فهرست کتاب


سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

, جواد فاضل‏

انّها کفّ یهودیّة « هر چه این دست ببندد استوار نمی ماند»

مروان حکم که در حادثه جمل یکی از فرماندهان نیروی
بصره بود، پس از شکست عایشه بدست سربازان اسیر شد، ولی
امیر المؤمنین (ع) دستور داد که آزادش کنند.
پسران پیغمبر (ص) از مروان در حضور پدر شفاعت کردند
و باضافه درخواست نمودند که بیعت مروان تجدید شود، ولی این
درخواست پذیرفته نیفتاد، و علی (ع) فرمود: مگر این همان مروان نیست که در مدینه با من بیعت کرد و پنجه مرا بنام یک پیمان جاوید و ناشکستنی بمشت گرفت هنگامی که عثمان کشته شد و دربار وی درهم فرو ریخت، مروان در برابر من زانو بر زمین گذاشت و در پناه من از چنگال انتقامجوی ملّت ایمن ماند.
چه زود که آن عهد مقدّس را بزیر پای نهاد و با همان دست که مدیون بیعت من بود، بروی من شمشیر مخالفت برآهیخت
لا حاجة لی فی بیعته مرا دیگر به پیمان سست وی نیازی نباشد. چون دست او به دست یهودان سوداگر و دوره گرد می ماند که همه بدزدی و دروغ آلوده و همه بنیرنگ و تزویر مشهورند.
اگر هم اکنون دست بدست من ساید و بهمراهی من سوگند یاد کند، فردا که اندکی اطمینان و آسایش یافت آن کند که در پای شتری ناچیز کرده است. آری، او را هم روزگاری نوبت فرمانروایی باشد و دمی که بسیار زود و کوتاه گذرد، بر مسند خلافت تکیه نماید.
سگ را بنگرید که چگونه در یک چشم زدن بینی خود را بلیسد، و بدانید مدّت این حکومت هم بیش از یک زبان زدن سگ بطول نینجامد.
ولی از دامن وی چهار پسر برخیزند که بچهار قوچ جنگی شبیه تر باشند.
و هو ابو الأکباش الأربعة.
خدای مهربان بر امت محمد (ص) ترحم کند در آن عصر که این قوچها یکی بعد از دیگری زمام امور بمشت گیرند و روزگاری همرنگ خود در عالم اسلام بوجود آورند.
مروان بنام خونخواهی عثمان از عهد خود بازگشته در صورتی که پیشینه مقدّس و مشعشع من در اسلام دامنم را از آلایش این تهمت پاک کند و حقّ را آشکار سازد.
شما بهتر می دانید و بنی امیه مرا نیکو شناسند که زبان من گویاترین و مطمئن ترین مفسّر قرآن است و خداوند با منطق من حق را از باطل هویدا دارد و با راهنمایی من راه را از بیراهه آشکار فرماید. آن منم که با ناشایسته ها بمبارزه برخیزم و حیرت زدگان را از حیرت بدر آورم.
من در انجام وظیفه خلافت از عثمان سزاوارتر بودم، ولی بپاس حرمت اسلام و شرافت خون مسلمانان دست بر روی دست نهادم و حقّ خود را بدیگران گذاشتم.
نگریستم که اگر پرخاش کنم، در ملّت اسلام اختلاف پدید آید، و اگر خاموش نشینم، بتنهایی ستم کشم. من این ستم را بخاطر آزادی ستمگران و ارضای شهوت آنان نپذیرفتم، بلکه در راه امنیّت خانواده ها و آرامش شهرها از خویش و حقّ خویش چشم پوشیدم.
من گذشت کردم تا ببهانه خلافت کینه های جاهلیّت با شعله های جهنّمی خود آتش نفاق نیفروزد و آیات مقدّس قرآن را نسوزد.
این زرق و برقها کوچکتر است از آنکه علی را فریب دهد و در نتیجه از هدف مقدّس و محترمش باز دارد
و لم یکن فیها جور الّا علیّ خاصّة و من این جور را با رضایت خاطر قبول کردم، ولی باید دانست که:
علی کتاب اللّه تعرض الأمثال و ما فی الصّدور تجازی العباد آری بر کتاب خداوند زشتی ها و زیباییها عرضه شود و کردارها برستاخیز با میزان عدالت سنجیده گردد و بهشت و دوزخ را در سینه های پاک و ناپاک برانگیزانند.

أنا جامع لکم امره حادثه « عثمان را بر شما گزارش می دهم»

من فرمان نداده ام که آن پیر لاغر اندام و سپید موی را در خون بکشند، و نیز کشندگان وی را از حمله و هجوم باز نداشته ام و دست حمایت بجانب پیشوایی که بر پیروان خود ستم می کرده پیش نبرده ام.
پیداست که اگر بدستور من خون عثمان ریخته می شد، در شمار کشندگان وی قرار می گرفتم و در صورتی که از مسند حکومت و نفوذ خلافت او دفاع می کردم گفته می شد: علی یار عثمان است نه این گفتم و نه آن کردم، ولی اکنون می خواهم ملت اسلام بداند که یاران عثمان را یارای همسنگی و هم- آهنگی من نیست، و هیچیک از آن کسان که در مقابل خلیفه خویش سپر دفاع برداشتند، نتوانند بر پیشینه درخشان من در اسلام و ایمان شکست ناپذیرم به محمد (ص) و قرآن برتری و پیشی جویند.
اینک بگویم که چون شد، و بدانید که چگونه خشم توده بجنبد و قهر الهی فرود آید و جامعه ای را بکیفر غفلت و طغیان خویش برساند.
بشما حادثه عثمان را گزارش دهم و بگویم که بداندیشید و بدخواست و بد کرد. خویش را همی بیشتر دوست داشت و همی سنگین تر بر مقام والای توده تحمیل نمود. خویشان خود را بر مردم حکومت بخشید و استبداد بنی امیه را بر آزادی ملت اسلام رجحان داد. گروهی برآشفتند و بخاکش در انداختند و در خونش بکشیدند.
اینان نیز بد کردند، زیرا نابهنگام کاسه صبر خویش لبریز ساختند و در غیر فرصت رشته بردباری و تحمّل از دست فروهشتند.
خداوند بروز رستاخیز عثمان را بر انگیزاند و کشندگان وی را نیز محشور سازد و سپس در میان آنان قضاوت کند و حق پایمال شده را بار دیگر زنده و شاداب فرماید.
در آن روز بر فرمان خدای خرده مگیرید و میزان عدالت وی را دستخوش هوس و دلخواه مدانید.

فما عدا- ممّا بدا « چه پیش آمد که پیمان بشکست»

هنگامی که جنگ جمل در نخستین سال خلافت علی (ع) برپا شد
و طلحه و زبیر اهل بصره را بدنبال شتر عایشه بسیج کردند،
پیش از آغاز حمله امیر المؤمنین (ع) عبد اللَّه بن عباس را به
جانب قوای دشمن فرستاد تا با سران سپاه بصره گفتگو نماید
و بوی چنین فرمود: طلحه را دیدار مکن، چون این مرد سالمند خوی خردسالان دارد و بسوی مشکلات بشوخی نگاه افکند و شوخ چشمانه بنگرد.
طلحه را می توانم به گاوی تشبیه کنم که شاخهایش بطرف بناگوش پیچیده باشد و همی پندارد که در مقابل حوادث و معضلات با آن حلقه های استخوانی نبرد خواهد کرد و ب آسانی و ارزانی بر موانع پیروز خواهد شد، در صورتی که یک لحظه تاب پایداری نیاورد و در نخستین حمله از پای در آید. این مردک قرشی نژاد بر اسب های مست و مغرور سوار شود و تیزتک بسمت پرتگاههای مخوف بتازد و بر خود ببالد که مرکبی رام و مطیع برکاب آورده است تا آن دم که با مغز از بالای زین بروی زمین نقش بندد، همچنان از رامش و آرامش مرکب خویش راضی و خرسند است.
بنا بر این وی را چگونه توانی یافت و با چنین پیرمرد کودک فکر چه خواهی گفت دلم می خواهد که زبیر را دیدن نمایی و با وی از سیاست ملک و شئون جنگ به گفتگو پردازی، زیرا من این سواره نظام بلند بالا و قوی- بازو را نیکو می شناسم.
من و زبیر از دیر باز با هم آشنا بوده ایم و در پیکارهای اوّل هجرت دوش بدوش هم تحت فرمان پیغمبر محبوب (ص) می جنگیده ایم. زبیر مردی عاقبت اندیش و بلند همت است، قلبی حسّاس و جانی مهربان دارد، وی را باز بین و بدو باز گوی که: امیر المؤمنین تو را سربازی با شهامت و خویشاوندی جوانمرد می پنداشته است، ای زبیر ای پسر عمّه من این تویی که در شهرستان کوفه انگشتان مرا باحترام یک پیمان شکست ناپذیر فشرده ای و در بندر بصره با همان دست شمشیر مخالفت بر ضد من بیاهیخته ای این تویی که مرا در حجاز می شناختی، ولی اکنون که به عراق آمده ایم با من همچون بیگانگان راه عناد و دشمنی می پیمایی. چه پیش آمد که پیمان ما را بشکست و چه شد که پیوند خویشاوندی باز کرد و رشته دوستی و آشنایی ببرید آری به زبیر بگوی که برادر زاده مادرت این چنین گوید...