا.
هوشمندان که هوشمندانه بتحوّلات جهان می نگرند و خردمندانه بگردش روزگار می اندیشند، از امروز خویش بخاطر فردای خود بهره همی گیرند و دنیای خود را مزرعه آخرت خویش می شمارند.
ای خوش ببخت آن مردم خوشبخت که سر اطاعت دارند و پای اجابت گذارند.
در پیرامون چراغ هدایت زانو می زنند، تا از ظلمات جهل و کفر بدور همی مانند.
از سفسطه اهریمنان اجتماع، بگریزند، احتراز کنید، اجتناب کنید.
زنهار که کوس رحیل بکوبند و چشمان شما همچنان در فشار خواب غفلت سنگینی کند، و نفس شما همچنان اسیر دیو معاصی و ملاهی باشد، با چشم روشن نبینید و از گوش گشوده نشنوید و در مغزی که گرم و فعّال است سایه معانی نیفتد، زیرا دیو طبیعت شما را به بند کشیده و بدامتان افکنده است.
بخدای خویش باز گردید و از منکرات و منهیّات باز ایستید.
وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا.
و دعای او بهنگام نماز چنین بود: چگونه شکر این نعمت ها بگزارم که سحرگاهان زنده دل و سرشار سر از بالین بر می دارم، نه دردی در تن دارم تا از رنجوری تن بنالم و نه عذابی بجان دارم تا پنهان از چشم مردم ناخشنود و نگران بنشینم.
خداوندا بمن بازوی توانا دادی تا دست ناتوان بگیرم و فکر بیدار بخشیدی تا مغزهای خفه و خفته را بیدار سازم.
از فطرت و تربیت فرزندان خود خشنودم، و خشنودم که پس از مرگ من نام مرا زنده خواهند داشت و مفاخر مرا از دستبرد مرور زمان بدور خواهند گذاشت.
بمن صفای عقیده و روشنایی قلب و ثبات قدم بخشیدی و رضا ندادی که رضای ترا از دست بگذارم و انحراف را بر استقامت برگزینم.
خداوندا با چه زبان شکر این نعمت بگزارم که همیشه رضای تو جستم و همه جا به راه راست رفتم و هم اکنون بعجز خویش اعتراف دارم و بر آستان علا و عظمت تو سر تسلیم بر خاک می نهم.
من که باشم که خودسرانه سر بردارم و مستبدّانه برخیزم لا أَسْتَطیعُ أَنْ آخُذَ الَّا ما اعْطَیْتَنی وَ لا اتَّقِیَ الَّا ما وَقَیْتَنی.
تنها تویی که می بخشی و تنها تویی که می بخشایی.
اگر دستم نگیری فرو خواهم افتاد و اگر بازم نداری به مناهی و معاصی خواهم گرایید.
بتو پناه می برم و بسوی تو باز می گردم.
بتو پناه می برم، تا مبادا در غنای تو بفقر فرو افتم، مبادا در روشنایی هدایت تو سر ضلالت و انحراف گیرم.
بتو پناه می برم، از دستی که ستمکارانه بسوی من پیش آید، و بتو پناه می برم. اگر در زندگانی خود شکست بینم.
در آن دم که دم فرو بندم، همی خواهم جان من با کرامت و سلامت قرین باشد، و این امانت گرانمایه را که بتو باز می گردانم، همچنان گرانمایه و ارزنده باشد.
خداوندا تویی پناه من و مگذار که دیو شهوت و هوس بر تقوای ما چیره شود و اهریمن گمراه ما را از راستی و درستی باز گرداند.
در آنجا که تلاوت کننده ای سوره مقدس: الهیکم التّکاثر را
تلاوت کرد، امیر المؤمنین (ع) لحظه ای اندیشید و فرمود: أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ حَتَّی زُرْتُمُ الْمَقابِرَ.
وای که این قوم چه نابخرد و فرومایه و بیچاره اند.
اندیشه نکنند، عبرت نگیرند و گوش به پند و اندرز ندهند.
حقایق روشن را نادیده انگارند و چشم بینای خویش را از دیدار حقایق فرو بندند.
همی پندارند که بزرگ شده اند و خیره سرانه سر به بزرگی بردارند.
استخوانهای فرسوده گورستان را سند افتخار شمارند و نام خویشتن را در کنار نامهایی که با جریان اعصار و قرون بر سنگهای مزار محو و مطموس شده گذارند، باشد که نامبردار و نامور گردند.
حوادث ایّام با این مغزهای تهی سر شوخی گیرد و این شوخ چشمان را بنگرید که چگونه باستهزاء حوادث تسلیم میشوند و چه ارزان و آسان بازیچه روزگار شده اند.
أ بمصارع آبائهم یفخرون، أم بعدید الهلکی یتکاثرون، یرتجعون منهم اجساد اخوت و حرکات سکنت.
بجای پیشروی باز می گردند و هنوز پیش نرفته بواپس می گرایند.
پیکرهایی که بخورد خاک رفته و خاک شده دیگر شایسته مباهات نخواهند بود. و این استخوانهای درهم شکسته قائمه افتخار نتوانند شد.
چه نیکو بود. اگر چشم عبرت می گشودند و از سرنوشت دیگران درس عبرت همی آموختند.
ای کاش که این گورستان خاموش غوغا برمی آورد و این سینه ها و دلهای فنا شده بخروش می افتادند، تا همی گفتند که چه دیدند و چه چشیدند، تا ارباب کبریا را از مسند فرعنت فرو می افکندند و سرانجام کار را ب آنان که خبر از سرانجام ندارند باز می نمودند.
زهر مرگ آن چنان تلخ و جانگزا بود، که شیرینی های شهوت را از کام اهل شهوت بدر برد، و رنج جان دادن آن قدر سنگین بود، که دیگر توش و توانی بخاطر کس باز نگذاشت.
عاقبت سرهای تاجور از تاج سروری بدور ماند و تخت سلطنت بتخته تابوت پیوست.
عمر عزیز بسر رسید و عقاب مرگ سایه افکند.
نازک بدنی که در آغوش حریر و پرنیان نمی آرمید، مستمندانه ب آغوش کفن رفت و خواه ناخواه بگور تیره و تاریک فرو خفت.
خاک بیرحم گور چشم و گوشش را لبریز ساخت، و دیری نگذشت که خود خاک چشم و گوش دیگران شد.
بفریاد این بدنهای فرسوده گوش فرا دهید که با آوای معنوی حدیث خویش باز گویند و غفلت زدگان را از خواب غفلت بجنبانند.
سلّطت الأرض علیهم فیه، فأکلت من لحومهم و شربت من دمائهم.
آن چنان در دل زمین بمذلّت و مسکنت افتاده اند که خاک گرسنه گوشتهای آلوده بخونشان را ببلعید و استخوانشان را همچون توتیا با غبار بیابان در آمیخت. آن کسان که قامت سرو همی کشیدند و گونه- های گلگون همی برافروختند، مانند سنگ از رشد و رونق فرو افتادند و جماد صفت بیحسّ و حرکت ماندند.
هم در آن دوران که بر روی زمین می زیستند، جمادی بیش نبودند، نه دلی داشتند که خانه غمی باشد، و نه اندیشه ای می پرورانیدند که گرد غم از خاطر غمناکی بزداید.
آن چنان پنهان شدند که دیگر روی بکس ننمایند و بدنیائی رخت بربستند که امیدی ببازگشتشان در این دنیا نیست.
جمعی خوشدل و خشنود بودند که با عیش و نوش می زیستند و در عشرت و تنعّم بسر می بردند، ولی اکنون پریشان و پراکنده اند.
دوستی ها بدشمنی گراید و ائتلاف ها رنگ اختلاف بخویش گیرد و پیمان های استوار درهم بشکند و پیوندهای مطمئن از هم بگسلد.
آن زبانهای گویا را چه رسیده که اکنون خاموش اند و آن گوش- های شنوا چون شده که دیگر یارای شنیدن ندارند از جنب و جوش باز ایستادند و مست و مخمور بخاک در غلطیدند. الا ای همسایگان ناآشنا که در کنار هم خانه دارید و از روزگار هم بیگانه اید.
همسایگی مایه آشنایی است و این چیست که شما با هم سرآشنایی ندارید و از در همخانگی در نیایید
جیران لا یتأنسون و احبّاء لا یتزاورون، و بلیت بینهم عری التّعارف و انقطعت منهم أسباب الاخاء.
رشته آشنایی از هم گسیخت و بساط دوستی بهم بپیچید. دیگر رسم برادری نشناسند و راه مهر و وفا نسپرند.
دیگر ب آن عهد فرخنده نیندیشند که طراز فلق گریبان افق را با سیماب و سیم همی آلود و پنجه خورشید بر دامن چمن حاشیه زر تار همی دوخت.
از آفتاب روز و مهتاب شب حدیث آرزو و هوس همی شنیدند و نمی دانستند که این آفتاب و مهتاب بهارها را بپاییز کشانند و جوانی ها را بسوی پیری همی رانند و جامه های نو را کهن سازند.
همچنان با آفتاب و مهتاب به غفلت گذرانیدند، و از انتهای این غفلت بی خبر ماندند، تا ناگهان دست اجل کوس رحیل فرو کوفت و نوبت ب آن روز رسید که باید برای همیشه دیده از دیدار ببندند و دل از دلدار بردارند.
هم اکنون از شما خواهم که با من بیاد آن عهد فرخنده سخن گویید، و از آنچه بیاد دارید با من در میان گذارید، و نپندارم که بتوانید لب به گفتگو بگشایید. چه حاجت که لب بگفتگو بگشایند و گفتنی ها باز گویند مگر این استخوانهای خاک خورده و این خاک های با گوشت و خون آمیخته فریاد بر نیاورند و از لب و دهانی فصیح تر و صریح تر حکایت نکنند.
و لئن عمیت آثارهم و انقطعت اخبارهم لقد رجعت فیهم أبصار العبر، و سمعت عنهم آذان العقول، و تکلّموا من غیر جهات النّطق.
در این هنگام به پرسش های ما پاسخ دهند و با ما حکایت ها و شکایت ها باز گویند.
آری دوران عزّت بسر رسید و روزگار ذلّت و مسکنت فراز آمد، تاجها از تارکها فرو افتاد و اساس قدرت و سلطنت واژگون شد.
آن پیکرهای لطیف که جامه از پرند و پرنیان همی پوشیدند، بطاقه کتانی قناعت کردند، و آن طاقه کتان نیز بیش از دو روز با پیکرشان وفادار نبود.
از کاخهای عالی و وسیع بمغاکی در افتادند که مجالی بخاطر غلطیدن نبینند و از محیط گرم و روشن خویش به غمکده ای خزیده اند که روزهایی همچون شب تاریک دارد و شب هایی تاریک تر از تاریک بگذراند.
دیگر از چشمان افسونکار ما افسون سحر مجویید. دیگر از لب و دهان ما رنگ گل و بوی گلاب مخواهید.
تهکّمت علینا الرّبوع الصّموت، فاتمّحت محاسن أجسادنا، و تنکّرت معارف صورنا، و طالت فی مساکن الوحشة اقامتنا، و لم نجد من کرب فرجا، و لا من ضیق متّسعا.
ما را از این دام رهایی نیست و گذشت روزگار و مرور دهور بنوبت غربت و محنت ما پایان نخواهد داد.
چه کنند که پاسخی جز این ندانند و حکایتی جز این نتوانند کرد آه که چشم و گوش زمین از فجایع و فریادها لبریز است. از این خاک تیره چشم مهربانی مدارید و با چنین فطرت سرد و آرام از رحم و مدارا سخن مگویید.
این گور گرسنه از بلعیدن مردگان سیر نگردد و این چشم بی حیا از تماشای مفاسد پر نشود.
پس ما هستیم که باید چشم عبرت بگشاییم و نگاه حیرت بیفکنیم، این ما هستیم که باید بخنده های دلاویز دنیا دل مسپاریم و مهر زهر- آمیز وی را بجان می پذیریم باید هوشیار باشیم که خنده های وی مایه گریه ما و مهر ما مقدمه قهر او خواهد بود، و نهیب خشم آلود حوادث همه جا بدنبال ماست. بیک لحظه از اوج اعتلا و اعتبار ما را بحضیض مذلّت خواهد کشانید و کامرانیهای ما را بناکامی در خواهد افکند.
دیگر حکمت طبیب و رحمت پرستار سودی نخواهد داد، و قدرت ثروت که گره های ناگشوده همی گشود، عقده دل را باز نخواهد کرد. أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ آیا این انبوه و ازدحام که در پیرامون خویش بینید، شما را ببازی گرفته و بخاطر شما آسایش و اطمینان بخشیده است آیا آنانکه همچون شما در پناه انبوه و ازدحام بسر می برده اند، از حادثه ایمن مانده اند در آن دم که زبان گویایشان از گفتن باز ماند، و رنگ حیات از پیشانی های غم آلودشان پرید، در آن لحظه که دیگر بازوی رزم آزما و پنجه پولادینشان از حس و حرکت در افتاد، آن انبوه و ازدحام کاری از پیش نبردند و دردی درمان ندادند.
دست نوازش دهنده و زبان تسلیت گوینده بسیار بود، ولی قدرتی که بر این حقیقت چیره گردد و قضای الهی را باز گرداند، در آن انبوه و ازدحام نبود.
فبینما هو کذلک اذ عرض له عارض من غصصه فتحیّرت نوافذ فطنته و یبست رطوبة لسانه.
گرهی از اندوهی مرموز گلویش را فرو بست و مغزش از فکر فرو افتاد و زبانش از رطوبت شیرین زندگی بخشکید. و پیرامون- نشینانش نتوانستند باری از دوشش بردارند، یا مرهمی بر زخم درونش بگذارند.
وای که این مرگ گردابی سهمناک است و درین گرداب سهمناک کس را امید نجات نخواهد بود، لغت مرگ را زبان ما نتواند تفسیر کند، و این حقیقت فظیع و فجیع در قالب لفظ و لغت نگنجد.
هی افظع من أن تستغرق بصفة، أو تعتدل علی عقول اهل الدّنیا.
آری خردمندان را در برابر این حقیقت تلخ و جانگزا یارای اندیشه نباشد.
در آنجا که این آیت مقدس را: رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ، از قرآن کریم تلاوت فرمود، چنین گفت: یاد وی دلهای ما را بجلوه و جلا در آورد و این فروغ دل افروز خاطر صاحبدلان را همچون آفتاب تابان بیفروزد.
دیدگان ببینند و گوشها بشنوند و اندیشه ها توانا گردند.
در طول اعصار و قرون مردمی بسر می بردند که یاد خدا همی- کردند و جانشان از این تمتّع و تنعّم بهره مند بود.
پنهان از چشم بدبینان قلبی تابناک داشتند و در تابش درونی خویش دیدنی ها همی دیدند و باسرار مکتوم پی همی بردند. با خدای خویش راز و نیاز می داشتند و از ملکوت اعلای آسمانها راهی مرموز باین قلبهای روشن گشوده بود.
نور الهی به قلبها و جانهایشان می تافت و به حقایق حیات راهنمونشان بود.
مردمی بیدار و هوشیار بودند که هرگز از یاد محبوب غفلت نمی ورزیدند و جز با خدای خویش بکس نمی پرداختند.
یذکّرون بایّام اللّه و یخوّفون مقامه.
قومی بودند که همچون ستارگان راهنما در بادیه زندگی، گمگشتگان را از بیراهه براه هدایت همی دادند و به بیچارگان چاره کار همی آموختند.
آن کس که بامید هدایت راه بسویشان می گرفت، گمراه نبود، و آن دست که حلقه حاجت بر درشان می کوفت، نومید نمی افتاد.
چه خوشدل بودند که چراغ هدایت بدست دارند و چه خشنود می شدند که کم کرده راهی بدنبالشان از بیراهه براه باز می آید و از نور فکر و معرفتشان روشنایی می جوید. زبانی مژده بخش و دمی روح انگیز داشتند.
اینان که با یاد خدا بسر می بردند و بیاد خدا چراغ خاطر می افروختند، هرگز بتمتّعات دنیا و تمنّیات نفس خویش روی خوش نمی نهادند.
لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر اللّه.
درهم و دینار را ناچیزتر از آن دانستند که دل از کفشان برباید، و این سودهای گران را در برابر فکر و ذکر خود بسیار اندک می شمردند.
جانهای پاکی بودند که بال ببالا گشوده داشتند تا کی نوبت پرواز گیرند و باوج اعلای ابدیّت پرواز کنند.
نفس هوسبازشان در زنجیر بود و آن زنجیر را کف کفایت عقل و عفاف باختیار داشت.
مردم را بمعروف راه می نمودند، و خود بیش از همه کس مرد معروف بودند.
مردم را از مناهی و منکرات باز می داشتند، و خویشتن بیش از همه کس دامن از منکرات و مناهی در کشیده بودند.
چنان در بند آخرت بسر می بردند، که گویی هنوز از این جهان رخت نابسته ب آن جهان بار گشوده اند و پیش از مرگ جام اجل سر کشیده و در بهشت برین آرام گرفته اند.
هم اکنون در آنجا بسر می برند و آنچه را که بما وعده داده اند با چشم سر می بینند و با احساس مادّی آن حقایق ماورایی را ادراک می کنند.
ای عجب، چگونه مردمی باشند که نادیده می نگرند و ناخوانده می دانند و ناگفته می شنوند.
آن پرده را که بهنگام مرگ از پیش چشم دیگران برخواهند داشت، پیش از مرگ از پیش چشمشان برداشته اند، اینست که چشمان این قوم قدرتی قوی تر دارد و گوششان بندای حقایق گشوده تر است.
یرون ما لا یری النّاس، و یسمعون ما لا یسمعون.
خویشتن را به محاسبه خوانند و هم خود از نفس خویش بازجویی و بازپرسی کنند.
دفتر اعمال خود را بگشایند و نکته به نکته کردار و گفتار خویش را باز بینند و اگر در روش خود به لغزشی برخورده اند آن لغزش را ببخشند و بار گناه را با دست توبت و انابت از دوش خویش براندازند.
احساس کنند که این بار سنگین باشد و دوش آدمیزاده در زیر فشاری چنین سنگین درهم شکند.
در این هنگام لب به تضرّع و توبه گشایند و از درگاه کبریای الهی بخشایش و گذشت توقّع کنند.
چشمان شرم کرده این جماعت بر این صفحه های سیاه اشک ندامت ببارد، و زبانشان به توبت و انابت پردازد.
ای کاش دیگران همی توانستند که در شب زنده داری این قوم بیدار بنشینند و در محفل آنان شب بالتجا و التماس زنده بدارند. ای کاش دیده دیگران هم می توانست درهای آسمان را ببیند که بروی این مردم گشوده شده و لمعات نور را بنگرد که لمعه لمعه بجانها و دلهای پاکشان فرود می آید، ولی افسوس در آن مشهد که تجلّی گاه انوار آسمانی و اشراقات الهی است، کس را راه ندهند مگر آنکه مرد ذکر و فکر باشد.
پروردگار متعال بر این قوم ببخشاید و نفوس مقدّسشان را تمجید و تقدیس فرماید.
اطّلع اللّه علیهم فیه فرضی سعیهم، و حمد مقامهم.
بر این دلها که در فروغ ذکر روشن است، رحمت آورد، و آن چشمها را که بسوی آسمانها گشوده است، محروم و نومید ندارد.
عیب دیگران چه جویید چرا از عیب خویش نگویید آن کسان که حساب کار خود ندارند، بکار دیگران پردازند و دهان به مذمّت و منقصت این و آن بجنبانند و ندانند که مردان خدا چنین نباشند، مردان خدا یعنی:
رجال، لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر اللّه.
آری مردان خدا اینانند.
یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ
هنگامی که در قرآن کریم باین آیه رسید، فرمود: در برابر این پرسش چه خواهند گفت و آن
انسان که مغرورانه ب آسمانها نگریسته و بفریب نفس سر از اطاعت پروردگار متعال در پیچیده است چگونه بار دیگر سر بر خواهد افراشت.
بخویشتن جرأت داده اند که گناه کنند و فریب خورده اند که فریب بدهند و سر خویش گرفته اند تا خودسرانه از پرتگاه هلاک و دمار سقوط کنند.
مگر شب تاریک شما را سپیده روز نیست. آیا از این خواب غفلت و غرور سر بیداری ندارید
یا أیّها الانسان ما جرّأک علی ذنبک، و ما غرّک بربّک و ما انسک بهلکة نفسک تو که بر خویشتن ترحّم روا نداری، چگونه بر دیگران مدارا خواهی کرد.
ب آن کس که از شعاع سوزان خورشید به سایه می خزد و خویشتن را در پناه سایه از سوزش و سازش می رهاند، بگویید که: نفس ترا حوادث فردا تهدید می دهد.
تو که امروز در بحران درد و رنج می نالی و اشک عجز و التماس فرو می باری، چه جرأت داری که نفس خویش را در راه ملاهی و مناهی فدا می کنی و بعذاب شدید قیامت رضا می دهی نوبت را به بیداری و هوشیاری بسپارید و از معصیت فرا کشید، سرمایه غرور جهل و فرجام جهل هلاک است.
بدین آسانی فریب خوردن و این چنین ارزان فدا شدن خردمند را بحیرت در اندازد.
ملکوت آسمانها شما را بجانب خیرات و فضائل بخواند و درهای رحمت آسمان بروی زمین گشوده است، این حیرت افزاست که بندای ملکوت اعلی پاسخ نگویید و روی از درهای گشاده رحمت در پیچید پروردگارا، ای حقیقت توانا که بر کائنات مستبدّانه و مستقلّانه سلطنت کنی و نیروی آن داری که بیک دم دمار از روزها و روزگارها بر گیری، چونست که همچنان پرده بر اندازی و نیاز نیازمندان برآوری.
نابخردان حلم عظیم تو را نادیده گیرند، و از پوشی ترا ای خداوند راز پوش بسهل انگارند و خیره سرانه بمعاصی و مفاسد ادامه دهند، چنانکه پندارند کس بدین فجایع و فضایح ننگرد، و کردار و گفتارشان در هیچ کتاب نگاشته نیاید.
این شگفت انگیز است که محبّت موجب عداوت و مهر مستوجب قهر باشد. یا رب. اینان که دشمنی کنند و دوستی بینند و در برابر مهر تو قهر روا دارند، اگر دست دوستی پیش آورند، چه خواهند دید اگر سر تواضع فرو کشند چه خواهند یافت
فما ظنّک به لو أطعته اگر اطاعت کنید، چه خواهد شد آن کس که دشمنان را محروم ندارد، چگونه بدوستان رنج حرمان خواهد داد کردار خویشتن را نیکو بسنجید، و چنین پندارید که دیگری بپاداش نیکویی ها و خیرات شما شرارت و عصیان پیش آورد، آیا یک چنین کس مستحقّ نیکویی و خیرات باشد آیا در این هنگام رشته محبّت وی نگسلانید و دوستی بدین نادرستی را از آستان خویش نرانید
و أیم اللّه لو أنّ هذه الصّفة کانت فی متّفقین فی القوّة، متوازیین فی القدرة، لکنت أوّل حاکم علی نفسک بذمیم الأخلاق، و مساوی ء الأعمال.
مسلّم است که در این قضاوت بر ضدّ خویش حکومت کنید، و خویشتن را بفساد اخلاق و ننگ کردار محکوم سازید.
گفته می شود که: دنیا موجودی فریبنده است، و حقیقت چنین است، امّا اگر بفریبایی وی چشم و دل نسپارید و دلربا پیش را بپشیزی نخرید، هرگز زیان نبینید.
این دنیای فریبکار در لفّافه فریبکاری خود بشما پند و اندرز گوید و هر لحظه حدیثی دیگر از فجایع خویش باز گوید. همی بیداری بینند و همی بیماری کشند.
آشکارا بنگرند که بهار جوانی بخزان پیری گراید و در انتهای زور و توانایی نوبت به نزاری و نقاهت فرا رسد، و معهذا نصیحت نپذیرند و پند نگیرند و گناه سقوط خویشتن را بعهده دنیای فریبنده اندازند.
این همان دنیای فریبکار است که شما را بعاقبت کار راهبری می نماید و نتیجه مستی و بی پروایی را بشما بنمایاند.
پس این شما هستید که با پای خود بسمت فنا می شتابید و دیده و سنجیده سر معصیت گیرید.
دنیا، این دنیای محبوب و مطلوب شما، شیدای آن صاحبدل است که دل بمهر وی نسپرده و خاطر بفریبایی وی نپیوسته است.
این خانه ب آن کس برازد که قبولش نکرده و بر کرسی خداوندیش ننشسته است:
و لنعم دار من لم یرض بها دارا، و محلّ من لم یوطّنها محلّا و انّ السّعداء بالدّنیا غدا هم الهاربون منها الیوم.
آن کسان در این سرای خوشبختند که خویشتن را شایسته سرای دیگر شمرده اند، و سعادت فردا نصیب کسی است که امروز از کرشمه و عشوه دنیا گریخته و بدام فریب وی در نیفتاده است.
بروز رستاخیز که پرده ها فرو افتد و حقایق از پس پرده آشکار گردد، دوستان این جهان را با هم بعرصه حشر در آورند و عابد و معبود در کنار
نان علی علیه السلام ازنهج البلاغه(فاضل)، صفحه ی 604
هم قرار گیرند.
پروردگار دادگر بر عرش عدالت برآید و همگان را در برابر کردار و گفتار جزا دهد.
هرگز مپندارید که عدل الهی زشت را زیبا بخشد و نیک را ببدی پاداش دهد.
در آن مشهد که تجلّی گاه حقائق است، مجالی برای منطق و برهان نیست، زیرا رازها از پرده بدر افتاده و پرده ها از رازها چاک خورده است.
هم اکنون خویشتن را آماده سازید و بخاطر فردای سیاه از امروز روشن پرده بردارید.
از شما همی پرسند:
یا أیّها الانسان ما غرّک بربّک الکریم، الّذی خلقک.
ترا چگونه از عبادت خدای کریم باز داشته اند و آن کدام افسونکار بود که بمغز تو افسون خواند و فریبت داده و از راه راست گمراهت کرده است دیگر جای حجّت و دلیل نیست، و آن کس که در این حادثه خود را بزیور فضائل نیاراسته و برای آن خانه زاد و توشه تهیه ندیده است، جز شرمساری پاسخی نخواهد گفت.
فتحرّ من أمرک ما یقوم به عذرک.
بکوشید که از آنچه نپاید بردارید، و در آنجا که پایدار و برقرار است بکار برید.
سفری مرموز و مبهم در پیش است که جز خردمندان و اصحاب دل کسی در این سفر خشنود و خوشدل نخواهد بود.
ای خوش بحال آن جانهای خوشبخت که در این سفر خطیر مشعل نجات را فرا پیش دارند و از توشه خیرات باری گران بسته اند.
در حق مردی که جوانمرد است فرماید: چه خوش آزمایش شده و چه خرسند از آزمایش برآمده آن مرد که کجی ها را راست داشت و بانحرافها و انحناها استقامت بخشید.
روش پسندیده گذشتگان را بپیش گرفت و از فتنه ها و مفاسد بر کنار ماند.
ذهب نقیّ الثّوب قلیل الغیب.
با جامه پاک از این جهان رخت بربست و در آنجا که بد و نیک و زشت و زیبا را بیازمایند از بدی و زشتی پاک بود.
جوانمردان بدنبال فضائل و خیرات می شتابند و جویندگانی باشند که سرانجام هدف خویش را دریابند.
جوانمردان از شرارت و ضلالت پرهیز دارند، و ب آسانی از آن ایمن مانند. خدای را با صمیمیّت و صفا عبادت کنند و همه جا قرین تقوی و عفاف باشند.
حقّ تقوی و عفاف در زندگانی این قوم ادا شود و حقیقت تقوی و عفاف همین باشد.
افسوس که عهد ما عهد فتوّت و مروّت نیست، و افسوس که اصحاب فتوّت و مروّت ما را در این جهان بگذاشتند و خویشتن بگذشتند.
جهان را دور از این قوم آشفته بینم و همی بینم که روشنیها بکدورت گراییدند و دوستان سر دشمنی گرفتند.
هر کس راهی پیش گرفته و هر کدام در جستجوی هدفی بشتابند.
فی طرق متشعّبة، لا یهتدی فیها الضّالّ، و لا یستیقن- المهتدی.
نه گمراه هدایت شود و نه آنان که براه راست، روند در روش خویش اطمینان و اعتماد دارند.
بهنگام نماز این دعا را تکرار میکرد.
تو بخشنده باشی و بخشایش کنی، و تویی که در بخشش و بخشایش خویش بر کس حرمان و ناکامی روا نداری، مگذار که آبرویم بخاک خفّت فرو ریزد، و روا مدار که از علوّ عزت فرو افتم.
آبرویم را از زنگ خفّت و خواری ایمن دار، و پرده حرمتم را با چنگال فقر مدران.
آن کسان که دست حاجت بسوی تو پیش می آورند، نومید ممانند و گمراهانی که در پرتو چراغ هدایت تو براه افتند، بکمال مطلوب رسند.
من همی ترسم که نومید از خوان کرم تو دست تمنّا بسوی دیگران پیش ببرم و از غم تنهایی بدامن این و آن پناه آورم.
بناچار دهانم بتمجید و تقدیس گشوده شود و این روا نباشد که زبان من جز بحمد و ثنای تو تمجید دیگران گوید و نعمت این و آن را سپاس گزارد.
آن نخواهم که چون بندگان تو از آستان دولت و شوکت خویش طردم کنند، لب بتوهین و توبیخ آنان باز کنم.
و ابتلی بحمد من اعطانی، و أفتتن بذمّ من منعنی، و أنت من وراء ذلک کلّه ولیّ الاعطاء و المنع. انّک علی کلّ شی ء قدیر.
سخن از بندگان کنم در آنجا که خداوند ببندگان ببخشد و باز دارد و بخواند و براند و زمام امور در مشت وی باشد.
دنیا در چشم علی بدین ترکیب است: خانه ای که جز رنج و محنت مبنائی ندارد، و بیغوله ای که فریبگاه غولان آدم فریب باشد، هرگز بی کسان نایستد، و هرگز بیک نواخت نماند، و خداوندان خویش را یک لحظه از غم و اندوه معاف ندارد. توأم با اختلاف و نفاق، توأم با رنگ و نیرنگ.
آسایش ندهد و آرامش نپذیرد.
جایگاه عیش نباشد، زیرا بکس فرصت عیش نبخشد.
آن کسان که در این سرای بسر برند، هدف بلایا و آماج ملاحم و حوادث باشند.
چنان نماید که کمان کشیده و در کمین نشسته و تیر حادثه را پیاپی بسوی هدف پراند و یک دم بکس امان ندهد.
مگر دیده نمی گشایید تا مردمی را که در این فریب خانه هدف تیر بلا شده و بخاک هلاک در غلطیده اند، تماشا کنید.
و اعلموا عباد اللّه أنّکم و ما أنتم فیه من هذه الدّنیا علی سبیل من قد مضی قبلکم. آنانکه پیش از شما در این سرای بغنودند، چه شدند چنین پندارید که: شما از حیله و تزویر وی ایمن مانده اید ولی بخطا رفته اید آنچه با دیگران روا داشته است، در حقّ شما دریغ نکند.
و بدانسان که اسلاف شما از اوج اعتبار برانداخته است، شما را بزیر اندازد.
گذشتگان شما از شما تنومندتر و زور آورتر و بخویشتن مغرورتر بودند. به از شما جهان را آباد می داشتند و بیش از شما با جهان سر صلح و صفا گرفته بودند. امّا در آن هنگام که روزشان فرا رسید، چشم از هر چه داشتند بپوشیدند و دامن از هر چه انداخته بودند بپرداختند.
أصبحت أصواتهم هامدة، و ریاحهم راکدة، و أجسادهم بالیة، و دیارهم خالیة.
دیگر غرّش و خروش نتوانستند برداشت و دیگر با دو بروتی نداشتند که بتوانند همچون گذشته غریو و غوغا برآورند.
خواه و ناخواه دل از کاخهای عالی و مسندهای فاخر برکندند و مشتی خاک مرطوب را بر آن همه دیبا و حریر برگزیدند.
سنگ را بالین کردند و خاک را بستر گرفتند و در تنگنای گور طمع از قصور بریدند.
گور آن گوری که در عین آبادی خرابست و با همه روشنایی تیره است.
شهری که در عین خروش خاموش است و مردمش با همه همسایگی
و همخانگی از همه بیگانه اند.
وحشتی مرموز آنجا را فرا گرفته، و گروهی وحشت زده در کنار هم مرعوب و مدهوش افتاده اند.
چنین گویی که در خوابگاه خویش ایمن بیاسوده اند، ولی نیکو بنگرید تا ببینید که رنجی گران و محنتی عظیم بجان دارند، قومی تیره بخت که با هم آشتی و آشنایی نگیرند، و با آن همه نزدیکی بهم نزدیک نشوند.
در آن شهر رسم دیدار نیست، زیرا همدیگر را نبینند.
راه بخانه یکدیگر ندارند تا غمخوار و غمگسار هم باشند.
کیف یکون بینهم تزاور و قد طحنهم بکلکلة البلی، و اکلتهم الجنادل و الثّری.
چگونه غمخوار و غمگسار هم باشند که در فشار حوادث بهم در کوفتند و خاک آدمخوار از آنان مغز و استخوانی بر جای نگذاشت نیکو بنگرید که شما را دیر یا زود ب آن شهر خاموش در برند، و در آن غمکده وحشت افزا در اندازند، آنجا خوابگاه همگان است و همگان را سرانجام خوابی چنین هولناک ضرورت باشد.
هم اکنون باندیشه خواب و خوابگاه ابدی خویشتن باشید تا شب قبر خود را مانند روز روشن سازید. هم از اینجا چراغ عمل برفروزید، تا در آنجا رنج تاریکی نبرید.
هنالک تبلوا کلّ نفس ما أسلفت و ردّوا الی اللّه موالیهم الحقّ و ضلّ عنهم ما کانوا یفترون.
هر چه کردند، باز یابند، و هر چه سپردند، باز ستانند، و کس را از درویدن کشته و جزای کرده گزیر نباشد.
در آشوب خوارج که زمزمه خلاف از مردم برخاست، چنین فرمود: دست تمنّا بسوی من آوردید، ولی من دست اجابت باز پس کشیدم، آغوشهای شما گشوده و دلهای شما امیدوار بود که من نیز آغوش بگشایم و مسألت شما برآورم.
بیاد دارم که فشردگی و ازدحام شما بانبوه فشرده شدن شتران تشنه در کنار حوض شبیه بود.
بندها از کفشها باز شد و رداها از دوش ها فرو افتاد.
آنان که زورمند بودند، ناتوان قوم را لگدمال می کردند، تا بسوی من نزدیکتر آیند و بمن نزدیکی جویند.
در یک چنین شرائط دست حمایت بسمت شما پیش آوردم، فریاد مسرّت از نهادتان برخاست.
آن چنان خرّم و خرسند بودید که حتّی کودکان خویش را بر روی دست گرفته بحضرت من آوردید، تا عهد مودّت استوار سازند، و پیران سالخورده را بکنار من کشانیدید، تا سر جوانی گیرند و جوانمردانه پیمان دوستی ما را امضا کنند.
حتّی بیماران شما نیز از بیعت من بی بهره نماندند، و دوشیزگان پریروی هم از پرده برآمدند و سر اطاعت فرو کشیدند.
و در حق پارسایان وارسته چنین فرمود: جمعی که خویشتن شمع جامعه باشند، و قومی که در این جهان از این جهان بی نیاز مانده اند.
در این دنیا آن چنان بسر می برند که پنداری قومی از دنیای دیگرند.
مردمی بینا و شنوا که نیروی بینایی و شنوایی شان حیرت انگیز است.
ببینند و عبرت گیرند و بشنوند و پند پذیرند.
از آنچه پسندیده نباشد پرهیز دارند، نه بخود و نه بدیگران ناپسندیده را نپسندند.
بنیکوییها و خیرات مبادرت جویند، و دیگران را بسوی خیرات و فضائل راهبری کنند.
مراسم اجتماع را با دیده ای حیران همی نگرند، زیرا مراسمی حیرت آور باشد. همی بینند که مردم
مرگ بدن را فاجعه ای عظیم شمارند، ولی به
مرگ دل اعتنا و التفاتی نفرمایند، ولی صاحبدلان بر مرگ دلها عزا و ماتم انگیزند، و دلهای مرده را شایسته عزا و ماتم شناسند.
یرون أهل الدّنیا یعظّمون موت أجسادهم، و هم أشدّ اعظاما لموت قلوب أحیائهم.
آری مرگ دلها در عرف این قوم حادثه عظمی باشد.
عبد اللّه بن زمعه از پیروان نزدیک او بود، و در دوران خلافت
امیر المؤمنین علیه السلام از وی تقاضای درهم و دینار کرد. در پاسخش
فرمود: آنچه در دست ما از درهم و دینار بینی، سیم و زری است که حاصل شمشیر جنگجویان دلاور اسلام است.
در دولت ما کس را نابرده رنج گنج میسّر نگردد، و ترا هم اگر امید گنج است، از رنج سربازی و سلحشوری گزیری نیست.
تا شمشیر بر کمر نبندی و دوش با دوش مردان جنگ آور ما با دشمن نبرد نکنی، پشیزی از این خزانه نخواهی برد و تا رنج نبری گنج نخواهی دید. آن دست که خود زحمت میوه چیدن می پذیرد و از ساقه های بلند بالا می رود و در میان شاخه های انبوه میوه می چیند، هرگز دسترنج خود را بدهان تن آسانان گوشه گیر نخواهد نهاد.
فجناة أیدیهم لا تکون لغیر أفواههم.
چیده دست این قوم بر دهان دیگران حرام است، و من هم حلال نشمارم که حاصل رنج سربازان اسلام را بر دامن تو بیفشانم و با سرمایه دیگران حقّ دوستی گزارم.
و فرمود: زبان شما پاره ای از وجود شما باشد، و این پاره سرخ فام در آنجا که از گفتار فرو ماند یارای جنبیدن ندارد، و هنگامی که بسخن افتد، از جنب و جوش آرام نگیرد.
ما خداوند سخن باشیم که ریشه ادب بنشاندیم و نهال هنر بپروردیم.
در جان ما ریشه سخن نشانیده شده و زبان ما نهال هنر را پرورش داده است.
و انّا لامراء الکلام، و فینا تنشّبت عروقه، و علینا تهدّلت غصونه.
چه خوش باشد که زبان گویا جز حق نگوید، و این پاره آتشین دود از دودمان مردم برنیاورد. در دنیای ما زبان حقگو کم است، زیرا کمتر زبانی توانست که بخاطر حقایق بجنب و جوش در افتد و از جنب و جوش باز نماند.
زبان حقگو ناتوان و ضعیف است، چنانکه گویی آسیب دیده و بیمار است، و آن کس که با حقّ و حقیقت آشناست، از آستان اجتماع مطرود است.
وای از این اجتماع که بر آستان عصیان اعتکاف کرده و بملاهی و مناهی جامعه با چشم اغماض می نگرد.
وای از این مردم که دانشمندانشان منافق و خردمندانشان ناپاکند، جوانی خویش را در فجور و فساد سپری سازند و موی سپید پیری را با رنگ ننگین گناه بیالایند.
خردسالان حرمت سالخوردگان ندارند، و توانگران دست درویشان نگیرند.
لا یعظّم صغیرهم کبیرهم، و لا یعول غنیّهم فقیرهم.
کتمان حق بروز حقایق چنین آورد، و زبان خاموش دست و پای هوس را چنین بکار گمارد.
سخن از اختلاف ذوق ها، و فطرت های مردم در میان بود،
چنین فرمود: از آنجا که مایه حیاتی بشر، یعنی آن حقیقت بالاتر از مادّه حیات بشریّت در اساس آفرینش بی کسان نیست، طبایع و خلیقه ها نیز بیک سان نباشد.
طینت ها از هم ممتاز و نسبت بهم مختلف افتند، و جان ها اختلاف و ائتلاف جویند: آن جانها که در جهان ارواح با هم نزدیک باشند، در این جهان هم نسبت بیکدیگر نزدیکی جویند، ولی بیگانگی در آن جهان بیگانگی در این جهان منتهی گردد.
فهم علی حسب قرب أرضهم تتقاربون و علی قدر اختلافها یتفاوتون.
چه بسیار روی زیبا بینید که از خوی زیبا بی بهره است، و احیانا نابخرد و کودن افتد، و نیز بالا بلندان را چندان همّت والا نباشد.
و باشد که سیمای زشت دارند، امّا نیکو کردار و پسندیده خویند، و کوتاه قامتند، ولی باریک بین و باریک آزمایند.
دلهای پریشان را اندیشه مطمئن و مستقیم نباشد، و زبان آوران مردمی استوار و پایدار افتند.
در آن روز که پیکر پاک پیغمبر (ص) را غسل می داد، آهسته با آن
بدن مقدس چنین نجوی میکرد: پدر و مادر خویش را بخاطر تو فدا میکنم، ای نازنین پیامبر که با مرگ تو عزیزترین کسان خود را از دست داده ایم.
دست اجل وجود عزیز ترا از آغوش ما ربود و در این فاجعه درهای رحمت آسمان بروی زمین بسته شد و فرشتگان مقدّس
بهشت دیگر به سوی دنیای ما بال نگشایند و از خانه ما که خوابگاه تو بود سراغی نگیرند.
غم ما در ماتم تو غمی پایان ناپذیر است و فراق تو بر جان ما فشاری طاقت فرسا و جانگزا دارد. کسی را نشناسیم که بتواند در این حادثه عظمی بما تسلیت گوید و لغتی را ندانیم که بتواند بجان غمناک ما تسلّی بخشد.
و لو لا انّک امرت بالصّبر و نهیت عن الجزع، لأتفدنا علیک ماء الشّؤون، و لکان الدّاء ممّا طلا و الکمد محالفا، و قلّالک و لکنّه مالا یملک ردّه.
افسوس که تو ما را ببردباری فرمان فرموده ای، و افسوس که روح مقدّس تو اشکها و افسوس های ما را ناگوار بیند، و گرنه سیل سرشک ما تربت گرامی ترا فرو می گرفت و این غم کشنده روز واپسین را بسوی ما پیش می آورد.
از دوری می مردیم و شربت ناگوار مرگ را هر چه گواراتر و شیرینتر بسر می کشیدیم و هر چه زودتر نعمت دیدار ترا باز می یافتیم.
امّا چکنیم که سیلاب دیدگان ما نتواند حصار استوار حیات را درهم بشکند، و این حجاب را که میان ما و ارواح عزیز گذشتگان ما فاصله افکنده از میان برافکند، فریاد ما ترا بما باز نخواهد گردانید.
بأبی أنت و امّی، اذکرنا عند ربّک، و اجعلنا من بالک.
یا رسول الله، اکنون که جان عزیز تو بجانان پیوسته و در حالت جمع الجمع مقام وحدت یافته ای، ما را بیاد آر و با خداوند مهربان خویش از ما سخن گوی و یاران را در وصال یار فراموش مفرمای.
باز هم سخنی در توحید: او را سپاس گویم و زبان بستایش وی گشایم که نه در خرد گنجد و نه دیدگان را یارای دیدار او باشد.
شهودی در عین غیبت دارد و در عین شهود جنابش را غیب مطلق از اندیشه ها و تخیّلات پنهان بدارد.
ازلیّت وی را پیدایش جهان شاهدی صادق است.
این که جهان را آفریده بینیم، آفریدگارش را بشناسیم، و این اختلافات و ائتلافات که کائنات را از هم دور و بهم نزدیک می دارد، گواه تنهایی و بی همتایی اوست.
آنچه وعده کند، وفا کند، و بر عرش حکومت ظلم و ستم روا ندارد:
و قام بالقسط فی خلقه، و عدل علیهم فی حکمه.
بناتوانی خویش بنگرید و بتوانایی وی بیندیشید.
فنای کائنات را برهان ابدیّت و بقای وی بشمارید. وحدت وی سرآغاز کثرت نیست، یعنی آن
یک نیست که بدنبال خویش
دو و
سه و اعداد و ارقام برانگیزاند و در کثرت محو و ناپدید گردد.
دوام وی را آمد و مدّت نباشد، و قیام وی را بتکیه گاه و کمک حاجت نیفتد.
دیده جان جمال جانان بیند و پرواز جان لذّت وصال محبوب ادراک کند.
این وهم ما نیست که بادراک ذات اعظم وی توفیق یافته است، بلکه باز هم ذات اعظم اوست که بر اوهام تجلّی کرده و در مزایای وجود خویشتن نموده است.
حقیقت مطلق منتهای حقایق است.
لیس بذی کبر امتدّت به النّهایات فکبّرته تجسیما و لا بذی عظم تناهت به الغایات فعظّمته تجسیدا.
بلکه شأنی اعظم و سلطنتی اعلی دارد که در قالب لفظها و لغت ها نگنجد.
وی را سپاس و ستایش گویم و بجان مقدّس محمد صلوات و درود فرستم، ب آن جان مقدّس صلوات و درود فرستم که بخاطر سعادت بشر و تکمیل معارف و تهذیب اخلاق فرستاده شده است.
در آن هنگام که ظلمات جهل جهان را فرو گرفته و دود فتنه و فساد فضای زندگی را بهم فشرده بود، او بود که قامت برافراشت و مشعل هدایت در پیش روی بشریّت فرا گرفت.
کاروان بشریّت را از مهالک و مخاطرات در گذرانید، و بسر منزل مقصود راهبری فرمود.
وظیفه خطیری بعهده داشت، و این وظیفه خطیر را با امانت و استقامت فرو گذاشت.
در برابر حوادث جهاد کرد و آتش منکرات و مفاسد را با رشادت و شهامت فرو نشانید.
قرآن مجید بر آسمان معارف جهان روشن تر از خورشید بدرخشید و مکارم محمد (ص) بر مفاسد محیط غلبه کرد و بالاخره:
و جعل أمراس الاسلام متینة، و عزی الایمان وثیقة.
بدین ترتیب اساس اسلام را استوار فرمود و بفضائل و خیرات رواج بخشید.
از حوادث آینده یاد کند: وه که چه مشتاق دیدار آنانم. مرغ روحم چگونه بهوای همپروازیشان پرواز دارد. گروهی که در آسمانها شهرت و اعتبار دارند، ولی در زمین کس را آشنا نشمردند و با مردم زمین آشنایی نگرفتند.
همی بینم که رنگ جهان بدیگر گونه بگردد، و نظام اوضاع درهم بگسلد، همچون من بانتظار آن روز بنشینید که جهان پریشان شود و جمعیّت ها پراکنده گردند.
مردم پست و فرومایه زمام امور بکف گیرند و پرهیزگاران را با دیده تحقیر و توهین بنگرند.
شخصیّت های پارسا و رشید آن چنان دلتنگ و افسرده باشند که مرگ را بر زندگانی زبون و ذلیل خویش رجحان دهند. همی خواهند که بجای سکّه های طلا ضربه های شمشیر بر جانشان فرود آید و زهر اجل بجای شهد حیات بکامشان فرو ریزد.
چگونه چنین آرزو ندارند که فرومایگان را توانگر و توانا بیابند نوشابه ننوشیده مستند و این مستی مستی نعمت و قدرت باشد که خیره سران را سرگردان دارد.
قسم یاد کنند، با این که ناگزیر نباشند، و دروغ گویند، و بدروغگویی خویش بهانه ای نتوانند آورد.
قسم یاد کردن و دهان بدروغ آلودن را بازیچه ای بیش ندانند، و بدین بازیچه خویشتن سرگرم و خرسند سازند.
در این شرائط اصحاب کمال و اهل دل سخت خسته و رنجور کردند، و چاره ای بخاطر بیچارگی مردم بچنگ نیاورند. مگر شتران بارکش را دیده باشید که چگونه از آسیب پالان عذاب بینند و بر عذاب صبر کنند و در عین صبر رنجور و ناراحت باشند.
جهانی بدین آشفتگی، صاحبدلان را نیز برنج و عذاب افکند و در یک چنین رنج و عذاب اگر بردبار نمانند چه گویند و اگر صبر نکنند چه کنند تا مظالم و مفاسد دنیا را فرا گیرد و ظلمت فجور و فحشا بر نور تقوی و ایمان چیره گردد.
در این هنگام یاران ما برخیزند و دست اصلاح و تأمین از آستین برآورند.
اگر چه نوبت این قیام مقدّس بدیر افتد، امّا محقّق و مسلّم باشد.
برخیزند و با فتنه ها و فتنه انگیزان در آویزند.
از پشت ابرهای طغیان و عصیان نور الهی بدرخشد، و جمال جمیل ربوبی جلوه گر شود.
همی دانم که خداوند پیروزگر بندگان صالح خود را پیروز گرداند، ولی شما که از شرارت مردم شرانگیز بستوه باشید، قیام کنید و با صاحب امر هم آهنگ و هم آواز گردید.
أیّها النّاس، القوا هذه الأزمّة الّتی تحمل ظهورها الأثقال من أیدیکم و لا تصدّعوا علی سلطانکم. اگر گردن از اطاعت پیشوای خویش درپیچید و سر خیره سری و تباهکاری بپیش گیرید، زودا که پشیمان شوید، آن پشیمانی که سود ندارد، خسران ابدی ببار خواهد آورد.
شما ندانید که چه در پیش است و نتوانید حوادث آینده را بر خویش هموار سازید.
شما را که یارای آن نباشد که خویشتن با اهریمنان فساد و نفاق پیکار کنید، این دست خداست که با قدرت خداوندی از آستین بدر آید و دمار از روزگار مردم نا اهل برآورد.
من که اکنون شما را باین حقایق راه بنمایانم، همچون چراغی افروخته باشم و پیرامون خویش نور بیفشانم.
من پرده از اسرار آینده بردارم، و آن کس پی بگفتار من خواهد برد که بقلب خود صفا بخشد و در نهاد خویش استعداد استفاده را بیدار سازد، سخنان مرا گوش سر یارای شنیدن ندارد. این گوش دل است که گفتار مرا می شنود، و این چشم دل است که دیدار مرا دریابد.
پس شما که همی خواهید مرا ببینید و بسخنان من گوش فرا دهید.
چشم دل بگشایید و گوش دل باز کنید، تا خواهش خویش را دریابید.
انّما مثلی بینکم مثل السّراج فی الظّلمة لیستضی ء به من ولجها، فاسمعوا أیّها النّاس وعوا، و أحضروا آذان تفهموا.
و گر نه رنجی بیهوده می برند.
این خطابه در پیرامون گذشت روزگار و گذران عمر ایراد شده است: شما را بتقوی و پارسایی وصیّت کنم و همی خواهم که بر نعمت- های بی قیاس الهی سپاس گویید و شکر نعمت گزارید.
آن کدام عطیّت است که از ما دریغ داشته و آن کدام موهبت است که بما نگذاشته است.
رحمت بی منتهای وی کاینات را فرا گرفته و وسعت این رحمت فراخنای آسمان و زمین را بتنگ آورده است. فرمود:
و رحمتی وسعت کلّ شی ء.
نعوذ باللّه اگر از ادراک رحمت واسعه وی باز مانیم، شایسته وجود نباشیم. شایسته نباشیم که بر ذات ما لغت
شی ء اطلاق شود، زیرا دریای رحمت وی اشیاء را در امواج خویش فرو برد.
فکم خصّکم، بنعمة و تدارککم برحمة، أعورتم له فسترکم، و تعرّضتم لأخذه فأمهلکم.
نعمت فرستاد و رحمت فرمود و در برابر عصیان و طغیان دید، و همچنان از اعطاء عطایا و ارسال مواهب مضایقت نکرد.
در مبدأ فیّاض متعال بخل و امساک نباشد، این پری رو را تاب مستوری نماند و این چشمه خورشید است که از شعشعه و تجلّی خویشتن- داری نتواند کرد.
بنا بر این از انزال رحمت و برکت باز نایستاد و روزی کافر را بگناه کفران نبرید.
من شما را بیاد آن روز تیره افکنم که انتهای روز و روزگار شماست، در آن روز که روزگار عمر بسر آید و دست اجل کوس رحلت بکوبد. از آن روز یاد کنید و سر از بالین غفلت بردارید.
ای عجب، چگونه می شود و بخواب غفلت فرو رفت و آن کدام خاطر است که خاطرات تلخ خود را در مرگ عزیزانش از یاد ببرد نگذارند که کس فراموش کند، و مهلت ندهند که غبار غفلت بر لوح ضمیر بنشیند.
از پند پندگویان چه جویید آیا می توانید واعظی فصیح تر و صریحتر از نفس مرگ بیابید.
فکفی واعظا بموتی عاینتموهم. آیا این جنازه ها که بسوی گورستان می روند با زبان حقیقت بشما پند و اندرز نمی گویند سوارانی که بر کمیت عزّت و مناعت همی نشستند، در آغوش تابوت فرو افتادند، و بی توش و توان از پای در آمدند.
آغوش تابوت فرو افتادند، و بی توش و توان از پای در آمدند.
دیگر سواره نبودند، و دیگر کمیت اعتبار و حشمت بزیر مهمیز نداشتند.
چاره ای جز تسلیم نبود، بناچار سر تسلیم بپیش آوردند و با پای خویش از تخت سلطنت فرود آمدند و در مغاک مسکنت جای گزیدند.
انگار که این هیکل افتاده در مغاک تخت نشین نبود و انگار که این سر بر خشت بالین گرفته کلاه زرین نداشت.
هرگز نمی پنداشتند که روزی دوره باد و بروتشان بسر خواهد آمد و از جلال و جبروت فرو خواهند افتاد.
تنها بدنیا پرداخته بودند، مثل این که این خانه را با ضمان جاویدان سند کرده اند.
هرگز از آخرت یاد نمی آوردند، مثل این که آخرتی در پیش ندارند.
از وطن خویش گریخته بودند و نمی دانستند که روزی ناگزیر رو بوطن خواهند نهاد و این خانه بیگانه را به خویشاوندان باز خواهند گذاشت:
اوحشوا ما کانوا یوطنون، و أوطنوا ما کانوا یوحشون. ولی علی رغم مردمی که در مستی شهوت از بهاری خوشدل باشند که گویی برای ابد آسیب خزانی نخواهد دید نعمت پروردگار خویش را شکر گزارید و بگذارید شکر شما صبر بر تلخی طاعت و پرهیز از حلاوت معصیت باشد.
مسلّم است که فردا بامروز نزدیک است و امروز دمبدم و لحظه بلحظه ما را بسمت فردا میراند.
گذشت ساعتها روزها را بوجود می آورد و گذران روزها ماه را از غرّه بسلخ می کشاند و ماهها سال میشوند، و بپایان می رسند و سالهای عمر ما را بپایان می رسانند.
و همچنان در پیرامون حوادث و ملاحم فرماید: بنام این که وظیفه خویش را در عبودیّت ایفا کنیم، بدرگاه الوهیّت پیشانی شکر بر خاک نهیم و بدین ترتیب وی را سپاس و ستایش گوییم.
هم از وی تمنّا داریم که ما را در ادای تکلیف و ایفای وظایف کمک دهد تا بنده ای حق گزار و فرمان بردار باشیم:
أحمده شکرا لانعامه و أستعینه علی وظائف حقوقه.
آن کس که قدرت عظیم و مجد عزیز دارد، سپاس ما را بپذیرد و بستایش ما پاداش مطلوب عطا کند. و بعد زبان بنام نامی محمد (ص) گشاییم، بنام نامی محمد که بنده عزیز و پیامبر امین خداوند بود زبان گشاییم و اعتراف کنیم که پیشوای گرانمایه ما حقّ بندگی فرو گذاشت و مسؤولیّت خطیر خویش بپایان برد.
دعی الی طاعته، و قاهر اعدائه جهادا عن دینه: با دست و زبان و دل و جان کمر بطاعت حق و خدمت خلق بست، بشریّت را بسوی معارف و فضائل راهبری فرمود و با دشمنان بشریّت جهاد و پیکار کرد.
چه بسیار که بر ضدّ وی صف آراستند و چه بسیار که تیشه عناد و لجاج بر بنیاد دین فرود آوردند.
اجتهادا علی تکذیبه، و التماسا لاطفاء نوره: همگان در کشش و کوشش بودند که وی را تکذیب و تحقیر کنند و در سایه تکذیب و تحقیر چراغ الهی را فرو نشانند، امّا این کشش ها و کوشش ها و تلاشها و رنجها نتوانست فروغ ربوبی را خاموش کند و محمد (ص) را از دعوت باز دارد.
فروغ الهی فرو ننشست و زبان مقدّس محمد (ص) از دعوت باز نماند و عاقبت قرآن کریم بر کرسی حکومت قرار گرفت.
قرآن کریم، این کتاب اعلی که حاصل یک عمر رنج و جهاد پیامبر ماست، ما را بتقوی و عفاف می خواند و تأکید میکند که ما بریسمان ناگسیختنی عفاف و تقوی توسّل جوییم.
فانّ لها حبلا وثیقا عروته، و معقلا منیعا دروته.
دیگر این رشته متین از هم نگسلد و دست توسّل و تمسّک ما از اعتصام بحبل اللّه کوتاه نگردد.
الا ای بندگان خدای خیره سرانه سر بفتنه و فساد مگذارید و از دستبرد حوادث غفلت مورزید.
بر فنا و مرگ غلبه کنید، تا دستخوش مرگ و فنا مگردید. دیو- شهوت و هوس را بزنجیر کشید، تا آهسته آهسته بر مغزتان چیره نگردد.
همیشه آماده بنشینید، زیرا کوس رحلت را بناگاه فرو کوبند و عقاب مرگ ناگهان بال کشد.
روزی در پیش داریم که شورآور و شرانگیز باشد.
ما را بسوی رستاخیز عظیم همی رانند و در پیشگاه حقایق با زمان دارند.
وای بر آن کس که در عرض حقایق سیاه روی و سرافکنده گردد آن خردمند کجاست که پیش از آن روز دیده عبرت بگشاید و همچنان در این جهان ب آبادی آن جهان همّت گمارد شما از این راه دور و رنج بسیار که در پیش است، چه خبر دارید چه خبر دارید که خانه گور چه غمکده ای است، حفره ای تیره و تنگ مغاکی هول انگیز و هراسناک
ما تعلمون من ضیق الأرماس، و شدّة الابلاس، و هول المطّلع، و روعات الفزع، و اختلاف الأضلاع و استکاک الأسماع.
کور باشیم و کر باشیم، دیدگان ما از دیدن فرو بندد و گوشهای ما از شنیدن وا ماند.
استخوانهای ما را درهم شکنند و بهم کوبند، در ظلمتی مستمرّ و مستدام بسر بریم و روزگاران بگذرانیم تا رستاخیز بزرگ پدید آید و نفخه حیات از دهانه صور دمیده شود.
وه که این شبها چه زود بروز رسد و این روزها چه زود به شب گراید گذشت شبها و روزها و گذشت ماهها و سالها و گذشت اعصار و قرون، جوانان را پیر و پیران را زمینگیر سازد و ناگهان روز اجل فرا رسد و آن چنان زود گذر و ناپایدار باشد که پندارند لمحه ای بیش در دنیا بسر نبرده اند، و لحظه ای بیش، روی زندگانی ندیده اند.
آنان که عمر عزیز را در خواب غفلت بسر برده بودند، ناگهان سر از بالین غفلت برآورند و دیده بحقایق حیات گشایند. حیرت زده اند که بیهوده توش و توان از دست رفت و چه نابهنگام دوران عجز و ناتوانی فراز آمد این چه رؤیا بود که تعبیر نداشت و این چه خیال ها و آرزوها و امیدها بود که از خامه تحقّق و وقوع برهنه ماند هم این چیست که بدنبال احلام و تمنیّات پدید آمده است
نار شدید کلبها، عال لجبها، ساطع لهبها، متغیّظ زفیرها، متأجّج سعیرها، بعید خمودها، ذاک وقودها، مخوف وعیدها، غم قرارها، مظلمة أقطارها.
یا رب این چه جلوه های رعب آور است که در پایان امیدها و آرمان های خویش می نگرم هرگز نمی پنداشتم که روزی چنین تیره و ترس آور بچشم ببینم و هرگز بخواب نمی دیدم که آنچه در جلال و جبروت خویش می نگرم طیف فریبنده ای بیش نیست.
آن جاست که دیده می شود.
و سیق الّذین اتّقوا ربّهم الی الجنّة زمرا.
جانهای پاک که در عشق جانان فرّ و فروز داشتند، بسوی مینوی برین راهبری شوند و پاداش نیکوییها و فضائل خویش باز ستانند.
وصال دوست بر آنان گوارا باد که بیاد دوست می زیستند و بانتظار وعده دیدار روز می شمردند.
دلی لبریز از مهر و چشمی غرق در عفّت و جانی آشفته و بیقرار داشتند و روزگاری بامید وصال امیدوار نشستند.
دنیای این قوم با رنگ و نیرنگ آشنا نبود و این قوم سعادت خویش در شقاوت دیگران نمی جستند.
کانت اعمالهم فی الدّنیا زاکیة و اعینهم باکیة و کان لیلهم فی دنیاهم نهارا تخشّعا و استغفارا. و کان نهارهم لیلا توحّشا و انقطاعا.
و در پاداش، بمینوی جاویدان گسیل شدند و در بهشت برین آشیان گزیدند.
آیا سزایشان چنین نبود الا ای بندگان خدای، شما را همی بتقوی و فضیلت وصیّت کنم و همی بسوی خیرات و نیکوییها برانگیزانم.
آن را که پایدار است، دریابید، و احتیاط کنید که بناپایدار دل مسپارید.
نیکو بنگرید تا مصلحت دین شما چگونه تأمین گردد و صلاح دنیای خویش را با این مصلحت تطبیق نمایید.
همان به که صلاح دنیا در برابر مصلحت دین خضوع کند و نا- پایدار در پای پایدار قربانی شود. آن را دریابید که هر کس برعایتش کمر بسته روی سعادت دیده و آن کس که از رعایتش غفلت خورده ببدبختی و سقوط فرو افتاده است.
باین حقیقت تسلیم شوید که جان آدمیزاد گروگان کردار اوست و باور دارید که ما را در آن جهان بکرده ها و گفته های خود باز گذارند.
دیگر در آنجا امیدی ببازگشت نیست و امیدی نیست که بار دیگر روزی از نو و روزگاری از نو بیابیم، و بجبران شکستگیها و مرمّت ویرانی ها پردازیم.
الهی، تو آن قدرت عظیم و آن جلال جلیل داری که زمام وجود در دست تست و کائنات در حکومت مستبدّ و مستقلّ تو مقهورند.
یا رب ما را بسوی سلامت و سعادت برانگیز و بما درس اطاعت بیاموز، از ناسزاواری و نابکاری های ما در گذر و سزاوارمان فرمای که ره بفضائل و محامد بیابیم و در پرتو فضائل و محامد بمینوی برین راه یابیم.
خداوندا، بگذار که بنده بردبار و شکیبای تو باشیم.
آن چنان کن که در قبال حوادث و ملاحم کوه صفت بجای مانیم و ما را نیرویی بخش که طوفان بلایا را پیروزمندانه درهم شکنیم و در پیشگاه عزّت عظمت تو سر بلند بایستیم.
خداوندا من از آن می ترسم که شمشیر در کف ما بهوس آخته شود و زبان در کام ما بیاوه بجنبد.
از آن می ترسیم که بیهوده شتاب کنیم و شتاب ما مایه پشیمانی و پریشانی ما گردد.
ما را از پیروی هوی و هوس باز دار و مگذار که بخسران و خیبت دچار گردیم.
بر آن باشیم که ترا بشناسیم و از نعمت آشنایی تو با آشنایان عزیز تو همسر و سودا گردیم.
آن کس که ترا بشناسد و آشنایان ترا دوست بدارد، ناکشیده شمشیر در راه تو جهاد کرده و ناپوشیده کفن در میدان شهادت بخون تپیده است.
باور دارم که تو این نفس مقدّس را تقدیس فرمایی و بدو افتخار شهادت ارزانی داری.
ما همی خواهیم که با معرفت ذات تو و محمد و آل محمد (ص) زندگانی را بسر آوریم و مسألت داریم که این سعادت عظمی را دریابیم
و این خطابه را نیز در پیرامون توحید و معارف الهی القا فرمود: بعظمت و جلال متجلّی است و همواره بر کائنات غالب است.
بزرگ است آن چنانکه زیبنده بزرگی باشد، و اعلاست چنانکه بعلوّ شأن وی برازنده است. سپاس او را سزاوار است و ستایش مر او راست.
بشکر نعمت های گرانمایه تو زبان بگشایم، و افسوس همی دارم که نتوانم شکر گزار تو باشم، تو در برابر سیّئات و لغزش های ما اغماض روا بداری، و بی آنکه شایسته بخشش باشیم بر ما ببخشی.
تو دانایی، تو توانایی، تو پدید آورنده جهان و آفریدگار جهانیان باشی.
نه کس پیش از تو چنین کرد تا کردار وی سرمشق تو گردد و نه از کس این صنایع بدیع را آموختی تا منّت آموزگار و استاد بر تو افتد.
و همچنان این نقش بدیع را در کارگاه خلقت لوح ماهیّات در انداختی و چنان کردی که قلم صنع تو از خطایا و انحراف ها ایمن ماند.
مبتذع الخلائق بعلمه، و منشئهم بحکمه، بلا اقتداء و لا تعلیم و لا احتداء لمثال صانع حکیم، و لا اصابة خطاء و لا حضرة ملاء.
چگونه بار دیگر لب بنام محمد (ص) نگشایم و آن جان نازنین را درود نگویم، بنده صالح او و پیامبر گران مایه او و سایه جمال و کمال او در زمین بود.
بهنگامی لواء فضیلت و علم برافراشت که بشریّت در ظلمات جهل یاوه و سرگردان بود. فساد و فضیحت دنیا را فرا گرفته بود، جهانی بحیرت افتاد و مردمی در منجلاب مناهی و مفاسد غوطه ور بودند.
در این هنگام محمد (ص) پیشوای عالی مقام ما قرآن مجید را بر سر دست برافراشت و راهبری جهانیان بعهده گرفت.
صلّی اللّه علیه و آله عبده و رسوله سرگشتگان را از بیدای نادانی و نفاق بشاهراه علم باز گردانید و بشریّت را نجات بخشید.
هم او بود که در مکتب مقدّس خویش بما درس عفاف و تقوی آموخت، و شما که بنده خدا و پیرو وفادار وی باشید، هرگز از تقوی و عفاف روی نپیچید.
خصلت تقوی وسیله تکامل جانهای شماست و بر شماست که بدین وسیله بتکمیل جان خویش بپردازید.
تقوی حقّی است که پروردگار متعال بر عهده بندگان خویش دارد و بر بندگان واجب است که این حقّ محقّق را ادا دارند و وام خویش را بخدای خویش بگزارند.
نعمت تقوی نعمتی گرانمایه است، این نعمت ارزان نباشد و آسان بدست کسی نیفتد، جانی گرامی باید که شایسته پرهیزگاری و عفاف باشد.
آن را که خداوند متعال توفیق بخشد، سزاوار تقوی و عفافش فرماید. این چنین کس تواند که بعفّت و فضیلت روزگار سپری سازد من از خداوند خواهم که یاری فرماید و ما را بتقوی و عفاف رهبری کند.
تقوی در برابر بلایا سپری مطمئن و در جهاد نفس حربه ای کارگر و بجانب آسمانها بال و پری آسمان پیماست.
من بندگان متّقی و پرهیزگار خدا را می شناسم و احوال این جماعت را که بفضائل و مکارم آراسته اند می دانم.
اولئک الأقلّون عددا و هم اصل صفة اللّه سبحانه اذ یقول: یَعْمَلُونَ لَهُ ما یَشاءُ مِنْ.
آن کسانند که در قرآن بقلّت عدد یاد شده اند، ولی بنده شکر- گزار خدا باشند.
بخاطر تکامل روح و تعالی فکر خویش بسمت تقوی بگروید و سعی کنید این موهبت علیا را دریابید، و بدین وسیله از مکارم و محامد اخلاق برخوردار شوید.
دنیا را با دنیا داران و دنیا خواران بگذارید، و بگذارید قومی که بدین لذّتهای سخیف و کیفیّات مبتذل و مفتضح دل بسته اند سرگرم کار خود باشند. از دنیا سبکبار و از رخارف دنیا بر کنار بمانید، و آخرت را که سرای جاویدان و خانه بدی شماست، برگزینید آن کس که در سایه تقوی و فضیلت بلندی یافته هرگز پست نخواهد شد و شما هم وی را پست مشمارید. و آن کسان را که دنیا برافراشته و بر اجتماع قدرت و عظمت بخشیده عظیم و عالی مدانید، زیرا دنیا کوچکتر و خفیف تر از آن باشد که بتواند وضیعی را شریف و فرومایه ای را سربلند بدارد.
لا تضعوا من رفعته التّقوی، و لا ترفعوا من رفعته الدّنیا و لا تشیموا بارقها، و لا تسمعوا ناطقها، و لا تجیبوا ناعقها.
دنیا و اینان که در سایه حطام دنیا زبان آور و عبارت آرا جلوه می کنند، شایسته اعتنا و اعتبار نباشند.
به روشنایی فریبنده این کرمک شبتاب که شب هنگام همچون چراغ برفروزد و دورادور فروغی دل انگیز بنمایاند، فریب مخورید، زیرا با همه فرّ و فروز خود کرمی ناچیز بیش نباشد که نه محفلی را روشن بدارد و نه کانونی را گرم سازد.
فریب می دهد، دروغ می گوید، می خواند و میراند و می افرازد و برمیاندازد. بدنیا دل مبندید که خیانت پیشه و بداندیش و نامهربان و زشتکردار است.
همه کارش شوخی و شوخ چشمی است و جز نادرستی و نابکاری از وی برنیاید.
ای عجب اینان در دل خاک فرو خفته و دست و دل از دنیا و زخارف، دنیا پاک شسته اند و روزگاری بدامش اسیر بودند. پند علما نشنوده و روش پرهیزگاران نپذیرفته اند. بهوس دل در هوای عشق دنیا بال و پر گشوده بودند و مست و بیخبر خویشتن را تسلیم این دلبر فریبکار ساختند، امّا دیری نگذشت که جهان بر آنان برآشفت و قوایشان سر سستی گرفت و بخت بلندشان به پستی گرایید.
قد تحیّرت مذاهبها، و أعجزت مهاربها، و خابت مطالبها، فأسلمتهم المعاقل، و لفظتهم المنازل.
فرو افتادند و فرو ماندند. بخاک و خون تپیدند و بسزای غفلت و حیرت خویش رسیدند دیگر حیله و نیرنگ کاری از پیش نبرد و در برابر حوادث دژهای استوار و حصارهای بلند پایدار نماند.
خواه و ناخواه دل بر کندند و دست باز کشیدند و با دل افسرده و دست کوتاه بخاک مذلّت در افتادند.
خیره سران همی پنداشتند که چون ترک جهان گویند، دشت و دمن در وداعشان بگرید و از سنگهای خارا ناله برخیزد.
بیخبر از آنکه در روزگاران گذشته گذشتگان را این گونه داستان بسیار بود و قصّه ایشان نخستین قصّه این کتاب نیست، منتهای چشم عبرت بین و گوش پندگیر نداشتند تا از اساطیر و افسانه های پیشین پند و عبرت دریابند و خویشتن را رها سازند تا حدیثشان مایه عبرت دیگران نگردد.
باری بگذشتند و بگذاشتند.
هیهات هیهات قد فات ما فات، و ذهب ما ذهب، و مضت الدّنیا لحال بالها (فما بکت علیهم السّماء و الأرض و ما کانوا منظرین) الآیة.
در باره مردم شام فرمود: مردمی ستمکار و فرومایه و ناکس باشند.
با خصلت بردگان خو گرفته اند که هرگز بخویشتن بزرگی ندیده و اباء نفس و علوّ فطرت ندارند.
در آن کشور که بسر می برند، آب و گل نکرده اند و ریشه در آب و گل آنجا نگذاشته اند.
از زوایای پراکنده جهان گریخته و در آنجا خانه گرفته اند.
قومی نیستند که دانش اندوخته و ادب فرا گرفته و با روش مستقیم تربیت و پرورش یافته باشند.
جفاة طغاة عبید اقزام.
نه مهاجرند که در برابر رنج مهاجرت گنج افتخار یافته باشند، و نه انصارند که مهاجران را بخانه خویش مهمان کنند، و بدین ترتیب خدا و پیغمبر (ص) را خشنود بدارند و یاری دهند. این مردم دست و پا کرده اند که دیو شهوت را در نهاد خویش رضا دارند، و شما در برابرشان سعی می دارید که وجدان خود را خشنود سازید.
ماجرای حکومت سپری شد، و حکمین بدانسان حکومت کرده اند که رضای خویش را بر رضای خدا گزیده اند.
عبد اللَّه بن قیس
ابو موسی اشعری شما را بتسلیم و شکست تشویق میکرد.
وی همی خواست که ظلمت بر نور چیره گردد و ناحق بر حق غلبه کند.
و همی گفت:
انّها فتنة فقطّعوا او تارکم، و شیموا سیوفکم.
و شما اکنون بگفتار دیروز وی بنگرید.
اگر این مرد بفکر خویش ایمان داشت، و سخن از سر صدق و صفا می گفت، سزاوار نیست بر کرسی حکومت بنشیند، زیرا محال است که با عقیده دیروز خویش امروز از حقوق شما دفاع کند.
و اگر دروغ گو و حیله گر باشد که برای این مقام نزیبد.
در برابر عمرو بن عاص شخصیّتی مانند عبد الله بن عباس را بر انگیزانید و با مشت وی بر سینه دشمن بکوبید.
فرصت روزگار را غنیمت بشمارید، و عظمت اسلام را دریابید. حرمت خویش را دریابید که نزدیک است ناچیز گردد.
ألا ترون الی بلادکم تغزی و الی صفاتکم ترمی.
مگر نمی نگرید که احوال بر چه منوال است
این نامه را امیر المؤمنین (ع) در نخستین روز خلافت خویش
بمردم کوفه نگاشته و از ماجرای قتل عثمان و اجتماع مردم سخن

میراند: این نامه را بنده خدا، علی امیر المؤمنین، بسوی اهل کوفه که جبهه انصار و پشتیبان اقوام عربند، می نگارد، و جریان شورش ملّت را بر ضدّ حکومت وقت که منتهی بقتل عثمان است، بدین ترتیب توضیح می دهد: سعی میکنم که این ما جری را در فاصله کوهها و دشت ها برای شما تعریف کنم و آن چنان سخن گویم که شنیدن شما بصورت دیدن در آید و شما را از دیدار
این حادثه مستغنی دارد.
وی از راه راست بانحراف رفت و شخصیّت امّت را ناچیز انگاشت.
اراذل و اجامر را بر مردم تسلّط داد و دست تعدّی و تجاوز بمال و خون مردم دراز کرد.
انجام کار به خشم مردم و انقلاب ملّت کشید.
مردم خشمناک بر ضدّ وی بجنبیدند و از مسند خلافت بخاک و خونش فرو کشیدند.
من که مردی مهاجر بودم، سعی فراوان بکار بردم، باشد که این پیر رنجور را در پایان عمر از بیراهه براه باز آورم و وادارش سازم تا با ملّت سرآشتی و آشنایی گیرد.
أکثر استعتابه و أقلّ عتابه.
هدف من از
استعتاب این بود که اندکی بفریاد مردم گوش دارد و از خشم امّت و خفّت خویش بکاهد.
ولی طلحه و زبیر پنهان و آشکار باین آتش نیمه افروخته دامن می زدند و دوست می داشتند که دست ملّت از دستگاه حکومت کوتاه باشد و میان خلیفه و مردم فاصله افتد.
طلحه و زبیر از یک سو خلیفه را بمظالم و مناهی تشویق می کردند، و از سوی دیگر خشم مردم را بر ضدّ دستگاه خلافت تحریک می دادند.
و کان من عائشة فیه فلتة غضب.
این بانو را نیز نسبت به عثمان کینه ای در سینه نهفته بود.
بالاخره غریو انقلاب در افتاد و موی سپید عثمان با خون سرش خضاب شد و بلوای مردم آرام گرفت.
بپایان این انقلاب در آرامشی که با مشاوره و مطالعه توأم بود، سیل امّت ب آستان سرای من سرازیر شد و دست مردم بنام بیعت بسوی من پیش آمد.
این بیعت با اکراه و الزام صورت نگرفت، زیرا من یک تن تنها بیش نبودم که دور از جریان حادثه بگوشه ای خزیده بودم.
مردم مدینه مصلحت امّت را در بیعت من یافته بودند، و من هم باحترام صلاح مردم دست اجابت از آستین برآوردم و پنجه اطاعت و وفای مردم را فشردم.
هم اکنون مرکز خلافت بر ضدّ این قوم که همی خواهند بلوا برانگیزند و سنگ نفاق در جماعت فروافکنند، تکان خورد.
شهر مدینه امروز همچون دیگی که بر خرمنی آتش نشسته باشد می جوشد و آتش فتنه و نفاق از هر سوی زبانه می کشد.
نزدیک است که این آتش خانمانسوز بقطب اسلام نزدیک گردد و بنای دین را از اساس واژگون کند.
من بسوی شما ای آزادگان عراق دست دوستی دراز میکنم و چشم براه شما دارم که بسوی من سرعت گیرید و بخاطر جهاد آماده باشید و بر ضدّ دشمنان کیش و آیین خویش بسیج کنید.
و بعد از فتح بصره و پایان غائله جمل این نامه را با مرای نیروی
عراق نگاشت: خاندان پیغمبر شما از شما سربازان دلیر که شمشیر بر کفن بربستید و با دشمنان دین خویش پیکار کردید، خشنود است. من از درگاه پروردگار متعال تمنّا دارم که شما را در برابر این کردار نیک جزای شایسته عطا کند و شما را در صف بندگان صالح و شکرگزار برانگیزاند. شما قومی باشید که سخن بشنوید و پند بپذیرید و فرمان بردارید.
فقد سمعتم و أطعتم، و دعیتم فأجبتم.
شما این چنین باشید.
به افسران رشید اسلام، این نامه را همچون بخشنامه ای فرستاد نیکو بنگرید تا آن کسان را که بسایه طاعت شما رخت می کشند دریابید.
ما همین را دوست می داریم که بسوی ما بگروند و در پیرامون پرچم ما گرد آیند.
و آنان که سر بعصیان و نفاق گذارده اند، شایسته نیستند نیروی ما را کمک دهند. خداوند بزرگ نیروی ما را از پشتیبانی مردم منافق و فتنه جوی بی نیاز فرموده است.
سربازان شما باید پیش از هر تجهیز و سلاح با نیروی ایمان مجهّز و مسلّح باشند.
سرباز باید نسبت به پرچم خویش مطیع و مؤمن باشد. من از آن سرباز که با کراهت و بیزاری پا بمعرکه نبرد می گذارد، از دشمنی که در برابرم سنگر گرفته بیشتر بیم دارم.
فانهد بمن أطاعک الی من عصاک و استغن بمن انقاد معک عمّن نقاعس عنک.
بگذارید مردم دو دل و بی ایمان از نیروی شما بر کنار بمانند. آن کس که دوست نمی دارد دوش با دوش شما بجنگد، همان به که از اردوی شما دور گردد، و آن کس که می خواهد بنشیند، همان به که برنخیزد.
و این نامه را از کوفه به اشعث بن قیس که از جانب امیر المؤمنین
فرماندار آذربایجان بود فرستاد: چنین پنداری که خاک آذربایجان را همچون لقمه ای بدهان تو گذاشته ایم، و تو نیز همی کوشی که ملّتی را در کام گرسنه خویش فرو بری ولی پندار تو یاوه ای بیش نیست.
و انّ عملک لیس لک بطعمة، و لکنّه فی عنقک امانة و انت مسترعی لمن فوقک.
فرمان حکومت آذربایجان خطّ خدمتی است که بتو سپرده شده، و نام و ناموس مردم آن سرزمین امانتی است که در پیش تو نهاده اند. بهوش باش که خدمت خویش نیکو انجام دهی، و خود را واپای که در امانت خیانت روا نداری.
تو باید مسؤولیّت خویش را بشناسی، و مرا که کردارتر از دور و نزدیک می نگرم، بنگری، خطّ حکومت آذربایجان قباله مالکیت تو نیست، و سزاوار نباشد که تو مستبدّانه بر آن سامان فرمان برانی و حرمت رعیّت روا نداری. من روا نمی دارم که خزانه مالیّات را جز بخاطر مصالح مردم بمصرف رسانی، و قبول ندارم که خودسرانه در بیت المال دست تصرف فرو بری، تا بدانم که چه برده اید و چه کرده اید، تا برده های شما را با کرده- هایتان تطبیق کنم و ارزش خدمت شما را بشناسم ای اشعث، شاید مرا پیشوایی ناهموار و فرماندهی نامهربان بشماری، چنانکه بینی نگذارم پنجه ها بخون مردم رنگ گردد و در مال مردم فرو رود، چنانکه شما را درهم درهم و قیراط قیراط تحت حساب کشم، ولی نه چنانست که پنداشته اید دیر یا زود خواهید دریافت که امیر المؤمنین پیشوایی مهربان و فرماندهی در عین فرماندهی نرمخوی و هموار است.
مسلّم است که باین حقیقت پی خواهید برد.
و این نخستین نامه ای است که در طلیعه خلافت خویش به معاویه مرقوم
داشته است: هم آنان که با ابو بکر و عمر و عثمان بیعت کرده اند، دست مرا بعنوان بیعت فشرده اند.
پیمان ما این بود که همچون گذشتگان همراه و همکار باشیم.
بنای کار اینست که دست بدست هم داده بخاطر اعلای کلمه
اسلام جهاد و اجتهاد بکار بریم و از ایفای وظایف خویش لحظه ای فرو نمانیم.
آن چنان که در عهد خلفای گذشته اجماع مردم مدینه اجماع امّت محمد بود و مسلمانان جهان همگان چشم به
مهاجر و
انصار همی داشتند و حرمت مدینه را رعایت همی کردند. اکنون بر مردم شام مسلّم است که بیعت مدینه را محترم بشمارند و سر اطاعت بسوی منبر و محراب پیغمبر (ص) فرود آورند.
مهاجر و
انصار در انتهای سه روز مشورت و مطالعه مرا بامامت برگزیده اند.
بنای مردم در عهد خلفای پیشین چنین بود که: اگر قومی اجماع امّت را ناچیز می انگاشت و سر از اطاعت امام، امامی که در شورای
مهاجر و
انصار امام شناخته شود، در می پیچید، دشمن دین و آیین
اسلام بشمار می آمد، زیرا روشی منحرف پیش گرفته و نغمه ای مخالف در انداخته بود.
در این هنگام مسلمانان بر ضدّ آن قوم بسیج می دادند و شمشیر مبارزه و جهاد از غلاف بر می آوردند.
قاتلوه علی اتّباعه غیر سبیل المؤمنین، و ولّاه اللّه ما تولّی.
و این تویی ای معاویه که ببیعت من مدیون باشی، و چنان خواهم که وام خویش فرو گذاری، و هرگز نخواهی پنداشت که دامن علی بخون عثمان آلوده باشد، زیرا مردم مدینه می دانند که من یکباره از این حادثه بدور بودم، و دورادور بدین معرکه می نگریستم.
دامن من از خون این مرد پاک است، و اگر تو بخواهی که مرا متّهم شماری، بحقیقت و ایمان خیانت روا داشتی.
سهل است، همان پندار کن که بدلخواه تست، امّا بپایان کار نیز بیندیش.
طی مدتی که امیر المؤمنین (ع) با پشتیبانی نیروی عراق و
حجاز با معاویه جهاد میکرد، این مکاتبه ها جریان داشت.
نامه های امیر المؤمنین غالبا در پاسخ نامه هایی بود که از جانب

معاویه به کوفه می رسید، اینک پاسخی که امیر المؤمنین بنامه
معاویه پاسخ می دهد: در نامه خویشتن دهان به پند و اندرز گشوده بودی، و صفحه ای را سراسر بسیاهی اندودی.
نامه ای سیاه بود که از سیاه نامه ای بما رسیده بود.
ما در نوشته های تو جز ضلالت و فساد حرفی نیافتیم. آن چنان که از ضمیر تیره تو جز تاریکی و تباهی نزاید، و زبان تو نیز جز یاوه و باطل نگوید.
نامه تو را نگارنده ای نگاشته بود که دیده ای روشن بین نداشت، و گفته های تو از زبانی برآمده که جز بناشایست از هم نگشوده بود.
و کتاب امری ء لیس له بصر یهدیه و لا قائد یرشده.
نه خود می توانی راه از بیراهه بشناسی و به از راهنمایانی که گمگشتگان را بسوی مقصود هدایت میکنند، پیروی می داری.
ترا شهوت و هوس بسوی خویش خوانده، و تو هم سر از پا نشناخته بشهوت و هوس خویش تسلیم شدی، و گمراهی را بر خردمندی برگزیدی.
نیک بیندیش ای مرد، که این راه جز بدنامی و زیان منتهی نخواهد شد، و بهره گمراهان خیره سر جز فنا و فساد نخواهد بود.
ای عجب من چگونه شورای
مهاجر و
انصار را ناچیز انگارم و پای بر افکار مردم گذارم من چگونه بیعت مسلمانان را بشکنم، و بخاطر
مردمی فاجر و خطاکار، که بدور تو گرد آمده اند، منبر خلافت را ترک گویم این بیعتی است که تجدید نخواهد شد، و پیمانی است که درهم نخواهد شکست.
بیعة واحدة لا یثنّی فیها النّظر و لا یستأنف فیها الخیار، الخارج منها طاعن و مداهن.
آن کس که این بیعت را نادیده انگارد، در وظیفه و مسؤولیّت خویش مداهنه و سستی بکار برد، مسلّم است که برای من این مداهنه و سهل- انگاری مقدور نیست.
و اینست دستوری که بنماینده مخصوص خویش جریر بن عبد الله
بجلی فرستاده است: هم اکنون که نامه ما را دریافت می داری، معاویه را دیدار کن و آخرین پیام ما را بوی برسان، تا میان صلح و جنگ کدامیک را اختیار کند.
فاحمل معاویة علی الفصل، و خذه بالأمر الجزم، ثمّ خیره بین حرب مجلیة او سلم مخزیة.
بدین سستی و سست اندیشی پایان بخش، و مگذار فرمان قرآن معطّل و امر الهی مهمل بماند.
اگر سر جنگ دارد، که بیدرنگ بسیج کند، و اگر صلح جوید، دست بیعت پیش آورد.
باز هم نامه ای است که از طرف قرین الشرف امیر المؤمنین

به شام فرستاده شده است: همی خواستند که پیامبر گرامی ما را از میان بردارند، و هسته مرکزی
اسلام را درهم شکنند.
بکوشش و تلاش در افتادند، تا آنجا که توانستند تلاش و کوشش بکار بردند.
خاندان محمد (ص) را از آزادی محروم ساختند و حتّی آب شیرین را که بر مار و مور مباح است، از ما باز گرفتند.
آل عبد المطلب در لابلای سنگلاخهای شعب ابی طالب، بی جرم و جریرت، محبوس بسر می بردند.
گناه ما کلمه توحید بود، گناه ما این بود که خداوند یگانه را می پرستیدیم، و جهان را از ظلمت مظالم و جهل بسوی نور دعوت همی کردیم.
گناه ما این بود که مردم را بفضیلت و معارف همی خواندیم، و بکیفر این گناه بزندان شعب ابی طالب در افتاده بودیم، ولی خدای ما همیشه و همه- جا پشتیبان ما بود.
دست توانای پروردگار از آستین غیب برآمد، و بر سینه آن مردم نابکار فرو کوفت.
فعزم اللّه لنا علی الذّبّ عن حوزته و الرّمی من وراء حرمته.
این قرآن است و مقدّر است که همچون آفتاب بر آسمان معارف و معالم بدرخشد، و جهان را در فروغ خاموش نشدنی خویش غرق سازد.
بنا بر این کوشش قریش هر چه عمیق و وسیع باشد، بیهوده خواهد ماند.
قریش نمی دانست که پیروان محمد (ص) تا کجا نسبت بپیشوای گرامی خویش وفادارند.
قریش، قریش متکبّر و جبّار، نمی داند که ما بخدا و پیامبر خدا ایمان آورده ایم، و این ایمان با شیره جان ما درآمیخته و تا جان در کالبد داریم ایمان خویش را از دست نگذاریم.
ما در این راه که می پیماییم، هدفی عظیم به پیش داریم، و عظمت هدف ما ایجاب همی کند که از دل و جان بکوشیم و تا سرمنزل مقصود بشتابیم.
آن کسان که در خانواده ما با ما نبودند، حرمت نژاد خویش را محترم می شمردند، و دشمنان ما را دشمن می انگاشتند، تا آنکه فرمان هجرت در رسید و پیشوای ما خاک بطحا را ترک فرمود و رو بسوی نخلستانهای یثرب نهاد. و بیدرنگ دستور داد که شمشیر جهاد از نیام برآوریم، و دشمنان حقّ و حقیقت را از میان برداریم.
روش پیغمبر (ص) ما در میدانهای جنگ فداکاری بود.
پیغمبر (ص) همیشه خود و خانواده خویشتن را در راه
اسلام به قربانگاه میراند، و همه جا ما را در صف مقدّم سپاه می گذاشت، تا سینه ما در برابر تیرهایی که از کمان کفر بسوی اوراق قرآن پر می کشید، سپر باشد.
و کان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله اذا احمرّ الباس و احجم النّاس، قدّم اهل بیته فوقی بهم اصحابه حرّ السّیوف و الاسنّة.
این عبیدة بن حارث سیّد قبیله ما بود که در پیکار بدر بخاک و خون غلطید، و حمزه عمّ دلاور و پرهیزگار من بود که با ژوبین وحشی از اسب فرو افتاد و بدستور مادر تو
مثله شد و ننگ وحشت و بربریّت را در خاندان تو نهاد و همچنان برادرم جعفر در جبهه موته بسعادت شهادت رسید، و باز هم اگر بخواهم شهدای دودمان عبد المطلب را بنام همی بشمارم و از فدا- کاری قربانیان خویش سخن همی بمیان آورم خویشاوندان گرانمایه ما یکی پس از دیگری شربت شهادت نوش کردند، و در راه دین و عقیده خویش فدا شدند.
قریش در این مبارزه ها هدفی جز جان نازنین محمد (ص) نداشت، ولی خدای محمد وی را از آسیب دشمنان دین ایمن داشت و نگذاشت که اساس اسلام واژگون گردد.
و اکنون منم که از آن گردابهای ژرف بدر جستم و روزگارم به امروز رسید.
فیا عجبا للدّهر اذ صرت یقرن بی من لم یسع بقدمی و لم تکن له کسابقتی الّتی لا یدلی احد بمثلها.
و این منم که روزگارم بامروز رسید و گردش ایّام کار امر بجایی رسانید که ترا در برابرم گذاشت تو، این تو که با خاک پای من نیز همسری نتوانی کرد، اکنون در برابرم سر برافراشتی و خویشتن را قرین و قران من انگاشتی من در زندگی سربازی خویش آن افتخارات و م آثر بدست آورده ام که کس را همسر خویش نشناسم.
آن کسان که خود را هم ترازوی من شمارند، گزاف گویند، و من هنوز کسی را چنین گزافگوی نشناخته ام معهذا خداوند متعال را سپاسگزارم و سعی دارم که همواره بنده ای سپاسگزار و شاکر باشم.
تو در نامه خویش ای معاویه بار دیگر از حادثه مدینه و قتل عثمان یاد کردی، و تمنّا داشتی که من کشندگان عثمان را دست بسته به شام فرستم، و ترا بر آنان که شمشیر بر کشیدند و ریشه فساد و فجور برآوردند سلطنت بخشم.
بیهوده از من تمنّا می داری، زیرا امّت محمد (ص) خود را قاتل عثمان میداند، و برای من مقدور نباشد که دست امّت را به پشت بربندم و بدست تو بسپارم ولی ترا هم اکنون باین حقیقت نزدیک سازم و وعده دهم که اگر از ضلالت و غفلت باز نیایی، هر چه زودتر کشندگان عثمان را در میدان رزم خواهی یافت. آری
و لعمری لئن لم تنزع عن غیّک و شقاقک لتعرفنّهم عن قلیل یطلبونک، لا یکلّفونک طلبهم فی برّ و لا بحر و لا جبل و لا سهل.
کشندگان عثمان را در میدان جهاد خواهی شناخت، امّا این شناسایی چندان بر تو مبارک نخواهد بود
الّا انّه طلب یسؤک وجدانه و زور لا یسرّک لقیانه.
این دیدار بدیده تو بد خواهد افتاد، و زیارتی رعب انگیز و ترسناک خواهد بود.
و السّلام لاهله
و این هم نامه ای دیگر که به معاویه مرقوم فرمود: چه خواهی کرد اندکی بیندیش، آیا در آن روز که از جامه هستی عریان مانی و این زر و زیور را بدیگران باز گذاری و بگذرگاه در آیی، چه خواهی کرد دنیا ترا فریب داده و لذّت هوس در کام تو مزه گذاشته و شور شهوت مستت کرده است آن چنان کور و کر سر بپای دل گذاشتی و از عقل و عدل و انصاف دست برداشتی.
با چشم کور و گوش کر بدیوهوس تسلیم شدی و سر اطاعت پیش نهادی، بدین امید که این لذّت بپاید و این جلال و جبروت جاویدان بماند.
ولی ندانی که ناگهان دوران تو بسر رسد و از سریر عزت بخاک ذلّت فرو افتی، آن چنان که در روزگار گذشته عزیزان اعصار و قرون از تخت سلطنت بتخته تابوت فرو افتادند.
در آن روز ای معاویه تیر حادثه سینه ترا آماج خواهد ساخت و ترا هیچکس پناه نخواهد داد و هیچ سپر از سینه تو دفاع نتواند کرد.
من ترا پند همی گویم و همی خواهم که از لجاج و عناد دست باز داری و بیاد روز ناتوانی خویش از لحظه توانایی بهره برگیری.
آن چنان بشیطان خویش پرداختی که دیده خدا بین نداری و یارای ادراک حقایق نیاوری
فانّک مترف قد اخذ الشّیطان منک مأحذه، و بلغ فیک امله، و جری منک مجری الرّوح و الدّم.
در کالبد تو شیطان بجای جان قرار گرفته، و این شیطنت و نکر است که همچون خون در شرائین و عروق تو گردش همی کند و ترا همچنان با فریب و ریا و نیرنگ و تزویر سرگرم و دلگرم همی دارد.
من ندانم ای مرد که تو درس سیاست از کدام مکتب آموخته ای و آن کس که ترا شایسته مسند ریاست داند کیست
و متی کنتم یا معاویة ساسة الرّعیّة، و ولاة امر الأمّة بغیر قدم سابق و لا شرف باسق.
شما را که نه قدمی در اسلام و نه حرمتی در تقوی و اخلاق است، سیاست بلاد و ریاست عباد برازنده نیست.
بخدا پناه می بریم از این که سائقه شهوت ما را بجانب فساد براند و قومی را در راه دلخواه ما بفنا و دمار بکشاند.
من همی ترسم که تو ای پسر ابو سفیان از این پرتگاه مخوف با سر فرو افتی و بخسران دنیا و آخرت دچار گردی.
ترا در گرداب غرور آن چنان غرق بینم که نپندارم دست کس بتواند دست تو گیرد و از غرقاب فنا بیرونت کشد.
تا کی فریب و تزویر تا کی حیله و نیرنگ تا کی زبان شما ای دنیا پرستان باید از دل شما بیگانه بماند و دل شما با زبانتان نامحرم باشد.
نیروی شام را بجانب عراق بسیج دادی و خویشتن بفرماندهی سربازان شامی پرچم جدال برافراشتی و چنین انگاشتی که در برابر من ببرابری قامت علم کرده ای مردم شام را با سربازان عراق خصومت نیست، و این دو طایفه که تحت فرمان من و تو در مقابل هم صف مبارزه بسته اند، با هم عناد و جدالی
ندارند.
این من و تو هستیم که با هم نبرد داریم، و چه خوبست که در گوشه میدان از لشکرگاه دوری گیریم و بی کمک کس با هم پیکار کنیم و سپاهیان شام و عراق را از قتال و جدال معاف داریم.
آری:
فدع النّاس جانبا و اخرج الیّ، و أعف الفریقین من القتال لیعلم ایّنا المرین علی قلبه و المغطّی علی بصره فانا ابو حسن قاتل جدّک و خالک و اخیک شدخا یوم بدر، و ذلک السّیف معی.
اگر تو مرا نشناسی، تاریخ عرب مرا نیکو بشناسد.
من ابو الحسن هستم. آن ابو الحسن که جدّ تو و دایی تو و برادرت را در کنار چاه بدر بخاک هلاک افکندم و آن تیغ برق انگیز که بخرمن هستی شرک و کفر آتش در انداخته اکنون با من است و همچنان آماده پیکار و نبردم.
من آن قلب مطمئن و استوار دارم که در برابر سنگین ترین حوادث جای تهی نکنم، و آن کوه کلان باشم که طوفان ملاحم مرا از جای نجنباند.
هم از کودکی به محمد (ص) گرویده ام و بوی ایمان آورده ام.
ایمان من هرگز نلرزیده و عقیده من با گذشت روزگار رنگ نباخته و دینم بدنیا سودا نشده است.
ما استبدلت دینا و لا استحدثت نبیّا و انّی لعلی المنهاج الّذی ترکتموه طائعین و دخلتم فیه مکرهین.
تو در آغوش کفر و شرک تربیت شده ای و سر بر پای بت های بتکده ای سوده ای.
دین اسلام را از ترس شمشیر پیروان اسلام پذیرفتی و بهنگام فرصت ترک اسلام گفتی و اکنون جامه آغشته بخون عثمان را بر علم کرده ای و ببهانه خونخواهی وی مسلمانان را بجان هم در افکندی.
تو نیکو دانی که خون عثمان با دست چه کسی بخاک ریخته شده و کشنده وی را نیز بهتر از من بشناسی.
بسوی آن کس بشتاب که عثمان را بخاک هلاک افکنده و خون و خونبهایش را از کسی بجوی که دامانی آلوده دارد، و گر نه روزگار بر تو تباه شود و روز روشن را در چشم تو برنگ شام سیاه در آورد.
چنین بینم که از دست مردم عراق بفریاد در آیی و آن چنان که شتران بارکش در زیر بار گران بنالند تو نیز در فشار مصائب و متاعب جنگ بناله و زاری در افتی.
نیروی شام را در این جنگ نابود سازی و در برابر حمله های پیاپی ما به زانو در آیی.
مثل اینست که هم اکنون ترا در پناه قرآن بینم و بینم که قرآن مجید را در برابر بر دست برافراشتی و بکتابی که حتّی یک لحظه هم پندار و گفتار ترا صواب نشمرده است و هدف ترا تقدیس نکرده، و حتّی هرگز بدو ایمان نیاورده ای، پناهنده گردی.
و کانّی بجماعتک تدعونی جزعا من الضّرب المتتابع، و القضاء الواقع، و مصارع بعد مصارع، الی کتاب اللّه و هی کافرة جاحدة او مبایعة حائدة.
دیگر در آن روز فکر تو منکوب و قوای تو مغلوب باشد. آیا پیش بینی و دوراندیشی وظیفه خردمندان نیست
بهنگامی که در میدان جنگ با دشمن روبرو می شد، سر ب آسمان
بر می افراشت و می فرمود: بسوی تو ای پروردگار بزرگ دلها و جانها پرمیزند و گردن گردنکشان بملکوت مقدّس تو کشیده می شود.
دیده ها با نوار رحمت و برکت تو خیره مانده و پاها بجانب تو می شتابد و تار و پود وجود در عشق تو می لرزد، خداوندا این جهان آشفته ماست که ب آتش فتنه و فساد افتاده و در آن دیگ شهوت ها و امیال بجوش در آمده است. بدرگاه تو از فتنه ها و مفاسد پناه می بریم و دست نیاز بسوی تو ای معبود بی نیاز پیش می آوریم.
اللّهمّ انّا نشکو الیک فقد نبیّنا و کثرة عدوّنا و تشتّت اهوائنا. پیشوای گرامی ما که پیامبر تو بود از میان ما رخت بربست و سایه رحمت از سر ما برگرفت.
دشمنان ما دست بهم دادند و همدوش و همعنان بر سر ما حمله ور شدند.
خدایا، اندیشه های ما پراکنده و هدفهای ما پریشان است. بر ما ترحّم فرمای و ما را بر دشمنانمان پیروزی و چیرگی بخش.
ربّنا افتح بیننا و بین قومنا بالحقّ و انت خیر الفاتحین.
معاویه از امیر المؤمنین (ع) تمنا می داشت که حکومت شام را به سنت
گذشتگان در اختیار مطلق وی باز گذارد و بگذارد که بنی أمیه با استبداد
و استقلال بر شام سلطنت کنند.

اینست پاسخی که علی علیه السلام بتمنای کودکانه معاویه می دهد این تمنّا خواهشی کودکانه بیش نیست و این محال است که من حکومت شام بدست قومی خون آشام بسپارم و فرمان خدای را بزیر پای هوس در سپرم.
تمنّای امروز تو همان تمنّائی است که در آغاز ابن بلوا از من همی داشتی و دریافتی که گوش من هرگز باین نغمه ها شنوا نیست.
این درست است که عفریت جنگ دلها و جانهای مردم را بلعیده و از هزاران سرباز که در این بیابان خرگاه کشیده اند مشتی بیش بجای نمانده است، ولی باید بدانید که ارواح مقدّس، خواه از خاک و خون و خواه از بستر راحت برخیزند، بسوی ریحان و روحانیّت آسمانها پرمیکشند و نفوس خبیثه راهی جز راه دوزخ ندارند و جز لعنت و نفرت و نکبت با خویشتن نبرند.
نوشته بودی که: نیروی عراق قومی دلیر و بی باکند و هرگز از کشتار دشمن خسته نگردند.
ای عجب شما بحمایت باطل شمشیر بروی حق می کشید و بی باکانه پیش می آیید پس ما که در راه حق جهاد می کنیم، چگونه پیش نتازیم و از حقیقت دفاع نکنیم ای معاویه تو خویشتن را فرزند عبد مناف خواندی و سخن از خویشاوندی ما و رحم بمیان آوردی، و ندانی که فرزندان عبد مناف همگان ارباب فضیلت و تقوی و صلاح نبوده اند، میان هاشم که جدّ من و امیه که جد تو است تفاوت بسیار است.
و نیز حرب شایسته نبود که بتواند سیادت و سعادت عبد المطلب را آرزو کند.
پدرم ابو طالب بود و پدرت ابو سفیان نام داشت. آیا این دو مرد قرشی در تاریخ عرب بیک شخصیت و شرف می زیستند آن کیست که ابو طالب و ابو سفیان را در یک ترازو گذارد و بیک عنوان بشمارد ابو طالب کجا و ابو سفیان کجا و گذشته از گذشتگان مرا بنگر و خویشتن را بشناس.
و لا المهاجر کالطّلیق، و لا الصّریح کالّلصیق، و لا المحقّ کالمبطل، و لا المؤمن کالمدغل.
من بهمراه پیغمبر گرامی و گرانمایه ام از بطحا به یثرب هجرت کرده ام و تو تا آنجا با شرک و کفر بزیستی که مکه را گشودیم و ترا ببردگی گرفتیم و بعد آزادت ساختیم.
مرا دودمانی نجیب ببار آورده و بر دامن مادری پرهیزگار پرورش یافته ام، ولی تو از عفاف و نجابت بویی نبرده ای من حق می جویم، و تو باطل می طلبی، و من ایمان آورده ام، و تو دغل بکار برده ای.
تو آن فرزند بدبختی که بدنبال اسلاف شریر و فاسد خود سخت بسمت فساد و فنا می شتابی و متعصّبانه بگروهی اقتدا می داری که اکنون در جهنّم بسر می برند، و نرمک نرمک ترا بسوی جهنّم می کشانند.
اوه... تو چه دانی که بازوان نیرومند ما در راه اسلام چه کرد و این شمشیر که بکف دارم بر سر بت پرستان حجاز چه آورد ما در سایه شرف نبوّت که پدیدآورنده مساوات و نجات دهنده اقوام و ملل است، عزیزان را بذلّت کشانیدیم، و ذلیل ها را باوج عزّت و قدرت رسانیدیم. قرآن ما که زنده کننده حقوق بشر و پناه دهنده ستم- دیدگان و رنجبران است جلال و جبروت قریش را درهم شکست و بینی- های پر باد اشراف مکه را در پیش پاهای برهنه اعراب بیابان بر خاک خفّت فرو مالید.
قرآن مجید ما بخاطر مردم جهان بهشت عدل و مساوات بنیان کرد، و درهای این بهشت برین را بروی نژادها و ملّتها فرا گشود.
مردم جهان خیل خیل و سیل سیل بسایه این درخت برومند رخت برکشیدند.
و لمّا ادخل اللّه العرب فی دینه افواجا و اسلمت له هذه الأمّة طوعا او کرها.
آنان که از جهل و ظلم و فحشا و فجور بستوه آمده بودند، با رغبت و رضا باین دین تسلیم شدند، ولی ارباب مناصب و مواکب و تاجداران و تخت نشینان که چاره ای جز اطاعت نداشتند، قهرا و کرها سر اطاعت فرود آوردند، زیرا قدرت
اسلام شکست پذیر نبود و شمشیر ما به نیام نمی رفت.
اما تو ای پسر ابو سفیان، و خانواده ریاکار و دروغگو و ناپاک تو، ب آرزوی این که از این انقلاب بنفع خویش بهره برگیرید و بساط حکومت و سلطنت را به سنّت محکوم و مطرود گذشته تجدید کنید، کلمه توحید بزبان آوردید و به بت های بتکده پشت کردید، و گر نه شما را با اسلام و اصلاح سر و کاری نبود.
اکنون که مهاجران اوّلین بدرود جهان گفتند.
فازت اهل السّبق بسبقهم و ذهب المهاجرون الاوّلون بفضلهم فلا تجعلنّ للشّیطان فیک نصیبا و لا علی نفسک سبیلا.
تو دیگر مگذار که اهریمن تبه کار در مغز تو خانه گیرد و فکر ترا بازیچه خویش سازد.
نامه ای است در باره شهر بصره به عبد اللَّه بن عباس که از جانب
امیر المؤمنین (ع) حکمران بصره بود، فرستاده شد. شیطان خبیث در این شهر فرود آمد و تخم فتنه را در این خاک بگل کرد.
با مردم بصره سرمدارا و مهربانی گیر و بگذار که بصریّون ترا دوست داشته باشند.
مردم بصره را مترسان و از آنچه مایه ارعاب و ارهاب خانواده- هاست مطلقا بپرهیز.
من سیاست ترا در قبائل و اقوام بصره قبول ندارم، زیرا روش سیاسی تو روش تهدید و تکبّر است. شنیده ام که تو طایفه بنی تمیم را کوچک می شماری و نسبت برجال قوم تحقیر و توبیخ روا می داری این پسندیده نیست، زیرا بنی تمیم چه در جاهلیّت و چه در اسلام مردمی شرافتمند بوده اند.
بعلاوه میان ما با آل تمیم رشته رحامت و قرابت استوار است، و این سزاوار نیست که خویشاوندان تو بار نخوت و کبریای ترا بدوش بردارند.
نحن مأجورون علی صلتها و مأزورون علی قطیعتها.
صله رحم نیکو و قطع رحم نکوهیده و ناپسندیده است، و ترا ای حکمران بصره رعایت رحامت بیش از دیگران برازنده و شایسته خواهد بود.
فاربع یابن العبّاس رحمک اللّه فیما جری علی یدک و لسانک من خیر و شرّ فانّا شریکان فی ذلک.
آری من نیز در آنچه از دست و زبان تو برمی آید، خواه زیبا و خواه نازیبا، شریک خواهم بود.
تسلّط و اقتدار تو سایه ای از قدرت حکومت من است، و مسلّم است که اگر تو از راه به بیراهه پا بگذاری و دور از خیرات سر شرّ و شرارت گیری، نیمی از گناه تو در دفتر اعمال من نگاشته خواهد شد، و وبال کار تو گریبان مرا نیز خواهد گرفت.
بنا بر این بگذار که حسن ظنّ من در حقّ تو برقرار بماند، و ترا آن طور که شناخته بودم همیشه بشناسم.
به زیاد بن ابیه که از جانب فرماندار عراق امور بصره را اداره
میکرد مرقوم فرمود: بخداوند بزرگ قسم یاد میکنم که اگر نسبت به بیت المال مردم پشیزی خیانت روا داشتی ترا بجرم خیانت همچون دزدان فرومایه کیفر خواهم داد.
ترا بروزگاری خواهم افکند که بیچاره و بینوا و گمنام و منکوب و مطرود بمانی و هم اکنون گوش دار تا تو را پندی چند گویم: در زندگی همواره راه اعتدال و اقتصاد بپیش دار و همه روزه بفردای خویش بیندیش و از سیم و زر آن قدر بردار که کفاف معاش ترا تأمین کند، ولی در عین حال روز حاجت خویش را نیز همیشه بخاطر دار.
اگر آرزومندی که مردی متواضع و محبوب باشی، از کبریا و نخوت بر حذر باش.
چگونه محبوب خواهی بود تو که باد نخوت ببینی داری و خود- بین و خود پسندی.
تو که خویشتن را انسان خوانی و بشرف انسانیّت همی افتخار جویی، تا دست زیردستان نگیری و غم بینوایان نداری هرگز خود را انسان مشمار و هرگز چنین امید مدار.
بکسان آن دهند که کردند و در روز رستاخیز آن برند که دادند، و بهنگام درو آن دروند که در هنگام کشت کاشتند، و السلام.
عبد اللَّه بن عباس معتقد است که پس از پیغمبر اکرم (ص) سخنی سودمند-
تر و قوی تر و دلپذیرتر از آنچه امیر المؤمنین (ع) فرموده است نشنیده

است: هم به ابن عباس فرماید: مردم از سعادتی که در دست دارند، خشنودند و با این که بدوام این سعادت اطمینان دارند، باز هم قدر نعمت می دانند و رضا نمی دهند که نعمت خویش را از دست بگذارند.
مردم بهوای سعادتی که نصیبشان نخواهد شد، بال و پر می کشند و با این که می دانند لقمه ای از حوصله بیش می جویند و بیک چنین لقمه نخواهند رسید، افسوس می برند و چشم طمع باز نمی گیرند.
تو ای پسر عبّاس این چنین باش، تو همواره از بهره های اخروی و پیروزی های معنوی خشنود باش و اگر از تأمین آخرت خویش باز ماندی افسوس و اسف بدار.
دنیا را بمردم دنیا باز گذار.
از آنچه در این دنیا بدست آوردی خشنود مباش، و اگر از لذّت ها و کیف های دنیوی باز ماندی دل تنگ مدار
فلا تأس علیه جزعا و لیکن همّک فیما بعد الموت: تا می توانی بماورای زندگانی خویش بیندیش.
آنچه را که در باره میراث خویش وصیت فرمود، بدین قرار است، و
باید دانست که امیر المؤمنین علیه السلام این وصیتنامه را پس از بازگشت

از صفین امضاء فرموده است: بدین ترتیب بنده خدا علی بن ابی طالب امیر المؤمنین در باره اموال خویش دستور می دهد، و امیدوار است که رضای خداوند متعال را بدین وسیله تأمین کند و بهشت برین را که مقام قرب الهی است بدست آورد و از خشم پروردگار امان یابد.
پسرم حسن دستور دارد که اداره اموال مرا بعهده گیرد.
از آنچه من می گذارم بقدر نیاز بهره مند گردد و بازمانده را در راه خدا بنام خیرات انفاق کند.
در آن روز که روزگار حسن بپایان می رسد، برادرش حسین متصدّی امر خواهد بود و همچنان این تولیّت در میان اولاد فاطمه دست بدست خواهد گشت. مسلّم است که فرزندان دیگر مرا نیز در میراث من حقّ ثابتی برقرار است، ولی تولیت این اموال جز بفرزندان فاطمه بهیچ کس نخواهد رسید.
و انّی انّما جعلت القیام بذلک الی ابنی فاطمة ابتغاء لوجه اللَّه و قربة الی رسول اللّه و تکریما لحرمته و تشریفا لوصلته: من پسران فاطمه را بتولیّت و تصدّی اموال خود برگماشته ام، زیرا اینان پسران پیغمبر گرامی و عزیز ما هستند.
من بدین وسیله رضای الهی و خشنودی پیغمبر را همی خواستم، و همی خواستم که حرمت بنی فاطمه آشکار گردد و فضیلت نسل پیغمبر مسلّم بماند: 1- اصول و اعیان اموال من ثابت خواهد ماند و متولّی فقط اجازه خواهد داشت که از منافع این دارایی بهره مند گردد و بهره رساند.
2- آنچه از منافع این اعیان و اصول بدست آید، بنا بدستوری که داده ام بمصرف خواهد رسید.
3- نهالهای این نخلستان از کنار نخل ها بریده نخواهد شد و بفروش نخواهد رسید، زیرا احتمال می رود که در تعیین زمینی که اصله خرما در آن غرس شده بود، دستخوش اشتباه و اشکال گردد.
4- کنیزانی را که در خانه من بسر می برند، اگر باردار باشند و پس از من بار فرو گذارند، حقّ مسلّم باشد، زیرا فرزندانشان فرزندان من باشند و از میراث من بهره ای مشروع دارند. ولی اگر کنیز باردار من بار بگذارد و نوزاد بدرود زندگی گوید، خود آزاد خواهد بود.
فان مات ولدها و هی حیّة، فهی عتیقة. قد افرج عنها الرّقّ و حرّرها العتق.
این زن را بحال خویش باز گذارید.
این نامه را امیر المؤمنین (ع) در پاسخ معاویه نگاشته و
سید رضی، رضی اللّه عنه آن را نمونه یک نامه حکیمانه و ادیبانه
شمرده است.
در نامه خویش از پیغمبر اکرم اسلام محمد صلی اللَّه علیه و آله یاد کردی، آنجا که وی را خداوند متعال از میان کائنات برگزید و بوی خلعت رسالت پوشانید.
و همچنان یاد کردی که پیشوای عالیمقام ما از ملکوت اعلای آسمانها تکریم و تأیید همی شد و گروهی را بکمک و پشتیبانی وی همی برگماشت و باعلای دعوت وی فرمان فرمود.
ای عجب که پسر ابو سفیان از محمد رسول اللَّه یاد کند و تاریخ بعثت او را تفسیر نماید و بالاخره حکایت ما را با ما باز گوید و از خاندان ما با خاندان ما سخن گوید.
این نعمت عظیم الهی است که بخانه ما فرود آمده و موهبت خداوند مهربان است که باهل البیت اعطا شده است.
فلقد خبأ لنا الدّهر منک عجبا، اذ طفقت تخبرنا ببلاء اللّه تعالی عندنا، و نعمته علینا فی نبیّنا.
ولی بمن بازگوی که در آن هنگام چون بودی و چه اندیشه داشتی من ندانم که تو خرما را بامید کدام سود بنخلستان فرستی و چگونه جرأت آوردی که با جنگ آموز خویش پنجه در انداختی ترا آن پایه و مایه نباشد که باین ما جری لب بگشایی و از آنچه با شخصیّت تو برازنده نیست سخن گویی تو در نامه خویش از ابو بکر و عمر تمجید بسیار کردی و سعی بسیار بردی تا این دو مرد قرشی را بزرگترین شخصیّت های اسلامی بشماری.
و زعمت انّ افضل النّاس فی الاسلام فلان و فلان فذکرت امرا ان تمّ اعتزلک کلّه و ان نقص لم یلحقک ثلمه.
گرفتم که منطق ضعیف و نارسای تو قوی و رسا گردد و ابو بکر و عمر را بر امّت محمد برتری باشد، آخر بیندیش تو از فضیلت ابو بکر و عمر چه طرفی خواهی بست و شرافت دیگران ترا که بویی از فضیلت و شرف نبرده ای چه سودی خواهد بخشید و آنگهی ترا با این تحقیقات چکار باشد
و ما انت و الفاضل و المفضول، و السّائس و المسوس، و ما للطّلقاء و أبناء الطّلقاء، و التّمییز بین المهاجرین الأوّلین و ترتیب درجاتهم و تعریف طبقاتهم: ترا آن میزان و مقام نباشد که در حقّ مهاجران فداکار قضاوت کنی و میزان مقامشان بازنمایی و وزن و ارزششان بسنجی.
تو و خاندان ترا در شهر مکه ببردگی گرفتند و آن گاه آزادتان کردند.
شما بردگان آزاد شده سزاوار نباشید که سخن از سیاست و ریاست بر زبان آورید.
این تیر قمار که صدا دهد، از آن تو نباشد، و حکومت اسلام ترا نزیبد.
زیرا شما ای گردنکشان گردن شکسته که جبرا از بت پرستی دست کشیده اید، برای ابد محکوم و مطرود باشید.
آیا معهذا نتوانی بر جای خویش بنشینی و لب از استدلال و استشهاد فرو بندی و عرض خویش نبری و زحمت ما نداری.
بدور باش و آنجا را برگزین که بخاطر تو برگزیده اند و شایسته خویش آن را دان که شایسته تو شمرده اند.
الا تربع ایّها الانسان علی ظلعک و تعرف قصور ذرعک، و تتأخّر حیث أخّرک القدر فما علیک غلبة المغلوب، و لا لک ظفر الظّافر: از آن کس که در میدان مبارزه شکست خورد، خاطر تو نرنجد، و
چیرگی آنان که بر حریف چیره شدند، بتو سودی نرساند.
تو آن راه گم کرده سرگردانی، که در بادیه بیدا، سرگشته از این سوی بدان سوی روی، و هرچه بیشتر بکوشی، از صراط مستقیم دورتر مانی.
هم اکنون بشنو تا با تو از شهداء عظیم الشّأن انسانیّت داستان گویم: قومی پاکدین و پاکدامن بوده اند که در راه فضائل و معارف کفن بتن کردند و شمشیر بر کفن بستند.
در آن روزگار که قوم خودپسند و جاهل قریش با کلمه توحید از در لجاج و عداوت در آمدند و دمبدم بر انکار بیفزودند و بالاخره پیامبر عزیز ما را از مکه براندند، آن قوم فداکار دست از خانه و خانواده خویش برداشتند و دل از مال و منال برکندند و بهمراه پیشوای عزیز خویش مکه را ترک گفتند.
مهاجران گرانمایه از مکه به مدینه هجرت کردند و در مدینه به ترویج دین مقدّس و اعلای کلمه توحید دامن همّت بکمر زدند.
انّ قوما استشهدوا فی سبیل اللّه من المهاجرین و الأنصار و لکلّ فضل حتّی اذا استشهد شهیدنا قیل: سیّد الشّهداء و خصّه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله بسبعین تکبیرة عند صلوته علیه.
نوبت به بزرگترین شهیدان اسلام، حمزة بن عبد المطلب رسید.
این عزیزترین قربانیان ما در راه حقّ و حقیقت بود.
پیغمبر گرامی وی را بر دیگران سیادت و برتری بخشید و بر جنازه وی بهنگام نماز هفتاد تکبیر گفت، ولی شهداء دیگر را نیز فضیلت و عظمت و مقام و مرتبت است ای معاویه این قوم که در راه رضای حقّ و اعلای کلمه توحید دست و سر فدا کرده اند، قوم ما بودند.
ما بشهیدان گرامی خویش، خواه از خاندان هاشم و خواه از دودمان دیگر باشد، حرمت گذاریم، زیرا خداوند متعال بر این خونهای مقدّس که با خاک میدان شرف در آمیخته احترام و عزّت گذاشته است وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ الآیة: اینان زنده جاویدند. زندگی و حیات این قوم با ابدیّت خدا تضمین شده است، و خدا خواسته که شهیدان ما برای ابد زنده بمانند.
افسوس که خودستایی و خودبینی و خودپسندی است و این خصلت خصلتی نکوهیده است، و گرنه من اکنون از خویشتن با تو سخن می گفتم و فضائل خود را یک یک بر تو می شمردم. آری فضائل و مکارم من که صاحبدلان و اصحاب ذوق مرا با این فضیلت ها و مکرمت ها نیکو بشناسند و نیکو بدانند.
ای معاویه اندکی بیندیش و خود را نیکو بیازمای.
آن کسان که ترا از ادراک حقایق باز همی دارند و همی کوشند از راه راست بانحراف گرایی، دشمن جان تو باشند و سقوط و انحطاط ترا آرزو کنند.
فانّا صنایع ربّنا و النّاس بعد صنایع لنا: ما را خدا ساخته و اجتماع را ما خواهیم ساخت.
این ما هستیم که در رأس جماعت قرار گرفته ایم و مسؤولیّت عظیم ریاست را بعهده برداشته ایم.
مسؤولیّت ما اصلاح محیط و احقاق حق و تقویت فرهنگ و معارف مردم و تهذیب اخلاق و آداب اجتماع است.
تو را خودبینی و خودپسندی تو سخت باشتباه در انداخته است این درست است که خانواده ما با شما آمیزش کرده و خونهای ما را بهم درآمیخته است، ولی نباید این همسری ها و همسایگی ها را بحساب ارزش شخصیّت ها گذاشت.
مسلّم است که آشتی و آشنایی ما را با شما جوانمردی و گذشت اندان هاشم ایجاب کرده است.
لم یمنعنا قدیم عزّنا و لا عادیّ طولنا علی قومک ان خلطناکم بأنفسنا فنکحنا و أنکحنا فعل الأکفاء، و لستم هناک: ولی نباید این اختلاط و امتزاج ترا به شبهه در اندازد و میزان اعتبار نفس خویش را فراموش کنی نباید از خاطر ببری که خانواده امیه مردمی فرومایه و منفور و مطرود بوده اند.
در آن روزگار که پیامبر گرامی ما بخاطر نجات بشریّت قیام فرمود، نخستین بار خانواده شما تکذیبش کرده و بر ضدّ قرآن برخاسته است
و منّا النّبیّ، و منکم المکذّب، و منّا اسد اللّه، و منکم أسد الأحلاف، و منّا سیّدا شباب اهل الجنّة، و منکم صبیة النّار، و منّا خیر نساء العالمین، و منکم حمّالة الحطب هم اکنون خاندان خویش را با خاندان ما بسنج و بر خویشتن شماتت و ملامت فرست.
آیا شایسته باشد که امیه را با هاشم همسنگ و هم ترازو دانی و خود را در برابر من گذاری و لب بگزاف گشایی اسلام ما را کس نتواند انکار کرد و جهاد ما را در راه اسلام تو نتوانی کتمان کنی. همچنان ای قوم تیره بخت، روش جاهلیّت دارید و با مراسم کهنه و فرسوده عهد وحشت و بربریّت بسر برید، شما را با ما رحامت نیست، زیرا پروردگار متعال فرموده است: وَ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْ بَعْدُ وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا الآیة: و این ولایت که از رحامت سرچشمه می گیرد، هم آهنگی در عقاید و اندیشه هاست.
مگر در قرآن مجید این آیت مقدّس را تلاوت نکرده اید که: إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ، بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ الآیة: این ما هستیم که به محمد (ص) ایمان آورده ایم و ما هستیم که اولویّت را در رحامت بحکم ایمان خویش بدست آورده ایم.
ما با ابراهیم و پیامبر عزیز خویش از دو راه راه داریم: ما خویشاوندان جسمی و روحی پیغمبریم.
فنحن مرّة اولی بالقرابة و مرّة اولی بالطّاعة: یک بار از آنجا که خویشاوند پیغمبر اکرم باشیم و بار دیگر از آنجا که پیش از دیگران و بیش از دیگران بدو اطاعت و ارادت روا داشته ایم. راستی حکایت
سقیفه حکایتی شنیدنی است: در روز
سقیفه،
مهاجر و
انصار در برابر هم. از فضائل و مناقب خویش سخن می گفتند و همی خواستند بر یکدیگر برتری جویند و زمام امر امّت را بحکم فضیلت بمشت گیرند.
تا سخن بخویشاوندی و قرابت کشید. مهاجران که از مکه رخت هجرت به مدینه کشیده بودند و با خانواده پیغمبر قرابت داشتند، فریادها کشیدند و قرابت خویش را با خاندان نبوّت ملاک برتری خویش دانستند، ولی فراموش کرده بودند که خاندان نبوّت را بر آنان برتری باشد و اگر بنا اینست که نزدیکترین مردم به محمد (ص) جانشین محمد باشد، این مقام ویژه ما خواهد بود.
فان یکن الفلج به، فالحقّ لنا دونکم، و ان یکن بغیره، فالانصار علی دعواهم و اگر این قرابت ملاک خلافت نیست، حقّ انصار همچنان برقرار باشد.
تو در نامه خویش مرا به خصلت حسد و رشک نسبت دادی و ضمیر طاهر مرا به تهمت های ناستوده بیالودی.
و زعمت انّی لکلّ الخلفاء حسدت و علی کلّهم بغیت اگر چنین باشد، باز هم ترا بدین ماجرا راه نیست، زیرا تو در شمار خلفا نباشی تا مرا به آماج شماتت و ملامت گذاری. ترا چه افتاده که از رشک من نسبت به خلفا در تب و تاب فرو افتی و اکنون لب به بیهوده و یاوه بگشایی باز هم از آن روزگار یاد کردی و مرا در عهد ابو بکر و عمر و عثمان مجبور و مقهور شمردی، و حتّی بیعت مرا نیز مخدوش و مغشوش شناختی.
ای عجب که بجای نکوهش ستایشم کردی و در عوض مذمّت لب بمدحت و منقبت من گشودی.
همی خواستی که مرا به رسوایی کشانی، خود به رسوایی در افتادی.
بر مسلمانی همچون من این ماجرا عار نیست، و من هرگز برای خویش ننگ نشمارم که مظلوم و مقهور باشم، زیرا نه در عقیده خویش سستی کردم و نه بانحراف و انحطاط گرویدم. من خداوند بزرگ را سپاس گزارم که نعمت اطمینان و اعتماد را از من باز نگرفت و بدرد ریا و نیرنگ و ضعف و تردید دچارم نساخت.
منطق و استدلال من در برابر تو منطقی نیست، زیرا این سخن را آنان بشنوند که جبرا مرا به بیعت و اطاعت خویش وا داشتند.
و هذه حجّتی الی غیرک قصدها، و لکنّی اطلقت لک منها بقدر ما سنح من ذکرها.
من نه با تو استدلال کنم و نه چون تویی را شایسته احتجاج دانم. آن کسان که در روز
سقیفه حقّ من پایمال کرده اند و حرمت خاندان نبوّت نشناختند، محکومند، و استدلال و احتجاج من تا آنجا که در این نامه بگنجد، گریبانگیر آنان خواهد بود.
تو در نامه خویش بار دیگر نامی از عثمان بمیان آوردی و دوباره کسی را که منفور مردم بود و با دست مردم بخاک و خون در غلتید، همچون علم آشوب برافراشتی.
ولی ترا حق نباشد که از خون عثمان دفاع کنی و پیراهن کسی را که خویشتن خوار داشته ای و از حمایت وی باز نشسته ای اکنون بر سر چوب افکنی و شور و انقلاب در اندازی.
این تویی که باید، با من و مسلمانان، از ماجرای عثمان حکایت گویی، زیرا خلیفه مقتول را با تو رشته رحامت استوار بود.
نیکو بنگر کدامیک عثمان را بیشتر دشمن می داشتیم و کدامیک از مرگ وی دلشادتر و خشنودتریم.
آن کس که وی را پند داد و کمک کرد و احساسات رعب انگیز مردم را که بر ضدّ وی طغیان کرده بود آرام می داشت، من بودم.
و آن کس که دست التجا و التماس عثمان را باز پس داده و بر سینه وی مشت انکار کوفته و از یاریش سرباز زده و آن قدر خودداری و امتناع و تغافل بکار برده تا کارش ساخته شده و دمار از روزگارش برآمده است، تو باشی.
کَلَّا وَ اللَّهِ: لَقَدْ عَلِمَ اللَّهُ (قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِینَ مِنْکُم وَ الْقائِلِینَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَیْنا وَ لا یَأْتُونَ) الآیة.
مسلّم است که من کردار این پیر ناستوده کار را زشت می شمردم و وی را گاه و بیگاه اندرز می دادم، و تا آنجا که از دست و زبانم بر می آمد با مظالم او مبارزه می کردم.
و اگر ارشاد و هدایت من نسبت بوی مستوجب ملامت باشد، شگفت انگیز نیست، ولی این حقیقت نیز مسلّم است که:
فربّ ملوم لا ذنب له: نه چنانست که هر کس هدف ملامت قرار گیرد، گناهکار باشد.
آنان که در نصیحت جانب افراط روا دارند، احیانا به سوء ظنّ دیگران دچار گردند.
مرا ببینید که جز ارشاد و اصلاح هدفی نداشتم.
وَ ما أَرَدْتُ (قالَ یا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ رَزَقَنِی مِنْهُ الآیة.
اتّکاء و اتّکال ما همواره بخداوند متعال باشد و ما جز خدای خویشتن پناهی نشناسیم.
ای معاویه، نامه تو نامه ای فرومایه بود، زیرا سراسر از اندیشه سست و نادرست تو حکایت میکرد.
مرا و اصحاب مرا با شمشیر تهدید کرده ای، و این تهدید اشک ما را
با خنده در آمیخت.
ای عجب من ندانم تو فرزندان عبد المطلب را در کدام میدان هراسان یافته ای
متی ألفیت بنی عبد المطّلب عن الأعداء ناکلین، و بالسّیوف مخوّفین: آنجا کجاست که ما را از شمشیر بترسانند و میدان بر ما بشورانند اندکی شکیبا باش تا آتش جنگ شعله کشد و مغزها را در جمجمه ها بجوشاند.
در آن هنگام حریف خویشتن را آماده خواهی یافت و راه گریز بر روی تو بسته خواهد بود.
و انا مرقل نحوک فی جحفل من المهاجرین و الانصار و التّابعین لهم باحسان، شدید رحامهم، ساطع قتامهم، متسربلین سرابیل الموت، أحبّ اللّقاء الیهم لقاء ربّهم: در رکاب من گروهی از مهاجر و انصار را خواهی یافت که همچون کوهی از خارا بهم فشرده باشند.
این کوه شکست ناپذیر را سلحشوران دلیر و دلاور مهاجر و انصار در برابر تو بر پای خواهند داشت و ترا یارای آن نباشد که سر بسنگ کوبی و با سربازان رشید من بجنگ در آیی، سربازان من پیراهن مرگ پوشیده باشند و دوست همی دارند که هر چه زودتر خدای خویش را دیدار کنند.
وَ قَدْ صَحِبَتْهُمْ ذُرّیَّةٌ بَدْرِیَّةٌ، وَ سُیُوفٌ هاشِمیَّةٌ، قَدْ عَرَفَتْ مَواقِعَ نِصالِها فی اخیکَ وَ خالِکَ وَ جَدِّکَ وَ أَهْلِکَ (مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ وَ ما هِیَ) الآیة: بقایای نبرد جویان واقعه بدر با ما باشند و شمشیرهای مرد افکن بنی هاشم در کف ما آخته باشد.
همی پندارم که تو با شمشیر ما آشنا باشی، زیرا این ما بودیم که در آن واقعه برادر تو و دایی تو و جدّ مادری ترا بخاک در افکندیم. الا ای معاویه جهاد ما بر ضدّ ظلم و جهل و فساد همچنان مستمرّ و مستدام خواهد بود.
کشور مصر بهرج و مرج در افتاده بود، و محمد بن ابی بکر، که
جوانی کم تجربه و ساده بود، نمی توانست بر اوضاع مسلط باشد.
آشفتگی روز افزون مصر امیر المؤمنین (ع) را بر آن داشت که
مردی همچون مالک اشتر را بسوی آن دیار اعزام دارد، ولی مقدر بود
که اشتر بسر منزل مقصود نرسد و همچنان محمد بر کار خویش بماند.
مثل این که اعزام اشتر اندکی خاطر محمد بن ابی بکر را
آزرده بود. این نامه را امیر المؤمنین (ع) پس از شهادت مالک به محمد

می نگارد تا آزردگی خاطرش التیام یابد: شنیدم که عزیمت اشتر بسوی مصر، خاطرت را رنجانید، دلتنگ نشسته بودی که چرا مالک اشتر بجای تو خواهد نشست و بر کشور مصر فرمان خواهد راند. کدورت تو بیهوده بود، زیرا اعزام اشتر بسوی مصر دلیل قصور تو نبوده و عقیده ما را نسبت به شخصیّت گرانمایه تو دیگرگون نمی داشته است.
اگر این خدمت را بعهده اشتر وا می گذاشتی، همچنان بخدمت دیگر می پرداختی، ولی خدمتی که ترا کمتر به رنج اندازد و آسانتر محکوم سلطنت و قدرت تو گردد.
مردی را که من بجای تو اعزام داشتم، مردی رشید و شریف و عزیز بود وی مالک بن حارث نخعی بود که خداوند بی همتا را مخلصانه عبادت همی کرد و در اجتماع با عفاف و تقوی و امانت همی زیست.
رجلا لنا ناصحا، و علی عدوّنا شدیدا ناقما، فرحمه اللّه.
خداوند بی همتا وی را بیامرزاد که بنده ای پاکدامن و پرهیز- گار بود.
افسوس که روزگارش بسر رسید و مرگ نابهنگام را دریافت. ما از وی خرسند باشیم و همی خواهیم که خدای ما نیز از وی خرسند و خشنود باشد. هم اکنون که نامه ما را دریافت می داری، نیروی خود را بسیج کن و بر دشمن خویش بتاز.
فَأَصْحِرْ لِعَدُوِّکَ وَاْمْضِ عَلی بَصیرَتِکَ، وَ شَمِّرْ لِحَرْبِ مَنْ حارَبَکَ، (وَ ادْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ) الآیة. نیکو بنگر که چگونه بر دشمن حمله آوری و فراموش مکن که نخستین حریف را به اطاعت بازخوانی و همواره از درگاه ایزد متعال پشتیبانی و کمک جویی، زیرا هم اوست که کار بسته فرو بگشاید و بندگان خویش را در مشکلات امور کمک فرماید.
و أکثر الاستعانة باللّه یکفک ما أهمّک و یعنک علی ما نزل بک، انشاء اللّه.
قدرت عظیم او همیشه پشتیبان تو و دعای ما بدرقه راهت باد.
زیاد بن ابیه که از پدر نامعلومی بدنیا آمده بود، مردی کاردان و
لایق بود. تا آنجا که وی را داهیه ای از دهات عرب شمرده اند.
این مرد در حکومت امیر المؤمنین علیه السلام مرجع خدمت بود، و
معاویه باعتبار رابطه ای که ابو سفیان با سمیه مادرش داشت، محرمانه
نامه ای بوی فرستاد، و وی را زیاد بن ابی سفیان نامید، و بدین ترتیب بفکر فریب
دادنش افتاد. باشد که زیاد را از عراق به شام بکشاند.
علی علیه السلام این نامه را به زیاد فرستاد تا به حیله های معاویه

فریب نخورد. و اینک نامه: شنیده ایم که معاویه نامه ای فریبنده بتو نگاشته و طرحی شیطنت آمیز ریخته تا در مغز تو رخنه کند و فکر ترا برباید همی خواهم که تو این موجود حیله باز و شیطان منش را بشناسی و بوعده های دلفریب وی گوش مگیری این همان شیطان مطرود و منحوس است که از چهار جانب ب آدمیزاده حمله آورد تا بر عقل وی چیره شود و از راه راست به بیراهه اش بکشاند.
این درست است که در حکومت عمر بن الخطاب از ابو سفیان سخنی ادّعا آمیز شنیده شد و ترا فرزند خویش خواند، امّا این سخن را منطقی مشروع نباشد و نشاید که مبنای نسب و نژاد قرار گیرد:
و قد کان من أبی سفیان فی زمن عمر بن الخطّاب فلتة من حدیث النّفس، و نزعة من نزعات الشّیطان، لا یثبت بها نسب و لا یستحقّ بها ارث.
این گفتار بیهوده که از دهان پدر معاویه بدر آمده ملاک ارث و مبنای خانواده نخواهد بود.
این بیهوده گوی ب آن
می باره ماند که بمیکده راهش ندهند و همواره از محفل میخوارگان بدورش دارند.
و ترا اگر بفریبد، برای همیشه سرگردان و حیران مانی، زیرا ندانی که حقیقت چیست و نشناسی که پدر تو کیست.
و المتعلّق بها کالواغل المدفّع، و النّوط المذبذب.
مگر دیده باشی که بدنبال پالان شتر کوزه ای آویزند، و این کوزه که عمرش بسته برشته ای باشد، همچنان بلرزد، و هرگز قرار و آرام نگیرد.
پس از شهادت محمد بن ابی بکر این نامه را به ابن عباس مرقوم
فرمود:
نیروی متعدّی و متجاوز شام بر مصر چیره شد و محمد بن ابی بکر بسعادت شهادت رسید.
من در سوگواری محمد سخت آزرده خاطرم، و در برابر این فاجعه، از خداوند متعال اجر جزیل تمنّا دارم.
محمد فرزند من بود، و فرزندی رشید و سعید و محبوب بود.
محمد فرماندار من بر مصر بود، و فرمانداری پاکدامن و پرهیزگار بود.
محمد شمشیری برنده و تیری شکافنده و شخصیّتی با کفایت و برجسته بود.
فعند اللّه نحتسبه ولدا ناصحا، و عاملا کادحا، و سیفا قاطعا، و رکنا دافعا.
محمد در مصر هدف تعدّی و تهاجم سپاه معاویه قرار گرفت و من بخاطر این فرماندار مجاهد، مسلمانان عراق را بجهاد خواندم.
پیدا و پنهان، و شب و روز سخن گفتم، و فرمان جهاد و دفاع دادم، امّا بگوش این مردم ناجوانمرد و ناکس فرو نرفت.
جمعی که تجهیز شده اند، نگران بودند، و جمعی که خویشتن را مرد پیکار می شمردند، بعذر بیماری از جهاد باز نشستند، و آنان که با ما سر اتّفاق نداشتند، همچنان بنفاق ماندند.
ای پسر عباس، من از خداوند بزرگ تقاضا دارم که هر چه زودتر جان خسته مرا از صحبت این مردم ناجنس آزاد سازد و میان ما فراق ابدی گذارد.
می بینید که هنوز منبر خلافت را ترک نگفته ام و سر خویش نگرفته ام و باید بدانید که من بانتظار روز شهادت خویش چشم بروزگار دارم.
لو لا طمعی عند لقائی عدوّی فی الشّهادة، و توطینی نفسی علی المنیّة، لأحببت أن لا أبقی مع هؤلاء یوما واحدا، و لا التقی بهم ابدا.
آرزوی من اینست که روز زندگانی من در میدان جهاد بپایان رسد، و همچون شهدای خونین کفن، کفن خونین نصیب من گردد.
اگر این آرزو را در دل نمی پرورانیدم، هرگز با این مردم که خوی مردمی ندارند و بویی از جوانمردی نبرده اند، بسر نمی بردم.
در پاسخ برادرش عقیل مرقوم داشت: بسوی
او سپاهی از دلاوران اسلام را گسیل داشتم و دشمن ما ناکرده جنگ پشت بمیدان گذاشت و راه گریز بپیش گرفت.
امّا نیروی ما، که همه جا بدنبال دشمن می تاخت، بهنگام غروب آفتاب حریف فراری خویش را دریافت و نبرد در گرفت، امّا آن چنان که سلحشوران رزمجوی را سزاوار باشد، میدان جنگ بخون رنگ نگردید.
بالاخره دشمن از تنگنای محاصره رمق خویش بدر برد.
حتّی نجا جریضا بعد ما أخذ منه بالمحنّق، و لم یبق منه غیر الرّمق فلأیا بلأی ما نجا.
آری بدین ترتیب دشمن ما رهایی یافت و نیمه جان خویش از مهلکه بدر برد.
نامی از قریش بمیان آورده بودی و من همی خواستم که این نام منفور بمیان نیاید.
بدور افکن نام این قوم گمراه و فتنه جو را که هرگز براه راست نیایند و هرگز از ضلالت و جهل باز نگردند.
آن چنان که دیروز با پیغمبر گرامی ما پیکار و ستیز می داشتند، امروز با من سر جنگ و جدال گرفتند.
خاطر من مطمئن است که این قوم جزای خویش باز خواهد یافت و کیفر ناستوده خود باز خواهد گرفت.
فجزت قریشا عنّی الجوازی، فقد قطعوا رحمی، و سلبونی سلطان ابن امّی.
ولی تو ای برادر من، مپندار که دست از جهاد باز دارم. و واگذارم که بار دیگر جهل و فساد بر مردم چیره شود و اصول فضیلت و اخلاق ضعیف گردد.
من تا آن روز که دیده از این جهان فرو بندم و خدای خویش را دیدار کنم، با جهل و فساد مبارزه خواهم کرد. بسیاهی لشکر خویش اعتماد نکنم و از زیادی و عظمت نیروی دشمن بیم ندارم.
تو مپندار ای برادر من که فرزند پدر تو در برابر حوادث سر تسلیم فرود آورد، یا فشار ملاحم و متاعب پشت مردانه اش را خم کند.
من تا زنده ام نگذارم که ستمگران ستم کنند و مهلت ندهم که پنجه توانا بازوی ناتوان بشکند، زیرا بیدرنگ ریشه ستم برآورم و بی مضایقه پنجه توانا فرو ریزم.
ای عقیل، من آن باشم که شاعر بنی سلیم یاد کند:
فان تسألینی کیف انت فانّنی - صبور علی ریب الزّمان صلیب
یعزّ علیّ أن تری بی کابة - فلیشمت عاد او یساء حبیب.
آن چنان بسر برم که همواره دوستان من خرسند گردند و دشمن من اندوهناک بماند.
در این نامه از وقاحت و لجاج معاویه شگفتی می دارد: بخدا پناه می برم از این نفس خبیث و فاسد که تو داری چه موجودی هوسناک و گمراه که تو باشی آن چنان سرگشته و سرگردانی که راه از چاه نشناسی و خیره سرانه بسوی پرتگاه همی شتابی سعی بسیار می داری که حقایق را پایمال کنی و سند مسلّم حقیقت را از میان چاک زنی.
فسبحان اللّه ما أشدّ لزومک للأهواء المبتدعة و الحیرة المتّبعة.
تو ندانی که حقایق هرگز پایمال نشود و تکیه گاه حقیقت در برابر تصاول شما بهم نریزد.
در باره عثمان و حادثه مدینه سخن افزون گفته ای و همچنان پیراهن خونین وی را بر چوب می افرازی و همی پنداری که ترّهات و یاوه سرایی ها، بدعت های محو شده را تجدید سازد و مردگان گور را دوباره بکاخ و تخت باز گرداند این تویی که از اری عثمان باز نشستی، تا خون وی را بخاک ریختند، و در آن هنگام که از پای در آمد و بخاک در غلتید، علم نفاق برافراشتی تو شکست عثمان خواستی، تا خویشتن بر هوس های پلید خویش پیروز شوی، نهضت تو در آن هنگام بوجود آمد که پنداشتی این نهضت بسود تو تمام خواهد شد، ولی این نهضت خود خواهانه را بحساب خون عثمان گذاشته ای
فانّک انّما نصرت عثمان حیث کان النّصر لک و خذلته حیث کان النّصر له: دیگر یاری تو وی را سودی ندهد و نوشدار وی تو سهراب جان- سپرده را زنده نسازد.
و السّلام.
بنام اشتر، مالک بن حارث این سفارش بلیغ را به مصر فرستاد تا
اصول حکومت وی را تحکیم فرماید: نامه ای است که بنده خدا علی، امیر المؤمنین، بشما می نگارد.
بشما ای مسلمانان مصر که همواره بخاطر خدا برخیزید و رضای خالق را بر خشم مخلوق برگزینید. شما مردمی هستید که حق می جویید و حق می خواهید. و بهنگامی که مظالم و مناهی فضائل اجتماعی مسلمانان را تهدید میکند، بر مظالم و مناهی بر می آشوبید و دمار از روزگار ستمگران برمی آورید.
الی القوم الّذین غضبوا اللّه حین عصی فی ارضه، و ذهب بحقّه فضرب الجور سرادقه علی البرّ و الفاجر، و المقیم و الظّاعن، فلا معروف یستراح الیه و لا منکر یتناهی عنه.
الا ای مردم مصر، من اکنون ب آرزوی این که ریشه ستم از بن برآورم و بنیان فتنه و فساد را درهم شکنم، مردی جوانمرد و پرهیزگار را بسوی شما فرستادم.
این مرد بنده ای از بندگان خداست که در حوادث آرام نگیرد و بروز پیکار خواب نکند و هرگز روی از دشمن قوی پنجه و توانا برنگرداند:
لا ینام ایّام الخوف و لا ینکل عن الاعداء ساعات الرّوع.
این مرد در برابر دشمن از آتش سوزان سوزنده تر و از تیر برّان دلاورتر است.
این مرد مالک بن حارث فرمانده قبیله مذجح است، و من از شما همی خواهم که بفرمان وی گوش بدارید و آن چنانکه از من اطاعت کنید مطیع وی باشید، و حرمت فرمانداری چنین شایسته و شریف را بدارید، و مسلّم است که تا فرماندار شما از حقّ و حقیقت پیروی میکند، باید پیرو کردار وی باشید.
در آنجا که فرمان بسیج می دهد، بسیج کنید، و لحظه ای که از حمله باز ایستد، بدنبال وی باز ایستید.
ای مردم مصر، این مالک است، و مالک شمشیری آخته از شمشیر- های خداست. مالک جز از خدای از کس نترسد و این شمشیر هرگز کندی نگیرد و هرگز زنگ نپذیرد و همواره کارگر باشد بهمراه مالک پیش بروید و مطمئن باشید که امر و نهی و مهر و قهر وی از من باشد.
ای مصر، من این مالک دلاور و شریف خود را بسیار محبوب می داشتم و اکنون بخاطر تو دل از وی بر کندم و ترا بر خویشتن رجحا بخشیدم:
و قد آثرتکم به علی نفسی لنصیحته لکم، و شدّة شکیمته علی عدوّکم.
و چون وی را نسبت بشما مهربان و دلسوز یافتم، رضا دادم که مرا ترک گوید و برای شما فرمانداری کاردان و فرماندهی دلیر باشد و دشمنان شما را از حریم کشورتان بدور دارد، و السّلام.
عمرو بن عاص بامید این که جاه و مال یابد، پیروی معاویه را
پذیرفته بود، و همه جا بدنبال معاویه می رفت.

امیر المؤمنین علیه السلام این نامه را بوی می نگارد: تو دین خود را بدنیای مردی که به گمراهی شهره جهان است باز گذاشتی و گمراهی را براهنمایی خویش پذیرفتی.
مردی که راهنما و پیشوای تست، عنصری خبیث و ناپاک و منحرف و تبهکار است.
موجودیست که فسادش آشکارا باشد و فجورش را نهفتی نشاید
امری ء ظاهر غیّه، مهتوک ستره، یشین الکریم بمجلسه و یسفه الحلیم بخلطته.
تو یک چنین موجود رسوا و مطرود را به امامت برگزیدی و نیندیشیدی که راه گم کرده راهبر نگردد و کور عصای کور دیگر نگیرد.
ترا به هیأت سگی بدبخت می نگرم که همراه شیر بدود و از نیمخورده وی سیر شود و در سایه چنگ و دندان وی از گزند حوادث پناه جوید.
تو بدین سستی و پستی، دنیا و آخرت خویش تباه کردی و بر نام خود ننگ جاویدان گذاشتی.
ای کاش که بسوی حقیقت راه می گرفتی و حق جوی بودی. مسلّم است که اگر راه راست همی پیمودی، شاهد مقصود در آغوش تو همی بود.
بامید روزی نشسته ام که ترا با پسر ابو سفیان بچنگ آورم و جزای کردارتان در کنارتان بگذارم.
الا ای فرزند عاص به او بگو که در آینده جز زیان و خسران نخواهد دید و من بشما دو نفس فاسق و فاجر وعده می دهم که آتیه خطر- خیزی بانتظار شماست.
و ان تعجزا و تبقیا فما امامکما شرّ لکما، و السّلام.
آری در آتیه، جزای کردار خویش خواهید یافت.
بیکتن از کارگزاران حکومت خود که در انجام وظایف خویش به

انحراف رفت، مرقوم داشت: شنیدم که خدای خویش را بخشم آوردی و سر از فرمان امام امّت برتافتی و در امانتی که بدست داشتی خیانت ورزیدی.
بلغنی أنّک جرّدت الارض فاخذت ما تحت قدمیک، و أکلت ما تحت یدیک.
پوست از پشت زمین کشیدی و آنچه در دست داشتی بحلق خود افکندی و خیره سرانه به بیت المال مسلمانان دست تطاول دراز کردی.
نه حقّ خلق رعایت داشتی و نه رضای خالق جستی بیدرنگ از کار ما برکنار باش و بسوی ما عزیمت کن تا حساب خدمت خویش را روشن سازی.
من ترا بمحاسبه و محاکمه خواهم کشید، ولی پیداست که خداوند قاهر و غالب سخت تر حساب خواهد کشید و سهمناک تر محاکمه خواهد کرد.
من ترا در این جهان به کیفر خیانت و خبثی که روا داشته ای خواهم رسانید، و این کیفر دوام نخواهد داشت، امّا عقوبتی که در آن جهان بخاطر ارباب خیانت آماده شده است، جاوید و سرمد خواهد بود.
پس از پایان واقعه جمل، این نامه را بمردم بصره مرقوم فرمود:
شاید فراموش نداشته اید که قومی پراکنده و پریشان بوده اید.
فتنه را دوست همی داشتید و ب آتش فساد دامن همی زدید.
من در آن روز که بر شهر شما پیروز آمدم گناه را بر گناهکار بخشودم و شمشیر را از گریختگان میدان جنگ برداشتم و بسوی آن کس که بسوی من روی آورد، دست دوستی پیش بردم.
اکنون چنین می بینم که بار دیگر سر لجاج و الحاد گرفته اید و همی سعی دارید که فتنه ای از نو برانگیزید و صحرائی از نو بخون کشتگان خویش بیالایید.
ما را باک نباشد که دوباره دست بشمشیر بریم و دوباره معرکه را بر پای داریم، امّا بدانید که در این نوبت خاطره پیشین از لوح ضمیر شما سترده خواهد شد و حادثه
جمل را یکباره از یاد ببرید.
فها أنا ذا قد قرّبت حیادی، و رحلت رکابی: این منم که پای برکاب گذاشتم، و اگر بناچار آتش افروزید، مسلّم است که خویشتن بسوزید.
من در شهر شما مردم پاکدامن بسیار شناسم و ارباب فضیلت را از نادانان و خیره سران بدور دارم.
پیداست که همچنان پاکدامنان بصره با من دوست باشند و من نیز با ایشان وفا و صفا خواهم داشت.
من در شهر بصره بی گناهان را بگناه آلوده دامنان نخواهم گرفت و عهد دوستی را با دوستان وفادار نخواهم شکست. از شما نیز چنین توقّع دارم.
این نامه را هم به شام فرستاد، امیر المؤمنین (ع) در این نامه معاویه را
نصیحت فرماید: پرهیزگار باش و خداوند متعال را همواره بر پیدا و پنهان خویش آگاه بشناس نیکو بنگر که او را بر تو حقّی عظیم است و این حقّ عظیم را گرامی و محترم بشمار. در میان معارف جهان آن را فراگیر که اگر غفلت ورزی خردمندان عذرت نپذیرند و ملامتت روا دارند.
این نمی زیبد که بنده ای خویشتن را مطیع شمارد، ولی از اطاعت نشانی با وی نباشد.
طاعت بندگان مطیع، بی نشان نباشد.
فانّ للطّاعة اعلاما واضحة، و سبلا نیّرة، و محجّة نهجة، و غایة مطلوبة، یردها الأکیاس، و یخالفها الأنکاس، من نکب عنها جار عن الحقّ، و خبط فی التّیه، و غیّر اللّه نعمته و احلّ نعمته.
این مفاخر و مواهب، که بر پیشانی بندگان مطیع همچون دیهیم شرف بدرخشد، ویژه هوشمندان باشد، زیرا نابخردان از مفاخر و مواهب بگریزند و هوس همی ورزند که از راه به بیراهه انحراف جویند و در تیه جهل و غفلت سرگردان بمانند. نعمت الهی از این قوم خواهد برافتاد و جای خویش را بنقمت و نکبت خواهد داد.
تو ای معاویه، نفس خویش را دریاب، زیرا خداوند دانا راه راست را بروی رهروان جهان بگشود و از ضلالت و انحراف بازشان داشت.
بنا بر این اگر گمراه مانی زیان خواهی دید و پوزشت پذیرفته نخواهد بود.
و انّ نفسک قد اولجتک شرّا، و أقحمتک غیّا، و أوردتک- المهالک و او عرت علیک المسالک.
این نفس تو خواهد بود که ببلا و محن فسادت در افکند و بر زیانت برافزود و بدام هلاکت در انداخت.
در این نامه امیر المؤمنین علیه السلام، معاویه را توبیخ می کند: اینان را که تو از شام بسیج کرده ای و بصحرای صفین کشانیدی، مردمی فریب خورده و راه گم کرده بیش نباشند.
فریب تو خوردند و بدنبال تو راه بیراهه گرفتند.
تو این قوم مسکین را با افسون خویش بدریای ظلمت در انداختی و اکنون در غرقاب حوادث دست و پا می زنند و ندانند چه کنند و نگویند که چه خواهند.
خدعتهم بغیّک، و القیتهم فی موج بحرک، تغشیهم الظّلمات، و تتلاطم بهم الشّبهات.
حیرت زدگان شام، همچنان در پیرامن تو بچرخند، و بدین امید که بار دیگر بعهد جاهلیّت باز گردند و مراسم فرسوده و برباد رفته دوران وحشت را تجدید کنند، هوای تو دارند.
ولی قومی خردمند را نیز می شناسم که آهسته آهسته بافسون تو ره یافتند و ترا با حیله و نیرنگ هایی که بکار می بری بشناختند و بیدرنگ پشت با تو کردند و راه خویش پیش گرفتند:
فانّهم فارقوک بعد معرفتک، و هربوا الی اللّه من موازرتک، اذ حملتهم علی الصّعب، و عدلت بهم عن القصد.
روشنفکران چنین باشند. ترا که کورکورانه بسوی پرتگاه می- شتابی همی بینند و فنای ترا محتوم دانند و از کنار تو آن چنان که از مار و افعی گریزند، بدور گردند.
الا ای معاویه، سر تقوی و عفاف گیر و از هوس های نفس خویش برحذر باش و شیطان را بزنجیر در آر.
فانّ الدّنیا منقطعة عنک، و الآخرة قریبة منک: گذشت روزگار، مرگ را بسوی تو راند و ترا بسوی مرگ دواند.
تو از دنیا پیوند بازگیری و به آخرت نزدیک گردی، پس در اندیشه عاقبت و آخرت خویش باش. و السّلام.
قثّم بن عباس برادر عبد الله بن عباس و پسر عم امیر المؤمنین (ع)
بود، و از جانب علی علیه السلام بر شهر مکه حکومت می کرد.

این نامه را امام علیه السلام بفرماندار مکه مرقوم می دارد: آن کس که در شام جریان روز را برای من گزارش می دهد، اکنون می گوید که: جمعی کوردل و فرومایه از دمشق بسمت مکه بسیج شدند تا آرامش شهر را بهم بریزند و غوغای آشوب برانگیزانند.
نابخردان، که از فضیلت و صلاح بویی نبرده اند، و حقّی نیافته و حقیقتی نشناخته اند، از ظلمت نور همی جویند و آب را در سراب همی طلبند:
العمی القلوب، الصمّ الأسماع، الکمه الأبصار، الّذین یلتمسون الحقّ بالباطل، و یطیعون المخلوق فی معصیة الخالق.
ناکسی زبون و ذلیل را بهوای عزّت و شرف اطاعت کنند و در رضای مخلوق خالق خویش را بخشم افکنند، بیچاره مردمی که اینانند، زیرا ندانند لذّت ها و مسرّت های دنیا همی بگذرد و در پی خویش رنج و مرارت باز گذارد.
دین خود بدنیای دیگران بفروشند و این شتر بی شیر را بقیمت ایمان خود بدوشند، بلکه کامی از پستان خوشیده اش شیرین سازند، امّا مسلّم است که جز زیان بهره ای نخواهند برد و آرزوی سعادت و شرافت را بخاک خواهند سپرد.
و لن یفوز بالخیر الّا عامله و لن یجزی جزاء الشّرّ الّا فاعله: آن کس که شیرین کاشت تلخ نخواهد دروید و آن نیکوکار که نیکویی بکار برد هرگز بدی نخواهد یافت.
ترا فرمان دهم که همچنان بر جای خویش مستقرّ و مسلّط باش و از شیطنت و تزویر ناکسان دمشق غفلت مپذیر.
نیروی خویش را آماده کارزار دار و خردمندانه شهرستان مکه را از شرّ آشوبگران ایمن فرمای.
برحذر باش که ناگهان بلوایی درنگیرد و امنیّت مردم بخطر در نیفتد.
من از تو که مسؤولیّت آسایش مردم و اعتدال مکه را بعهده داری، هیچ پوزش نپذیرم و تا آن روز که عهده دار حکومت بطحا باشی ترا مسئول حوادث و ملاحم خاک بطحا شمارم و از تو بازجویی کنم.
فاقم علی ما فی یدیک قیام الحازم الصّلیب و النّاصح اللّبیب و التّابع لسلطانه، و المطیع لامامه.
پس بهوش باش و قدر نعمت را بدان.
این سخن، ویژه آن حضرت است، یعنی هیچ کس را شایسته نیست
که دم از معارف مطلق زند.
تنها امیر المؤمنین (ع) بود که می گفت: سلونی قبل ان تفقدونی، سلونی قبل ان تفقدونی پیش از آنکه مرا از دست بدهید هر چه خواهید بپرسید.
به ایمان اینان، که ادعای ایمان دارند، اعتمادی نیست، زیرا ایمانها همه مستقرّ و مستقلّ و مستمرّ نباشد.
چه بسیار که ایمان آورند، ولی تا مدّتی محدود بایمان خویش بپایند، و روزی فرا خواهد رسید که از گفته خویش باز گردند و پیوند بگسلند و پیمان بشکنند. و چه بسیار مردمی که علم طغیان و نفاق بر افرازند و در راه عقیده منحرف خویش جهاد کنند، امّا با مرور ایّام به خطای خویشتن پی برند و از گذشته ها پوزش بخواهند. چندان به صلاح و فساد مردم اعتنا مدارید و بگذارید که این صلاح و فساد با سپیدی های روز و سیاهی های شب روزگاری سپری سازد، آن گاه اجل محتوم فرا رسد.
آن کس که بهنگام مرگ صالح بود، سزاوار ستایش است، و مستحقّ توبیخ و توهین هم کسی است که تا دم واپسین به انحراف خود پاینده بماند.
فقفوه حتّی یحضره الموت فعند ذلک یقع حدّ البراءة.
اینجاست که شخصیّت وی آشکار گردد و ارزشش سنجیده شود.
گفته می شود که ایمان داریم، و ساده دلان بگفتار مردم حیله گر فریب خورند و به ایمان مرتعش و بی پایه آنان ایمان آورند.
چنانکه عنوان هجرت را بخویشتن گذارند و دل خوش دارند که مکه را ترک گفته اند و به مدینه رسیده اند.
چنین نیست. این هجرت نیست که لبی نان و دمی آب با خود بردارند و روی از بطحا درپیچیده سر ببیابان یثرب گذارند.
مهاجر آن باشد که حقایق ایمان بداند و حجّت زمین بشناسد.
مهاجر آن صاحبدل است که بمحفل اهل دل راه دارد و لغت ارباب قلوب و ابصار را می شناسد.
لا یقع اسم الهجرة علی احد الّا بمعرفة الحجّة فی الأرض: بنا بر این مردمی که حجّت زمین نمی شناسند، از هجرت خویش سفری بیش نکرده و بهره ای بیش از سفر نبرده اند.
آنان که بکوشند تا در صف ضعفا و ناتوانان قرار گیرند، شایسته رحمت نیستند شنیده اند که پروردگار متعال در کلام مجید خویش فرمود: إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ، لا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبِیلًا: و تنها ضعف اراده خویش را ملاک
استضعاف قرار داده و از کشش و کوشش باز می نشینند و مردانه در جستجوی حقایق بر نمی- خیزند.
لا یقع اسم الاستضعاف علی من بلغته الحجّة فسمعها اذنه و دعاها قلبه.
این چگونه مستضعف باشد که ندای ما را شنیده و آوای ما را بقلب خویش راه داده است با ما بسر بردن کاری دشوار باشد و در محفل ما پا نهادن از دست همه بر نمی آید آن دلها که در آزمایشگاه آسمانها آزموده شدند، کجایند تا بسوی ما بال بگشایند و آن جانها را که جانان در مکتب عشق و تقوی پرورش داده کجا آشیان دارند تا با جان مشتاق ما باوج ملکوت اعلی پرواز کنند مرد باید گوشی شنوا و دیده ای بینا داشته باشد، تا جلوه حقایق را بشناسد، و حدیث حقایق بشنود، و دیده ها و شنیده ها را در وعاء قلب خویشتن بپا کند، و آن گاه دست بدست ما گذارد و پا بپای ما این راه دور را با رنج بسیار بپیماید.
انّ امرنا صعب مستصعب لا یحتمله الّا عبد امتحن اللّه قلبه للایمان و لا یعی حدیثنا الّا صدور امنیّة و احلام رزینة: این امر صعب مستصعب را فقط نفسی آزمایش شده و از آزمایش پیروز و سربلند بازگشته برخواهد داشت، و آن دلها که گنجینه عشق و آشنایی هستند با ما عشق و آشنایی خواهند ورزید، و سینه های راز دار، راز ما را در پشت پرده های خویش پنهان خواهند ساخت.
الا ای بندگان خدای، پیش از آنکه مرا از دست بدهید با من سخن گویید و سخنان مرا بشنوید. از من پرسش کنید و پاسخ گیرید.
من راههای مرموز آسمان را از جادّه های آشکار و گشاده زمین روشنتر می بینم و با معارف آسمانی از علوم مادّی زمین آشناترم.
ایّها النّاس سلونی قبل ان تفقدونی فلانا بطرق السّماء اعلم منّی بطرق الارض قبل أن تشعر برجلها فتنة تطأفی خطامها و تذهب باحلام قومها.
هنوز عفریت فتنه و حادثه پای خویشتن را به پیش نگذاشته و هنوز این شتر مست عنان را از کف سوار خود بدر نبرده است من ماجراها را با چشم دل می بینم و آینده سیاه و تباه تاریخ را هم از نزدیک تماشا می- کنم. من همی بینم که دودمان فاسد امیه زمام امور را بدست گیرند و در حصار عفاف و تقوی و سعادت و سیادت مسلمانان شکست در آورند.
من این قوم فتنه انگیز و حادثه جو را می شناسم که بناحق بر تخت فرمانروایی بنشینند و مسند خلافت را بباطل بزیر پای کشند.
بکشند، بی آنکه جرمی بینند، و ویران سازند، بی آنکه به عمران و آبادی اندیشه کنند.
سلونی قبل ان تفقدونی.
زیرا پس از من دیگر مغزی که همچون مغز من روشن بیندیشد و زبانی که بکردار زبان من صریح و فصیح گفتنی ها را باز گوید، نخواهید یافت.
دیگر در پای این منبر سخن از حقّ و حقیقت نخواهید شنید و داستان آیندگان و افسانه گذشتگان را نتوانید دانست.
سلونی قبل ان تفقدونی.
زیرا من راههای آسمان را از جادّه های زمین بهتر می شناسم و شما را باسرار مرموز و مکتوم الهی نیکوتر راهبری و راهنمایی کنم.
از من بپرسید، پیش از آنکه مرا از دست باز دهید.
عمر بن ابی سلمه مخزومی از جانب امیر المؤمنین (ع) والی
بحرین بود، و بنا بپاره ای از مق