فهرست کتاب


سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

, جواد فاضل‏

فما عدا- ممّا بدا « چه پیش آمد که پیمان بشکست»

هنگامی که جنگ جمل در نخستین سال خلافت علی (ع) برپا شد
و طلحه و زبیر اهل بصره را بدنبال شتر عایشه بسیج کردند،
پیش از آغاز حمله امیر المؤمنین (ع) عبد اللَّه بن عباس را به
جانب قوای دشمن فرستاد تا با سران سپاه بصره گفتگو نماید
و بوی چنین فرمود: طلحه را دیدار مکن، چون این مرد سالمند خوی خردسالان دارد و بسوی مشکلات بشوخی نگاه افکند و شوخ چشمانه بنگرد.
طلحه را می توانم به گاوی تشبیه کنم که شاخهایش بطرف بناگوش پیچیده باشد و همی پندارد که در مقابل حوادث و معضلات با آن حلقه های استخوانی نبرد خواهد کرد و ب آسانی و ارزانی بر موانع پیروز خواهد شد، در صورتی که یک لحظه تاب پایداری نیاورد و در نخستین حمله از پای در آید. این مردک قرشی نژاد بر اسب های مست و مغرور سوار شود و تیزتک بسمت پرتگاههای مخوف بتازد و بر خود ببالد که مرکبی رام و مطیع برکاب آورده است تا آن دم که با مغز از بالای زین بروی زمین نقش بندد، همچنان از رامش و آرامش مرکب خویش راضی و خرسند است.
بنا بر این وی را چگونه توانی یافت و با چنین پیرمرد کودک فکر چه خواهی گفت دلم می خواهد که زبیر را دیدن نمایی و با وی از سیاست ملک و شئون جنگ به گفتگو پردازی، زیرا من این سواره نظام بلند بالا و قوی- بازو را نیکو می شناسم.
من و زبیر از دیر باز با هم آشنا بوده ایم و در پیکارهای اوّل هجرت دوش بدوش هم تحت فرمان پیغمبر محبوب (ص) می جنگیده ایم. زبیر مردی عاقبت اندیش و بلند همت است، قلبی حسّاس و جانی مهربان دارد، وی را باز بین و بدو باز گوی که: امیر المؤمنین تو را سربازی با شهامت و خویشاوندی جوانمرد می پنداشته است، ای زبیر ای پسر عمّه من این تویی که در شهرستان کوفه انگشتان مرا باحترام یک پیمان شکست ناپذیر فشرده ای و در بندر بصره با همان دست شمشیر مخالفت بر ضد من بیاهیخته ای این تویی که مرا در حجاز می شناختی، ولی اکنون که به عراق آمده ایم با من همچون بیگانگان راه عناد و دشمنی می پیمایی. چه پیش آمد که پیمان ما را بشکست و چه شد که پیوند خویشاوندی باز کرد و رشته دوستی و آشنایی ببرید آری به زبیر بگوی که برادر زاده مادرت این چنین گوید...

دلبستگی ها

قریب ما یطرح الحجاب « چه زود که پرده برافتد»

دوست همی داشتم که همچون گذشتگان تاریخ و خفتگان گور حقایق را از نزدیک می نگریستند و پرده غفلت را از پیش چشم برمیداشتند، در آن موقع این لذّت ها و عشرتها، این پوشیدنها و نوشیدنها شما را مست و مدهوش نمی ساخت، و بدین پایه خاطر بدنیا نمی بستید و دل به تنعّم و تمتّع نمی سپردید.
در آن موقع که حق را با نمای عریان و بی پیرایه خویش تماشا کنید از اشتباه و تردید خود بخجلت فرو روید و در عرق ندامت و شرم غرق گردید و چه زود که این پرده برافتد و جلوه حقیقت برخلاف یک عمر اندیشه و پندار از ورای اوهام آشکار شود هم اکنون می توانید با راهنمایی خرد و پشتیبانی تصمیم و قدرت اعتماد بنفس بدین پیروزی نائل آیید، و آنچه را که ارواح در جهانی دیگر ادراک کنند، در این جهان برابر خویش باز بینید.
این شما هستید که نمی خواهید از راه راست بجانب منزلگاه مقصود پیش روید، و این شما هستید که با زنجیر شهوت و آز و خویشتن- دوستی بال و پر روح خود را سخت بهم بسته از اوج پرواز بازش می دارید.
الا ای انسان، ترا کارخانه آفرینش بس شگفت انگیز و عجیب آفریده و گوهری گرانبها در گنجینه وجود تو بودیعت گذارده که آن قدرت اراده تست.
تو آن دم که بخواهی شنید، نیکو می شنوی، و آن لحظه ای که اراده دیدار نمایی، درست و راست می بینی، و این که من می گویم و نمی شنوید و راه می نمایم امّا نمی بینید، اراده شما گناهکار است.
من همی پندارم سیر تاریخ با حوادث و تحوّلات عبرت انگیز که آشکارا در چشم انداز شما جلوه گر است، غفلت زدگان را تنبیهی مؤثّر باشد و درسی دردناک بیاموزد.
آن چنانکه بشر از خویشتن پند گیرد از دیگران نتواند گرفت و بدان فرمان که انسان از ملکوت آسمانها دست یابد، دست فرشتگان نرسد، و بهترین پیامبر خدا بسوی آدمیزاده همچنان آدمیزاده خواهد بود.
کاروان براه راست و منزل در پیش.
مرور زمان چرخهای زندگی ما را بدان سوی میراند که ابهام نهفته و ناپیداست.
سبکبار باشید تا بهمسفران برسید، و پیشینیان را که روزگاری است چشم براه آیندگان باشند، از رنج انتظار بیرون آورید.