فهرست کتاب


سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

, جواد فاضل‏

فعل فعل السّادة و فرّ فرار العبید « بلند نظر بود، ولی به پستی گرایید»

مصقله پسر هبیره شیبانی، اسیران بنی ناجیه را از سردار
عراق که گماشته امیر المؤمنین (ع) بود، خریداری کرد و آزاد
ساخت، ولی نتوانست بهای آنان را بپردازد. نیمه شب رخت سفر
بربست و بجانب معاویه گریخت. در باره وی فرماید: وه چه زشت اندیشید و چه نکوهیده بکار برد مردی بلند نظر بود که گروهی اسیر را از دست دشمن باز خرید، ولی بهای آنان باز- نداده از کوفه بسوی شام فرار کرد و ننگ گریز و ذلّت ترس را از خود بجای گذارد.
دلیر و با شهامت نبود تا لختی باز ایستد و اندیشه ما را در باره خویش بازجوید، اگر قرار را برفرار برمیگزید و همچنان که کرداری جوانمردانه نشان داد شهامت جوانمردان ابراز می داشت، محبوب تر بود.
کارگزاران ما تا آنجا که میسر بود ارزش اسیران باز می ستاندند و نامیسر را بدو ارزانی می داشتند.
وی را در پیرامون ما ستایندگان بسیار بود. امّا این گریز ننگ آمیز ستایش آنان را درهم شکست و گفتار گویندگان را ناتمام گذاشت.
آن کس که مصقله را می شناخت و در وصف خصلت های وی داد سخن می داد، اکنون برپندار خویش و کردار وی اشک ندامت ریزد و خود را در حسن عقیدت خود ملامت نماید.
فما انطق مادحه حتّی اسکته و لا صدّق واصفه حتّی بکّته.
این مصقله است که نگذاشت ستایش مردم در باره وی دوام یابد و هم اوست که ارباب عقیدت را در حقّ خود بدگمان و بدبین ساخت.

و هی حلوة خضراء « وه که چه سبز و شیرین است»

خداوندا از رحمت تو نومید نیستیم و به نعمت تو چشم طمع داریم.
تو بخشایش کنی آن چنانکه ریشه یأس از قلب ها برافکنی و روزی رسانی تا پایه ای که کس را محروم نگذاری. از عبادت تو سرنپیچیم و انعام ترا خوار نشماریم و بلطف و نوازش تو خرسند باشیم.
نیکو بنگرید، در این خانه که ما بسر می بریم آرزوها فراوان باشد و آرمانها بدور و دراز کشد.
الدّنیا دار منی لها الفناء ولی این آرزوها دیر نپاید و زود نابود شود و آن آرمانها کوتاه گردد و آهسته آهسته از اوج احلام میل نزول کند و در فرو رفتگی های تاریک حوادث سر نیستی و فنا گیرد.
و لأهلها منها الجلاء آرزومندان دنیا که در حصارهای بلند و استوار کاخها خویش را ایمن شمارند، زودا که بناچار جلای وطن اختیار کنند و بخانه غربت رخت کشند و دور از آشنایان با بیگانگان بیارامند.
وه که چه چراگاه سبز و چه نونهال شیرین ثمری است، امّا هر چه شاداب و سیراب باشد به پژمردگی و خشکسالی خویش نمی ارزد و خردمندان شیرینی آغاز را بتلخی انجام نمی پذیرند.
دنیادار و دنیا دوست همی شتاب کند و همی بتکاپو و تکادو پردازد، ولی آنانکه فیلسوفانه بدین آز و نیاز می نگرند، انگشت حیرت بدندان گیرند و خواهندگان نابخرد را در جستجوی دلخواه خویش کوته فکر شناسند.
فَارْتَحلُوا مِنْها بِاَحْسَنِ ما بِحَضْرَتِکُمْ مِنَ الزَّادِ.
بخویش آیید و هوش باز آرید و ببینید که از عشق و حقیقت و تقوی و فضیلت، از علم و معرفت، از نیکورایی و نیکوکاری چه دارید دارایی خویش را با خویش بردارید و دنیا را بدنیا داران بگذارید.
بیش از حدّ کفایت مخواهید و افزون از روزی روزانه مجویید و این جهان را در راه آن جهان پلی بیش مشمارید، تا رستگار باشید.

و قد رأیت ان اقطع هذه النّطفة « همی خواهم که این نهر سرشار را زیر فرمان گیرم»

در آن موقع که طلیعه خونین شفق حاشیه افق را برنگ گل سرخ در می آورد، تا آن هنگام که موج ظلمت این نقش بدیع را در غرقاب شب فرو می برد، من لب بستایش تو می گشایم و زبان بنام تو می گردانم.
من با آن روشندلان طنّاز که از پشت این پرده نیلگون گاهی پیدا و پنهانند و همچون شکوفه های سپید در لابلای سبزه های چمن سایه و روشن می نمایند و در اوج عزّت و دریای نور یک لحظه از ستایش تو خموش نیستند، هم آهنگ و هم آوازم. الهی ترا باید پرستید که نعمت اندک ندهی و منّت بسیار نگزاری.
ترا باید ستود که همی بخشی و همی بخشایی، بی آنکه دست نیاز پیش آورند و لب بتمنا گشایند.
آری ای کوفه، ای آخرین وطن من آن چنانست که گویی اکنون بینم همچون چرم عکائی ترا از سویی بسوی دیگر کشند و بر امتداد درازا و پهنای پهلوی تو بیفزایند و شهری بکوچکی و کوتاهی ترا شهرستانی فراخ دامن و پهناور سازند.
باران محنت ها و حادثات بر سینه بردبار تو فرو بارد و بلای زلزله پایه های استوار ترا سخت مرتعش سازد و آرامش ترا برهم زند. تو آن سرزمین مقدّس و مبارکی که از صفحه خاک محو نخواهی شد و دست گستاخ انقراض و فنا از گوهر وجود تو برای همیشه کوتاه خواهد ماند.
هیچ حکومت ظالم در این شهرستان بوجود نیاید، مگر آنکه هر چه زودتر درهم شکسته و پریشان شود، و هیچ شخصیت مقتدر و شکوهمند جابرانه بر سینه این زمین میدان نگیرد، مگر آنکه از اوج عزت و مناعت بگردن فرو افتد، و با خاک راه پست گردد.
ما ارادَ بِکَ جَبَّارٌ سُوءً الَّا ابْتِلاهُ اللَّهُ بِشاغِلٍ اوْ رَماهُ بِقاتِلٍ به طلایه سپاه دستور داده ام که با افراد بر سواحل فرات تسلّط یافته شریعه ها را تحت نظر قرار دهند.
چنان مصلحت دیدیم که از این نطفه یعنی فرات یعنی سرمایه حیات، بخشی به خشکسالان پیرامون دجله بخشم و آنان را بر ضدّ دشمنان عدالت و قانون که در مرزهای شام متمرکز شده اند بسیج نمایم و ارتش عراق را با پشتیبانی سربازان ایران زمین در مقابل تهاجم دشمن استوار نگاه دارم.