فهرست کتاب


سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

, جواد فاضل‏

لیمنعنی من اللّعب ذکر الموت « یاد مرگ مرا از بازی باز می دارد»

پسر نابغه می پندارد که من مردی شوخ چشم و شوخی پیشه ام، و در ترازوی قضاوت مردم شام شخصیّت مرا سبک می گذارد و بیهوده می- کوشد که کوه کلان را با کاه ناچیز بسنجد.
وی می گوید که: پدر حسن و حسین زندگی را ببازیچه گرفته و با حقایق از در مجاز بیرون آمده و نسبت بهمه چیز سهل انگار و سست اندیشه است. و معتقد است که:
انّی امرؤ تلعابة اعافس و امارس امّا نیکو میداند که گفتارش دروغ و پندارش بیهوده و نارواست.
او دروغ می گوید و از دروغ ناشایسته تر و ننگین تر سخنی سراغ ندارم.
عمرو بن عاص دروغگو و بی ایمان و بداندیش است. می گوید و نمی کند و قسم می خورد، امّا بعهد خویش وفادار و پای بند نیست.
این مرد که در خانه قصاب قریش تربیت شده بهنگام نیاز بسیار اصرار می ورزد تا حاجت خویش برآورد، ولی در آن موقع که مورد نیاز دیگران قرار گیرد، همی ناز کند و همی بر بخل و سخت جانی بیفزاید:
یخون العهد و یقطع الال فاذا کان عند الحرب فایّ زاجر و آمر هو بهنگام هنگامه همکاری از وی برنیاید. نه فرماندهی کارشناس و جنگ دیده باشد که پاس سپاه دارد و فرصت حمله بشناسد و نه سربازی دلیر است که شمشیر بر کفن بندد و از کشته پشته سازد.
أکبر مکیدته أن یمنح القوم سبته.
و این مرد در معرکه نبرد از تمام فنون نظامی بیش از این نمی داند که در وقت عقب نشینی به پشت بر خاک افتد و پاهای خویش ببالا برفرازد و نشیمن خود سپر سازد و بدین ننگ تن در دهد و از چنگ حریف و چنگال مرگ برهد.
آری دروغ گفته اند، علی مردی بازیگر و بازیچه دوست نیست.
علی را یاد مرگ از بازی باز می دارد و عظمت وظیفه قرار و آرام از کف وی می رباید.
آنان، ببازی و بازیگری سزاوارترند که حق نشناسد و حقیقت نجویند. هدف ندارند و ایمان نیاورند.
با معاویه بیعت کنند تا مشتی زر و دامنی سیم بستانند و پای عداوت و شقاوت بر آیات آسمانی گذارند تا در زمین کاخ فرماندهی بسازند و بر آن فرمان برانند.
این پسر عاص است که تا از معاویه حکم حکومت مصر بدست نیاورده با وی دست بیعت نداده است.
حتّی شرط له ان یؤتیه آتیة و یرضح له علی ترک الدّین رضیحة در صورتی که با ما چنین نکردند و ما نیز با کس چنین نکردیم.

لا یهرم خالدها و لا ییأس ساکنها « آنجا که جوانیش به پیری نگراید و فروغ امیدش خاموش نشود»

بر یکتایی وی گواهی می دهم و ایمان می آورم که پیش از او چیزی نبود و پس از او نیز چیزی نخواهد ماند.
جهان با همه عظمت و جبروتش از آن کمتر است که در مقابل هستی مطلق دم از حیات زند و به آغاز و انجام کتاب وجود اندیشد.
پیر خرد، روزگارها در کنج مکتب خویش بسر برد و عمری سر بر زانوی اندیشه گذاشت و لب از گفتگو فرو بست و گوش از شنودن بپرداخت، و هر چه بیشتر اندیشه کرد کمتر راه بمقصود برد، و بالاخره بنادانی و ناتوانی خویش اعتراف نمود.
لا تقع الاوهام له علی صفة و لا تعقد المقلوب منه علی کیفیة.
او که در وحدت مطلق خود جاوید است.
و لا تناله التّجزیة و التّبعیض چگونه در وهم اندیشه گنجد او که
تحیط به الابصار و القلوب در کجا چهره برافروزد و از کدام سوی جلوه نماید
فاتّعظوا عباد اللّه بالعبر النّوافع و بالآی السّواطع شما از گذشته های دیگران عبرت گیرید، حسن نصیحت بپذیرید و به آیات روشن قرآن بگروید و از سرمایه فضیلت و اخلاق گرانبار مشوید.
از کار خویش برحذر باشید که هر چه با آدمی کند کردار وی کند، و هر تیشه که بر ریشه کس فرود آید جز دست و پنجه او عامل دیگری مسئول نیست.
چنگال مرگ با گریبان ما نزدیک است. دیری نپاید که این پنجه مخوف سینه ما بشکافد و شریان حیات ما بفشارد.
آرزوها با همه شکوه و دلربایی خود آن چنان محو و ناپدید شوند که گویی از نخست در افق حیات کس ندرخشید و غمکده دود آلود کس را روشن نساخته بودند.
قدرت ها، عظمت ها، تاج ها و تخت ها ب آسانی در زیر فشار حوادث درهم شکنند و پی سپر مرور زمان و گذشت تاریخ گردند.
و کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِیدٌ.
این یک جانها را براند و آن یک بر جانها گواه باشد.
اوه... آنجا بهشت است... آنجا مینوی فرّخ آسمانها و آشیان شاداب فرشتگان ملکوتی است.
در آنجا دیدار دوست بی پرده دست دهد، و وصال یار دور از چشم همچشم صورت گیرد.
آنجا با فروغ عشق روشن و با آتش محبّت گرم و دلنواز است. در آنجا همه نعمت و همه نور، همه جوانی و همه کامرانی و فضیلت و همه معرفت است.
نعمت ها پایان نپذیرند و نورها از درخشش باز نمانند. جوانی بپیری نگراید و فروغ عشق خاموش نشود. آنجا بهشت است.
سخنان علی (ع) از نهج البلاغه: بخش چهارم

حکمت ها

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
ای انیس شبهای تیره و تار وای همدم روزهای تنهایی و بیقراری، ای داننده هر چه اندیشند و ای خواننده هر چه بنگارند.
ای... ای آن کس که جنبش فکر را در شیارهای باریک مغز بنگری و عواطف مبهم قلب را بر صفحه لوح با نیش قلم بنگاری.
اللّهمّ انّک آنس الآنسین بأولیائک و احضرهم بالکفایة للمتوکّلین علیک.
تو با دوستان خویش این چنین محرم و مهربان باشی و از جانهایی که ترا پشتیبان خویش دانند آن چنان حمایت و حفاظت می فرمایی.
چه دانیم که از تو پنهان باشد و چه گوییم که آوای ما از حجاب آسمان ها نگذرد و بگوش خلوت نشینان سرادق ملکوتی نرسد این تویی که:
و تطّلع علیهم فی ضمائرهم، و تعلم مبلغ بصائر الهی چگونه از درد دوری بنالیم، زیرا هر چه بنگریم سایه وسیع وجود بر همه جا کشیده و با همه چیز همسر و همسایه است، و چگونه خویشتن را بتو نزدیک دانیم، زیرا شاهباز بلند پرواز خرد را نرسد که تا آستان جلال و جبروت تو بال و پر کشد.
فاسرارهم لک مکشوفة و قلوبهم الیک ملهوفة.
بدین خوشیم که تو با ما باشی و بدین خوشدلیم که با تو از هر یار و یاور بی نیاز خواهیم بود.
خداوندا اگر وجود مقدّس و مسلّط تو در ظلمات وحشت جان ما را بکنار نکشد، با ظلمت وحشت چه خواهیم کرد و اگر بروزهای درماندگی یاد تو نداریم، بیاد کدام کس باشیم آنان که محرمانه قلب خویش را از هر چه جز عشق بدوست پرداختند و از همه کس و همه چیز با دوست ساختند.
و ان صبّت علیهم المصائب لجئوا الی الاستجارة بک.
زیرا خردمندانه بدین حقیقت راه یافته اند که جز از سرچشمه فیض مطلق زلال هستی نجوشد، و جز از کمال فیض الهی موهبت کمال بدست نیاید.
علما بأنّ ازمة الامور بیدک، و مصادرها عن قضائک.
پروردگارا من ندانم که چه می گویم و نیندیشم که چه می جویم موجودی بناتوانی و نادانی من گفتن چه داند و جستن چه تواند و ذرّه ناچیز را چه رسد که با فروغ ابدی خورشید از روز و روشنایی سخن بدارد
فدلّنی علی مصالحی، و خذ بقلبی الی مراشدی.
هم آن بهتر که تو خود مصلحت ما بازگویی و همچنان چشم و دل ما را بسوی مصالح ما بگشایی. از تو خواهیم که این همه جان ما را بنوازی و این چنین لغزش و خطایای ما را نادیده انگاری و هر چه ناشایست کنیم تو شایسته بخشش بشماری.
فلیس ذلک بنکر من هدایاتک، و لا ببدع من کفایاتک.
تا بودنی در جهان بود، تو بودی، و تا تو بودی، کردار تو چنین بود.
تو همیشه از پوزش خواهان پوزش همی پذیرفتی و همواره به- خواهندگان نعمت و دولت همی بخشیدی.
ما از پیشگاه تو طمع نداریم، زیرا در برابر میزان عدالت جز پریشانی و پشیمانی بهره ای نبریم، ولی بخشش و بخشایش ترا سزاوار باشد که همی جفا بیند و وفا کند و همی از سستی و نادرستی ببخشش و بخشایش مکافات فرماید:
اللّهمّ احملنی علی عفوک و لا تحملنی علی عدلک. ... در اینجا مکتب حکمت و فضیلت علی علیه السلام گشوده می شود و سخنان گرانبهای آن پیشوای دین و دانش را طی شماره های مرتب به خواننده گرامی هدیه می کنیم.
اگر چه می توانستیم که این بخش را نیز همچون بخش نخست به فصل ها و قسمت های گوناگون ترتیب بخشیم، ولی از آن جایی که فرصت ما اندک و غم زمانه بسیار بود، کار بدلخواه ما انجام نیافت و این ناکامی هم بحساب هزاران ناکامی دیگر گذاشته شد.
بالاخره از این حکایت ها و شکایت ها می گذریم و حدیث دوست در میان می گذاریم زیرا:
از هر چه بگذری سخن دوست خوشتر است.
سلونی قبل أن تفقدونی تا مرا از دست نداده اید، با من سخن گویید.
1- چون روزگار را آشفته بینید، چنان باشید که شتربچگان سه ساله باشند. همچون ابن لبون نه پشتی دارد که بار بردارد و نه پستانی که شیر بفشارند.
2- خود تباه ساخت، آن کس که طمع کرد.
بخواری رضا داد، آن کس که پیش ناکس گریبان درید.
خویش را کوچک شمرد، آن کس که نیندیشیده سخن گفت.
3- مگر نشنیده باشید که تنگ چشمی فرومایگیست مگر نشنیده باشید که نابردباری نامردی است مگر نشنیده باشید که تهیدستی منطق را در دهان بشکند و برهان را ناچیز سازد و سخنور را از ادای سخن باز دارد 4- درویشان هم در سرای خویش بیگانه باشند.
5- آن تن آسانی که جان ترا از کسب فضیلت باز دارد، آفت جان تست، و آن بردباری که در برابر شهوت و هوس حصار برآورد، شجاعت است، و آن پارسایی که نفس را از انحراف ایمن سازد، ثروت است، و بگذارید بگویم که: پرهیزگاری از ناپرهیزی ها مطمئن ترین سپر در مقابل حوادث و مخاطرات است. 6- من همدمی مهربانتر از تسلیم و رضا نمی شناسم و میراثی سرشارتر از علم و هنر نمی دانم و جلوه و جمالی دلاراتر و دلرباتر از ادب ندیده ام.
7- اندیشه خردمندان آیینه ای روشن است که حقایق را در خود منعکس سازد و سینه دانشوران گنجینه اسرار است.
8- چهره های گشاده و خندان بدان می مانند که دوست بربایند و دوستی بیفزایند و حوصله های وسیع که دیرتر لبریز شود، عیب ها را پنهان دارد.
9- آنان که از خویشتن رضا باشند، دشمن بسیار خواهند داشت، و آنچه که در این جهان با دست و زبان بکار برید، در آن جهان با دل و جان بپذیرید.
10- اوه، بدین آدمی بنگرید که در پرتو یک پاره پیه جهان را بنگرد و با جنبش یک قطعه گوشت سخن را بیاراید و در خمیدگی یک تکّه استخوان سخن بشنود و همی خود را گویا و بینا و شنوا بشمارد و بر خویشتن ببالد 11- زیب ها و زیورهای این جهان در میان اقوام و ملل دست بدست می گردد، چهره سعادت یک لحظه بدان دسته و یک لحظه بدین دسته می خندد و جمال فریبای خویش را هم مانند زیور عاریت گاهی دست بدست می گرداند، ولی آن روز که این چهره بسوی دیگری برگشت عاریت زیبای وی نیز بهمان سوی باز خواهد گشت و فریفتگان را خجل و شرمسار خواهد ساخت.
12- با کسان آن چنان باشید که در زندگانی شما شادمان باشند و بر مرگ شما گریبان بدرانند.
13- در آن روز که بر دشمن چیره شوید، گذشته ها را فراموش دارید، تا این گذشت از گذشته ها در پیشگاه خداوند بجای سپاس بر پیروزیها شمرده شود.
14- آن کس که نتواند دوست بدست آورد، جانی ناتوان دارد، و ناتوان تر از او کسی باشد که دوست بدست آمده را برایگان از دست بدهد.
15- آنانکه در حوادث اجتماع بگوشه ای بنشینند و پای در پیچند، نه از حق حمایت کنند و نه بناحق کمک بخشند.
16- ممکن است که بسیار بجویید و اندک بیابید و این اندک را ناسپاسی کنید و برای همیشه از جستن بسیار محروم بمانید، ولی چه خوب بود اگر بر اندک سپاس می گزاردید تا بسیار بدست می آوردید 17- اگر آشنایان سر بیگانگی گرفته اند، غم مدارید، زیرا در این هنگام بیگانگان رو ب آشنایی بگشایند.
18- هر چه عشق است گناه نیست، و هر عاشقی سزاوار ملامت نباشد.
19- ما چه دانیم که چه پیش آید و چه بسیار دیده اند که اندیشه امان، قاتل کسان ببار آمده است.
20- گفته می شود که: حنابندان کنید تا موی سپید شما برنگ خون در آید، ولی من می گویم آن کنید که هم خویشتن بپسندید و هم دیگران را نخندانید.
21- سراسیمه بدنبال آرزوها شتافتن با خطر لغزیدن و از پرتگاه فرو افتادن مقرون است.
22- هر که بیشتر بترسد سخت تر بشکست دچار شود و هر که شرمنده تر باشد از خوشبختی ها بی بهره ماند.
23- وه که این عمر چه عزیز است و این عزیز چه بی فایده و ناپایدار.
ابر صفت سایه افکند و سایه صفت دامن درپیچد و آهسته آهسته خویش را بکنار کشد، ای خوش آن خردمند خوشبخت که از این فرصت زود گذر بهره مند گردد.
24- باید در احیای حقّ خویش کوشید و بدنبال آن بر شتری راهوار نشست و شب و روز راه پیمود و دشواری ها را در ایفای این وظیفه حیاتی آسان شمرد.
25- بروید دستی بر دلهای دردمند و سرهای بی سامان بگذارید تا از سنگینی گناهان خویش بکاهید و بدانید که دست زیردستان گرفتن و دل شکسته دلان بدست آوردن کفّاره گناه شمرده شود و گناهکار را در پیشگاه خداوند سپیدروی دارد.
26- هنگامی که نعمت خداوند را افزون می یابید، بر گناه نیفزایید، زیرا اینجاست که ناگهان دست کیفر گزار وی از آستین آسمانها بدر آید و به مردم ناسپاس و حق ناشناس کیفر گزارد. 27- آنچه را که در اندیشه پنهان دارید، خواه و ناخواه از خطوط چهره و رنگ پیشانی و آهنگ سخنان خویش آشکار خواهید ساخت.
28- با دشمن خود آن چنان باشید که وی با دشمن خویش است.
بهنگام درشتی، درشت و بروز نرمی نرم.
29- مقبول تر از این پارسایی نشناسم، که پارسا مرد خصلت ستوده خویشتن را پنهان دارد و در چشم انداز مردم خود ننماید و خویشتن نفروشد.
30- این گامهای ماست که بسوی مرگ برداشته می شود و این مرگ است که بسوی ما گام برمیدارد، آیا در چنین هنگام دیدار ما بدیر خواهد کشید و روز دیدار پدیدار نخواهد بود.
31- بپرهیزید، باز هم بپرهیزید، زیرا پروردگار خطاپوش خطای بندگان را آن چنان بپوشاند که همی پندارند این خطاپوشی خطا بخشی است، امّا این چنین نباشد و روز مکافات بناگهان فرا رسد.
32- اگر بنای ایمان را بکاخی همانند دانیم، باید بیندیشیم که این کاخ بر چهار شالوده مطمئن و قلبی استوار خواهد بود.
نخستین پایه ایمان بردباری است و این بردباری هم بر چهار گونه است بردباری، خویشتن داری از شهوت ها و تمنّیات نفس است.
بردباری، عشق و آرزومندی بفضایل و معارف است.
بردباری پرهیزگاری از ناپرهیزی هاست. بردباری، اغتنام فرصت و استفاده از نوبت است.
آن جان آرزومند که در آرزوی وصال بی صبرانه بال و پر زند و در قفس تن بیقراری و ناشکیبایی کند، بناگزیر از آلایش خواهشهای ناهنجار پاک باشد، و آن دل پرهیزگار که از ناستوده ها بپرهیزد، هوس حرام نکند و در لذّت حرام نغلطد. آن مغز خردمند و اندیشه ناک که بفرصت خویش بیندیشد، از سختی روزگار و سنگینی حوادث اندیشه ندارد، و چشمی که در روشنایی های زندگانی تیرگیهای مرگ را از نزدیک ببیند، همواره پاک بین و بلند نظر باشد.
آن پایه دوم که بار ایمان بر دوش دارد
یقین است و یقین را نیز بر چهار گونه شمرده اند: گفته اند که باید هوشیار و هوشمند بود.
باید در غرقاب حکمت و عرفان فرو رفت.
باید از تحوّلات تاریخ حیرت کرد و عبرت گرفت.
باید این حیرت ها و عبرت ها را با حوادث روز تطبیق نمود و از این اجتهاد و انطباق بر دانایی و توانایی خویش برافزود.
آن کس که در پیچیدگی های زندگی چراغ بینایی در چشم و فروغ فکر در مغز دارد، با حکمت و معرفت نزدیک خواهد بود و جان حکمت اندوز وی هم انقلاب های گذشته تاریخ را فراموش نخواهد کرد و از انقلاب های آینده نیز سود نابرده نخواهد گذشت.
یک چنین عنصر فرزانه آن چنانست که در روزگار دو نوبت گذرانیده باشد. نوبتی تجربه کردن و نوبتی تجربه بکاربردن.
سومین پایه ایمان، اساس عدل و انصاف است، و این پایه را نیز مانند آن دو پایه نخست بشناسید.
آن را که پیشه عدل و روش داد باشد، ناگزیر است که بخواند و بداند و بیندیشد و بر احساسات و عواطف خویش چیره باشد.
در خواندن وسیع، و در دانستن عمیق، و بر اندیشه استوار، و در پیکار بر ضدّ امیال و دلخواه خویش پیروزمند باشد، تا نیکو دریابد و عادلانه قضاوت کند و بحق فرمان دهد و هرگز بسوی افراط نشتابد و بجانب تفریط نگراید و گوهر ایمان خویش را از دستبرد اهریمن بدور گذارد.
اینست چهارمین پایه ای که کاخ ایمان را پایدار خواهد داشت و این جهاد است.
این جهاد، این پیکار، تنها کفن بر تن پوشیدن و شمشیر بر کفن بستن نیست، این مبارزه ای است که گاهی منفی و گاهی مثبت بعمل آید و باز هم از چهار گونه بیرون نباشد: به نیکویی ها فرمان دادن و از زشتی ها باز داشتن ناحق را بیرحمانه درهم شکستن و حق را بی صبرانه برافراشتن. چون به نیکویی فرمان دهند، نیکوکاران را خوشدل و پشتگرم سازند، و هنگامی که از زشتی ها باز می دارند، آبروی زشتکاران
ببرند و ستون بد اندیشان براندازند.
ناحق را ناچیز سازند و حق را بر جای آن برافرازند و بدین روش کاخ ایمان را پای برجا و سربلند گردانند.
آری بنای ایمان بر این چهار اصل مقدّس استوار است.
نخستین صبر و بعد یقین و بعد عدل و بعد جهاد.
33- از کفر همی پرسند و بدانند که کفر، ظلمت و ظلمت فقدان نور و نعمت است، هنگامی که این چهار خصلت نکوهیده جان آدمیزاد را بسیاهی و تباهی بیالاید، آن جان کافر گردد.
الف- دوری از دانش، ب- پرهیز از دانشجویی، ج- از بیراهه راه حقّ جستن و در بیغوله نادانی گمراه ماندن، د- کوری و دوری و مهجوری در این موقع جان نادان که کور و دور و مهجور است، همچون مستی خمار زده باشد که هم سست و هم ناتندرست است، نه راه می شناسد و نه یارای ره شناسی دارد. اینست معنی کفر و اینست آن تیره بخت که به- تیره بختی کفر فرو افتاده است.
34- از تردید بپرهیزید و بدان تخته سبک مایه ممانید که بر امواج اقیانوس یکره باوج برخیزد و یکره به پستی بگراید. استوار نباشد و استواری نداند، گاهی بچپ و گاهی براست گردد، از خویشتن اراده و تصمیم ندارد. آن جان که مصمّم و پا برجای نیست، لجوج و هراسان و سرگشته و بدبین باشد. یک چنین نفس روی سعادت نبیند و ره به آرامش نبرد.
شبانگاه بیمناک بنشیند و سپیده دم خسته و فرسوده برخیزد.
اهریمن ناپاک بر وی چیرگی و حکومت کند و شب و روز و آفتاب و مهتاب بر ضدّ او سپید و سیاه و رنگین و بی رنگ گردند، وی چنان پندارد که یار و روزگار هر دو کمر بقتل وی بسته اند.
35- آن کس که نیکو کند، از نیکویی
به بود، و جان بدکار از نفس بدی بدتر باشد.
36- جوانمردی کنید تا آنجا که زیبنده جوانمردان باشد، یعنی از زیاده روی خویشتن بدارید، و این خویشتن داشتن هم اگر از میزان اعتدال منحرف گردد، بر پیشانی شما لکّه ناجوانمردی بگذارد، پس هرگز از موازنه و اقتصاد سرباز مزنید.
37- بی نیازتر از همه آن کس خواهد بود که کم تمنّی تر از همه باشد.
38- آن کس که در کردار خویش خاطر دیگر کسان رعایت کند، زبان بدگویان را بروی خویشتن گشوده دارد.
39- چندان که رشته آرزو دراز دارید، از کردار زشت خودداری نتوانید، زیرا فطرت آزمند همیشه گرسنه باشد و به نیکی و و بدی نیندیشد.
این سخنان حکمت آمیز را بصورت پند و اندرز با پسر بزرگ خویش حسن (ع) در میان نهاده است:
40- این چهار سخن را از من بیاد داشته باش: الف- سرشارترین سرمایه ها
خرد است، و خردمند همواره توانگر باشد.
ب- بنیان فقر و فنا نادانی است، و هرگز جان نادان روی بی نیازی نبیند.
ج- خودپسندی بیغوله وحشت و تنهایی است، زیرا هر آن کس که خود به پسندد و حرمت دیگران بشکند همیشه به تنهایی و جدایی محکوم باشد.
د- و بدین نسبت خوش خویی استوارترین رشته ایست که بیگانگان را با هم آشنا سازد و پراکندگان را بهم پیوند دهد.
41- ای پسر عزیز تا می توانی از مردم نادان بدور باش، زیرا عنصر نادان کانون زیان است، اگر چه همی بکوشد که سود رساند.
42- هرگز با مردم تنگ چشم پیمان آشنایی مبند، زیرا ناگهان پیمان آشنایی ترا ببهای ناچیزی به بیگانه فروشند.
43- آن را که بینی بداندیش و تباهکار است، بدوستی مگیر و دامن خویش را به آلایش بدی و تباهی میالای.
44- مگر شنیده باشی که زبان دروغگو جلوه ای همرنگ سراب دارد دور را در چشم تو نزدیک بنماید و نزدیک را از جان تو دور سازد.
45- آن مستحب که به واجب زیان رساند سودی نخواهد داشت، یعنی مستحب و محبوب نخواهد بود. 46- زبان خردمند گروگان قلب اوست، تا نیندیشد نگوید، امّا قلب نابخردان در گرو زبانشان باشد، یعنی نخست سخن گویند و آن گاه بیندیشند.
47- و همچنان دل نادان بر زبان او باشد و زبان دانا در قلب وی جای دارد 48- تا جان شما نیکو نیندیشد و زبان شما نیکو نگوید و دست و پای شما به نیکویی نجنبد، به پاداش نیکوکاران چشم مدارید.
49- گاهی چنان افتد که تنها به اندیشه خیر اندیشان بهشت مینو بخشند، زیرا اینان زری که بیفشانند در کیسه و دستی که پیش آورند در آستین ندارند.
هر دم که از حباب بن ارث شهید نهروان یاد میکرد، چنین می فرمود:
50- وه چه جان نازنینی بود که صمیمانه ایمان آورد و مشتاقانه هجرت کرد و تا زنده بود بهمراه حق می رفت و با حقیقت هم آهنگی داشت.
51- ای خوشبخت آن کس که خدای خویش را بیاد می دارد و بروز رستاخیز می اندیشد و بمال مردم چنگ و بجان مردم چنگال نمی اندازد و پروردگار بزرگ از وی خرسند باشد.
52- دوست من همواره دوست من است، آن چنانکه اگر از دست من حنظل بنوشد شیرین تر از عسل بشمارد، و آن را که با من سر بیگانگی است، با شیرین کاری و شیرین خواری راه آشنایی نپیماید و پنجه دوستی نفشارد.
53- آن کردار ناستوده که جان ترا به پشیمانی در اندازد، از کار ستوده ای که در وجود تو کبریا و غرور بوجود آورد ستوده تر باشد 54- بنگرید که تا چه پایه درستی و راستی و شهامت و پرهیزگاری دارید، و بدین نسبت میزان شخصیّت و جوانمردی و نجابت و غیرت خویش را بسنجید.
55- از جوانمردان گرسنه بترسید، زیرا سخت خشمناک باشند، و از ناکسان سیر بهراسید، زیرا همه کس و همه چیز را فراموش کنند.
56- قلب شما بدان پرنده بلند پرواز می ماند که تا دانه مهربانی بر دامن کس نبیند بدام مهربانی کس نیفتد و اسیر کس نگردد.
57- چندان که خویشتن را واپایید، عیب خویش نیز بپوشانید.
بی باکی سرآغاز رسوایی است.
58- چه نیکوست که بهنگام چیرگی ببخشایند، و پیش از تمنّی ببخشند، آن کس که دست انتقامجو ندارد، اگر از انتقام باز ماند، کریم نباشد، و آن بخشنده ای که در برابر تمنّی ببخشد، کرامتی نکند.
59- میراثی که همه جا برای همیشه باز ماند و از دستبرد میراث- خواران ایمن بماند، ادب است، و پشتیبانی که هرگز درهم نشکند و به هر کار پشتیبان شما باشد، جز رای زدن و رای گرفتن نخواهد بود. 60- شکیبا آن نباشد که رنج ببیند و ناله بر نیاورد، بلکه جان شکیبا جانیست که دوست می دارد و دم نمی زند.
61- توانگران هرگز از خانمان بدور نمانند، زیرا در هر خانه خانمانی دارند، ولی تهیدستان همچنان در خانه خویش بی خانمان باشند.
62- سرمایه داری سرمایه هوسرانی است.
63- آن دوست که ترا باز می دارد، بدان دوست ماند که ترا پیش میراند.
64- زبان آدمیزاده افعی آدم آزاری است که اگر آزاد بماند آدمیزادگان بیازارد.
65- آن کژدمی که نیش می زند، امّا نیش وی لذّت نوش می بخشد،
زن است.
66- خواهندگان اگر خواهش خویش را با سفارش دیگری توأم بیاورند، آن چنان باشد که پرنده صفت بجانب هدف خویش بال گشوده اند، پیداست که آسانتر بهدف خویش رسند.
67- بکشتی نشستگان می مانیم که بر دریای زمان روز و شب شنا می کنیم، امّا همه از خویش بی خویشتنیم. آن لحظه از این خواب گران برمیخیزیم که کشتی عمر ما بساحل رسیده باشد و طومار حیات ما را درهم پیچیده باشد.
68- از دوستان دوری گزیدن، از وطن دور ماندن است، خواه در جای خویش و خواه در سرای بیگانه.
69- ای ناگوار باد آن لذّت که با تلخی ذلّت در آمیزد و آن نوش که در کام آدمی نیش خواری بشکند.
70- هرگز خواهندگان خویش را نومید مدارید، اگر چه اندک ببخشید، زیرا نومیدی از اندک اندکتر باشد.
71- آن تهیدست که جانی پرهیزگار دارد، چنان نماید که زیور توانگران بر خویشتن بسته باشد.
72- آن چنان کن که همی خواهی، و اگر بدلخواه خویش نیابی بهر چه پیش آید خوش باش.
73- روشن ترین نشان نادانی تعدّی از حدّ اعتدال است، زیرا نادان یا افراط کند و یا تفریط روا دارد و هرگز ره بموازنه نبرد.
74- روشن ترین نشان خردمند گفتار کم و اندیشه بسیار باشد.
در آن هنگام که سخن بکوتاهی گراید، سیر اندیشه سریع و دامنه خرد وسیع گردد.
75- دنیا این دنیا را چگونه می نگرید این آفتاب روز، این مهتاب شب، این گردشی که دست آفرینش در چرخ و فلک در اندازد و قرون و اعصار بوجود آورد، تازه ها را کهن سازد و آرزوها را گاهی از صفحه خاطر بزداید و گاهی بر آن نقش بربندد.
سایه مرگ را دمبدم بروشنایی زندگی نزدیک سازد و روشنایی امید را آهسته آهسته در افق زندگانی فرو برد. وه که چه امیدهای ناشایست. و آرزوهای ناهنجار.
چه بسیار دیده ایم که قلب بامید رسیده از کامیابی خویش رنجور مانده و آرزوی آرزومند جان وی را در گرداب غم غرق کرده است، ولی نمی توان کتمان کرد که چشم مردم نومید بدین زهرهای شهد آلود از دیدار حسرت نتوانست دیده برگیرد و دل خویش را نیارست از عذاب رشک و رنج حسد آرامش بخشد.
76- آن کس که رشته تقدیر اجتماع بمشت گیرد، اگر خویشتن نداند دیگران را نتواند بدانش راهبری کند، و اگر خود مرد ادب و فرهنگ نیست، در پیرامون وی هرگز آموزش و پرورش صورت نخواهد گرفت.
77- آن بهتر که آموزگار کتابی جز از دفتر قلب خویش نگشاید و شاهدی جز از سیرت و روش خویش نیاورد. در این هنگام دیگر نه زبان را بگفتار نیازی باشد و نه درس را بتکرار حاجتی افتد.
78- آن آموزگار که هنوز کس را نیاموخته خویشتن آموخته باشد، شایسته تقدیس و احترام عمومی است.
79- هر دمی که فرو می بریم گامی بسوی گور فرا می نهیم، این است که دمبدم کاروان حیات بشر بسوی ابدیّت شتابان است.
80- ناشکیبا ممانید که هر شمارشی سرانجام به شماره آخر رسد، و در پایان شماره ها آن را که باز می جویید باز خواهید یافت.
81- دور نیست که با گردانیدن یک حلقه از حلقه های تاریخ فکر شما آغاز این رشته را فراموش کند و نداند که حلقه های این زنجیر از رنگ سپید یا سیاه آغاز شده است.
اندیشه مدارید و با شکیبایی آن دانه آخر را بشناسید، زیرا سپیدی و سیاهی پایان، نمونه ای از سپیدی و سیاهی آغاز باشد.
ضرار پسر ضمره ضبابی با علی (ع) بسیار نزدیک بود، چنانکه
گویی همواره با وی بسر می برد.
اینست دورنمایی که ضرار بما نشان می دهد:
... شب هنگام که موج ظلمت بر میخاست و جهان در غرقاب تاریکی
فرو می رفت وی در محراب عبادت خویش به نماز ایستاده بود، بخود می پیچید،
چنان که پنداشتم بیماری مار گزیده است و از سوزش زهر همچون مار بخویشتن می پیچید و دمبدم ناله برمی آورد. ناله ای توأم با اندوه و اشک و حسرت و خون.
شبی شنیدم که می گفت:
82- ... ای لذّت ها، ای شهوت ها، بیهوده بدامن من میاویزید، بیهوده در پیرامون من مگردید. از جان من دست بردارید که جان من پرنده ای بلند پرواز است و یک چنین پرنده بدام عنکبوت های مگس خوار در نماند و بدین تارهای سست و نادرست در نپیچد. من دنیا را همسری نامهربان و سست عهد یافته ام و آن را در پیشگاه خدا و وجدان خویشتن سه بار طلاق گفته ام. آیا روا باشد که کس بهمسر سه طلاقه خویش باز- گردد اوه، مرا مفریبید، دل مرا مبرید و بمن دلربایی و دلبری مفروشید، من بدین زرق ها و برقها و رنگها و نیرنگها محال است خاطر بسپارم.
این زندگی کوتاه، این لذّت های زودگذر، این زهرهای آلوده به شهد و مستیهای توأم با خماری بدل بستن و دل سپردن نیرزد.
خداوندا راهی دور و رنجی فراوان در پیش داریم. پای ما خسته و بار ما گران و بار انداز ما ناپیداست.
نه توشه سفر داریم که بدان خوشدل باشیم و نه از رهزنان ایمنیم که با پشتگرمی بسوی منزل مقصود بشتابیم.
پرسنده ای از مردم شام چنین پرسیده بود:
- این که بسوی شام بتاختید، آیا از یک قانون حتمی الاجرای طبیعی
که تقدیر نامیده می شود، پیروی کرده اید آیا ناگزیر بوده اید که چنین
کنید آیا کسی یارا دارد که از این فرمان سرپیچد
امیر المؤمنین (ع) در پاسخ وی فرمود:
83- ... ای عجب اگر چنین باشد، دیگر نه نیکوکار را بستایند و نه بد- کار را ملامت کنند، پس ماجرای رستاخیز و بازپرسی ها و بازجویی های آن افسانه ای بیش نباشد، زیرا چگونه عدالت بی منتهای الهی تبهکاری مجبور را بحرم تباه کردن کیفر دهد و به نیک اندیشان بی اندیشه پاداش نیکو بخشد دیگر به بهشت و دوزخ نیازی نماند و دوری و نزدیکی ارزشی نخواهد داشت
لو کان کذلک لبطل الثّواب و العقاب، و سقط الوعد و الوعید.
و حقیقت اینست که پندار شما از حقیقت بدور است. حقیقت اینست که بندگان در آنچه از خویشتن برآورند بی خویشتن نباشند. بدیها و خوبی ها از جانب خوب و بد سرزند و تاریکی ها و روشناییها را از مغزهای تاریک و روشن بوجود آورند.
انّ اللّه سبحانه أمر عباده تخییرا و نهاهم تحذیرا و کلّف یسیرا، و لم یکلّف عسیرا، و أعطی علی القلیل کثیرا، و لم یعص مغلوبا، و لم یطع مکرها.
و همچنان دین ها را از آسمان بیهوده نفرستاد و پیامبران را در زمین بیاوه برنینگیخت و دستگاه آفرینش را بدین عظمت و عزّت ببازیچه برنداشت.
وَ لا خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما باطِلًا.
و آن کسان که در عقیده خویش بجانب جبر گرایند و مردم را در کارها و کردارها مجبور شمارند، گمراه باشند، زیرا:
ذلِکَ ظَنُّ الَّذینَ کَفَروُا فَوَیْلٌ لِلَّذینَ کَفَروُا مِنَ النَّارِ.
84- همه جا در جستجوی دانش بشتابید و در پیرامون چراغ علم پروانه صفت بگردید و در بند آن مباشید که این چراغ از کاخ شاه می افروزد یا در کوخ گدا می درخشد.
در بند آن مباشید که فروغ حکمت روشنی بخش جانی تباهکار است.
خذ الحکمة أین کانت... زیرا مرد آن باشد که پند بگوش گیرد و بدین نیندیشید که آیا این گوهر گرامی از دهان گوینده ای برآمده یا بر کنار دیواری آویخته شده است.
مرد باید که گیرد اندر گوش ور نبشته است پند بر دیوار
1- هرگز از این پنج خصلت خجسته روی متابید: الف- جز بسوی خدای خویش دست نیاز مگشایید.
ب- جز از گناه خویش از کس مترسید.
ج- از نادانی شرم مدارید و دانشجویی را ننگ مشمارید.
د- تا آنجا که بدانید، بدیگران بیاموزید و مار صفت بر گنجینه علم حلقه مزنید و جویندگان را از این گنج سرشار بی بهره مسازید.
ه- همواره بردبار و شکیبا باشید و فراموش مکنید که مسلمان نابردبار بدان پیکر می ماند که بر خویشتن سر ندارد، از پیکر بی سر جنب و جوش برنخیزد و مؤمن بی صبر ایمان خویش از دست بدهد و بنیاد عقیده خویش درهم بشکند.
فانّ الصّبر من الایمان کالرّأس من الجسد و لا خیر فی جسد لا رأس معه.
بآن متملق که در پیشگاه او لب بچاپلوسی گشوده بود، چنین
فرمود:
2- از آنچه گویی فروتر باشم، امّا شخصیّت من بر پندار تو فراتر باشد، زیرا تو مرا همچون مردم خویشتن خواه و خودپرست پنداری و گمان بری که از زبان های چرب و شیرین لذّت برم و ارزش خود فراموش کنم.
أنا دون ما تقول و فوق ما فی نفسک 3- آنان که از طوفان حوادث بگذرند و جان از معرکه تاریخ بدریزند. استوارتر و پایدارتر بمانند.
أبقی عددا و أکثر ولدا.
4- گاهی آن چنان افتد که کلمه
ندانم جان آدمی را از چنگ مهلکه نجات بخشد، بنا بر این کسانی که همه جا
دانم گویند، احیانا حیات خویش را بخطر افکنده اند.
5- و گاهی آن چنان افتد که اندیشه پیران از نیروی جوانان کارگرتر و پیروزتر باشد.
6- ای عجب، شما که توانید لب بتوبه بگشایید، چونست که بسوی آسمانها با دیده نومیدی می نگرید 7- تا محمد (ص) در این جهان بسر می برد، پناه جهانیان بود، و چون روح نازنین وی بجهان دیگر آشیان گرفت، ما را پناهی جز
توبه و استغفار نیست. مگر به قرآن کریم گوش فرا نمی دهید تا گفتار خدای بشنوید:
وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فیهِمْ وَ ما کانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ.
برکت وجود محمد (ص) و نیروی استغفار ابر آتشبار عذاب را از افق زندگانی شما بدور خواهد داشت.
8- این روزگار است که یک روز از قومی روی بگرداند و بقوم دیگر روی نماید. چون روی کند، نور و نعمت بخشد، و چون روی بگرداند، بخشیده های خویش باز ستاند، و دارایی آنان نیز برباید. آری:
اذا أَدْبَرَتْ عَنْهُمْ سَلِبَتْهُمْ مَحاسِنُ أَنْفُسِهِمْ
9- بکوشید که با خدای خویش آشتی کنید، تا همگنان را با شما رسم آشتی افتد و بکوشید که دین خود را بیارایید تا دنیای شما با دست خدا آراسته گردد.
10- آن کس که خویشتن را از تبهکاری پند دهد، خداوند وی را از تباهی ایمن خواهد داشت.
11- بهنگام اندرز گفتن بهوش باشید، تا نیش را با نوش و قهر را با مهر و عذاب را با رحمت درهم بیامیزید، زیرا:
الفقیه کلّ الفقیه من لم یقنّط النّاس من رحمة اللّه و لم یؤیسهم من روح اللّه و لم یؤمنهم من مکر اللّه این چنین کس حقّ وعظ و نصیحت را ادا کرده باشد. 12- آن علم نیست که لعاب صفت از تیغه زبان فرو چکد، زیرا تجلّیگاه علم عمل است و عمل را با پای پایا و دست توانا بوجود آورند.
13- قلب های شما کوچک باشد و آن چنان افتد که در مشت احساسات گوناگون فشرده شود، خوبست قلب خویش را با افسانه ها و افسون های حکمت آمیز سرگرم سازید و مگذارید فرسوده و ناتوان گردد.
15- با پیامبران آن کس خویشاوند باشد که از مکتب آنان درس فضیلت و هنر بیاموزد و آن جان از همه با جانان نزدیکتر افتد که راز عشق و آشنایی بداند. از قرآن مجید بیاد آورید که می گوید:
انَّ أَوْلَی النَّاسِ بِاِبْراهیمَ لِلَّذینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذاَ النَّبِیُّ وَ الَّذینَ آمَنُوا بنا بر این
أولی النّاس بالأنبیاء أعلمهم بما جاءوا به.
15- و همچنین آن مسلمان که با خدای محمد (ص) آشناست، آشنای محمد (ص) باشد، و بسیار افتد که فرزندان وی از خدای بیگانه گردند و با همه خویشاوندی از خاندان محمد (ص) نیز بیگانه مانند.
ب آن مردک که بتقلید از دیگران نماز شب می گزارد، چنین
فرمود:
16- آنان که جان روشن و فکر بیدار دارند، آسوده بخوابند، زیرا در آسمانها یک چنین خواب بر شب زنده داری شب زنده داران تیره روان پسندیده تر است.
17- در آنچه می شنوید بنگرید و چندان نگران گوینده مباشید: چه بسیار گفته ها که در پیشگاه خرد نادرست افتد، زیرا مردم گفته ها را بگذارند و بگویندگان بپردازند.
اینجاست که:
رواة العلم کثیر و رعاته قلیل.
روایت فراوان است ولی رعایت اندک.
بار دیگر مشتی مردم چاپلوس دهان به چاپلوسی گشوده بودند،
شاید با طبع وی مناسب افتد، ولی او با خدای خود چنین می گوید:
18- الهی تو مرا هم از نفس خویشم نیکوتر می شناسی، و این منم که خود را از مردم ستایشگر بهتر می دانم، آن چنان کن که جان من از آنچه پندارند والاتر گردد و آن چنانم دار که پنهان من از آشکارم پسندیده تر باشد.
19- بهوش باشید که در فعّالیّت های حیات این سه خصلت را از دست مدهید.
الف- هدف خویش را هر چه دشوار باشد، آسان شمارید.
ب- ولی در عین حال مگذارید که کس از نقشه و هدف شما آگاه گردد. ج- و همچنان در نهان بسوی مقصود بشتابید و کار امروز بفردا میفگنید.
20- روزگاری فرا رسد که مردم سخن چین و سخن پرداز عزیز گردند و آنانکه دامن آلوده و نام نکوهیده دارند خردمند شمرده شوند. در چنین روزگار خردمندان را سست عنصر و کوتاه فکر خوانند. هدیّه ناچیزی که بدست تهیدستان سپارند، با کراهت و کدورت توأم باشد، و پایی که بخانه خویشاوند نهند، سایه منّتی است که بر سر وی گسترند، و نماز را بدرگاه خداوند بی نیاز جز بخاطر خداوندی بر مردم نیاورند.
فعند ذلک یکون السّلطان بمشورة الاماء و امارة الصّبیان و تدبیر الخصیان.
آری در این هنگام کنیزکان خنیاگر رایزن باشند و کودکان نابخرد فرمان دهند و خواجگان حرمسرای رشته امور بمشت گیرند.
پیراهنی پاره در برداشت، پرسنده ای پرسید که این چیست- فرمود:
21- قلب آرزومند را بدین وسیله آرام دارم و نفس سرکش را علی رغم تمنّیات بیهوده ای که بخود راه دهد، درشکنم و پرهیزگاران را درس پرهیزگاری بیاموزم.
و یقتدی به المؤمنون چون مرا چنین بینند، از روش من پیروی کنند.
22- هرگز مپندارید که این جهان و آن جهان با هم آشتی کنند.
و توقّع مدارید که زمین با آسمان نزدیک گردد.
این دو راه از هم بدور و این دو منطقه از هم برکنار است.
عدوّان متفاوتان و سبیلان مختلفان آن کس که مرد آخرت باشد، خواه و ناخواه دنیا را از دست گذارد و دنیا بدستان هم راه ب آخرت برند.
و هما بمنزلة المشرق و المغرب.
رونده ای که بسوی خاور روی آورد، چاره جز دوری از باختر ندارد، پس آنان که هوس و شهوت و لذّت را ترک گویند، چگونه با دنیا دمساز شوند آیا بهتر نیست که بگوییم:
و هما بعد ضرّتان.
آیا دنیا و آخرت بدو دلبر که بر بودن دلی میان بسته اند، شباهت ندارند.
نوف بکالی، نیمه شب، بر بستر خویش آرمیده بود، نوف
می گوید: ناگهان آوای امیر المؤمنین (ع) بگوشم رسید: أ راقد أنت أم رامق
آیا دوست من در خواب فرو رفته، یا هنوز بیدار است
بیدارم ای پیشوای گرامی
علی فرمود:
23- وه آن کسان خوشبختند که در دنیا بپارسایی و پرهیزگاری بسر می برند و همچون پرندگان قفس در هوای آزاد آسمانها دمبدم پر می زنند، اینان خاک زمین را فرش گرانبهای خویش شمارند و آب چشمه ساران را نوشابه وش بنوشند و نوشابه های خمار انگیز را با همه نوشی که دارد بنیش خمارش ببخشند، شب همه شب قرآن تلاوت کنند و روز همه روز روزه دار و بردبار بمانند.
ثمّ قرضوا الدّنیا قرضا علی منهاج المسیح علیه السّلام.
آن چنانکه پسر والا گهر مریم از مهر دنیا پیوند ببرید و با ملکوت اعلی پیمان بست، از این جهان دست کشند و بدان جهان چنگ زنند.
داود (ع) با آن نغمه های روح افزا که آهنگ بهشت می نواخت و آوای جهان برمی آورد. شب هنگام در چنین لحظه ای بستر آسایش را ترک گفت و بدریچه های گشوده آسمان دیده دوخت. وی می گفت: هر آن بنده شب خیز که در این هنگام از جای برخیزد و روی بدرگاه پروردگار بزرگ آورد، نومید نخواهد ماند.
اما نکند که بپشتیبانی پادشاهان و فرمانروایان از مردم دینار و درم گیرد، یا همچون دوره گردان کوتاه نظر، خویشتن را بخاطر مشتی زر و سیم هدف مسخره و ملعبه این و آن قرار دهد. 1- نیکو بنگرید تا بدانچه از آسمانها دستور یافته اید بکار افتید و از میزانی که قرآن مجید با هندسه ملکوتی خویش در اخلاق و آداب گذاشته تجاوز نشود.
شما را از ناشایست ها باز داشته اند، همان به که از ناشایست ها دوری گزینید.
و سکت لکم عن أشیاء و لم یدعها نسیانا فلا تتکلّفوها.
یعنی هرگز گرد فضول مگردید و مپندارید که خدای دانا و توانا مصالح جهان را از یاد ببرد، پس از آنچه خاموش مانده اند دم مزنید و خویشتن را در کشف اسرار بدشواری میفگنید.
2- وای بر آن کس که مصلحت دین در راه سود دنیا قربانی کند. وای بر وی که دین و دنیای خویش را یکجا از دست بگذارد و آن چنان زیان بیند که برای همیشه زیانکار بماند.
3- وه... چه بسیار دانشمند دیده ایم که فدای نادانی خویش شدند و آن دانسته های بسیار نتوانست جان مغرورشان را از خطر فنا بر کنار دارد.
4- دین اسلام دینی جدید و جوان و جاوید باشد، زیرا آن چنان بر نقشه اعتدال طرح شده که با تحوّلات تاریخ سازگار و آشنا افتد. بنا بر این:
نحن النّمرقه الوسطی بها یلحق التّالی، و الیها یرجع- الغالی.
ارباب افراط را از شور و شتاب باز گرداند و اصحاب تفریط را تا میزان موزون به پیش راند و بدین ترتیب تعادل را برقرار فرماید.
5- مرد خدا آن جوانمرد باشد که فرمان خدای را صمیمانه انجام دهد و در راه ایفای وظیفه سستی و نادرستی روا ندارد و در برابر هیچ حادثه ای زانو نزند و بدنبال هوس ها و شهوت ها چشم اشتیاق نگشاید.
لا یصانع، و لا یضارع و لا یتّبع المطامع آری این چنین است کسی که:
یقیم أمر اللّه سبحانه و تعالی.
سهل بن حنیف در کوفه بدرود زندگی گفت، و این سهل در
پیشگاه علی علیه السلام بسیار عزیز بود و خبر مرگ وی بر امیر المؤمنین (ع) دشوار آمد. بر بدرود دوستی همچون سهل افسوس خورد و فرمود:
6- بدین کوههای افراشته گردن و آسمان سا بنگرید. مهر من آن چنان باشد که اگر در دل کوه جای کند سینه وسیع و استوار وی را درهم بشکافد و هیکلی بدین عظمت را پراکنده و پریشان سازد آری:
لو أحبّنی جبل لتهافت.
پس مرگ سهل چندان شگفت انگیز نباشد.
7- آن کسان که ما را دوست می دارند، باید تهیدست و سبکبار بمانند.
فلیستعدّوا للفقر جلبابا.
8- خرد سرمایه ای سودانگیز و سودآور باشد و خودستایی جز وحشت و نکبت سودی نیاورد.
خردمند کاربین و کاردان است و پرهیزگار همواره ببزرگی و عظمت یاد شود. مردم نیکوکار را همه مردم دوست می دارند و آنانکه با ادب و مراسم آشنا باشند میزانی گرانبها در کف دارند.
9- شما که در جستجوی سعادت از این سوی بدان سوی می شتابید، توفیق شما پیشوای شما خواهد بود و آنانکه در بازار زندگی بازرگانی پیشه دارند، اگر نیکوکار باشند، سود فراوان برند.
و لا تجارة کالعمل الصّالح.
10- سود، این سود چیست که همه در پی آن سودا کنند سودا آنست که از سودای خود با خدای خویش بدست آورید.
11- پارسا مردم از حرام بپرهیزند و بهنگام تردید و
شبهه احتیاط روا دارند.
12- گوهر دانایی از خواندن فراوان بچنگ نیاید، بلکه فروغ دانش در چراغ فکر بدرخشد.
و لا علم کالتّفکّر.
13- (و لا عبادة کأداء الفرائض.
آری، نخستین بار باید بایفای تکلیف های مسلّم پرداخت و بعد کمر بانجام مستحبّات بست.
14- آنانکه حیا ندارند، چگونه ایمان خواهند داشت و جانهای نابردبار بچه جرأت با خدای خود پیمان توانند بست.
15- فروتن باشید، تا محبوب و محترم بمانید، و بدانش بگرایید، تا دیهیم شرف و شوکت بر پیشانی شما بدرخشد، و صبر کنید، که صبر تخت عزّت و اعتلای شما خواهد بود، و اگر همی خواهید که همیشه با پشتیبان مطمئنّ و استوار بسر برید، هرگز دور از مشورت خردمندان دست بکار مگشایید.
16- در آنجا که بر اجتماع نیکی ها و نیکوها چیره باشد، کس را سزا نیست که با چشم بدبینی بمردم بنگرد و هنوز خیانتی نیافته بر دامن دیگران لکّه تهمت بیفکند، ولی بهنگامی که آتش فتنه و فساد در فضای زندگی دود برانگیزد و دودمان براندازد، هر آن کس روش خوش بینی در پیش گرفت هم فریب خورده و زیان برده است.
گفته شد احوال امیر المؤمنین چونست و امیر المؤمنین (ع)
چنین گفت: 17- زنده ایم که بمیریم و بهبود داریم که بیماری در افتیم و در ایمنی بسر می بریم تا با دست اجل ربوده شویم. پس:
کیف یکون حال من یفنی ببقائه و یسقم بصحّته و یؤتی من مأمنه.
18- او را بنگرید که دمبدم ببلندی اوج می گیرد و لحظه بلحظه بر غرور و کبریای خویش می افزاید. خوش است که ننگهای وی در پشت پرده
پنهان است و خرّم است که زبان مردم نام او را بعزّت و عظمت یاد میکند ولی در آن هنگام که از بهشت نعمت و ناز بدوزخ حوادث فرو می افتد از همه بدبخت تر و بیچاره تر خواهد بود.
و ما ابتلی اللّه احدا بمثل الاملاء له.
هر چه دید از این فرصت وسیع و فریبکار دید.
19- این دو طایفه در حقّ من سخن بناحق گویند و بسزای ناحق گویی خویش رسند: آن دوست که شخصیّت مرا بر بال و پر احساسات خویش گذاشته و از زمین و آسمان ببالا پر دهد، و آن دشمن که نام مرا بکینه ورزی و بد خواهی یاد کند، ناموس انسانیّت خویش بشکند.
محبّ غال و مبغض قال.
20- آنان که فرصت را از دست بگذارند، اندوه فراوان دارند.
21- دنیا با همه لذّت ها و لطف های خود بیشتر به ماری پرنقش و نگار شبیه است که از پشت بسیار نرم و نوازنده باشد و در دل زهر جانگزای دارد.
یهوی الیها الغرّ الجاهل و یحذرها ذو اللّبّ العاقل.
خردمندان از چنین خط و خال بگریزند تا بچنان مهلکه مهیب دچار نشوند. امّا مردم نابخرد فریب خورند و از پای در آیند.
22- از قریش مپرسید که فرزند گوناگون زاده و زادگان خود را به گوناگون پرورش داده است. پسران مخزوم مردمی مجلس آرا و گرم و گیرا باشند. همی خواهید که با مردان این خانواده سخن گویید و همی آرزو کنید که همسر شما از دختران آنان باشد، ولی فرزندان عبد الشمس کوچک بنگرند و کودکانه فکر کنند و بسیار از شاهد مقصود بدور افتند.
أبعد رأیا و أمنعها لما وراء ظهورها آری همچنان در حمیّت و تعصّب عهد جاهلیّت بسر برند.
این ما هستیم، این دودمان هاشم است، هر چه در کف داریم بخاطر دیگران از دست بگذاریم و بهنگام بخشش جان عزیز خویش را ناچیز شماریم.
و هم أکثر و أمکر و أنکر.
هم بسپارند و هم حیله کارند و هم بر انکار ما.
أفصح و أنصح و أصبح.
23- وه که میان این دو کار تا کجا فاصله و تفاوت در کار است، آن کار که لذّت خویش از دست بدهد و بجای آن نکبت آورد و کاری که دیر یا زود رنجهای اندک را بگنجهای بسیار پاداش دهد و بجاویدان سرمایه افتخار باشد.
تذهب مئونته و یبقی أجره.
24- ما چه می دانیم که در گذشته حقیقت اسلام را با چه زبان تفسیر کرده اند. من
اسلام را
تسلیم دانم و
تسلیم را به
یقین تعبیر کنم و
یقین در قاموس من تصدیق است. آری تصدیق یعنی اقرار یعنی فعالیّت، و بالاخره معنی
اسلام نیکوکاری و خود فدا کردن در راه مصالح عمومی است.
25- این نابخرد که بخل می ورزد، چرا نمی داند که خصلت نکوهیده بخل جان وی را دمبدم از
استغنا بدور می کشد و دمبدم بر نیاز و تنگدستی و بینوایی وی می افزاید.
یعیش فی الدّنیا عیش الفقراء و یحاسب فی الآخرة حساب الأغنیاء.
وای بر یک چنین موجود بدبخت که این جهان را به شیوه گدایان بگذراند و در آن جهان مسؤولیّت توانگران بعهده دارد. 26- ای عجب شما که کبر و کبریا می فروشید، چرا نمی دانید که دیروز یک قطره آب بیش نبوده اید و فردا مشتی خاک بیش نخواهید بود 27- به جنازه هایی که هر روز از پیش چشم شما می گذرد فکر کنید و مرگ خویش را در کنار این جنازه ها بشناسید.
28- ره از عالم مادّه بعالم ما وراء مادّه بردن آسان است و آن جهان را مردم خردمند در این جهان آشکارا ببینند، بنا بر این تا توانند به آبادی آن خانه که بالاتر از تحوّلات زمان و مکان از آسیب حوادث ایمن ماند بپردازند.
29- آن کسان که از کار و کوشش سستی کنند. ناگزیر در غرقاب غم و محنت فرو روند.
30- آن دنیا بدست که به خدای خویش از دارایی خود بهری نمی بخشد و جان خود را از آن خدای نمی داند و بالاخره خویشتن را از پشتیبانی ملکوت آسمانها بی نیاز میداند، هرگز در آسمانها پناهی نخواهد داشت.
31- هر چه آفریدگار را بزرگتر بشمارید، آفریدگان را کوچکتر خواهید دید.
عظم الخالق عندک یصغّر المخلوق فی عینیک
در بازگشت از پیکار صفین یکره از قبرستان کوفه گذشت
و بخفتگان مزار چنین گفت 32- به بیغوله گور خزیده اید و از سرزمین آباد دوری گزیده اید تک و تنها در این وحشتکده آرمیده و از نور و نعمت جهان دیده بربسته اید
یا أهل التّربة یا اهل الغربة یا أهل الوحدة یا أهل الوحشة آرام بگیرید و آرام بخوابید که کاروان ما شب و روز بدنبال شما می شتابد و امروز و فردا شما را در می یابد.
أنتم لنا فرط سابق و نحن لکم تبع لا حق و همی پرسید که زندگان چگونه زندگی کنند و ندانید که خانه های شما آشیان دیگران است و زنان شما در آغوش این و آن هر چه داشتید بر بودند و هر چه گذاشتید برداشتند.
هذا خبر ما عندنا.
و اکنون بگویید که روزگار شما چونست و شما در غمکده گور چگونه می گذرانید
33- بآن فرشته راستگوی گوش هوش فرا دهید که می گوید:
لدوا للموت و أجمعوا للفناء و ابنوا للخراب و راست همی گوید. بخاطر مرگ می پروریم و در راه فنا و فساد گرد می آوریم و برای ویرانی آباد می کنیم.
34- دوستان شما در آن روز دوستدار شما باشند که بهنگام بیچارگی حمایت کنند و در پشت سر به نیکویی یاد آورند و پس از مرگ پیمان زندگی نشکنند.
35- در این سرای ویران که راهی در راه رهگذری بیش نیست، بیش از دو سوداگر نبینم.
یکی آن که خویشتن با دست خویش ببردگی فروخت و گوهر آزادی از کف بگذاشت، و دیگر آن که طغرای آزادی بدست آورد و آزادمنشانه خویشتن را از بند بندگی رها ساخت.
36- از خدای خویش بخواهید تا خواستنی های خود را بدست آورید.
37- به توبه و بازگشت بگرایید تا دامان خویشتن را از آلایش گناه بشویید.
38- پوزش بخواهید و خدای پوزش پذیر را رضا سازید.
39- سپاس بگزارید و در برابر شکر نعمت، نعمت افزون بچنگ آورید.
40- آنان که نماز می گزارند، بحضرت بی نیاز نزدیک شوند.
الصّلوة قربان کلّ تقیّ.
41- کاروانی که بسوی خانه خدای ره می سپارد، همچون آن سپاهی باشد که شمشیر جهاد بر کفن بسته و بمیدان کار زار می شتابد. مگر نشنیده اید که:
و الحجّ جهاد کلّ ضعیف
42- بخاطر بهبود خویش روزه دار باشید و بدانید که:
و لکلّ شی ء زکاة البدن الصّیام.
43- این درست است که زن را صف آرایی و میدان داری نزیبد، ولی زنان نیز در دنیای خویش می توانند جهاد کنند.
جهاد زن مجاهدت وی در تنظیم امور خانواده و قیام وی به آبادی خانه است.
آن بانو که شوهر خویش را نیکو نگاه می دارد، در راه خداوند خویش جهاد میکند.
و جهاد المرأة حسن التّبعّل
44- بیهوده آز مدارید و بمیزان نیاز خویش گرد آورید.
45- بیهوده دینار و درهم از دست و دامن مریزید، زیرا عفریت تهیدستی در کمین شما است، و هرگز فراموش مکنید که:
ما عال امرء اقتصد.
آنان که توازن زندگی را رعایت میکنند، بتنگدستی نیفتند.
46- هر چه بر شمار دوستان خویش بیفزایید، بر میزان خرد خویش افزوده اید، و هر چه کمتر اندوه برده اید، جوانتر و شاداب تر مانده اید: چون:
و اللهمّ نصف الهرم.
47- اوه... بدین روزه ها و نمازها مغرور مباشید، زیرا چه بسیار روزه داری که جز گرسنگی و تشنگی از روزه خویش بهره ای نبرد و چه بسیار مردم نمازگزار که بیش از اندام خسته خود مزدی نیافته اند.
و حبّذا نوم الأکیاس و افطارهم.
ای خوش ببخت خردمندان که خوش خفته اند و خوش خورده اند و سعادت هر دو جهان یافته اند.
48- مردم بخشنده در دین خویش حسن سیاست بکار می برند، و آنان که دست عطا بسوی درویش پیش آورند دارایی خویش را از خطر فنا و فساد بیمه کرده اند و نیازمندانی که روی نیاز بدرگاه بی نیاز آورند از بلاها و محنت ها در امان باشند.
49- شما هر کس و هر چیز که هستید شناسنامه ای صریح تر و صادق تر از زبان خویش در دست ندارید.
50- آن کس که خویشتن نشناسد، دامن بهلاک خویش بر کمر زده است.
51- این مسلّم است که جان بردبار پیروزمند باشد و ممکن است که این پیروزمندی دیرتر فرا رسد و دستخوش گذشت روزگارها گردد، ولی بالاخره نتیجه صبر
ظفر است.
52- شما که بکردار جمعی رضا می دهید، و خویشتن را بدان جمع بسته دارید، پس بهوش باشید که هرگز از کردارهای ناستوده کسان خشنود نگردید.
53- آنان که خشنود و شادکام بکاری ناشایست، بپردازند، دو بار گناهکار باشند. گناه ناشایست کردن و گناه بر ناشایست شادی و شادکامی آوردن.
54- این محال است که دو تن بر خلاف یکدیگر برخیزند و هر دو راستگو و راستکار باشند.
55- در خشم و خشونت افراط روا مدارید، زیرا که این خصلت جلوه ای از جنون باشد. مگر نمی بینید که:
صاحبها یندم.
56- هرگز خردمند از کار خویش پشیمانی نبرد، پس خشمندگان خردمند نباشند.
احیانا خشونت روا دارند و از خشونت فراوان خویش پشیمان هم نگردند. یک چنین عنصر لجوج دیوانه ای باشد که:
جنونه مستحکم.
57- ای کمیل بکسان خویش فرمان کن که در جستجوی فضیلت و دانش دامن بر کمر زنند و دستور ده که نیاز نیازمندان برآورند، خداوند مهربان در دل آن جوانمرد که با فروغ مهربانی خود دلی را شاد سازد شادی زوال ناپذیر در افکند و وی را در غوغای حوادث از خطر برهاند.
58- من همی گویم که بهنگام تنگدستی دست تنگدستان بگشایید.
و از هر چه که در مشت دارید بدیگران فرو افشانید و همی اطمینان بخشم که گره از کار فرو بسته شما گشوده خواهد شد. آری:
فتاجروا اللّه بالصّدقة.
59- آن چنان که با ارباب وفا جفا ناستوده باشد، جفاکاران را نیز وفا نشاید، مگر نخوانده اید که:
الغدر بأهل الغدر وفاء عند اللّه.
60- آنان که به راستی و درستی بگروند، قلبی روشن و جانی روشنایی بخش دارند. آن چنان است که فروغ معرفت در دل اصحاب عرفان نخستین همچون نقطه سپیدی بدرخشد و آهسته آهسته بر درخشش خویش بیفزاید، تا یکباره پیرامون خویشتن را سپید و درخشان سازد.
کلّما ازداد الایمان ازدادت اللّمظة.
61- سپاهی را بگذارید که تا می تواند از عشق زن بپرهیزد، زیرا در میدان رزم سفره بزم گستردن دشوار باشد.
اعزبوا عن النّساء ما استطعتم.
62- آن کسان که آرزوی خام می پزند و دلخواه بیهوده در دل می پرورانند به بازیگری می مانند که بی صبرانه در نخستین دست، برد خویش و باخت حریف تمنّا می دارد.
ینظر أوّل فوزة من قداحه
63- بیاد دارم که در پیکارهای خونین اسلام همه جا پیشوای ما در پیشاپیش سپاه می شتافت و خویشتن را هدف نخستین حمله دشمن قرار می داد. وی همواره پناه ما بود.
و کنّا اذا احمرّا البأس اتّقینا به این محمد (ص) بود که ما را در سایه خود پناه می داد
64- آن کس که با پادشاهان همنشین باشد، چشم مردم وی را بر پشت شیر همی بیند، امّا دل مردم از دل هراسان وی آگاه نیست.
یغبط بموقعه و هو أعلم بموضعه
65- اگر خواهید که نام شما بنیکویی یاد شود، نام دیگران به، نیکویی یاد کنید.
66- دانشمندان اگر براستی گام بردارند درد اجتماع را دارو بخشند ولی اگر نادرستی گیرند بر درد اجتماع بیفزایند.
67- با دوستان خویش چنان باشید که اگر روزی بدشمنی گرایند، روزگارتان تباه نکنند، و همچنان با دشمنان خود در کار دشمنی مدارا روا دارید، تا بروز دوستی شرمسار نمانید.
أحبب حبیبک هونا مّا و أبغص بغیضک هونا مّا و این خصلت خردمندان است.
68- هرگز دانش خویشتن را با نادانی میامیزید و هرگز در تصمیم خویش به تردید نگرایید:
اذا علمتم فاعلموا و اذا تیقّنتم فاقدموا.
69- آن اندک که بپاید هزار بار از بسیاری که زوال پذیرد سودمند- تر باشد.
70- مردمی که از دوری راه آگاه باشند، برای سفر آماده تر گردند.
71- همه جا همه چیز را با دیده نتوان دید، زیرا همیشه دیدارها با دیدگان صورت نگیرد.
آنان که با چشم خرد چشم اندازها را فرا بینند، هرگز فریب نخورند.
72- این که می شنوید و بکار نمی برید و می بینید و عبرت نمی گیرید و احساس می کنید و از لوح ضمیر می زدایید:
بینکم و بین الموعظة حجاب من الغرّة.
پرده غرور نمی گذارد تا جلوه حقایق را از نزدیک تماشا کنید.
73- آفتاب علم پرتو دل افروز بتابد و در تابش این پرتو دل افروز، تن پروران و خیره سران را شرمنده سازد.
74- این همه به خوشبختی مردم با چشم رشک منگرید، زیرا مردم خوشبخت هم روزی به بدبختی در افتند:
و قد خبأ له الدّهر یوم سوء.
75- آن کس که از سرچشمه معرفت و دانش بدور است، از همه تیره- بخت تر است.
76- آن کس که با دشمن تو دشمنی روا دارد، دوست تو باشد و همچنان آن دوست را که با دشمن تو پیوندد بدوستی مگیر.
77- نه چندان در دشمنی افراط ورزید که گناهکار آیید، و نه چندان دامن بکنار کشید، که دشمن را چیرگی بخشید.
78- آنانکه از خطر ایمن مانده اند، همان به که شکر سلامت به جای آورند.
79- دعا کنید که مردم مبتلا از گرداب بلا برآیند و دعا کنید که خیره سران هم از این گرداب مخوف برکنار مانند.
80- دنیا را دوست همی دارند و در این دوستی معذور باشند، زیرا کدام کودک است که ما در خویشتن را دوست نمی دارد:
و لا یلام الرّجل علی حبّ امّه.
81- تا بندگان از قدرت و عظمت پروردگار خویش اطمینان نگیرند، در بندگی خود ره بسوی کمال نبرند.
82- سنگ را بجای نخستینش باز گردانید، یعنی کلوخ انداز را با سنگ پاداش دهید، زیرا:
الشرّ لا یدفعه الّا الشّرّ.
به منشی خود، ابن ابی رافع دستور می دهد: 83- دوات خود را اصلاح کن و بگذار زبانه قلم تو دراز و رسا باشد.
میان سطرها فاصله بگیر، ولی کلمات را بهم نزدیک و آشنا ساز.
فانّ ذلک أجدر بصباحة الخطّ.
بدین وسیله خطّ تو جلوه ای فریبا خواهد گرفت.
به محمد بن حنفیه فرمود:
84- پسر من از آن همی ترسم که نکبت فقر بر جان تو چیره گردد و همی خواهم که خداوند مهربان گریبان ترا از چنگ این عفریت مخوف بدور دارد، فقر را کوچک و کوتاه منگرید و بدانید که:
منقصة للدّین، مدهشة للعقل، داعیة للمقت.
85- بپرسید و از پرسیدن خویش جز آموختن تمنّا مدارید، زیرا نادانی که دانش بیاموزد بنوبت خویش دانشمند باشد، ولی آن دانشمند که با لحن لجاج و عناد دم از دانش بر آورد، برای همیشه نادان بماند.
86- در خلوتخانه ها نیز از گناه بپرهیزید، زیرا بروز رستاخیز آن کس که حکومت کند هم خویشتن بر گناه شما شهادت دهد.
از دیده بانان آسمان نمی توانید پنهان مانید، نمی توانید پنهان بدارید.
87- سال شصتم... آری همین که عمر شما بشصت رسید، دیگر راه پوزش بروی شما بسته خواهد شد، زیرا:
العمر الّذی أعذر اللّه سبحانه فیه الی ابن آدم ستّون سنة.
88- در ثروت توانگران بینوایان را قسمتی است، بنا بر این اگر نیازمندی گرسنه ماند بی نیازان مسئول باشند.
و اللّه تعالی جدّه سائلهم عن ذلک.
89- چرا چنان کنند که بپوزش نیازمند شوند و نیکو آن باشد که جوانمردان از پوزش خواهی بی نیاز بمانند. مگر ندانسته اید که:
الاستغناء عن العذر اعزّ من الصّدق به.
90- دست کم از نعمت خدا بخاطر معصیت خدا استفاده مکنید.
ذلک أقلّ ما یلزمکم للّه.
91- آنانکه گناه کنند، مردمی ناتوان و نابخرد باشند.
خردمندان فضیلت طاعت را گرانبهاترین غنیمت خویش از مبارزه زندگی شناسند.
92- صاحبدلان چنین باشند: چهره درخشان و پیشانی گشاده دارند، هرگز اندوه دل خویش بکس ننمایند. لبخند آنان بر دریای خون شنا کند و خون قلبشان هرگز لبریز نگردد.
مردمی جوانمرد و خویشتن دار و خودشناس باشند، بنا بر این همه جا فروتن و همه جا آرام و آهسته بسر برند.
تواضع را نیکو شمارند و تظاهر را نکوهیده دانند.
طویل غمّه، بعید همّه، کثیر صمته، مشغول وقته، شکور صبور معمور بفکرته.
آن اندوه دورو آن همّت بلند نگذارد که بیجا گویند و مجال ندهد که ببازی و بازیچه گرایند.
همواره در غرقاب اندیشه فرو رفته و همیشه با خرد خویش همنشین باشند، آسوده نمایند، ولی آسایش ندارند. سستی و ناتندرستی آنان به- قدرت فکر و عظمت اراده آنان خلل نیندازد:
نفسه أصلب من الصّلد و هو اذلّ من العبد.
آری: صاحبدلان چنین باشند.
93- اگر بیشتر ببینید و باریکتر بشناسید، هرگز مغرور و فریفته نگردید.
94- توانگران در توش و توان خویش دو شریک نامهربان دارند:
الوارث و الحوادث.
وارث بروز فنای آنان چشم طمع دوخته و حوادث در انتظار فرصت است.
95- آن کس که دیگران را به فضائل می خواند و خویشتن را از فضائل می راند، به تیراندازی شبیه است که همی خواهد از کمان بی
زه تیر بگشاید.
96- دانش را دانش آموزان یکره از راه گوش فرا گیرند و راه دیگر بر طبیعت مستعدّ خویش نقش کنند:
و لا ینفع المسموع اذا لم یکن المطبوع.
اگر طبیعت از استعداد تهی باشد، شنیده ها سودی نبخشد.
97- این درست است که روز دادستانی در نظر بیدادگر از روز بیدادگری در چشم مظلوم سیاه تر باشد.
آنچه گفته شود، بخاطرات سپرده خواهد شد و آنچه در پرده ضمیر پرورش یابد، عاقبت آزمایش خواهد گردید، ولی جانها در گرو کرده های خویش باشند:
و کلّ نفس بما کسبت رهینة.
98- سیر حوادث در مغز آدمیزاد خلل بیفکند و گذشت روزگار خرد را تباه سازد.
الّا من عصم اللّه.
مگر آنانکه در پناه ایزد توانا ایمن بمانند.
99- تهیدستان بیشتر توقّع کنند و دنیا بدستان بر پستی و فرومایگی خویش بیفزایند، آن را که اندیشه عالی باشد در طوفان خشم و خشنودی از اعتلای اندیشه خود بپایین بگراید و آن استخوان پولادین که شکستنی نباشد، در زیر فشار وظیفه آهنگ شکست کند:
یکاد افضلهم رأیا یردّه عن فضل رأیه الرّضی و السّخط، و یکاد أصلبهم عودا تنکاؤه اللّحظة، و یستحیله الکلمة الواحدة.
و از دست روزگار کارها بسیار برآید.
100- آن کس را که زور مردم آزاری در بازو و زر در کف و در پی زشتکاری نیست معصوم است.
101- روی شما آبروییست که تا روز نیازمندی خشکیده باشد، نیکو بنگرید که بروز نیازمندی آبروی خویش را در پای چه کس فرو می افشانید و بر خاک کدام ره فرو می ریزید 102- بیش از سزای سزاواری ستودن چاپلوسی باشد، و کمتر از حقّ استحقاق ستودن ناتوانی است.
103- آن گناه را که کوچک شمارید، از هر گناهی بزرگتر خواهد بود.
104- در آن هنگام که هنگامه گرم شود، پیروزی پدید آید، و چون سیاهی فشرده تر گردد، سپیدی نزدیک است.
105- به ستمگران بگویید که: در هر بار ستم کردن سه بار ستمکار شمرده می شوید.
106- بر پروردگار خویش از راه گناه ستم روا می دارید:
یظلم من فوقه بالمعصیة.
107- و بر مردم بی گناه بناحقّ غلبه می جویید:
و من دونه بالغلبة.
108- و ستمکاران دیگر را با کردار خویش پشتیبانی و کمک می دهید:
و یظاهر القوم الظّلمة.
109- در پذیرایی از خانه و پرستاری از خانواده بافراط مروید و بگذارید که خویشتن از کشت خود خوشه برچینید:
لا تجعلنّ اکثر شغلک بأهلک و ولدک.
110- هرگز از این زشت تر ندیده ام که عیب جویان عیب خویش نبینند و هر چه خود دارند در دیگران بجویند.
111- چنان پندارند که چون درهای خانه فرو بسته شد، روزنه روزی فراهم آید، ولی نمی دانند که آدمیزاد از روزنه اجل خویش روزی خورد و نان وی از آن راه فرا رسد که جان وی از آن راه بیرون رود:
یأتیه رزقه من حیث یأتیه اجله.
112- بر زن و فرزندان خویش سخت مگیرید، و گر نه به بدگویی بدگویان رضا دهید.
113- آنان که پیش از رسیدن فرصت شتاب روا دارند و پس از گذشتن فرصت همچنان سست و آهسته باشند، مردمی نابخرد و کودنند.
114- تو که امروز خود در چنگال حوادث دست و پا می زنی از آینده چه گویی و در ابهام آتیه چه جویی پس هم بفکر اکنون باش
115- فکر شما آیینه ای تابناک است و عبرتی که از تحوّلات تاریخ بر می گیرید پندی گرانمایه باشد که چراغ صفت راه زندگانی را از چاه باز نماید.
116- نفس شما در آن هنگام پرورش خواهد یافت که آموزش شده باشد، و جان آموزش شده و پرورش یافته آنچه را که بخود نمی پسندد بر دیگران روا نمی دارد.
117- علم و عمل همچون دو کودک باشند که با هم بوجود آمده اند، و وجود هر یک بسته بدیگری است.
118- علم ها در محیطی که عمل نباشد، دیری نپاید، زیرا دور از یار دیرین خویش یارای بقا ندارند. چنان باشد که
علم از عمل بفریاد دعوت کند و چون دعوت خویش را با اجابت مقرون نبیند جای خود را ترک گوید و آهسته آهسته محو گردد.
119- سخن حق همیشه تلخ و بار حق بر همه کس گران است، ولی
باطل را بنگرید که چه شیرین و چه لطیف باشد:
انّ الحقّ ثقیل مری ء و انّ الباطل خفیف و بی ء.
120- از خصلت نامبارک بخل بسیار بپرهیزید که سرمایه مفاسد و سرچشمه رذائل است.
121- یکره شما بدنبال روزی بشتابید و یکره روزی از دنبال شما بیاید بنا بر این: الرّزق رزقان: رزق تطلبه و رزق یطلبک.
122- تا می توانید افزون از دانش خویش سخن مگویید و ناسنجیده بگفتار دم بر میاورید.
فانّ اللّه قد فرض علی جوارحک کلّها فرائض یحتجّ بها علیک یوم القیمة.
و چنان باشد که دست و پایتان بر ضدّ زبان هرزه درایی که دارید گواهی دهد.
123- چه بیشرمند آنان که همیشه در برابر خدای خویش بزهکارانه جلوه کنند و سعادت ندارند تا لحظه ای هم مانند اصحاب طاعت بر آستان ملکوت اعلی آشکار شوند.
124- با جدّیت فراوان بفعّالیّت خویش ادامه دهید و مطمئن باشید که اگر آب دریا را کشیدن نتوانستید بمیزان تشنگی خود از چشیدن بهره مند خواهید بود.
125- وه در آن زندگانی چه نور و چه نعمتی است که با خشم خدا توأم باشد و از آن حادثه چه بیم و چه اندیشه که رضای ایزد متعال را تأمین نماید.
126- بناشایست ها آلوده میشوند و از ادراک حقایق باز می مانند، زیرا نادانند، خداوند مهربان و بزرگ را از یاد می برند، و بناپایدارها دل می سپارند زیرا می خواهند در سودای زندگانی زیان بینند.
127- تا آدم که سخن بر زبان نیاید، سخنگو بر سخن حکومت کند، ولی در آن هنگام که سخن گفته شود، برای همیشه بر گوینده خویش فرمانروا باشد.
فی وثاقک ما لم تتکلّم به.
و چون از قید زبان آزاد گردید.
صرت فی وثاقه.
128- بمن بگویید که گنجینه های سیم و زر خویشتن را چگونه گنجوری کنید، تا من بگویم که زبان خود را نیز همچنان تحت احتیاط و مراقبت خویش در آورید.
فربّ کلمة سلبت نعمة.
و این پسندیده نیست که نعمتی در راه نعمتی قربانی شود.
129- توانا باشید، ولی توانایی خویش را در راه فضیلت و تقوی بکار برید، و ناتوان باشید امّا تنها از ارتکاب ناشایستکاری ناتوانی کنید.
و اذا قویت فاقو علی طاعة اللّه، و اذا ضعفت فاضعف عن معصیة اللّه. آن توانایان که ناتوانی کنند، چنین باشند.
130- درویشی بلای طاقت فرساییست، و طاقت فرساتر از آن بیماری تن باشد که رنجوری آورد.
آری بیماری تن نیز بلای بزرگیست، ولی از بیماری دل بزرگتر نخواهد بود.
أشدّ من مرض البدن مرض القلب.
131- توانگری نعمت سرشاری است، و سرشارتر از آن بهبود بدن است، ولی آنان که جانی جوان و قلبی بیدار دارند از توانگران خوش- گذران و تن پروران شاداب خوشبخت تر و شاداب تر خواهند زیست.
132- سخن گویید تا با گفتار خویش ارزش خویشتن بنمایانید.
فانّ المرء مخبوء تحت لسانه.
133- بدانچه در دنیا از مکنت دنیا بدست آورده اید، خشنود باشید و بر حرمانها و فقدانهای مادّی حسرت و افسوس مدارید.
فان أنت لم تفعل، فاجمل فی الطّلب.
در این موقع سعی کنید که از راه مشروع و معروف بگنج های این جهان راه یابید.
134- مگر نخوانده باشید که:
ربّ قول أنفذ من صول. سخنان دلربا از حمله وران قلعه گشا تندتر پیش روند و آسانتر به- پیروزی رسند.
135- خوشم در آن هنگام که همی بینم درویشی به توانگری کبریا فروشد، زیرا خدای توانگران را پشتیبان خود داند، و خوشم در آن دم که بنگرم توانگری در برابر درویشی فروتنی نماید، و در این فروتنی رضای خدای درویشان را باز جوید.
ما أحسن تواضع الأغنیاء للفقراء طلبا عند اللّه و أحسن منه تیه الفقراء علی الأغنیاء اتّکالا علی اللّه.
آری کبریای درویشان زیباتر و زیبنده تر باشد.
136- خرد را به بخردان بخشیده اند، تا در حوادث زندگی از آنان دستگیری کند و ب آنان راه بنماید.
137- هرگز ندیده ایم که کس پنجه در پنجه حق در افکند مگر آنکه بازوی خویش درهم شکسته باشد.
138- قلب شما قرآن چشم شماست، و چشم شما تنها از منبع قلب شما الهام گیرد و نیک را از بد باز شناسد.
139- یا بر نکبت ها و محنت های جهان همچون صاحبدلان بردبار باشید و یا مانند بهایم در برابر حوادث عاجزانه زانو بر زمین گذارید.
من صبر صبر الأحرار، و الّا سلا سلوّ الأغمار.
البته روش آزادگان ستوده است.
140- از خرد خویش بیش از این چه خواهید که راه را از چاه باز نماید و سپیدی را از سیاهی باز شناسد بنا بر این:
کفاک من عقلک ما اوضح لک سبیل غیّک من رشدک.
141- آن کس که نهان خویش بیاراید، آشکار خود را نیز نیاراسته باشد و آن صاحبدل که بدین خود بپردازد، خداوندگار سازگار دنیای او را بسازد.
و من احسن ما بینه و بین اللّه کفاه اللّه ما بینه و بین النّاس.
و همچنین با آفریدگار بی همتای خویش نیکو باشید، تا نیروی خداوندی وی آفریدگان را با شما نیکو گرداند.
142- بردباری خصلتی است که پرده صفت معایب اخلاقی بردباران را بپوشاند، و تدبیر عقل شمشیر کارگری است که رشته معضلات را از هم بگسلاند.
فاستر خلل خلقک بحلمک و قاتل هواک بعقلک.
پس ب آسانی می توانید نادرستی های اخلاق خویش را در پرده شکیبایی بپوشانید و در برابر نیروی شهوت و هوس با شمشیر خرد نبرد کنید.
143- این نعمت ها که بارباب نعمت داده اند، داده اند که در راه مصالح دیگران بکار آید، و همین که دست توانگران این جریان را از مجری باز گرداند دست انتقام الهی خلعت توانگری را از اندام ناساز و نارسای آنان سلب کند و خاکستر فقر و مسکنت را بر سر و روی آنان بپاشد.
نزعها منهم و حولها الی غیرهم.
و بدین ترتیب نعمت ها دست بدست بگردد و دولت ها از خانه ای بخانه دیگر جای گزیند.
144- ببندگان نرسد که بر توانایی و توانگری خویش مغرور گردند، زیرا بیماری و درویشی همه جا بر راه زندگی بشر کمین کرده و همیشه بهدف تن و جانشان کمان گشاده است.
شبی بروز آید که توانگران از بستر نرم بخاکستر گرم افتند، و تبی فرا گیرد که پیلی را بذلّت و زبونی پشه ای در اندازد.
بینا تراه معافا اذ سقم و بینا تراه غنیّا اذ افتقر.
145- اگر در غمهای زمانه درد دل خویش را بکسان باز گویید، آن چنان باشد که با خدای حسد در دل گفته اید، ولی زنهار هرگز در برابر ناکسان پرده از راز خویش فرو مکشید و غم و رنج خویش باز منمایید، زیرا در این هنگام از دست خداوند خود گله آغاز کرده اید.
146- عید... عید بدان کس فرخنده و مبارک است که خدای خویش را طاعت آورد.
فلذا کلّ یوم لا یعصی اللّه فیه فهو یوم عید. آن روز که روز عید نیست کدامست
147- بروز رستاخیز توانگران حسرت فراوان برند، زیرا همی- بینند که از مکنت آنان خانه ها روشن شده و خانواده ها در نور و نعمت فرو رفته و رضای ایزد متعال بدست آمده، امّا ثواب آن بهره دیگران است، زیرا خود با دست خویش در همی نیفشانده و دیناری نبخشیده اند، و گذاشتند که وارث درهم و دینار را دامن دامن در راه پروردگار پخش کند و از مزد آن خویشتن نصیب گیرد. اینجاست که:
انّ اعظم الحسرات یوم القیمة حسرة رجل کسب ما لا فی غیر طاعة اللّه فورثه رجلا فانفقه فی طاعة اللّه.
کیفر گرد آورنده مال دوزخ و پاداش بخشاینده آن مینوی جاویدان خواهد بود.
148- گاه و بیگاه بدان لحظه بیندیشید که لذّتها بسر رسند و ذلّت ها فرا آیند:
اذکروا انقطاع اللّذّات و بقاء التّبعات.
149- بشر عنصری خودخواه و خویشتن دوست است، و از اصراری که در حبّ ذات می ورزد نسبت بهر چه نمی داند دشمنی می دارد.
اعداء لما جهلوا.
150- از معنی تقوی چه دانید پارسایی آنست که در قرآن مجید یاد شده و بیش از یک کلمه در میان دو کلمه نباشد.
لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتیکم، آن کس که از گذشته خاطری آزرده ندارد به آینده نیز خرسند نخواهد گردید.
فقد أخذ الزّهد بطرفیه.
پارسا مرد چنین باشد.
151- در شهرهای جهان آن شهر از همه نیکوتر و نازنین تر است که ترا بخود پذیرفته و بر دامن خویش نشانیده است و از این رو:
خیر البلاد ما حملک.
152- در وجود هر کس که خصلتی پسندیده یافتید، امیدوار باشید که همه خصلت ها را در وی پسندیده خواهید یافت.
153- از آن کس بر حذر باشید که گفتار شما بشنود و اسرار شما بداند:
ان قلتم سمع و ان أضمرتم علم.
و بسوی جهانی بشتابید که سیر تاریخ و گذشت روزگار دمبدم بدانسوی دامن می کشد:
و بادروا الموت الّذی ان هربتم منه أدرکم و ان اقمتم أخذکم. چه سودی از گریز توانید برد، زیرا از چنگ مرگ گریزی نیست، و چگونه از مقاومت خویش پیروز شوید، زیرا در نخستین حمله از پای در خواهید افتاد. اگر فراموشش کنید، هم بخاطر شما باز خواهد گشت:
و ان نسیتموه ذکر بکم.
154- مترسید و بر نیکویی بیفزایید و از نیکوکاری خویشتن بسپاس و ستایش دیگران چشم امید مدارید، چه بسیار که نادیده نعمت شکر نعمت شما گزارند و برایگان نیکویی شما را پاداش دهند.
و بالاتر از این پاسها و سپاسها.
اللّه یحبّ المحسنین او که محبوب بی همتای عالم وجود است، شما را محبوب خویش می شمارد.
این ظرفها هر چه وسیع و هر چه عمیق باشد، بالاخره سرشار خواهد شد، تنها دریای عظیم علم است که هرگز در موجها و طوفانهای خویش فشرده نخواهد گردید و هرگز سر زیر نخواهد کرد، بلکه دمبدم بر عمق و وسعت خویش خواهد افزود، زیرا:
وعاء العلم فانّه یتّسع.
155- از بردباری زیان نخواهید دید، زیرا هر چه باشد بمحبوبیّت بردباران در جامعه می ارزد:
انّ النّاس انصاره علی الجاهل
156- ممکن است که شکیبا نباشید، ولی ممکن نیست که نتوانید همچون شکیبایان خویشتن داری کنید.
آری بصورت مردم شکیبا و بردبار جلوه گر شوید، تا روزی در ردیف آنان قرار گیرید:
قل من تشّبه بقوم الّا اوشک أن یکون منهم.
157- آن کس که خود بحساب خویشتن پردازد، سود برد، و کسی که از خویش غفلت ورزد، زیان آورد، مردم باریک بین و پیش اندیش ایمن مانند، و آنانکه از تحوّلات و انقلاب ها عبرت گیرند، بر بینایی و اندیشه خویش بیفزایند:
و من ابصر فهم و من فهم علم.
158- اوه... گیتی همیشه بیک روی و رنگ نماند، زیرا در پس هر پرده رویی تازه و رنگی نوین نهفته دارد. روزگاری هم فرا رسد که نوبت صاحبدلان باشد و در آن هنگام:
لتعطفنّ الدّنیا علینا بعد شماسها عطف الضّروس علی ولدها.
همچون شتری شیردار، که مشتاق و مهربان بسوی شیرخوار خویش باز گردد، دولت جهان هم بسوی ما بازگشت کند، این خداوند بزرگ و مهربان است که در قرآن کریم فرماید. وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ.
159- دست بخشنده شما بر عیب های شما پرده رنگین فرو خواهد آویخت و ناستوده ها را ستوده خواهد نمود.
160- بردبار باشید تا پیشانی شما از زنگ کدورت صفا یابد.
161- آنان که بهنگام پیروزی ببخشایند و با قدرت از انتقام بگذرند در راه موفّقیّت خویش قربانی کرده اند و بدین وسیله پیروزی خود را از آسیب حوادث ایمن ساخته اند: العفو زکاة الظّفر
162- اگر در مصیبت های گیتی خونسرد بمانید و از پیش آمدهای زمانه راضی جلوه کنید، چنان باشید که بنیان مصیبت ها را زیر و زبر ساخته- اید و چنان نماید که اصول حوادث را بر هم زده اید:
و عوضک ممّن غدر اینست پاداش آن کس که نیرنگ زده است.
163- مشورت کنید، تا راه را از چاه باز یابید: الاستشارة عین الهدایة.
سخنی حکیمانه است، زیرا مردم مستبدّ و سرکش اینجا و آنجا آماج تیر حوادث خواهند بود.
164- آن چنانکه صبر و شکیبایی در برابر تهاجم مقدّرات حربه- صفت کار کند، جزع و زاری به تهاجم غمهای زمانه کمک فرستند.
165- آن کسان که می خواهند همواره بی نیاز مانند، باید پیوسته از آرزوها چشم بپوشند.
166- چه بسیار خردها از مردم خردمند دیده ایم که در برابر هوس- ها همچون. اسیران زنجیر شده بزانو در آمده بودند.
167- آنان که از تجربه خویش سود برند، مردمی خوشبخت و پیروز باشند.
168- بدوستی ها با چشم کودکانه منگرید، زیرا این رشته خود از رشته های خویشاوندی است، با این تفاوت که بجای خون ها جان ها را بهم
اتّصال بخشیده باشد:
قرابة مستفارة.
169- دلی را که از دل آزاری تو آزرده باشد، هرگز بامانت مپذیر، زیرا روزی بتلافی آزار خویش بر ضدّ تو بهم برآید.
170- مردم خودپسند که از نفس ناراضی خویش رضا باشند با عقل خود بجنگ برخاسته اند.
171- آن را که مهربانی بیشتر باشد، دوستان مهربان فراوان تر نصیب گردد، و بدرختی ماند که نرم بروید و شاخه بسیار برویاند.
172- چندان که از محنت ها فریاد برآورید بر محنت خویش بر- افزایید.
173- در انجمن بخردان از سرکشی و گردن افرازی خویشتن دست بدارید، تا بنیان خرد استوار بماند و کنکاش ها نتیجه سودمند بخشد.
174- به تجربه آورده ایم که سوارکاران چندان که پا بر رکاب گذاشته اند، گرم بتازند، و آنان که آرزوی خویش بچنگ آورده اند، گردنفرازی کنند. آری به تجربه رسید که:
من نال استطال.
175- بگذارید این آرامش ها با دست انقلاب تکان خورند تا ببینید که مرد کیست و دریابید که کدام کس نامرد مانده و نامردمی روا داشته است. مسلّم است که:
فی تقلّب الاحوال علم جواهر الرّجال.
گوهر جوانمردی در هنگامه ها آشکار گردد.
176- دوستانی که با دوستان خویش رشک ورزند، در دوستی خود بیمار باشند، و شاید این دوستی در اساس خویشتن با صلاح و سلامت مقرون نبوده است.
177- بیایید تا قربانگاه عقل ها را در چشم انداز شما بگذارم، و بیایید ببینید که چگونه خرد خردمندان در قربانگاه آزها و آرزوها قربانی شده است:
اکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع
178- آن قاضی که باستناد گمان خویش حکومت کند، در حکومت خود بخطا رفته و بر محکوم ستم روا داشته است.
179- حکومت ها اگر بر دوش رعیّت ها ظالمانه بار بگذارند، آبادیها را ویران و خانواده ها را پراکنده و پریشان ساخته اند.
و آن فرمان فرما که بر فرمانبران ستم روا دارد، جاهلانه بروی خویش شمشیر انتقام کشیده است.
180- آن چنانکه نادانان را بکسب دانش و تحصیل فضیلت دستور دادند، خداوند بزرگ بدانشمندان و ارباب فضیلت نیز دستور فرموده که دانسته های خود را برایگان در دسترس نادانان بگذارند، و هر چه خود آموخته اند، بدیگران بیاموزند.
181- آن برادر که در نظام برادری ترا به تکلّف و دشواری در افکند برادری ناهموار و نکوهیده باشد.
182- برادری که قلب برادر برنجاند و پاس برادری وی ندارد، بیرحمانه رشته خویشاوندی را از میان بریده باشد.
183- در آینده با گذشت روزها و شبها روز و روزگاری فرا خواهد رسید که سخن چینان عزیز باشند و نابخردان خردمند شمرده شوند. ارباب انصاف خوار گردند و مردم بخشنده ابله جلوه کنند.
لا یضعّف فیه الّا المنصف و لا یظرّف فیه الّا الفاخر.
همی گویند که: صله رحم منّتی بیش نباشد، و در حقیقت بنام صله رحم بر ارحام منّت گذارند.
عبادت کنند، تا بر مردم حکومت برانند، و دین را سرمایه دنیای خویش دانند.
فعند ذلک یکون السّلطان بمشورة الاماء و امارة الصّبیان و تدبیر الخصیان.
آری در چنین روزگار دخترکان عشوه کار زمام سلطنت بمشت گیرند، و کودکان ناپخته بر مسند حکومت تکیه زنند، و خواجه سرایان بر کرسی وزارت نشینند.
یأتی علی النّاس این چنین روزگار فرا خواهد رسید.
184- آنان که همی بکوشند تا دنیا را با آخرت بهم آمیزند و همی خواهند که در لذّتهای این جهان لطف آن جهان را ادراک کنند، پنداری بیهوده دارند:
من احبّ الدّنیا و تولّاها ابعض الاخرة و عاداها.
مسلّم است که دنیا بدست دنیا دوست هرگز آخرت پرست و آخرت خواه نباشد، و آن کس که در خاور دور بسر می برد بباختر دور دسترس نخواهد داشت:
هما بمنزلة المشرق و المغرب.
و آن راه پیما که از مشرق بسوی مغرب همی راه پیماید، هرگام که بجانب مقصد بردارد از
مبدأ گامی بدور مانده است.
و اگر این حقیقت را آشکاراتر از پرده برآوریم، چنین گوییم که: دنیا و آخرت دور از یکدیگر همچون دو
رقیب باشند که محبوب واحدی دارند، به دو
زن می مانند که بر سر یک شوی همچشمی آورند.
این دو زن با هم دوست نشوند و آن شوی این دو دشمن را یکجا بکنار نتواند کشید و یکجا در آغوش هر دو نتواند فرو رفت:
هما ضرّتان دنیا و آخرت بدو
هوو شبیه تر باشند.
185- در آن هنگام که ایمان اجتماعی بر اجتماع مسلّط باشد، یعنی: جامعه در فروغ صلاح و صواب گرم و روشن گردد، هر کس که بدبینی پیشه کند بدبخت و تیره روز ماند، و همچنان در آن دوره که تقوای عمومی از جان های مردم دامن بکنار کشد،
و استولی الفساد علی الزّمان و اهله.
کورکورانه از این و آن پیروی کنند و نابخردانه بدنبال غریوها و غوغاها بشتابند، باز هم جز پریشانی و پشیمانی سودی نبرند. زیرا در امواج و روشنایی تاریک دیدن و در تلاطم ظلمت از نور چراغ بی نیاز ماندن شیوه خردمندان نیست.
در آن موقع که از پیکار صفین بکشور عراق باز می گشت،
موکب همایونش به گورستان عمومی کوفه گذار کرد. ناگهان از

رفتار باز ایستاد پس از اندیشه بسیار چنین گفت:
186- سلام، ای خفتگان بستر گور سلام، ای خاک بدیده ها و ای سنگ بسینه ها سلام بر شما ای جانهای وحشت آلود. سلام بر شما ای خویشان از خویشاوندان بدور:
یا اهل الدّیار الموحشة و المحالّ المقفرة و القبور المظلمة، یا اهل التّربة یا اهل الغربة.
پیش از ما در این خراب آباد خانه گرفته اید و بهتر دانید:
نحن لکم تبع لا حق نیکو دانید که کاروان ما نیز امروز و فردا این بیابان را بپایان خواهد رسانید و ما را در کنار شما جای خواهد داد.
چه می پرسید که بازماندگان شما چگونه اند و با باز گذاشته های شما چه کرده اند آنچه از زر و سیم بر جای نهاده اید، مشتی باین و مشتی ب آن رسید، و آن خانه ها که با دست شما خشتی از سیم و خشتی از زر بنیان شده بود، علی رغم دوستان شما نشیمن گاه دشمنان شما گردید.
امّا الدّور فقد سکنت و امّا الازواج فقد نکحت و امّا الاموال فقد قسمت.
اکنون بگویید که: روزگار شما چونست و در آن جهان چگونه بسر می برید
در این هنگام بهمراهان خود نگاهی خیره در افکند و
آهسته گفت: خداوندا اگر به این استخوانهای فرسوده یارای گفتار داده می شد، بپرسش من پاسخ همی دادند، و یک زبان همی گفتند که:
انّ خیر الزّاد التّقوی.
تنها پرهیزگاری سرمایه رستگاری است.
187- این چهار تن هرگز از این چهار موهبت بی بهره نمانند.
آن کس که همی بخواهد، هرگز نومید نخواهد ماند، و آن کس که همی توبه کند، بالاخره از آلایش زشتی ها تعمید خواهد یافت، و آن کس که آموزش همی بجوید، آمرزیده خواهد بود، و آن کس که شکر نعمت همی بگزارد، بر نعمت خویش خواهد افزود.
و تصدیق ذلک فی کتاب اللّه سبحانه.
آنجا که می گوید: وَ قالَ رَبُّکُمُ.
مرا بخوانید تا شما را پاسخ گویم.
و می گوید: وَ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً أَوْ یَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ یَسْتَغْفِرِ اللَّهَ یَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً.
تبه کاری که بخدای خود باز گردد، خدای خویش را مهربان خواهد یافت.
و می گوید: لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ.
شکر نعمت، نعمت را افزون نماید.
و می گوید: إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللَّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیبٍ فَأُولئِکَ یَتُوبُ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ کانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً.
گناه کنند و در گناهکاری خویش نادان باشند، امّا هر چه زودتر از کرده پشیمان کردند و روی بسوی آسمانها آورند.
البته پروردگار دانا و توانا بر این گنه کاران نادان ببخشاید.
و بعلاوه: وَ إِنِّی لَغَفَّارٌ لِمَنْ.
در اینجا خداوند بزرگ در وعده خویش تأکید همی کند و بخشایش توبه کاران را تأیید همی فرماید.
188- بگذارید تا حقیقت اسلام را بی پرده در پیش چشم شما بگذارم، و این معنی آسمانی را دور از آرایه و پیرایه بر زبان آورم:
الاسلام هو التّسلیم.
این عقیده همه جا با صلح و سلامت مقرون است:
و التّسلیم هو الیقین.
پس آن کس که بدین اسلام سر تسلیم فرود می آورد، خاطری مطمئن و اراده ای ثابت خواهد داشت.
و الیقین هو التّصدیق.
این مسلّم است که پیروان مطمئن پیشوای خود را تصدیق خواهند کرد و بگفته های وی ایمان خواهند داشت و این تصدیق:
و التّصدیق هو الاقرار، و الاقرار هو الاداء، و الاداء هو العمل الصّالح.
تا ببینند که از نیکویی چه کرده اید و از نیکوکاری چه آورده اید.
تنها آن جان که نیکو پندار و نیکو کردار باشد، مسلمان خواهد بود.
189- گفته اند که یکتا پرست باشید و همی خواستند که از وحشت جهل و تباهی دو پرستی و دو دوستی بدور مانید، و ایدون حکمت عبادت- هایی که شایسته یکتا پرستان است:
و الصّلوة تنزیها عن الکبر.
زیرا نمازگزاران در برابر ملکوت اعلای الهی پیشانی بندگی بر خاک نهند و فروتنی خویش را بدین پایه پدید آورند.
و بعد:
و الزّکوة تسبیبا للرّزق: و آنچه که بنام زکاة از سود و سرمایه خویش بدرویشان بخشید، روز تیره روزان برافروختید و روزی بینوایان بپرداخته اید.
و الصّیام ابتلاء لاخلاص الخلق: و هم آنان که از سپیده دم تا سیاهی شامگاهان گرسنه و تشنه می مانند و روزه می دارند، بدین عبادت ارادات مردم بسنجند و بر ارادت خویش بیفزایند.
و الحجّ تقویة للدّین: از دور و نزدیک بسوی کعبه مقدّس شتافتن و ندای خدای را پاسخ گفتن، دین را نیرومند سازد و بدو جلال و شکوهی ویژه بخشد.
و الجهاد عزّا للاسلام: سربازان رشید شما، شمشیر بر کفن همی بندند و در مقابل تهاجم بیگانگان از عقیده و مرام خویش حمایت همی کنند و این فداکاری بزرگ با سلام عزّت و مناعت بخشد.
و الامر بالمعروف مصلحة للعوام، و النّهی عن المنکر ردعا للسّفهاء.
گفته شد که به نیکوییها فرمان دهید و از بدیها باز بدارید. تا مصالح عمومی جامعه در پناه
امر بمعروف رونق گیرد و فساد و فحشا به نیروی
نهی از منکر بر طرف گردد
و صلة الارحام منماة للعدد: هر چه خویشاوندان بیشتر بپردازند، ب آبادی خانواده خویش بیشتر کمک کرده اند.
و القصاص حقنا للدّماء: راستی اگر از خونهای بناحق ریخته خونخواهی نشود و خون مردم خونخوار با دست عدالت بر خاک نریزد، دیگر امنیّت و امانتی در میان نخواهد ماند و هیچکس بر جان خویش ایمنی نخواهد داشت.
و اقامة الحدود اعظاما للمحارم: بر پشت و پهلوی کسانی که بر حدود وظایف اجتماعی تعدّی می آورند، تازیانه می زنند، تا دیگر کس را یارای تجاوز و تعدّی از مقرّرات اجتماع نماند.
و ترک شرب الخمر تحصینا للعقل: این مایع مست کننده که مایه سستی خرد و نادرستی اعصاب خواهد بود، همان به که با خاک در آمیزد.
و مجانبة السّرقة ایجابا للعفّة.
آری دست رباینده دستی بی عفّت و ناپاک است، پس این که گفته اند: بدزدی دست میالایید، همی خواستند عفّت اخلاق عمومی را تحکیم فرمایند.
و ترک الزّنا تحصینا للنّسب و ترک اللّواط تکثیرا للنّسل: کردار ناشایست زنا نام ناموران را پست سازد و سند نژادها و نسل ها را از هم بدراند و شناسنامه خانواده ها را کم کند. و امّا لواط... با ادامه این گناه دیگر سلسله بقا از خطر انقراض ایمن نخواهد ماند، و دیگر زنی آبستن نخواهد شد، تا بزنجیر بقاء امتداد بخشد.
و الشّهادات استظهار للمجاحدات: و این که در قضاوتها بگواهی گواهان راستگو نیاز باشد، همی- خواهند که گردن دروغگویان را درهم شکنند و روی نادرستان را سیاه سازند.
و ترک الکذب تشریفا للصّدق: اینجاست که فنای دروغ ببقای راستی کمک کند و براست گویان حرمت بخشد.
و السّلام امانا من المخاوف و الامامة نظاما للأمّة و الطّاعة تعظیما للامامة: با تقدیم سلام بیمها بر کنار شود و در پیرامون عدالت امام، امّت در امان بماند و با اطاعت امّت مقام امامت بر وظایف خویش مسلّط گردد و مسئولیت خود را با رضای پروردگار و آرامش محیط برگزار نماید.
آری اینست آن حقایق که یکتاپرستی بدنبال دارد. ای کمیل باین و آن بگو که تا می توانند ویرانه های دل را آباد کنند، و اگر دستی دارند، بدستگیری افتادگان پیش آورند.
مر اهلک ان یروحوا فی کسب المکارم، و یدلجوا فی حاجة من هو نائم.
من ب آن خداوند بینا و شنوا که همه کس را یکجا همی بیند و همه چیز را یکجا همی شنود، قسم یاد میکنم و ایمان دارم که دست های دلنواز هرگز کوتاه و ناتوان نمانند و قلبهای مهرانگیز و مهربان برای ابد گرم و روشن خواهند بود.
ای کمیل ما من احد ادوع قلبا سرورا الّا و خلق اللّه له من ذلک السّرور لطفا.
آن جان سعادتمند که بجانهای نومید نعمت امید همی بخشد و دلهای شکسته را جبران همی کند، در برابر هیچ حادثه درهم نخواهد شکست و فرّ و فروغ وی در دود کدورت پنهان نخواهد ماند. پرتو سروری که با دست شما در دل مردم برافروخته می شود، بطغیان ظلمت ها و زنگها اجازه نخواهد داد که در کانون نورانی قلبتان رخنه اندازد و سرور صفایش را از جلوه و جلا فرو افکند.
یطردها عنه کما تطرد غریبة الابل.
بشتران بیگانه بنگرید که چه آسان و آهسته از آبشخورها رانده شوند و باور بدارید که غمهای زمانه نیز بدین صورت از پیرامون دلهای مهربان مطرود مانند.
در آن روزگار که گزارش تهاجم معاویه به
مرز بدو رسید،
یک تنه روی به نخلیه آورد، تا مردم بی حال و هوش کوفه را برای
دفاع تهییج کند.
گروهی از دنبالش دویدند که:
نحن نکفیکهم.
این وظیفه ماست که باید انجام دهیم
ولی امیر المؤمنین (ع) بدین گفتارهای نادرست اعتنا نکرد
و فرمود: اگر راست همی گویید، نخست جان مرا از دست پیمان شکنی ها و خودخواهی های خویشتن برهانید.
و اللّه ما تکفوننی انفسکم فکیف تکفوننی غیرکم شما مرا از شر کجی ها و کج اندیشی های خود نتوانید خلاص کرد، و من چگونه می توانم بنیروی شما در برابر تهاجم دشمن پشتگرم باشم ای عجب در گذشته های اعصار و قرون همه جا ملّت از ستم دولت همی نالید و دست دادخواهی ب آسمانها همی برافراشت. امّا در نوبت من، دولت از ستم ملّت بفریاد آمده فریاد خویش بفلک می رساند
ان کانت الرّعایا قبلی لتشکوا حیف رعاتها، فانّی الیوم لاشکو حیف رعیّتی.
انگار که قدرت امامت من در مشت امیال و هوسهای مشتی مردم بلهوس و لجام گسیخته قرار دارد.
همه همی خواهند که فرمان بفرمایند، و توقّع همی دارند که من فرمان ببرم
کأنّنی المقود و هم القادة، او الموزوع و هم الوزعة آیا این چنین است بدوید و بشتابید و از رنج دویدن و شتافتن بپای در آیید، ولی مطمئن باشید که بیش از سرنوشت خویش بدست نخواهید آورد.
انّ اللّه سبحانه لم یجعل للعبد، و ان عظمت حیلته، و اشتدّت طلبته، و قویت مکیدته، اکثر ممّا سمّی له فی الذّکر الحکیم.
در
ذکر حکیم یعنی در قرآن مجید، یعنی در
لوح محفوظ هر کس را
روز و
روزی تقدیر کرده اند، از میزان
تقدیر تجاوز نتواند نمود.
آن کس که بدین حقیقت ایمان آورد، آسوده خاطر خواهد ماند و کشش و کوشش خویش را نابجا بکار نخواهد برد.
سپاس بگزارید و ستایش کنید و خدای را بشناسید و شکر نعمت وی بگزارید.
از شیوه و شتاب فراوان، دل بردارید و آرزوهای خویش را از میزان اعتدال مگذرانید تا خوشبخت و خوشکام بمانید.
این آز بردن و آزمندی آوردن... این طمع کردن و حرص زدن، بالاخره جز خستگی و خواری و جز فرسودگی و فرومایگی سودی نخواهد بخشید.
انّ الطّمع مورد غیر مصدر، و ضامن غیر وفیّ.
پیش براند، ولی بهدف نرساند، و پیمان بر بندد، امّا استوار ندارد.
تشنه را در آب زلال غرق کند، ولی سیر و سیرابش نسازد، و موجها را از سرش بگذراند، امّا جان سوخته وی را همچنان در حرارت عطش با سوز و گداز نگاه بدارد و دمبدم بر تشنگی او بیفزاید.
و کلّما عظم قدر الشّی ء المتنافس فیه عظمت الرّزیّة لفقده.
و این پیداست که ارزش گمشده در افسوس گمشدن اثری شگرف خواهد داشت. و آن دل آرزومندی که عمری گرانمایه در آرزوی بیهوده ای بسر رسانید، از سر کردن عمر و نومید ماندن جان، گوهری گرانبها گم کرده و نعمتی بیمانند از دست داده است. اینجاست که فریاد اسف بفلک برآورد و بر اطلال آرزوهای فنا شده و امیدهای بر باد رفته خود اشک حسرت ببارد. تیره بخت تا آرزومند بود، چشمان بینا نداشت زیرا:
و الامانیّ تعمی الابصار.
برق هوس ها نور بینایی را از چشمانش ربوده بود، و اکنون که دیده گشوده جز خاک بر دامن خویش نمی بیند و جز خاکستر بر گریبان خویش ندارد.
ای پروردگار بزرگ روا مدار که در چشم انداز مردم زیبنده و زیبا جلوه کنم، امّا در محرمخانه قلب خود تیره روی و نازیبا بمانم.
خداوندا من بخودنمایی خو نگرفته ام و بخودسازی نیندیشیده ام.
محافظا علی رئاء النّاس من نفسی بجمیع ما انت مطّلع علیه منّی.
تا بدین نیرنگ در برابر دیگران رنگها بنمایانم و در پرده خاطر اندیشه های دیگر بپرورانم.
فابدی للنّاس حسن ظاهری و افضی الیک بسوء عملی.
من نخواهم که به مردم نزدیک باشم و از تو دور بمانم و نخواهم که رضای خلق بجویم و خشم خالق بپذیرم.
اللّهمّ انّی اعوذ بک. ای کردگار بی همتای من، مرا از این خصلت های ناپسند در پناه خویش ایمن دار.
در روزگار پیشین برادری پارسا داشتم که جانی روشن و دلی بردبار داشت.
در چشم من بسیار بزرگ منش و بلند نظر جلوه میکرد، زیرا می دیدم که دنیای بزرگ در چشمان وی بسیار کوچک و ناچیز جلوه همی کند.
شکم بنده و شهوت پرور نبود، تا هر چه را به بیند بخواهد، و هر چه بخواهد بپرستد.
بنا بر این:
لا یشتهی ما لا یجد و لا یکثر اذا وجد.
خاموش و آرام بود، آن چنانکه گویی سخنی نمی داند تا بر زبان آورد، یا رازی بدل دارد که همی ترسد از دل بدهان باز آید. هرگز بتحسین مردم گوش نمی داد تا نکند که خویشتن را از یاد ببرد و اگر ستایش ستایشگران را همی شنید، بحساب خویش نمی گذاشت.
با دوستان آن چنان مهربان و ملایم بود که اندکی ناتوان بنظر می آمد، امّا در میدان کارزار از اژدهای خشم گرفته خروشان تر و از شیر زخم خورده بی باک تر حمله میکرد.
لیث غاد و صلّ واد.
لب بملامت دیگران نمی گشود و پوزش پوزش خواهان را با دیده شماتت نمی نگریست.
از دردها نمی نالید و حتّی حکایت بیماری خویش را نیز بروزگار تندرستی می گذاشت، و تا بیمار بود لب بشکایت و حکایت نمی گشود، جز از کرده های خود سخن نمی گفت، و هرگز
ناکرده را شایسته گفتار نمی شمرد.
آنچه را که خواهد کرد شایسته حدیث و حکایت نمی دانست، تا هنگامی که بصورت کردار در آید.
بیشتر در پی آن بود که بشنود، وی شنیدن را هزار بار بر گفتن رجحان می بخشید.
دوست من از هوس های ناهنجار می گریخت، و این گریز و هراس تا آنجا دامنه داشت که در کارهای عادی زندگی هم به مشقّت و رنج راضی تر بود، و از کارهای دلخواه و دل انگیز دوری می گزید.
و کان اذا بدهه امران نظر ایّهما أقرب الی الهوی فخالفه.
این بود دورنمایی از دل و دیده دوست من، و شما که مرا دوست می دارید، اگر چنین باشید بهتر است.
فعلیکم بهذه الخلائق فالزموها و تنافسوا فیها فان لم تستطیعوها.
کوشش کنید، بر اصرار و جدیّت بیفزایید، باشد که دوستان من هم مانند آن دوست من بکمال انسانیّت نزدیک کردند. امّا شما را آن چنان یارا و جرأت نباشد که دل از بستگی ها بردارید و رشته جان از ریشه آزها و آرزوها بگسلانید، و خویشتن بر خویشتن چیره و پیروز گردید، و معهذا دوست همی دارم که روش دوست مرا از یاد مبرید و تا آنجا که می توانید از این چشمه حکمت و حقیقت کام جان تر کنید و بدانید که:
فاعلموا انّ اخذ القلیل خیر من ترک الکثیر.
آب دریا را اگر نتوان کشید هم بقدر تشنگی باید چشید.
از اشعث بن قیس کندی پسری بدرود زندگی گفته بود. این
اشعث سرداری رشید بود و در ارتش عراق همواره فرماندهی های
بزرگ بعهده داشت.
امیر المؤمنین به افسر داغدیده خود چنین می فرماید: بر مرگ فرزند عزیز خود اندوهناک شدی و این حادثه جانگزا گلوی ترا از زهر ماتم لبریز کرد.
چنین است، داغ پسر داغی دل آزارست، و من ترا ازین اندوه و افسوس باز ندارم. و تمنّا نمیکنم که رنجی بدین شگرفی را نادیده انگاری امّا:
و ان تصبر ففی اللّه فی کلّ مصیبة خلف. اگر بردباری کنی و شکیبا بمانی، پروردگار بزرگ این بردباری و شکیبایی را ناچیز نگیرد، و قلب درهم شکسته ترا که با چنین شکستن آرام و خاموش مانده از نعمت جبران بی بهره نگذارد.
سردار من پسر ناکام تو از پدری چون تو در مرگ خود آه و افسوس همی خواهد و آشنایان تو توقّع همی دارند که ترا در موج اشکها غرق بنگرند.
فقد استحقّت منک ذلک الرّحم.
آری اقتضای رحم چنین باشد، ولی لبخند تو در برابر حوادث روح سربازی ترا منیع تر و متین تر نشان دهد و به پیشه پرافتخار تو افتخار بیشتری بخشد.
ان صبرت جری علیک القدر و أنت مأجور.
راستی بخاطر مبارزه خویش بر ضدّ حادثات زندگی جز طاقت و تحمّل چه آوریم و در برابر طوفان محنت ها و مصیبت ها اگر کوه صفت استوار نمانیم چکنیم هم اکنون تو:
و ان جزعت جری علیک القدر و أنت مأزور.
این
پیش آمد پیش آمدنی است، نه با کس لب به مشورت بگشاید و نه از کس برای جریان عادی خویش اجازت خواهد. بالاخره
پیش آمد پیش آمدنی است و افسری مانند تو اگر بجای اشک حسرت خون و خوناب از دیده بیفشاند و عوض مشت گران اگر سنگ کوهساران بر سر و سینه خویش بکوبد، عفریت مرگ را از بالین جگر گوشه خویش بدور نخواهد راند و فرمان قضا را که امضاء شده است از جریان باز نخواهد داشت.
اوه... ای سردار من دیگر از این فتنه خواستنی که فرزند نامیده می شود، چه گویم و این بلا را، آن چنانکه فرود آمده است، چگونه یاد کنم پای بدنیا می نهند و همچنان بدنبال خود پای رنجها و محنت ها را بدنیا می گشایند و دیده از این دنیا بر می دارند و نور دیده ما را نیز بهمراه خود می برند و فرزند تو:
سرّک و هو بلاء و فتنة.
این سرور در جشن میلاد وی بود، امّا اکنون.
و حزنک و هو ثواب و رحمة.
اندوه تو در آسمانها بهائی فراوان دارد و قلب داغدیده ترا در ملکوت اعلی تقدیس کنند.
در آن روز که پیکر مقدس پیغمبر (ص) را بخاک سپرد، بر مزارش
چنین گفت: من تا بوده ام با صبر و شکیب همدم بوده ام، امّا اکنون همی بینم که دور از تو صبر و شکیب هم مرا ترک گفته اند.
خون خوردن و لبخند زدن، دندان بر جگر گذاشتن، از جگر بند گذشتن، شیوه شیوایی است، ولی مرگ ترا نتوانم همچون حوادث دیگر آسان بگیرم و از یاد تو ب آسانی بگذرم.
انّ الصّبر لجمیل الّا عنک و انّ الجزع لقبیح الّا علیک.
من آن بودم که بر شیون داغدیدگان خرده می گرفتم و فریاد افسوس و اسف را بر جان جوانمردان حرام می شمردم، امّا امروز همی بینم که بر فراق تو بردباری سزاوار نیست و در اندوه تو شیون بر آوردن ناپسند نباشد.
حقیقت اینست که غم بدرود تو بر جان من از کوه کلان سنگین تر است.
در تاریخ گذشتگان ماتمی سیاه تر و سوزان تر از ماتم تو ندیده ام، و پس از مرگ تو دیگر عزائی دردناک تر از عزای تو نخواهم دید.
انّ المصاب بک لجلیل و انّه قبلک و بعدک لجلل.
آری دیگر هر چه غم بینم در برابر غم تو کم باشد.
در بازگشت از صفین بر شبامی ها گذر کرد، زنان شبامی بر
شهدای خویش می نالیدند و در این موقع حارث بن شرحبیل شبامی فرماندار
قبیله هم ملازم رکاب بود: اوه... چه فریادها، چه شیون ها، مگذارید که با این شیون بر شهدای عزیز ما ماتم بدارند.
أ تغلبکم نسائکم پس آن توانایی مردانه کجاست که بتواند بر عواطف لطیف زنان چیره شده و از آه و ناله بازشان دارد.
آیا در برابر احساسات دختران قبیله خود از پای در آمده اید
ألا تنهوا نهنّ عن هذا الرّنین تا آنجا که نمی توانید شیون کشان را از شیون کشیدن باز دارید.
حارث با پای پیاده در رکاب امام علیه السلام راه می پیمود و او از این
رفتار هم انتقاد کرد:... از همراه من باز گرد. این ستوده نیست که با پای پیاده در دنبال پیشوای سواره خود راه پیمایید.
این رفتار که بیش و کم به تملّق شباهت دارد، از طرفی حکومت را از خود راضی و بخود مغرور و نسبت بملّت بی اعتنا می سازد و از طرف دیگر شخصیّت و اعتبار ملّت را از مقام بلندش بپایین می کشاند و آبروی اقوام و طوائف را بر خاک می ریزد.
فانّ مشی مثلک مع مثلی فتنة للوالی و مذلّة للمؤمنین آری باز گرد، زیرا نه خود می خواهم که بعنوان پیشوایی خویش مغرور و فریفته گردم و نه دوست می دارم که مسلمانان با همه شهامت و شرافت، خویشتن را پست و کوچک جلوه دهند.
آن کسان که اسیر آرزوهای خویشند، همان به که از بند آرزوهای خویش بدر آیند و شما که چنین بی بند و بار بسوی تمایلات خویشتن می شتابید، بهتر آنست که از تمایلات خویشتن باز گردید، زیرا راهی که در پیش داریم دور است و رنجی که باید بجان بپذیریم بسیار.
فانّ المعرّج علی الدّنیا لا یروعه منها الّا صریف انیاب الحدثان.
آنان که از پیش حوادث همی بهراسند و به صفیر مارهای جانگزای طبیعت گوش هوش همی دارند، دنیا بدستان باشند. بهوش باشید و نفس خویش را هم با دست خویش ادب کنید و بمراسم زشت و آداب نکوهیده اش پایان بخشید.
و اعدلوا بها عن ضراوة عاداتها.
و مگذارید که بی باک و بی پروا بماند.
از بدبینی و بدگویی و بد اندیشی بپرهیزید، و در آن هنگام که دست نیاز بدرگاه پروردگار بی نیاز بر می آورید نخستین بر جان مقدّس محمد (ص) درود فرستید، زیرا:
فانّ اللّه سبحانه اکرم من ان یسأل حاجتین فیقضی احداهما و یمنع الاخری.
این محال است که خداوند مهربان مسألت بندگان را در تقدیس پیامبر خویش بپذیرد و مسألت های دیگر را نامستجاب و غیر مقبول بگذارد.
آه از این لذّت ها و لطف ها که مردم بی چشم و دل را از دیدن و سنجیدن باز داشته و بر چهره حقایق پرده مستی و مستوری افکنده است.
حظّی که شهوت پرستان از
متاع دنیا می برند، آن چنان نماید که کودک نابخردی به گیاهی کوچک و فرسوده دل ببندد و از رنگ پریده و روی خزان دیده اش لذّت برد.
این زهر قاتل است. این آتش سوزان و افعی جانگزای است. بر حذر باشید که بجای مهر گیاه این نوش زهر آلود را بکام مکشید و نادیده نعمتی از نور، به لهیب طغیان کرده این جهنّم تسلیم مشوید.
ایّها النّاس متاع الدّنیا حطام موبی ء فتجنّبوا مرعاة قلعتها احظی من طمأنینتها و بلغتها ازکی من ثروتها.
بر پیشانی آنان که درهم و دینار بدامن دارند، خطّ فقر و تیره- بختی نگاشته است، و آن کسان که غنی ترند محتاج تر خواهند بود.
و من استشعر الشّعف بها ملأت ضمیره اشجانا لهنّ رقص علی سویداء قلبه.
چه بیهوده از زر و سیم این جهان خوشدل و خوشحال باشند و ندانند که در محرمخانه قلبشان هزاران غم و ماتم پنهان گردد و بار دیگر حوادث بر رشته جان و ریشه دل آنان مستانه بر قصد.
دنیادار، همواره با یکدل و غم دارد، غمی دلپذیر و غمی دلگداز.
غم بدست آوردن که اندکی شیرین باشد و غم نگاهداشتن که از حنظل بیابان تلخ تر مزه دهد.
در چنین بیم ها و امیدها شب و روزش به شب ها و روزها و بالاخره بروزگارها کشد و ناگهان خود را تهیدست و تهیدامن در آغوش گور بیند:
کذلک حتّی یؤخذ بکظمه فیلقی بالفضاء منقطعا.
ولی آشکارا با این حقیقت زننده آشنا شود که در آستان قدس الهی وی را عظمت و اعتباری نیست.
فرمان الهی طغرای فنای وی را امضاء کند و دوستان مگس قدس او نیز از پیرامونش پرپرزنان بدور روند و تیره بخت را بیکس و بینوا بر جای بگذارند. امّا صاحبدلان چنین نباشند:
و انّما ینظر المؤمن الی الدّنیا بعین الاعتبار، و یقتات منها ببطن الاضطرار.
آن چنان که پنداری در برابر بقایای قرون و اعصار ایستاده همی پند گیرد و همی در غرقاب حیرت و عبرت فرو رود، و بدانسان که گویی با مال بیگانه روبروست، ترس ترسان بسویش دست دراز کند و بناچار از کنارش لقمه ای بردارد.
از او جز با گوش بی اعتنائی نشنود و بدو جز با چشم بی اعتباری ننگرد.
راستی این چه باشد که بخاطرش خاطری بیازارند، یا خود خاطر آزرده بمانند
ان قیل اثری قیل اکدی، و ان فرح له بالبقاء حزن له بالفناء.
پس از توانگری درویشی و بدنبال شادمانی اندوه... و هنوز.
لم یأتهم یوم فیه یبلسون.
این دیگر دردی بیدرمان باشد، زیرا از رحمت بی انتهای الهی بدور ماندن در خور پست ترین جانها و فرومایه ترین فطرتهاست.
شما را روزی در پیش و روزگاری در راه است که از اسلام جز نامی نبینید و از قرآن جز نشانی نجویید.
این نمازخانه ها که اکنون از غوغای نمازگزاران لبریز است، در آن روز نیز بر جای بماند، امّا از بیرون آباد نماید و در درون ویران باشد.
و مساجدهم عامرة البناء و خراب من الهدی.
در نمازخانه ها نور تقوی و عصمت ندرخشد و نمازگزاران جز مشتی فریبکار و خودآرای نباشند.
مردم همه فتنه انگیزند و همه هم با فتنه خویش در آویزند، هم خود کرده اند و هم خود خورده اند:
منهم تخرج الفتنة و الیهم تأوی الخطیئة: خیره سرانی نابخرد باشند که دورنشینان و دوری گزیدگان را نیز بمنجلاب فساد و فحشا فرو اندازند، چنین شنیده ام که خداوند بزرگ نیز مردم آن دوران را بدین بلاها بیازماید:
یقول اللّه سبحانه: فَبِیْ حَلَفْتُ لَابْعَثَنَّ عَلی اولئِکَ فِتْنَةً اتْرُکُ الْحَلیمَ فیها حَیْرانَ: در این تیرگی جهان گیر، مردم بردبار در گرداب حیرت و عبرت غرق باشند.
خداوندا ما بسوی تو پناهنده ایم و بتو پناه آوریم، زیرا نتوانیم بدینسان آزمایش شویم.
و نحن نستقیل اللّه عثرة الغفلة: آری لغزش غفلت لغزشی خطرناک است.
گروهی نادرست و ناکس، ستم پیشه و پست فطرت، در پیرامون معاویه گرد آمدند که نه حقّ بینند و نه حقیقت شناسند، نه از
مهاجران باشند که محنت دربدری و آوارگی کشیده و بشرف مهاجرت مفتخر شده اند، و نه در شمار
انصار که دروازه شهر و خانه و دل خود را بروی محمد (ص) گشوده و بخاطرش تلخی ها و ناگواری ها چشیده اند. نه اینند و نه آن.
و لا الّذین تبوّو الدّار و الایمان.
بلکه مردمی از مردمی بدور، بپای قدرت و حکومت از پای در آمده و دل به درخشش طلا و نقره سپرده اند و معهذا شما را در این حکمیّت به استهزاء گرفته اند.
نماینده شام عمرو بن عاص است که می تواند با شیطنت ها و حیله- های خود معاویه را ارضا کند و نماینده شما ابو موسی اشعری که از ادای هر گونه تکلیف ناتوان و نادرست است.
ألا و إنّ القوم اختاروا و لانفسهم أقرب القوم ممّا یحبّون و انّکم اخترتم لأنفسکم أقرب القوم ممّا تکرهون.
نیکو بنگرید که چه کرده اید و زیان این کردار ناهنجار چگونه بجان و دلتان باز خواهد گشت.
عبد اللّه بن قیس در نیروی عراق بر ضدّ دلاوران عراقی تبلیغ می کند.
یقول: انّها فتنه فقطّعوا اوتارکم و شیموا سیوفکم.
او معنی فتنه را ندانسته و از صلح و صفا بویی نبرده دم از فتنه و صلح می زند.
او نمی داند که همین کمانهای کشیده و همین شمشیرهای برآهیخته دو پاسدار صلح و سلامتند، و اگر نیروی دلیر عراق در نبرد خود به پیش نمی رفت و بسوی پیروزی پیشرفت نمی کرد، تا ابد اختر صلح و صفا از پشت کدورت های انبوه مطامع و شهوات جلوه نمی نمود.
عبد اللّه اشعری تا دیروز عقیده این مبارزه را مشروع و قانونی نمی دانست، و نمی دانست که مصلحت صلح مقتضی جنگ است.
کسی را که در روش سیاسی خود این چنین کند و فرومایه باشد چگونه در برابر
داهیه عرب می نشانید و با چه جرأت مردی این همه ابله و کودن را در مشکلات سیاست و نظام حکم می شمارید.
آیا در این فتوای سیاسی که از خود برآورده اشتباه نکرده است- گفته می شود که: وی بدروغ چنین گفته و من نمی دانم بیک عنصر دروغگوی چگونه اعتماد کنم و اگر بگویند که ابو موسی بخطا رفته باز هم خطاکاران را در حکمیّت ها بر مسند حکومت ننشانند.
فادفعوا فی صدر عمرو بن العاص بعبد اللّه بن العبّاس، و خذوا مهل الایّام، و حوطوا قواصی الاسلام الا ترون... هم بجای ابو موسی، عبد الله بن عباس را بنشانید تا با مشت تدبیر بر سینه عمرو بن عاص بکوبد و از فرصتهای گرانبهای سیاسی استفاده کند.
الا ترون الی بلادکم تعزی و الی صفاتکم ترمی مگر نمی بینید که وطن در خطر افتاده و مواریث ملّی هدف تهدید دشمن قرار گرفته است نمی بینید..